<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های تنهایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_77682440</link>
        <description>عاشق کتاب خوندنم و همین باعث شده عاشق نویسندگی هم باشم. از چیزهایی می‌نویسم که تو قلبم سنگینی میکنن:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 16:31:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4117323/avatar/1aAqkS.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>تنهایی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_77682440</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خنجر نامرئی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77682440/%D8%AE%D9%86%D8%AC%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A6%DB%8C-drzjyurgdxhn</link>
                <description>اعتراف میکنم عنوان مناسبی برای داستان انتخاب نکردم ولی چیز بهتری به ذهنم نرسیدخیلی ها ادعا داشتند که افسرده اند ، خیلی ها ادعا داشتند که روزی جانشان را خواهند گرفت ‌. ولی درنهایت آنها زندگی کردند ، دنیایشان را ساختند و بزرگتر شدند و به دستاورد هایی رسیدند . اما یک نفر بزرگ نشد ، رشد نکرد ، زندگیَش را نساخت ، خانواده تشکیل نداد و...زندگی نکرد . درنهایت دختری مرد که جهان در لبخندش خلاصه میشد ، چشم هایی برای همیشه بسته شدند که درونشان ستاره لانه کرده بود . دختری رفت که هیچکس اشک هایش را ندید و کسی نفهمید چرا تسلیم مرگ شد . دختری مُرد که از همه زنده تر بود . ولی او خیلی قبل تر مرده بود . از درون مرده بود ‌. تبدیل شده بود به یک مُرده ی متحرک . هیچکس درونش را ندید ، دردش رو نشناخت و در نهایت اهمیتی هم نداد . همه با حرف هایشان ، رفتار هایشان و کارهایشان...خنجر را به آرامی و با درد در قلبش فرو کردند . بعضی ها از عمد و بعضی ها بدون اینکه حتی خودشان متوجه شوند قلب دختر را سوراخ کردند. درنهایت تسلیم شد ، امید را از درون کشت و در جایی دست نیافتنی درون قلبَش به خاک سپرد . دیگر چیزی احساس نمیکرد جز غم ، از خودش متنفر شده بود . کم کم از دیگران فاصله گرفت و تمام وقتش را در تنهایی گذراند . ولی امید ، با اینکه مرده بود و زیر خاک دفن شده بود ، هنوز به قلب بی جان دختر نور میداد . نوری ضعیف اما مواثر . همین نور باعث میشد دخترک لبخند بزند . لبخندی که مثل گذشته نبود ، ولی نور می‌بخشید . قلب دختر رفته رفته خونین تر و زخمی تر میشد ، تا جایی که بالاخره وضعیتش ثابت ماند . اما فقط یک زخم کوچک کافی بود تا هم قلب و هم ذهن دختر از هم بپاشد . خنجر نهایی از همه دردناک تر بود ، خنجر متعلق به با ارزش ترین فرد زندگیَش بود ، کسی که لحظات شاد و غمگینش را با او گذرانده بود . دوستش ، خواهرش و خانواده اش ‌. او همه چیز دختر بود . تنها کسی که برایش باقی مونده بود . ولی دختر او را اشتباه شناخته بود. با تغییر کردنش ، تنها عزیزش هم از او ناامید شد . آن فرد ، دختر را برای لبخند زیبا ، چشم های درخشان و متفاوت بودنش نمی‌خواست . روزی که گفت «تمام این ها یه جور بازی بود ، یه جور تفریح و رفع کنجکاوی برای اینکه بفهمم چطور آدمی هستی ، تو همیشه عجیب غریب بودی و شناختنت از دور سخت بود » ، آخرین خنجر ، با بیشترین درد و بیشترین احساس قلبش را شکافت . دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت ، حتی خودش را هم گم کرده بود . فکر میکرد دنیا به پایان رسیده و نبودش کسی را آشفته نخواهد کرد. در سکوت و تاریکی ، شبی که آسمان برای سرنوشت دختر می‌گریست ، آخرین قدم هایش را برداشت ؛به سمت پلی که روزی برایش خاطره انگیز بود ، اما امشب این پل به مکانی که دردش را به پایان رساند تبدیل خواهد شد . زیر آن پل چوبی ، رودخانه در جریان است و به سمت مکانی نامشخص حرکت میکند . روی لبه ی نرده میرود تا بال هایش را باز کند و در آسمان شب اوج بگیرد ، اما خود را به تاریکی میسپارد و در ژرفای آن پایین تر و پایین تر میرود.در آن شب دو تا از ستاره های آسمان خاموش شدند و سقوط کردند ، به یاد چشمان دختر که به خواب ابدی رفتند . اما شب ادامه پیدا کرد ، انگار نه انگار که بخشی از زیبایی اش را از دست داده است .صبح از راه رسید و روزی دیگر برای زندگان آغاز شد. زندگی ادامه پیدا کرد و کسی متوجه نبودِ روشنایی میان مردم نشد . آری...دختر درست فکر میکرد ، کسی جز راوی متوجه رفتن دختر نشد .پایان</description>
                <category>تنهایی</category>
                <author>تنهایی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Sep 2025 00:18:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدبختی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77682440/%D8%A8%D8%AF%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-r0qbrbs0d2e7</link>
                <description>نمی‌دونم چرا زندگیم اینجوری شده ، ولی اینو می‌دونم که ازش خوشم نمیاد . از این وضعیت متنفرم . نمی‌دونم برا چی دارم زندگی میکنم ‌. دلیل اینکه هر روز از خواب بلند میشم و بعد همون کارهای همیشگی رو میکنم‌... چرا من باید اینجا باشم . اصلا...نقش من تو این زندگی چیه ؟!شاید دلم نخواد زندگیم رو برای همیشه بگیرم ، ولی بدون شک دوست دارم از زندگی لفت بدم . یه مدت بخوابم و نباشم . یه مدت ناپدید بشم . یا یه زندگی دیگه رو از اول شروع کنم . بمیرم و دوباره تو یه جای بهتر و شرایط بهتر متولد بشم. خسته شدم . از همه چی این زندگی خسته شدم . دیگه توان ادامه دادن ندارم . چیزی رو حس نمیکنم ، حوصله ی هیچی رو ندارم ، بیرون نمیرم و همش تو اتاقمم . نه تنها از لحاظ روحی ، بلکه از لحاظ جسمی هم داغونم . دارم ذره ذره نابود میشم ، با درد ، با عذاب...حس میکنم یه مرده متحرکم...مسئولیت هام یه طرف ، کارهام یه طرف ، انتظارات خودم از خودم رو چیکار کنم . شاید بتونم دیگران رو قانع کنم ولی این احساسات مزخرف و افکار مزخرف تحت سلطه ی من نیستند . نمی‌دونم چطور باید شرایط رو تغییر بدم .همینجور ناامید نشستم و منتظر فصل جدیدی از زندگیمم ، شاید زندگیم رو تو اون فصل پیدا کنم و تو همین راه خودم هم پیدا کنم . آه ، از اینکه مجبورم هر صبح بلند بشم متنفرم . کاش بمیرم و دوباره زنده بشم.کاش تمام دغدغه ها و مسئولیت ها همشون ناپدید بشن. شاید اون موقع بتونم شروعی دوباره داشته باشم .اگه بخوام برای وضعیم اسمی بذارم ، اسمشو « امید در تاریکی مسری».تو تاریکی و بدبختی غرق شدم و دارم بیشتر و بیشتر فرو میرم ، اما هنوز امید دارم . امیدی که تاریکی مثل بیماری مسری در کمینش پنهان شده و منتظر فرصت و شرایط مناسبه تا ببلعتش . امید ضعیف شدن ، توان مقاومت نداره . —گوشه ای از بدبختی ها—</description>
                <category>تنهایی</category>
                <author>تنهایی</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 23:24:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشکلات من درونگرا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77682440/%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7-b1crrgh742c8</link>
                <description>عکس بهتری پیدا نکردم:)درونگرا بودن و مشکلاتش یکی از چیزهایی هست که من واقعا زیاد بهش فکر میکنم . به اینکه به عنوان یه درونگرا تو زندگیم چه مشکلاتی دارم . البته ممکنه برای خیلی از درونگرا ها این مشکلات پیش نیاد و این به طور کلی بستگی به شخصیت اون آدم داره .چیزی که بیشتر از همه تو زندگی من تاثیر داره ، اینه که نمیتونم مثل آدم تو جمع صحبت کنم . مثلاً نمیتونم منظورم رو درست برسونم یا به تته پته میوفتم .البته تو جمع ها ترجیح میدم ساکت باشم و مردم اکثرا این رو درک نمیکنن و براشون غیر عادیه. برای من که تمام دوستام برونگران و هیچ شناخت و درکی از درونگرا بودن ندارن ، خیلی سخت تره .خیلی با این مواجه شدم که دوستام فکر می‌کردن آدم های درونگرا افسرده ان و مجبورم میکردند صحبت کنم ‌.درحالی که درونگرا بودن ربطی به افسرده بودن نداره . من فقط دوست دارم تو جمع ها یه گوشه بشینم و به صحبت ها گوش بدم به جای اینکه بخشی از جمع باشم . درواقع ترجیح میدم تو حریم خودم تنها باشم . فکر میکنم باید اطرافیانم و والدینم شناخت بهتری از درونگرا بودن داشته باشن . این برای دو طرف بهتره .من از شخصیتم خیلی خوشم میاد و درونگرا بودن رو خیلی دوست دارم ، ولی حس میکنم شاید اگه درونگرا نبودم زندگی راحت تر بود . برای مثال برقراری ارتباط و دوست شدن یا بیان صادقانه ی افکار و احساسات برام در حد مرگ سخته . اصلا حدود ۱ سال طول می‌کشه که بتونم با یه نفر به‌طور کامل دوست بشم و اینکه واقعا بگم چه احساسی نسبت بهش دارم غیر ممکنه. بیشتر به خاطر خجالت کشیدنه و شاید هم به خاطر اینکه فکر میکنم اگه احساسات واقعیم رو بگم طرف پررو میشه و سو استفاده می‌کنه .البته پیش اومده که احساسم رو گفتم و طرف مقابل هیچ اهمیتی نداده و در نهایت هیچ چیز عوض نشده . البته چیز خیلی جدی ای هم نبود...مثل عاشق شدن . میشه گفت یه جور تجربه بد باعث این طرز تفکر شده.همین سخت بودن حرف زدن با آدما باعث میشه بخوام مشکلات رو به تنهایی حل کنم ‌. چون واقعا اینکه درخواست کمک کنم یا با کسی درد و دل کنم برام سخته ؛ و خب این بده . چون گاهی اوقات آدم با حرف زدنه که حالش خوب میشه .مشکل دیگه ی من به عنوان یک درونگرا ، اضطراب اجتماعی شدیده. نمی‌دونم ربطی به درونگرا بودن داره یا نه . به نظرم بیشتر به خجالتی بودنم مربوط میشه. برای مثال اگه وقتی تو خیابون راه میرم کسی نگاهم کنه ، دست پاچه میشم و حس بدی بهم دست میده . از قرار گرفتن تو جمع های شلوغ متنفرم و مضطرب میشم . درواقع تو جمع ها حس میکنم مضحک به نظر میام . این مشکل بیشتر از بقیه آزار دهنده ست چون انسان برای بقا نیاز داره وارد اجتماع بشه .یادمه وقتی بچه بودم برونگرا بودم . شوخ طبع ، پر حرف و پر انرژی . ولی با گذشت زمان و شرایط زندگی و مشکلات زیادی که برام پیش میاد؛ کم کم منم تغییر کردم . در آخر باید بگم تایپ شخصیتیم هم infj هستش.پ.ن: حس میکنم نیاز داره چیزهایی بیشتری بهش اضافه کنم ، ولی به نظرم اگه زیاد طولانی باشه کسل کننده میشه . تا همین الآنشم اگر تا آخرش خوندید... باید بگم دمتون گرم.</description>
                <category>تنهایی</category>
                <author>تنهایی</author>
                <pubDate>Tue, 19 Aug 2025 20:41:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستون کذایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77682440/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-%DA%A9%D8%B0%D8%A7%DB%8C%DB%8C-fqsiwrgpwg1h</link>
                <description>کاش تابستونم اینطوری میگذشت...همش میگفتم این تابستون قراره بالاخره زندگی کنم ، قراره برم همه جارو بگردم و برای یه بار هم که شده مثل یه نوجوون زندگی کنم . ولی تنها کاری که درحال حاضر انجام میدم هیچ کاری نکردنه .تمام مدت تو اتاقم ، رو تختم دراز کشیدم و تو تیک تاک مسخره بازی های آدم های بی نقص رو تماشا میکنم...بی هدف...بی روح.قرار بود این تابستون به افسردگی غلبه کنم و از زندگی لذت ببرم . ولی این تابستون هم مثل تابستون قبلی داره تو افسردگی میگذره . تو حسرت و حرص کارای گذشته و اورثینک های همیشگی .همه چی خیلی رو مخمه . قیافم ، صدام ، زندگیم ، این خونه و کلا هر چیزی که به زندگی من مربوطه . از همه چیز تو زندگیم و از خود زندگیم متنفرم . می‌خوام برای یه ماه از این جامعه و زندگیم و وظایف و دغدغه های مزخرفم فاصله بگیرم و نگران هیچ چیزی نباشم ... بعدش دوباره به زندگیم برگردم . آخ که اگه این اتفاق می‌افتاد آدم دیگه ای می‌شدم .گرما یه طرف ، حوصله ی هیچ کاری نکردن هم یه طرف . درحالی که من باید برای هدفم تلاش کنم ، ولی هی بیشتر و بیشتر تو باتلاق ناامیدی فرو میرم .ناامیدی از خودم و توانایی هام ‌. حس اینکه تمام استعداد هم بی فایده و مزخرفن...و گاهی احساس بی استعداد بودن .این تابستون اصلا اون چیزی نیست که میخواستم . تا روم رو برمیگردونم میبینم زندگی یه پلن بدبختی جدید برام چیده و من باید طبق اون پلن برم جلو . دارم ذره ذره نابود میشم و کسی اصلا نمبینه . البته تقصیر خودمم هست...چون همیشه و در هر شرایطی یه لبخند مضحک رو لبامه .اصلا دوست دارم پاییز بشه و دوباره برم رو خط بی‌خیالی . از این تابستون متنفرم...</description>
                <category>تنهایی</category>
                <author>تنهایی</author>
                <pubDate>Tue, 12 Aug 2025 20:43:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احمق یا خوش قلب؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77682440/%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%82%D9%84%D8%A8-vyfo6ppiyqjp</link>
                <description>...نمیدونم چرا بعد از تمام اتفاقاتی که بینمون افتاده ، هنوزم ، همیشه پیامتو جواب میدم .حتی جرئت ندارم بهت متلک بندازم یا بی محلی کنم یا طوری رفتار کنم انگار ازت دلخورم . ولی ، دلم نمیاد . دلم نمیاد رو تختت دراز بکشی رو گریه کنی که چرا اینطوری باهات حرف میزنم .اما حقیقت اینه که...خیلی ازت دلخورم ‌‌. دلخورم چون من رو به یکی دیگه ترجیح دادی ‌. و می‌دونی بدتر از همه چیه ؟ اینکه کاری که باهام کردی رو ، انکار می‌کنی . انکار می‌کنی که به سادگی از کنارم گذشتی. انکار می‌کنی که بهم آسیب زدی. تو بهترین دوستت رو دور انداختی و بعدطوری باهام رفتار کردی انگار مشکل از منه‌.و اینو بدون که، تو هیچوقت قرار نیست چیزی که من تجربه کردم رو تجربه کنی. چون من مثل تو عوضی و خودخواه نیستم.و احساسات دیگران برام مهمه. تو به من گفتی باید عوض بشم ، تو گفتی شخصیتی که دارم بده چون مثل تو نیستم . تو وقتی که انتظار داشتم حامی من باشی و حمایتم کنی ، به اونها ملحق شدی و بهم خندیدی .تو تنها کسی بودی که هرگز از بودن در کنارش خسته نمی‌شدم. و حالا از شنیدن صدات موقع گفتن اون حرفهای مزخرف متنفرم.تو من رو کنار گذاشتی ، کسی که همیشه دوستت داشت و بهت تکیه کرده بود . تو دیواری که بهش تکیه داده بودم رو نابود کردی. تو داری با دوست های جدیدت خوش میگذرونی ، و من مجبورم تمام استوری هاتو چک کنم . اما من دیگه اون آدم سابق نمیشم .و حالا ، من موندم و ماهیچه ای که بیهوده در درونم میتپه ، بدون تو .–از جمله حرف های ناگفته–</description>
                <category>تنهایی</category>
                <author>تنهایی</author>
                <pubDate>Thu, 31 Jul 2025 00:12:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77682440/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-kkvceoph0skl</link>
                <description>...دیوانگی هم عالمی دارد ، کاش دیوانه باشم ، اما اینگونه نباشم .میدانید چه چیز دیوانگی آنقدر جذاب است ؟اینکه هیچ چیز و هیچکس برای یک دیوانه اهمیت ندارد . می‌خواهم دیوانه باشم و بدون توجه به این مردم نادان ، هر کاری دوست دارم انجام دهم .اصلا وسط خیابان چرخ و فلک بزنم و وسط بازار بدوم و فریاد بزنم . و هر کاری هم که بکنم ، در نهایت می‌گویند:« دیوانه است دیگر »کاش دیوانه باشم و انقدر همه چیز برایم مهم نباشد ، کاش دیوانه باشم و مردم همینگونه درباره ام صحبت کنند و به من حق بدهند که چرا چنین رفتاری دارم .در عالم دیوانگی ، لذت و شادی خاصی موج میزند ، لذتی که یک فرد به ظاهر سالم هرگز آن را تجربه نخواهد کرد .دوست دارم دیوانه باشم و بدون هیچ دلیل خاصی ، بخندم و از ته دل قهقهه بزنم . خنده ای که مدت هاست لذتش رو فراموش کرده ام....دوست دارم دیوانه باشم...دوست دارم دیوانه باشم..._انجمن دیوانگان پنهان_</description>
                <category>تنهایی</category>
                <author>تنهایی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jul 2025 20:17:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77682440/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-jpxcqrwhpijj</link>
                <description>...سکوت...به نظرم سکوت چیز خوبیه ؛ لذت بخشه .ولی گاهی اوقات ترسناک و آزار دهنده میشه .یادمه وقتی بچه بودم ، از سکوت متنفر بودم . تو سکوت دل‌پیچه می‌گرفتم و نمی‌تونستم بخوابم ؛ برخلاف خیلی از آدما .الان هم گاهی اوقات از سکوت متنفر میشم،فقط بعضی اوقات . تو سکوت ، میتونم بلندتر فریاد های افکار توی ذهنم رو بشنوم . تاجایی که این فریاد ها عذاب آور و گوش خراش میشن .البته...تو شلوغی هم اون فریاد ها شنیده میشن ، ولی ضعیف تر .سکوت...فقط برای یک مکان یا یک محیط نیست . انسان ها هم به سکوت متوسل میشن .معمولا مردم معنای این سکوت رو اشتباه برداشت میکنن،البته گاهی هم هیچ معنایی درش نیست .پدر و مادرم میگفتن ، طوری رفتار میکنم انگار اونا بهم کلمه بدهکارن . می‌دونم...جمله ی عجیبیه!یا اکثر مردم فکر میکنن عقده ای و مغرورم که سکوت رو ترجیح میدم . یا وقتی با دوستام حرف نمیزدم ، گمان میکردن ازشون دلخورم و قیافه میگیرم .ولی باید بگم...۹۹ درصد مواقع ، این حدس و گمان ها غلطن.گاهی اوقات ، آدم که میخواد حرف بزنه ، حس می‌کنه خسته ست.توضیحش سخته ، که بگم...خسته از چی؟!چون خودمم نمی‌دونم . فقط می‌دونم تو اون لحظه احساس خستگی میکنم .این خستگی می‌تونه دلایل متفاوتی داشته باشه : تو بیشتر مواقع روح خسته ست ، بعضی اوقات ذهن خسته ست، بعضی اوقات فک مون خسته ست و گاهی اوقات ، نمی‌تونیم حرف بزنیم یا نمی‌خوایم ، چون کلماتمون هیچوقت شنیده نمیشن .خلاصه که...باور کنید هیچ غروری درکار نیست و... شما هیچ کلمه ای بدهکار نیستید ._ازجمله حرف های ناگفته _</description>
                <category>تنهایی</category>
                <author>تنهایی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jul 2025 22:22:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خب...نمی‌دونم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77682440/%D8%AE%D8%A8%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-ppszlrgvwe4g</link>
                <description>نمی‌دونم من چرا تو این عکس ، حس پوچی میبینمحس خیلی بدیه که تمام علایقت زیر سوال بره ...این کتابا رو می‌خونی که چی ؟! ...-نمیدونم ، من ... فقط این کارو دوست دارم .این موسیقی ها ارزش گوش دادن ندارن.- ولی من دوستشون دارمهنر برات نون و آب نمیشه ...- ولی من عاشق هنرمخوب بلدی کپی کنی ...-من فقط از روی طرح دارم کار میکنم ، همین .چندین و چند بار اینارو از اطرافیانم شنیدم و با این حال ، هربار ،بازم بهم بر میخوره و ناراحت میشم ‌.مزخرف ترین سوالی که میتونی از یه کتابخون بپرسی ؟« آخرش که چی ، میخونی که چی بشه ؟»چرا ما باید تو هر کاری که دیگران میکنند دخالت کنیم. اینکه یه نفر چی دوست داره واقعا به ما ربطی نداره.چرا به خودمون اجازه می‌دهیم که ... که شخصیت دیگران رو زیر سوال ببریم .من واقعا دلیلی برای اینکه این ژانر از فیلما رو دوست دارم ندارم ، فقط می‌دونم حسم نسبت بهش از ته قلبم میاد . من واقعا دوستش دارم و دلیلی برای این دوست داشتن، وجود نداره.مثل اینکه از یه نویسنده بپرسی چرا می‌نویسی ، چرا کار دیگه ای انجام نمی‌دی .مزخرفه ‌.من یه همکلاسی داشتم که جدی استعداد نقاشی داشت ، کلاس هنر نمی‌رفت و کاراش ذهنی بود ، ولی با یه اساس تکراری .تا یه مدت طولانی ای ، راستش همیشه، وقتی طرح هام رو به همکلاسی هام نشون میدادم ، میگفتن:«کلاس طراحی میری ؟ هه ، فلانی کلاس نرفته طرحاش خیلی بهتره .»«ولی طرحای اون خیلی خوبه ، خدایی استعداد داره . »گناه من چیه ، آیا این بده که میرم کلاس تا مهارتمو بالا ببرم . بابا ... این طرحی که دستته ، طراحی منه ...نه اون . راجب اون نیست ، راجب منه.باور کنین کار بدی نیست که برم کلاس طراحی ، خب به من چه که اون از من بهتره .آنقدر بقیه رو زیر سوال نبرید و قضاوت نکنید .شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد ...- حرفایی از حقیقت -</description>
                <category>تنهایی</category>
                <author>تنهایی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jul 2025 23:24:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متاسفم مامان...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77682440/%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%85-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-kib84y40rrp8</link>
                <description>...من همینم ، اگه اجازه بدید ...خب شاید رفتارم باهات تند بود مامان ، ولی این اولین بار نیست که دارم این موضع رو بهت میگم .ولی می‌دونی مامان ، زمان بندیت عالیه ! درست زمانی میای درمورد اینجور چیزا باهام حرف میزنی ، که دارم سعی میکنم از خودم متنفرم نباشم و خودم رو دوست داشته باشم .بهم میگی بدت میاد از اینکه منو اینطوری میبینی ، ولی من دارم تمام تلاشم رو میکنم تغییر کنم ، ولی سخته مامان . باور کن سخته . بدم میاد از اینکه کسی درمورد قیافه ام ، بدنم ، رفتارم و... باهام حرف بزنه. نمی‌دونم ...شاید باید انتقاد پذیر باشم . ولی اونقدر از این حرفا شنیدم که خسته شدم . بهم میگی خجالت میکشی که همچین دختری داره ، راستش وقتی بچه بودم ، همیشه تو تصوراتم ... کابوس اینو داشتم که تو خجالت بکشی به دیگران معرفیم کنی و تو خونه حبسم میکردی که دیگران منو نبینن.الان همین اتفاق افتاده ، با این تفاوت که خودم ، خودمو تو خونه حبس کردم ‌.در نهایت ... متاسفم مامان . متاسفم که من دخرتم ، متاسفم که آنقدر آسیب پذیر و ضعیفم . متاسفم که کامل نیستم ... متاسفم که وجود دارم ...متاسفم مامان ... بابت هرچیزی که مربوط به منه.پ.ن: این نامه ایه که نه من هرگز قراره بهت بدم ، نه تو قراره بخونیش ... و هیچوقت قرار نیست حرفایی که مثل یه کیسه سنگ ، داخل سینه ام سنگینی میکنن رو بهت بگم .</description>
                <category>تنهایی</category>
                <author>تنهایی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 23:22:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژانر کتابی من...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77682440/%DA%98%D8%A7%D9%86%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%86-brf1hiqavu0m</link>
                <description>کتاب خواندن همینقدر زیباست.افراد مختلف با شخصیت های مختلف ، کتاب هایی با ژانر مختلف نیز میخوانند .برای مثال من از خواندن رمان های فانتزی و تخیلی لذت میبرم ، فردی دیگر از خواندن کتاب های جنایی لذت میبرد و...اینکه من چه نوع کتابی می خوانم به هیچکس مربوط نیست . این علاقه ی من است و کسی اجازه ندارد در مورد این مسئله نظر دهد .ولی اکثر مردم این اجازه را به خود می‌دهند که مارا بر اساس کتاب های که میخوانیم قضاوت کنند . این باعث برانگیختن عصبانیت من میشود .خب ... درست است که ما نباید هر کتابی را بخوانیم و در کتاب های که میخوانیم وسواس به خرج دهیم ، ولی همین که فردی به کتاب خواندن علاقه مند باشد چیزی بسیار خوب و عالی است .در این جامعه ای که ما زندگی میکنیم ، مطالعه زیاد محبوب نیست و با این حال در میان مردم افرادی مثل من پیدا میشوند که از اعماق وجود از مطالعه لذت میبرند و روحشان با مطالعه آرامش پیدا میکند .پس... ما نباید با حرفهایمان دیگران را از کتاب خواندن بی زار کنیم . لطفا به سلایق دیگران احترام بگذارید .</description>
                <category>تنهایی</category>
                <author>تنهایی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 10:28:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوربا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77682440/%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%A7-g3xh5csq9kae</link>
                <description>همینقدر زیبا :)با تمام وجودم به این موجودات علاقه مندم .وقتی کنار اینام میخواهم تمام عشق و وقتم رو صرفشون کنم . همون عشقی که در درونم میجوشه و لبریزه و کسی نمیخوادش.نوازش کردنشون ، لمس کردنشون ، غذا دادن بهشون و عشق ورزیدن بهشون . همه‌ی اینا روحم رو قلقلک میدن .همونقدر که از بودن بین آدما بی زارم ، دوست دارم تمام وقتم رو پیش گربه ها بگذرونم .اونا قضاوتم نمی‌کنند ، مسخره ام نمی کنند ، نصیحتم نمی کنند و صادقانه و بی شیله پیله عشقشون رو نثارم میکنند .گاهی اوقات که دست کمک به سمت ما دراز می‌کنند ، دستشون رو پس میزنیم رو اونهارو با لقد از خودمون دور میکنیم . در حالی که اگه به این موجودات محبت کنی و بهشون غذا بدی ، اونا هم به تو محبت میکنند ، اعتماد میکنند و تو رو دوست خودشون می دانند ...بدون شک و گمان ، بدون حیله و کلک.هم</description>
                <category>تنهایی</category>
                <author>تنهایی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jul 2025 18:00:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>