<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مل آریافر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_77665938</link>
        <description>جادوگری که جادوش، کلمات و قلم هستن✨️🪄</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:25:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4856367/avatar/JfTDzB.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مل آریافر</title>
            <link>https://virgool.io/@m_77665938</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ستارگان سقوط کرده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77665938/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-gofwkgwjfrhy</link>
                <description>دخترک همیشه ناراحت بود.روی پله‌های شکسته و لق ساختمانشان می‌نشست، به آسمان خیره می‌شد و زانوهایش را در آغوش می‌گرفت.نمی‌توانست نگاهش را بگیرد.چرا آسمان این‌قدر دور بود؟ چرا نمی‌توانست بال‌های زیبایش را بگشاید، یکی از ستاره‌ها را بدزدد و تا همیشه در جیبش پنهان کند؟هنوز هم سنگینی بال‌های بریده‌اش را حس می‌کرد. مدت زیادی نبود‌ که از دستشان داده بود، اما نبودشان مثل دردی کهنه در تنش مانده بود.پدر گفته بود هیچ‌کس حق پرواز ندارد. باید روی زمین بمانی. اگر بال بزنی و دور شوی، خطرناک است.اما او دلش برای سبک‌بالی و آزادی آن روزها تنگ شده بود.نامردانه بود...اگر بال‌هایش را داشت، آن‌قدر می‌رفت، می‌رفت، می‌رفت تا دستش به ستاره‌های درخشان برسد.- به چی نگاه می‌کنی؟با شنیدن صدای گرفته و بامزه‌ای سرش را بالا آورد.بچه‌ای هم‌سن خودش با موهای کوتاه مشکی و چشم‌های تیره، دست‌هایش را در جیب کرده بود و با کنجکاوی نگاهش می‌کرد.شانه بالا انداخت و لب‌هایش را جلو داد:- به ستاره‌ها. تو ناراحت نیستی که نمی‌تونی بهشون دست بزنی؟بچه ابروهای نازکش را در هم کشید و مدتی ساکت ماند.سکوتش برای دخترک عجیب آرامش‌بخش بود. برعکس پدرش که همیشه عجله داشت تا جواب آماده‌ای تحویل دهد، این یکی واقعاً داشت فکر می‌کرد.کمی روی پله جابه‌جا شد. صدای تق بلندی بلند شد و نزدیک بود از بخش شکسته پرت شود.نگاه‌شان با هم گره خورد و هر دو زیر خنده زدند.غریبه کنار او نشست. بوی تمیزی، گیاهان و آفتاب به مشام دخترک خورد.گونه‌هایش گل انداخت و قلبش گرومپ‌گرومپ تپیدن گرفت، مثل وقتی که صدای باز شدن زرورق شکلات محبوبش را می‌شنید.بچه دستان لاغر و کشیده‌اش را باز کرد و گفت:- راست می‌گی. ناراحت‌کننده‌ست که نمی‌تونیم بریم اون بالا و ستاره بچینیم.دخترک لب ورچید.- پس توهم بلد نیستی!- اما...با شنیدن صدایش گوش‌هایش تیز شد. نگاهش را دوخت به چشمان تیره‌اش. گرومپ، گرومپ.-اما من فکر می‌کنم... اگه ما خودمون ستاره باشیم چی؟ شاید یه زمانی اون بالا بودیم و بعد سقوط کردیم، شدیم انسان.به آسمان نگاه کرد، موهای نرمش کنار گوشش افتاده بود. دخترک از تماشایش دست نکشید. تصویر جدیدی برای دیدن پیدا کرده بود.- پس اگه اینطوره...ناگهان بشکنی زد، ذوق در صدایش دوید.- باید ستاره‌ خودمون رو پیدا کنیم! اون‌وقت همیشه خوش‌شانس می‌شیم! موافقی؟لب‌های دختر آرام آرام از هم باز شد.احساس کرد گره‌ای که ماه‌ها در دلش مانده بود، بالاخره گشوده شده. کلافی که ذهنش را پیچیده بود، ناگهان از هم وا رفت.به دستی که روبه‌رویش دراز شده بود نگاه کرد؛ بین انگشتانش خودکار سیاهی بود.می‌دانست باید چه کند.با ذوق کودکانه، دستش را گرفت و ستاره‌ای کوچک و کج‌ومعوج روی پوست او کشید.خندید و پاهایش را به زمین کوبید.او هم همین کار را کرد، با این تفاوت که ستاره‌اش کامل‌تر بود؛ مثل نوری که در شب می‌درخشد و مسیر گم‌شدگان را روشن می‌کند.آن دو در همان لحظه چیزی فهمیدند:دیگر قرار نبود گم شوند.چون حتی اگر راهشان را فراموش می‌کردند، ستاره‌هایشان در تاریک‌ترین لحظات، روشنایی‌شان را به یادشان می‌آوردند.</description>
                <category>مل آریافر</category>
                <author>مل آریافر</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 16:05:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص خون و اشک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77665938/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-ab6dbxbirdxh</link>
                <description>زار... زار زدن. وقت دیدن تو، وقت حس کردنت در آن حالت، حتی وقت ندیدنت زار می‌زنم. سلول‌های پوسیده‌ات، دیدن رگ‌های برآمده و خون پاشیده‌شده‌ات روی پیراهن سفید محبوبت، معده‌ام را بیش از پیش به هم می‌ریزد.انگار که ذوقی غریب همراه با انزجار پیچ می‌خورد.آن منِ دیگر هم که چه ذوقی می‌کند از دیدنت در این حال! حق هم دارد، کم که از اذیتش نکرده‌ای دخترک مو سیاه چرک!چرک، مثل موهایت که مانند دسته‌ای گندم گندیده روی بالش شیری‌رنگت پَهن شده‌اند. شاید در انتظار آفتاب. طلوع را نخواهی دید اما، بیهوده منتظری.چاقو گوشه‌ی اتاق افتاده. نمی‌دانم کی سر از آن‌جا درآورده.لحظه‌ای بوده که پرتابش کنم جایی دور از آغوش تو؟هیچ‌وقت نفهمیدی که با گرفتنش در دستم چه حسی پیدا می‌کنم.انگار که از دسته ی زخمت سردش، انرژی‌ای آبی‌رنگ، مانند رنگ روبان موهایت؛ مستقیم به قلبم راه باز می‌کند. همیشه با دست چپ می‌گیرمش، نه چون تو چپ دستی. همه چیز که به تو بر نمی‌گردد! اشک‌ها روی پوست سفید صورتم خشک شده‌اند.شوری‌شان زخم‌های عمیقم را می‌سوزاند.انگار که نمک‌های ارومیه روی رد اشک هایم باشند.ناخن‌های بنفش‌شده‌ام که در گوشه و کنارِش خون، دلمه‌دلمه بسته شده و لا‌به‌لایش گوشتت‌ جا‌ خوش‌کرده را به سمت صورتم می‌برم و رویش می‌کشم.حس می‌کنم صدای &quot;جیز&quot; سوختن می‌آید.لای زخم‌ها باز شده‌ است و خون و اشک باهم می‌رقصند.چه رقصی! من تاوان بودنت را با زخم‌هایم دادم، می‌بینی؟یک ضربه، دو ضربه، سه ضربه... حرصم از تو تمامی ندارد.اولین ضربه، فواره‌ی خون از شکمت.ضربه‌ی دوم، صدای پوزخندت.تو حتی وقت مردن هم می‌خندی، دخترک ساده‌ی دوست داشتنی من!ضربه‌ی سوم روی صورتت. انگار که من خالق‌ات باشم؛خالق تک‌تک پیچ و تاب‌ها و خط‌هایی که می‌اندازم. خَش، خَش، خَش.خش انداختن‌های مداوم روی پوست نرمِ مثل برگ گل.آه، لذتش را نمی‌توانم برایت توضیح بدهم‌. کاش به عنوان هدیه‌ی مردنت می‌توانستم لذتم را بهت بدهم.ضربه چهارم، پنجم، ششم... همیشه ضربه‌ های آخر، سخت ترند.در دقایق اخر، همیشه لحظات به یادت می‌آیند.لعنت بر آن لحظه‌ها! لعنت به حافظه، به تو، به تخت، به اتاق، به آشپزخانه‌ی سفید، به قاب عکس‌ها و دختر های حک شده داخلش.لعنت به هر چه که تو به آن دست زده‌ای.با همین بندِ انگشت‌های خونی‌شده و زخم‌شده‌ات بر آن ها مهر زده‌ای. روی زمین می‌نشینم.زمین سرد، سفت و خونیست. نمی‌دانم خون کدام‌مان است.شاید ترکیب هم‌آغوشی خون تو و خون من است.چاقو در دست چپ، گیس هایت که لحظه اخر بریده ام در دست راست، بلند، بلندِ بلند طوری که گوش‌هایت حتی بعد از مرگ هم کر بشوند زار می‌زنم.کشتمت، اما این را نمی‌خواستم.آن لذت را هم نمی‌خواستم. لعنت به من! تو را هم نمی‌خواستم.از خواستن‌های بسیار، نخواستن زاده می‌شود.اما نه! از خواستن‌هایم تو زاده می‌شوی، همیشه تو زاده شده‌ای.همیشه تو، همیشه تو. وجود تو، قلبِ سرخ تو، لبخند های معصومانه‌ات به من.تو از من، از عشق من دوباره زاده می‌شوی. میان عشق و لذت گیر می‌کنم. لذت تکه‌تکه کردنت زیر ضربه هایم و لذت شنیدن نامم از میان لبان باریکت.تو... می‌خواهم باز هم با لباس‌های سفیدت ببینمت.از رنگ قرمز خون خسته شده‌ام.می‌خواهم باز نگاهم کنی.بلند شو! سکوت...چاقو لیز می‌خورد روی سرامیک‌های کثیف و چرک مرده. بار دیگر به گوشت‌های چسبیده به ناخن‌هایم نگاه می‌کنم و چاقو را برمی‌دارم.حال که تو بلند نمی‌شوی، بگذار من بخوابم.پیش تو، در آغوش نمناکت.</description>
                <category>مل آریافر</category>
                <author>مل آریافر</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 00:11:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کیستم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77665938/%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-uwo3vsxa4hx0</link>
                <description>بابا مرده.این‌جمله‌‌ایست که از وقتی از خواب برخواسته‌ام، در ذهنم زنگ می‌زند.لباس‌فاخر مشکی رنگی بر تن کرده‌ام و راستش حتی کفش های مخملم را نپوشیده‌ام، زیرا به جنس پارچه‌ی لباسم نمی آمدند. صورتم را شستم، موهایم را هم بستم.تمام کار هایی که فکر می‌کردم اگر او بمیرد، هرگز انجام نخواهم داد.فکر می‌کردم با شنیدن این خبر، به طور حیرت آور و عحیبی من هم بمیرم. تصور ثانیه‌ای زندگی بدون او، باعث می‌شد قلبم در خود جمع شود و احساس کنم هوا از ریه‌هایم می‌گریزد.اما از دیروز عصر که دکتر این خبر را به ما داد، حتی اشک هایم هم مرا یاری ندادند.سکوت، سکوتی عمیق در سرم، در قلبم، حتی در انگشت‌هایم مانند حیوانی موزی لانه کرد.آخر بابا قرار نبود بمیرد. مرگ، ضعف بود و بابای من هرگز آدم ضعیفی نبود.او مردی است، آه. بهتر است بگویم مردی بود که شانه‌های ستبر و قوی‌اش نوید پیروزی می‌دادند.وقتی به او نگاه می‌کردم، خانه را می‌دیدم. حس می‌کردم همه چیز درست می‌شود. ما به ایران باز می‌گردیم، من باز هم در اتاق خواب صورتی ام خواهم خوابید و برادر هایم دوباره در باغ بزرگمان قدم خواهند زد.تمام این رویاها را وقتی به چشمان عمیق و پر مهرش نگاه می‌کردم می دیدم. او اطمینان من بود، کوه سر بلندم.مگر می‌شد بمیرد؟اما حالا، در برابر تابوت چوبی حقیری که توان حمل کردن بزرگ مردی مانند او را ندارد، ایستاده‌ام.پرچم زیبای سه رنگی که روزگاری قلبم را پر از غرور می‌کرد و حالا بزرگترین حسرت من است روی آن خوابیده. هیچ چیز را بیشتر از دفن شدن با آن پرچم نمی‌خواست. برایش جان داد، یا بهتر است بگویم تا پای جان پای آن ایستاد.و من... من دیگر نمی‌دانم چه کسی هستم. فردی بدون وطن، دختر پدری مرده، و یا فقط لیلا هستم؟ دیگر نمی‌دانم.اما می‌دانم دلم می‌خواست هر کسی که هستم، بابایم زنده‌ بماند.با هر عنوانی، فقط پدرم باشد. به چشم‌هایش نگاه کنم و حتی به دروغ، مطمئن باشم بالاخره یک‌روز همه چیز درست می‌شود.خشم‌ و غم، تهی بودن قلبم، سکوت سرم... همه‌یشان برای من زیادی‌اند. نمی‌خواهمشان.برادرم که اشک در نگاهش حلقه بسته، نزدیکم می‌شود. حالم را می‌فهمد، اما شایسته‌ی پسر کوچک بابا نیست که گریه کند. شایسته‌ی هیچ کداممان نیست، حتی اگر خاندانی سقوط کرده باشیم، باز هم فرزند شیران هستیم.حداقل این چیزی بود که بابا می‌گفت.اما بابا مرده.بابا... مرده.</description>
                <category>مل آریافر</category>
                <author>مل آریافر</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 02:10:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم‌هایش چه رنگی بودند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77665938/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%86%D9%87-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AF-duteib3osfqd</link>
                <description>عاشقش شده‌ام. عاشق رنگی که به دنیای خاکستری و پر از تاریکی‌ام داده است.در میان رقص نورهای تیره و ملایم، او مانند گلوله ای از انرژی حضور دارد.مثل وجود یک قوری قرمز در آشپزخانه‌ای مشکی رنگ، مثل یک شیرینی باقی مانده در ظرف، مثل اخرین تکه آدامس که نجاتت می دهد.حس دوست داشتن و عشقی که در خود احساس می‌کنم آنقدر شدید است که ممکن است هر بار، با از دست دادنش به گریه بیافتم.از اینکه چهره اش را به یاد نمی آورم بیزارم. از اینکه خطوط چهره اش را، نرمی دست هایش را، آوای زیبای خنده اش را به یاد نمی‌آورم، از خود متنفر می شوم. مگر می‌شود کسی، تمام این احساسات را؛ حس دوست داشته شدن، زیبا بودن، ارزشمند بودن و همچنین دوست داشتن، زیبا دیدن و ارزش گذاشتن را در تو ایجاد کند و حتی به خاطرش نیاوری؟این باعث می شود فکر کنم شاید دوست داشتن همین است. حس هایی که او در تو بر می انگیزد و تنها؛ همین و همین.بوسیدنش... آه که بوسیدنش تمام روزنه های خالی روحم را چنان روشن و تابان می‌کند که حس می‌کنم پر از نور، پر از هوا و پر از همه چیز‌های خوب این دنیا شده‌ام. انگار خورشیدی تابانم و تمام گیاهان اطرافم با نور من زنده‌اند.بوسیدنش همه چیز است و هیچ چیز نیست. لمس است اما لمس نیست. وجود دارد اما هرگز وجود نداشته است. لب هایش را می‌فهمم اما احساس نمی‌کنم. درک می‌کنم اما ادراک نه.او را همیشه در خواب‌هایم که همه چیز در هم است، رنگ ها با هم ادغام شده اند و مانند سایه در هم لول می خورند، می‌بینم.نامش را نمی دانم، چهره اش را، صدایش را، هیچ کدام را پس از بیدار شدن به یاد نمی آورم. اصلا نمی دانم در خوابم این ها را دیده‌ام یا آنجا هم از من دریغش کرده است؟نمی دانم. اما هر شب به خواب می روم تا این غریبه‌ی نا آشنای بی چهره را در خواب ببینم. به امید اینکه او بیاید و خواب هایم را رنگی پررنگ و قرمز بزند. یعنی کسی جایی منتظرم است و این سایه ی اوست؟نمی دانم.راستی...چشم هایش چه رنگی بودند؟</description>
                <category>مل آریافر</category>
                <author>مل آریافر</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 20:50:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>