<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مه تاب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_77400311</link>
        <description>به دنیای من خوش آمدی ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 06:33:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/723442/avatar/WvH3dH.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مه تاب</title>
            <link>https://virgool.io/@m_77400311</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از عصر ها متنفرم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77400311/%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%85-qnmcjqillpnl</link>
                <description>مادرم دبیر بود و مجبور بود من رو هر روز ساعت 6 صبح تحویل کودکستان کوچه رو به رویی بده و بره که به بچه های مردم رادیکال و توان و بردار و فیثاغورس درس بده . و من اولین نفری بودم که وارد حیاط کودکستان می شد چون قاعدتا هیچ بچه 3 ساله ای ساعت 6 از خواب بیدار نمی شه. ( به جز من که از بی خوابی مزمن رنج می بردم و می برم... )چیزی که از اون روز ها یادم میاد اینه که دختری بود که همیشه  از من متنفر بود . حتی یادمه یک بار زد توی گوشم اون هم بی دلیل . همیشه لباسای نارنجی میپوشید و موهاشم جوری میبست که چشماش کشیده می شد . من و باباجونم اسمشو گذاشته بودیم خانم روباهی ...:)بعد از اون اتفاق هامن هیچ دوستِ دختری نداشتم ...:)هر روز تا ظهر کارمون بازی با خمیر و کاغذ و مداد رنگی و قیچی و حتی حفظ شعر های مسخره می گذشت و مزخرف ترین قسمت روز فرا می رسید .عصر ...عصرها اکثر بچه ها برمیگشتن خونه هاشون ... به جز اونایی که مامانای کارمند و معلم داشتن...عصر که می شد همه بعد از خوردن ناهارشون می خوابیدن ... و من می شدم تنها ترین کودک روی کره زمین ...اوایل مربی های کودکستان سعی می کردن مجبورم کنن چشمامو ببندم و به خواب برم ولی وقتی فهمیدن که فایده نداره مجوز تو حیاط بازی کردنو برام صادر می کردن و تهدیدم می کردن به ساکت بودن ...و تنها صدایی که از اون حیاط میومد صدای قیژ قیژ تابی بود که بلد نبودم تنهایی تکونش بدم و تقریبا تکون نمی خورد ...از همون روزا بود که از عصرا متنفر شدم ...اون سال ها گذشت و بالاخره 7 ساله شدم ... و اون موقع من یک خواهر کوچیک داشتم ...یک خواهر کودکستانی...مدرسه ساعت 13 تعطیل می شد و مامانم نمی تونست بیاد دنبالم بجاش مجبور بودم باز برم به کودکستان پیش خواهرم و این یعنی تکرار روز های ساکت موندن تو حیاط ...کلاس اول همکلاسی ای داشتم که مامانش مدیر دبیرستان رو به رویی بود ...تو مدرسه یه آزمایشگاه بزرگ داشتن . پر از اسکلت و مار تو شیشه الکل ... یادمه اون روزا می رفتم اونجا و کلی بهم خوش می گذشت ولی وقتی مامانم فهمید تنبیه شدم و اجازه دیدن تلوزیونو تا چند هفته نداشتم ...و این دومین دلیل بود برای تنفر از عصرا ...عکس مستند از عصر های نفرت انگیزبزرگتر شدم و کم کم باید درس می خوندم... حوصلم سر می رفت . خب مگه آدم باید چقدر یک درسو تکرار کنه؟نمره هام همه عالی و برگه های امتحانم بی غلط بودن ولی درس نمی خوندم و به جاش نقاشی می کشیدم ...اولین استعدادی بود که تو خودم کشف کرده بودم ... ماهی یک دفتر نقاشی تموم می کردم و هر چیزی که مامانم می خرید رو نقاشی می کردم ... حتی یبار تو مدرسه جایزه بهترین نقاشی رو گرفتم ...مامانم یروز اومد تو اتاق و دید دارم بجای درس خوندن نقاشی می کشم و منو تحریم کرد... تحریم شدم و مداد شمعی و جعبه مداد رنگی 36 رنگه قشنگمو گذاشت بالای کمد ...:)و به مدت یک ماه پلی استیشن 2 ای که جایزه کارنامم بود رفت تو جعبه و رفت توی انباری ...و این سومین دلیل برای تنفر از عصرا بود...رسیدم به راهنمایی و روزایی که خانواده به این پی بردن که کلاسای مدرسه کافی نیست و باید برم کلاس زبان ...وای من از زبان متنفر بودم ( الان متنفر نیستما ، اتفاقا فهمیدم چقدر به دردم می خوره ) حالم از عصرای لعنتی روزای فرد بهم می خورد و با اشک لباس می پوشیدم و سوار ماشین می شدم که برم کلاس و مامان عزیزمم هر روز بهم میگفت که سنگ هم از آسمون بیاد کلاس زبان تعطیل نمیشه ...حتی یبار برف سنگینی اومده بود و ماشین از در بیرون نمیومد و مامانم با آموزشگاه تماس گرفت و گفتن که کلاس دایره...:/منو تو اون برف سنگین پیاده برد کلاس...:)و این چهارمین دلیل برای تنفر بود ....بزرگتر شدم ، درکم بیشتر شد . دیدم هر چقدر که از عصر متنفرم همون قدر عاشق غروبم ...برای کلاس المپیاد می موندم مدرسه و غروبا از بوفه چیپس پنیری می خریدیم و میرفتیم رو سکوی حیاط و منتظر غروب می شستیم...همه کارامونو زودتر انجام میدادیم که بریم حیاط و آسمون نارنجیو ببینم...چقدر زود گذشت و می گذره ...هنوز هم از عصرا متنفرم ولی الان اینو می دونم که قرار نیست همیشه عصر باشه ...غروب میشه... شب میاد... و من دوباره ماهمو میبینم ...:)</description>
                <category>مه تاب</category>
                <author>مه تاب</author>
                <pubDate>Sun, 02 May 2021 13:02:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انولا</title>
                <link>https://virgool.io/felmobox/%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%84%D8%A7-c70nwamepoau</link>
                <description>خب از کجا شروع کنیم؟اولین چیزی که باید بدونین اینه که مادرم اسم منو انولا گذاشت . در واقع به این اسم اصرار کرد . می دونم اسم غیر معمولیه ولی مادرم تا حدی طرفدار بازی با کلماته . و enola وارونه نوشته شده و خب خونده میشه alone (تنها) . و مادرم همیشه بهم میگه :&quot; تو تنهایی خیلی موفق خواهی شد انولا .&quot;اون یه مادر معمولی نبود و بهم یاد نداد که قلاب بافی کنم . ما کار های دیگه ای کردیم . خوندن ، علم ، ورزش ،همه نوع تمرینی ، هم فیزیکی و ذهنی.انولا تا 16 سالگی کنار این مادر فوق العاده زندگی کرد و روز تولد 16 سالگی از خواب بیدار شد و دید که مادرش ترکش کرده . و این منجر به این شد که سرپرستی انولا به دست برادر بزرگترش مایکرافت افتاد و انولا بعد از چندین سال برادر های خودش یعنی شرلوک و مایکرافترو میبینه .از دید مایکرافت ، انولا دختری سرکش و وحشی و غیر قابل کنترله و باید تربیت بشه و از نظرش مادرشون هم همین طور بوده و انولا نباید مثل مادرشون بشه و قصد داره انولا رو به مدرسه ای بفرسته که تبدیل به خانمی برازنده و صد البته قلاب باف و گلدوزی بشه .و بالاخره قهرمان داستان ما تصمیم میگیره که زندگی خودشو نجات بده و افسار زندگیش رو دست برادر سلطه طلبش نده . (و من برای لو رفتن داستان دیگه ماجرایی رو تعریف نمیکنم تا خودتون ببینین و فقط از شخصیت انولا میگم .)تو دورانی که دختر های جوان باید لباس رسمی می پوشیدن و جلوی خندیدنشون رو میگرفتن و منتظر شوهر مناسب می نشستن انولا به دنبال ماجراجویی بود و مبارزه و فکر کردن رو تمرین میکرد .مادرش بهش یاد داده بود که منتظر عشق نشینه و به هیچ مردی تکیه نکنه . ولی انولای جوان حرف های مادرش رو نقض کرد و به پسر جوانی کمک کرد تا زنده بمونه و زندگیش رو نجات بده .انولا عاشق کار برادرش بود و تمام پرونده های شرلوک رو خونده بود و تو حل معما ها حتی بهتر از شرلوک شده بود .ولی تو دنیای بریتانیایی و مهد تمدن یعنی لندن هیچ کس انولا رو جدی نمیگیره جز خودش . بله انولا واقعا تنها بود .ولی ساکت نَشست و به همه یاد داد فارق از جنسیت هر کسی با قدرت ذهن و تمرین و تربیت درست می تونه موفق بشه ...امیدوارم این فیلم رو ببینین و نظراتتون رو حتما بهم بگین ...:)</description>
                <category>مه تاب</category>
                <author>مه تاب</author>
                <pubDate>Sat, 01 May 2021 11:37:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه صورتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77400311/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C-hsx0bqvhbiwt</link>
                <description>پیرو نوشته قبلیم باید بگم که بجز همه این اتفاقا یه چیز دیگه هم بود که باعث می شد که من بیشتر از همیشه به ماه فکر کنم...پدیده ای که فکر میکنم شاید اسمش عشق باشه ...قشنگه که ماه خطابت بکنن ... امشب تولدمه و چند دقیقه پیش متوجه یه پدیده عجیب شدم ...امشب ساعت 23:33 دقیقه ماه به بزرگترین حالت خودش دیده میشه که بهش میگن پدیده ماه صورتی ...و خب من با خودم فکر کردم یه نشونه از سمت ماهه که داره تولدمو تبریک میگه و داره بهم میگه قراره تو 17 سالگی خوش بدرخشی ...قراره عقلت بزرگتر بشه ... قراره کلی تجربه قشنگ داشته باشی... قراره با پرتو های نورت زندگی خودت و خانواده و دوستاتو قشنگ کنی...پر از نور...پ ن : آدما متولد نمیشن تا تولد بگیرن ... بلکه هر تولد، متولد میشن تا شروعی جدید داشته باشن ...:)</description>
                <category>مه تاب</category>
                <author>مه تاب</author>
                <pubDate>Mon, 26 Apr 2021 23:27:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مه تاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77400311/%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%B1-mpccuihaboc8</link>
                <description>بچه که بودم با یه جمله مامانم هزارتا چرا میومد تو سرم و شروع میکردم به پرسیدن...چرا ستاره ها باید وجود داشته باشن؟چرا من دخترم؟چرا بزرگ نمیشم؟چرا فلان کار خوبه؟چرا همه جا باید تمیز بشه؟فلان کلمه سخت یعنی چی؟انقدر میپرسیدم که آخرش تهدیدم میکردن که به دهنم چسب پهن میزنن... ? یه صحنه هایی از قیافه مامانم هم یادم میاد که سرشو تکون میداد و کار خودشو میکرد منم میرفتم جلو و صورتشو میگرفتم بین دستامو به مامانم میگفتم بهم گوش میدی؟مامانم هم با همون چهره کلافش بهم جواب میداد که آره گوشم با توعه ...و این یعنی شروع دوباره برای پرسیدن سوالام...چرا باید گوشت با من باشه؟یعنی چی گوشت با منه؟یعنی الان گوشاتو میدی به من؟آخرشم قیافه مامانم این شکلی میشد… ?یروز رفته بودم خونه مامان جونم مامان جون عادت داشت که همیشه قربون صدقه سه تا نوه کوچولوش بره به من که میرسید میگفت :&quot;مثل ماه شده دخترم ...&quot;و باز هم این می شد شروعی برای طرح سوالای عجیب و غریب تو سرم یعنی چی؟یعنی من گردم؟یعنی سفیدم؟یعنی شبا نورانی میشم؟این سوالا هنوزم تو سرم میان میرن و هر دفعه جوابای عجیبی براشون پیدا میکنم مثلا چند سال بعدش تو مدرسه یاد گرفتم این جمله تشبیهه و کنایه از زیبایی داره ولی بعدش شروع کردم به بیشتر فکر کردنچرا ما آدما فقط زیبایی ماهو میبینیم؟چون دوره؟یبار که رفته بودم اردو علمی با تلسکوپ ماهو دیدم اتفاقا اصلا قشنگ نبود !!!انگار جوشاشو وسط نوجوونی کنده بود و الان صورتش پر از لک و چاله چوله شده بودسال بعدش تو کتاب علوم مدرسه دیدم که درخشش ماه از خودش نیست و هر چی داره از خورشید داره و اگه خورشید نبود شاید آدما چند قرن طول میکشید تا همین ماه کوچولویی که همین نزدیکیای زمینه رو کشف کنن...یا مثلا فهمیدم که ماه همین جناب خورشیدو دور میزنه تا دور زمین بگرده ...فهمیدم مثل ماه میمونی میتونه فحش هم باشه...میتونه کنایه از خیلی چیزای دیگه هم باشه...ولی اینا دلایلی نیستن که موجب علاقه من به ماه میشه ... اینا چیزایی نیستن که باعث میشه فکر کنم باید ماه بشم ...اینو پریشب وقتی برای آخرین بار داشتم به ماه فکر میکردم گرفتمهمه ما فقط درخشش ماهو دیدیم ، هیچ کس به نیمه تاریکش فکر نکرد . ماه هر شب میاد وسط آسمون ، چه زمانی که حالش خوبه و کامل و درخشان وسط آسمونه یا چه وقتی که حالش رو به راه نیست و با این حال خودشو از تک و تا ننداخته و فقط با یه هلال کوچیک ، وجودشو به رخ آسمون بزرگ شب می کشه که بهش بفهمونه بدون من اون قدرا هم قشنگ نیستی...:) اون روزی که تمام افکارمو جمع کردم با خودم گفتم : آره مامان جون دختر مثل ماه شده...شاید مثل ماه زیبایی خیره کننده نداشته باشم ، شاید مثل ماه تک و خاص نباشم ولی مثل ماه وسط تاریکی مطلق گیر افتادم و باید خودمو قوی تر از این تاریکی نشون بدم . باید داد بزنم و به آدما بگم تاریکی زیادم ترسناک نیست . اگه با هم صبر کنیم چند ساعت دیگه روز میشه و خورشید میاد ...باید تلاش کنم که مثل ماه طرف تیره و تاریک خودمو نشون بقیه ندم و نا امیدشون نکنماسم خودمو گذاشتم مهتاب چون میخواستم مثل ماه بشم ...:)</description>
                <category>مه تاب</category>
                <author>مه تاب</author>
                <pubDate>Mon, 26 Apr 2021 17:01:16 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>