<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آیدا🦋</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_77698040</link>
        <description>11:11</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:39:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1929557/avatar/1ckU9H.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آیدا🦋</title>
            <link>https://virgool.io/@m_77698040</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ظریف اما سخت</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-ahgxk1iko7sj</link>
                <description>انگار درون استخوان هایم را با اسید پر کرده اند و ذره ذره در حال تجزیه کردن من استدرون خود چنبر زده ام و از درد به خود میپیچمبا تک تک سلول هایم درد را احساس میکنم اما حتی ذره ای اهمیت را در چهره هیچ یک از اعضای خانواده نمیبینم وفقط صداهایشان در سرم اکو میشود که میگویند بلند شو ظرفارو بشور،پاشو سفره رو بنداز ناهار رو بکش فلان چیز روبردار فلان چیز رو بیار فلان چیز را ببرو…اشک ؛اشک نه از غم از درد دیگر این غم ها ارزش اشک ندارند عادی شده اند خیلی عادی  اینکه باید دردهای ایندوره(پریودی-قاعدگی) را تحمل کنماینکه  نباید دردم را نشان دهم و به انجام خواسته های روزانه آن ها مشغول شم عادی شدهاما اینبار اشک هایم شدت بیشتری گرفته گمان میکنم فکرهای غم زده ام  کمی احساساتم رو قل قلک داده.دلم کمی زنانگی میخواهدکمی ناز کردن و خریداری برای آندلم تنگ لاک هایم است نمیدانم آخرین بار کی به سراغشان رفتمدلم دستی برای نوازش میخواهد نوازشی ک میان این دردها مرحمی هرچند کوچک باشدمن یک زنم…ظریف اما سخت</description>
                <category>آیدا🦋</category>
                <author>آیدا🦋</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jun 2023 12:33:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز او برای پایان من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77698040/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-cthchlaoivqz</link>
                <description>همه جا به شكل بی رحمانه ای خلوت بود. انگار تمام شهر به احترامدردهایم سكوت كرده بودند! شهرِ من آرام و خلوت بود. آرام تر از شب های ک یک خط در میان به پیام ها و تماس هایم جواب میداد و منهربار و هربار تمام بی محلی هایش به عشق شنیدن دوباره ی صدایش خنده هایش حرف هایش شوخی های که صدای قهقه های مرابلند میکرد ان اشتیاقی ک قلبم را محکم به قفسه سینه ام میزد برای دیدنش برای دست هایش برای لب هایش تحمل کردمتحمل نه برای او نه برای خودم بلکه برای عشقاما او حتی از تحمل های من هم خسته شده بوداو میخواست برود و تحمل ها و دم نزدن های من از کارهایش سدی برای رفتنش میدیداو آماده بود آماده برای نابود کردنم برای گرفتن صدایش خندهایش دست هایش…تماس های بی پاسخپیام های سین نشدهپست های دیده نشدهشروع کرده بودآغاز او برای پایان من:)))</description>
                <category>آیدا🦋</category>
                <author>آیدا🦋</author>
                <pubDate>Fri, 13 Jan 2023 15:37:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>