<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میکائیل</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_76890559</link>
        <description>در جستجوی انسانیت</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-01 02:07:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2492709/avatar/sXYh10.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>میکائیل</title>
            <link>https://virgool.io/@m_76890559</link>
        </image>

                    <item>
                <title>Whay do I hate myself so much?</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76890559/whay-do-i-hate-myself-so-much-zpixah7jfkr0</link>
                <description> whay do I hate myself so much?              «Lucifer Morningstar»هر روز صبحصدای زنگپلک خستههمش3 ساعت خوابیدمچرا قطع نمیشه؟اه لعنت به روزی که این ساعتو خریدمبه زور پا میشم و اون دکمه لعنتیشو میزنمچرا تنظیمش کرده بودم؟چرا بیدار شدم؟لیست کارایی که دیشب نرسیدم انجام بدم صف میکشه تو سرمیه نگاه به اتاق میندازمتاریکهمثل همیشهیه نور نارنجی که از ساعت اتاقم میزنه تو چشمم و ساعت 3 صبح و نشون میدهچرا اینقدر تو اتاقم ساعت دارم؟5 تا یا شیش تا؟نمیدونم آمارش از دستم در رفتهشاید واسه اینکه هر لحظه بکوبم تو سر خودم که دارم به مرگ نزدیک میشم و وقتم میره و هیچ غلطی نکردم و هنوز اوضاع مثل قبلهبلند میشم تاریکی اتاقو طی میکنم و در کمال بی رحمی لامپ اتاقو میزنم و تیر کشیدن چشامو به جون میخرمامروز چندمین روزه؟نمیدونمنمیدونم چند روزه اعتیاد لعنتیمو گزاشتم کنار دروغ گفتن به خودمو تموم کردم و دارم دنیا رو میبینم ، پرت شدم تو حقیقتتمایل مغزم واسه برگشتن بهشون و پس میزنماب سرد از صورتم می چکه خواب همون اول با فهمیدن کارای امروز از سرم پریدهبرمیگردماهلعنتی مثل هر روز حوله ام نیست بازم مثل  هر روز حوصله گشتن دنبالشو ندارم به طرز فجیح و ترسناکی جعبه دستمال کاغذی خالیهشروع خوبیهبازم منفیاز فرکانس های منفی متنفرمحس میکنم کانال های مغزمو میبنده ، عصبیم میکنهیه نگاه به زندگیم میندازمهر صبح همینهاینکه همچی خوبه چیز عجیی نیستهمیشه همچی خوبهدوتا گل سانسوریا کنار تختم و یه پتوس جلوی پنجره و سه تا کاکتوس روی میزحال همشون خوبه اونارو به 80 درصد ادمای زندگیم ترجیح میدمکتابایی که از دیروز روی میز موندههدفونمو بر میدارم روشنش میکنم دو تا گوش بالاییش رنگ میگیرهولی من از گربه ها خوشم نمیاد روزی که این هدفون و کادو گرفتم خیلی خوشحال بودم و حس الان نشون از بیریخت بودن اوضاع دارهاولین اهنگی که پلی میشه طبق معمول بیکلامه،و طبق معمول ویولن،ساز مورد علاقم که توانایی دیوونه کردنمو دارهاخرین باری که آرشه شو لمس کردم 2 سال پیش بود و من بازم میخوامشاهنگو رد میکنم چون الان توانایی حسرت خوردن واسشو ندارم ریمیکس:یادت می اید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟نامه ام باید کوتاه باشد،ساده باشد و......کی رفته؟من که کسی رو ندارم....عشق؟بیخیالبعدی:تو که میشناسی دردِ تو شعراموتو که میفهمی معنی ایهاموتو که با رنج کشیدی بدن زخمیموتو که دیدی یه شبه برفِ رو موهاموبدنم مَهلکه شیهه شلاق شدمن اگه خسته شبیه تنِ ایران بودممن اگه لحظه پایانیِ انسان بودمخاطراتِ تو منو زنده نگه داشته هنوزوسطِ بی تو ترین نقطه زندان بودمکه به یادِ تنِ گرم تو، تنم داغ شدمیمونهپلی میشهعاشق این تیکه ام بدنم مَهلکه شیهه شلاق شدبه ساعت نگاه میکنمنیم ساعت گذشتنیشخندی میزنمو از خودمو ساعت متنفر میشمنیم ساعتو تلف کردم؟نیشخندم عمیق تر میشه و میره تا مرز قهقهه خوبه که کسی اینجا نیستبه گشت و گذار اجنه ساعت 3 صبح ایمان می اوردمیگن این بازه تو اینه نگاه نکنین؟چی میگن؟از مزخرفاتی که هر روز گفته میشه متنفرم ، عصبیم میکنهبه اینه نگاه میکنموحشتناک تر از این تصویر؟وحشتناک تر از خودم؟نیشخند جا خوش میکنه رو لبم و چالم نمایان میشهنمیخوام، نمیخوام ببینمشنیشخندمو جمع میکنمو یادم میمونه از این به بعد به سمت چپ نیشخند بزنمچرا نمی خوام بینمش؟به همون دلیلی که تا چند وقت پیش حتی اینه هم پوشونده شده بود تا خودمو نبینمچه مرگمه؟چرا اینقدر با خودم سر جنگ دارم؟نمیدونمنمیدونم؟https://wisgoon.com/pin/34261225/من میبینمبچه هایی که پشت چراغ قرمز میزنن رو شیشهعادیه از خودم متنفر شم که چرا نمیتونم الان یه کاری کنم که دیگه کار نکنن؟صورتم و بر می گردونم این هفته زیادی از بابام پول گرفتمهمه اشم صرف همین کار شدالان رسما هیچی ندارمیاد کیک میوفتم ،گزاشته بودم بخورم که سر کلاس نمیرمبرش میدارمشیشه رو میدم پایین و سرمای پاییز میخوره به صورتمکیکو ازم میگیرهلبخندش تنها چیزیه که باعث میشه یکم از حس تنفرم بخوابهنگاه به لباسش میکنمالان پاییزه، زمستون میتونه چقدر سرد باشه؟کجا میمونن؟چراغ سبز میشه و لبخندش از جلوی چشمم گمرفت...یاد چند شب پیش میوفتمچراغ قرمزپژو،پیکان،رقص،6 نفرعروسیه 6 نفره پشت چراغ قرمزجشن عروسی بدون سالن ، بدون گل زدن ماشین، بدون دسته گل ، بدون لباس مجلسی و فقط دو سه تا رفیققلبم اتیش میگیره واسه جوونای مملکتم و بیشتر از خودم متنفر میشماین همه ادم، اینهمه میلیاردر، اینهمه.....چجوری من؟چجوری میتونم یکاری کنم که لباس گرم بپوشه؟دسته گل بخره؟ماشین گل بزنه؟جشن بگیره،بخنده؟چجوری اینقدر پول؟راهی جز درس خوندن دارم؟فعلا خیرساعتو میبینم3:50باز نیشخند باز تنفرباز وقت اتلافیباز من ، من ، منتنفر به من ، من ، منمیخوام فرار کنم از خودمادما رو ولش کن.بگین از خودم چطور فرار کنم؟از اینهمه تنفر به خودم متنفرماینهمه تنفر لباس گرم تن اون بچه نمی کنهدلم واقعا یه تغییر اساسی میخواد می خوام بکوبم از نو بسازم نه به عنوان میکائیل ، نهwolf،نه moon و نه هیچ لقب مسخره ی دیگه ایباید این درجه تنفر و کم کنم به کارم نمیادایندفعه خود خودم و بسشاید دیگه با این حساب فعالیت نکنم شاید فقط میکائیلو انداختم دور شایدم کلا از ویرگول رفتمنمیدونمولیاینجا بودن هم به عنوان من برای من ، هم به عنوان میکائیل خیلی تجربه ی جذاب و قشنگی بود و دقیقا هیچ حرف دیگه ای ندارمفعلا؛ یا علی</description>
                <category>میکائیل</category>
                <author>میکائیل</author>
                <pubDate>Sun, 12 Nov 2023 23:27:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میای بازی کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76890559/%D9%85%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-yuqgvtbv3ean</link>
                <description>من نمیدونم کیمنمیدونم کسی که تا الان کلیدای این کیبورد رو لمس میکرده کی بودهحتی نمیدونم کسی که الان داره دونه دونه رو کلیدا دست میزاره وکلمات ذهن مریضشو مینویسه کیهشما میدونین کی هستین؟بعید میدونممنمن حس میکنم یه بازیکنمبازیکنی که فعلا صرفا واسه 11 نفره شدن تیم اومده و هنوز پاش به توپ نخورده هر لحظه داره به دقایق گذشته ی بازی نگاه میکنه و اشفته تر میشه از دیدن توپ از ندوئیدن واسه رسیدن به توپ از دوئیدن و متوقف شدن و نگاه کردن به توپ مهمه توپ دست کیه؟خب قطعا نه فقط مهم اینه که دارم فحش میخورم و همچنان به توپ نمیرسم توپم نامرده به من نمیرسه ،گرچه با این وضعیت اگه بیاد هم توپو لو میدماصلا من مال اینجا نیستمچرا مربی ازم نپرسید میخوام بازی کنم یا نه؟بحث خواستن و نخواستن نیستحداقل اگه می پرسید می گفتم چشمم کور دندم نرم خودم کردم که لعنت بر خودم بادبیخیال حالا که نپرسیده و من وسط بازیم هیچ کاریم از دستم برنمیادنه اینکه هیچ کاری از دستم بر نیادمیتونم  پامو بزارم بیرون از خط و برم ولی هنوز اونقدر بزدل نشدم حداقل دلم میخواد مصدوم بشم و برم دلم میخواد وقتی میرم برام دست بزنن ولی پام نمیخواد بدوئه ذهنم از ترس گل به خودی نمیخواد توپو لمس کنه جسمم تسخیرم کردهمن من حس میکنم یه روحم که وارد یه جسم شده که مال خودش نبوده دست دومه یا نو مهم نیست مهم اینه الان مالکشه و باهاش شریکهمیتونم بپذیرمش و راحت باهاش برم زیر یه سقف مسالمت امیز زندگی مو بکنم و روزامم به چخ ندممیتونمم نپذیرمش و باز باهاش برم زندگی کنم ولی ایندفعه به چخ و برماصلا خیلی قشنگه خیلی هیچی دست خودم نیست جز همین ذهن و جسم که اونم یا دوستمه یا دشمن و باز هم دوست و دشمن بودن به پذیرفتن و نپذیرفتن برمی گردهاوضاع گیج کننده سافتادیم تو یه بازی که ظاهرا نظر خودمون اصلا برای بازی کردن یا نکردن مهم نبودهو برای اینکه توانایی بازی کردن و ابزار و امکانات شو داشته باشیم یه جسمم بهمون دادن که موقتا اون تو سر کنیمیه جسم که بشدت ضعیف و مسخره اسگرسنه میشه، تشنه میشه، زخمی میشه ،به جنس مخالف خودش تمایل داره(بیاین مسخره ترش نکنیم و کلمه ی مخالف توی جمله بمونه)خیلی مسخره اس خیلیاصلا امکانات چیه این مانعی بیش نیست یه سری ارواح دارای اجسام دیگه هم هستن که یا اونا جسم شونو کنترل میکنن یا جسمشون اونا رو دوسشون داریم یا نداریماونایی که جسمشون کنترلشون میکنه که.....ولی اونایی که جسم و ذهن شونو کنترل میکننتبریک میگم اقای گل و پیدا کردیمهمه بازیکنیمهمه گل می خوریم  گل می زنیمبهمون پاس میدن شایدم ندناصلا مگه مهمه؟ میگین نه؟سخت در اشتباهین ،اره مهمه ولی چون کاری از دستمون بر نمیاد میگیم مهم نیستبیخیالحالا که بهم اعتماد شده و تو زمینمبهم اعتماد کردن و پاس دادنمیخوام دست کسایی که مثل من منفعلن و بگیرم بزارم جزء هم تیمی هامو  کسایی که روحشون و در نتیجه جسمشونو دوست دارم و صدا بزنم که چه از داخل استادیوم چه بیرون بازی رو ببیننمیخوام قدم بردارممیخوام با جسمم به توافق برسممیخوام بازی کنممیخوام توپ و بگیرمبدوئم ،گل بزنمو در نهایتپامو از خط بزارم بیرونو برام دست بزنیدمیای کنار هم بازی کنیم؟</description>
                <category>میکائیل</category>
                <author>میکائیل</author>
                <pubDate>Thu, 09 Nov 2023 14:53:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا برویم از این ولایت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76890559/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%AA-girni4sie8iv</link>
                <description>بیابیا و بنشین کنارم و اشک بریز بیا و کنارم بنشین و اشک بریز و حرف بزنبیا و بگو از درد از رنج از غمتو بیا بنشین و راه قطار اشک را بساز و کویر گونه هایت را به باران اشک مهمان کنتو بیا بنشین و حرف بزن از سوزش اشک بگو از درد قلب تو بیا و بگذار من و گوش های من و اسمان و ماه به صدای هق هقت گوش بسپاریمبیابیا بشین و راه گریستن و درد دل را در پیش بگیر و اغوش و نوازش طلب کنبیا بنشین همینجا در شب زیرنور ماه و اسمان بی ستاره بیا و از برق چشمان پربغض طلوع بگو از عربده ی رعداز ناله ی کویر از زوزه ی تنهای گرگاز مرغ تنهای عشقاز بال خسته ی کبوتری که نم باران بالهایش را همچون شانه های به ظاهر محکم  من سنگین کرده بیا و بگو چرا جنگل سکوت کرده چرا مرغ آمین پر نمیزند؟چرا دریا بی رحمانه شن های ریز ساحل را هدف میگیرد ؟ گناهش چیست جز بی گناهی؟جز عشق؟بیا و از خورشید بگومیسوزد تا ماه بدرخشد و ماه دور زمین میگردد؟بیا و بنشین و راه گریستن در پیش بگیر اما نخواه که بگریم چشمان من گریستن را از یاد بردهنخواه که بگویم زبان من قدرت تکلم نداردنخواه که از تار های صوتی خاموش شده ام کار بکشمبیا بنشین و بگذار آغوشم را برایت باز کنم و سر انگشتانم را به موج موهایت دعوت کنمبیا بنشین و بگذار من اشکهایت را پاک کنمبگذار من به حرف هایت گوش بسپارماما راه گریستن را برای چشمه ی خشک شده ی اشک من در پیش نگیربرای تار های صوتی خاموش شده ام بیتابی نکنحنجره ی من به بیان درد عادت نداردمغز من درد و غم نمی فهمدپل ارتباطی بین مغز قلب من سال ها پیش از بین رفتهوقتی قلبم زخم خورد و مغزم خندیدوقتی بدنم شلاق خورد و مغزم ندیدوقتی حنجره ام التماس بیان درد داشت و مغزم نزاشتوقتی گدای اغوش بودم و انبار مغزم سراسر شمشوقتی قلبم شکست و مغزم ادامه دادوقتی قلبم حسرت کشید و مغزم عربدهوقتی قلبم گریست و شکست و قهقهه شنیدپل نشکستپل اوار شدنیستاما توتو طناب نازک و طلایی بین مغز قلبم کشیدی که حداقل مغزم رقص انگشتانم میان موهایت و دیدن ماه و نشستن کنارت و لبخند زدن را از درجه ی حرام به مکروه تغییر دادهبیا و بنشین کنارم و بیخیال زخم های تنم شوبیخیال پل اوار شدهبیخیال چشمه ی اشک خشک شدهبیا و باور کن که من خوبم بیا و گریه کن تا من اشک هایت را پاک کنم و طرح لبخند برایت بکشمبیا و تو مثل من گریستن و حرف زدن و داد کشیدن را حرام نکنبیا و روز های خوشی را با دیدن زخم ها من تلخ نکن بیا برای من اشک نریز بیا من با همین تن زخمی به سازت میرقصمبیا و بیخیال نوازش زخم هایم شوبیخیال اینکه زخم ترکش است چاقو یا گلولهبیا ننگر و نیندیش به اینکه شاید تن من توان رقصیدن نداشته باشدبیا برویم بیخیال گذشتهبیا برویم و بسازیمو برقصیم و بخندیمبیافقط بیا و نبینبیا و بدان من خوبم</description>
                <category>میکائیل</category>
                <author>میکائیل</author>
                <pubDate>Fri, 03 Nov 2023 23:51:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرقِ زخمیم ولی قامتمان خم نشده !??&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76890559/%D8%BA%D8%B1%D9%82%D9%90-%D8%B2%D8%AE%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D9%85%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%85-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-e4ekyovf5rnc</link>
                <description>آمده‌ام بگویم: حق داری ...حق داری اگر خشمگینی و اگر غمگینی و اگر حالت خوب نیست .حق داری اگر هرچه می‌گردی دلایل روشنت برای زیستن را پیدا نمی‌کنی و در جهانِ هزار رنگت، همه چیز رنگ باخته و لبخندهات سیاه و سفید شده و آدم‌های جهانت خاکستری و نیلیِ مایل به سیاه.حق داری اگر خورشید و ماه و ستارگان، تو را مثل روزهای قبل، به وجد نمی‌آورند و برای رسیدن‌هات، مثل روزهای قبل اشتیاق نداری.حق داری اگر فکر می‌کنی هزار سال از روزگار جوانی‌ات گذشته و تو هزار سال پیرتر شده‌ای.حق داری عزیزم، اما مبادا زیستن را از یاد ببری و مبادا جزئیات پیش پا افتاده‌‌ی جهان، تو را به هیجان نیاورد دیگر و به این بی‌رمق زیستن عادت کنی !عادت نکن نیلوفرِ مرداب !عادت نکن گل همیشه بهار عادت نکن شاخه‌ی به زیر برف‌ها مدفون . . .ما دوباره سبز خواهیم‌ شد از پس آن زمستان سرد .. </description>
                <category>میکائیل</category>
                <author>میکائیل</author>
                <pubDate>Sun, 29 Oct 2023 18:34:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تک تک سلول های تن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76890559/%D8%AA%DA%A9-%D8%AA%DA%A9-%D8%B3%D9%84%D9%88%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%86-jouvx8gp37wu</link>
                <description>زندگی.... aa.cloud/files/musics/00/06/04/fireplace_30min.mp3https://cdn.avaa.cloud/files/m6/04/fireplace_30min.mp3شدهتاحالاباتکتکسلولهایتنتیچیزیروبخوای؟کهاگهبرسیبهشبشیارامشمطلقونرسیبسوزیتواتیشنداشتن..حتماقرارنیستیهچیزرمانتیک تا حالا شده با تک تک سلول های تنت یچیزی رو بخوای؟ که اگه برسی بهش بشی ارامش مطلق ؟مثلا مثل عطر قهوه وقتی میپیچه توی اتاق و بی اراده فنجونو نزدیک میکنی به خودت و میبلعی عطر قهوه ی قاطی شده با عطر فنجون چوبی رو، تک تک سلول های تنت میشن مامور یه کار و با تک تک سلول های تنت عطرشو میگیری و تک تک سلول های تنتو به ارامش بعدش دعوت میکنی.یا مثل نگاه کردن به کسی که دوسش داری انگار تک تک سلول ها تنت میشن چشم و تک تک حرکات سلول ها تنشو حفظ میکنن؛رقص موهاش،حرکت پاهاش،مدل چهره اش که معلوم نیست باز تو فکر چی غرق شده،ارامش دستاش،اخم ریز چهره اش،مدل غذا خوردنش،حرف زدنش ،طرح خنده اش و هزاران حرکتی که حتی وقتی جلوت نیست هم توی نگاهت در حال رقصه حتی اگه به دیوار نگاه کنی مغزت دیگه خوب حفظشون کردهمثل کتاب خوندن که کل سلول های تنت سیر میکنه به دنیای کتاب فارغ از این دنیا میره کنار شخصیت اصلی میشینه تو همون زمان همون مکان با طرح لباس و چهره و ..... و اون تصویر سیو میشه تو مغزت طوری که میتونی بری و راحت اونجا ،تو دنیای کلمات و کنار ادماش زندگی کنی انگار نه انگار که این دنیا هم هستمثل بغل کردن کسی که دوسش داری انگار کل سلول های تنت  کاراشو فراموش میکنه و تو غرق میشی تو اون بغل و کل تنت میشه قلب و میتپهمثل گرمای دستاش که با تک تک سلول های تنت میگیریشمثل قطرات بارون که سر میخوره روی موهات و میچکه روی صورتت و تو با تک تک سلول های تنت این مهمون ناخونده ی قشنگو با لبخند میپذیری و بعدشم عطر خاک بارون خورده رو با تمام وجود به ریه هات میکشی و مسیرشو سیو میکنیمثل وقتی که پیاماشو میخونی و لبخند میاد رو لبت وقتی به من زنگ میزنی از اینکه کم حرف میزنم ناراحت نشو من با تک تک سلول های مغزم در حال تصور حرکات دستت و چشات و موهاتم ،در حال تصور طرح لبخندتم، در حال دیدن اشکایی که میچکه از چشماتم، من تورو دارم همینجا ور دل خودم دارم می بینمت و حرف زدن این وسط کار مزخرفیه من میخوام نگات کنم و ذوق کنم از این که دارمت..مثل افتاب سر صبح که میخوره به صورتت و تو با تک تک  سلول های تنت گرماشو میپذیریمثل عطر خاک جنگل ،که کل وجودت میشه ریه و مغزت سیو میکنه راه رفت و برگشت این هوای خنکو و مغزت ازاد میشه از هرچی دغدغه و بدبختیهمثل افتابی که میزنه تو چشامات و ماهیچه های اطراف چشمتو چین میده ،افتاب از تو قرنیه ی چشمت بازتاب میشه و سلول های رنگیه چشمت که مثل رشته های ظریف و براق از مردمک تا اخر قطر عنبیه ات کشیده شده مشکی، قهوه ای ،عسلی و کل سلول های تن من میشه چشم و حفظ میکنه خط ریز کنار چشماتومثل خزیدن دستاش توی موهام که کل سلول های تنم ول میکنن کارشونو و میشن مثل گربه ای که داره نوازش میشه مثل امنیت بغل بابا که حتی اگه وسط میدون جنگم باشی یه حصار از امنیت دور تنتو میگیره و کل سلول های تنت داد میزنن که اینجا منطقه ی امنهمثل عطر پیرهن مادر بزرگتیشه ی دست بابا بزرگی که همیشه اسمتو با بقیه نوه هاش قاطی میکنه و هر دفعه اسم جدید پیدا میکنیمثل خانوادگی نشستن پای بازیای تیم ملی و جیغ و داد بعد از گل که سکته ات میده و بعدش یه لبخند میاره کنج لبت و من بازم میشم چشم میکشم اون تصویر و مو به مو توی مغزم، سیو میکنم اون صدا رو توی تک تک سلول های گوش و مغزم که هر وقت خواستم بپیچه توی گوشم و بازم خوشحالی عزیزام لبخند بیاره روی لبم و از بدبختی بکشتم بیرون و کل سلول های تنم بشه امید برای زندگیمثل هیزم اتیش گرفته که نزدیک میشم بهش و سوزش پوستم با گرمای اتیش که نشون میده زیادی رفتم جلو ، چشمام حفظ میکنه رقص شعله های اتیشو و گوشام پر میشه از ترق و ترق چوبی که داره میسوزه و من با بی رحمی لذت میبرم ازش....مثل رطوبت هوای ساحل، صدای دریا و چایی اتیشی و قطره های ریز بارون با صدای ترکیدن دونه های ذرت روی اتیش و دو تا دست یخ زده که انگشتاش نای حرکت ندارن و سعی دارن خودشونو با لیوان چای گرم کننمثل شیرینی ابمیوه ترک های سقف تیک تاک ساعتتخت گرم و نرمسبزی درختسرمای بی رحم زمستون و یه چراغ نفتی که همه دورش جمع شدن مثل والیبال بازی کردن با بچه های فامیل در حالی که افتاب میخوره توی چشمتمثل بو و خنکی چمن مثل نماز خوندن مامان بزرگمثل صدای ریختن چایی توی لیوانجوشیدن اببوی نون تازهقرمه سبزی مامانبوی فرش و کتاب نومثل.....؟</description>
                <category>میکائیل</category>
                <author>میکائیل</author>
                <pubDate>Sun, 17 Sep 2023 07:54:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منه غریب بین کثافتای عجیب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76890559/%D9%85%D9%86%D9%87-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AB%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-m3pwr3heuyod</link>
                <description>همه چی به طور عجیبی عجیبه...اصلا یجوری عجیبه که به خودتم شک میکنی چه خبره اینجا؟چرا همچی اینجوریه؟یا من عجیبم یا دنیا عجیبه یا من دارم از دنیای عجیب غریبم در میام و دنیا برام عجیبه یا  دارم یاد میگیرم و این برام عجیبههمچی یجوری عجیبه که به خودت و دلت و نیتت و چشات....شک میکنیاز خودت میپرسی وای من واقعا اینکارو کردم؟شاید هیچ قصد و نیتی هم نداشتیا ولی یجوری رفتار میکنن که انگار داشتی و یجوری طبیعی رفتار میکنن که خودتم باورت میشه ادما یجور عجیبی بازیگرای قشنگی شدن یا شایدم نقش بازی نمیکنن و همچی واقعیهیا دنیا داره به سمت عجیب شدن میرهیا دنیای عجیب من داره عجایبو به سمت خودش جذب میکنههرچی که هست چیز قشنگی نیستبه قول این گیفه:{ تا چشم کار میکنه بدبختیه}دنیا دنیای قشنگی نیستاقای سهراب سپهری میگن که:چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید.حرف شما کاملا صحیح اقای سپهری اما من نمیدونم چرا هرچی دارم چشمامو میشورم که جور دیگر ببینم کثیف تر میبینمالان تنها کاری که میتونم انجام بدم امید داشتن به اینده چشم بستن در برابر کثیفی هاسو اینکه سعی کنم عادی جلوه کنم که نفهمن چقدر عجیبه و چقدر غریبم این وسطنه اینکه نباشنا هستن کسایی که این دنیا واسه اونا هم عجیبه ولی یجوری دورن که فقط میتونی بزاری شب برسه و سکوت که به اسمون بی ستاره زل بزنی و امید داشه باشی به اینده ای که کنار هم باشینامید چیز خوبیه باعث میشه طاقت بیارم و چشم ببندم رو به این دنیای عجیب که ار نظر ادماش من عجیبم ولی به نظر من این وسط من تنها چیزی که هستم یه ادم غریبهاصلا انگار وقتی خدا داشته می فرستادتم یکی زده پشتم گفته برو عجایب خلقتو ببین برگرد... کاکو خو مو دلوم واسه او دنیای قشنگ و فرشته هاش تنگ گشته را نداره برگردوم هموجا؟الان دیگه دارم یجور عجیب میشم که دلم واسه کسایی که ندیدمشونم تنگ میشه من عجیبم. از وقتی شروع کردم نشون دادن خودم و تفکراتم فهمیدم من واسه کسایی که واسم عجیبن ،عجیبمیه وقتایی هم این وسط عوضی و لاشی بنظر میام که خب عادیهچون بنظر خودم من نه عوضیم نه عجیب حالا شاید یه وقتایی بخوام لاشی جلوه کنم ولی اونم نیستم من فقط خودممبه قول اقای اریانفر که میگه:«من تلخم ،زهر مارم ،همه ادما تنهاییشون همینن ،هر کی هم میگه نیست دروغ میگه.ادما تو خلوتشون هزار تا کار خاک بر سری میکنن.بعد جلو روت که نشستن هر لقمه شونو اندازه یه مکعب کوچولو میبرن و میزارن دهنشون و دور لبشونو با دستمال پاک میکنن انگار تا حالا با اون دهن فحش ناجور ندادن گ.وه نخوردن، یجوری نگاهاشون مظلوم میشه انگار تا حالا به هیچ چیز بدی که نباید زل نزدن جوری دستاتو اروم میگیرن و موقع حرف زدن مراقب حرکاتشونن انگار تا حالا تو عمرشون اون دستا به هیچ چیز کثیفی نخورده..اگه بخوای به دنیا مثل من نگاه کنی کلش کثافته ولی من خر که نیستم اینا رو بهت بگم..!».باید بگم زاویه دیدمون یکیه اقای اریانفر یا به قول دوستمون : منم همینطور اقای اریانفر منم همینطور...دنیا از زاویه دید ما کثیف نیست!دنیا غرق شده توی کثافت و همه سرمونو کردیم زیر برف و نمیخوایم بفهمیم چقدر هر لحظه داریم بیشتر تو این لجن فرو میریمفقط دلم میخواد چه زنده.. چه مردهببینم تا کی قراره ادامه بدیمش.!تا کی قراره سرمونو مثل کبک بکنیم زیر برفو خودمونو با هزار تا چیز سرگرم کنیم و بیشتر خودمونو نابود کنیمنه اینکه بیرون اومدن از این کثافت اسون باشه ها نه.!کسایی که این کثافتو ساختن یجوری قشنگ ساختن که هنوز 99 درصد مردم نمیدونن تو چه کثافتی غرقن یا نمیخوان که بفهمن که همین که بفهمی و قبول کنی تو کثافتی خودش برد به حساب میاد..!{این کثافت وجود داره که نزاره واقعیتو ببینی ما برده ایم ؛ برده ی کثافت ،ادامه دهنده ی کثافت ، ذهنا گیر کرده توی لجن، توی کثافت، ما حتی از سازنده های کثافتم داریم قشنگ تر کثافت میسازیم.} «هشدار که از کثافت بهراسید..!»</description>
                <category>میکائیل</category>
                <author>میکائیل</author>
                <pubDate>Sat, 26 Aug 2023 07:30:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه من...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76890559/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%86-uyckphisd5l0</link>
                <description>دنیا خیلی عجیبه،خیلیدقیقا همون لحظه ای که میگی«دیگه تموم شد دیگه فلان کارو انجام نمیدم یا میدم»دقیقا همونجایی که میگی «من دیگه به هیچ ادمی نزدیک نمیشم،دیگه هیچ کس برام مهم نیست دیگه مهم نیست»انگار اونجا خدا یه نیشخند خوشگل بهت میزنه میگه«هه،به همین خیال باش،یجوری بزارم تو کاسه ات که خودتم نفهمی چیشد»حالا خدایا،قربون پس کله زدنات،نزنی پس کلمون نگیری این خوشیو ازمونامن که راضیم به رضای تو ولی گناه دارم بین تازه زندگیم داره از مردگی در میادمن همونمارهمن همونم که گفتم دیگه هیچ ادمی برام مهم نیست گفتم اوکی دیگه به هیچ کس نزدیک نمیشم نمیزارم ازم بفهمهولی همون روز بود که صاف اومدی گزاشتیش سر راهم ،قربون کرمت برم من اصلا سالی یه بارم نمیدیدمشعدل همون موقعی که گفتم : «نه». گفتم:« دیگه هیچ کس برام مهم نیست حتی اگه جلوم سر بزنن واکنش نشون نمیدادم همون موقعی که احساسم خاموش شد گزاشتیش سر رام؟».اونم که لامروت جا وا کردن تو دلو خوب بلدهنمیدونم از روی عمده؟یا کلا دلبره؟ ولی هرچی که بود من اونشب نتونستم.من سدم شکست.بعد اونهمه ادم جلو این یکینهنتونستم.نتونستم تو چشای رنگ قهوه اش نگاه کنمو سنگ باشم.نتونستم وقتی داره باهام حرف میزنه جوابشو ندم.نتونستم.جوابشو دادم.باهاش خندیدم.باهاش قدم زدم.یه راهو هزار بار رفتیمو برگشتیم ومنی که پاهام داغونه نفهمیدم....گفتم اوکی اشکال نداره حالا این یکی کم تجربه است کمکش کن....ولی کاش بغلم نمیکردی.اونجا بود که دنیا وایستاد.گوشام نشنید.و قلبم رفت رو ویبره.و مغزم هشدار داد:«چته؟یه بغله ،اروووم».نمیدونم چقد طول کشید که به خودم بیام و جواب بغلشو بدم ولی میدونم اون لحظه آلارم خطر تو مغزم زنگ زد نه یک بار، نه دو بار.پشت سر هم انگار که جنگه و دشمن حمله کرده و باید فرار کنم پناهگاه..اون لحظه بود که فهمیدم اون برای من خطرناکهمن نمیتونم واسه اون عوضی باشمنمیتونم نخندم هر چند بی ریخت شممن نمیتونم وقتی آلارم پیامشو میشنوم بگم حالا ولش کن بعد حوصله داشتم جواب میدم .اون حوصله هم نداشته باشم حوصلمو میاره سر جاشمن نمیتونم دل اونو مثل بقیه ادما بشکنم و برم نمیتونم سرد نگاهش کنم من وقتی اون هست ادم نیستم یا وقتی اون هست ادمم....من فقط میدونم منه اون با منه بقیه فرق دارهمیدونم من طاقت گریشو ندارم حتی اگه نبینم ولی انگار یکی گلومو میگیره فشار میده داد میزنه میگه :« یکاری بکن لعنتی چشاش اشکیه».به جرعت میتونم بگم اون تنها کسیه که وقتی صدای گریشو میشنوم یا گریشو میبینم مغزم یخ میزنه، خالی میشه، خالیه خالی، قلبم میترسه، صدام میلرزه ،نمیتونم نصیحتش کنم فقط میتونم بگم :«نکن لعنتی نکن، باهم درستش میکنیم، اتیشم نزن، دیوونم نکن ، بر میگردم میوفتم تو گند کثافت دیگه نمیتونی بیرون بکشیمااا».ارهاون واسه من خطرناکه مثل میدون مین می مونه هر لحظه میتونه بکشتمو من نمیتونم از میدون مین بیام بیرون یا نمیخوام بیام بیرونهرچی که هستتهش یا شوق و هیجانه .....یا مرگ....و هر دوشون می ارزه اگه مرگه که اون زنده ام کرده پس.....اگه هیجانه که خدایا حضرت ابوالفضلی نوکرتم ،نوکرت نیستما نووووکرررتتتمممپ.ن:لحن کوچه خیابونی منو ببخشید من تو خلوتمم با خدا همینجوری حرف میزنم جور دیگه ای نمیتونم اصلا.....??این پستم برای میدون مینی که مجبورم کرد از خوشیامم پست بزارم گرچه معمولا درد ادما واسه هم جذاب تره.....بگذریم من خوشی بالاتر از خودش پیدا نکردم..??</description>
                <category>میکائیل</category>
                <author>میکائیل</author>
                <pubDate>Sat, 05 Aug 2023 18:49:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>no one</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76890559/no-one-rhtsbwfe8b9z</link>
                <description>بازم دارم مینویسمنوشته ای که اصن نمیدونم درمورد چیه بی هدف مینویسم پس اگه وقتت برات مهمهاگه مث من نیستینخونشبیخیالاصلن نمیخواستم اینا رو بنویسمخیلی نمیگذره از ورودم به ویرگولچجوری باهاش اشنا شدمم یادم نمیادفقط میدونم اومدم و نوشتم هر وقت مغزم رد میدادمث الانمغزم رد داده و هی داره تنفر منتشر میکنه ..ازیه سلول به بعدیبه خودمبه نقاش های دیوارمبه هرکسی که فکرش به مخم برسهتنفرتنفرتنفرشایدم این منم که همش در حال انکارمانکار خودم..افکارمانکار..به حدی که الان نمیدونم این تنفر واقعیه یا نه؟نمیدونمتنفر به خودم حسیه که تو همه رد دادن های مغزم هستهمیشههرجاهرچقدرم که به خودم عشق بدمبازم تنفر یقمو میگیرهصاف تو چشام زل میزنه و من گم میشم توی تنفرمثل یه ادمی که داره میوفته تو سیاهی مطلق و تموم نشدنیچرا از خودم متنفرم؟نمیدونم هیچ وقت نفهمیدمنفهمیدم؟یا نمیخوام بفهممبازم انکارتاحال شده فرار کنی؟از اینده.. از صدای تیک تاک ساعت شده بخوای نگهش داری تا فکر کنی بدون اینکه وقت از دست بره؟شده بخوای زمان وایسته تا دیگه هیچ ادمی جز خودت توانایی حرکت نداشته باشهکه بزنی بیرون از خونه بدون اینکه فکر کنی الان یکی نگرانته و باید برگردیدلم میخواد زمان وایستهمسخره است ولی این چیزیه که هرچند وقت یبار میخوامشهرچند وقت یبار رد میدمو دیگه نمیکشمو شب به امید بیدار نشدن سر روی بالش میزارم و صبح با چنان انرژی بلند میشم که باعث میشه خودمم خودمو نفهمم..و این چرخه ادامه دارهامشب همون شبههمون شب که دلم میخواد زمان وایسته مغزمو و قلبمو در بیارمبزارم یه گوشه تا باهم بجنگنمن دیگه نمیکشم دیگه خسته شدم از این جنگی که هیچ وقت تموم نمیشهیه نگاه به دعواشون بندازمهودیمو تن کنم و بزنم بیرون و فقط راه برمبدون هیچ فکریبدون هیچ حسیفقط راه برمچقدر سخته انکارنکردنچقدر سخته رو راست بودن با خودمسخته؟واسه همه سخته یا فقط منم که واسه خودمم تظاهر میکنمتظاهر به حال خوب و انکار غماونقدر که همین الان نمیدونمدارم انکار میکنم؟دارم تظاهر میکنم؟حالم خوبه یا بد؟دارم چرت مینویسم یا میتونه قابل درک باشه؟کارام درسته یا غلط؟باید بنویسم یا نباید بنویسم؟نمیدونمهیچی نمیدونمفقط یه چیزی رو میدونممتنفرماز خودماز مغزماز قلبمو هرچی که مربوط به منیه که نمیخوامشمن این روح و جسمو نمیخوامیکی دیگه لطفاچه دفاعی از خودم بکنم جناب قاضی؟من بی دفاعممن شریف تربیت شدم... من شریف بزرگ شدمنه کسی منو می شناختنه کسی بنده رو می دیدنه ثروتمند بودم و نه هیچ چیز دیگرهمهٔ سهم بنده از زندگی ، کار کردن در سازمان بود ، لای پروژه هامن ساده بودممن همه چیز رو باور می کردممن با هیچ کس مخالفت نمی کردمسرم به کار خودم بود و شریف بودممن نمی خواستم به بانک برممن نمی تونستم طبابت کنممن نمی تونستم سرهنگ باشممن نمی خواستم شعر بگممن مقاومت کردم تا حد توانماما من توانم کم بودبنده ضعیف بودمبرای خودم ضعیف بودم و برای دیگرانو من به همه احترام می گذاشتممن به همه احترام می گذاشتمو من شروع کردم به بازی کردنو من شروع کردم به سرگرم شدنو بعضی وقت ها یادم رفت که کجامو همهٔ این هایی که می گندمال من نیستحق من نیستو من اشتباهی اممن از اولش هم اشتباهی بودمبله من یادم رفت که این ها مال من نیستو من اشتباهی امتقصیر من بودتقصیر دیگران هم بودمن اشتباهی بودم:)</description>
                <category>میکائیل</category>
                <author>میکائیل</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jun 2023 20:17:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت میکنم که این سکوت منطقی تره?</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76890559/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D9%87-cl0visdvqndf</link>
                <description>یکسالیکسال گذشتیکسال گذشت و من چقدر فرق کرده م از 1401تا1402منه 1401 منی بود که عاشق فوتبال بودیادم نمیره شروع طوفانی 1401 و که با باخت تیم مورد علاقه ام همراه بود و من اون شب سرم از درد در حال ترکیدن بود که چرا باختیم؟بچه بودم؟دیوونه بودم؟اون موقع بهتر بود یا الان؟الان یعنی منه 1402 منیه که یادش نبود تیم مورد علاقه اش بازی داره که حتی پیگیر نتیجه اش هم نبود منه1402 منیه که به طرز عجیبی یادش نبود چندمه نه اینکه یادش نباشه تولدشه ها نهانگار تاریخ براش بی معنی شده که بقیه بهش گفتن روانی امروز نهمه خب برای منه روانی که از هر چیز بدی یه خوبی در میارم باید بگم شکر که کسایی بودن یادم بیارن امروز نهمه منه1401 منی بود که 1401 و خوب شروع کرد  شروعش عالی بود چون کسایی بودن کنارم که 1401/01/01 کله سحر با لگد بیدارم کنن و بگن این تاریخو قراره به یاد موندنی کنیم مگه چند بار 1401/01/01؟و من برای اولین بار بشدت دلم میخواد برگردم به این تاریخ برای اولین بار دلم واسه گذشته تنگ میشه اصلا کاش میشد یه چند ساعتی روح از بدن جدا شه و بره هرجا که میخواد به گذشته و تک تک اون ثانیه ها دیوونه بازیابره هرجا که میخواد و من بزرگترین ارزوم در همین لحظه اینه که یروزی سرمو بزارم روی پای مادربزرگم تا نوازشم کنهنمیدونم وقتی سه چهار ساله بودم تنهام گذاشت چیز زیادی یادم نمیاد ولی میدونم برام اون مهربون ترین ادم دنیا بود و ارامشی که تو وجودش بود هیج جا نیست و نخواهد بود و من الان ارزوم اینه که یه چند وقت برم کما مثل این ادمایی که یه چند ساعت بهشت وجهنم و تجربه میکنندیوونه ام حاضرم درد جهنمو بچشم ولی فقط بعدش یه چند دیقه برم و تو بغل مامانبزرگم بخزم و ازش ارامش بگیرم ولی من لیاقتشو ندارم اون فرشته بود و من.....بیخیال....تیمارستان کدوم وره؟دیگه واقعا دارم روانی میشم ولی ادم شاید بتونه تغییر رو از تو ارزو هاش از رویاهاش متوجه بشه منه پارسال ارزوش مک لارن و رولز رویس بود ولی الان؟ناراحت نیستم ها نهفقط تعجب میکنم که ادم چجوری میتونه تو یه سال اینهمه تغییر کنه؟که از سه ماه قبل نره تو سر این و اون بکوبونه که تولدش فلان تاریخه و باید کادو بدن؟که براش مهم نباشه تیم محبوبش.اصلا دیگه میشه گفت تیم محبوب؟فکر نکنمچجوری میشه ادمی که عاشق تو جمع بودن بود الان تنهاییشو ترجیح بده؟کسی که اهنگ شاد میزاشت و صدای هنذفری رو تا ته زیاد میکرد و بلند بلند اهنگ میخوند الان هیچ ری اکشنی نشون نده ؟کسی که عاشق کیک و تولد بود براش مهم نباشه جشنی داره یانه؟اخ یادم نمیره چطوری به زور از همه کادو گرفتمکدوم ورژن بهتره؟اون ادم عاشق اجتماع که بهش لقب کمدین داده بودن؟ کسی که عاشق سفر و خوش گذرونی بود و اهنگ ؟یادمه اهنگ جدید فرزاد فرزین اومده بود اون موقع ولی اسمشو....نمیدونمیا این ادمی که تنهایی رو به هر چیزی ترجیح میده و ارامششو با هیچی عوض نمیکنه وکل دایره ارتباطیش محدود میشه به پدر مادرش؟که حالشو اهنگ بیکلام خوب میکنه و چه ترکیبی بشه این نوشته و اهنگ بیکلامSilent Night ازPeder B. Hellandمن این ورژنمو بیشتر دوست دارم من اسمشو میزارم پخته تر شدنخوشحالم که هر کاری که میخوام انجام بدم از روی معنی کار انجام میدم نه لذتشخوشحالم که فهمیدم تنها کسایی که تو این دنیا خیر ادمو میخوان پدر مادرشنخوشحالم که فهمیدم قابل اعتمادترین ها همین دو تا فرشته نه هیچ بنی بشر دیگه ای . هیچ کسخوشحالم که تنهاییمو به دوستی با کسایی که ارزششو ندارن ترجیح میدمخوشحالم که حتی اگه نمیشه تلاش می کنمخوشحالم که دنیام تو خندیدن همون دو تا فرشته ساخته میشه حتی اگه خودم در حال نابودی باشمخوشحالم که عاشق خدامم خوشحالم که با هم نسل هام فرق میکنم و خوشحالم که تو دام هزار تا کوفت که تازگیا مد شده و باز کردن بحثش عمر نوح میخواد نیوفتادمخوشحالم که در هر حالتی عقیده هامو حفظ دارم چون میبینم بخشی از مشکل ما امروزه زیر سر کساییه که راحت تحت تاثیرهزار تا چیز قرار میگیرنخوشحالم که حال خوب و بدم به خودم بستگی دارهخوشحالم که میتونم راحت به کسایی که زخمیم کردن نگاه کنم و تشکر کنم ازشون که باعث شدن زاویه دیدم تغییر کنه که باعت شدن قوی تر شم بزرگتر شم با تجربه تر شم خوشحالم که دیگه خوشحالی و ناراحتیم به هیچ ادم بی ارزشی بسته نیست خوشحالم که دیگه واسه حرف ادما عصبی یا ناراحت نمیشم و فقط از کنارشون رد میشمخوشحالم که از سال پیش قوی ترمخوشحالم که از سال پیش زخمی ترمخوشحالم که از سال پیش با تجربه ترم هر چند که سالمو با هزار تا درد و زخم و افسردگی گذرونده باشم این منی که الان انگشتاش روی کیبورد راه میره رو هیچکس نمیتونه از پا در بیاره پس الان با این شرایط میتونم از گنگی یک سال پیر تر شدن و بالا رفتن این عدد که اصلا نمیدونم چجوری بالا رفت در بیامو میتونم اروم در گوش خودم زمزمه کنم تولدت مبارک منه یکسال بزرگتر</description>
                <category>میکائیل</category>
                <author>میکائیل</author>
                <pubDate>Tue, 30 May 2023 22:46:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76890559/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-i88qjae59zto</link>
                <description>سرش سنگین استسنگین تر از وزنه های باشگاهمیخواهد حرف بزنداما تار های صوتی اش را بریده اند انگارکه برید؟زیادندانگار کل ادمها دست به دست هم داده بودند تا صدایش را خفه کنند و او خیلی وقت بود صدای خودش را نمی شندیدتنهایی به او یاد داده بود حرف بزند بی انکه حرف بزندبا خود حرف زدن صدا میخواهد؟اما اینبار سرش سنگین بودارتباطش با خودش برقرار نمیشد انگارخودش حرف نمیزد ...رفته بود یا شایدم مرده بود نمیدانست و وقت عزاداری هم نداشتتنها صدا صدای نفس هایش بود و قلب نامنظمشو جواب این سوال را هیچوقت پیدا نمیکردچرا ازخودش متنفر بود؟چون کمکار بود؟چون موفق نبود؟چون هربار سعی میکرد تنها کسی که صادقانه دوستش دارد را رو سفید کند نمی توانست؟چون هر بار که ترک میکرد باز در همان لجن می افتاد؟هزار بار بد ترقبلا عاشق بود عاشق خودش اماقبلا که بود؟یک دیوار بود دیواری صاف اما هرکه امد یک خط انداخت و در جای جای این دیوار خاطره نوشتکاش شیرین بودندکاش حداقل خاطراتش شیرین بودند کاش حسرت روز های شیرینش را میخورداما همه زهر بودندشاید برای همین متنفر بود از خودشچون از خط خطی های تنش خوشش نمی امدمهربانی اش خط خورده بودانسانیتش خط خورده بودرفاقتش خط خورده بودعشق ورزی اش خط خورده بودوفاداریش خط خورده بودنوشته هایش را خط زده بودند و با خط میخی نوشته بودند و اموخته بودندسنگ بودن رانفرت ورزیدن رادرنده بودن راسرد بودن رالبخند نزدن رااموخته بودند که دیگر هیچ کس و هیچ چیز برایش مهم نباشدانقدرکه شکلات صبحانه و نان تست محبوبش کپک زده بودگل هایش خشکیده بودسمت ادمی نمیرفت و ادمی سمتش نمیامدجزجز نوزاداننمیدانست چه سری است که تا کودکی میبنتش لبخند میزندکجای چهره اش خنده دار استاین چهره ی عبوس کجایش خنده دار است؟ان هم برای کودک زیر5 سال؟نمیداندحتما دیوانه اندخودش هم دیوانه بودالبته دیوانگی اش را هم خط زده بودنددوستانشهمان هایی که نویسنده ی دیوارش بودچقدر عاشق فیلم های تخیلی بود و این یکی راخودش خط زده بودچقدر باید در توهم زندگی میکرد؟کار های مهمتری داشتمادرش هنوز موفقیتش را ندیده بودهنوز لبخند پر از ذوق مادرش راندیده بوددر همان تاریکی به سمت ایینه اش میرود خسته است طوری راه میرود  انگار مثل رمان های ترسناک خط خورده اش او را کشته بودند و حال اجنه جسمش را تصاحب کرده اندبه لب های ترک خورده اش خیره میشود و زبانش را ارام رویشان میکشد تا شاید از ترک های زمین خشک لب هایش کم شودبالا تربینی تیغه ای که مشت حریفش او را هم خط زده بود بالا تر چشمانشچشمانش غریب بود حتی برای خودشاصلا انگار واقعا مرده بود و اجنه تصاحبش کرده بودند مگر میشد چشم اینقدر بی روح باشد؟نوک انگشتان دستش را به سمت اینه می کشاند و چه بلایی به سر موهای حنایی اش امده بود؟انگار ارایشگر ماهری موهایش را یک در میان رنگ زده بودسفید...حنایی...سفید....حنایی.....سفید..بازدمش را محکم بیرون میفرستد و پلک بر هم می نهد تا نبیند چهره ی شکسته اش را قفسه ی سینه اش سوزش میگیرد او هنوز برای پیری زیادی جوان بودجسمش را عقب میکشد و بی جان بر تخت نامرتبش پرت میکند باید می خوابیدفردا مسابقه داشت باید می خوابید باید ادامه میداد نه برای خودش خودش رفته بود یا مرده بود..مهم نبودبرای مادرش او تنها کسی بود که عاشقانه دوستش داشتبرای مادرشمادرش تنها نوشته ای بود که هیچ گاه خط نمیخورد </description>
                <category>میکائیل</category>
                <author>میکائیل</author>
                <pubDate>Tue, 23 May 2023 16:12:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مائده های زمینی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76890559/%D9%85%D8%A7%D8%A6%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-xbplhcu9gpo8</link>
                <description>ناتانائیل، آرزو مکن که خدا را جز در همه‎ جا، در جایی دیگر بیابی. هر آفریده ‎ای نشانۀ خداوند است؛ امّا هیچ آفریده‎ ای نشان‎ دهندۀ او نیست. همین‌که آفریده ‎ای نگاهمان را به خویش مَعطوف کند، ما را از راه آفریدگار باز می ‎گرداند.خدا در همه‎ جا هست؛ در هرجا که به تَصَوُّر درآید، و «نایافتنی» است، و تو ناتانائیل، به کسی مانند خواهی بود که برای هدایت خویش در پی نوری می‎ رود که خود به دست دارد.هرجا بروی، جز خدا نخواهی دید. ناتانائیل، همچنان که می ‎گذری، به همه‎ چیز نگاه کن و در هیچ‎ جا دِرَنگ مکن. به خود بگو که تنها خداست که گُذرا نیست. ای کاش «عَظَمَت» در نگاه تو باشد و نه در آن چیزی که بدان نگاه می ‎کنی.ناتانائیل، من به تو شور و شوقی خواهم آموخت. اعمال ما وابسته به ماست؛ همچنان که روشنایی فُسفُر به فسفر. راست است که ما را می ‎سوزاند، امّا برایمان شُکوه و درخشش به ارمغان می‎ آورد، و اگر جان ما ارزشی داشته باشد، برای این است که سخت‎ تر از برخی جان ‎های دیگر سوخته است.نیکوترین اندرز من، این است: «تا آنجا که ممکن است بار بشر را به دوش گرفتن».آه! چه می ‎شد اگر می ‎توانستم به چشمانم بینشی تازه ببخشم و کاری کنم که هرچه بیشتر به آسمان نیلگونی مانند شوند که بدان می‎ نگرند؛ آسمانی که پس از بارش باران، صاف و روشن است.ناتانائیل، با تو از انتظار سخن خواهم گفت. من دشت را به هنگام تابستان دیده ‎ام که انتظار می‎ کشید؛ انتظار اندکی باران. گَرد و غُبار جاده ‎ها زیاده سبک شده بود و به کمترین نَسیمی به هوا برمی ‎خاست. زمین از خشکی ترک برمی ‎داشت؛ گویی می‎ خواست پذیرای آبی بیشتر شود.آسمان را دیده ‎ام که در انتظار سِپیده ‎دَم می ‎لرزید. ستاره‎ ها یک‎ یک، رنگ می ‎باختند. چمن زارها غَرق در شَبنم بودند.ناتانائیل، کاش هیچ انتظاری در وجودت حتّی رنگ هَوَس به خود نگیرد، بلکه تنها آمادگی برای پذیرش باشد. منتظر هر آنچه به سُویَت می ‎آید، باش و جز آنچه به سُویَت می ‎آید، آرزو مکن. بدان که در لحظه ‎لحظۀ روز می ‎توانی خدا را به تمامی در تَمَلُّک خویش داشته باشی. کاش آرزویت از سر عشق باشد و تَصاحُبَت عاشقانه؛ زیرا آرزویی ناکارآمد به چه کار می ‎آید؟ناتانائیل، تنها خداست که نمی ‎توان در انتظارش بود. در انتظار خدا بودن، ناتانائیل، یعنی درنیافتن اینکه او را هم‎ اکنون در وجود خود داری. تَمایُزی میان خدا و خوشبختی قائِل مشو و همۀ خوشبختی خود را در همین دَم، قرار ده.به شامگاه، چنان بنگر که گویی روز بایستی در آن فرو میرد و به بامداد پگاه چنان ‎که گویی همه ‎چیز در آن زاده می ‎شود. نگرش تو باید در هر لحظه نو شود. خردمند کسی است که از هر چیزی به شگفت درآید. سرچشمۀ همۀ دردسرهای تو، ای ناتانائیل، گوناگونی چیزهایی است که داری؛ حتّی نمی‎ دانی که از آن میان کدامین را دوست ‎تر داری و این را درنمی‌یابی که یگانه دارایی آدمی، زندگی است.برای من «خواندن» اینکه شن ‎های ساحل نرم است، بس نیست؛ می‎ خواهم که پاهای برهنه ‎ام آن را حس کنند؛ به چشم من هر شناختی که مبتنی بر احساس نباشد، بیهوده است.هرگز هیچ زیبایی لطیفی را در این جهان ندیده ‎ام که بی‎ درنگ نخواسته باشم، تمامی مِهرم را نثارش کنم. ای زیبای عاشقانۀ زمین، شکوفایی گسترۀ تو دل‎ انگیز است!مائده ‎های زمینی ، آندره ژید</description>
                <category>میکائیل</category>
                <author>میکائیل</author>
                <pubDate>Mon, 22 May 2023 08:05:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یک دیوانه ام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76890559/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85-i8wwtxiotwho</link>
                <description>من همینماری من همینم و همینم را میپرستممن همینم همینقدر زخمی همینقدر پر نقص اما من این همینه پر نقص زخمی را زیادی دوست دارممن زخم هایم را دوست دارممن تنهاییم را دوست دارممن همینم همینقدر دیوانه همینقدر احمقمن همینم که شب تصمیم میگیرد به هیچ ادمی کار نداشته باشد و هر صبح غم چشمانشان اوارم میکندمن همینم همینم که طاقت دیدن زخم خوردن قصابانش را نداردمن همینم که اغوشم به سمت همه ی ادم های زندگی باز است و من یک دیوانه ام من یک درخت دیوانه ام که تبر را در اغوش میگیردمن اینم همین قدر دیوانه همین قدر عاشقنه از جنس عشق زلیخا به یوسفش نه از جنس عشق زلیخا به معبودشمنم مثل زلیخا دیوانه امهر شب به اغوش معبودم میخزم و تا اغوش او هست اغوش بشر چیست؟اصلا مگر اغوش بشر در برابر ارامش اغوش او دیده میشود؟من یک دیوانه ام یک دیوانه ی عاشق.یک دیوانه ی زخمی که میداند اخر همه ی این زخمها کسی که چاقو بدست است همنوعانش نیستند .معبودش است اما من دیوانه وار به او اعتماد دارممن تن رنجورم را به او سپرده ام به سازش میرقصم و هرگز.... و هرگز از او نمیرنجممن بشر را در اغوش میگیرم چون اغوش او را دارم من به بشر عشق میورزم چون عشق او را دارم و من لحظه لحظه وجود او در زندگی را از هر انسانی بیشتر حس میکنممن همین دیوانه ام که شب ها ارامشش را در اغوش معبودش میابد و صب ها با وجودی سراسر حس خوب به میدان میرود زخم  خورده یا نخورده شب باز جایش همان اغوش استاصلا دیگر حس میکنم خدا را هم خسته کرده ام با این همه سمجیچه کنم دیگر من همینم همینی که اگر  قدمی برایم بگزارند برایشان میدوئم و خدا خودش خود را به من نشان دادمن که بودم؟یک ادم سراسر گناه ادمی که هر روز بیشتر از دیروز در لجن فرو میرفت او خودش دستم را گرفت خودش مرا از لجن بیرون کشید خودش حقایق را برایم رو کرد و تن من اولین شلاقش را همان جا خورداز قدیم گفت اند که حقیقت تلخ است ولی این حقیقت کشنده بودهر چه که بود و نبود هر چه که هست و نیست من حقیقت تلخ را به دروغ شیرین ترجیح میدهماری  همینم همینقدر دیوانه که دیگر از هیچ نمیترسد چون میداند کسی هست که مراقبش است کسی هست که حواسش به او هستاری او هست و من زیر شمشیر غمش رقص کنان خواهم رفتمن خودم را به او سپرده ام و میدانم در اخر نقش این زخم ها زیبا خواهد بودمن میدانم روزی همین زخم ها به من قدرت میدهدمن به سازش میرقصم و میدانم روزی دنیا را به ساز من خواهد رقصانداری من یک دیوانه ام و بد به میکائیل ایمان دارم و که میداند که دیوانه کیست ؟ عاقل کیست؟.....</description>
                <category>میکائیل</category>
                <author>میکائیل</author>
                <pubDate>Thu, 11 May 2023 13:38:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرا ببخش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76890559/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%D8%AE%D8%B4-knocptb8pfer</link>
                <description>حال و احوال من این است اصلا چه دلیلی دارداینکه بیان کنم حال و احوالم رااصلا مگر کسی هست که مهم باشد حال و احوالم برایش؟نه نیست هیچ وقت نبوده و نخواهد بود و نمیخواهم که دگر باشدهمین که بنویسم و کسی نخواند کافیستهمین که درد قلبم را بیاد بیاورم کافیستهمین که در هنگامی که قلب دیوانه ام داد میزد(او ادمش است او ادم ماست به او اعتماد کن)به یاد بیاورم این نفس منقطع را این قلبی که در اوج منظم بودنم نامنظم میزند و من با ضربانش خو گرفته ام دیگرکاش میشد جدا میکردم خودم را خودم رایعنی تنم و روحم همین روحی که در اوج جوانی پیر شدهجدا شویم. دو ادم کاملا جدادستش را بگیرم و راهنماییش کنم به میز دونفره دنج کنار کافه ترنج همان میزی که درخت جوان ترنج کنارش رشد میکند و حتی از بوی درخت هم میشود فهمید که ترنج استبنشینیم سر میزمورد علاقه اش را سفارش دهم به چشمانش زل بزنم و بگویم:مرا میبخشی؟مرا ببخش برای اعتمادم به این جانداران ترسناک دوپا که هم اکنون که تورا میبوسند طناب دارت را میبافند که همان وقتی که در اغوش میگیرنت خنجر هایشان را تیز میکنند از رازت برای خود سپر میسازند و به زبان امروزی تر(از تو آتو میگیرند)از درده دلت چنان شمشیر هایی میسازند که تا کنون به دست ماهر ترین اهنگران ساخته نشدهو با چشمانشان گویی که دلت را میدرندهر روز دندانهایشان را تیز میکنند و زیبازیباییشان چنان دلفریب اس که انگار به مانند انها در دنیا نیست و فقط وقتی اعتمادت را قلبت را برایشان گزاشتی با دندانهایشان میدرند تو رااینها که قلب خوار نیستند اینها که بقایشان به کشتن روح وابسته نیستپس چرا میکشنت؟نمیدانم شایدجزئی از چزخه حیاتشان استهیچ مترسکی را  شبیه گرگ  پلنگ یا خرس نساختند،  به گمانم  ترسناک تر از آدمیزاد در دنیا نیافته اندهیچ مترسکی را  شبیه گرگ 
مرا ببخش برای خنده ای که بغض شدغروری که له شدصبری که نابود شدمغزی که بی عصب شدقلبی که سنگ شدسینه ای که سوختریه ای که از حجم دود ناتوان شد کبدی که که از حجم قرص سخت شدچشمانی که تار شد دیگر صاف ندیددلی که ارامش را در فراغ دید نه وصال یوسف ما در چاه مرد .غرق شدو مرا ببخش برای دو رنگ شدن موهایترد اشک گونه اتو چشمان بی فروغتاین بلا را دوپا ها سرر ما اوردند همین دوپا های ترسناکحالا قهوه ات را بخور و لذت ببر تو زندگی کن تو بمانو هیچ وقت این دوپا ها را نبینهرجا دیدی فرار کن بدو حتی اگر نفست ببرد بهتر از ان است که نفست را ببرند برقص بخند با معبودت عاشقی کن  و صاف و ساده و مهربان بمان دوستت دارم ای دوپای همجنس دوپا های نخستینزندگی کنمن میروم سیانور به انتظارم نشسته و میگویند درد انتظار کشنده است. حتی برای سیانورن آدمی شریف است به جان آدمیتنه همین لباس زیباست نشان آدمیتاگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینیچه میان نقش دیوار و میان آدمیتخور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمتحیوان خبر ندارد ز جهان آدمیتبه حقیقت آدمی باش وگر نه مرغ باشدکه همین سخن بگوید به زبان آدمیتمگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندیکه فرشته ره ندارد به مکان آدمیتاگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیردهمه عمر زنده باشی به روان آدمیترسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیندبنگر که تا چه حد است مکان آدمیتطیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوتبه در آی تا ببینی طیران آدمیتنه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتمهم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت«سعدی شیرازی»</description>
                <category>میکائیل</category>
                <author>میکائیل</author>
                <pubDate>Tue, 09 May 2023 23:15:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنگ مهربون من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_76890559/%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86-s6i5mjek3wpg</link>
                <description>واقعیت به شما احساس امنیت نمیدهد(رولف دوبلی)میخوام بنویسمبنویسم در حالی که میدونم هیچ استعدادی تو این کار ندارماخه میگن ادما با نوشتن اروم میشن.میگن ادمای  موفق اهدافشونو می نویسن.میگن فکر اشفته ی ادمی با نوشتن سر و سامون میگیره و اگه استعدادش رو ندارم حداقل اشفتگی ذهن رو دارممیخوام بنویسم تا شاید اروم بگیره کودک نا ارومماخه من معتقدم هر ادمی داخل دلش یه بچه کوچولوی خوشکل و مظلوم داره بچه ای که معنی ظلم و نامهربونی و نمیفهمه بعضی ادما هستن مثل من که این بچه کوچولو رو دیدن باهاش حرف زدن و طبق حرفاش عمل کردن همونقدر ساده همونقدر صادق همونقدر مهربون ولی تو این دنیایی که هیچکس بچه کوچولوشو نمیبینه و اجازه ی حرف زدن بهش نمیده اینکه تو بیای و به حرف بچه کوچولوی درون عمل کنی به جز درد هیچی نداره هیچیتو خوبی میکنی و جوابشو بدی میگیری تو بغل میکنی و کسی نیست وقتی داری از شدت درد به خودت میپیچی بغلت کنهکسی نیست حالت براش مهم باشه دلم میخواست هرچی  شد به حرف بچه کوچولوی درونم عمل کنم میخواستم ساده بمونم میخواستم مهربونی کنم حتی اگه اگه هیچ وقت طعم محبت رو نچشم میخواستم  بخندم تی اگه از درون در حال نابود شدن باشم میخواستم حال خوب و به همه هدیه کنم ولی یه روز چشامو باز کردم دیدم  حال بچه کوچولوی درونم خوب نیست اوندری که به کسی پیام نده اونقدری که اخم کنه اونقدری که حتی بستنی و بازار و لواشک هم خوشحالش نکنهبهش گفتم:قربونت برم من؟چیشده؟بیا به من بگوبیا بگو باهم درستش کنیم.میخوای اهنگ گوش بدیم هوم؟میخوای بغلت کنم؟بستنی؟قهوه چی حالتو خوب نمیکنه؟هیچی نگفت باهام حرف نزد خیلی درد داشت خیلیی اخه من بجز اون کسیو ندارم که اینکه واسه هیچ چیزی ذوق نمی کردیم خیلی درد داشت جوری که حاضرم همه استخوانام بشکنه و دیگه اون دردو نکشمبچه کوچولوم جواب میخواست جواب اون همه مهربونی رو میخواست خب هرچی هم ک باشه ادم بالاخره یجایی خسته میشهمیبره از زندگی دوماه -دوماه نبودیم دوماه بچه کوچولوم حالش بد بود و هی چشمش به این برنامه و اون برنامه که شاید یکی حالشو بپرسه اصلا حالشو نپرسه فقط بگه سلام تا حالش خوب شه ولی نبود هیچکس نبود بگه عه فلانی دو ماهه نیستا این که هر روز پیام میداد چیشد پس؟ هیچکی نبود هیچکیاون موقع بود که فهمیدم نه قهوه نه بستنی نه اهنگ هیچ کدوم حال بچه کچولوی درونمو خوب نمیکنهبچه کچولوم توجه میخواست.بغل میخواست. یکی رو میخواست که وقتی بگیم حوصله ندارم میخوام تنها باشم مثل خودمون بگه: بخدا قول میدم ساکت بمونم قول میدم حتی یه کلمه حرف نزنم که خلوتت بهم نخوره فقط بزار بیام باهات حالت خوب نیست:)از اونجا به بعد دیگه نزاشتم بچه کوچولوم به کسی محبت کنه دیگه تو هیچ جمعی نخندیدم دیگه نگام سرد شد دیگه حرف نزدم و اسم ادم دلسنگ مهر خورد رو پیشونیم همه بهم میگن چرا انقدر بی احساسی و جوابشون همون نگاه سرده و دلی که داره میسوزهادمای سنگی اینجوری ساخته میشن و کاش یکی باشه که بفهمه اون بچه کوچولو زنده است نمرده سنگ نشده فقط یه دیواره محکم روش کشیده شده تا دیگه زخمی نشه تا دیگه اون درد و نکشه چون دیگه نمیتونه اعتماد کنه به هیچ ادمی  هیچ ادم سنگی از اولش سنگ نبوده هیچکس</description>
                <category>میکائیل</category>
                <author>میکائیل</author>
                <pubDate>Mon, 08 May 2023 19:45:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>