<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیما</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_77354744</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 10:10:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4268088/avatar/HNPqcv.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیما</title>
            <link>https://virgool.io/@m_77354744</link>
        </image>

                    <item>
                <title>☕️ یه عصر پاییزی، توی یه کافه‌ی دنج</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77354744/%E2%98%95%EF%B8%8F-%DB%8C%D9%87-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%86%D8%AC-zahksijpnlzb</link>
                <description>رفقا دور یه میز چوبی نشسته بودن، بخار قهوه بالا می‌رفت و صدای موسیقی ملایمی پخش می‌شد.وسط حرف‌زدن‌ها، نیما گوشیشو برداشت، یه استوری از یه پیج توسعه فردی نشون داد و گفت:«ببینین، نوشته: همه ایده دارن، اما فقط بعضیا اجرا می‌کنن.واقعاً همینه؟»یه لحظه سکوت شد. همه فکر کردن. بعد یکی‌یکی شروع کردن به حرف زدن...نیما:ایده داشتن آسونه، همه دارنش.اما شروع کردن… اون سخت‌ترین بخشه.دنیا پر از “می‌خواستم”‌هاست، ولی پر از “شروع کردم” نیست.امیر:به‌نظرم آدما از شکست نمی‌ترسن، از نگاه بقیه می‌ترسن.از اون قضاوتا… “دیدی نتونست؟”همینه که خیلیا قبل از شروع، جا می‌زنن.حسن:سختی اصلی بعد از شروعه.وقتی باید زمین بخوری، ضرر بدی، بخندی به تلخی‌ها و بازم ادامه بدی.اون‌جاست که فرق خیال‌پرداز با سازنده معلوم می‌شه.اشکان:ولی بدون دل، هیچ کاری دووم نمیاره.باید عاشق کاری باشی که می‌کنی،وگرنه وسط راه خاموش می‌شی.هادی:اون عشق از یه “چرا” میاد…یه دلیلِ واقعی، عمیق‌تر از پول و تعریف و ترس.وقتی بدونی چرا شروع کردی، دیگه هیچ چیزی متوقفت نمی‌کنه.نیما لبخند زد، نگاهی به فنجون قهوه‌اش انداخت و گفت:«شاید فرقِ آدما فقط همینه…بعضیا فقط حرف می‌زنن،بعضیا بی‌صدا عمل می‌کنن.»بخار قهوه هنوز بالا می‌رفت،اما همه تو فکر بودن — انگار اون جمله از یه استوری ساده،تبدیل شده بود به آینه‌ای روبه‌روی هرکدوم‌شون...💭 شاید وقتشه از صفِ رویاها بیرون بیای…یه قدم کوچیک هم خودش شروعه.</description>
                <category>نیما</category>
                <author>نیما</author>
                <pubDate>Wed, 08 Oct 2025 23:44:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خود خودمان بودن، سخت ترین و سودمند ترین تصمیم دنیاست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77354744/%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-kcswopcwgkpm</link>
                <description>ما معمولاً فکر می‌کنیم اگر خودمان را شبیه دیگران کنیم، دنیا راحت‌تر با ما کنار می‌آید.در کوتاه‌مدت شاید درست باشد.جامعه با آدم‌های قابل‌پیش‌بینی احساس امنیت می‌کند.اما در بلندمدت، این شبیه‌سازی‌ها هزینه دارد؛ هزینه‌ای به‌نامِ فرسودگیِ اصالت.این‌که خودت باشی، همیشه راحت نیست.چون باید بپذیری که بعضی مسیرها برای تو بسته است، فقط چون آن مسیر با «تو» سازگار نیست.و در عوض، باید خودت مسیرهایی بسازی که هنوز در نقشه‌های رسمی دنیا ثبت نشده‌اند.خودت بودن، تمرین هرروزه‌ی پذیرش است:پذیرش تفاوت، پذیرش کندی، پذیرش نقد، و گاهی پذیرش تنهایی.اما پاداشش، یک نوع رضایت عمیق است؛رضایتی که از بیرون نمی‌آید، از درون می‌جوشد.در دنیایی که همه به دنبال الگوبرداری‌اند، شاید بزرگ‌ترین مزیت رقابتی تو این باشد که هنوز نسخه‌ی اصلی خودت هستی</description>
                <category>نیما</category>
                <author>نیما</author>
                <pubDate>Mon, 06 Oct 2025 21:29:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حواست کجاست وقتی گاز می‌گیری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77354744/%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%AF%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-sxv5mfozvkfm</link>
                <description>گاهی وسط غذا خوردن، بی‌هیچ دلیلی، زبونت را گاز می‌گیری.نه چون ناشی هستی، نه چون تازه‌کار. فقط چون لحظه‌ای حواست می‌رود.و دردش، هرچند کوچک، اما یادآور چیزی بزرگ‌تر است:این‌که تجربه همیشه مصونیت نمی‌آورد.در کار و زندگی هم همین است.گاهی درست همان‌جایی اشتباه می‌کنی که فکر می‌کنی «دیگر بلدم».در پروژه‌ای که بارها تکرارش کرده‌ای، در تصمیمی که همیشه درست گرفته‌ای،در گفت‌وگویی که خیال می‌کنی نتیجه‌اش معلوم است.و بعد، نتیجه تلخ‌تر از چیزی می‌شود که انتظار داشتی.تجربه خوب است، اما اگر تو را از «دقت» دور کند، آرام‌آرام تبدیل می‌شود به غرور.و غرور، همان لحظه‌ای‌ست که ذهنت را پرت می‌کند… درست پیش از گاز گرفتن زبونت.‏گاز گرفتن زبونت موقع غذا خوردن،بهترین مثاله که چطور ممکنه با سال‌ها تجربه بازم اشتباه کنی...</description>
                <category>نیما</category>
                <author>نیما</author>
                <pubDate>Sun, 05 Oct 2025 22:28:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نما؛ تصمیمی فردی یا بخشی از استراتژی شهری؟  داستان یک پیاده‌روی ساده و چند پرسش درباره آینده شهرها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77354744/%D9%86%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DA%98%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%87%D8%A7-a13rkouoigp6</link>
                <description>پنجشنبه‌ی هفته گذشته بعد از مدت‌ها فرصتی شد تا به مرکز شهر بروم. هوا پاییزی بود؛ آفتاب ملایم، نسیم خنک، و خیابان‌هایی که پر از رفت‌وآمد بودند. مسیرم که به میدان انقلاب زنجان افتاد، چشمم به بناهای آجری اطراف میدان خورد. ساختمان‌هایی با بیش از صد سال عمر که با وجود فرسودگی و مرمت‌های گاه‌وبی‌گاه، هنوز هویتشان را حفظ کرده‌اند.ایستادم و چند دقیقه نگاهشان کردم. آجرهای زرد در آفتاب برق می‌زدند و همان‌جا یاد جمله‌ای از رابرت بایرن افتادم. او در سفرنامه‌اش نوشته بود: «معماران ایرانی با چیدن آجر، نقش و سایه می‌آفرینند، بی‌آنکه نیازمند سنگ‌های رنگین یا مرمر باشند.» چیزی که او سال‌ها پیش در اصفهان و خراسان دیده بود، من همان روز در زنجان دیدم.اما کافی است کمی از میدان فاصله بگیری. ساختمان‌های تازه‌ساز مسکونی با نماهای رومی به چشم می‌آیند؛ سنگین، پرهزینه و بی‌ارتباط با اقلیم و فرهنگ ما. این سبک نه‌تنها هزینه‌ی تمام‌شده‌ی ساختمان را بالا می‌برد (و در نهایت قیمت هر مترمربع برای خریدار را افزایش می‌دهد)، بلکه به دلیل وزن زیاد می‌تواند در زمان زلزله خطرساز باشد.اینجاست که مقایسه جالب می‌شود. در بسیاری از کشورهای توسعه‌یافته، موضوع نما بخشی از یک استراتژی کلان شهری است. آن‌ها قوانین و پروتکل‌های دقیق دارند: از «کدهای فرم‌گرا» در آمریکا تا «راهنماهای طراحی شهری» در اروپا. نما در این کشورها چیزی اختیاری نیست؛ بخشی از قانون است. اگر رعایت نشود، پروانه ساخت صادر نمی‌شود.در ایران هم ضوابطی داریم؛ مثل ضوابط ارتقاء کیفی سیما و منظر شهری یا ضوابط عمومی نمای بناهای شهری. اما واقعیت این است که بیشتر در حد توصیه باقی مانده‌اند تا الزام. ضمانت اجرایی قوی ندارند و نتیجه این می‌شود که تصمیم‌گیری نهایی درباره نما معمولاً به سلیقه‌ی سازنده یا فشار بازار سپرده می‌شود.اینجا پرسشی ساده اما جدی پیش می‌آید: نما باید تصمیمی فردی باشد یا بخشی از استراتژی شهری؟نما فقط ظاهر یک ساختمان نیست. بر هزینه‌ها اثر می‌گذارد، در ایمنی نقش دارد و در نهایت چهره و هویت شهر را می‌سازد.شاید وقتش رسیده دوباره به نما نگاه کنیم؛ نه به‌عنوان یک انتخاب تزئینی، بلکه به‌عنوان بخشی از آینده‌ی شهرهایمان.</description>
                <category>نیما</category>
                <author>نیما</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 13:47:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیغ اوکام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77354744/%D8%AA%DB%8C%D8%BA-%D8%A7%D9%88%DA%A9%D8%A7%D9%85-hqovlqyzjcki</link>
                <description>یاد اون جمله‌ی قدیمی افتادم: «گاهی ساده‌ترین راه، همون راهیه که درست جلوی چشمته، فقط چون ساده‌ست باورش نمی‌کنی.» من بارها خودم رو دیدم که غرق می‌شم توی جزئیات، هی فرضیه می‌سازم، هی نقشه می‌کشم، بعد آخرش می‌بینم همه‌چی یه جواب سرراست داشته که من از بس دنبال چیز عجیب و غریب بودم، ندیدمش.تیغ اوکام، همون شمشیر نامرئیه که میاد و اضافی‌ها رو می‌زنه کنار. می‌گه: «برادر من! وقتی دو توضیح داری، اون ساده‌تره رو بچسب.» انگار ویلیام اوکام نشسته بوده توی قرن چهاردهم، ولی دلش خبر داشته که ما تو قرن بیست‌ویکم چطوری گیر می‌کنیم توی منجلاب فکرهای تو در تو.گاهی آدم به جای هزار دلیل فلسفی، باید قبول کنه که فلانی جواب پیام نمی‌ده چون واقعاً سرش شلوغه، نه اینکه دنبال ده‌تا رمز و راز پشت سکوتش بگرده. یا مثلاً وقتی ماشین روشن نمی‌شه، شاید فقط بنزین تموم کرده، نه اینکه بخوای مغز ECU و دینام رو متهم کنی.زندگی پر از تیغ‌های اوکام کوچیکه؛ همون وقتایی که باید ساده نگاه کرد و ساده‌تر قضاوت. شاید اصل ماجرا همین باشه: ساده زیستن، ساده دیدن، و نترسیدن از اینکه جواب‌ها بی‌نقاب و بی‌زرق‌وبرق جلو چشممون باشند</description>
                <category>نیما</category>
                <author>نیما</author>
                <pubDate>Tue, 30 Sep 2025 23:51:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«کروسین و سافرانال؛ داستان علمی پشت یک عادت قدیمی ایرانی»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77354744/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-n22ihbvhf9tl</link>
                <description>«هفته گذشته در جریان یک بازدید، توی صحبت با یک کارشناس صنایع غذایی، نکته جالبی یاد گرفتم:زعفرون دو ماده اصلی داره؛ کروسین (رنگ) و سافرانال (عطر).– اگه فقط آب جوش استفاده بشه، عطر زود تبخیر میشه و رنگ کدر میشه.– اگه فقط یخ بذاری، رنگ شفاف درمیاد ولی عطر کمتره.🔑 بهترین ترکیب: یخ + آب ولرم + ۱۰ دقیقه صبر → هم عطر، هم رنگ کامل.بعد با خودم فکر کردم… این همون کاریه که مادران ایرانی سال‌ها به تجربه انجام می‌دادند، بدون اینکه اسم «کروسین و سافرانال» بلد باشن. اول تجربه جواب داده، بعد علم اومده و توضیح داده.کسب‌وکار هم همینه.خیلی وقت‌ها افراد با کلمات قلنبه و اظهار فضل‌های بی‌مورد شنونده رو گیج می‌کنن. در حالی که واقعیت اینه: روش‌هایی که در عمل جواب دادن و افراد موفق به کار گرفتنشون، بعدها فقط لباس علمی و فرموله پیدا کرده.خلاصه اینکه اگر توی کارتون روشی دارید که جواب داده، همون رو ادامه بدید. علم در نهایت بهش خواهد رسید.»</description>
                <category>نیما</category>
                <author>نیما</author>
                <pubDate>Mon, 29 Sep 2025 11:53:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانومی ۱۴۰۳؛ آینه‌ای که فقط فروش نشان نمی‌دهد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77354744/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85%DB%8C-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B3-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF-mwaepaotockd</link>
                <description>راستش را بخواهید، من همیشه فکر می‌کردم گزارش‌های سالانه چیزی شبیه دفتر حساب است؛ خشک و پر از عدد. اما وقتی گزارش ۱۴۰۳ خانومی را ورق زدم، انگار دفترچه‌ی زندگی زنان ایرانی را می‌خواندم.در دل این گزارش، چند چیز برایم پررنگ بود:زنان ایران در آینه آمار۴۲ میلیون زن، نیمی از جمعیت کشور.۶۲ درصد صندلی‌های دانشگاه در اختیارشان است، اما فقط ۱۴ درصدشان در بازار کار رسمی حضور دارند.این فاصله بین «یاد گرفتن» و «به‌کار گرفتن»، همان شکافی است که اگر پر شود، خیلی چیزها در اقتصاد و جامعه تغییر خواهد کرد.خانومی در ۱۴۰۳۲.۷ میلیون زن، حداقل یک‌بار در این سال از این پلتفرم خرید کردند.اما موضوع فقط خرید نیست؛ موضوع شکل‌گیری یک «زبان تازه» است. زبانی که در آن زیبایی یعنی مراقبت از خود، نه رقابت با دیگری.سبد خرید و معناهای پنهانپرفروش‌ترین‌ها چه بودند؟ کپسول زینک، مکمل Hairvit، ضدآفتاب‌ها و ابزارهای پاک‌سازی.این‌ها فقط کالا نیستند؛ پیام دارند:زن ایرانی دیگر به‌دنبال «ظاهر» صرف نیست، بلکه دنبال سلامت، پیشگیری و آرامش است.کلاژن، عنصر وایرال سال شد. ساده اما معنادار؛ انگار همه به دنبال «ترمیم» بودند.پشت صحنه رشدخانومی از ۲۳۵ نفر نیرو به ۳۲۱ نفر رسید. سهم زنان در مدیریت شد ۵۲ درصد. یعنی در دل یک استارتاپ ایرانی، الگویی ساخته شد که حتی از میانگین جهانی جلوتر است.این یعنی «تغییر» از درون تیم شروع می‌شود.از تهران تا زاهداننکته‌ی جالب این بود که سهم سفارش‌های خارج از تهران بیشتر شد. بازار دیگر فقط در مرکز نمی‌چرخد؛در حاشیه‌هاست که آینده دارد ریشه می‌گیرد.نگاهی به جهانوقتی بازار زنان در دنیا را نگاه می‌کنم، می‌بینم میلیاردها دلار در حال جابه‌جایی است:سلامت زنان از ۴۱ میلیارد دلار به ۶۶ میلیارد می‌رسد.بازار زیبایی و تندرستی از ۸۲۶ میلیارد به ۱۴۰۹ میلیارد خواهد رسید.و خدمات مالی مخصوص زنان، ۷۰۰ میلیارد دلار ظرفیت دارد.جمع‌بندی منخانومی نشان داد که یک استارتاپ موفق، فقط فروشنده‌ی محصول نیست؛ معمار یک «فرهنگ» است.فرهنگی که در آن خرید، به معنای انتخاب است؛ زیبایی، حق است نه فشار؛ و رشد، با مراقبت از خود آغاز می‌شود.این گزارش، به‌جای آنکه مثل حساب‌کتاب‌های قدیمی خاک بگیرد، باید بارها خوانده شود؛ چون در دلش درس‌هایی هست که هر استارتاپ، هر مدیر و هر فعال اقتصادی می‌تواند از آن الهام بگیرد.</description>
                <category>نیما</category>
                <author>نیما</author>
                <pubDate>Mon, 29 Sep 2025 07:06:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«صراحت، ساده‌ترین مهربانی»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77354744/%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-t3qwdxzjozjv</link>
                <description>یادم می‌آید همیشه آدم‌هایی که بی‌پرده و بی‌دور زدن حرفشان را می‌زنند برایم جذاب بوده‌اند. مثل نسیمی که از پنجره‌ی بسته رد می‌شود و پرده را یک‌باره کنار می‌زند، بی‌هیچ تعارفی، بی‌هیچ رمز و رازی.دوست دارم کسی که روبه‌رویم می‌نشیند، تکلیفش با خودش و با من روشن باشد. بگوید چه می‌خواهد، چه نمی‌خواهد. اگر دلخور است، به جای آن‌که پشت سکوت و اخم پنهان شود، یک کلمه بگوید: «ناراحت شدم». همین. چقدر دنیا ساده‌تر می‌شود وقتی زبان آدم‌ها آیینه‌ی دلشان باشد.بارها خودم را در موقعیت‌هایی دیده‌ام که طرف مقابلم ساعت‌ها چرخ زده، کنایه گفته، سکوت کرده، اما چیزی نگفته. من مانده‌ام وسط هزار حدس و گمان. آخرش هم چیزی جز خستگی و دل‌زدگی نصیب هیچ‌کدام نشده.اما آن یکی دو رفیقی که بلدند بی‌پرده حرفشان را بزنند، برایم مثل طلای نابند. همان‌ها که اگر خوشحال باشند، خنده‌شان بی‌محابا می‌ریزد وسط جمع، و اگر دلگیر باشند، بی‌هیچ تعارف می‌گویند: «فلان کارَت به دلم ننشست».شاید صراحت مثل یک سیلی باشد، اول سوزش دارد، اما بعدش رهایی می‌آورد. و من این رهایی را هزار بار به تعارف‌های طولانی و لبخندهای دروغین ترجیح می‌دهم</description>
                <category>نیما</category>
                <author>نیما</author>
                <pubDate>Sun, 28 Sep 2025 23:16:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره اولین روز مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77354744/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-w6twbwwnyubk</link>
                <description>این روزها دوباره حال و هوای بازگشایی مدرسه‌هاست و من یاد اولین روز مدرسه رفتنم می افتم.یادم میاد توی کوچه با بچه‌ها چه جنب‌وجوشی داشتیم. حس عجیبی بود؛ رفتن به جایی که هیچ تجربه‌ای ازش نداشتی. اون روزها، زمان جنگ ایران و عراق بود و بازی محبوب ما هم توی کوچه «جنگ بازی» بود.تقسیم می‌شدیم به دو گروه و سنگر می‌گرفتیم. یکی از بچه‌ها جک پیکان باباش رو می‌آورد، به‌جای آر‌پی‌جی ازش استفاده می‌کردیم. عبدالله رفیقم هم یه آنتن تلویزیون داشت که نقش ضد هوایی رو بازی می‌کرد. خلاصه، جنگ مغلوبه می‌شد و ما بچه‌های پایین‌ کوچه  یک گروه بودیم و با بچه‌های بالای کوچه می‌جنگیدیم.یکی از فامیلامون که همسایه دیوار به دیوار ما بود و اون زمان سرگرد ارتش بود (خدا رحمتش کنه  توی جنگ شیمیایی شد و از همون درد هم پر کشید.) همون موقع برای من چهار تا ستاره‌ی طلایی درجه ارتش کادو آورده بود، با نشان رسته زرهی که به یقه می‌زدند. بابا هم داده بود خیاط یک لباس ارتشی برام بدوزه و اون درجه‌ها و نشان رو زد به دوش و یقه‌ام. بعداً فهمیدم درجه‌اش ستوان‌دومه. همون فامیلمون دفعه بعد که از جبهه برگشت و خرمشهر آزاد شده بود، یه کلاه قرمز تکاوری هم برای من آورد. خلاصه، من با اون لباس و کلاه، فرمانده دسته‌ی پایین‌ کوچه بودم و با رشادت تمام با بچه‌های بالای کوچه می‌جنگیدیم.اما همه‌ی این قصه‌ها رو گذاشتیم کنار و قدم گذاشتیم به دنیای مدرسه.یادم هست اولین روز مهر سال ۱۳۶۲ بود. ما سری بعدازظهری بودیم. مامان دستم رو گرفت و پیاده رفتیم سمت مدرسه. تک‌تک کوچه‌هایی که رد شدیم تا رسیدیم مدرسه توی ذهنم مونده.مدرسه‌ی ما دری کوچک داشت که به خیابان اصلی، که چهارراه دوم کوچمشکی بود، باز می‌شد. همان در را که رد می‌کردی، اول راهرو کلاس مابود؛ با پنجره‌ای رو به بیرون.وقتی رسیدیم، بچه‌ها صف بسته بودن. دیدن اون همه هم‌سن‌وسال توی حیاط برای من دنیای عجیبی بود. معرفی مدیر و ناظم، صدای بلندگوو ما مثل سربازها صف کشیدیم. شعار دادیم، بعد هم هر کدام راهی کلاسی شدیم که بوی گچ و نیمکت تازه می‌داد.رقابت شروع شد؛ نه برای جنگیدن مثل کوچه، که برای نشستن در نیمکت‌های جلو. تازه فهمیدم بعضی بچه‌ها برای بار دوم کلاس اول را می‌خوانند. همه‌چیز برایم غریب و تازه بود. دنیایی پر از دفترهای خط‌دار نو، مدادهای تراش‌خورده و صدای آرام معلم پشت میز.آن روز، برای من پایان کوچه‌های خاکی و آغاز راهی بود که تا امروز ادامه دارد؛ راهی که از ستاره‌های حلبی روی دوش یک کودک شروع شد و رسید به دفتر مشق کلاس اول.</description>
                <category>نیما</category>
                <author>نیما</author>
                <pubDate>Sun, 28 Sep 2025 19:50:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>