<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسین حجت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_77399011</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-10 19:57:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2925235/avatar/ZfmWG1.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسین حجت</title>
            <link>https://virgool.io/@m_77399011</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77399011/%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-emdkgxeokm6c</link>
                <description>فصل یک«اریک» با سرعت بیوک شاسی بلند آفرود خود را در اتوبان می راند. در صندلی کناری، «لوری» مشغول رقصیدن با موسیقی بلند در حال پخش از ضبط ماشین بود.خسته نشدی؟ فکر کنم خود «تیلور سوئیفت» از آواز خواندن خسته شد!خوب چه کار کنم! یک ریز از صبح تا الان در این اتوبان هستیم. مسیر طولانی و خسته کننده است.اریک قدری صدای ضبط را کم کرد. سر خود را خاراند و گفت:گرسنه نیستی؟ از وقتی که حرکت کردیم تا الان چیزی نخوردیم.لوری در همان حالت رقصیدن با اشاره دست گرسنه بودن را تایید کرد. اریک ضبط را خاموش کرد.چرا خاموش کردی؟راستش کمی سرم درد گرفت. پیشنهاد می کنم که اولین توقف گاه بایستیم. در نقشه گوگل جستجو کنیم و بهترین رستوران نزدیک را پیدا کنیم.ای بابا… از دست شما مهندس های کامپیوتر! کمی سنتی فکر کن. از اولین مسیر خروجی خارج می شویم. ادامه می دهیم. بالاخره یک رستورانی پیدا می شود.مسافرت طولانی است… نگران بیماری های غذایی هم باش. اگر مریض بشویم همین اول مسافرتمان تلخ می شود.قدیم تر ها مردم چه کار می کردند؟ از ظاهر رستوران و مردمی که داخل آن مشغول غذا خوردن بودند تصمیم می گرفتند که جایی غذا بخورند یا نخورند. این گوشی ها و این نرم افزارها استعداد مردم را کور می کند. آها! اصلاً همین خروجی برو بیرون. برو! برو دیگه.اریک لبخندی زد و از خروجی اتوبان بیرون رفت.ببین چه مسیر قشنگی است! مستقیم داخل صحرا. همین مسیر را می رویم. به تو اطمینان می دهم که در انتها بهترین رستوران صحراهای زیبای «نوادا» را خواهیم دید! بگذار در این مسیر زیبا خانم سوئیفت  برایمان بخواند و صفا کنیم.لوری سه ترانه از تیلور سوئیفت را پشت سر هم گذاشت و با هر کدام رقصید و آواز خواند. جاده همچنان ادامه داشت. اریک گفت:جاده به نظر خلوت و سوت و کور است. وضع آنتن دهی هم خوب نیست مطمئن نیستم کجا هستیم. چطور است برگردیم؟اه! ببین چطور روزمان را خراب می کنی! چرا این قدر وابسته به این دنیای دیجیتال هستی! این کویر زیبا را ببین! دلت می آید که آن را با امواج موبایل آلوده کنی.پس چه کار کنم؟ ادامه بدهیم؟یک پیشنهاد می دهم نه نگو. این همه پول این بیوک شاسی بلند را دادی. واقعاً غیر از جاده صاف و صیقلی از آن استفاده ای کردی؟ خوب از جاده بزن بیرون. بگذار کمی در این صحرای زیبا آزادانه برویم. چرا کمی ریسک نکنیم؟ پستی بلندی که ندارد. کویر است و زیبا. منظره ها معرکه اند.خطرناک است.مزه اش به همین است. بزن بیرون. اگر به آبادی و جایی نرسیدیم برمی گردیم.خیلی بنزین ماشین زیاد نیست …اه! تو هم که اصلاً اهل تنوع نیستی! خوب ساعت بگیر. پنج دقیقه می رویم و خبری نبود برمی گردیم دیگر.باشد. این هم به خاطر تو.اریک از جاده وارد بیابان شد. در صحرای بی آب و علف مشغول رانندگی شد. سه چهار دقیقه ای رانندگی کرد.آها! ببین. به یک دهات رسیدیم. چقدر هم زیباست. دیدی کمی خطر کردن کیف دارد! الان بهترین رستوران دنیا را هم پیدا می کنیم. منتظر باش!اریک با دقت روستای جدید را زیر نظر گرفته بود.الان چطور رستوران پیدا کنیم؟ اینجا به نظر خیلی خلوت می رسد. یک پدروپسر در خیابان هستند. چطور است از آنها بپرسیم.اریک شیشه سمت خود را پایین داد.سلام آقا… ببخشید رستوران خوب این حوالی کجا هست؟مرد نگاه هاج و واجی به اریک انداخت.رستوران؟! واقعاً؟ تازه به اینجا رسیدید؟ اهل این جا نیستید؟ چطور آمدید؟ مشکلی نبود؟بله. از خروجی اتوبان آمدیم. گرسنه بودیم.عجیب است… مستقیم بروید سپس دست راست. رستوران مالکوم تنها رستوران این آبادی است که هنوز بسته نشده است. فقط اینکه…اریک گاز داد.چرا رفتی؟ به نظرم صحبت های بیشتری داشت.حس خوبی نداشتم. به نظرم طرف الکل مصرف کرده بود.من چنین حسی نداشتم. جالب بود که پدر و پسر هر دو کچل بودند. یک ویدئو چند وقت پیش دیدم که پسری سرطان داشت و شیمی درمانی می کرد. به خاطر درمان کچل شده بود. پدر هم به خاطر همراهی با پسر خود کچل کرده بود. یاد آن افتادم.متوجه نشدی؟ پسر نبود. همراه آن مرد یک دختر جوان بود که کچل بود.واقعاً؟ نه دقت نکردم. حالا دو نفر انسان بودند که کچل بودند. چقدر حساس و نگران هستی. ای وای نگاه کن! یک پمپ بنزین جلوتر هست. نگران بنزین بودی. ببین بی خودی مضطرب هستی. نگه دار و بنزین بزن. بعد به رستوران مالکوم می رویم.اریک در پمپ بنزین توقف کرد و مشغول بنزین زدن شد. در حالی که پمپ را در محل بنزین گیری بیوک فرو کرده بود به لوری گفت:عزیزم می توانی به داخل فروشگاه پمپ بنزین بروی و یک بطری آب معدنی برای من بگیری؟ می ترسم رستوران خوبی به زودی پیدا نکنیم و وقت قرص ظهر من دیر بشود.لوری آهی کشید و زیرلب گفت:چقدر بدبین. همین رستوران مالکوم خوب است دیگر.. چند دقیقه بعد لوری برگشت اما در فکر بود.عزیزم آب گرفتی؟ چرا ناراحتی؟بله گرفتم. فقط اینکه. این مردی که در مغازه کار می کرد هم مو نداشت. او هم با تعجب من را نگاه کرد.اریک خندید.داری به این فکر می کنی که چقدر از لحاظ آماری امکان دارد سه نفر کچل ببینی؟ بشین تا برویم. اکنون تو بیخودی نگران هستی.لوری نشست و بطری آب را به اریک داد. اریک قرص خود را در گلو انداخت و قدری آب خورد. بطری را به لوری تعارف کرد. لوری میل آب نداشت. گفت:من خیلی گرسنه هستم. طبق آدرسی که آن پدر و پسر… یا آن پدر و دختر جوان… یا هر چی به ما دادند دست راست باید برویم. زودتر در رستوران مالکوم غذا بخوریم و برویم.اریک ماشین را روشن کرد و کمی جلوتر رستوران مورد نظر را پیدا کرد.روستا خلوت و بی سروصدا است. شاید این رستوران هم بسته باشد. من تا پارک می کنم لطفاً تو به داخل برو و بررسی کن. اگر بسته بود به جای دیگری برویم.لوری پیاده شد. اریک مشغول پارک کردن بود که لوری برگشت.اریک بیا از اینجا زودتر برویم.بسته بود؟نه. اما رستوران هم عجیب بود.یعنی چی؟دختر و پسری که در رستوران کار می کردند کچل بودند. البته صاحب رستوران مو داشت.اریک خندید.عزیزم چرا به کچل بودن حساسیت پیدا کردی؟حس خوبی ندارم. برویم دیگر.لوری عزیزم تا چند دقیقه پیش اصرار می کردی که در زندگی لازم است که ریسک کنیم. الان تغییر موضع دادی مرتباً می گویی برویم. شاید در این شهر کچلی مد باشد.آخر کجا دیده ای که دختر جوان بیست ساله کچل باشد؟  تازه این کچلی هم مد روز نیست. بالاخره مد از شهرهای بزرگ می آید. چطور در یک دهات کوچک این قدر کچلی مد شده است؟اریک به گوشی خود نگاهی انداخت.عجیب است هیچ گونه دیتا و حتی آنتن برای تماس تلفنی ندارم. نمی دانم از کجا باید بروم. یک لحظه صبر کن به داخل رستوران بروم شاید وایفای داشته باشند. مسیر را که گرفتم می رویم.اریک رفت. لوری با نگرانی از پنجره او را دنبال کرد. اریک خیلی سریع برگشت.چی شد چی شد؟!لوری جان چقدر هول هستی. هیچی. وای فای ندارند. فقط راست می گویی شکل عجیبی من را نگاه کردند و پرسیدند چطوری وارد شهر شده ام. من هم سریع بیرون آمدم. بیا همین جاده را ادامه بدهیم. بالاخره از دهات خارج می شود.اریک شروع به حرکت کرد. در خلوتی روستا کمی ادامه دادند. خانمی درکنار جاده بود. به نظر می رسید که خم شده است و مشغول بستن کفش هایش است.این خانم اصلاً کلاه دارد دیگر به خاطر کچلی از او نمی ترسیم! بگذار بایستم و مسیر خروج را بگیریم.اریک در کنار جاده ایستاد. شیشه سمت لوری را پایین داد تا لوری از خانم سوال بپرسد. لوری سرش را از شیشه بیرون برد. لوری جیغ بلندی زد.یا مریم مقدس!چه شد؟اریک سرش را خم کرد و نگاهی انداخت. شیشه را بلافاصله بالا داد.این دیگر چه بود؟ چرا همه ی صورت این خانم غرق خون بود؟ اینجا واقعاً منطقه ی عجیبی است. چه کسی این بلا را سر آن زن آورده بود؟اریک مدتی با آشفتگی رانندگی کرد. سکوت در ماشین حاکم شده بود. لوری هر از چند گاهی انگشت خود را در دهان گاز می گرفت. مدتی بعد لوری با نگرانی گفت.اریک… اریک…باز چه شده است؟نگاه کن! این همان رستوران مالکوم نیست؟ چرا خودش است. چطور شد؟… ای وای بر من.اریک در گوشه ای ایستاد. دستانش بر روی فرمان می لرزیدند.فصل دولوری به آرامی گریه می کرد.بیا دختر نفهم! ریسک کن! بیشعور تو چه می فهمی ریسک چیه؟ خوب شد؟ وارد شهر جهنمی شدیم. خوب شد؟ راضی شدی؟ حقا که خری…بس کن دختر! فیلم علمی تخیلی که بازی نمی کنیم. شهر جهنمی دیگر چه صیغه ای است.شهر کچل ها. شهر صورت خونی ها. شهری که از آن خارج نمی توان شد. این شهر طلسم شده است. باور کن هر چقدر برویم باز به مالکوم بر می گردیم.عزیزم! چرا این قدر مساله را بزرگ می کنی؟! این اراجیف دیگر چیست؟ تو مثلاْ دکترای بیولوژی از دانشگاه جانز هاپکینز داری. به خودت مسلط باش. من هول بودم احتمالاً مسیر خروج را اشتباه رفتم و دور بازگشتی زدم. این بار کمی آرام تر می رویم و دقت می کنیم که دوباره برنگردیم. معذرت می خواهم تقصیر من بود.چرا صدای تو هم می لرزد؟ معلوم است تو هم ترسیده ای.راستش را بگویم کمی نگرانم. اما مطمئن هستم که به زودی از اینجا خارج خواهیم شد. لطفاً به من کمک کن. به قول خودت سنتی فکر کن: سالها پیش که نیاکان ما گوشی نداشته اند از شرق آمریکا به غرب آمریکا سفر می کرده اند. خارج شدن از یک دهات که چیزی نیست.پس این بار لطفاً توقف نکن تا کسی از مردم این شهر را نبینیم. می ترسم این بار دیو شاخ دار ببینم.بسیار خوب… بسیار خوب.اریک چند دقیقه ای رانندگی کرد. به یک دوراهی رسیدند.من مطمئن هستم که دفعه ی قبل از مسیر سمت راست رفتم. ببین. سمت راست نوشته مسیر بازگشت. اشتباه رفته بودیم و دوباره به روستا برگشتیم.خوب پس این دفعه از آن طرف برو. قول می دهم وقتی از این جهنم خارج بشویم دیگر تیلور سوئیفت گوش ندهم!چه ربطی به …فقط برو. اریک فقط برو.این دفعه به جاده ی صافی رسیدند که به نظر می رسید مستقیم از میان صحرا می رود.عالیه! همین جاده را با سرعت برو تا از اینجا خارج شویم.اریک گاز داد. چند مایل جلوتر، تعداد زیادی ماشین پلیس و چند هلی کوپتر و ماشین امداد جاده را بسته بودند.  اریک سرعت را کم کرد. ناگهان یک ماشین بسیار بزرگ ارتشی وارد جاده شد و به سرعت به سمت ماشین آنها حرکت کرد. اریک ترمز گرفت. صدای بلندی آمد.سرنشینان خودروی بیوک! از ماشین خود پیاده شوید. اسلحه ی خود را به جلو پرتاب کنید و روی زمین دراز بکشید. هر حرکت اضافی کنید به شما شلیک خواهد شد.لوری بلند گریه می کرد. اریک گیج شده بود و نمی دانست چه کار کند.سرنشینان خودروی بیوک! بار دیگر به شما …اریک پیاده شد. روی زمین دراز کشید. بلند گفت:لوری محض رضای خدا بس کن. بیا بیرون.لوری هم بیرون آمد و روی زمین دراز کشید. مدتی بعد، اریک جرات کرد و سر خود را کمی بالا گرفت و نگاه کرد. خودروی نظامی دیگر به آنها نزدیک نمی شد. سر جای خود ایستاده بود. بعد از چند دقیقه سه نفر با چهره ی پوشیده از آن بیرون آمدند. همراه با خود سلاح سنگین جنگی داشتند. با فاصله از طریق بلندگو با آنها صحبت می کردند.خودتان را معرفی کنید.اریک و لوری مایرز هستیم. من مهندس کامپیوتر هستم. همسرم بیولوژیست است. برای ماه عسل مان مشغول مسافرت بودیم. ما مسلح نیستیم. گرسنه بودیم. از اتوبان اصلی برای صرف غذا خارج شدیم. تا به این آبادی رسیدیم.اریک به آرامی افراد مسلح را نگاه می کرد. به نظر می رسید که آنها نسبت به اریک و لوری مشکوک هستند و با هم در حال مشورت هستند. همچنین به طور مداوم در بیسیم مطالبی را منتقل می کنند.شما دیروز در روستای «پنتونیا» نبودید؟نه نبودیم.چطور این موضوع را اثبات می کنید؟تاریخچه سفر من در گوگل هست.دلیل محکم تر می خواهیم. شما ادعا می کنید که مهندس کامپیوتر هستید شاید تاریخچه غلط بدهید.لوری کمی خود را پیدا کرده بود.من دیروز از شهر بغلی خرید کردم. رسیدش در جیب دامن ام است. با شماره فروشگاه چک کنید.شما گوشی و شما هم رسید خرید را به آرامی به جلو پرتاب کنید. کارت شناسایی خود را هم پرت کنید. باز هم به شما اخطار می دهم. هر گونه حرکت اضافی کنید به شما شلیک خواهد شد.یک مامور سرتاسر مسلح جلو آمد. با انبر بلندی وسایل پرتاب شده را برداشت و برد. نیم ساعتی گذشت. همچنان خبری نبود. گرمای آسفالت پوست تن اریک و لوری را آزار می داد اما جرات صحبت کردن و تکان خوردن نداشتند. مدتی بعد دوباره در بلندگو صدای بلندی پیچید.شما چطور وارد این روستا شدید؟چرا همه این سوال را از ما می پرسند؟ خوب با ماشین دیگر.این روستا سه مسیر ورودی بیشتر ندارد. هر سه مسیر توسط نیروهای نظامی اشغال شده اند.ما از جاده نیامدیم. از کویر وارد روستا شدیم.از این کار چه هدفی را دنبال می کردید؟هیچ نیت و برنامه ای نداشتیم. همین طوری گفتیم در صحرا برویم. آیا طبق قانون جرم است؟خیر جرم نیست. شما وارد منطقه ی ممنوعه قرمز واگیری یک ویروس ناشناخته شده اید.دو سه دقیقه ای سکوت شد. لوری سکوت را شکست.ویروس؟ چه ویروسی؟ من متخصص زیست شناسی هستم. لطفاً دقیق تر بگویید.در این روستا ویروس ناشناخته و شگفت آوری گسترش پیدا کرده است. دانشمندان ما هنوز هیچ توجیهی برای علایم این بیماری ندارند. شخص بیمار پس از دریافت ویروس تمامی موهایش می ریزد. برخی افراد بعد چند روز آرام آرام دوباره موهایشان در می آید و حالت عادی برمی گردند.بقیه چطور؟تا جایی که مشاهده کرده ایم، بقیه همان طور کچل باقی می مانند. متاسفانه این افراد میل به همنوع خواری پیدا می کنند و این تمایل در آنها هر روز بیشتر می شود.لوری پوزخندی با ناباوری زد. اما ساکت شد. اریک به آرامی پرسید:همنوع خوار چیست؟!لوری با صدایی آرام گفت:همنوع خواری یا کانیبالیسم یک بیماری است که موجب می شود یک جانور تمایل به خوردن یک جانور هم نوع خودش پیدا کند. صورت آن خانم را به یاد بیاور. احتمالاً یک بیمار آن بلا را سرش آورده بوده است.لوری سپس با صدای بلند گفت:این تقصیر شماست که ما الان اینجا هستیم. شما باید کل اطراف شهر را گشت می گذاشتید. از کجا معلوم که مردم از این شهر فرار نکنند؟ ما از شما شکایت می کنیم.ماموری جلو آمد. با صدای خشنی گفت:به این دلیل گشت نمی گذاشتیم. پای لعنتی ات را بالا بیاور.لوری امتناع کرد.من دامن پایم دارم. جلوی تو لندهور پایم را بالا نمی آورم.چند گلوگه شلیک کنم پایت را بالا می آوری؟لوری کمی پایش را بالا آورد. مامور یک پابند کلفت به دور مچ پای لوری انداخت. بعد به سمت اریک رفت. یک پابند هم به مچ پای اریک انداخت. مامور با صدای خشن ادامه داد:خانم ها و آقایان زندانی! توجه بفرمایید. بیست فوت که نزدیک محدوده مجاز شدید، لرزش پابند دلبندتان آغاز می شود. اگر این قدر نادان باشید و به عبور از محدوده مجاز ادامه دهید. آنگاه ده فوتی محدوده مجاز یک سری سوزن به پای ناز شما فرو خواهد شد تا عمق خطر را حس کنید. قصد خودکشی دارید؟ ادامه بدهید. آن پهباد کوچولوی خوشگل را می بینید؟ پشت حصارهای پلیس. وقتی به مرز برسید بلند می شود و هر جایی باشید یک بمب ناز روی کله خر شما می اندازد و یک نادان از جمعیت دنیا کم می شود. این پهباد تا الان بارها بلند شده و ما صدای انفجار بمب هایش را شنیده ایم. لامصب خیلی گوش نواز است.مامور صداخشن به سمت خودروی نظامی برگشت و سوار آن شد. هنوز سه نفر بیرون ایستاده بودند و مشغول مشورت بودند.اریک با صدای بلند پرسید:یعنی ما به خاطر یک اشتباه کوچک باید اینجا بمانیم؟ چقدر باید اینجا باشیم؟ ما واقعاً تماسی با مردم شهر نداشتیم. ترا به خدا بگذارید که برویم.متاسفانه دستور اکید داریم که کسی را بیرون راه ندهیم.آخر چرا؟بیست سال قبل همه گیری کووید-19 یادتان هست؟ احتمالاً نه. آن زمان بچه بودید. یک بی احتیاطی موجب شد که ویروس از ووهان بیرون بزند و کل دنیا را اسیر خودش کند. اینجا ویروس تحت کنترل است. نود و هفت روز است که احدالناسی از اینجا بیرون نرفته است.لوری فریاد زد:یعنی سه ماه است که یک ویروس مرموز در کشور پیدا شده و هیچ خبری به بیرون درز نکرده است؟بلی. دستور مقامات بوده است که بی خودی واهمه در مردم ایجاد نکنیم. مشغول کسب اطلاعات بیشتر هستیم. امیدواریم که به زودی ابعاد ناشناخته ویروس را کامل کشف کنیم.شما را به خدا… برای یک بازیگوشی ما را می خواهید بکشید؟نود و هفت روز اینجا پاسبانی دادیم و هیچ دیوانه ای ندیدیم که از طریق صحرا خودش را به پتونیا بخواهد برساند. تمامی قوم و خویش ساکنان این روستا تحت تدابیر امنیتی شدید هستند که از اوضاع افراد ساکن مطلع نشوند. شما یک سوراخ امنیتی برای سازمان امنیتی ما هستید. باید از مقامات بالا چند تانک و نفربر بگیریم و در صحراهای بی آب و علف اطراف هم پرسه بزنیم.لوری جیغ زد:من اشتباه کردم. شوهرم اریک را بگذارید برود. او نمی خواست ماجرا جویی کند. ترا به خدا…شما این قدر اینجا می مانید که دستور از مقامات بالا برسد که با مردم شهر چه کنیم. هنگام شروع بیماری، ساکنین روستا 325 نفر بودند. الان پابندهای مردم 288 نفر سیگنال های حیاتی نشان می دهد. شما عدد پابندهای زنده ی امروز را روند کردید! 290 نفر. جای بحث کردن بروید دعا کنید که بیماری نگرفته باشید. الان می توانید بلند شوید.لوری و اریک بلند شدند و ایستادند. پوست بدنشان به خاطر تماس با آسفالت داغ قرمز شده بود.ما می توانیم که به روستا برنگردیم؟ ما مطمئن هستیم که آلوده نیستیم و نمی خواهیم که مریض بشویم.شما در محدوده مجاز پابندهایتان می توانید هر جایی که خواستید بمانید. حدوداً همان جا که الان هستید مرز ماست. یک کامیون مواد غذایی هر روز در این مسیر حرکت می کند. ما نمی خواهیم که به شما سخت بگذرد هر سفارشی داشتید به آن بدهید تا برای شما فراهم کند. به پنتونیا خوش آمدید!لوری زیر لب فحش داد.بی شرفها چقدر به فکر ما هستند.سپس بلند گفت:از کجا معلوم که این دویست و خرده ای نفر را یک روز سوراخ سوراخ نکنید که از شر ویروس راحت بشوید؟مامورین سوار ماشین شدند. خودروی نظامی به عقب برگشت و رفت.فصل سوماریک خمیازه ای کشید و روی صندلی عقب قدری جابه جا شد. آفتاب گرم کویری از پنجره به داخل افتاده بود. از ماشین پیاده شد و به سمت دستشویی صحرایی رفت. دستشویی را دو نفری با چند تکه سنگ ساخته بودند و هر شب قبل از خواب آنرا با خاک پر می کردند. بعد از اتمام عملیات صبحگاهی، سلانه سلانه به سمت قرارگاه پلیس رفت. جایی که پابند اش شروع به لرزیدن کرد، صدای بلندگوی پلیس هم آمد.زندانی شماره ۲۸۹. لطفاً به عقب برگردید. در صورت هرگونه خطا عواقب جبران ناشدنی در انتظار شماست.ما هنوز هم بلاتکلیف باید اینجا بمانیم؟ امروز روز سوم است.بلی. هنوز دستور جدیدی ابلاغ نشده است.خوب ما حق و حقوقی نداریم؟ وکیل نمی توانیم بگیریم؟شما در منطقه جنگی هستید و بنابراین در حال حاضر حقوق زمان صلح ندارید.شما را به خدا این چه حرفی است! کدام جنگ. ما نیاز به استحمام داریم.در داخل روستا پنج حمام صحرایی وجود دارد. شما خودتان انتخاب کردید که در ماشین زندگی کنید.بنزین ماشین من رو به اتمام است. به زودی کولر ماشین را باید خاموش کنم.به شما یک بشکه بنزین خواهیم داد. خواسته مجاز دیگری ندارید؟شما آزادی ما را سلب کرده اید! ما در مهد تمدن و آزادی دنیا هستیم. این چه کاری است. اصلاً همسر من صبح ها پن کیک دوست دارد بخورد. این چه کاری است.همراه با بنزین به شما پن کیک خواهیم داد. یک مامور بسته شما را تا ده دقیقه دیگر می آورد. به مامور نزدیک نشوید وگرنه به شما شلیک خواهد شد. هنگامی که مامور از شما فاصله ایمن را گرفت می توانید بسته خود را باز کنید. آیا نیاز دیگری دارید؟بله. ما آب و کرم ضدآفتاب نیز می خواهیم.بسیار خوب. فاصله بگیرید. این قدر عقب بروید که پابند شما از حالت لرزیدن خارج شود.اریک قدری عقب رفت. یک مامور با لباس محافظ هسته ای سنگین را دید که به سختی در لباس کلفت خود حرکت می کرد. یک بسته بر روی زمین گذاشت. آرام آرام عقب گرد کرد و رفت. اریک مدتی صبر کرد تا مامور به قرارگاه بازگردد. آنگاه جلو رفت و بسته را باز کرد. به خاطر بنزین و آب بسته سنگین بود. آن را بست. سپس بسته را بر روی زمین کشید تا به ماشین رسید. به آرامی گفت:لوری بیداری؟صدایی از داخل ماشین نیامد. اریک لبخندی زد. باک بنزین را باز کرد و ماشین را پر کرد. سپس در عقب را باز کرد و نشست. سریع در را بست که گرما وارد ماشین نشود.لوری! باورت نمی شود. برایت پن کیک آورده ام. خودت نگاه کن.لوری روی صندلی جلوی ماشین غلت زد. آرام آرام بلند شد و به اریک سلام داد. اریک هم پاسخ داد:سلام عزیزم چطو..چه شد اریک؟هیچ. نه چیزی نشده است. نه اصلاً هول نشو. چرا مضطرب شده ای؟اریک بیشتر دارم می ترسم. چه شده؟خودت را در آیینه نگاه نکن. چیزی نیست. شاید اصلاً…همان لحظه لوری خودش را در آیینه ماشین دید. سپس به صندلی ماشین نگاه کرد و انبوه موهایش را بر روی صندلی دید. خواست جیغ بزند که اریک دهان او را گرفت.ترا به خدا جیغ نزن! این نظامی ها رحم ندارند. اگر بفهمند که موهایت ریخته است بلافاصله به تو شلیک خواهند کرد. یک زندانی کمتر. یک گلوله می زنند و خلاص ات می کنند.پس چه کار کنم؟ الان می خواستم به بیرون بروم و جیش کنم. چه کار کنم؟ خودم را خیس کنم؟من الان از عقب کاپشن ام را در می آورم. از این به بعد بیرون می روی با کاپشن برو. آنها از ترس مبتلا شدن از یک مایلی ما هم که رد نمی شوند. متوجه نمی شوند که موهایت ریخته است.یعنی به کاپشن مشکوک نمی شوند؟نه چرا شک کنند؟ آفتاب شدید است. اگر پرسیدند می گوییم کرم ضد آفتابی که می دهند به تو نساخته است و مجبوری لباس بیشتر بپوشی. این جوری بهتر است.چطور است حالا که من هم موهایم ریخته به داخل شهر برویم؟ شاید آنجا مسافرخانه ای پیدا کنیم. اینجا ماندن چه توجیهی دارد؟یادت رفته؟ یک سری افراد با ذائقه های غذایی عجیب غریب هم داخل شهر هستند. خیلی امنیت نداریم.اریک بلافاصله متوجه شد که حرف درستی نزده است.چرا بغض کردی؟ نگران نباش. این ها نگرانی های بیخودی هستند. من مطمئن هستم تو کانیبال نیستی. عزیزم بیا بغلم. گریه نکن.اریک به صندلی جلو رفت و سر بی موی لوری را در بغل گرفت.تو شاید یادت نیاید من دوران کووید-۱۹ حدوداً ده ساله بودم. دانشمندان حرفهای مزخرف در مورد ویروس زیاد می زدند. مثلاً روزهای اول می گفتند ماسک لازم نیست بزنید. بعد گفتند بزنید. یا می گفتند دستتان را هر چند دقیقه با الکل و صابون بشویید! همه از شدت شستن بیماری پوستی گرفته بودیم… گریه نکن. ما با یک ویروس ناشناخته مواجه هستیم.من می روم داخل شهر. با بقیه می خوابم. حتی اگر به کانیبالیسم نیفتم. می ترسم تو را آلوده کنم.دیوانه ریسک نکن! این دانشمندان حرف مفت می زنند. چیزی نمی شود. من مطمئن هستم.از کجا این قدر اطمینان داری؟اریک بوسه ی محکمی از لبان لوری گرفت.این بوسه را حس کردی؟ به خاطر حرارت این عشق، من مطمئن هستم که حتی یک درصد اگر حرف دانشمندان راست باشد و تو به همنوع خواری بیفتی من یکی را نخواهی خورد! شاید سراغ مادرم بروی اما سراغ من نمی آیی!اریک! خجالت بکش. این حرفها و شوخی ها درست نیستند. دلم برای مادرت تنگ شد. حس می کنم سالهاست که در حبس هستیم. یعنی الان در مورد ما چه فکری می کنند؟ما قرار بود یک هفته در مسافرت باشیم و زیاد جواب تلفن ندهیم. احتمالاً فکر می کنند که زیادی بهمان خوش گذشته است. بگذار نگران آنها نباشیم و نگران خودمان باشیم. چطور است؟لوری یک بوسه دیگر از لبان اریک گرفت.عاشقتم. تمام این اتفاقات به خاطر حماقت من …قرار شد دیگر خودت را شماتت نکنی. این کاپشن را بپوش. برگشتی باید موهایت را هم زیر خاک قایم کنیم. امیدوارم که به زودی موهای طلایی قشنگی مثل همینها از سرت بیرون بیاید.فصل چهارملوری! لوری! بالای سرت را نگاه کن…حوصله ندارم.باور کن. من الان ذره بین انداختم. چند شاخه مو در حال در آمدن هستند.خسته ام. با کله ی من چه کار داری. آن ذره بین را از کجا آوردی؟از پاتریک گرفتم.پاتریک دیگر کیست؟ آفتاب کویر به سرت زده است؟یکی از پلیس های قرارگاه است. به نظر مهربان تر از بقیه می رسد. اسمش را به من گفت.خیلی خری. فکر کردی در یک قرارگاه پلیس با سکیوریتی در حد جنگ اتمی یک پلیس نامش را به زندانی می گوید؟ کولر لامصب را زیاد کن. فکر کنم به زودی تب کنم.به خدا در سرت چند مو ریشه زده اند. من خوشبین هستم. تو خوب می شوی. تو اصلاً خوب هستی!اریک عزیزم. تو خیلی به من روحیه می دهی. اما واقعاً الان با آن وسیله مسخره در کله صاف و کچل من تو چطور ریشه جدید مو را تشخیص دادی؟اریک به صندلی تکیه داد. لوری به آرامی گفت:بد جوری بوی گند گرفته ایم. باید به داخل شهر برویم و استحمام کنیم. این طور نمی شود. حالم از بوی خودم به هم می خورد. دیگر نمی توانم غذا بخورم فکر می کنم با مدفوعم قاطی شده است.گفتی تو در مورد کانیبالیسم در درس هایت مطلبی داشتی؟ خوب بالاخره متخصص زیست شناسی هستی. من فکر می کردم قاتلین فیلم های جنایی این طور باشند.جدی فکر می کنی ما یک واحد به نام کانیبالیسم داشتیم؟ در ضمن موضوع بهتری برای بحث نداری؟نه… فقط کنجکاو هستم اگر به شهر برویم چه اتفاقی قرار است بیفتد.لوری بلند شد و نشست.من از زندگی در کثافت خسته شده ام. واقعاً تحمل ندارم. حالا که کچل هم هستم. شاید مردم از ما بترسند و کاری با ما نداشته باشند. بیا برویم و استحمام کنیم.اریک مردد بود.اگر نروی من رانندگی می کنم.اریک جرات نداشت. لوری ماشین را در دنده گذاشت. دور زد و به سمت روستا حرکت کرد. مدتی رفتند تا دوباره به پنتونیا رسیدند.اریک نگاه کن! این همان مالکوم است که دو هفته پیش از آن فرار کردیم. بیا به آنجا برویم.لوری! واقعاً می خواهی به آنجا بروی؟ ما از این رستوران فرار کردیم.الان ما یکی از آنها هستیم. کاری با ما ندارند. داخل داشبورد یک چاقوی جیبی قایم کرده بودی؟ آنرا با خودت بیاور.لوری داشبورد را باز کرد تا چاقو را پیدا کند.این چاقوی لامصب کو؟اینجاست. داخل جیب من است.برای چه برداشتی؟برای سوسمار. شنیده بودم داخل صحراهای نوادا سوسمار است. با خودم حمل می کردم.لوری چپ چپ به اریک نگاه کرد.خوب منتظر چه هستیم؟  برویم داخل.اریک و لوری وارد رستوران شدند. یک دختر که موهای کوتاهی داشت به آنها لبخند زد.به مالکوم خوش آمدید! من شما را چند هفته قبل پیش ندیدم؟ با آشفتگی اینجا را ترک کردید.لوری لبخند زد طوری که به نظر می رسید آن دختر را می شناسد.بله عزیزم! حالت خوب است؟ پسر همکارتان کجاست؟صاحب رستوران با لحن گزنده ای گفت:خلاص اش کردم. وحشی شده بود.اریک جا خورد و لرزید. لوری گفت:ما بسیار گرسنه هستیم. آیا غذا دارید؟دختر پیشخدمت با لبخند گفت:در حد مواد اولیه که ارتش به ما می رساند. اگر در روزهای بهتر اینجا می آمدید بهترین استیک را برایتان سرو می کردم. بفرمایید هرجا می خواهید بنشینید.داخل رستوران خالی بود. اریک به آرامی به لوری گفت:خیلی هم بد نیست. کاش زودتر می آمدیم!لوری و اریک در یک صندلی نشستند. دختر پیشخدمت گفت:سفارش می دهید؟ البته ما فقط پیتزای پنیر و آبجو داریم. اگر بخواهید روی پیتزا گوجه هم می توانیم تزیین کنیم.پیشخدمت یک دفترچه جلوی خود گرفت تا سفارش آنها را یادداشت کند.اریک گفت:همان یک پیتزا و دو آبجو برای ما عالی است. راستی شما مکانی برای استحمام دارید؟مالکوم زمانی مهمان سرا بوده است. طبقه بالا دو حمام است. حمام اولی نروید الان محل جمع آوری اجساد است. دومی را استفاده کنید.اریک ناخودآگاه دست به جیب خود زد تا از وجود چاقو مطمئن باشد. لوری گفت:راستی اسم ات چیست؟ ما شاید اینجا بیشتر سر بزنیم. من «لوری» هستم.من را «تونیا» صدا می زنند. از آشنایی شما خوشوقتم. پس تا شما از حمام شماره ۲ استفاده می کنید من غذای شما را درست می کنم.اریک به آرامی گفت:آشپز هم هست.ببخشید یه چیزی نیاز داشتید؟نه متشکرم. من و اریک تا یک ربع دیگر بر می گردیم. بالا حوله تمیز هست؟بله. انبار اول محل نگهداری مواد اولیه غذاست. از آن استفاده نکنید. دومی پر از حوله های تمیز است.اریک و لوری به طبقه بالا رفتند. در حمام دومی استحمام کردند و برگشتند. وقتی بر روی میز خود نشستند، تونیا یک پیتزای پنیر اشتهاآور برای آنها روی میز گذاشت.آیا سفارش دیگری دارید؟نه متشکریم!نوش جان.اریک مردد بود. لوری یک برش از پیتزا را برداشت. چشمانش را بست.وای این پیتزا چه معرکه است.لوری همان پیتزای گاز زده را در دهان اریک گذاشت. اریک یک گاز زد. لوری بوسه ای بر لبان اریک زد.اریک فکر نمی کردم این قدر این پیتزا مزه بدهد. اگر زمانی از این خراب شده رهایی پیدا کردیم چطور است یک پیتزا با هم بخوریم؟حتماً. حتماً. چرا که نه. تیلور سوئیفت هم به همراهش گوش خواهیم داد! به تو قول می دهم.لوری لبخند زد. سپس در آرامش پیتزا را با هم تمام کردند. بعد از تمام کردن پیتزا آبجوها را نیز نوشیدند. هزینه غذا و آبجو را به رییس رستوران پرداخت کردند. یک انعام حسابی هم به تونیا دادند. تونیا از آنها خواست که باز هم به آنها سر بزنند. سوار بیوک شدند. اریک ماشین را روشن کرد و به راه افتاد. لوری پرسید:آیا لازم است به نزدیک قرارگاه برویم؟ داخل روستا نمانیم؟ یک اتاق از مالکوم را اجاره کنیم.نه… نه… من نزدیک قرارگاه پلیس آرامش بیشتری دارم.پیتزای معرکه ای بود… مزه خاصی می داد من خیلی دوست داشتم.راستش به نظرم معمولی بود. ولی چون شاید بعد مدتها با هم غذا خوردیم آنرا دوست داشتی.وقتی که نزدیک قرارگاه پلیس رسیدند متوجه تغییراتی  شدند.لوری! لوری! نگاه کن. خبرنگارها جمع شده اند. احتمالاً مجبور شده اند که ماجرا را عمومی کنند.اوه! یعنی امیدی هست؟ ممکن است رها شویم؟لوری از ماشین بیرون آمد و شروع به دست تکان دادن کرد.ما اینجاییم… ما اینجاییم… یعنی صدای من را می شنوند؟بعید است به آنها برسد. ولی تو را می بینند. بگذار من هم بیرون بیایم.اریک و لوری مدتی برای خبرنگارها دست تکان دادند. تا بالاخره یک ماشین مربوط به یک خبرگزاری به سمت آنها آمد. ماشین در فاصله توقف کرد. چهار خبرنگار پیاده شدند. یکی از آنها هدفونی را سمت آنان پرتاب کرد.احتمالاً از طریق آن هدفون قرار است با ما صحبت کنند. لوری! آنرا بر روی گوش بگذار و با آنها صحبت کن.تو صحبت نمی کنی؟تو خیلی بهتری.اریک بر روی صندلی ماشین نشست. سوالهای خبرنگاران را نمی شنید اما جواب های لوری را گوش می کرد.بله من خودم یک دانشمند بیولوژی هستم. در مورد ویروس که بی اطلاع نیستم. این ویروس هم احتمالاً افراد کمی را درگیر می کند. خود من موهایم ریخت. بله بله. شوهرم؟ هیچ علایمی. اصلاً. نه این موضوع مربوط به دو هفته قبل است. بدترین شکل رفتار. ابتدایی ترین حقوق انسانی را نداشتیم. معذرت می خواهم در وسط بیابان دستشویی می کردیم. استحمام درست حسابی نداشتیم. اگر از ویروس نمی مردیم از باکتری های دیگر حتماً جان خود را از دست می دادیم. مسلماً از نیروهای پلیس شکایت خواهیم کرد. بعید نیست که خانواده های ما بیرون حال و روز بدی داشته باشند. بله. خوشحال می شوم. خدا نگهدار.لوری خواست گوشی را پس بدهد. اما گویا خبرنگاران اجازه گرفتن گوشی را هم نداشتند. با حرکت دست تشکر کردند و رفتند. لوری هدفون را داخل ماشین پرتاب کرد.چطور بود؟عالی بود. همین که خانواده هایمان تو را به سلامتی ببینند خیلی خوب می شود.به نظرت امیدی هست؟صددرصد!فصل نهاییلوری با عصبانیت مامور را نگاه کرد و گفت:من این کاغذ را امضا نمی زنم. یک ماه از ابتدایی ترین حقوقم محروم بودم بعد هنگام آزادی باید این برگه را هم امضا کنم؟ هرگز.لوری برگه را به مامور بازگرداند.خانم لوری مایرز. اقدامات ما در راستای اهداف ملی بوده است. اگر هم از ما شکایت کنید مطمئن باشید وقت و پول خود را حرام کرده اید.منتظر من در دادگاه بمانید. من شما را…از بلندگو صدای بلندی در فضا می پیچید. صدای بلند مانع شد که مامور وزارت بهداشت ادامه حرفهای لوری را متوجه شود.تنها افرادی که کچلی ندارند حق خروج دارند. مامور بهداشت قبل از خروج شما را آزمایش کامل سلامتی خواهد کرد. لطفاً اگر مشکوک به بیماری هستید در محوطه روستا بمانید.ماموری پابندهای متصل به پای لوری را باز کرد. لوری کمی پوست قرمز شده در ناحیه اتصال پابند را مالش داد. در حین مالش دادن، دکتری را تماشا می کرد که در حال معاینه اریک بود. بعد چند دقیقه اریک بلند شد و به سمت لوری آمد. پابند اریک را هم باز کردند. بدون پابند سوار بیوک شدند. اریک نگاهی به لوری انداخت.من هنوز باور ندارم. یعنی گاز بدهم و برویم؟ تمام شد؟لوری در آینه ماشین خود را نگاه می کرد.اریک موی کوتاه پسرانه بهم می آید؟ چطور شده ام؟ترا به خدا نه. بگذار خاطره ی این یک ماه جهنمی تمام بشود.خوب قرار شد چه کار کنیم؟در گوگل مپ ات بهترین و نزدیک ترین هتل را پیدا کن. مستقیم به آنجا برویم. به تماس هیچ کسی پاسخ ندهیم. اول یک حمام گرم جانانه به همراه نرم کننده فراوان روی پوست. بعد خواب. شام رمانتیک. بعد هم… ادامه ماه عسل مان! منتظر چه هستی؟اطاعت قربان!اریک به سرعت شروع به حرکت کرد. لوری آرام آرام اشک می ریخت.باورم نمی شود که این کابوس تمام شده باشد… باورم نمی شود…گوگل مپ نزدیک ترین راه به هتل هیلتون را نشان اریک داد. اریک و لوری در داخل ماشین ساکت بودند.تمامی اخبارهای ملی و ایالتی الان ما را نشان می دهند. عینک آفتابی بزن و یقه لباس را بالا بده. شاید در لابی ما را بشناسند.ای اریک محتاط! بالاخره که شناخته خواهیم شد… باشد به خاطر تو.کلید اتاق خود را گرفتند و وارد شدند. اریک گران ترین اتاق هتل را در طبقه هشتم گرفته بود.یک استحمام طولانی کردند. بعد از مدتها به راحتی و بدون دغدغه ساعتها در کنار هم خوابیدند. آن شب، طبق قرار قبلی اریک برنامه ریزی یک شام رمانتیک  را انجام داده بود. از مدیریت رستوران خواهش کرده بود که تیلور سوئیفت پخش کند. بهترین و گران ترین پیتزا را هم سفارش داده بود.وقتی پیتزا آمد، لوری یک برش برداشت. گاز زد. بعد برش را به اریک داد. اریک هم گاز زد. مشغول جویدن شدند. ناگهان اریک پیتزای خود را در دستمال تف کرد.چه شد؟ پیتزای به این خوبی. چرا نخوردی؟نمی دانم. شاید اشتهایم کور شده باشد.اشکالی ندارد عزیزم. ماه بسیار سختی را سپری کردیم.لوری لب هایش را برای بوسه جلوی اریک برد. اریک هم لب های او را بوسید.آآآخ.صدای جیغ لوری آن قدر بلند بود که دو سه نفر بلند شدند و برای کمک آمدند.خانم چه شده؟ چرا از لب های شما این طور خون می ریزد؟لوری با وحشت اریک را زیر نظر داشت. لبخند متفاوتی بر لبان اریک بود. خون را در دهانش مزه مزه می کرد. تکه لب بریده شده از لوری را با ولع قورت داد. لوری با حالت غش نقش بر زمین شد.</description>
                <category>حسین حجت</category>
                <author>حسین حجت</author>
                <pubDate>Sat, 11 Nov 2023 18:42:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدنام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77399011/%D8%A8%D8%AF%D9%86%D8%A7%D9%85-gomehj3lyitd</link>
                <description>فصل یک: لیندا«لیندا» از پنجره ی دفتر خود نگاهی به آسمان انداخت.  به نظر صاف و آبی می رسید. هواشناسی پیش بینی توفان داشت، اما به نظر نمی رسید که خبری باشد. نگاهی به چتر کز کرده در گوشه ی اتاق کرد. پرسید:ببرمت یا نه؟ اگر ببرمت و به کار نیایی ضد حال بدی می شود!لیندا کمی میز کار خود را مرتب کرد. نگاهش به مانیتور کامپیوتر افتاد. یکی از دانشجویان ایمیلی زده بود که از عنوان آن می شد فهمید اعتراض به نمره نهایی است. حوصله خواندن آن را نداشت، با خود گفت که چرا پیاده روی بعدازظهر خود را با خواندن ایمیل التماس آمیز یک دانشجو خراب کند. احتمالاً دانشجو سر امتحان اضطراب داشته، یا شب قبلش رودل گرفته، یا کرونا گرفته بوده و از این دلیل های ناراحت کننده برای اینکه به جای D نمره نهایی C  بگیرد و درس را پاس کند. لیندا میخواست روحیه خوب آن روز را حفظ کند، مخصوصاً که تابستان تازه شروع شده بود و کلی برنامه عالی در ذهنش برای آن ریخته بود. در نبرد  بین بردن و نبردن چتر، نبردن پیروز شد و لیندا در دفتر خود را قفل کرد و بیرون آمد.قبل از بیرون آمدن نگاهی غرورآمیز به نام خودش بر روی در دفتر انداخت: «دانشیار: دکتر لیندا گارسیا». زیر نشان مربوط به اسم هم کاغذی چسبانده بود که ساعت رفع اشکال دانشجو در آن نوشته شده بود. لیندا از اینکه لفظ دانشیار و دکتر را در کنار اسم خود می دید لذت می برد. در جوانی برایش سخت بود که پدرومادرش را راضی کند که به او اجازه بدهند به دانشگاه برود. خانواده لیندا کشاورز بودند و از اینکه لیندا برای درس خواندن از پیش آنها رفت ناراحت بودند، آن هم در یک دانشکده مهندسی. علاوه بر سختی رشته مهندسی، فرآیند طولانی و طاقت فرسای پیدا کردن شغل استادی در دانشگاه و همچنین تبدیل وضعیت از استادیاری به دانشیاری چالش های زیادی برای لیندا ایجاد کرده بودند. «گارسیا» فامیل شوهر لیندا بود. فرناندو گارسیا استاد تمام دانشکده کامپیوتر بود که دو سال پیش با او ازدواج کرده بود. لیندا، فرناندو را دوست داشت و از دیدن فامیل گارسیا به جای فامیل پدری اش خوشحال بود.به سمت پله های دانشکده که می رفت، «دنیز» یکی از استادان جدید را دید که از ترم پاییز شروع به کار می کرد. دنیز سلام گرمی داد و به اشتباه اسم لیندا را «سوزی» صدا زد. لیندا خندید.ای وای! ببخشید. شما «لیندا» هستی. من تو را با «سوزی» اشتباه گرفتم.لیندا با لبخند سر تکان داد.من و سوزی با هم دوست صمیمی هستیم و خیلی وقتها در کنار همدیگر هستیم. احتمالاً برای همین ما را با هم اشتباه گرفتی. راستی خوب شد یادم انداختی. سوزی الان در دندانپزشکی مرکز درمان دانشگاه است. به او پیام بفرستم که اگر کار دندانش تمام شد برای صرف قهوه بیاید.دنیز کمی منتظر ماند تا لیندا پیامک خود را بنویسد و ارسال کند. در همین فرصت کوتاه، منشی دانشکده نیز از کنار آنها رد  شد و به لیندا سلام داد. لیندا گفت:وا! مثلاً تابستان است! ما الان باید کنار ساحل در حال حمام آفتاب باشیم نه در این جا! پناه بر خدا.هر سه نفرشان بلند خندیدند. لیندا و دنیز شروع به پایین رفتن از پله ها کردند. در هنگام پایین رفتن از پله ها، بحث به گرمای هوا کشید. دنیز برنامه داشت که همراه با خانواده به پارک شهر بروند اما لیندا به او هشدار داد.به هوای این شهر خیلی نمی توان اعتماد کرد. صبح گرم است و شب سرد. صبح آفتاب است و عصر تگرگ. امروز هم گویا احتمال بارندگی است!دنیز تعجب کرد و گویا باورش نشده بود. نگاهی به صندل های پای لیندا انداخت.به نظر شما هم خیلی برای هوای بارانی آماده نیستید! در حال حاضر که هوا خیلی عالی به نظر می رسد. اما خوب شد که گفتید شاید در برنامه عصر تجدید نظر کردیم.لیندا هم به صندل هایش نگاهی انداخت و خندید. سپس موضوع صحبت را عوض کرد:دفترت کجاست؟دنیز به سمت بالا اشاره کرد و گفت:طبقه چهارم. دفترم دید خوبی دارد. فکر کنم دفتر من قبلا متعلق به «جُرج اسکرانتون» بوده است. یک سری از وسایلش در اتاق جا مانده اند.لیندا با حرکت سر تایید کرد و گفت:دفترهای سمت جنوب خیلی بهتر از دفترهای سمت شمال هستند. هم آفتاب بهتری می خورند و هم منظره ی زیبایی دارند. خوش شانس هستی که جُرج استعفا داد و سال بعد همکار ما نیست.دنیز بدش نمی آمد که بداند چرا جُرج سه ماه بعد از ارتقا گرفتن (تنیور شدن) استعفا داده است اما این قدر با لیندا صمیمی نبود که بپرسد. دیگر به پایین پله ها رسیده بودند و لیندا راه خودش را باید از دنیز جدا می کرد. لیندا خداحافظی کرد و به سمت در خروج رفت. دنیز یک طبقه دیگر باید پایین تر می رفت تا به پارکینگ دانشکده برسد.لیندا قبل از خروج عینک آفتابی خود را زد. در دانشکده را باز کرد و بیرون رفت. گرمای هوا ناگهان به صورتش خورد؛ داخل دانشکده بسیار خنک بود. در یک روز پاییزی خیابانهای اطراف دانشکده پر از دانشجو بودند که این ور آن ور می رفتند و پرسه می زدند. اما در این فصل گرم چند نفری بیشتر نبودند. دو کارگر با سرعت مشغول تعمیر کردن مسیر پیاده رو بودند که قبل از شروع سال تحصیلی تمام شود. به خاطر گرما یکی از آنها پیراهن خود را در آورده بود. آن طرف یک پسر هندی با قیافه کنجکاو ایستاده بود که از قیافه عینکی اش مشخص بود قصد شاگرد اولی دارد و دو سه ماهی زودتر به دانشگاه آمده است. یک دختر ورزشکار در حال  دویدن بود. لیندا با خودش گفت که ای کاش سوزی هم زودتر کارش تمام می شد و می آمد. در آن صورت تنها مجبور نبود که این مسیر را تنها برود. لیندا و سوزی با هم صمیمی بودند و در مورد خصوصی ترین مسائل زندگی شان هم گپ می زدند. لیندا به سوزی پیامک زد:من به سرم زد قهوه خانه «آنتونی» بروم. کمی در آنجا منتظرت می مانم اگر کارت تمام شد پیام بده.دانشکده مکانیک یک بوفه داشت که به دلیل تعطیلات تابستانی از یک هفته قبل تعطیل شده بود. همچنین، دو کوچه آن طرف تر یک قهوه خانه «استارباکس» بود. اما هیچ کدام از اینها قهوه «آنتونی» پیر نمی شد. آنتونی پیرمرد بانمکی بود که نزدیک چهل سال در محله «کالج تاون» قهوه خانه داشت. چندین نسل دانشجو و استاد از قهوه خانه او خاطرات خوبی داشتند. علاوه بر بهترین طعم قهوه در شهر، یکی از ویژگی های قهوه خانه آنتونی، شخصیت خود آنتونی بود. آنتونی پیرمردی بسیار گرم و مهربان بود که با همه گرم می گرفت. برای آنتونی، مشتری های دائمی قهوه خانه اش مثل اعضای خانواده اش بودند. متاسفانه قهوه خانه ی آنتونی او تا دانشکده کمی دور بود. با سرعت معمولی پیاده روی، مسافت حدود سی و پنج تا چهل دقیقه طول می کشید. لیندا در هوای گرم و شرجی آرام تر از همیشه سمت قهوه خانه آنتونی می رفت. هر چند دقیقه یک بار گوشی همراه اش را نگاه می کرد تا پیامی از سوزی یا فرناندو نگرفته باشد. برایش تبدیل به عادت شده بود. کم کم توده ابر سیاهی از افق در حال نزدیک شدن بود. لیندا در دلش به خودش فحش می داد که چرا چتر لعنتی را نیاورده است. کمی سرعت خود را بیشتر کرد تا بالاخره قبل از شروع باران به قهوه خانه برسد.سلام بر پیرمرد مهربان و دوست داشتنی ام. آنتونی عزیز.من که اینجا یک آنتونی پیر نمی بینم. یک آنتونی هشتاد و سه ساله می بینم که مثل جوان بیست ساله در حال کار کردن و در ضمن جستجو برای همسر آینده است! سلام بر تو ای لیندای خوشگل. حیف که شوهر داری وگرنه همین جا از تو خواستگاری می کردم!آنتونی در حرف زدن گوی سبقت را از همه می ربود. لیندا خندید.یک کاپوچینوی خوشمزه و عالی برایم درست کن. از همان ها که نظیرش در کل کهکشان راه شیری نیست.همین الان! به روی چشم. بهترین کاپوچینوی عمرم را درست می کنم.آنتونی مشغول فشار دادن پودر قهوه برای استفاده در ماشین اسپرسو شد.راستی لیندا! با فرناندو قصد مسافرت نداری؟ فکر کنم چند بار گفته ام من یک ویلای خوب کنار دریاچه دارم هر موقع خواستید بگید کلیدش را تقدیم کنم. برای شما مجانی…مجانی؟ آنتونی؟ یک چیزی بگو که جور در بیاید.نصف قیمت. اصلا یک چهارم؟ … اما دور از شوخی برای من رفتن به ویلا و تمیز کردن آن سخت و دشوار شده است. از وقتی الیزابت فوت کرد دیگر خاطره اش همه جای ویلا هست. دنبال کسی می گردم که فقط برود آنجا و یک بررسی بکند که همه چیز سر جای خودش باشد.صدای «فشششش» جوش آوردن شیر کاپوچینو صحبت او را قطع کرد. گویا آنتونی زیاد هم تمایل نداشت که ادامه بدهد. فقط می خواست که با لیندا گپ و گفتگوی کوتاهی کرده باشد. کاپوچینو را با مهارت درست کرد. سپس آنرا با حالت احترام جلوی لیندا گذاشت.مثل همیشه استادانه و خوش بو! آنتونی تو معرکه ای! واقعا ای کاش…این بار صدای رعد و برق و باران شدید صحبت های آن دو نفر را قطع کرد. باران مثل دوش آب و با شدت به پنجره ها و سقف قهوه خانه می خورد. لیندا قهوه را گرفت و به سمت پنجره رفت.عجب بارانی! این شهر هنوز هم من را تعجب زده می کند. باور کن تا بیست دقیقه پیش هوا گرم بود.آنتونی در حال تمیز کردن یکی از میزها گفت:دانشجوهای جدید با این هوا کنار نمی آیند. اما این هوا یک یادآوری خیلی خوب است. باید همیشه یادمان بیاید که زندگی چقدر سریع بالا و پایین می شود، همیشه قرار نیست بر وفق مرادمان باشد. ناگهان توفانی می رسد… از آن توفان های مخرب.لیندا دست خود را بر روی شانه آنتونی گذاشت.الیزابت بهترین زن دنیا بود. بهترین همسر. بهترین قهوه چی. فکر کنم ناراحت نشوی که بگویم کاپوچینوی الیزابت از تو هم بهتر بود!آنتونی با حرکت سر تایید کرد. سپس به لیندا گفت:با این وضع هوا جایی نمی توانی بروی. قهوه ات را سر فرصت بخور. بشین کنار پنجره. باران را ببین و لذت ببر. بعد هر جا خواستی برو.لیندا همان طور که آنتونی گفت به سمت پنجره رفت. روی یک صندلی کنار پنجره نشست. صدای زنگ گوشی اش آمد.سلام عزیزم. من خوبم. نگران نباش بیرون نیستم. قهوه خانه هستم. تو چطوری؟ آره پیش آنتونی.آنتونی گفت که به فرناندو سلام ویژه او را برساند. لیندا هم سلام رساند.کمی صبر می کنم که باران قطع شود. آره با هم برگردیم. حوالی شش چطوره؟ نه نیازی نیست، خودم به دانشکده شما می آیم. تا آن موقع حتماً قطع شده!لیندا گوشی را قطع کرد و به بیرون نگاه کرد. کاپوچینوی خود را می نوشید. در افکار خود غوطه ور شده بود و آنتونی هم او را به حال خود رها کرده بود. لیندا گوشی اش را باز کرد و به آخرین پیام پدرش روی گوشی نگاه کرد. مربوط به سه ماه پیش بود. با لحنی تحکم آمیز نوشته بود که چه زمانی کار لعنتی اش را رها می کند و بر می گردد.  از نظر پدر لیندا، رشته ی مهندسی مکانیک اصلاً برای یک دختر اصل و نسب دار مناسب نبود. پدر لیندا مکانیک ها را افرادی لاابالی و سودجو می دانست که کار تعمیر را خوب انجام نمی دادند. لیندا هنوز هم نتوانسته بود که فرق مهندسی مکانیک با شغل مکانیکی را برای پدرش جا بیندازد. نیم ساعتی در افکار خود غوطه ور بود.از شدت باران کم شده. من فکر کنم بتوانم که کم کم برگردم. ای کاش چتر داشتم.آنتونی بلافاصله چتر خودش را از گوشه ای پیدا کرد و جلوی لیندا گرفت. لیندا با دقت بیشتری بیرون را نگاه کرد.نه نه… این قدرها هم باران شدید نیست. نم نم شده. تا من بروم قطع می شود.آنتونی سرش را تکان داد و گفت:حداقل از مسیر جنگل برو. هم بعد باران با صفاتر است و هم اینکه درختان جلوی باران شدید را می گیرند.بین دانشگاه و کالج تاون دو مسیر وجود داشت: یک مسیر جاده رسمی که معمولا همه از آن تردد می کردند. یک مسیر جنگلی که شاید کوتاه تر بود اما چون فقط مسیر پیاده روی داشت کمتر مورد استفاده مردم بود.بد فکری نیست. حیف سوزی نیامد. هر چه پیام می دهم پاسخ نمی دهد. دندان پزشکی است.خوب به مطب زنگ بزن. منشی که دارد. از منشی بپرس کارش کی تمام می شود.لیندا نگاهی به آنتونی انداخت و گفت:آنتونی تو خیلی باهوشی. اگر کالج و دانشگاه رفته بودی الان رییس دانشکده ما بودی.که حقوقم نصف الان بود؟ نه متشکرم من به شغل کنونی ام راضی ام!لیندا بلند خندید و به حالت تایید برای آنتونی دست زد. شماره دندان پزشکی را گرفت.سلام خانم. الو؟ صدای من می آید؟ فکر کنم به خاطر توفان کمی مشکل در خط ایجاد شده باشد. من لیندا گارسیا هستم. دوست سوزی. بله همان که الان داخل است. اوه سه دندان؟! بسیار خوب.آنتونی گفت:به منشی بگو که وقتی کار سوزی تمام شد به او بگویند که از سمت جنگل بر می گردی. یک وقت به سرش می زند که وسط راه تو را ببیند. نکند راه بیفتد و بین راه متوجه بشود که تو از مسیر دیگر رفته ای.لیندا به منشی گفت به سوزی در مورد مسیر جنگل پیام بدهد و سپس قطع کرد.یک «آیس لاته» به من بده. با خودم می برم. اگر سوزی را دیدم، به او می دهم. در غیر این صورت سهم فرناندو خواهد بود!آنتونی یک آیس لاته درست کرد و روی پیشخوان گذاشت. لیندا یک بیست دلاری در آورد. قبل از اینکه آنتونی بخواهد بگوید که قابلی ندارد، لیندا او را بغل کرد. بعد از یک بغل طولانی، آنتونی در چشم های لیندا خیره شد.نمی دانم چرا به دلم افتاده که آخرین باری است که تو را بغل می کنم. شاید هفته بعد پیش الیزابت باشم. به سلامت! مواظب خودت باش.لیندا با صدای جدی گفت:لعنتی تو مثل پدر من هستی. تا صد ساله نشوی و به بچه ی من قهوه ندهی اجازه خداحافظی نداری!لیندا یقه لباس خود را کمی بالا داد تا باران کمتر او را خیس کند. از قهوه خانه آنتونی خارج شد و به سمت مسیر جنگلی رفت.همان طور که آنتونی گفته بود، مسیر جنگلی بعد باران بسیار زیبا بود. لیندا خوشحال بود و آوازی را که دوست داشت بلند می خواند. به دلیل اینکه هیچ کسی در اطراف نبود کمی احساس تنهایی و نگرانی هم داشت، آواز به او کمک می کرد که نگرانی بیخودی نداشته باشد. بعد از یک ربع پیاده روی نسبتاً سبک، یک پل بر روی رودخانه بود و بعد آن بیست دقیقه ای سربالایی بود. این پل کمی قدیمی بود و ارتفاع آن تا آب رودخانه شاید هفت متر می شد. منظره آب از روی پل، زیبا و دل انگیز بود.لیندا بر روی پل که رسید، متوجه شد که گویا پشت نرده حفاظ، حیوانی قایم شده است. به نظر بزرگ می رسید و سنجاب نمی توانست باشد. ضربان قلب لیندا تندتر شد. با حفظ فاصله از نرده، با قدم های آرام به سمت نرده رفت. کمی دقت کرد. حیوان نبود. یک مرد بود که پشت نرده نشسته بود. مرد به حفاظ تکیه داده بود و به پایین نگاه می کرد. ناگهان تمامی درس های جلوگیری از خودکشی جلوی چشمش آمد. همان ها که دانشگاه برای استادان جهت تعامل با دانشجویان افسرده می گذاشت. ای کاش سر آن کلاسها با سوزی شیطانی نمی کرد و با دقت گوش می داد. به خودش جرات و اعتماد به نفس داد و کمی جلوتر رفت.سلام. ببخشید مزاحم خلوت شما می شوم. حال شما خوبه؟ کمکی از من بر می آید؟مرد که سر خود را پایین گرفته بود به آرامی سر خود را بالا گرفت و با نگاهی خسته لیندا نگاه کرد. لیندا جا خورد و یک قدم به عقب رفت.جُرج؟ تویی؟ اینجا چه کار می کنی؟ چه جای خطرناکی نشستی؟جُرج به نظر حوصله نداشت. سرش را دوباره به پایین انداخت و به آب خیره شد.جُرج میشه جواب بدهی؟ من نگران شدم. چرا آنجا نشسته ای؟ خطرناک است ها.جُرج دوباره نگاهی به لیندا انداخت.تو زن بسیار باهوشی هستی. نمی دانی من اینجا چه کار می کنم؟لیندا مردد بود. جُرج با لحن آرام و بی خیالی گفت:احتمالاً برای هواخوری لب پرتگاه نیامده ام. به پایان زندگی ام رسیدم.فصل دو: جُرججُرج شاید آخرین کسی بود که لیندا در این مسیر انتظارش را می کشید. جُرج همان استادی بود که اخیراً استعفا داده بود و دفترش را به دنیز داده بودند. بعد از استعفای جُرج شایعه شده بود که شهر را ترک کرده است. حتی یکی از کارمندان دانشکده می گفت که یکی شبیه جُرج را در یک کمپانی تولید خودرو دیده که به عنوان سرمهندس مشغول به کار شده است.  لیندا تلاش کرد خودش را جمع و جور کند.جُرج عزیز! چرا فکر می کنی که زندگی ات تمام شده؟ تو زندگی پرباری داشتی… و داری! مردی خوشتیپ و مهربانی هستی. یک دانشیار با گرنت های بسیار و مقالاتی پر از ارجاع. چندین جایزه برده ای که همه حسرت آنرا می کشیم.  دانشجوهای خوبی داری و …جُرج نگذاشت که حرف لیندا تمام شود.و یک اتهام تجاوز که زندگی و کارم را تمام کرد.لیندا چیزی به ذهن اش نمی رسید که بگوید. کمی سکوت برقرار شد. سپس جُرج پرسید:آیا می دانی اتهام تجاوز، آن هم وقتی تجاوز به یک همکار در دانشکده باشد چه حس و حالی دارد؟لیندا سکوت کرده بود. دوست داشت از جُرج حرف بیرون بکشد بلکه مشغول حرف زدن بشود و به نحوی از تصمیم هولناک خود دست بردارد.بگذار تا برایت خوب تعریف کنم. دانشجویان دختر من را شبیه یک آلت تناسلی مردانه می بینند که آماده تهاجم است. از وقتی که این اتهام در دانشکده مطرح شد تا الان یک دانشجوی دختر از یک مایلی من رد نشده است. از خنده های پسران مشمئز می شوم، وقتی من را از دور می بینند و به پچ پچ می افتند. از این لبخندها و طعنه ها بدجوری دلگیرم. همکاران مرد در راهرو تلاش می کنند با من چشم تو چشم نشوند. نامه  شما استادان زن دانشکده هم که دیگر زندگی من را نابود کرد.لیندا آیس لاته را بر روی نرده گذاشت. سپس هر دو دستانش را روی نرده گذاشت. با لحنی آرام و مهربان گفت:همه ی ما خوب می دانیم که در حال حاضر اتهام «سوفیا» در هیچ کمیته یا دادگاهی تایید صددرصدی نشده است. یک اتهام بوده که ممکن است…باز هم جُرج نگذاشت که حرف لیندا تمام شود.غلط باشد؟! بی خیال. ده - دوازده نفر از استادان زن دانشکده به رئیس دانشکده نامه نوشتید که تا زمان برگزاری کمیته من تعلیق بشوم که چطور بشود؟نامه ی ما برای سلامت و امنیت همه بود. لازم بود که این کار را انجام بدهیم.جُرج خندید. اما خنده اش هیستریک و استرس زا بود تا خنده ای از خوشحالی.امنیت؟ شما مگر قاضی هستید؟ مگر جرم من اثبات شده بود؟ مگر خود تو شش سال همکار من نبودی؟ واقعاً فکر می کنی که من متجاوز هستم؟ چه بسا الان هم نگرانی که من قبل خودکشی تو را اذیت کنم؟لیندا با حالت حق به جانب گفت:جُرج چقدر یک طرفه به ماجرا نگاه می کنی؟ از کجا معلوم که حق با سوفیا نباشد؟ تو کلاً با همه اطرافیان شوخی زیاد می کنی. بعضی وقتها هم شراب می نوشی. ما هم قضاوتی نکردیم. حدس زدیم که چه بسا در حالت زیاده روی الکل و از روی شوخی کاری کرده باشی. همین. در انجمن حمایت از حقوق زنان دانشگاه پیشنهاد کردیم که نامه ای بنویسیم که مدتی آفتابی نشوی. این پیشنهاد صددرصد رای آورد. تصمیمی خوب و منطقی بود. نبود؟جُرج سرش را به حالت تاسف تکان داد.شما خانم ها گویا زیاد بحث من را پیش می کشیدید.لیندا شانه هایش را بالا انداخت.جوانی خوشتیپ هستی، مهربان و بذله گو. در شغل خودت بهترین هستی. نامزد و دوست دختری هم نداری. خوب بهت شک کردیم دیگر. گفتیم از دستش در رفته است.پاسخ جُرج با صدای بلند بود.کی گفته من نامزد نداشتم؟ من دو سال است که یک پارتنر دارم. استادیاری از دانشکده کشاورزی. فقط تصمیم شخصی مان این بود که رابطه را جدی نکنیم چون هر دو درگیر کار ارتقا بودیم و قرار شد تا تنیور نشدیم موضوع را پی نگیریم. از وقتی اخبار نامه ی شما در دانشگاه پیچید دیگر پارتنر من حتی پاسخ پیامک من را نمی دهد چه برسد همدیگر را بخواهیم ببینیم.لیندا تعجب زده شده بود.خوب چرا موضوع پارتنر را زودتر با ما در میان گذاشتی جُرج عزیز؟ در تصمیم گیری ما می توانست نقش داشته باشد. به ما شرایط خودت را شفاف می گفتی تا ما هم …جُرج نگذاشت حرف لیندا به اتمام برسد.چرا خودتان را در مرکز جهان می بینید؟ من چرا باید مسائل زندگی خصوصی ام را با شماها مطرح می کردم؟ اصلاً شما کی هستید؟ مگر شما در کمیته دانشکده یا دادگاه هستید؟ حقا که همگی شماها کوتاه بین، مغرور و بی همه چیزید.لیندا باورش نمی شد که اتهام سوفیا به جُرج این طور زندگی شخصی و حرفه ای او را نابود کرده باشد. پرسید:خیلی خوب. ما نگران سوفیا هستیم. تجاوز به یک زن خیلی سنگین است. کم چیزی نیست. زندگی زن را نابود می کند. سوفیا هم حتماً حرفی برای گفتن دارد. شاید اصلا وضعیت سوفیا از تو بدتر هم باشد! شاید تو -بدون قصد- کاری کردی که سوفیا این طور ضربه دیده است. بدون هیچ دلیلی که اتهام نمی زند.جُرج دستش را در آسمان تکان داد و گفت:من دیگر در پایان زندگی ام هستم. حرف هایم باورت نمی شود. کاش قبل از ارسال نامه و پخش شدن خبر حرف من را هم می شنیدید. نامه شما را روزنامه محلی شهر هم نشر داده است! من تبدیل به پروفسور متجاوز شده ام! حتی دیگر آنتونی هم به من قهوه نمی فروشد.جُرج کمی صبر کرد. گویا شک داشت این حرف را بزند یا نزند. کمی حرف خود را مزه مزه کرد و سپس ادامه داد.سوفیا قصد دوستی و ارتباط با من داشت. چند بار جدی به او تذکر دادم که علاقه ای ندارم. اما گوش نکرد. وقتی با پاسخ های منفی پی در پی من دچار شد، انتقام گرفت.سوفیا قصد داشت؟! باورم نمی شود. نه اصلاً جور در نمی آید.از همان مهمانی لعنتی کریسمس در خانه اش شروع شد. یادت هست؟لیندا به حالت تایید سر تکان داد که یعنی مهمانی را در خاطر دارد.در طول مهمانی که کلاً کنار من بود و با من صحبت می کرد. آخر شب از من خواست که بعد اتمام مهمانی بمانم تا اینترنت خانه اش را درست کنم. ادعا می کرد که وایفای به دلیلی قطع شده و نمی تواند آنرا درست کند. من هم قبول کردم. فکر کردم واقعاً مشکلی دارد. اما بلافاصله متوجه شدم که هدفش این است که بیشتر با من زمان بگذراند. همانجا گفتم که دوست ندارم که رابطه ای بین مان ایجاد شود.نگاه جُرج، درمانده و از روی عجز بود.باورت نمی شود، نه؟ باشد باور نکن. در تصمیم فعلی من که تاثیری ندارد. اما نمی دانم چرا دوست دارم که حداقل یک نفر در این دنیا قبل از مرگم حرف من را باور کند.جُرج گوشی همراهش را از جیبش در آورد و روی نرده حفاظ گذاشت.داخل واتساپ مرتباً برای من پیام می داد. محل نمی گذاشتم. کم کم حس کردم که پیام هایش از حالت معمولی خارج می شوند. تصمیم گرفتم که از چند پیام آخر عکس بگیرم چون واقعاً نگران شده بودم که نکند برایم دردسر شود. سوفیای کثافت قبل از این اتهام، به من زنگ زد و گفت که زندگی ام را نابود می کند. تمامی پیام هایش را هم پاک کرد. برو داخل فولدر عکس. دو سه عکسی را ببین که از پیام های آخرش دارم.لیندا با تردید گوشی جُرج را برداشت. کمی دکمه ها را زد تا به فولدر عکسها برود. روی یکی از عکس های گوشی زد و روی آن زوم کرد. بعد چند ثانیه دستش را روی پیشانی گذاشت. آنگاه محکم روی پیشانی خودش زد.وای عیسی مسیح! این چه عکسی است! دختر بی چشم و رو این را ارسال کرده؟ این چه پیامی است که زیرش نوشته! باورم نمی شود. بی حیای بی شرف… وای بر من… بی حیای بی شرف… وای بر من!لیندا عکس دیگری را باز کرد. مشخصاً از دیدن عکس ها حالش بد شده بود.سوفیا… سوفیا… تو همه ی ما را به بازی گرفتی… خدا تو را لعنت کند…گوشی را سرجای قبلی اش روی لبه نرده گذاشت. لیندا بغض کرده بود. به آرامی گفت:متاسفم… اما جُرج. تو هم کوتاهی کردی. ای کاش این عکس ها را پخش می کردی تا از خود دفاع کرده باشی. چرا عکس ها را نشان بقیه ندادی؟جُرج پوزخندی زد.توصیه وکیلم بود که اینها یک وقت عمومی نشوند. با این هجمه ای که علیه من به راه افتاده بود احتمالاً اثر معکوس داشت، می گفتند که عکس ها را فتوشاپ کرده ام که باز هم سوفیا را بیشتر آزار بدهم. بنا شد تا برگزاری دادگاه به عنوان سند پیش خودم بماند. اما گویا دادگاه دوستان و همکاران زودتر برگزار شد و مرا نیست و نابود کرد.لیندا با حالت بغضی که داشت گفت:راستش… راستش …دو سه قطره اشک از چشمان لیندا سرازیر شد.ایده ی نوشتن نامه از من بود.جُرج با چشمان خیره به لیندا نگاه کرد. لیندا ادامه داد.یادت هست که یک بار در مورد برنامه درسی دانشجویان با هم صحبت می کردیم؟ من، سوفیا به همراه خودت در دفتر دانشکده قهوه می خوردیم و روی تخته بحث می کردیم. تو جهت کاری بلند شدی تا بیرون بروی. سوفیا هم بلافاصله بلند شد. پشت من بودید. اما به نظرم شنیدم که تو دستت را به حالت ضرب به پشت سوفیا زدی. همانجا شک کردم که نکند چیزی بین شما هست.جُرج گفت:یعنی یک لحظه هم به ذهنت خطور نکرد که سوفیا به پشت من زده باشد؟لیندا چشمان اش خیس شده بودند.من مطمئن بودم که تو زده ای. پشتم بود. آخر تو شوخ طبع بودی که سر به سر همه می گذاشتی.با پشت دست اشک خود را پاک کرد. با گریه ادامه داد.فکر نمی کردم که به این شکل با زندگی تو بازی شده باشد.جُرج با حالت تاسف گفت:مشکل من این بود که تا همین اواخر هم ابراز علاقه سوفیا به خودم را جدی نمی گرفتم. هر پیشنهاد شام یا بیرون رفتن را رد می کردم. فهمیده بود که به ورزش علاقه دارم و قبل کلاس به باشگاه ورزشی می روم. کلاس عصرش را کنسل کرد که با من به «جیم» دانشگاه بیاید. حتی دیگر به باشگاه هم نمی رفتم که با او روبه رو نشوم. دیگر… ولش کن. نه نامزدی دارم و نه شغلی. نابود شده ام. سوفیا حق داشت، نابودم کرد.لیندا گفت:جُرج آیا راهی هست که یکی دو روز این تصمیم را به عقب بیندازی؟ به خاطر سالها دوستی مان.جُرج آهی کشید.لیندای عزیز. ای کاش اینجا نمی آمدی. حداقل قبل مرگم نمی دانستم که تو نقش مهمی در این نامه داشتی. ای کاش حداقل نسبت به تو در خوش خیالی می ماندم. حیف.لیندا، دستش را بر روی حفاظ گذاشت. پاهایش را بلند کرد و به پشت حفاظ در سمت پرتگاه رفت. لیندا در کنار جُرج نشست.اگر تو بمیری، من هم بعد تو خودم را خواهم انداخت. برای من قابل قبول نیست که در مرگ فردی بیگناه، آن هم یک دوست قدیمی، به این شکل نقشی داشته باشم.فصل سه: سوزیجُرج نگاه مهربانی به لیندا انداخت.می دانم که برای جلوگیری از تصمیم من آمدی و در اینجا نشستی. من این قدر ارزش ندارم که تو بخواهی بعد من خودت را بندازی. اما حرکتت ارزشمند و خوب بود، بالاخره کسی را دیدم که دلش برای من کمی سوخت.لیندا سکوت کرده بود و انگار حرف جُرج را نشنید. بالاخره سکوت خودش را شکست.شرط می بندم که داشتی حساب می کردی که وقتی از اینجا به پایین پرت بشوی با چه زاویه ای به صخره پایین می خوری!لیندا با انگشت پایین را نشان داد.معادلات دیفرانسیل برخورد با صخره را در ذهن ات حل می کردی. اول کجای بدنت می شکند و به چه شکل. بعد داشتی حساب می کردی که چطور بپری که صددرصد بمیری و تبدیل به یک موجود ویلچری قطع نخاعی نشوی. یک استاد مکانیک همه جا یک «گیک» روی مخ است، حتی وقت مرگ. زندگی خشک و بی روح و بر مبنای مثلثات و فرمول!جُرج این بار واقعاً خندید.این یکی را درست گفتی. قبل از اینکه اینجا برسی تقریباً به نتیجه رسیده بودم. اما بین دو سه سناریو شک داشتم که کدام را اجرا کنم که رشته ی افکارم را به هم ریختی. خیلی بد موقع!لیندا به خاطر خنده ی جُرج روحیه گرفت.من بعضی وقتها با فرناندو در مورد رشته کاری مان صحبت می کنم. او از خوبی های رشته کامپیوتر برای من می گوید. من هم از برتری های رشته مکانیک. اما یک چیز در کامپیوتر هست که من خیلی آنرا دوست دارم و به خاطر آن از کامپیوتر خوشم می آید. اگر گفتی کدام ویژگی است؟جُرج سری به علامت پاسخ منفی تکان داد.دکمه ریسِت کامپیوتر خیلی مزیت مهمی است. جدی می گویم. هر موقع نرم افزار گیر می کند، هر وقت لپ تاپ یا موبایل ات درست حسابی جواب نمی دهد، می دانی که یک دکمه ریسِت هست. آن را فشار می دهی. همه چیز از نو می شود. سیستم عامل نفسی تازه می کشد. از نو و از صفر دوباره تلاش می کند که مشکلات را حل کند. خیلی زیبا و به درد بخور است.لیندا کمی مکث کرد.این دکمه ریسِت در زندگی نیست. اما می توانیم با کمک همدیگر آنرا بسازیم. بیا قبل از هر کاری، حرف من را گوش بده. بدون پیش داوری گوش کن ببین آیا سناریویی که من برای ریسِت زندگی تو در نظر می گیرم شدنی است یا نه؟ بعد از اتمام پیشنهادم هر تصمیمی خواستی بگیر. من به انتخاب تو احترام می گذارم.جُرج سکوت کرد. دلیلی به ذهنش نمی رسید که مخالفت کند. لیندا کمی امیدوارانه صحبت می کرد.ما اشتباه کردیم که آن نامه را نوشتیم. بعضی اشتباه ها فقط خود ما را درگیر می کنند. اما بعضی خطاها مثل همین به زندگی یکی دیگر آسیب می رسانند. من خودم با تمام شرافتم به تو قول می دهم که کار خودم را جبران کنم. روی شرافت کاری و عشقم به فرناندو قسم می خورم. در جلسه ی عمومی دانشکده می گویم که نوشتن آن نامه قبل از دادگاه اشتباه بود. هر کسی را که دیدم در جریان می گذارم. دادگاه نتیجه گیری کند آنگاه هر تصمیمی گرفت همه به آن احترام می گذاریم.جُرج سر خود را خاراند و گفت.به این راحتی درست نمی شود. آیا من از فردا می توانم بدون نگاه های سنگین همکاران سر کارم بروم؟لیندا گویا فکر همه جا را کرده بود.چرا فکر می کنی که تنها در دانشکده مکانیک شانس کار داری؟ فرناندو الان معاون دانشکده کامپیوتر است. اخیراً یک مرکز بین رشته ای رباتیک ساخته شده که به شدت دنبال استاد خوش فکر مثل تو می گردند. رباتیک بدون مکانیک معنایی ندارد. شاید اصلاً خودت دوست داشته باشی از نو شروع کنی. من با فرناندو صحبت خواهم کرد که هر آنچه در توان دارد برای کمک کردن به استخدام تو انجام بدهد. هر چند که تو این قدر خودت قوی هستی که نیاز به توصیه فرناندو هم نداشته باشی.لیندا سکوت و چهره ی مثبت جُرج را دوست داشت. لیندا ادامه داد.اگر نامزد تو، واقعاً دو سال عاشق تو بوده است، به خاطر یک سوء تفاهم که تو را ترک نمی کند. یکی از اولین کارهایی که بعد از استخدام تو در دانشکده کامپیوتر انجام می دهیم دعوت کردن تو و نامزدت به منزل ما خواهد بود. در آن جا همه ی سوء تفاهم ها را شفاف حل می کنیم و نمی گذاریم که یک اتهام نادرست زندگی شخصی ات را خراب کند. راستی من از اینکه مرتباً بگویم «نامزد» تو خسته شدم. این خانم خوش شانس چه کسی است که یک چنین شوهر خوشتیپی نصیب اش شده است؟!جُرج لبخند می زد و لیندا هم خوشحال بود. گویا نقشه لیندا انرژی گرفته بود چون در ظاهر جُرج منصرف شده بود.اسمش «نااومی» است. اصالتاً ژاپنی است. دختری زیبا و اهل خانواده ای است. با زحمت و تلاش به موقعیت کنونی اش رسیده است. دلم خیلی برایش تنگ شده است. ای کاش هر چه زودتر او را ببینم. اگر او را ببینم حتماً روحیه ام عوض خواهد شد.جُرج کمی احساساتی شد و چشمانش خیس شدند. لیندا با خنده گفت:حتماً همدیگر را به زودی می بینیم. قول می دهم. در ضمن، گفتی اصالتاً ژاپنی است یاد رفتار مدیران ژاپنی هنگام خرابکاری افتادم.جُرج پرسید:منظورت این است که بعضی وقتها بعد اشتباه اقدام به خودکشی می کنند؟نه نه… نه دیوانه! مسلم است که یاد این موضوع نیفتادم. در اخبار خوانده ام که خیلی اوقات مدیران ژاپنی که خراب می کنند جلوی مشتریان خم می شوند و می گویند که اشتباه کرده اند. من از فرهنگ ژاپنی نامزدت نااومی استفاده می کنم و جلوی همه معذرت خواهی خواهم کرد. سعی خودم را خواهم کرد که تا عمر دارم این درس فراموشم نشود.در حال صحبت کردن بودند که لیندا متوجه شد زنی از دور در حال پیاده روی به سمت پل است. دقت کرد. سوزی بود.  احتمالاً پیام لیندا را گرفته بود و تصمیم گرفته بود برای دیدن او به این سمت بیاید.چه اتفاق جالبی! اصلاً می توانیم فرآیند دکمه ی ریسِت را همین الان شروع کنیم. سوزی دارد می آید. رفیق صمیمی من است و به راحتی می توانم نقشه ام را برای او بگویم. بگذار با او مطرح کنم. حتماً سوزی هم افکار جالب و پیشنهادهای به دردبخوری دارد.جُرج کمی مردد بود.مطمئن هستی؟ آیا می شود که شرایط من بهتر بشود؟لیندا چشمکی به جُرج زد و گفت:شک نکن! سراغ خوب کسی آمدی! لیندا همه چیز را درست می کند.لیندا برای سوزی دست تکان داد و او را صدا کرد. سوزی متوجه شد که لیندا در جای خطرناکی نشسته است. کمی جا خورد. سوزی بلند فریاد زد:لیندا آنجا چه کار می کنی؟ ای خدای من! کسی تو را آنجا برده؟ چه خبر شده است؟لیندا دستش را بر روی حفاظ پل گرفت تا آنرا تکیه گاه خود کند و بایستد. لیندا بلند شد و ایستاد. اما پای چپ او به خاطر صندل هایی که پوشیده بود روی خزه های کنار پل لیز خورد. پای راستش هم موقعیت خوبی نداشت، نتوانست تعادل خود را حفظ کند. هر دو پا با هم لیز خوردند و نیم تنه لیندا به صورت معلق در هوا ماند. لیندا به دست های جُرج چنگ زد. جُرج فریاد زد. اما جُرج اصلاً خود را برای چنین حادثه ای آماده نکرده بود و نتوانست وزن لیندا را تحمل کند. لیندا بالاخره از دستان جرُج هم رها شد.جُرج در بهت و ناباوری سناریوی احتمالی افتادن خودش را با سقوط لیندا دید. افتادن از آن ارتفاع خطرناک و سپس برخورد هولناک با صخره های زیر پل. جُرج آن چنان شوک شده بود که هیچ صدایی را نمی شنید و اصلاً متوجه جیغ ممتد لیندا و صدای برخورد او با پایین نشد. لیندا تمام شد. جُرج هاج و واج به پایین نگاه می کرد تا آب رودخانه کم کم آخرین بقایای لیندا را با خودش برد، گویا اصلاً لیندا پنج دقیقه پیش اینها نبوده است. جُرج زمانی به خود آمد که صدای گریان و ترسان سوزی را پشت تلفن همراهش شنید.«سوزی همیلتون» هستم، استاد دانشکده مکانیک. یک موقعیت اورژانسی پیش آمده است. یک متجاوز  و مجرم سابقه دار، متاسفانه یک جرم دیگر انجام داده است. یکی از همکاران دانشکده را در جلوی چشمان من به داخل رودخانه پرتاب کرد. بله. قاتل هنوز در محل ارتکاب جرم نشسته است. پل رودخانه. من هم می ترسم اینجا بمانم. آماده ی فرار کردن هستم. حتماً. باشد باشد. قاتل متجاوز هر موقع به سمتم آمد خواهم دوید. بسیار خوب الان جیغ کمک هم خواهم زد.سوزی گوشی را قطع کرد و بلند شروع به جیغ زدن کرد.کمک! کمکم کنید! مردم! ترا به خدا کسی من را کمک کند! نجاتم بدهید! مردم! عیسی مسیح مقدس…جُرج بی صدا و بی تفاوت هنوز به آب رودخانه نگاه می کرد. یک دقیقه بعد، جُرج هم پرید. سوزی این بار جیغ بلندتری زد. اما می ترسید جلوتر برود. بوی مرگ در فضا پیچیده بود که موجب شده بود تمامی عضلات او خشک بشوند.  بعد دو-سه دقیقه از حالت شوک در آمد. یکی از مغازه داران صدای جیغ او را شنیده بود و برای کمک خود را رسانده بود. سوزی با قدم های کوتاه با کمک مغازه دار به سمت نرده پل رفت. نه اثری از جُرج مانده بود و نه اثری از لیندا.روی لبه نرده محافظ پل، هنوز یک «آیس لاته» خنک بود. اما اثری از گوشی همراه جُرج نبود.پایان</description>
                <category>حسین حجت</category>
                <author>حسین حجت</author>
                <pubDate>Thu, 19 Oct 2023 18:34:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>