<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Bitz</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_76431946</link>
        <description>نویسنده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:00:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4827084/avatar/4t71zJ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Bitz</title>
            <link>https://virgool.io/@m_76431946</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مَنِ واقعی‌.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76431946/%D9%85%D9%8E%D9%86%D9%90-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-x4sxdibgsa24</link>
                <description>حرف هایی به من زده میشه که گاها حقیقت ندارن و صرفا نقابی هستن که من جلوی دیگران از اون ها استفاده میکنم.وقتی بهم میگن بیشتر از سنت میفهمی ؛ در واقع دارم تروما هام رو در قالب بزرگ بودن مخفی میکنم.وقتی بهم میگن چقدر با جنبه ای ؛ گاها دارم ناراحتی خودم رو پشت نقابِ جنبه قایم میکنم.وقتی ظاهرم رو مسخره میکنن ؛ دل شکستگیم رو پشت لبخند و همراهی کردن باهاشون مخفی میکنم.اما خب؛ چیزی نمونده که نقاب ها دونه دونه بشکنن و صورت واقعی همه چیز مشخص بشه.احتمالا اون موقع همه قراره شوکه بشن؛ بهم بگن بی جنبه؛ داشتیم باهات شوخی میکردیم؛ چرا انقدر زود همه چیز رو به خودت میگیری؟قراره جوری رفتار کنن که انگار من مقصر همه چیزم.هیچ کس قرار نیست تحمل کردن های من و اذیت شدن توی جمع دوستام رو به یاد بیاره؛ همه فقط روی عصبانی دیگران رو میبینن اما هیچ وقت از خودشون نمی‌پرسن دلیل این عصبانیت چیه.و راستش؛ من دیگه خسته شدم.خسته تر از اون چیزی که کسی بتونه تصور کنه.اره میدونم خواننده ی عزیزم ؛ احتمالا الان داری با خودت فکر میکنی که این دختر چقدر افسرده و بیچارست....باور کن هرروز خودم هم به خودم همین رو میگم.تو چی؟ تو وقتی جلوی آینه وایسادی به خودت چی میگی؟بگذریم؛ زیادی حرف زدم‌.مواظب خودت باش و زنده بمون.&quot;خسته&quot;</description>
                <category>Bitz</category>
                <author>Bitz</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 03:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه مانده بود برای از دست دادن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76431946/%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-lwcdf7mlsc75</link>
                <description>وقتی بالا سر جنازش وایساده بودم قلبم تند میزد‌. چند دقیقه طول کشید تا صحنه ی جلوی چشمم رو باور کنم.صدای گریه ها و جیغ و داد اطرافم دیگه شنیده نمیشد.فقط من بودم ؛ و یک کیسه ی سیاه که تنِ عزیز تر از جانم رو درون خودش مخفی کرده بود. انگار خوابیده بود؛ خواب بود اما نفس نمی‌کشید.خواب بود اما صدایی ازش در نمیومد.خواب بود اما مثل همیشه با کوچیک ترین حرکت بلند نمیشد.خواب سنگینی بود...از من گرفتنش؛ پاره ی تنم، تمام جونم رو از من گرفتن و حتی یکذره هم احساس شرم نکردن.آدم ها خیلی ترسناکن؛ میتونن زنده بمونن و زندگی کنن و حتی یکذره هم بابت گناهانی که کردن عذاب وجدان نگیرن.بابت قلب هایی که شکستن و آدم هایی که کشتن احساس غرور کنن.وقتی کل سرد خونه رو دنبالش میگشتم ؛ وقتی روی زانو هام افتاده بودم و بدن سردش رو توی دستای گرمم فشار میدادم ؛ وقتی اسمش رو داد میزدم و التماس میکردم که از خواب بیدار شه؛ وقتی داشتم خورد و تکه تکه میشدم ، میتونستم خنده و لبخند های تمسخر آمیز بالای سرم رو حس کنم.اما تو بگو؛ برای کسی که کل زندگیش خلاصه میشه به یک سنگ قبر ؛ حتی اگر کل دنیا هم بهش بخندن اهمیتی میده؟دنیام از هم پاچید؛و خدا؟....خدایی که شب ها التماسش میکردم تا مواظب عزیز تر از جانم باشه؟...بهترین نظاره‌گرِ این سوگ بزرگ برای من بود.و این بغض؛ تا ابد گلوی من را فشار خواهد داد....&quot;چرا من زنده ماندم؟&quot;</description>
                <category>Bitz</category>
                <author>Bitz</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 11:30:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از چشمِ یک انسانِ خسته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76431946/%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-qnvib8nlhct3</link>
                <description>نگاه کردن بهش حالم رو به هم میزنه. منظورم همونیه که توی آینست.اون هیچ وقت از من راضی نبود.مهم نیست چقدر تلاش میکنم یا بی خوابی میکشم ؛ مهم نیست چقدر رو خودم کار می‌کنم و خسته میشم ؛ اون هیچ وقت تلاش های من برای زنده موندن و نخوردن همه ی اون قرص های لعنتی با هم یک جا رو نمیبینه.اون هیچ وقت راضی نیست.با عصبانیت آینه ی قدی رو روی زمین پرت میکنم.یه دونه دیگه شکستی بیتا.این چهارمین آینه ایه که این هفته میشکنی ؛ چند تا آینه ی دیگه باید به این سرنوشت دچار بشن تا تو به خودت بیای؟بازم که داری با خودت حرف میزنی.دکترا گفتن احتمالا دچار اسکیزوفرنی شدی؛ هنوزم اون آدمک رو گوشه ی اتاقت میبینی؟ یا دارو ها اثر کردن؟من چم شده؟خودم رو روی تختم پرت میکنم و به سقف اتاق خیره میشم ؛ چی میشه اگر همه ی این ها یه کابوس بد باشه و من همین الان از خواب بیدار شم؟چشمامو میبندم ؛ یک ؛ دو ؛ سه.نخیر ؛ هنوز هم اینجام.گیر افتادم ، توی این کابوسِ طولانی و متاسفانه واقعی گیر افتادم.انگار قراره تا ابد ادامه داشته باشه.به جعبه ی قرص هام نگاه میکنم ؛ چند تای دیگه باید بخورم تا بتونم به زندگی برگردم؟چند تای دیگه باید بخورم تا دیگه هیچ وقت به زندگی بر نگردم؟اون دارو ها هیچ دردی رو دوا نمیکنن ؛ من هنوز هم اون آدمک رو گوشه ی اتاقم میبینم ؛ هنوز هم گاهی با خودم حرف میزنم انگار که کسی جلوم نشسته.لعنتی ؛ باید همون موقع که تفنگ بابا بزرگ اتفاقی کنارم بود ماشه رو میکشیدم ؛ اما ترسیدم.جعبه ی فلزی قرص هام رو توی دستم میگیرم.بخورشون ؛ همرو با هم بخور.آدمک احمقِ گوشه ی اتاق باز هم داره بهم میگه چیکار کنم و چیکار نکنم ؛ خودم میدونم ، لازم نیست هر سری بهم بگی باید چیکار کنم.درِ جعبه رو که باز میکنم با چندین قرص رنگی روبرو میشم؛ حتی نمی‌دونم این ها دقیقا چیکار میکنن ؛چرا امید داشتم که قراره حالم رو خوب کنن؟البته با خوردن همشون یک جا ؛ یه جورایی حالم خوب میشه؛ شاید اگر دیگه وجود نداشته باشم واقعا حالم بهتر بشه.تمام قرص های جعبه رو کف دستم میریزم؛ خوشبختانه یه لیوان آب همیشه کنار تختم دارم.میخورمشون.یه لیوان آب.و تمام.میتونم برم بخوابم تا کمتر درد بکشم.وقتی بیدار بشم میتونم بالاخره بابا رو ببینم.توی بهشت.اون بالا.شب بخیر...&quot;نگاه به زندگی از دید یک انسانِ شکست خورده&quot;</description>
                <category>Bitz</category>
                <author>Bitz</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 10:44:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک شرقیِ غمگین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76431946/%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%B1%D9%82%DB%8C%D9%90-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-blfnt7gtxzng</link>
                <description>تقریبا چند سالی میشه که مُردم؛ البته کسی هنوز متوجه نشده؛ بارها و بارها به همه گفتم اما کو گوش شنوا؟ هیچ کَس حوصله ی گرفتن مجلس عزا و پوشیدن لباس های تیره برای افکارِ مُرده ی من رو نداره. مَردُم کار های مهم تری دارن؛دزدی.حسادت.کتک زدن بچه هاشون.داد زدن سر همسراشون و ....زندگی خِفَت باریست ؛ باید تا سن ازدواج دَووم بیاری و بعدش هم باقی زندگیت رو صرف بزرگ کردن بچه و پوشک عوض کردن و منت کشی از یه مَرد برای یک کفه دست پول بکنی.احتملا از بس به این چیز ها فکر کردم که افکارم تصمیم گرفتن خودشون رو از بین ببرن و بمیرن.به هر حال ؛ من هیچ وقت آدمی نبودم که با شرایط از پیش تعیین شده خودم رو قانع کنم و تلاش کنم باهاش کنار بیام.من یک دختر شرقی و تنها توی خاورمیانه هستم که کم و بیش با بقیه تفاوت هایی دارد؛ همین تفاوت های اندک هم باعث شد خیلی ها به من بد نگاه کنند و سمت من نیان ؛ که البته چه بهتر ، گشتن با آدم هایی مثل اون ها فقط حالم رو بدتر و بدتر میکنه.آدم های خاکستری با زندگی های خاکستری اطرافم رو احاطه کردن و من برای اون ها مثل دخترِ خاکستری هستم که رژلبی قرمز زده.رژ قرمز؟؟؟دختره ی بی حیا!!آدم هایی که عقلشون به چشمشونه هیچ وقت عُمق حرف های من رو متوجه نمیشن.امید دارم که شما، خواننده ی عزیز ، تا به اینجا معنای سخنان من رو فهمیده باشی.بگذریم.زندگی عجیبی است نه؟ خسته کننده و گِل آلود ؛ آلوده و سَرد.بی صبرانه منتظر روزی هستم که تموم بشه و بتونم نفسی راحت بکشم.&quot;یک افسرده ی نجات یافته&quot;</description>
                <category>Bitz</category>
                <author>Bitz</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 13:44:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی روزگاری مَن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76431946/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%8E%D9%86-cwz4gc1iyqmm</link>
                <description>چطور می‌توانستم به او بگویم&quot;نه&quot;؟ چطور می‌توانستم به چشمان معصوم و مهربانش نگاه کنم و بهش بگویم که دیگر نمیخواهم؛نمی‌توانم با او بمانم....من به او قول داده بودم که همیشه کنارش بمانم. درست از زمانی که از بیماریش پی بردم این تصمیم را گرفتم که هیچ وقت ترکش نکنم ، تصمیم گرفتم تا پای جان کنارش بمانم و همه ی سختی های زندگی گذشتش رو از ذهنش پاک کنم‌.ترک کردن اون، از من یه هیولا میسازه،دیگه هیچ وقت نمیتونه به کسی اعتماد کنه. تمام سختی هایی که کشیده بود و کتک هایی که در حد مرگ می‌خورد از جلوی چشمش بار ها و بارها میگذره و در آخر از گریه و تشنج ، و یا شاید ایست قلبی میمیره.این فکر ها مدام و مدام و مدام از ذهن خسته و داغونم میگذرن و بار ها و بارها ها من رو مثل یک سیاه چاله ی بی نهایت درون خودشون غرق میکنن.اما تقصیر من چیه؟...من تمام تلاشم رو کردم، فکر میکردم موفق میشم اما فقط حال خودم بدتر شد. تا کی باید استرس و نگرانی بکشم وقتی دیر جواب پیام هام رو میده؟ تا کی باید نگرانش بشم وقتی ناراحته و چیزی از احساساتش بهم نمیگه؟میدونم؛ آره من آدم خودخواهی هستم، من بهش امید زندگی کردن دادم و الان دارم مثل یه آشغال برخورد میکنم،دارم مثل کسایی برخورد میکنم که هیچ وقت دوست نداشتم ذره ای شبیه بهشون بشم. من بهش قول داده بودم که یه روز از نزدیک میام میبینمش و بغلش میکنم، سرش رو نوازش میکنم و کنار گوشش براش شعر میخونم، بهش قول داده بودم که یه روز بالاخره توی بغل هم دیگه غرق میشیم و من بوسه ای به گوشه ی چشمانش میزنم، چشم هایی که قبل از من خیلی چیزها ها دیده، چشم هایی که قبل از من هزاران بار باریده و ترسیده.من نمیتونم ، نمیتونم با حرفایی که تو سرم بار ها و بارها تصور کردم که قراره بهش بگم آزارش بدم.برو.دیگه نمیخوام ببینمت.ما برای هم ساخته نشدیم.تو لایق یکی بهتر از منی.و....گوشیم رو از شارژ بیرون میکشم.وارد صفحه چتمون میشم و برای چند دقیقه فقط به پروفایلش خیره میمونم.یا الان یا هیچ وقت.قبل از اینکه بتونم چیزی بنویسم بهم پیام میده.&quot;بیتا،حالت خوبه؟&quot;انگار میفهمه، انگار همیشه میفهمه وقتی حالم بده، وقتی ذهنم درگیره،حتی اگر از هم دور باشیم اون بازم میفهمه.چیکار دارم میکنم؟ میخوام یه فرشته رو از خودم دور کنم؟میخوام کسی که خدا برای زخم هام فرستاده تا اونارو مرحم ببخشه رو از خودم برونم؟جواب میدم.میخونه.منتظر میمونم.جواب میده.این کار اونقدر تکرار میشه که من مثل همیشه از گفتن مطلب اصلیم پشیمون میشم و با یه قربون صدقه ی کوتاه مکالمه رو تموم میکنم.گوشیم رو خاموش میکنم و میرم روی تختم دراز بکشم.من واقعا احمقم.یا الان یا هیچ وقت؟احتمالا هیچ وقت؛ هیچ وقت قرار نیست بهش چیزی بگم چون دوستش دارم.دوستش دارم اما تحمل دوست داشتن رو ندارم.عشق؛این چیزی که مردم بهش میگن عشق؛قدرت میخواد.جرأت میخواد.من نه شجاعم و نه قدرتمند و نه لایق عشق...من دلقک تنهایی هستم که وانمود به شاد بودن میکنه اما تو تنهایی و خلوت خودش بار ها و بارها کیش و مات میشه و میمیره.پس شاید بهتر باشه بگویم من جز یه آدم خودخواه...هیچی نیستم...&quot;تکه هایی از افکار یک انسان خسته&quot;هیچی نیستم.</description>
                <category>Bitz</category>
                <author>Bitz</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 14:47:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد شبنم زمردین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76431946/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%B4%D8%A8%D9%86%D9%85-%D8%B2%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-vhqfoprat7ti</link>
                <description>پیش از آنکه لیدیا در میانِ سایه های اتاقِ زیر شیروانی اش به این دانه ی عجیب بیندیشد، باید به هزاران سال پیش، به زمانی که جهان هنوز زخم های خلقت را بر چهره داشت،سفر کرد.در اعماقِ &quot;آذران&quot; قلمرویی که نه از خاک، که از نورِ سردِ ستارگانِ مرده و غبار کیهانی بافته شده بود،&quot;شبیه&quot;،ایزد بانوی پژواک و فراموشی ، بر قلمرو خود فرمان می‌راند.او نه خالق بود و نه نابودگر؛ او نگهبان لحظات گمشده،زمزمه های ناگفته و بذر اندیشه هایی بود که هرگز شکوفا نشدند.در یکی از دورانی که &quot;هیچ&quot; بر &quot;همه چیز&quot; سایه افکنده بود، شبیه، از تاریک ترین گوشه های آفرینش، بذری را برگزید.بذری که از اشکِ ستارگانِ در حال احتضار و دعای موجوداتی که از یاد رفته بودند، باردار شده بود.این بذر، &quot; شفق زمردین &quot; نام گرفت ؛ نه از آن جهت که خود سبز بود، بلکه به دلیل نوری که در خود داشت؛نوری که می‌توانست تاریکی را بشکافد و یا آن را عمیق تر کند.شبیه،شفقِ زمردین را با قدرت خاموش خود آمیخت. قدرت او، قدرت سکوت بود؛ سکوتی که در آن، تمام صداهای خلقت گم می‌شوند و تنها جوهر حقیقی باقی می‌ماند. او به بذر وعده ی &quot;تجلی&quot; را داد؛ نه تجلی قدرت،بلکه تجلی انتخاب!شفق زمردین قرار بود در زمان مناسب،در دستانِ کسی قرار گیرد که بتواند میان روشنایی و تاریکی،میان بودن و نبودن،دست به انتخاب بزند.شفق در میان جریان های نامرئی انرژی، در میان ارتعاشات ناگفته ی کائنات خود را پنهان کرد.تا اینکه شبی که برج در تاروت فرو می‌ریخت، و قارقارِ کلاغی ، پیام آور باستانی، سکوت شب را شکافت، شفق زمردین، خود را آشکار کرد.و این بذر کیهانی، در دستان لیدیا،زنِ مرموز عمارت &quot;کلاغ سیاه&quot; قرار گرفت.چرا لیدیا؟شاید بخاطر نگاه عمیقش که رازهای ناگفته را در خود داشت.شاید به خاطر سکوتِ او که پژواک سکوتِ ایزد بانو شبیه بود. شفق زمردین حالا منتظر بود تا انتخابش را آغاز کند.پ</description>
                <category>Bitz</category>
                <author>Bitz</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2026 17:29:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجوای سبز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76431946/%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-g5vayleyadxp</link>
                <description>هوا سنگین بود ، آمیزه ای از بوی خاکِ باران خورده و غبار کهنه ی کتاب ها.در اتاق زیر شیروانی عمارت &quot;کلاغ سیاه&quot;، &quot;لیدیا&quot; در نور لرزان شمعی نشسته بود. کارت های تاروت نقش خورده بر مخمل سیاه، زیر انگشتان لرزانش چیده می‌شدند.شعله های شمع،سایه های رقصانی بر چهره ی رنگ پریده اش می‌انداخت؛سایه هایی که گویی از دلِ خودِ تاریکی بیرون می آمدند.&quot;کالی&quot; گربه ی سیاه و پشمالویش،با چشمانی به رنگ کهربای مذاب، بی صدا روی شانه اش لمیده بود و خُرخُرِ آرامی سر میداد، گویی او نیز نبضِ این شبِ راز آلود را در سینه ی خود حس میکرد.لیدیا آخرین کارت را چرخاند:&quot;برج&quot;. تصویری از فرو ریختن بلندترین بناها،نمادی از آشوب و دگرگونی ناگهانی. آهِ کوتاهی کشید.این کارت هرگز خبرِ خوبی نمی داد.ناگهان صدای قارقارِ خش دار کلاغی از بیرونِ پنجره ی کوچکِ اتاق ، سکوت سنگین را شکست.لیدیا سر بلند کرد.روی لبه ی پنجره &quot;مورگان&quot; کلاغ سیاهی که دستیار وفادار او بود، ایستاده بود.پرهایش در تاریکی شب می‌درخشید و نگاهِ تیزبینش مستقیم به چشمانِ لیدیا دوخته شده بود.مورگان معمولا پیام های مهم را می آورد.&lt;&lt;چه خبری داری، مورگان؟&gt;&gt; صدای لیدیا، خش دار و گرفته، در سکوت اتاق پژواک یافت.کلاغ، سرش را کمی کج کرد و سپس ، با حرکتی دقیق و حساب شده دانه ای براق و عجیب را که از منقارش آویزان بود روی طاقچه پنجره انداخت.دانه، در نور شمع،درخششی سبز و وهم آور داشت،شبیه به سنگ زمردی که در اعماق غاری تاریک یافت شده باشد.لیدیا با احتیاط از جا برخاست.گربه ی سیاه از روی شانه اش پایین پرید و با دُم افراشته، به سمت پنجره رفت. لیدیا دانه را برداشت، سرد بود و بافتی نا آشنا داشت.انگار که از دلِ خاکِ آغشته به جادوی باستانی بیرون آمده باشد. در همان لحظه،حسی غریب، سرد و آشنا، در رگ هایش دوید؛ حسی که نشان می‌داد این شب، شبِ عادی نیست.این دانه آغاز چیزی بود...چیزی تاریک؛ و قدرتمند.</description>
                <category>Bitz</category>
                <author>Bitz</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 22:05:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>