<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نوشین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_76482816</link>
        <description>نویسنده که تازه ب دنیا اومده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 23:48:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4894344/avatar/1yhV52.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نوشین</title>
            <link>https://virgool.io/@m_76482816</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پارت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76482816/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-fmsupjeavjfd</link>
                <description>ورودی خانه – شبصدای زنگ در، را زدباران شدیدتر  شد صدای رعد برق در آسمان پیچیدسام، با چمدانی در دست، خیره به در ایستاده بود، با چهره ای خسته و گرفتهدر باز شد وارد حیاط شدهما با چشمانی سرخ و صورت خسته، آرام در راهرو را باز کرد.سام روبه‌رویش ایستاده بود؛ با چهره ای سرد و نگاهی پر از خشمسام (با صدایی خشک)— سلام.هما قدمی جلو آمد، دستش را بالا آورد که بغلش کند، اما سام عقب کشید.بی آنکه  نگاهش کند رد شدهما همان‌جا میخکوب شدسام وارد خانه شد، مستقیم به سمت آشپزخانه رفت، لبهایش خشک شده بود، شیر آب را باز کرد، لیوانی را پر کرد و یک‌نفس سر کشید.دستش روی لبه‌ی سینک بود. نفس‌هایش سنگین و‌بی قرار بودچرخید سمت هما ، که حالا کنار ورودی آشپزخانه ایستاده بود و مبهوت به سام خیره مانده بودسام :—چرا بهم نگفتی؟صدایش بالا رفته بود، چشمانش قرمز شده بود، و ریتم نفس‌هایش تند شده بودکی می‌خواستی بگی،  ها؟! کی می خواستی ؟؟وقتی دیگه دیر شده بود؟!هما  نفسش شکست.هما: (آرام)-نتونستم بگم…سام (با خشم )— نتونستی یا نخواااستی؟!(داد میزد نگاهش پر از خشم بود )باید امیر بهم زنگ بزنه تا بفهمم؟آرررررره  ؟هما  قدمی جلو آمد. دستش را دراز کرد که بازوی سام را بگیرد، اما سام کنار کشید.بدون نگاه، چمدانش را برداشت، از کنارش  گذشت.از پله‌ها بالا ‌رفت، و صدای پر ازخشمش در راه‌پله پیچید:— اگه دیشب نمی‌فهمیدم…هیچ‌وقت نمی‌بخشیدمت، مامان!!!هیچ‌وقت.!!!هما  همان‌جا ایستاده بود.تنها.و صدای بسته‌شدن در اتاق، در سکوت خانه پیچید.****خانه (گذشته)باران  نم‌نم  باریدن گرفته . خیابان  زعفرانیه زیر نور چراغ‌های خیابونی غرق در مه و خیسی بارون بود.ماشین آرام از کوچه‌ی خلوت رد شد، جایی که درختان سر به فلک کشیده دو طرف راه سایه افکنده بودندبه خانه نزدیک شدند،خانه‌ای ویلایی  دوبلکس با نمایی ساده اما دلنشین   حیاطی پر از درخت ، شاخه‌های کهن‌سال کاج و چنار، سایه‌ای سنگین روی سنگ‌فرش حیاط می‌انداختند و صدای خیس برگ‌ها زیر قطرات باران، سکوت شب را می شکست.آرامشی خاص در فضای خانه جاری بود.رها دکمه ریموت را فشار داد . در حیاط با صدای آهسته‌ای باز شد و ماشین آرام وارد شد.ماشین خاموش شد. لحظه‌ای سکوت.سام سرش را به پشتی صندلی تکیه دادرها نگاهی به او انداخت . نگاهش خسته بود ، بی‌صدا.هر دو پیاده شدندسام چمدان را از صندوق عقب بیرون می‌آورد.رها از پله‌ها ی حیاط بالا می‌رود و کلید در راهرو را داخل قفل می‌چرخاند.با شنیدن صدای در، هما با عجله خودش را می‌رساند. لبخند گرمی روی لب داردهما  (با شوق و صدایی آرام):—من دورت بگردم …سام، لبخند زد هما بغلش کردسام هم با مهربانی، آرام در آغوشش گرفت .رها با شیطنت، از پشت سر گفت :— بیا اینم قند عسلت رسید!سام (با لبخند خسته، به هما ):— سلام به مامان  خوشگلم.— سلام عزیز دلم خوش اومدیهما ، سرش را از آغوش سام بیرون آورد  و نگاهی به رها انداخت :— باز تو حسودی کردی دختر!رها لبخند کمرنگی زد  و چیزی نگفتهمگی وارد سالن پذیرایی شدند .فضای گرم خانه و بوی مطبوع شام، همه‌جا را پُر کرده. دکوراسیون کلی خانه مینیمال و امروزی است ، با رنگ‌های خنثی و آرام، چیدمانی اصولی  و سلیقه‌ای که بیشتر بر پایه سکوت و نظم استوار استرها به سمت سام و مادرش چرخید :— من می‌رم بالا یه دوش بگیرم، خیلی خستم. دیشب اصلاً نخوابیدم.سام:— برو عزیزم، راحت باش.هما:— اول بیا شامتو بخور بعد برو.رها در حال بالا رفتن از پله‌ها، سرش را برگرداند :— یه چیزی خوردم. شب بخیر.آشپزخانه.هما در حال آماده‌کردن شام بود .هما:— تا لباس عوض کنی و یه دوش بگیری، شامو می‌کشم.سام نگاهی مهربان به مادرش انداخت ؛ خسته، اما دلگرم:— قربونت برم… هیچ‌جا دست‌پخت تو رو نداره.سپس به سمت پله‌ها رفت  و وارد اتاقش شدچند دقیقه بعد – آشپزخانهسام با موهایی که هنوز مرطوب‌اند، از پله‌ها پایین آمدسام (با لبخند و صدایی گرم):— اممم، چه بویی میاد مامان…هما با مهربانی:— قرمه سبزی . غذای مورد علاقه‌ت.(شروع به چیدن میز کرد )سام ظرف زیتون را از دست مادرش گرفت  و صندلی را کشید و نشستسکوتی بینشان حاکم بود .هما مشغول دم‌کردن چای بود.سام (آهسته اما جدی):— مامان… امروز رها رفته بوده دکتر مغز و اعصاب میدونستی ؟هما (متعجب):— دکتر؟! نه… من که خبر نداشتم(کمی با دلخوری)رها که به من چیزی نمی‌گه، همه حرفاشو به تو می‌زنه، نه من…سام با قاشق بازی می کرد نگاهش جدی‌تر شد .سام (با صدایی کشدار و دل‌خور):— ماماااان…، به جای اینکه بهش نزدیک‌تر بشی روز ب روز با رفتارات ، داری ازش دور می‌شی. چون نمی‌فهمیش، مامان.(مکث. صدای نفس سام سنگین‌تر می‌شود)هما (کمی دفاعی و بلندتر):— من؟! یا اون؟سام (با نگاهی محکم و تأکیدآمیز، آرام):— معلومه تو.—رها هنوز بچه‌ست فقط نوزده سالشه.چرا نمی‌خوای بفهمی؟الان تو بحرانی‌ترین سنشه…بیشتر از هر وقت دیگه‌ای به حمایت و محبتت نیاز داره.که خودشو باور کنه ، یاد بگیره چی براش درسته چی نه، انقدر قوی باشه اگه همه‌چی بهم ریخت، بتونه از پسش بربیاد.که اگه یه روز دل بستو دلش شکست  بتونه خودش جمع کنه نه اینکه بترسه بدتر بشکنه می فهمی مامان!!!من که همیشه این‌جا نیستم کنارش باشم…(دست از غذا خوردن کشید اشتهایش کور شد.)هما ساکت بود .سپس، آرام و کمی دل‌شکسته:— تقصیر خودشه… این همه تلاش می‌کنم، باز می‌ره تو غار تنهاییش…سام نفسش را آهسته بیرون داد . سکوت کرد ادامه نداد بحث کردن بی‌فایده بود.از پشت میز بلند شد .هما نگاهی به او انداخت .هما:— چرا شامتو نخوردی؟سام با صدایی خشک:ـ سیر شدم مامان، مرسی… خیلی خوشمزه بود.ـ خستم، می‌رم بالا.هما:ـ چاییتو بیارم بالا؟سام:ـ نه مامان، شب‌به‌خیر.سام به سمت پله‌ها راه افتاد.وقتی به در اتاق رها رسید، لحظه‌ای مکث کرد. در را آرام باز کرد و قدم برداشت.نور چراغ‌های حیاط، روشنایی کمرنگی به اتاق داده بود.صدای باران، نرم از پشت پنجره شنیده می‌شد.نزدیک تخت شد.چشم‌بند هنوز روی چشم‌هایش بود؛ در خوابی عمیق بود_پتو یش را کمی بالا کشید.خم شد و آرام، بوسه‌ای بر گونه‌اش نشاندبعد بی‌صدا از اتاق خارج شد.***(زمان حال)سام وارد اتاق شد. در را بست و لحظه‌ای به آن تکیه داد. چمدان از دستش رها شد.اتاق نیمه‌تاریک بود. نور کم‌جانی از لای پرده‌ی سفید حریر می‌تابید. دیوارها خاکستری روشن، تخت دونفره‌ای با روتختی یاسی تیره وسط اتاق، و میزی کنار تخت با چند شیشه‌ی عطر و ادکلن …روی میز تحریر روبه‌رو، چند دفتر یادداشت و چند قاب عکسی از خودش وپدرش ،رها و هما دیده می‌شد.کنار دیوار، کتابخانه‌ای با ردیفی از کتاب‌های انگلیسی در زمینه‌ی اقتصاد و تجارت، همه‌چیز آرام، منظم، و بی‌صدا بودآرام روی لبه‌ی تخت نشست.دست‌هاش را روی صورتش کشید . انگار بخواد همه‌چی رو پاک کنه. اما نمی‌شه.نفس‌هایش بریده‌ بریده‌ ست. چشم‌هاش از اشک برق می‌زند، ولی نمی‌ذاره بریزه.سرش را پایین انداخت . شونه‌هاش لرزید صدای نفس‌هاش توی اتاق  پیچیدسرش تیر می کشید . انگار مغزش دارد از هم می‌پاشید . افکار، یکی‌یکی و بی‌رحم، هجوم می‌آورند:تصویر رها روی تخت بیمارستان… صورت کبود ورنگ پریده اش چشمان گود رفته اشو ، مادرش… که خبر تصادف رها را به او نداده بود؛ رهایی که برایش از جان عزیزتر بود.با فک فشرده، بلند شد . دست در کیفش برد یک قرص در‌آورد، بعد بطری آب را. قرص را بی‌مقدمه بالا انداختهمان‌طور با لباس، خودش را روی تخت انداخت . چشم‌هایش را بستپلک‌هایش سنگین شد.و آرام، به خواب رفت</description>
                <category>نوشین</category>
                <author>نوشین</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 22:03:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76482816/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B3-qbdudw9edorb</link>
                <description>هوا داشت تاریک میشد ،فاصله‌ی فرودگاه تا بیمارستان، برای سام به اندازه‌ی یک عمر گذشت. حتی صدای راننده را هم نمی‌شنید. فقط با چشم‌های خیره، نورهای خیابان  را از شیشه ماشین دنبال می‌کرد.وقتی رسید، لحظه‌ای مقابل ساختمان بیمارستان ایستاد. نفس عمیقی کشید، انگار خودش را برای مواجهه با چیزی آماده می‌کرد که دلش طاقت دیدنش را نداشت.در بخش بستری، دکتر خیامی منتظرش بود. از دور سام رو دید بسمتش رفت و اورا بغل کردباصدای پر از بغض گفت :— حالش… چطوره؟دکتر  گفت:— عملش موفق بوده خطر رفع شده ولی هنوز ضعیفه… خیلی. فقط چند کلمه گفته... اسمتو…سام نگاهش را به زمین دوخت. لب‌هایش لرزید. دستی به موهایش کشید و با صدای گرفته گفت:— می‌تونم ببینمش؟دکتر نگاهی به سام انداخت. انگار بخواد چیزی بگوید  اما منصرف شد. فقط با سر تأیید کرد.— ده دقیقه بیشتر نه. بهش شوک وارد نکن.سام تشکر کوتاهی کرد و با قدم‌هایی مردد به‌سمت اتاق رفت.دستش روی دستگیره خشک شد. در را باز کرد.رها همان‌طور روی تخت بود چشمانش بسته.صورتی رنگ‌پریده ، نوارهایی به سینه  اش وصل شده بود.سام وارد شد. بی‌صدا. حتی در را پشت سرش نبست. صدای مانیتور قلب، گوشش را پر کرده بود.چند قدم جلو رفت، نگاهش تار شده بود. بغض، سنگین‌تر از هوا روی سینه‌اش فشار می‌آورد. کنار تخت ایستاد. دستش را دراز کرد… لرزید. بالاخره انگشتانش را دور دست سرد و ناتوان رها حلقه کرد.برای لحظه‌ای هیچ نگفت فقط نگاه کرد. با چشمانی خیس، لب زد اما صدایی بیرون نیامد.— سااا  م …صدای خش‌دار و ضعیف رها از لای لب‌های خشک و نیمه‌بازش بیرون آمد. پلک‌هایش آرام لرزیدند. چشم‌هایش، نیمه‌باز، پر از اشک بودندصدا آن‌قدر آرام بود که انگار از دل خواب بیرون آمده. اما برای سام، کافی بود تا همه‌ی بندهای فروخورده‌اش پاره شود.روی صندلی کنار تخت نشست دست رها را محکم‌تر گرفت. سرش را خم کرد و روی انگشتانش بوسه‌ای خیس زد. اشک از گونه‌اش سر خورد.— اومدم عزیز دلم… اومدم…صدایش شکست. چشم‌هایش را بست، پیشانی‌اش را به دست رها تکیه داد. لرزید. نفسش بالا نمی‌آمد.رها قدرت حرف زدن نداشت لبهایش تکانی خورد اما نتونست ؛سام آرام و مهربان، با بوسه‌هایی نرم و بی‌شتاب، پیشانی، گونه‌ها و شقیقه‌های رها را نوازش کرد؛ هر بوسه مثل لمس مهر و محافظتی بود که از عمق قلبش جاری می‌شد بوسه‌هایی که با اشک قاطی شده بودند.نگاهش کرد. انگار بخواد با چشم، با لمس، با بودن، زخم تن رها را بخواباند.— خودم اینجام قربونت برم …تنهات نمی‌ذارم…قول می‌دم…رها با چشمانی نیمه‌باز، لب‌هایش لرزیدند. تنها چیزی که توانست بگوید، فقط یک کلمه بود:— سااا می …سام برای چند ثانیه فقط به چهره‌ی خسته‌ی رها خیره ماند. سرش را نزدیک‌تر آورد. دوباره گونه‌ی رها را بوسید، همان‌طور که همیشه وقتی دلتنگش می‌شد.زمزمه کرد:— کاش من زودتر می‌رسیدم…کاش هیچ وقت تنها نمی‌موندی…نگاه رها آرام‌تر شده بود. پلک‌هایش  سنگین شده بود  و صدای نفسهایش آرامتر . سام دوباره بوسه‌ای بر پیشانی‌اش نشاند، دستش را نوازش کرد و زمزمه کرد:سام (با بغض)— زود خوب شو ؛بیمارستان اصلا بهت نمیاد!!دیگه تموم شد عزیز دلم…من اینجام.صدای آرام دکتر  از پشت در آمد.— بهتره دیگه استراحت کنهسام منتظر ماند همچنان دست رها را کرفته بود تا خوابش ببرد . انگار دلش نمی‌خواست از کنارش جدا شود. دوباره دست رها را بوسید، انگشتانش را در دستش فشرد.—  زود برمی‌گردم قول می‌دم.آهسته بلند شد، نگاه آخر را انداخت، و از اتاق بیرون رفت  از دکتر خداخافظی کرداز راهرو عبور کرد. انگار دنیای بیرون هیچ معنایی نداشت. فقط صدای ضربان قلب خودش در گوشش بود.وقتی از بیمارستان  خارج شد، هوا بارانی بود نسیمی سرد همرا قطره های باران به صورتش خورد. چشم‌هایش را بست. نفس عمیقی کشید و به راننده‌ای که منتظرش بود، اشاره کرد.— بریم خونه.</description>
                <category>نوشین</category>
                <author>نوشین</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 16:59:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نظر سنجی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76482816/%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%B3%D9%86%D8%AC%DB%8C-xtvrpicp1rqr</link>
                <description>دوستان عزیز سلام این اولین نوشته منه خوشحال میشم نظری دارید حتما بگین… در این سایت اولین بار میذارم ممنون میشم اگه راهنمایی کنید که داستانم رو اینجا میتونم کامل بذارم ؟؟!🙏🙏</description>
                <category>نوشین</category>
                <author>نوشین</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 18:30:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت دوم نقطه بی صدا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76482816/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-tdrbm8fvx3cx</link>
                <description>فصل دوم (فلش بک)فرودگاه کالیفرنیا – شبسالن خلوت‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. تنها صدای اعلان‌ها و چرخ‌های دور چمدانها ، در سقف طنین می‌انداخت.. پالتوی مشکی با یقه اسکی ذغالی به تن داشت، موهای کوتاه و مشکی اش، با چند تار سفید کنار شقیقه و ته‌ریش یک‌دستی که صورتش را جدی‌تر نشان میداد خستگی در چهره اش موج می زد، اما چشمهای قهوه ای رنگش همان نگاه گیرای پشت عینک رنگی اش،هنوز زیبا بودند،مثل همیشه، سنش به سی وشش سال می زد، اما نگاهش… انگار  سالها بیشتر از این ها زندگی کرده بودگوشی‌اش را بالا آورد. صفحه‌ی چت تلگرام هنوز باز بود. آخرین پیام رها:— خدا کنه برای دیدن مسابقه‌م ایران باشی… دوست دارم اگه اول بشم، تو اونجا باشی.انگشتش آرام روی صفحه کشید. پلک‌هایش لرزیدند. «اشک در چشمانش حلقه زد و آرام سرازیر شد.لب‌هایش لرزیدند، صدایش خش‌دار بود، زیر لب گفت:—زنده بمون… تا برگردم، رها. دیر شد… ولی دارم میام.روی مانیتور پروازها، عبارت با فونت سفید چشمک می‌زد:DOHA – FINAL CALL – GATE 26سام نفسش را حبس کرد. گوشی را در جیبش گذاشت و با گامی سنگین به سمت گیت رفت…بیمارستان  بخش ریکاوری ——تهرانهما روی صندلی  سالن نشسته بود. شال خاکستری‌اش روی شانه‌اش سُر خورده بود. چشم‌هایش سرخ بود و صدای گریه‌اش دیگر نمی‌آمد؛ فقط آن بغض مانده در گلو.در همان حال، صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو شنیده شد.دکتر خیامی با روپوشی سفید، از درِ ورودی اتاق عمل بیرون آمد.هما با پاهایی لرزان از جا بلند شد. نزدیک بود به زمین بیفتد که دکتر به سمتش آمد و زیر بازویش را گرفت.– داری چیکار می‌کنی با خودت؟کمکش کرد بنشیند و لیوان آبی به دستش داد.– حالش چطور ایرج… ؟!؟ رها خوبه؟ایرج مکث کوتاهی کرد. نگاهش را از زمین گرفت و به هما دوخت.– عمل خوب پیش رفته،خون‌ریزی کنترل شده فعلا در وضعیت پایداره.باید چند ساعت زیر نظر بمونه تو ریکاوری.ولی… نگران نباش، خطر رفع شدههما نفس راحتی کشید. لبش لرزید ولی چیزی نگفت. فقط سرش را پایین انداخت ایرج آرام‌تر گفت:– بهتره یه کم استراحت کنی. یه نگا به خودت کردی این چند ساعت رو فقط گریه کردی، هما  با صدایی خفه گفت:– ممنونم… بابت همه‌چی. واقعاً نمی‌دونم اگه تو نبودی….. نتونست ادمه بده بغض  گلویش را گرفته بودایرج، با همان لحن خونسرد همیشگی، درحالی که بسمت اسانسور میرفت نگاهش را آرام برگرداند و گفت:– کاری نکردم. فقط وظیفه‌م رو انجام دادم.رها… برای من عزیزهنگران نباش خودم اینجا هستم تا بهوش بیاددکمه‌ی آسانسور را زد در سکوت شب، صدای بسته‌شدن در آسانسور در راهرو پیچید و محو شدساعت ۱بامدادسکوت نسبی فضای سرد اتاق ریکاوری را پر کرده بود. تنها صدای آرام مانیتورهایی که ضربان قلب را ثبت می‌کردند، در فضا طنین می‌انداخت. نور سفید و محوی از سقف تابیده بود.رها بی حرکت با چشمانی  بسته روی تخت دراز کشیده  بود با سری پانسمان شده ، لوله‌ی اکسیژن روی صورتش، و سرمی که آرام از شریانش پایین می‌رفت، دست چپش تا مچ پانسمان بود …رد کبودی‌های بنفش روی گونه‌اش  زیر نور مهتابی اتاق پیدا بود. تصویری شکننده از او ساخته بودپرستاری با چهره‌ای مهربان، کنار تخت خم شد و با صدایی نرم گفت:— عزیزم… صدامو می‌شنوی؟ اگه می‌تونی، چشماتو باز کن.لحظه‌ای گذشت. پلک‌های رها به‌آرامی لرزید. بعد با تلاشی خفیف، چشمانش نیمه‌باز شد.نور برایش تیز بود؛ نگاهش تار و بی‌قرار.زیر لب، صدایی خش‌دار از گلویش بیرون آمد:— …آب…پرستار لبخند آرامی زد.— فعلاً نمی‌تونی آب بخوری عزیزم. باید یکم تحمل کنی ، رها چشمانش را بست… اما دوباره لب‌هایش تکان خورد. این بار نجواگونه گفت:-ساامیپرستار کمی نزدیک‌تر آمد. چی گفتی عزیزم؟اما رها دیگر پاسخی نداد. چشم‌هایش آرام بسته شد؛ گویی خسته‌تر از آن بود که بجنگد. فقط نام سام… میان نیمه‌هوشیاری‌اش، رنگ گرفته بود. پرستار با قدم‌هایی آرام از اتاق ریکاوری بیرون آمد. ماسک روی صورتش را پایین کشید و نگاهی به هما  انداخت. با لبخندی خفیف، گفت:—شکر خدا به هوش اومده… البته هنوز کاملاً هوشیار نیست. اثرات داروها باعث شده کمی گیج باشه. دکتر باید بیاد ببینتش، ولی تا چند ساعت دیگه منتقلش می‌کنیم ب اتاق بخش.هما که تمام این مدت چشم از درِ اتاق برنداشته بود، انگار نفس حبس‌شده‌اش را یک‌باره بیرون داد. سعی کرد چیزی بگوید، اما صدایش در گلویش ماند.بغض گلویش اجازه حرف زدن نمیداد تنها لبخند محوی زد و پلک زد تا اشک نریزد. صدای قدم‌های تندی از انتهای راهرو می امد.مردی قدبلند، با کت چرمی، موهای تقریبا جو گندمی  آشفته و نگاهی پراضطراب،چشمان درشت و عسلی اش ، با آن ابروهای گره‌خورده، ترکیبی عجیب از گذشته‌ی هما  را در صورتش داشت.انگار زمان برگشته بود و حالا، روبه‌روی او، مردی حدود چهل‌ساله ایستاده بود که در چشم‌هایش، رد خونِ خودش را می‌دید.هما ، با چهره‌ای که هنوز زیبایی‌اش را حفظ کرده بود، فقط کمی سایه‌ی خستگی سال‌ها بر آن نشسته بود، به او نگاه کرد.لب‌هایش لرزید. آرام و با صدایی که انگار از تهِ جان می‌آمد گفت:-امیر… جان.امیر یک لحظه هم معطل نکرد. خودش را به او رساند، او را در آغوش کشید.نفس‌هایش تند بود، شانه‌هایش از اضطراب می‌لرزید.با صدایی گرفته گفت:-وقتی زنگ زدی گفتی تصادف کرده … انگار زمین زیر پام خالی شد نفهمیدم چطوری خودم ازساری رسوندم تا اینجاهما سرش را پایین انداخت. انگار برای اولین‌بار امشب، اجازه داد کسی او را نگه داردآرام زمزمه کرد:-خوبه که اومدی… دکتر گفت عمل خوب پیش رفته. حالا باید صبر کنیم تا به‌هوش بیاد.امیر نگاهش را به درِ بخش ریکاوری دوخت. چشم‌هایش برق می‌زد، اما نه از امید—از اشکی که هنوز نریخته بود.لب‌هایش لرزید، نفسش شکست، و با صدایی که از بغضی سنگین می‌آمد، زیر لب زمزمه کرد:-من بمیرم دایی… تو رو این‌طوری روی تخت نبینم…صدایش شکست.هما  آرام دستش را روی بازوی او گذاشت. لحظه‌ای بی‌کلام، فقط صدای مانیتورها بود و سکوت نیمه‌شب.و قلب‌هایی که هنوز داشتند از شوکِ دیدنِ رها، می‌لرزیدند*اتاق ریکاوری …در را آرام باز کرد. سکوت نیمه‌گرم اتاق با صدای گام‌های آهسته‌ی دکتر شکست. نگاهی گذرا به مانیتور انداخت، به اعداد و نوسان نبض. سپس نزدیک تخت ایستاد. رها بی‌حرکت خوابیده بود؛ باندی دور سرش پیچیده بود، کبودی‌های روی گونه‌اش قابل مشاهده بود، و دستی که به دقت پانسمان شده بودآرام خم شد. دست ظریف و بی‌رمق دختر را در دستانش گرفت. سردی انگشتانش، مثل چیزی که نمی‌خواست بپذیره، ته قلبش نشست.-رها جان عزیزم… صدامو می‌شنوی؟ صدایش آرام و گرم بود.پلک‌های رها لرزید. به نظر می‌رسید میان تاریکی و نور گیج و ناتوان است. دکتر لبخند زد. چشمانش نیمه‌باز شد. نگاهش بی‌جهت چرخید. لب‌هایش خشک بود، با تلاش گفت:—آااب…پرستار جلو اومد، ولی دکتر بی‌کلام با دست اشاره کرد صبر کنه. خودش با پنبه کوچکی که نم‌دار کرده بود، لب‌های ترک‌خورده‌ی رها رو مرطوب کرد. با لحنی نرم گفت:—فعلاً نمی‌تونی آب بخوری عزیزم. همین‌که بیداری، یعنی همه‌چی داره خوب پیش می‌ره.دست رها که هنوز در دستش بود، کمی لرزید. صدای مبهمی از گلویش بیرون آمد:—سااااا…ایرج چشم از صورت رها برنداشت. همچنان که دستش را آرام نگه داشته بود، با لحن ملایمی گفت:نباید زیاد حرف بزنی. الان فقط استراحت کن، باشه؟نگاه رها داشت دوباره سنگین می‌شد. پلک‌هاش روی هم افتادن. ایرج اما هنوز ایستاده بود ..بالاخره، با نگاهی کوتاه به مانیتور و اشاره‌ای به پرستار، آروم عقب رفت اما  انگار چیزی توی چشم‌هاش مونده بود.*** (فلش بک )… انگار باید جدی ترش بگیرمنفس عمیقی کشید، گوشی‌اش را از کیفش درآورد. صفحه‌اش را باز کرد، چند ثانیه به اسم مامان خیره ماند و بعد تماس گرفت.بوق…بوق…صدای مادرش از آن‌طرف آمد، کمی خسته، کمی خشک:– الو؟– مامان… سلام.سکوت کوتاهی برقرار شد.– هنوز بیرونی ،کلاست رفتی؟؟– نه نرفتم . کار داشتم .ببین زنگ زدم بگم دارم می‌رم فرودگاه–تو‌‌که گفتی پروازش ۱۱– آره. پروازساعت ۱۱ می‌شینه. تابرسم اونجا دیرم‌میشهصدای هما آرام‌تر شد:– باشه ، مواظب خودت باش آروم رانندگی کن …یه چیزی هم بخور، ضعف نکنی دوبارهرها لبخند خفیفی زد، هرچند مادرش نمی‌دید.– حواسم هست. بعداً زنگ می‌زنم. خداحافظ.بعد از قطع تماس، گوشی را برای چند ثانیه در دستش نگه داشت. به ساعت نگاه کرد،۸:۵۰ دقیقهبودنگاهش توی آینه روی چشمان خسته‌اش قفل شد…‌و یک حس مبهم… نمی‌دانست از درد است، از حرف‌های دکتر  یا از دیدن سام.ماشین را روشن کرد و، آرام از حاشیه‌ی خیابان بیرون آمد و پا روی گاز گذاشت…صدای پخش ماشین رو زیاد کرد صدای ابی از بلندگو پخش پیچید:من، خالی از عاطفه و خشمخالی از خویشی و غربتگیج و مبهوت بین بودن و نبودنعشق ، آخرین همسفر منمثل تو منو رها کردحالا دستام مونده و تنهایی منای دریغ از من ، که بی خود مثل تو گمشدم ، گمشدم تو ظلمت تنای دریغ از تو ، که مثل عکس عشق ، هنوزم داد می زنی تو آینه ی منشیشه را پایین داد . باد پاییز لای موهایش ‌پیچید…سرعتش را زیادتر کرد  نگاهش به جلو بود، ولی انگار ذهنش هزار جا می‌رفت. چراغ‌ها از کنار صورتش رد می‌شدن، مثل خاطراتی که با سر و صدا از ذهنش عبور می‌کردن. هوای شب، نورهای مات، صدای ابی، و نبضی کند و سنگین در شقیقه‌اش…غم و انتظار، مثل ریتم آرام آهنگ، زیر پوستش حرکت می‌کرد وزیر لب زمزمه میکرد***سالن ورود پروازهای خارجی، فرودگاه امام خمینی.سام با قدم‌هایی محکم از در خروجی وارد شد. با پیراهن ابی روشنش،با کت زغالی که بی هیچ چین وچروکی روی  دست انداخته بود و چمدانش را دنبال خود می‌کشید. همان استایل همیشگی: موهای کوتاه و مرتب زیر کلاه کپ، عینک رنگی  نگاه نافذش و آن حالت آرام جدی، تضادی خاص داشت. مردی با ظاهری مرتب، اما چیزی در برق نگاهش انگار از تلاطمی پنهان خبر می‌دادصفحه‌ گوشی را باز کرد رفت توی مخاطبین.انگشتش ایستاد روی اسمی: رهاعکس کوچکی از چهره‌ خندان رها نمایان بود لبخندی محو زد. برای چند ثانیه فقط به اسم ‘رها‌ ٫ خیره ماند. بعد، تماس گرفت…***بخش مراقبت‌های ویژه (زمان حال)صدای دستگاه‌ها هنوز با ریتم آرام در فضا می‌چرخیددر باز شد. امیر با قدم‌هایی سنگین، به همراه هما ، وارد شد. صورتش هنوز دلهره داشت. چند لحظه کنار تخت ایستاد. امیر نزدیکتر شد . لحظه‌ای به صورت رنگ‌پریده‌ی رها خیره شد با بخیه‌ها ی کنار شقیقه‌اش، کبودی روی گونه‌اش، و نفس‌های منظم اما ضعیف .بعد آهی کشید، خم شد، و با صدایی که تهش می‌لرزید گفت:—دورت بگردم  من… جان دایی…صورتش را به آرامی به گونه ی سرد رها نزدیک کرد و بوسه‌ای نرم و پُر احساس بر آن نشاند. پلک‌هایش را بست، انگار بخواد درد را با همان بوسه ببلعدهما که تا آن لحظه عقب‌تر ایستاده بود،  جلو تر آمد. پاهایش انگار دیگر توان ایستادن نداشتند. به تخت نزدیک شد، به‌آرامی دست دخترش را گرفت و میان دست‌های خودش فشرد.انگار می‌خواست گرمای خودش را به او منتقل کند. صدایش گرفت ولی مصمم بود:—رها… مامان اینجاست. می‌شنوی؟درِ اتاق با صدایی آهسته باز شد. دکتر خیامی وارد شد. لبخند آرام و خسته‌ای زد، نگاه کوتاهی به مانیتورها انداخت، سپس جلو آمد و با نگاهی پدرانه به رها خیره شد.هوشیاریش داره بهتر می‌شه. فعلاً باید فقط استراحت کنه.پرستار وارد اتاق شد. با صدایی آرام فضای سنگین اتاق را شکست:—بیمار باید تنها باشه.  استراحت براش خیلی مهمه.هما  نگاهش را از چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی رها برداشت. هنوز دست دخترش را گرفته بود، انگار می‌ترسید با رها خداحافظی کند.امیر جلوتر آمد، دستش را به شانه‌ی هما  گذاشت:-عمه جون  بیا… باید استراحت کنی ، دو روز تو‌ سرپایی استراحت نکردی خودم‌ میرسونمت خونهدکتر خیامی ، با نگاهی اطمینان‌بخش گفت:—نگران نباش، من خودم اینجام. هر اتفاقی بیفته،  بهتون خبر می‌دم.هما به‌ سختی سر تکان داد. خم شد، آرام پیشانی‌ رها را بوسید.امیر هم دست رها را گرفت و بوسه‌ی پراز مهر زد:— جون دایی… زود خوب شو.هما و امیر آخرین نگاه را به تخت انداختند، و بعد از در بیرون رفتند.صدای بسته شدن در، سکوتی غریب را در اتاق پخش کرد** (فلش بک)باد سردی از درِ اتوماتیکِ سالن ورود گذشت.رها، مضطرب و بی‌قرار، میان جمعیت ایستاده بود. نفس‌های کوتاهش با بخارِ هوا یکی شده بود.و بالاخره، در باز شد.سام با قدم‌هایی مطمئن وارد شد…کت زغالی اش  روی ساعدش افتاده بود، شلوار جین و چمدانی در دست. صورتش خونسرد بود، اما نگاهش… نگاهی که دل از جا می‌کَند.رها انگار برای لحظه‌ای نفسش را حبس کرده باشد، دستش را بالا آورد، تکان داد و جلو رفت.سام چشم از نگاهش برنداشت.وقتی به هم رسیدند، هیچ‌کدام چیزی نگفتند. فقط آغوشی بود محکم، طولانی، گرم.سام لب‌هایش را آهسته روی گونه‌ی رها گذاشت. چند بوسه‌ی بی‌صدا، آرام و بی‌شتاب… انگار زمان فقط برای آن لحظه ایستاده بود.رها، با صدایی پر از بغض که فقط سام می‌شنید، گفت:— خوش اومدی…و سام، با لبخند محوی که چیزی میان دلتنگی و آرامش بود، گفت:—دلم برات خیلی تنگ شده بود.رها بیشتر خودش را به او فشرد. دستانش را محکم دور گردن سام حلقه کرده بود، انگار بخواهد زمان را نگه دارد.صدای جمعیت، اعلان پروازها، چرخ‌دستی‌ها و همهمه‌ی سالن فرودگاه… همه در پس‌زمینه محو شده بودبه پارکینگ که رسیدند، سام چمدان را در صندوق عقب گذاشت .رها ازآینه ماشین  نگاهش کرد.چمدان در صندوق جا گرفت، در بسته شد، و سام دوباره سوار شد.ماشین به‌آرامی از پارکینگ خارج شد، و نورهای فرودگاه یکی‌یکی در آینه عقب محو شدند.صدای ابی هنوز در فضا پیچیده بودعشق، آخرین همسفر من… مثل تو منو رها کرد…رها دستش را روی فرمان جابجا کرد. نگاه کوتاهی به سام انداخت.سام با همان مهربانی همیشگی، کمی خم شد و آرام گفت:— حالت خوبه؟رها لبخند زد:—الان که تو رو می‌بینم، عالی‌ام.سام اما قانع نشد. نگاهش را جدی‌تر کرد:— دیشب چند بار زنگ زدم… جواب ندادی.رها چشم از جاده برنداشت. لحنش آرام بود:— سرم یکم درد می‌کرد… صبح دیدم زنگ زدی.چهره‌ی سام کمی در هم رفت. دستش را جلو آورد و پشت دستش را به پیشانی رها گذاشت داغ بود :—مطمئنی یه‌کم …؟بیشتر از “یه‌کم” بنظر می‌رسه. چشمهات اینو نمی‌گن.رها لب پایینش را کمی گاز گرفت و بعد گفت:همون درد همیشگیه. قبل اینکه بیام دنبالت، رفتم دکتر._ با کی رفتی ؟_ تنها رفتمسام نگاهی کوتاه به صورتش انداخت، با صدایی آرام اما کنایه‌دار گفت:چرا تنها باز قهر کردی باهاش؟رها مکثی کرد. زیر لب گفت:_بهش نگفتم. دیشب طبق معمول مهمونی داشت.سام سکوت کرد. انگار منتظر ادامه‌ی حرفش بود_هیچی. یه‌سری آزمایش نوشت… ام‌آر‌آی  و‌نوار مغز هم باید انجام بدمسام، بی‌تردید و قاطع، گفت:—با هم می‌ریم. خودم می‌برمت. این‌قدر به خودت فشار نیار… همه‌چی درست میشه. من هستم.***(زمان حال)سام روی صندلی پرواز، چشم از پنجره هواپیما برنمی‌داشت.نور آفتاب روی بال هواپیما افتاده بود.چشم‌هایش را بست اما خوابش ‌نبرد . دست‌هایش روی دسته صندلی قفل شده بود. با اینکه ساعت‌ها در پرواز بود، انگار زمان ایستاده بود.آخرین پیامی که دیده بود هنوز در ذهنش می‌پیچید،— خدا کنه برای دیدن مسابقه‌م ایران باشی… دوست دارم اگه اول بشم، تو اونجا باشی.نفسش را آرام بیرون داد. زیر لب، بی‌صدا گفت:-دارم میام</description>
                <category>نوشین</category>
                <author>نوشین</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 18:26:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان نقطه بی صدا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76482816/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-zsjlb2ane4df</link>
                <description>نقطه بی صدا پارت اولصدای بارون پشت پنجره می‌کوبید. اتاق نیمه‌تاریک بود، فقط نور چراغ مطالعه روی میز، چهره‌ی خسته‌ی رها رو روشن کرده بود. دست‌هاش رو گره کرده بود توی هم، چشم‌هاش پر اشک ولی سرسخت.مینا، با چهره ای خسته ونگران ، جلویش ایستاده بود. سعی می‌کرد با لحن آروم‌تری حرف بزنه، ولی کلافگی توی صدایش معلوم بود.رها زمزمه کرد:— من نمیام مامان … وقتی بیژن  ازم متنفره، چرا باید برم تو خونه‌ای که نمی‌خواد منو ببینه؟مینا آهی کشید. رفت سمت پنجره، پرده رو کنار زد. انگار می‌خواست فرار کنه از نگاه دخترش.— عزیزم ازت متنفر نیست. اخلاقش نمی شناسی ؟؟!برادرته..این همه سال ازهم دور بودین …انتظار نداری که ..رها با تلخی حرفش را قطع کرد :— متنفر نیست!!!!!اون حتی نگامم نمی‌کنه. مامان من ۲۲سالمه تو عمرم سه بار بیژن دیدم اخه کی اینو باور می کنه ها …باهام حرف نمی‌زنه.مامان، چرا باید بیام اون‌جا؟مینا برگشت. اخماش توی هم رفت.— چون من نمی‌تونم دوتا زندگی رو همزمان اداره کنم. نمی‌تونم هم نگران سردردای تو باشم، هم کارای بیژن .دیگه توان ندارم رها نمی تونم دخترم ….رها با بغض گفت:— تو که قول دادی کنارم بمونی… گفتی تنهام نمی‌ذاری.مینا با صدایی خسته:— الانم قول میدم عزیزم کنارت هستم، ولی گاهی کنار بودن، یعنی تصمیم سخت گرفتن بیژن برادرته، باید با هم زندگی کردن رو یاد بگیرین.قرار نیست من همیشه کنارتون باشمرها ایستاد چشم در چشم مادر اشک هایش سرازیر شد  تو آغوشش فرو رفت— توروخدا  دیگه… نگو من بدون تو می میرم مامان !!مینا  محکم بغلش کرد پیشانی اش را بوسید .— عزیزدلم آروم باش .. انقد فکر بد نکن … یه فرصت بده به خودت  یه مدت بیا اگه سخت بود ..برمیگردیم اپارتمان خودتسکوت…آرام موهایش را نوازش کرد دوباره با صدای آرامتری گفت:—از فردا میگم ناهید خانم بیاد کمکت همه وسایلت جمع کنی ..رها حرفی نزد بیشتر  تو آغوش مادرش فرو رفتفقط صدای بارون، صدای نفس‌های بریده‌ی رها، و چشم‌هایی که پر از تردید بود.</description>
                <category>نوشین</category>
                <author>نوشین</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 09:17:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>