<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های MSD</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_77698426</link>
        <description>انیمه می بینم. رمان فانتزی میخونم.مانگا میخونم. لایت ناول میخونم. فیل و سریال میبنم.داستان مینویسم. خلاصه هرکاری جز درس خوندن میکنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:41:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3944413/avatar/RUN6H6.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>MSD</title>
            <link>https://virgool.io/@m_77698426</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دزدهای پرسر و صدا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77698426/%D8%AF%D8%B2%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B1-%D9%88-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-us1z9m5ydk9g</link>
                <description>دزدی کاری بسیار زشت و شنیع است. دزها هم مردمانی پست هستند. به خصوص آنهایی که با سر و صدا وارد می‌شدند.البته این دزدها آن قدر بلند حرف می‌زدند که مرده را هم بیدار می‌کرد. دوست  دارم بگویم که نترسیدم ولی دروغ است. تازگی‌ها کلی کتاب از استفن کینگ خوانده بودم و سرم پر از داستان‌های ترسناک بود. این که خانه ما در یک شهر دور افتاده بود و خانواده‌ام هم خانه نبودند، کمکی به قضیه نمی‌کرد. راستش یک دروغ ریز دیگر را هم همین الان گفتم. دوست داشتم این سر و صدا ها برای دزدها باشد. ولی انگار نبود. مگر اینکه بچه‌های کوچک هم این روزها رو به سرقت آورده باشند. آرام از اتاق زیر شیروانی بیرون آمدم و با قدم هایی نرم پا به راهرو گذاشتم. صد بار به بابا گفتم که خانه‌ای که لوکیشن فیلم برداری جن‌گیر  بوده است را نخر! مگر گوشش بدهکار بود؟! تنها چیز در مغزش، ارزان بودن خانه بود. بیا! حالا من با این ارواح چه کنم؟!در همین افکار بودم که او مقابلم سبز شد. دهانم را باز کردم تا جیغ بزنم ولی صدایی از آن خارج نشد. راستش خوب شد که نتوانستم جیغ بزنم. چون دختر بچه هفت ساله‌ای که مقابلم ایستاده بود، هیچ شباهتی به ارواح نداشت. ولی انگار دختر در افکار من شریک نبود. چنان جیغ بلندی زد که چهار ستون من که هیچ، ستون‌های خانه از بیخ لرزیدند. بعد با تملم سرعت پا به فرار گذاشت. چه بی ادب! شاید نمی‌توانست کسی زیباتر از خودش را تصور کند. چرخیدم تا ظاهر خودم را در آینه بررسی کنم جلل خالق! از کی تا حالا گلویم پاره شده بود؟! </description>
                <category>MSD</category>
                <author>MSD</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 16:42:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ (پارت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77698426/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-ivl5nkrcdy9c</link>
                <description>(هنری)عکس ‌هایی که از صحنه جرم برداشته بودم را به ترتیب ‌های مختلف روی میز می‌چیدم تا شاید چیز جدیدی دستگیرم شود. چیزی که قبلا ندیده باشم ولی ....هیچ!_ فکر می‌کنی خدمتکارها یا نگهبانا همونطور که این دختره میگه چیزی می‌دونن؟نمی‌دانستم چطور لئو بدون اینکه حتی یکبار هم متوجه حضورش شوم نزدیکم می‌شد ولی دیگر از جا پریدن خسته شده بودم. پس نگاهم را روی عکس‌ها نگه داشتم و گفتم:« انگیزه‌های محتمل برای قتل چارلز چارلتون زیاد نیستن. به ارث بردن ثروت زیادش. نابود کردن شرکتش توسط رقبا و انتقام. رایت باهوشه. می‌دونه ما تو یک هفته گذشته روی مورد اول و دوم تمرکز کردیم. بیشتر وقتمون رو هم با بازجویی اعضای خانواده گذروندیم. ولی فعلا که هیچی نداریم. پس یه گزینه دیگه رو امتحان میکنه. کسانی که زندگی‌شون به خاطر چارلتون نابود شده یا کسی رو از دست دادن. اگه کسی راجب کارهای کثیف پیرمرد بدونن، خدمتکارا و نگهباناش هستن.» به خودم آمدم و دیدم مثل همیشه زمان از دستم در رفته و پرحرفی می‌کنم.نگاهم به لبخند پت و پهن لئو افتاد. دوست نداشتم شوخی بعدی‌اش راجب ارتباط اندکم با خانم‌ها را بشنوم. پس ایرپادم را در گوشم گذاشتم و فیلم‌های دوربین مداربسته یک هفته قبل از قتل را پخش کردم. رئیس جدید نکته‌ای را به یادم آورده بود که قبلاً به فکرش افتاده بودم. ولی وقت و حوصله کافی برای بررسی کردنش نداشتم. پس آن را به گوشه‌ای رانده بودم و روی بازجویی‌ها تمرکز کردم. یک قاتل حرفه‌ای آنقدر صبور بود که روزها و شاید هفته‌ها منتظر هدفش بماند. فرض بر محال اگر یکی یا چندتا از خدمتکارهاو نگهبان‌ها را هم خریده باشد که دیگر مثل آب خوردن میتوانست چارلتون را بکشد و بدون اینکه توجه کسی را جلب کند خارج شود. سرعت پخش را سه برابر کردم و چشم‌هایم را مالیدم و برای یک شب بی‌خوابی دیگر آماده شدم.صورت، قد و نحوه راه رفتن تک تک کسانی که از دفترش وارد و خارج می‌شدند را بررسی می‌کردم و در ذهنم ثبت می‌کردم. تعداد زیادی از آنها خدمتکارهای زنی بودند که دفتر را مرتب می‌کردند و برای او غذا می‌بردند. یک ریتم مشخص داشتند و با دقت یک ساعت سوئیسی وظایفشان را انجام می‌دادند. در کل شش نفر به طور مرتب هر روز وارد دفتر چارلز چارلتون می‌شدند و از آن خارج می‌شدند.ساعت شش صبح سارا واتکینز با کلید خودش در را باز می‌کرد و با یک گردگیر، دستمال، شیشه پاک‌کن و یک طی وارد می‌شد. سی دقیقه بعد با همان وسایل خارج می‌شد و در را پشت سرش قفل می‌کرد. نفر بعدی خود چارلز بود. ساعت هفت صبح به همراه یکی از بادیگارهایش (سم راجرز) که کلید داشت، در را باز می‌کرد اول نگهبان یک بررسی کلی از دفتر انجام می‌داد و بعد به چارلتون اجازه ورود می‌داد. نگهبان پشت در منتظر می‌ماند. نفر چهارم خدمتکار زن دیگری بود که صبحانه چارلز را ساعت هفت و نیم به دفتر چارلتون می‌برد. سارا ماس از نگهبان اجازه می‌گرفت و سه ضربه به در میزد. سینی صبحانه را داخل می‌برد و بیست دقیقه بعد سینی خالی را از اتاق بیرون می‌برد. بعد سارا واتکینز ساعت دوازده و سی دقیقه سینی ناهار چارلز را مثل سارا ماس داخل میبرد و سی دقیقه بعد سینی خالی را خارج می‌کرد. نفر پنجمی که هر روز وارد دفتر میشد منشی شخصی چارلتون، الیزابث گِرووِرز، بود. راءس ساعت چهار بعد از ظهر به همراه چند دسته کاغذ وارد دفتر می‌شد و حدوداً یک ساعت را مشغول بحث کردن با کارفرمایش می‌گذراند و از دفتر خارج می‌شد. نفر ششمی که وارد می‌شد امی رابرتسون بود که شام چارلز را ساعت هفت و نیم پیش او می‌برد و نیم ساعت بعد خارج می‌شد. آخرین نفری هم که وارد می‌شد سارا ماس بود. ساعت دوازده شب به همراه یک جاروبرقی وارد می‌شد و نیم ساعت بعد با جاروبرقی و یک کیسه آشغال سیاه خارج می‌شد و در را پشت سرش قفل می‌کرد.تمام خدمتکارها مورد تائید تیم امنیتی و خود چارلتون بودند و هیچ شخص دیگری هر هفت روز قبل از قتل به طور مداوم وارد نشده. هیچ مغایرتی در روتین روزانه خدمتکارها وجود نداشت. نه در روز قتل و نه قبل از آن. جسد هم توسط سارا ماس که طبق برنامه قرار بود آخر شب نظافت اتاق را انجام دهد، کشف شده بود._ همه خدمتکارها هم داستان همدیگه رو راجب اینکه کی و چطور وارد دفتر میشدن رو تائید کردن. به طرز مسخره‌ای بی نقصه. حتی با اینکه قتل تو روز شکرگزاری اتفاق افتاد و یه جشن راه افتاده بود.اول فکر کردم خودم بود که این حرف را زدم. ولی بعد یادم افتاد من یک زن جوان با لحجه مکزیکی نیستم! از جا پریدم و رئیس جدیدم را دیدم که پشت سرم ایستاده. چطور بدون اینکه متوجه بشوم به پشت سرم رسیده بود؟! همانطور که مثل یک احمق نگاهش می‌کردم یکی از لیوان‌های دستش را دستم داد و گفت:« صبح شده. اگه می‌خوای مغزت حداکثر بازدهی رو داشته باشه بهت توصیه میکنم چند ساعت بخوابی.» نگاهم را به لیوان گرم در دستم دادم و از محتوایش تعجب کردم._ شیر با عسل و پسته؟ از کجا همچین چیزی رو آوردی؟!شانه بالا انداخت و گفت:« همیشه یه فلاسک پر با خودم دارم. حدس میزنم در مورد آدمکش به جایی نرسیدی! مگه نه؟!» نفسم را با حرص بیرون دادم و روی صندلی‌ام ولو شدم. «دارم به یه جاهایی میرسم. ولی فکر نکنم حتی بعد از اینکه فهمیدم چطوری این کارو کرده هم بتونیم گیرش بیاریم!» تعداد دفعاتی که یک آدمکش حرفه‌ای دستگیر شده را می‌توانستم با انگشت‌های دستم بشمارم! حتی با اینکه یکی از آنها تحت تعقیب‌ترین فرد اف‌بی‌آی بود و بیش از هفتصد فقره قتل تایید شده از او ثبت شده بود. با صدای بی‌تفاوت رایت از افکارم بیرون آمدم._ شاید تو راست میگی. شاید هم نه. به نظرم بهتره قبل از اینکه بیهوش بشی یه چرت بزنی. قیافت بدجور داغونه.سر تکان دادم و لیوان شیر را یک سره سر کشیدم._ تو نمی‌خوابی؟ رئیس؟!_ میرم همراه اون بچه خوشگل یه بازجویی نه چندان نرم از بادیگارد چارلتون بکنم. دوازده سال مثل یه بچه اردک چسبیده بود به چارلتون. چیزای زیادی میدونه.با اطمینانی حرف میزد که سخت میشد با او مخالفت کرد._ موفق باشی.سری تکان داد و رفت به کارهایش برسد. من هم چشم‌هایم را بستم تا استراحتی به آنها بدهم.</description>
                <category>MSD</category>
                <author>MSD</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 17:18:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ (پارت یک)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77698426/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-yxuhydjhbhta</link>
                <description>(ایزابل)مقابل جمع همکارهایم ایستادم و منتظر شدم تا سرهنگ معرفی‌ام کند. «ایشون سرگرد ایزابل رایت از بخش ویژه هستن و قراره روی پرونده شما نظارت داشته باشن.» هیچکدامشان مشتاق به نظر نمی‌رسید. من هم اگر یک افسر از واحد دیگری را می‌آوردند و می‌گفتند قرار است زیر دست این کار کنید، استقبال چندانی نمی‌کردم. حضور من عملاً اعلام می‌کرد که کارشان را درست انجام نمی‌دهند و نیاز به یک آقا بالاسر دارند. هیچ توهینی بالاتر از این را برای یک افسر FBI نمی‌شد متصور شد. تقصیر من چه بود؟! انگار من خودم خواسته بودم در همچین زمانی منتقل شوم! پس سرم را بالا گرفتم و گفتم:« از دیدارتون خوشحالم. امیدوارم بتونیم به خوبی با هم کار کنیم.» چشم غره‌ای به مسن‌ترین عضو تیم رفتم که اتفاقاً او هم به من چشم غره می‌رفت. با یک نگاه می‌شد تشخیص داد که دوست ندارد از زنی که نصف او هم سن ندارد دستور بگیرد. برای یک ثانیه تمام نگاهم را رویش نگه داشتم تا بالاخره کوتاه آمد و چشم‌هایش را دزدید. سرهنگ جونز که نتوانست جو سنگین دفتر را تحمل کند عذر خودش را خواست و من ماندم و پنج مرد بی‌اعصاب که زیر چشم‌هایشان از بی‌خوابی گود افتاده بود.پروفایل تک تکشان را خوانده بودم ولی دست به کمر زدم و مثل یک بز نگاهشان کردم تا خودشان را معرفی کنند.جوان‌ترین عضو گروه که تیز تر از بقیه بود، منظورم را متوجه شد و گفت:« من سروان هنری اسمیت، مختصص صحنه جرم، هستم. از دیدارت خوشحالم.» دستم را دراز کردم و محکم دستش را فشردم. یک جوان پرشور و با انگیزه بود که مثل من مراتب ترقی را به سرعت طی کرده. به جنسیت یا سن آدم‌ها اهمیت نمی‌داد و یک عملگرای محض بود. از کت و شلوار گران ولی نامرتبش می‌شد حدس زد که از خانواده فقیری نیامده. ناخودآگاه لبخندی به صورتم نشست. با هم کنار می‌آمدیم. «من هم همینطور!»نفر بعدی که خودش را معرفی کرد دو متر قد و صد و بیست کیلوگرم وزن (عضله) داشت. لبخندی روی صورت سختش افتاد که او را ده درصد کمتر ترسناک می‌کرد. «لئوناردو ایوانز، مسئول عملیات میدانی، به تیم خوش اومدی.» اگر طوری دستم را نمی‌گرفت که انگار می‌خواهد بشکندش، می‌گفتم این گرم‌ترین خوش‌آمدگویی بود که در یک هفته اخیر گرفته بودم. خم به ابرو نیاوردم و مثل خودش لبخند زدم. با توجه به فشاری که به دستم می‌آورد کار سختی بود. ده ثانیه تمام طول کشید تا بالاخره آزادم کرد. سومین عضو گروه به همان اندازه که یک مرد می‌توانست با یک مرد دیگر تفاوت داشته باشد، با لئوناردو فرق داشت. حداقل ده سانتی‌متر از منی که صدوهفتاد و هشت سانت بودم کوتاه‌تر بود و پوستش رسماً به استخوانش چسبیده بود. قوز کمرش را با یک کاپشن ضخیم می‌پوشاند و کج راه می‌رفت. علاوه بر اینها خستگی از تمام بدنش می‌بارید و این خستگی را در صدایش هم منتقل می‌کرد. « من مکس ماسک هستم. مسئول اطلاعات و تکنولوژی تیم.» لبخندی از روی دلسوزی زدم و به آرامی دستش را فشردم. هکرها معمولاً پر کار ترین اعضای یک تیم تحقیقاتی هستند و چیزی به اسم استراحت نمی‌شناسند. نگاهم به سمت مرد میان سال و چاقی که با او چشم در چشم شده بودم برگشت. بدون اینکه زحمت بلند شدن از پشت میزش را بکشد گفت:«سروان استیو مونت هستم.» هم زن ستیز بود، هم نژادپرست و هم از جوان‌های نابغه‎ای که کارش را از دستش می‌زدیدند متنفر بود. من، یک زن مکزیکی نابغه بیست و چهار ساله، در هر سه دسته قرار می‌گرفتم. عجب تیمی با هم می‌شدیم!چشم چرخاندم و با لبحند آخرین عضو تیم، یک پسر خوشگل و خوشتیپ رودرو شدم. حاضر بودم قسم بخورم تا آخر هفته پیشنهاد می‌داد تا با هم قرار بگذاریم. همینم کم بود گیر یک زن‌باز پولدار بیوفتم.« منم ادوارد جکسونم! مسئول بازجویی و کلی کارهای دیگه! باعث افتخاره که با شما کار کنم سرگرد رایت!» پاچه خوار هم بود! با اکراه دست دراز کردم و دست دادم. از آنجایی که دیگر کسی برای معرفی کردن نمانده بود سریع سراغ اصل مطلب رفتم. «خب.... کسی می‌تونه خلاصه بگه پرونده چیه و چی داریم؟!» همه زیردست‌هایم ابرو بالا انداختند و مونت خنده بلندی سر داد.« تو حتی پرونده رو نخوندی؟! ببین ما قراره زیردست کی کار کنی...» سریع وسط حرفش پریدم و با نهایت تحکم گفتم:« من همین نیم ساعت پیش به این بخش منتقل شدم. پس نه! هنوز پرونده رو نخوندم. اگر هم مشکلی با کار کردن با من داری توصیه می‌کنم یه نامه برای سرهنگ بنویسی و درخواست تغییر پست بده.» دهانش را بست ولی آن نگاه غضب‌آلودش همچنان پابرجا بود. نادیده‌اش گرفت و به سمت بقیه برگشتم. مشکل من نبود که با وجود این همه سال سابقه نتوانسته ترفیع بگیرد! اسمیت که هیچ‌کدام از بحث‌هایمان به چپش نبود یک گزارش مختصر و مفید راجب قتل اتفاق افتاده ارائه داد.« مقتول یه میلیونر بریتانیایی‌الاصل به اسم چارلز چارلتون بود. هفت و نه ساله. مالک یکی از بزرگترین‌ شرکت‌های وارد کننده تلفن همراه از چین. همسرش مرده. چهار پسر و دو دختر ازش باقی موندن که همشون روز قتل به عمارت چارلتون دعوت شده بودن و تو مهمونی پیرمرد به مناسبت روز شکرگزاری شرکت کرده بودن. پزشکی قانونی زمان قتل رو بین ده تا ده و نیم شب تخمین زده که همه اعضای خانواده اون زمان هنوز تو عمارت بودن. قتل تو دفتر کار پیر مرد اتفاق افتاده که درش از داخل قفل بوده و پنجره‌ها هم از داخل قفل شده بودن. آلت قتل هم یک گلوله 9 میلی‌متری بوده که از یه اسلحه نیمه اتوماتیک با یه صدا خفه کن شلیک شده و مستقیم بین چشم‌های چارلتون که روی صندلی‌اش نشسته بوده فرو رفته. فیلم‌های دوربین‌های مدار بسته نشون میده که هیچ‌کس زمان قتل وارد دفتر نشده و از اون خارج هم نشده. دفتر هیچ راه یا اتاق مخفی نداره و نگهبان‌هایی که بیرون دفترش مستقر بودن هیچ کسی رو ندیدن که از پنجره وارد یا خارج بشه. دوربین‌های خارج عمارت‌ هم هیچ شخص مشکوکی یا کسی که اون شب بیرون باشه رو ثبت نکردن. تمام اعضای خانواده هم شاهد یا شاهدانی دارن که حضورشون رو در اون زمان تایید می‌کنن. با دوربین‌ها هم بررسی کردیم و دیدیم تک تکشون درباره محل حضورشون تو اون زمان راست میگن. این قتل.... عملاً غیر ممکنه!»چشم‌هایم را بستم و صحنه قتل را در ذهنم تصور کردم. «چرا هیچ چیزی راجب صحنه جرم نگفتی؟ آثار باز شدن در بدون کلید هست؟ رد پا؟ پودر نیتروسلولزی که از اسلحه بیرون ریخته چی؟ از چه فاصله‌ای گلوله شلیک شده؟ جسدش کِی و توسط چه کسی کشف شده؟ تو دفتر کار فضای کافی برای اینکه یه نفر تو کمد یا زیر میز مخفی بشه وجود داره؟ شلیک چقدر دقیق بوده؟» اسمیت که یخش آب شده بود گفت:« جواب سوالات به ترتیب میشه. نه. نه. نه. از روی نحوه نشستن چارلتون می‌شد حدس زد از فاصله پنج متری و درست روبروش شلیک شده ولی از لحاظ تئوری از هر فاصله‌ای بین یک تا سی متر می‌تونه باشه. جسد ساعت دوازده شب توسط یکی از خدمتکارها که نگران شده بود کشف شد. بله. بوده. ولی هیچ شاهدی از اینکه کسی مخفیانه بیرون اومده وجود نداشته و شلیک همونطور که گفتم به شدت دقیق بوده.»ایوانز همزمان با افکار من گفت:« کار یه حرفه‌ای بوده. امکان نداره بتونیم پیداش کنیم. برای همین دنبال کسی می‌گشتیم که استخدامش کرده. تنها کسایی که رفع اتهام شدن خواهر و برادر دوقلوی ته تغاری چارلز هستن. به جز اونا..ـ» اسمیت حرفش را تکمیل کرد.« همشون مظنونین احتمالی هستن.» زیر لب گفتم:«حالا این فقط برای اعضای خانواده است. یه آدم پولدار مثل اون کلی دشمن پولدار هم داشته!» سکوت سنگینی فضای اتاق را فرا گرفت. پس برای همین پرونده‌ای که منابع بیشماری داشت، هنوز هم حل نشده باقی مانده بود. به سمت جکسون برگشتم._ تمام بازجویی‌هایی که از اعضای خانواده، خدمتکارها، نگهبان‌ها و آشپزها به عمل اومده را می‌خوام. به خصوص خدمتکارهایی که سالیان زیادی به چارلز چارلتون خدمت کردن.مردک هیز یک لبخند بزرگ تحویلم داد و سر خم کرد. «تا نیم ساعت دیگه روی میزتونه.» نفسم را با حرص بیرون دادم و به سمت ماسک برگشتم._ می‌خوام تمام حساب‌های بانکی خود چارلتون و خدمتکارهای عمارت رو از سه سال پیش برام بیاری.» سه ثانیه تمام نگاهم را رویش نگه تا مطمعن شوم منظورم را فهمیده و پشت میز کار جدیدم نشستم. اوضاع بدجور قمر در عقرب شده بود.</description>
                <category>MSD</category>
                <author>MSD</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 16:26:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبرد با اژدها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77698426/%D9%81%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D8%A7%DA%98%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-tmajnjpyorjf</link>
                <description>《تُف بهش》به معنای واقعی کلمه خونی که درون دهنم جمع شده بود را تف کردم. این یازدهمین بار بود. در عجب بودم کجای داخلی زخمی شده که همچین مقداری از خون را به دهنم می‌ریزد. صدایی از پشت سرم گفت:《اگه به جای فحش دادن وقتت رو صرف جنگیدن میکردی همین الان تموم شده بود.》 شوخی هایش هنوز هم بی مزه بودند. من این وسط چندر غاز هم ارزش نداشتم. از لحاظ قدرت مبارزه عرض میکنم. دوباره نگاهی به هفت هیولا باقی مانده و دلاورانی که با آنها می‌جنگیدند، انداختم. بقیه‌شان را کشته بودیم. فقط این هفت تای لعنتی باقی مانده بودند. از لحاظ تئوری باید خسته می‌شدند ولی ما بودیم که مقابلشان کم آورده بودیم. گرمای شعله های بنفشی که آن اسب آتشین پرتاب می‌کرد را از همین جا حس میکردم. آنطرف نه. گوریل غول پیکر هم نه. با یک مشت هست و نیستم رو پودر می‌کرد. کرو سیاه هم نه. کوچک بود. ولی هرکسی که فکر میکرد، کوچکی نشانه ضعف است احمق به تمام معنا بود. با سرعتی بیشتر از سرعت صوت حرکت می‌کرد و هرچه دم دستش می‌آمد را با آن ناخن های بلندش تکه تکه می‌کرد. هایدرای سه سر بیش از حد سمی بود. ابوالهولمان که جای خود داشت. نمی‌دانستم چه چیزی باعث خشم همچین موجود آرامی شده. ترکیبی درست از قدرت سرعت بود. اولاک هم با آن پشم های سفتش چغر و بد بدن بود. مطمعنا هم نمی‌خواستم حتی با آن یکی نزدیک شوم. همین که فکرش از سرم گذشت سایه ای روی سرم افتاد. شنیده بودم که وقتی موجوداتی قدرتمند حرکت می‌کنند مانا در اطرافشان به لرزه می‌افتد. انگار درست بود. استادم به مراتب قدرتمند بود ولی هیچ وقت سعی در ترساندن اطرافیانش نمی‌کرد. ولی این موجود چرا. حضورش به تنهایی باعث وحشتم می‌شد. تمام موهای بدنم سیخ شدند.چهار ستون بدنم به لرزه افتاد. غرایز حیوانی‌ام به کار افتادند و به یک سمت پریدم. در همان آن آتشی مهیب از بالا سرم نازل شد. سریع مقداری از رطوبت هوا رد گرفتم و سرد کردم. در یک آن منجمد شد و خودم را در گلوله‌ای از یخ حبس کردم. کافی نبود اصلا کافی نبود. از پشت سپر یخی ام می‌توانستم گرمای دهشتناکش را حس کنم. بند بند وجودم از گرما می‌سوخت.کم مانده بود که بیهوش شوم ولی مقاوت کردم.اگر الان بیهوش میشدم. دیگر هرگز چشمانم را باز نمی‌کردم. یخی که ساخته بودم حتی ذوب هم نمی‌شد. در دم بخار می‌شد. من هم پشت سرهم گرمایش را می‌گرفتم و منجمدش می‌کردم. در یک چرخه گرما و سرما گیر افتاده بودم. در نبرد بین دو جادوگر که قدرت متضادی داشتند. آن یکی که مانا بیشتری داشت برنده می‌شد. که خب!معلوم بود من آن نفر نیستم. نسبت مانایی که درون بدن هایمان بود حتی از نسبت بدنمان هم بیشتر بود. مهم تر از آن این بود که حتی نمی‌توانستم از اطراف مانا جذب کنم. مثل سیاه چاله هرچه مانا در محیط بود را در خود می‌بلعید. واقعا کسی می‌توانست همچین موجودی را شکست دهد؟ حتی نتوانستم یک ثانیه دوام بیاورم. پیله یخی ام در هم شکست و منفجر شد. خوشبختانه موج انفجار من را به عقب پرت کرد که چیز خوبی بود. هرچه از آن موجود بیشتر فاصله می‌گرفتم، به نفعم بود. بدنم با شدتی وصف ناشدنی به دیواره کولسئوم برخورد کرد. اگر با جادو خودم را تقویت نمی‌کردم در دم خرد میشدم و می‌مردم‌. چه برسد به اینکه بهوش بمانم. مزه خون را دوباره در دهنم حس کردم. به بالا نگاه کردم و دو چشم سیاه و زیتونی دیدم که مستقیم به من زل زده بودند. به دلیل نامعلومی تصمیم گرفته بود که من دشمنش هستم. 《آخه چرا لعنتی؟!! مگه من چیکارت کردم بیشعور؟! برو دنبال یکی دیگه. اصلا چرا انقدر بی اعصابی؟!میتونیم با صحبت کردن حلش کنیم!!》به پشت سر نگاه کردم و صورت معلم به درد نخورم را دیدم. یک به من مربوط نیست خاصی در نگاهش بود. واقعا؟!! حتی الان؟!! خشمم را با فریادی سرش خالی کردم《یه جوری وای نستا انگار همه اینا تقصیر تو نیست!!بیا حداقل یه کمکی برسون!》جک گفت:《آروم باش ند. با داد زدن مشکلی حل نمی‌شه. اژدها ها موجودات باهوشی هستن. این یکی شاید بچه باشه، ولی باز هم حداقل به اندازه انسان باید باهوش باشه. شاید بشه واقعا با حرف زدن حلش کرد!》نگاهی به لِکیم انداخت تا حرفش را تایید کند. ولی استاد به درنخورمان فقط شانه بالا انداخت《بعید میدونم. این یکی از زمانی که به دنیا اومده دست انسان ها بزرگ شده و توسط اونا شکنجه، اسیر و شست و شوی مغزی داده شده. حتی اگه اونقدرا که شنیدم باهوش باشه، بازم دلش می‌خواد هممون رو بکشه.》اژدها غرشی عمیق و مهیب کشید تا حرفش را تایید کند. به معنای واقعی کلمه وحشت مطلق بود. اگر بچه‌اش این بود پس بالغش چقدر ترسناک و قدرتمند می‌شد؟ حتی نمی‌خواستم به همچین سناریویی فکر کنم. همین یکی برای هفت پشتم بس بود. آتش قرمزی که از دهانش بیرون می‌زد نمی‌گذاشت نزدیکش شویم. حتی بدن سی متری‌اش به خودی خود سلاحی مرگبار بود. آن پنجه ها و دندان های تیز! آن دمی که پر از نیزه های یک متری بود! بد تر از همه فلس هایش بودند. فلس های سیاهش به طرز مزحکی محکم بودند. بعید می‌دانستم حتی موشک های هایپر سونیک هم بتوانند رویش خراشی ایجاد کنند. (البته اگر همچین سلاحی اینجا پیدا می‌شد.) با یاد آوری زمین آهی از تاسف کشیدم. دلم برای سیاره آرام و عزیزم که هیولا ها از آن بیرون نمی‌آیند تنگ شده بود. فقط برای یک لحظه حواسم پرت شده بود. فقط یک لحظه! در همان لحظه فاصله ۵۰ متری که بینمان بود را طی کرده و آرواره های عظیمش را درست مقابلم باز کرد. منظره دهشتناکی بود. چندیدن ردیف دندان تیز و سیاه که هرکدام از من بزرگتر بودند و زبانی دوشاخه که در هرثانیه چندین بار بیرون می‌آمد، چنان منظره ای ساخته بود که زانوهایم سست شدند. زمان برایم آهسته شد. فقط می‌توانستم تماشا کنم که اژدهای سیاه چطور من را می‌بلعد. ناامیدی محض بود که درونم باقی مانده بود. مرگ مثل سایه‌ام درست بغلم ایستاده بود. عجل معلق را درست بالاسرم احساس می‌کردم. همین که اشهدم را می‌خواندم، چیز عجیبی حس کردم. دقیقا نمی‌دانستم که چیست ولی چیز عجیبی بود. یک آن چشمانم به چشمان اژدها افتاد. ترس را در چشمانش دیدم. از چه ترسیده بود؟ نمی‌دانستم. فقط می‌دانستم که هرچه که بود بدتر از اژدها بود. یک لحظه در دهان اژدها بودم و لحظه بعد چسبیده بودم به دیوار. دردی که در قفسه سینه‌ام می‌پیچید گواه این بود که با ضربه‌ای به دیواره کلسوئوم پرتاب شده‌ام. دوباره و این بار شدید تر از قبل. دردش شدیدتر از هر چیزی بود که تا حالا حس کرده بودم. مطمئن بودم که حداقل سه دنده شکسته دارم و چند عوض داخلی‌ام خونریزی کرده‌اند. می‌خواستم همانجا دراز بکشم و بیهوش شوم ولی مقاوت کردم. نگاهی به اژدها و لکیم که به همدیگر چشم غره می‌رفتند. نشان می‌داد که حداقل صد متری پرتاب شده‌ام. لکیم بود؟ شاید. شاید هم نه. لکیم نه قدرت و نه انگیزه کافی برای نجات دادن من نداشت. پس چه کسی بود؟ نمی‌دانستم. امروز چیز هایی که نمی‌دانستم مرتبا افزایش میافت. چشم هایم تار می‌دیدند و گوش هایم زنگ می‌زدند. پس بو کردم. بوی خون که طبیعتا به مشامم می‌رسید. رسما در دریایی از خون ایستاده بودم. تمام کف کولسئوم از خون هیولا ها و انسان ها به ضخامت پنج سانت پر شده بود. بوی گوشت کباب شده و مو های سوخته هم می‌شنیدم. چند نفر امروز مرده بودند؟ ده هزار نفر؟بیست هزار؟ حتی تصورش هم برایم سخت بود.سر تکان دادم و افکار مزاحم را دور کردم. با کمی تمرکز، از ورا زنگ گوشم صدای نبرد را شنیدم. صدای فریاد هایی از درد و وحشت. صدای غرش ها و زوزه های حیوانی و بعد.... هیچ. همه جا در سکوت فرو رفت. خیلی دوست دارم که با جزئیات توصیفش کنم. ولی نمیتوانم. خودم هم چیز خاصی ندیدم. تنها چیز قابل توصیفی که درک کردم نور بود. نور بسیار شدیدی تمام میدان نبرد را در بر گرفت. درست ترش این است که بگویم ستون های عظیمی از نور از آسمان نازل شدند. رعد و برق نبود. آتش هم نبود. نور خالص بود. شییه لیزر هایی بود که در فیلم های علمی_تخیلی دیده بودم. ولی سبز، قرمز، یا بنفش نبود. سفید بود. سفید خالص. آنقدر سفید که هر رنگ دیگری در دنیا مقابلش کدر می‌نمود. مهم تر از همه ساکت بود. حتی کوچکترین صدایی ایجاد نکرد. به جسد هفت هیولای باقی مانده نگاه کردم. همه آنها از دم جزغاله شده بودند. به جز اژدها. هنوز هم صلابت خاصی داشت. حتی با اینکه فلس هایش ذوب شده و سرش یه بدنش وصل نبود باز هم شکوه مند بود. ولی نه به اندازه او. سرم را به سمت آسمان گرفتم و دیدمش. در ارتفاع چند صد متری زمین ایستاده بود. موها سفیدش درمیان باد شدیدی که از شمال می‌وزید، تاب می‌خورد. یاد اولین باری که دیدمش افتادم. زمانی که هیچ از دنیا نمی‌دانستم. آن زمان با وحشت نگاهش می‌کردم. با وحشتی که نشان از حماقت خودم بود. امروز با اطمینان. اطمینانی که فقط‌ قوی ترین جادوگر دنیا می‌توانست آن را تثبیت کند. مثل قهرمانی بود که درست در بهترین و مهم ترین زمان ممکن سر می‌رسد. در واقع از این زاویه که من می‌دیدم.... :《فرشته مرگ》کسی از پشت سر لقبش را به زبان آورد. واقعا که لقب شایسته بود. حالا که او اینجا بود، همه چیز مرتب بود. روی زمین ولو شدم و به خستگی‌ اجازه دادم که بدنم را پایین بکشد. می‌دانستم که این بار جایم کنار او امن است. چشمانم را بستم و بیهوش شدم.</description>
                <category>MSD</category>
                <author>MSD</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 15:46:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لُرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77698426/%D9%84%D9%8F%D8%B1%D8%AF-jxhscblhd5qf</link>
                <description>چطور توصیفش کنم؟ حسی که آن لحظه به بند بند وجود افتاد چیزی ورا ترس بود. فرض کنید زیر تخت سنگ عظیمی ایستاده‌اید که همین یک لحظه پیش صدای تکان خوذدنش را شنیده‌اید. نه! مثال خوبی نبود. یک سونامی را در نظر بگیرید مقابل بزرگترین‌ترین موجی که در عمرتان دیده‌اید ایستاده‌اید و قدرت ویرانگرش را در استخوان‌هایتان حس می‌کنید...باز هم نه! بگذارید مثالی بزنم که به واقعیت نزدیک‌تر باشد. بیایید موقعیتی را متصور شویم که ماه رویتان سقوط می‌کند. لحظه‌ای که تمام دیدتان توسط آن کره عظیم مخدوش می‌شود و می‌دانید خواخید مرد...آن لحظه! همان لحظه برای مدتی زمان برایتان کند می‌گذرد و انگار دنیا آهسته شده باشد، به مرگ خود نگاه می‌کنید. وقتی لُرد مقابلم ایستاد همچین حسی داشتم. لرد..... قدرت مطلق بود. تک تک غرایزم سرم فریاد می‌کشیدند که مقابل موجودیتی به مراتب خطرناک تر از خودم به سوراخی پناه ببرم و بقیه عمرم را آنجا با کابوس بگذرانم. همیشه در تعجب بودم که چرا که در مناطق پیشرفته او را به عنوان خدا می‌‌پرستیدند. به جوابم رسیدم. بیش از حد قدرتمند بود. بقیه موجودات دنیا مقابل او حشرات ریزی بودند که گهگاهی وقتی خودش حوصله‌اش سر می‌رفت اجازه می‌داد گازش بگیرم. قطع به یقین احمق هم نبود. لرد دو هزار سال بر تخت پادشاهی جهان تکیه زده بود و تا الان که در حفظش موفق عمل کرده بود. همچین شخصی علاوه بر قدرت فوق‌العاده به سیاست‌های ثابت و موفق هم نیاز داشت. به هر حال....وقتی با قدم‌های استوار نزدیک شد ناخودآگاه مقابلش زانو زدم و سرم را پایین گرفتم. بدنم خوش می‌دانست اینجا رئیس کیست و چکار باید بکند. حداقل خیالم راحت شد که بقیه اعضای شورا هم مثل من مجبور به زانو زدن شده بودند. علاوه بر این....جرعت نداشتم به چشمانش نگاه کنم. تنها چیزی که از آن زاویه می‌توانستم ببینم قد نسبتاً کوتاه و موهای سفید بلندش بود. چطور می‌توانستیم مقابلش بایستیم؟! چطور می‌توانستیم فکر کنیم که می‌توانیم مقابلش بایستیم؟! مقاومت از همان اول هم محکوم به نابودی بود! هیچ راهی وجود نداشت که قادر مطلق را کشت! تمام آن نقشه‌ها، تاک تیک‌ها، تمرین‌ها....مقابل او از هم می‌پاشیدند و معنایشان را از دست می‌دادند. آب دهانم را قورت دادم و نگاه سنگین پدربزرگم را رویم احساس می‌کردم. فهمیده بود عضو مقاوتم؟ می‌توانست ذهنم را بخواند؟ بعید نبود که بتواند. بعد از یک دقیقه سکوت بالاخره با صدایی جوان‌تر از چیزی که انتظارش را داشتم گفت:«کار خوبی کردی به چشمام نگاه نکردی پسر. اشخاص خیلی کمی بعد از اینکه این کار رو کردن عقلشون را از دست ندادن.»بدون این که حرف دیگری بزند به سمت سریرش رفت و روی آن تکیه زد. نفسم را با احتیاط خارج کردم زنده ماندنم را با لبخندی جشن گرفتم.</description>
                <category>MSD</category>
                <author>MSD</author>
                <pubDate>Sun, 16 Nov 2025 21:02:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشت خونین: اطلاعیه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77698426/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%87-nfdhotu2i3mz</link>
                <description>سلام خدمت دوستان عزیزی که دارن این رمان رو می‌خونن. از اونجایی که وقتی متن رو از پی‌دی‌اف انتفال میدم به سایت غلط های املایی و نگارشی زیادی توش پیش میاد، پس لطفا ادامه رمان رو از کانال تلگرامی بنده دنبال کنید.) اونجا درست و حسابی دسته بندی کردم(https://t.me/thebloodydestinyا</description>
                <category>MSD</category>
                <author>MSD</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jun 2025 18:29:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشت خونین: چپتر هجدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77698426/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%BE%D8%AA%D8%B1-%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87%D9%85-kwyuwtfpbz0w</link>
                <description>عکس اول یکجور عتیقه باستانی به نظر م یرسید . کر های طالیی رنگ که حکاکی هایش اصالً رنگ و رو رفته نبود. عکس دوم مربوط به مردی پنجاه ساله چاق. شیک پوش و عصا به دست بود که از قیاف هاش کلمه مافیا  می‌بارید . عکس های سوم و چهارم خانه های لوکس و مجللی را نشان م یدادند که بعید م یدانستم در این شهر خراب  شده باشند .  _چرا حس م یکنم این یاروئه رئیس تمام مافیا های شهره ؟   _چون واقعا اینطور هست! اگه اون کاغذا رو میخوندی الزم نبود الان نفسم رو حروم کنم. جک اندسرون  رئیس مام گروه های مافیایی، قاچاق کننده اسلحه، اعضای بدن و مواد مخدر و در کل رئیس تمام خلافکارهای بوستون. تنها فردیه که تو این شهر میتونه  با من دربیوفته . کارش به جایی که کشیده که شهردار بوستون تو چنگشه. به شدت باهوش، پرنفوذ، قدرتمند و طمع  کاره و متاسفانه هیچ‌وقت هیچ مدرکی از خلاف هاش به جا نذاشته.  _هاه! پس این پیرمرده پدرخوانده شهره! ولی چیزی که بیشتر آن توجهم را جلب کرد، کلمه بوستون بود. عجب ! فکر میکردم اینجا نیویورک باشد ! «؟ قراره دقیقاً چ هجور ی عتیقه رو بدزدم »: گفتم   _به من مربوط نیست! خودت باید یه فکری به حالش بکنی! فکر کنم صدایم را شنید . ولی جوابی نداد. مقابل جایی « . گفتنش راحت تر از انجام دادنشه »: زیرلب زمزمه  کردم  که به نظر حمام عمومی  یرسید، توقف کردیم. مردی قلچماق ورودی را مسد ود کرده که نشان م یداد اینجا  برو تو. یه دور حسابی خودت رو بشور بیا. من این بیرون »: حمام هم پولی است.دیوید بدون توجه به قلچماق  گفت  یک شلوار جین و یک تیشرت نارنجی تحویلم داد. خواستم رد کنم. «. منتظرم. لباس هاتم بنداز دور. اینا رو  بپوش  ولی چیزی که پوشیده بودم، حتی نم یتوانست لباس تلقی شود. پس مهربان یاش را قبول کردم و وارد حمام شدم. مرد گنده بعد از دیدن دیوید مثل سرباز ها خبر دار ایستاد.  بعد  از استفاده از دو بسته شامپو، سه بسته صابون و مقدار قابل توجهی آب داغ، سرانجام حس کرده تمیز شد هام.  لباس  هایی که دیوید تهیه کرده بود را پوشیدم و بیرون آمدم. سعی کردم به زخم های قدیمی که معلوم نبود چطور  به  وجود آمد هان د توجه نکنم. برای اولین بار حس زنده بودن. _خوبه. هنوز چند جای دیگه هست که باید بهشون سر بزنیم. پس بجنب. به سمت کوچه های خلوت تر رفتیم. دیوید مقابل مغازه ای که کم نور متوقف شد و داخل رفت. من هم که  کار دیگری نداشتم، وارد شدم. بادیگارد ها بیرون منتظر ماندند .  _این پسره ادوارد اسمیته. میخوام وقتی از اینجا در میاد تبدیل به یه جنتلمن متشخص بشه . من را به به زنی میانسال، قدبلند و عصا قورت داد ه معرف ی کرد که استایلی شبیه اشراف زاده های دوران  رونسانس داشت. موهای خاکستریاش را گوج های باالی سر ش بسته بود. صاف ایستاده و بود و من را از باالی  عینک بیض یاش بررسی م یکرد. حاضر بودم قسم بخورم معلم ادبیات است و اسمش مادام رُز یا رُزِتا، یا رُزِلین  یا چیزی شبیه این بود. شاید هم هندسه. راستش قیاف هاش میخورد که عالوه بر معلم، مدیر مدرسه هم  باشد .  .«ایشون مادام رزتا هستن و قراره رو به راهت کنن. باهاشون با احترام رفتار کن »: دیوید رو به من کرد و  گفت  در دم همه پشم هایم ریخت. واقعا اسمش مادام رزتا بود. تصادف بود؟ بخشی از خاطراتم برگشته بود ؟زندهزندابودن کردم </description>
                <category>MSD</category>
                <author>MSD</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 16:26:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشت خونین: چپتر هفدهم(شروع فصل سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77698426/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%BE%D8%AA%D8%B1-%D9%87%D9%81%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%B3%D9%88%D9%85-a5lmcaf2awxc</link>
                <description>خواب دیده بودم. وقتی که صبح با صدای کوبیده شدن در بلند شدم، این را م یدانستم. ولی محتوای خوابم را  به  یاد نداشتم. خواب هایم برایم خیلی مهم بودند . شنیده بودم که مغز انسان خواب ها را با استفاد از خاطرات م  یسازد. پس امیدوار بودم خواب هایم قسمتی از خاطرات از دست رفت هام را به من نشان دهند . ولی اینکه خوابم  یادم نیاید  را حساب نکرده بودم. لعنت به این ذهن قراض ه! تق تق تق! دوباره صدای در زدن. هرکسی که بود، اعصاب  نداشت! خب! من هم نداشتم!  _هوشششه! چته؟! اومدم دیگه! هرچی عصبانیت داشت را در صدایم ریختم و در را باز کردم. دیوید بود. مثل همیشه دوتا از نگهبان هایش  پشتش راه م یرفتند .  _علیکم السالم! محض اطالعت االن لنگ ظهره! گفته بودم با چند تا از دوستام آشنات میکنم. امروز باید به  خیلی از کارامون برسیم. دنبالم بیا. واقعا ظهر شده بود؟ هیچ راهی برای فهمیدنش نداشتم. زیرزمین بودیم و ساعت هم نداشتم. آخرین ساعتی که  دیده بودم برای ل پتاپ بود که ساعت یازده شب تحویلش دادم.  _همینجوری؟! همه چیز رو تو راه برات آماده م یکنم. البته بعید م یدونم اونجا لباس »: نگاهی اجمالی به سرو رویم انداخت  و گفت  « دیگ های داشته باشی! یا دوش . یا دستشویی. یا سشوار. یا هرچیزی دیگ های! کاغذایی که بهت دادم رو  خوندی ؟ . «آره »: راستش وقت نکرده بودم بخوانمشان. قصد داشتم امروز صبح شروع کنم. پس دروغ گفتم  برای یک ثانیه تمام به چشم هایم خیره شد . یک خر خودتی خاصی در نگاهش بود که نادیده گرفتم. چند  قطعه  عکس چاپ شده از جیبش درآورد و دستم داد.  _اولی عکس جنسیه که باید بدزدی. نپرس چیه. چون منم نم یدونم. و تو هم الزم نیست بدونی. دومی عکس کسیه که جنس دستشه. سومی و چهارمی عکس مخف یگاه های احتمالی اونان. هرچند در مورد هیچکدوم  مطمئن نیستیم که جنس اونجا باشه</description>
                <category>MSD</category>
                <author>MSD</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jun 2025 18:59:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشت خونین: چپتر شانزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77698426/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%BE%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-w2tjbjqqh7ax</link>
                <description>سارا _ چرا اینقدر دیر تماس گرفتی؟_ سرم شلوغ بود. از اون گذشته، مگه نمی دونی تو میدون جنگ اکثر وسایل الکترونیکی بی مصرف می شن؟ مجبور شدم مصافت زیادی رو دور شم تا گوشی امکار کنه _ هععی. چی بگم بهت؟ همیشه یه بهونه تو آستینت نگه می داری._ اینبار نه. یه اتفاق هیجان انگیزافتاد که سرم شلوغ شد._ مثلِ؟ _ به جونز بگو یه موش آزمایشگاهی جدید براش پیدا کردم._ اسیر گرفتی؟! _ بگی نگی. راستش خودش با پای خودش اومد پیشم. _ داری چه شعری تالوت می کنی؟! از اول شروع کن ببینم!_ قضیه اش مفصله. وقتی رسیدم توضیح می دم. _ همین. االن. توضیح. بده. وگرنه گزارشت رو به باالدستی ها می دم که می خواستی فرار کنی! _ باشه بابا! چراانقدر جوش میخوری؟ دختره پیغام آورده. _ پیغام بر؟ مگه تو چه عصری زندگی می کنیم؟ صبر کن! گفتی دختر؟ خوشگله؟ _ ببخشیدا! االن حتی بین کشور ها تو زمین هم برای انتقال پیام های سیاسی مهم یه نفر رو می فرستن. و در مورد سوال دومت، بله خوشگله. _ خودشه! عمرا بذارم دست جونز بهش برسه. مال خودمه! حاال چه پیغامی آورده؟ تسلیم بشید یا همتون رو می کشیم؟_ تو اون مورد باید از باالدستی ها اجازه بگیری. راستش پیغامش یه دعوت برای مذاکره آتش بس و صلح بود. _ تقریباً. خودشکه اینطور میگفت. یه چیز مکعبی طالیی هم داشت که از قیافش داد می زد} نشان سلطنتی{  _ همچین چیزی تا حاال سابقه نداشته.  _ می دونم.  _ مطمئنی نباید همچین کسی رو با نهایت احترام دعوت کنی؟  _ پیغامش رو رسوند. زمان و مکان اون مذاکره رو از زیر زبونش کشیدم بیرون. پس دیگه به درد نمی خوره. هربار  که قاصد می فرستادیم کشته می شدن. پس اونا هم نباید انتظار داشته باشن قاصدشون زنده برگرده.  _ یه جورایی خشنه!  _ تو دنیای خشنی زندگی میکنیم! مطمئنم خودشون هم انتظار ندارن زنده برش گردونیم.  _ گرفتم. از اون مهم تر، گفتی خوشگله؟ توصیفش کن! _ نسبت به سنش یکم قدبلنده. البته به معیار آسیمی. حدوداً چهارده ساله. قد صدوهفتاد و پنج. موی سیاه بلند.  چشم های قهوه ای درشت. پوست روشن. چونه کشیده. در کل بیشتر ناز و بانمکه.  _ گفتی چهارده ساله؟ نه! به دردم نمی خوره! من به دخترا زیر سن قانونی عالقه ندارم. بدش به همون جونز.  _ جدی؟ پس این پیامک هایی که دم به دیقه بهم می فرستی چین؟!  _ تو فرق داری بابا! اوالً! هیفده سالت شده. دوماً! دارم باهات شوخی میکنم نمک به حروم!  _ باشه! حق با توعه. تو آب رود من آب جوی!  _ البته!  _ بگذریم. از اون مسئله چه خبر؟ حل شد؟  _ کدوم مسئله؟  _ چقدر خنگی تو! همون چیزی که دزدی شده بود دیگه!  _ آهان! اون! نه. هنوز نتونستیم پسش بگیریم.  _ قرار نیست خوشحال بشه_ کی؟ عوضی قربان؟ نگران نباش. قبل از اینکه چیزی به گوشش برسه پسش میگیریم. به مونت سپردم کارا رو  به راه کنه.  _ مواظب باش چطور صداش میکنی! مونت دیگه کیه؟  _ بیخیال! همه به جزتو پشت سرش اینجور صداش میکنن. حافظه تو هم مشکل پیدا کرده ها! دیوید مونت دیگه.  پسر خوشگله؟! رئیس زیرزمین؟! یادت نیومد؟  _ اون؟! مسئله به این مهمی رو به همچین آدمی سپردی؟! لعنت به جد و آبادت اِستیو!  _ حرص نخور بابا! دیوید کارراه بندازه. تا حاال که ناامیدم نکرده. مطمئنم از پسش برمیاد. _ وای به حالت اگه گند بزنه! همه چی رو از چشم تو می بینم!  _ نگران نباش. همه چه تحت مسئولیت منه.  _ ببینیم و تعریف کنیم! حرف دیگه ای داری یا فقط منو به محض تنوع رو خط نگه داشتی؟ _ چه خشن! راستش دارم.  _ دِ بنال دیگه!  _ پسری به اسم مایکل اسمیت می شناسی؟ قد: صدو شصت. مو: معجد سیاه. چشم: آبی. و طبق گفته ها خوشتیپ!  _..... نه.  _ مطمئنی؟  _آره.  _ آخه فایمیلیش با تو یکیه.  _ این روزا اسمیت از در و دیوار این شهر می ریزه.  _ بااااااشه!  _ خدافظ. منم باید این دخترو قبل از اینکه به هوش بیاد برسونم دست جونز.  _ با اینکه نمی شناختمش، از دست دادن یه زیبا رو قلبم رو به درد میاره._ دختر خوبی بود. پاک و خوش قلب. حیف شد. _ خدایش بیامرزد.  _ اینجوری نگو! شاید جونز دلش به حالش سوخت و زنده گذاشتش! _ به نظرت همچین چیزی ممکنه؟!  _ راستش نه.  _ پس خدا انشاالهلل قرین رحمت خودش قرارش بده.  _ آمین !_ .........! مطمئنی؟</description>
                <category>MSD</category>
                <author>MSD</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jun 2025 19:13:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشت خونین: چپتر پانزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77698426/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%BE%D8%AA%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-ywcu5jnfgv5b</link>
                <description>از زمان شروع جنگ حتی یکبار حرفی از پایان آن از طرف امپراطور زده نشده بود. تمام پیشنهاداتی که زمینی  ها داده بودند را رد و قاصدان را اعدام کرده بود. همین چیزها بود که باعث شد زمینی ها به ما شیطان بگویند.  ماه ها رای زنی، مذاکره، تهدید و خواهش و التماس از طرف استاد باالخره جواب داد و دِراچیر باالخره حاضربه  مذاکره شد. همچین خبری را معموال با کلی تشریفات و هیاهو اعالم می کنند. ولی این بار ترجیح داده شد تا به  طور مخفیانه و توسط یک نفر پیغام به باالترین مقام نظامی ایاالت متحده برسد. _ پیغام رو برای ژنرال اِسمیت می برم.  در مورد اینکه چرا من انتخاب شده بودم هم، حدس و گمان های زیادی می زدم. یکی از آن ها این بود که  دست پرورده استاد بودم و میتوانستم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم. دلیل دیگر هم باز به استاد لرچه مربوط  می شد. از آنجایی که من تحت حمایت یکی از قدرتمندترین جادوگران امپراطورب بودم، ائتالف هایی که مخالف  صلح بودند نمیتوانستند به این سادگی ها دست رویم بلند کنند. البته ما برای اطمینان قضیه را مخفیانه نگه  داشتیم تا مزاحم مذاکرات نشوند.  همینکه کار خرد کردن چیز سفید را تمام کردم و خواستم بخورمش؛ صدایی مانعم شد.  _ وایستا!   از گوشه چشم نگاهی به دختر انداختم. نمیشد از روی چهرهاش احساساتش را بخوانم. مخلوطی از احساسات  مختلف روی صورتش نمایان شدند. گفت :» اون قرص رو نخور! بیا اینو بخور. این یکی بهتر عمل می کنه.«   پودر سفید را زمین ریختم و دومی را گرفتم. و در حین اینکه قورتش می دادم، تمام تالشم را کردم تا دستهایم  نلرزند. _ پس اونقدرا هم احمق نیستی که به یه پیام آور صلح سم بخورونی!   چهره اش درهم رفت.  _ پس فهمیدی! چرا زودتر چیزی نگفتی؟ چرا اگه فهمیدی اولی سم بود، دومی رو خوردی؟   شانه باال انداختم و گفتم: »منو واقعا خر فرض کردی؟ شاید کم خونی داشته باشم و حواسم تیز نباشه ولی  انصافاً با این کاری که تو کردی هرکسی می فهمید! درمورد اینکه چرا چیزی بگم اصل اعتماد! تو مذاکره به همدیگه اعتماد می کنیم که هیچکدوم از طرف دیگری آسیب نمی بینیم. تو که  نمیخواستی منو مسموم کنی؟ مگه نه؟«   چشم هایم را تنگ کردم تا منظورم را بهتر متوجه شود. _ نه. البته که نه! همچین عمل شنیئی به ذهنم هم نمی رسه! _ خوبه.منم نمی خوام دوستی کوتاهمون اینجا تموم شه. راستش نفهمیدم شنیع یعنی چی.   لبخندی زد و حالت صورتش نرم شد  _ یعنی زشت. ناپسند. نا متناسب. بستگی به جمله می تونه همه این معنی ها رو بده.   حدسش را می زدم. سری تکان دادم و از جایم بلند شدم. چشم های دخنر از حدقه درآمده بودند. حتما فکر  می کرد حاال حاال ها بلند نمیشوم. اما مجال ندادم سوال کند. به رسم زمینی ها دست راستم را جلو بردم و خوئم  را معرفی کردم.  _ نظرت چیه از اول شروع کنیم؟ من سالِرتم. پیغام آور امپراطور آفتاب و شما؟   برای لحظه ای تعلل کرد. فقط یک لحظه و بعد با هم دست دادیم.  _ من سارام. سارا اسمیت. ستوان اول ارتش ایاالت متحده. از مالقات باهات خوشحالم.  _ اِسمیت؟ احیاناً ارتباطی با مایکل اسمیت نداری؟   تا جایی که یادم می آمد اسم دوم در انگلیسی برای خانواده بود. یعنی اعضا یک خانواده اسم دوم مشترکی  دارند. دستش را در هوا تکان داد تا نظریه ام را رد کند. _ نه بابا! منو چه به اون یارو! این روزا اگه سنگ تو خیابون بندازی می خوره به یه اسمیت. کال اسمیت ها تو این  کشور زیادن.   لبخند زدم. امروز چیزهای جدید زیادی یادگرفته بودم. سارا پیشنهاد داد که وزنم را روی او بیاندازم تا راحت  تر راه بروم. من خودم مشکلی نداشتم ولی رد کردنش بیادبانه بود. پس قبول کردم. کمی درباره مذاکرات و  جزئیات آن باهم صحبت کردیم. همین مکالمه، شروع و پایان دوستی نه چندان خوش آیندم با سارا اسمیت بود.  به محض اینکه پایمان را از تانک بیرون گذاشتیم، سرگیجه ام شدیتر شد و بیهوش شدم.نگفتم و چرا دومی رو خوردم هم بذار</description>
                <category>MSD</category>
                <author>MSD</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jun 2025 18:43:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشت خونین: چپتر چهاردهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77698426/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%BE%D8%AA%D8%B1-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-w1k251cy3r5j</link>
                <description>وضعیت پایم بدتر از چیزی بود که فکرش را می کردم. گلوله مهلک از تر آن بود که درباره اش شنیده بودم.  بعداز اینکه وارد بدنم شده بود باز شد و چندین ترکش را مجزا را به هرطرف شلیک کرده بود. پای راستم عمال به   فنا رفت. جراحی را شروع کنم. گلوله و ترکش ها را یکی یکی و با حوصله درآوردم و کناری انداختم. حواسم بود  که هر نیم تنیم یکبار فحش جدیدی را که به ذهنم می امد را به زبان بیاورم. به چه کسی فحش می دادم؟ به خودم  که بی دقتی کرده بودم. به این دنیا که انقدر خشن بود. و به آن سرباز که گلوله را شلیک کرده بود. نیم نگاهی به  زندانی بیهوشم انداختم. تمام چیز هایی که ممکن به عنوان سالح استفاده کند را برداشته بودم، پس دلیلی  نمیدیدم که دست و پاهایش را ببندم. هیکل چندان درشتی هم نداشت. در واقع نسبت به اکثر زمینی ها کوتاه  تر بود. انسان های زمینی درکل نسبت به ما مردمان کوتاه تری بودند. می توانستم دلیلش را حدس بزنم. این جاذبه  مضخرف. جاذبه زمین بیشتر از آسیم بود. راه رفتن در زمین مثل این بودکه به تمام بدن خودت وزنه وصل کنی  و حرکت کنی. عذاب آور و غیر قابل تحمل بود. از وقتی به زمین آمده بود حدود یک ماه )زمینی( می گذشت ولی  هنوز به آن عادت نکرده بودم. افکار مزاحم را کنار گذاشتم و تمرکزم را روی زخمم معطوف کردم   خیلی خوب می شد که یکی از خواهران سرخ نزدیکم بود ولی بعید می دانستم حتی یکی از آن ها به زمین آمده  باشد. سیاست کلیشان این بود که در هیچ جنگی طرف هیچ کشوری را نگیرند. دوباره لعنت فرستادم و به کارم  مشغول شدم. خونم را به جوش آوردم تا عفونت نکند و سفتش کردم تا خون بیشتری از دست ندهم. همین جایش  هم بیش از حد از خونریزی کرده بودم. درد تنها چیزی بود که مانع از بیهوش شدنم می شد. آهی کشیدم و روی  کف تانک ولو شدم.  _ درد میکنه. نه؟   صدا از بغلم می آمد. به هوش آمده بود. آن هم در بدترین زمان ممکن. انرژی کافی نداشتم تا حتی بلند شوم،  چه برسد به اینکه دوباره بی هوشش کنم. پس گذاشتم حرف بزند. وایستا! _ االن ناسی حرف زدی؟ می تونی به زبون ما حرف بزنی؟   زن که هنوز دراز کشیده بود، شانه باال انداخت. _ اکثر افسرهای ارشد ارتش متحد می تونن. این شمایید که انگلیسی یاد نمی گیرید.   سوت بلندی کشیدم و گفتم: » پس تو باید یه آدم کله گنده باشی.« عمدا زبانم را به انگلیسی تغییر دادم تا  نشان دهم که من هم از این کارها بلدم. سرش را به سمتم چرخاندو از آنجایی که کنار هم دراز کشیده بودیم، درست مقابل صورتش درست مقابل  صورتم ایستاد. جوان تر از چیزی بود که فکرش را می کردم. چند سال از استاد کوچک تر بود. تقریبا همسن  جَکرُوس. تازه به بزرگسالی رسیده بود. مثل اکثر آمریکایی ها موهای طالیی و چشمهای آبی آسمانی داشت.  می شد گفت خوشگل بود ولی نه به اندازه من. با چشم های گرد شده نگاهم می کرد.  _ فکر می کردم شما ها عمدا زبان ما رو یاد نمی گیرید تا خودتونو برتر نشون بدین!   زیر لب غرولندی کردم که امیدوار بودم نشنود. درست حدس زده بود. دلیل اصلی اینکه امپراطور یادگیری  انگلیسی را ممنوع کرده بود هم تقریبا به این موضوع مربوط بود. من هم به لطف استاد لرچه یادگرفته بودم.  _ اینجوریا هم نیست. بعضیامون بلدیم.  _ حاال با چه زبونی با هم حرف بزنیم؟   می خواستم بگویم که ناس. چون با آن راحت تر بودم. ولی یادم افتاد باید تمرین کنم.گفتم:» انگلیسی. باید  یکم روش مسلط تر بشم.«  _ هرجور راحتی   حرکتی کرد تا بدنش را از روی زمین بلند کند که اخطار دادم: » بهتره کار احمقانه ای نکنی. برای کشتنت به  بدنم نیازی ندارم« چشم غره رفتم تا منظورم را بهتر برسانم ولی مثل اینکه اثر نکرد. پشتش را به دیوار آهنی تکیه  داد؛ دست هایش را زیر بغلش زد؛ یکی از ابروهایش را باال داد و گفت:» اصل گفت وگو وقتی انجام میگیره که  هردوطرف به طرف دیگری اعتماد داشته باشن که در زمان مذاکره آسیبی بهشون وارد نمیشه. منم فرض رو بر  همین اساس گذاشتم. انتظار هم دارم که تو هم اینجوری باشی.« _ این اصل وقتی که یکی از طرفین در موضع ضعف باشه کاربرد نداره. تو به من آسیب نمیزنی چون نمی تونی.  االن وضعمون اینجوریه.   کمی سرش را به جلو خم کردو پرسید:» باشه اصالً ولش کن. چرا منو نکشتی؟«   چشم هایم را کج کردم تا با چشمهایش برخورد نکنم.  _ چون نمی خواستم.  _ تو مگه سرباز نیستی؟ بهت نگفتن موقع دیدن دشمنی بکشیش؟ از دستورات سرپیچی می کنی؟ _ اوالً! هیچ کس همچین دستوری نداده! دوماً، من از ! دوماً، من از دستورات سرپیچی نکردم. سوماً، نه خیر! من سرباز نیستم!  پیغام برم. اصال تو چرا یه جور حرف می زنی انگار رئیسمی؟!  دو دستش را باال آورد و کف دستانش را نشانم داد. استاد گفته بود این حرکت در زمین معنای تسلیم شدن  می دهد. لحنش را کمی مودبانه تر کرد و گفت: » باشه!باشه! الزم نیست انقدر حرص بخوری. فقط یکم کنجاو  بودم. ببخشید.«  دستورات سرپیچی نکردم. سوماً، نه خیر! من سرباز نیستم! ناخودآگاه دستم را روی صورتم زدم. هعی. نباید مذاکره مان اینگونه پیش می رفت.  _ منم عذر می خوام. این درد پام داره منو میکشه. یکم رو احساساتم کنترل ندارم.   سرش را به نشانه فهمیدن تکان داد. بعد شروع کرد جیب هایش را بگردد. چیز کوچک، سفید و دایره شکلی  به سمتم گرفت که بوی چندان خوشی نمی داد.  _ یکم مسکن می خوای؟  _ چی هست؟  _ یه جور داروئه که درد رو تسکین میده.   چیز سفید را گرفتم و در دستم بررسی اش کردم.  _ باید خوردش کنی تا سریع تر اثر بذاره.   عجب چیز جالبی بود! بین انگشتانم گرفتمش و آرام آرام پودرش کردم.  _ دستت درد نکنه.  _ نه بابا! قبلتو نداره. فقط یه چیزی، گفتی پیغام بری؟  _چی؟ آهان. آره  _ دقیقا چه پیغامی رو به کی میخوای بدی؟ فقط برای اینکه کمکت کنم می پرسم.  لبخندی روی لب هایم نقش بست. چانه ام را باال و سینه ام را جلو دادم. نشانی که همرا داشم را از جیبم  درآوردم و نشانش دادم. یک مکعب طالیی کوچک بود که هر ضلعش یک چنی طول داشت. روی تمام وجه هایش  نشان امپراطوری آفتاب با انواع جواهرات حکاکی شده بود. یک نیزه، یک شمشیر، و یک عصا که همه به سمت  یک خورشید بزرگ نشانه رفته بودند. هر چه غرور داشتم را در جمله بعدی ام ریختم.  _ پیشنهادآتش بس و صلح رو آوردم.</description>
                <category>MSD</category>
                <author>MSD</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jun 2025 18:23:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشت خونین: چپتر سیزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77698426/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%BE%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-er70ofohosh5</link>
                <description>_ زود باش حرکت کن! االنه که گیر بیوفتیم!  _ انقدر هولم نکن! منم دارم با تمام سرعت پشتت میام. تقصیر من نیست که سریعتر از منی!   راستش هردوشان به شدت کند بودند. یکی از از آن ها مردی میان سال بود و آن یکی زنی جوان. تقریبا همسن  استاد. هردو سرباز جلیقه های خاکی پوشیده بودند. کاله های فلزی به سر داشتند. عینکی سیاه را به چشم زده  بودند و و تفنگی را به سینه چسبانده بودند. زمینی ها پرچم کشورشان را روی بازویشان می زدند تا همدیگر را  قاطی نکنند. برای این سرباز ها سفید بود با یک دایره قرمز رنگ وسطش. پرچم را نشناختم که یعنی جزو خط  مقدم نبود.   از آن مهم تر آن عینک ها بودند. عینک های سیاه یا آنطور که صدایش می کردند، عینک آفتابی یکی از بهترین  وسایل اختراع شده در زمین بود. جلوی نور را می گرفت و نمیگذاشت به چشم ها آسیب برساند و در عین حال  دید را مخطوش نمی کرد. حاضر بودم هرچه داشتم را بدهم تا یکی از آن ها را گیر بیاورم. خورشید زمین برخالف  مال ما به شدت بد نور بود. منظورم این نیست که نورش شدید بود. نه. بد نور بود. نورش حس خیلی بدی به آدم  می داد. مخصوصا وقتی مستقیم به چشم می خورد.   به عینک هایشان طمع کردم. از آنجایی که دشمن بودیم، حتما اشکالی نداشت که غارتشان کنم. آرام و بی  سر و صدا خودم را نزدیک کردم. زن که جوا نتر بود و حواس جمع تری داشت، حضورم را حس کرد.  _ چی بود؟!  _ چی، چی بود؟  _ الان یه چیزی حس کردم.  _ خیاالتی شدی. زود باش بریم. قبل از اینکه کس دیگه ای بیاد.   مرد که نه حواس جمع بود؛ نه باهوش روی زمین افتاد.چون من کف دست هایم محکم به دو طرف سرش زدم.  درست باالی گوش ها. یک ضربه محکم به این نقاط هدف را در دم بیهوش می کند. بالفاصله سراغ آن یکی رفتم.  سریع بود ولی نه آنقدرسریع که واکنش نشان دهد. تا خواست اسلحهاش را بلند کند و هدف بگیرد، سریع خودم  را به مقابلش رساندم. خواستم همان حرکتی که روی قبلی زده بودم را روی این هم بزنم که از گوشه چشم متوجه  چیزی شدم. اسلحه اش متفاوت از بقیه بود. این یکی از آن اسلحه هایی بود که مخصوص کشتن جادوگر ها طراحی  شده بود. کمی بزرگتر بود. گلوله هایش بزرگتر بودند و بسیار سریعتر از گلوله های معمولی حرکت می کردند. از آن مهم تر ماشه اش بود. در اسلحه های معمولی یک شخص انگشتش را روی ماشه میگذاشت و برای شلیک  گلوله ماشه را فشار می داد. همچین کاری به طور معمول حدود. دو بیستم دنکس طول می کشید. در بهترین  حالت، یک بیستم. این زمان برای انسان های معمولی بسیار کم بود و احتمال خطا زدن زیاد نبود. ولی برای  ما،جادوگر ها، نه. مثال خود من می توانستم در همچین زمانی نیم رِتِم را بپیمایم. آن هم از حالت سکون. و از  آنجایی که واکنش انسان های عادی بسیار کندتر از ما بود، نمیتوانستند دوباره هدفگیری کنند و تیر خطا می رفت.  ماشه های نسل جدید متفاوت بودند. تنها با یک لمس فعال می شدند. همچین ماشه ای زمان الزم برای پرتاب  گلوله را به نصف یا کمتر کاهش می داد. از آن جایی که با کوچکترین لمسی شلیک می کردند، این احتمال وجود  داشت که اشتباهی دست یک نفر به ماشه بخورد و شلیک کند. در دست داشتن همچین سالحی ریسک زیادی  داشت. پس آن ها را در تعداد کم تولید می کردند و فقط به سرباز هایی می دادند که مهارت خود در کنترل روی  دست خودشان را ثابت می کردند. این یکی به نظر از همان سرباز های منتخب بود. و از بخت بد من انگشتش را  درست روی ماشه گذاشته بود. هنوز هم می توانستم جاخالی بد هم، البته اگر عافلگیرم نکرده بود. تنها شانسی که  آوردم این بود که وقت نکرد تفنگش را باال بیاورد وتیر را پایین زد. بدشانسیای که آوردم این بود که تیر به پایم  خورد. می توانستم گلوله سربی را حس کنم که پوستم را شکافت. و وارد گوشتم شد. در دم ماهیچه ام را سفت  کردم تا جلوی خونریزی را بگیرم و زن را بیهوش کردم.  _ تف بهش! درد می کنه! بدجور درد می کنه! مثل این می مونه که یه میله داغ رو تو پام فرو کنن ومدام   بپیچوننش! لعنت بهش!   مدام فحش می دادم و لعنت می فرستادم که نگاهم به زن افتاد. برای یک دنکس طوالنی نکاهش کردم و آهی  از روی درد کشیدم: »ری** تو این وضعیت!« بدن بیهوشش را برداشتم و لنگان لنگان راه افتادم. نه برای اینکه  دق و دلیم را سرش خالی کنم و مطمعنا نه از سر دلسوزی. الزمش داشتم. به درد نقشه ام می خورد. به محض  اینکه به یک تانک قراضه رسیدیم و داخلش پناه گرفتم، انداختمش روی زمین و مشغول رسیدگی به زخمم شدم</description>
                <category>MSD</category>
                <author>MSD</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jun 2025 18:29:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشت خونین: چپتر دوازدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77698426/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%BE%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-wk4w7ms4281h</link>
                <description>همین که صدای شلیک توپ و خمپاره بلند شد، از ساختمان پایین آمدم. من به همراه بقیه نمی جنگیدم. ماموریت  دیگری داشتم. الیه تیتانیومی محکم را از بدنه ساختمان جدا کردم، کمی گرمایش دادم تا نرم شود. به شکل یک  یک مکعب مستطیل توخالی به ارتفاع سرم و عرضی دوبرابر بدنم دربیاید. سطحش را کمی سیقل دادم تا درست  مثل آینه نور را بازتاب دهد.  عالوه بر اینکه باعث می شد نامرئی به نظر برسم، مثل سپر هم عمل می کرد. در مواقعی که تیری به اشتباه یا  عمد به سمتم شلیک می شد. آخر سرهم روزنه ای کوچک به منظور دیده بانی رویش ایجام کردم. خودم هم رفتم  1 داخلش ایستادم. راحت نبود ولی کفافم را می داد. چند اورکیم   از زمین بلندش کردم و با سرعتی ثابت هدایتش  کردم. نه آنقدر آهسته که دیرم بشود و نه آنقدر تند که توجه دشمن را جلب کنم.   تپه ای تقریبا بلند پیدا کردم تا به میدان نبرد اشراف داشته باشد وبه نظاره نشستم. با دقت به آرایش نظامی  هردو ارتش را برسی کردم. زمینی ها تانک ها ، موشک اندازها و تسلیحات سنگینشان را به طور پراکنده در سرتاسر  دشت پخش کرده بودند. معلوم بود که از حمالت سنگ انداز ها می ترسیدند. باید هم می ترسیدند. ضخره ای بیست  2 انِوت ی که سه برابر سریعتر از صدا حرکت می کند واقعا منظره ترسناکی است. البته کم پیش می آمد که دست  به همچین کاری بزنند. عالوه بر این که خسته کننده، نارَسا و وقت گیر بود؛ کمتر کسی پیدا میشد که همچین  مهارتی داشته باشد.   پس چندین جادوگر باهم همکاری می کردند تا حمالت مخرب توپخانه دشمن را پاسخ دهند. آن هم با اشیا  کوچکتر. در همچین مواقعی مقابل حمالت دشمن آسیب پذیر می شدند. پس همه سنگ انداز ها را یکجا جمع  کرده بودند و دیواری از جادوگرران دفاعی مقابلشان قرار میدادند تا نگذارند به به قوی ترین نیروی تهاجمیمان  آسیبی وارد شود. در همین حین نقطه زن ها موشک انداز ها را با تیرهایی که از استخوان اژدها ساخته شده  بودند ساقط می کردند. اگر باران می بارید سرمازا ها میتوانستند میدان جنگ را برایشان جهنم کنند ولی باران در  تابستان زمین کمیاب بود. مخصوصا اینجا؛ در یوتا.   از آنجایی که از بسیاری از لحاظ از آن ها برتر بودیم، با تعدادشان کمبود قدرت را جبران می کردند. آنقدر  موشک و خمپاره و توپ می زدند تا باالخره کسی، جایی اشتباه کند. همان اشتباه کافی بود تا روزنه ای در دفاع  ایجاد شود. همه این ها را از قبل می دانستم. درموردشان شنیده بودم. در مقاله هایی که استاد برایم می آورد  8_واحد طول معادل 2.1 سانتی متر 9 _واحد وزن معادل 320 کیلوگرمدرموردشان خوانده بودمو فکر می کردم که برای جنگ آماده ام. فکر می کردم این هم مثل مبارزه با هیوالها است.  فکرمی کردم که کشتن انسان ها هم مثل کشتن بقیه موجودات است. اشتباه می کردم. بدجورهم اشتباه می کردم.   صدای شلیک توپ چهارستون بدنم را می لرزاند. انفجار موشک ها قلبم را به تپش می انداخت. فریادهای سربازان  از تمام نبردگاه به گوش می رسید. می خواستم گوش هایم را بگیرم تا صدایشان را نشنوم. تا صدای زجه انسان ها  را نشنوم. تا صدای درد را نشنوم. تا صدای مرگ را نشنوم. چند نفر امروز کشته می شدند؟ شانزده هزار نفر؟ سی  و دو هزار؟ بیشتر از آنی بود که تصورش را بکنم. زندگی هایی که از دست می رفتند. ناگهان خاطرهای از گذشته  یادم آمد.   وقتی بچه بودم یکبار با روباهی دو دم سر به دست آوردن یک تکه نان تا سرحد مرگ مبارزه کردم. می خواست  تنها غذایی که در یک هفته گیرآورده بودم را بدزدد. عصبانی شدم و دنبالش کردم. به محض اینکه گیرش انداختم،  گردنش را شکستم. راحت نبود. مدام پنجه می انداخت و تقال می کرد ولی باالخره انجامش دادم. فقط وقتی جان  از بدنش خارج شد، فهمیدم که چه کرده ام. بدن گرمش را که زندگی از آن خارج می شد را در دستم گرفتم. من  کشته بودمش. چون نانم را دزدید. تقصیر آن بود. ولی به دالیلی که مغز کوچکم درک نمیکرد از کشتن آن موجود  پشیمان شدم. آن هم مثل من می خواست تا زنده بماند. میتوانستم نانم را پس بگیرم و بگذارم برود. ولی اینکار را  نکرده بودم.   تا سال ها بعد مدام حسرتش را می خوردم که چرا آن بینوا را کشتم. وقتی وارد دانشگاه شدم، مجبورم کردند  که برای قبول شدن در یکی از آزمون ها هیوالی دیگری را بکشم. آندفعه هم میتوانستم غریزه را بقا را در  چشمانش ببینم. بسیار قوی تر و پررنگ تر از آن روباه. حاضرم قسم بخورم اگر توان حرف زدن داشت، برای زنده  گذاشتنش التماسم می کرد. ولی اینکار را نکردم. چون برخالف آن روباه اگر رهایش می کردم، در دم جانم را  می گرفت. به مرور زمان یاد گرفتم که اکثر هیوال ها انسان ها را به چشم غذا می بینند و برای زنده ماندن باید قبل  از اینکه کشته شوم، دخلشان را بیاورم. هنوز هم با دیدن آن نگاه سرشار از زندگی درنگاهشان به خودم می پیچیدم  ولی درهر حال جانشان را می گرفتم. نتوانسته بودم از شر احساس گناهی که از کشتنشان به روحم می افتاد خالص  شوم. ولی به آن عادت کرده بودم. یکجورهایی روحم بعد از تحمل این همه درد، بی حس شده بود. به کشتن هیوال  ها عادت کرده بودم.   بار اولی که مقابل یکی از سربازان زمینی قرر گرفتم اتفاقی بود. معلوم بود بیچاره از گروهانش جا مانده و  بیهدف بین خطوط ما حرکت می کرد. تفنگ همراهش نداشت. فقط یک چاقوی کوچک. به محض اینکه چشمش به من افتاد، همان چاقو حمله کرد. مرد بیشتر از یک چنی  از من بلند تر و دوبرابر من وزن داشت. با ین حال  به طرز مسخره ای ضعیف بود. مثل آب خوردن خلع سالحش کردم و گردنش را گرفتم. عضالتش مقابل ماهیچه  های تقویت شده من مثل پنبه بودند. همینطور که گردنش را فشار می دادم تا جانش در آید، نگاهم به چشمانش  افتاد. غریزه بقا نه! میل به زندگی را در چشم هایش دیدم. حس همدردی عجیبی به دلم افتاد. به هر حال ما هردو  انسان بودیم، حتی اگر آن ها این را انکار می کردند.   آن روز آن سرباز را نکشتم. نمی خواستم که به کشتن انسان ها هم عادت کنم. نمی خواستم وارد جهنمی بشوم  که نتوانم از آن خارج شوم. بعد از آن قسم خوردم که هیچوقت جان یک موجود هوشمند را نگیرم، چه انسان  زمینی بود، چه آسیمی. چه الِف، چه دورف، چه حتی خون آشام و اژدها.   برای همین هم هم تحمل دیدن مرگ انسان ها برایم سخت بود. ولی، چه می شد کرد؟ جنگ و مرگ مثل دو  برادر به هم گره خورده بودند. زرهم به لرزه افتاد که نشان می داد تیری به سمتم پرتاب کرده اند. امیدوار بودم  شانسی بوده باشد. چون اگر پیدایم می کردند به معنای واقعی کلمه بدبخت می شدم. تا عمق خطوط دشمن پیش  آمده بودم و از هر طرف توسط زمینی ها محاصره شده بودم.   ترسناک ترین بخشش این بود که نمی دانستم شناسایی شدهام یا نه؟ یکبار استاد گفت که زمینی ها عینکی  ساختهاند که می تواند دمای اجسام را با نگاه کردن به آن اندازه بگیرد. دعا کردم که کسی با آن عینک به سمتم  نگاه نکند. بعید می دانستم که دمای این زره فلزی که با نور مستقیم خورشید گرم شده بود، با زمین اطراف یکسان  باشد. کمی دمایش را پایین آوردم و ادامه دادم.   با شنیدن صدای دشمن بیحرکت شدم. بین خودشان حرف می زدند. 10_ واحد طول برابر ۲۳ سانتی متر</description>
                <category>MSD</category>
                <author>MSD</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jun 2025 19:21:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشت خونین: چپتر یازدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77698426/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%BE%D8%AA%D8%B1-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-g8i4tnoji2n6</link>
                <description>_ خوشگله . مگه نه؟ _ به شما نمیرسه.  هوا را با فشار از بینی اش خارج کرد. _ هه!! پاچه خواری باعث نمیشه سریع تر بهت ترفیع بدم. هاه! پس کلکم نگرفت. ولی دروغ نمی گفتم. بعید می دانستم در آسیم و زمین زنی به زیبایی استاد لِرچه پیدا شود. بی خود نبود به او لقب نیلوفر سفید داده بودند. _ فردا روز بزرگی برای توعه.  زبانش را وسط حرفمان به انگلیسی تغییر داد تا ببیند چقدر به آن تسلط دارم. تمرینی بود که ماه ها با او انجام داده بودم. _ درسته. از گوشه چشم نگاهم می کرد تا واکنشم را بسنجد. _ هنوز ترسیدی؟مطمعنی آماده ای؟ _ ترسیدم ولی آماده ام. _ اگه دیدی اوضاع خیطه فرار کن. زندگی تو خیلی مهم تر از این ماموریته. _ بعید می دونم امپراطور با شما هم نظر باشه استاد.  لبخند تلخی رو صورت استاد نقش بست. _ برای من که اینطوره. دِراچیر هم... باهاش حرف می زنم. اونقدرا هم احمق نیست که منو عصبانی کنه. هرچند همین االن هم بدجور رو اعصابم رفته.  سکوتی طوالنی بین جمالتش کرد تا افکارش را مرتب کند._ باید مطمعن بشی که ماموریت خوب پیش میره. با هزار درد و بدبختی اون احمق رو مجاب کردم تا رضایت بده. این که تو رو انتخاب کرده... فقط میتونه به این خاطر باشه که به من بگه تا مسئولیت همه چیز رو دوش منه. تو خودت رو نگران نکن. من کارای اونورو ردیف می کنم. تو هم ماموریت رو کامل کن. البته تا جایی که به خطر نیوفتی. _ چرا جَکیر رو انتخاب نکرد؟ آهی کشید و گفت: » اگه اونو انتخاب می کرد که مشکلی نداشتم. ولی متاسفانه رفته به یه ماموریت دیگه. مافوقش فرستادتش بره یه کار دیگه ای رو انجام بده.  واقعا که! فقط استاد می توانست امپراطور فاتح را آن احمق خطاب کند. از آن مهم تر اطمینانی بود که در کالمش حس می کردم. به من اطمینان داشت. باور داشت که از پسش برمی آیم. اگر استادم می گفت می توانم، من که بودم که خالفش را بگویم؟  سرم را باال گرفتم و نگاهم را به شهر تازه بیدار شده دوختم و گفتم: » نگران نباش! کارای اینورو به من بسپار. نا امیدت نمی کنم.«  لبخندی گشادی روی صورتش آمد. شد همان استاد همیشگی! ضربه آرامی به پشتم زد و سقف ساختمان را یک دور کوتاه زد و دقیقا در لبه اش ایستاد. به سمت من برگشت._ خداحافظ سالرت. امیدوارم موفق بشی.  قدمی به عقب برداشت و سقوط کرد. سریع خودم را به لبه رساندم و پایین را نگاه کردم. نبود. غیب شده بود. مثل همیشه، از کارهای نمایشی خوشش می آمد. به شرق نگاه کردم. حمله دشمن شروع شده بود. سریع تر ازانتظارم بود. ولی نه آنقدر که برایش آماده نباشم.  1 به لطف تکنولوژی آسمانی ها ۱۲ازانتظارم بود. ولی نه آنقدر که برایش آالزم نبود نگران حمالت هوایی باشیم. هرچه می آمد از زمین می آمد. این به ما این  امکان را می داد تا در شرایط برابری بجنگیم. وگرنه تمام منطقه را بمباران می کردند و همه مان زنده به گور  می شدیم. از جایی که بودم میتوانستم نیروهای دشمن را ببینم. حداقل صد برابر ما بودند. جنگ نابرابری بود ولی  خب، همیشه اینطور جنگیده بودیم.  7 _لقبی که به مردم یکی از کشورهای آسیم دادهاند. در ادامه بیشتر درموردش خواهم گفت</description>
                <category>MSD</category>
                <author>MSD</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jun 2025 17:23:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشت خونین: چپتر دهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77698426/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%BE%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D9%87%D9%85-dsp3zaspvxto</link>
                <description>از روزهای بادی خوشم م یآمد. از اینکه باد را روی صورتم حس کنم. از اینکه نفسم را با هوایی که ازدوردستم یآمد پر کنم. از اینکه دست هایم را باز کنم و باد را در آغوش بگیرم. وقتی بچه بودم در همچین روزهایی رویسقف خان همان م یرفتم و روی لب هاش مینشستم. پاهایم را تکان م یدادم و به آسمان نگاه م یکردم. به ستاره ها ،قمر ها و سیارات خیره م یشدم و آنقدرکه همانجا خوابم میبرد و از سقف م یافتادم . البته این مال قبل از آن بودکه مادر بمیرد .در هر حال. از باد خوشم میآمد ولی نه اینجا. باد اینجا بوی خانه را نم یداد. بوی آهن م یداد. بوی سم م یداد.وقتی برای اولین بار به این سیاره گور به گور شده پا گذاشتم، نزدیک بود از شدت سم موجود در هوا خفه شوم.آدم های اینجا دقیقا چطور تحملش م یکردند؟ حتی فکر کردن به اینکه تمام عمر همچین هوایی را تنفس کنم،لرزه به تنم م یانداخت.م یخواستم مثل قدیم ها آن حس را تجربه کنم. برای همین بلند ترین ساختمانی که به عمرم دیده بودم راانتخاب کردم)که حتی بلند تر از قصر سلطنتی بود.( و از آن بالا رفتم. )مصیبتی بود برای خودش.( روی لبه سقفشنشستم. و به صدای باد گوش دادم. از قرار معلوم همچین فرقی نم یکرد. هوای این بالا هم مثل پایین سمی بود.به بالا نگاه کردم. هوا کثیف بود. سیاره که پیش کش؛ نمیتوانستم حتی یک ستاره را در این هوای سمی ببینم.آسمان شب هم مثل روزشان به خاکستری م یزد. به ماه نگاه کردم. تنها شی آسمانی که دیده م یشد. از خیلی ازجهات شبیه نوم 1 بود. سفید بود. با لکه های خاکستری که مثل ماه گرفتگی رویش را پوشانده بود. ولی تنها بود.تصویر یک نسخه کوچکتر نوم که با ناتی ت 2 همراه نم یشد، یکجورهایی غم انگیز بود.نگاهم را از آسمان گرفتم و به پایین نگاه کردم. آدم ها از این بالا به زور دیده م یشدند. سرباز ها شبیه مورچههایی بودند که بی هدف اینطرف و آنطرف م یروند. خیلی کمتر از آن بودیک که باید. خیلی خیلی کمتر از دشمن.م یتوانستیم با همچین تعدادی پیروز شویم؟ احتمالش زیاد نبود. مخصوصا حالا که دشمن از موشک های زیرزمینی استفاده م یکرد. باید همیشه یک گوش به زمین می چسباندیم تا نکند موشک هایشان از زیر غافلگیرمانکند. اگر استاد همراهم م یآمد..._ زیاد بهش فکر نکن. از پسش برمیای.3 -نام یکی از قمر های سیاره ایکس4 -نام قمر دیگر آن سیارهصدا درست از پشت سرم میآمد. آنقدر از شنیدن صدایش جا خوردم که از جا پریدم و چون لبه سقف نشستهبودم، افتادم. سقوط از این ارتفاع بدون شک دخلم را م یآورد. همین که شروع کردم اشهدم را بخوانم، دستی پشتکمرم آمد و مانع سقوطم شد._ ای بابا. حواست کجاست دختر؟!! با همچین ارتفاعی اگه بیوفتی تیکه تیکه م یشی! یعنی انقدر از دیدن منترسیدی که ترجیح دادی خودکشی کنی تا به دست من نیوفتی؟! !_ ن..ن...ه..نه! نه!! من فقط داشتم به شما فکر می.. .با دیدن پوزخندش جمل هام را بریدم._ بیخیال! شوخی کردم! شوخی بود! بابا دارم میگم شوخی بود! چرا میزنی آخه؟! آخ! باشه! باشه! دیگه اینجوریشوخی نم یکنم. خوب شد؟!لپ هایم را پر هوا کردم و صورتم را برگرداندم. نم یتوانستم در چشم هایش نگاه کنم. بیشتر به خاطر اینکه ازواکنش چند لحظه قبلم خجالت م یکشیدم و امکان نداشت بگذارم این را بفهمد.م یدونستی وقتی خجالت م یکشی به یکی از بانمک ترین و خوشگل ترین موجودات دنیا تبدیل « : گفت»؟ م یشیلعنتی! شکست خورد . م نمیتوانستم در مقابل تعریف های استاد دوام بیاورم. دوباره به صورتش نگاه کردم. باچشمهای بنفشش آنقدر محبت نگاهم م یکرد که سخت میشد مقابلش مقاوت کرد. درهم شکستم._ م یترسم!دستش را روی سرم گذاشت و نوازشم کرد. همانگونه که وقتی کوچکتر بودم نوازشم م یکرد._ م یدونم. ولی لازم نیست بترسی. منم میام اونجا تا مطمئن بشم مشکلی پیش نمیاد. اگه اتفاقی بیوفته نجاتتمیدم.من را مقابل خودش نشاند. خودش رفت پشتم نشست و شروع به بافتن موهایم کرد. تکنیک جدیدی که اززمینی ها یاد گرفته بود. مثل دفعات قبل چش مهایم را بستم و غرق صدایش شدم. آواز م یخواند. آوازی قدیمیکه نسل های بسیاری خوانده شده بود. مادرم به خصوص این آواز را دلنشین م یخواند. صدای استاد به مادرمنمیرسید ولی بازهم زیبا بود.وقتی به خودم آمدم نور قرمز خورشید را روی صورتم حس کردم. به همین زودی به این نوع طلوع عادتکرده بودم. یکی از معدود زیبایی های زمین همین خورشید قرمز رنگش هنگام طلوع و غروب بود. در آسیم 3 ،هاچِیمون 4 همیشه سفید بود. حتی زمان غروب و طلوع .5 _اسم سیارهای که زمینی ها به آن ایکس میگویند.6 _ اسم ستارهای که آسیم به دور آن میگردد.)همان خورشیدشان(</description>
                <category>MSD</category>
                <author>MSD</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jun 2025 19:38:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشت خونین: چپتر نهم(شروع پارت۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77698426/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%BE%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D9%87%D9%85%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%B2-h3mvaxw6scox</link>
                <description>فصل دوم : )سالِرت( خط مقدم نفسم را نگه داشتم و فریادم را فرو خوردم. درد داشت. بدجور درد داشت. دردش فراتر از هرچیزی بود که تا به آن زمان حس کرده بودم. چندباری استخوان شکسته بودم ولی این بسیار بدتر از آن بود. تمام بدنم می سوخت. به معنای واقعی کلمه از درون جزغاله می شدم. مثل این بود که صاعقه به آدم بخورد. البته می توان گفت که در حقیقت نوعی صاعقه به من خورده بود. فقط این یکی به عمد به بدنم وارد شده بود. هیچ نمی دیدم. گوش هایم کامال کر شده بودند. فقط دهانم را بازنگه داشته بودند تا حرف بزنم. حرف هم می زدم. ولی گوش کسی بدهکار نبود.  داروهایی که چند ساعت قبل تزریق کرده بودند، ذهنم را منگ و بدنم را سست میکرد. نمی توانستم درست فکر کنم. بدنم حتی یک اورکیم تکان نمی خورد. با بندهای فلزی تمام بدنم را باندپیچی کرده بودند. آنقدر محکم بودند که حتی نمی توانستم درست وحسابی نفس بکشم. چشمهایم را هم با همان بند ها بسته بودند. برای یک 1 دِنِکس وسوسه شدم تا بند هایم را پاره کنم و همه این روانی ها را تکه پاره کنم. حقشان بودکه واقعا این کار بکنم. تا خواستم دست به کار شوم. تصویر استاد را در ذهنم تصور کردم. نباید شکست می خوردم. نمی توانستم نا امیدش کنم .  همان حرفی را زدم که قبل از آن بارها گفته بودم. _ بزارید با ژنرال مایکِل اِسمیت حرف بزنم. یه پیغام براش دارم.  و مثل دفعات قبل نادیده ام گرفتند. وضعیت جوری بود که شک کردم انگلیسی که من یاد گرفته بودم، زبان رسمی اینجا نباشد. بعید می دانستم. من همه درس هایم را خوب بلد بودم. تنها گزینه ای که می ماند بی توجهی عمدی بود. واقعا چجور مردمی بودند که حاضر نمی شدند یک پیغام ساده را بشنوند؟ از دست این زمینی ها. به هرحال، آنقدر این جمله را تکرار می کردم تا حرفم را به کرسی بنشانم. این یکجور بازی صبر بود و هرکسی که بیش از چند تِمین با من حرف زده بود، می دانست که از باختن در هر نوع بازی متنفرم. شک تازه ای به بدنم وارد شد که بند بند وجودم را لرزاند. از قبلی شدید تر بود و ذهنم را تا مرز شکسته شدن برد. با این حال، لبخند زدم. با خودم تکرار کردم این هم یکجور بازی است. و من از باختن در بازی ها متنفر بودم.2 _یکجور واحد زمان . یک دنِکِس معادل 5.4 ثانیه است. هر تِنیم 20 دنکس است. معادل 90 ثانیه یا یک و نیم دقیقه.  خب، به نظر می رسد باید از اول شروع کنم. از اولِ اول که نه! از کمی قبل تر.</description>
                <category>MSD</category>
                <author>MSD</author>
                <pubDate>Sat, 31 May 2025 17:14:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشت خونین: چپتر هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77698426/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%BE%D8%AA%D8%B1-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-mtdxneqkyabe</link>
                <description>دیوید  قرض دادن یک لپ تاپ برای چند ساعتی برایم کاری نداشت. شاید بقیه مردم زیرزمین برای پیدا کردن ابزار های قرن بیست و یکمی به مشکل می خوردند. ولی من نه. هرچیزی که مردم باال داشتند؛ من هم می توانستم تهیه کنم. از آن مهم تر، آن پسر بود. مبارزه اش با آل را چند بار دیده بودم. حرکاتش بیش از حد سریع بودند. بیش از حد دقیق. یک پسر پانزده ساله عادی نمی توانست بدون آموزش های اصولی و فقط با دعواهای خیابانی به همچین مهارتی برسد.  به یکی از برادرها گفتم که عضالتش را چک کند. گفت: » ماهیچه هاش مثل آهن محکمن. یه پسر مثل اون باید حتما تمام عمرش رو تمرین کرده باشه تا همچین ماهیچه هایی داشته باشه.« همچین آدمی در زیرزمین چه می کرد؟ عکسش را برای یکی از دوستانم در پاسگاه پلیس فرستادم و متاسفانه هیچ چیز پیدا نکرد.  به لحجه اش میخورد که اهل همین اطراف باشد ولی هیچ کس نمی شناختش. نه پرونده ای در هیچ یک از مدرسه های این اطراف داشت. نه پرونده ای که نشان بدهد در بیمارستان بستری شده و نه مدرکی از اینکه در یتیم خانه بوده. طبیعتا هیچ نشانهای از اسم ادوارد اسمیت هم پیدا نکردم که به او منتهی شود. معلوم بود اسم مستعار است و تنها دلیلی که آن را انتخاب کرده این بوده که ادوارد اسمیت های زیادی درخیابان ریخته.  باهوش بود. برای پسری به سن خودش زیادی باهوش. اکثر بچه های به سن او یا پخمه بودند یا کله خر. این یکی به دردم می خورد. اگر می توانستم که اعتمادش را جلب کنم، کارهای زیادی بود که به ند بسپارم. صدای زنگ گوشی رشته افکارم را پاره کرد.  با دیدن اسمی که روی صفحه ظاهر شد دلم هُری ریخت. چرا االن زنگ زده بود؟ سریع چند نفس عمیق کشیدم تا ضربانم را منظم کنم. بعد از اینکه به خودم مسلط شدم جواب دادم. _ دیر جواب دادی. جمله سوالی نبود. خبری بود. _ متاسفم قربان. گوشی دم دستم نبود. _ همیشه یه بهونه تو آستینت نگه داشتی! جنس رو داری؟ آب دهانم را به زور قورت دادم تا گلویم خشک نشود. می دانستم همین را می پرسد. برای همین طفره رفتم. _ به زودی دستتون می رسونم. صدای آنطرف گوشی خسته به نظرمی رسید._ پس نداریش. می دونی دیوید، من ارزش زیادی برات قائلم. برای همین هم زیرزمین رو به اسمت زدم. ولی این شکست هات داره کم کم رو اعصابم میره. اول که می ذاری بدزدنش. بعد هم برای برگردوندنش دست دست می کنی. حق دارم از دستت دلخور بشم. نه؟ _ حق دارید قربان. کوتاهی از من بوده. در اسرع وقت پسش میگیرم. مطمعن باشید. _ ببینیم و تعریف کنیم. تا سه روز دیگه می خوام دستم باشه._ حتما قربان. فقط یه موضوع کوچیک هست که می خوام درموردش سوال کنم. _ زود باش بپرس. زیاد وقت ندارم._ جسارتاً پسری به اسم ادوارد اسمیت می شناسید؟ حدودا پونزده ساله، قد: تقریبا یک و شصت، موی سیاه و چشمهای آبی. مهارت زیادی هم تو هنرهای رزمی داره.  سکوتی طوالنی برقرار شد. سکوتی که می توانست عمدی باشد یا در اثر این ایجاد شده باشد که خاطراتش را برای پیدا کردن همچین پسری جستجو می کرد. هیچ راهی برای فهمیدنش نداشتم. _ نه  بدون هیچ حرف دیگری تماس را قطع کرد.  مشکوک بود. به طرز عذاباوری مشکوک. ولی من هیچ راهی برای پیدا کردن ارتباط این دو نفر نداشتم. نهایت کاری که می توانستم بکنم این بود که حواسم به ادوارد باشد.  سوال های بی جواب اعصابم را خرد می کردند ولی این اولین بار نبود که در همچین موقعیتی قرار می گرفتم. مثال بارزش زمانی بود که برای اولین او را دیدم. پول و امکانات کافی در اختیارم گذاشت تا زیرزمین را ایجاد و اداره کنم. من هم در عوضش دستوراتش را بدون چون و چرا دنبال می کردم . دراین دنیا خراب شده. این تنها راه زنده ماندن بود.</description>
                <category>MSD</category>
                <author>MSD</author>
                <pubDate>Fri, 30 May 2025 18:29:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشت خونین: چپتر هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77698426/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%BE%D8%AA%D8%B1-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-fuasfvakwmr8</link>
                <description>دومین جانور خزنده ای غول پیکر شبیه مارمولک بود که پنج متر طول و حداقل صد کیلوگرم وزن داشت. به محض دیدن ما حمله کرد و مجبور شدیم با اسلحه حسابش را برسیم. سومین حیوان چیزی شبیه گوزن بود که تقریبا اندازه فیل بود. با دیدن ما با سرعت خیلی زیادی فرار کرد. چهارمین جانور درواقع عنکبوتی بود که قدش به انسان می رسید. رفتاری خصمانه نشان داد ما هم مجبورشدیم بکشیمش. مجبور به استفاده از مسلسل شدیم. چون پوستش به طرز وحستناکی سفت بود.حدس ما این است که به دلیل جاذبه کمتر این سیاره ، حیوانات توانایی این را پیدا کرده اند که بزرگتر از زمین تکامل یابند.  آخرین و عجیب ترینشان یک اسب تک شاخ بود. واقعا یک اسب تک شاخ پیدا کردیم. ظاهرش به شدت شبیه آن چیز هایی بود که درفیلم ها دیده بودم. این یکی کمی باهوش تر از بقیه حیوانات به نظر می رسید. بعد از اینکه دید تعدادمان زیاد است آن هم مثل گوزن پا به فرار گذاشت. به محض اینکه بتوانم گزارشی دیگر می نویسم.  این گزارش اولین و آخرین گزارشی بود که از طرف تیم اکتشافی به ما رسید. تیم تحقیقاتی بعد از آن هیچ گزارشی ارسال نکرد. چون تمام آن ها توسط شیاطین سالخی شدند. شیطان به گونه ای هوشمند از سیاره ایکس )سیاره ذکر شده مقاله( اطالق می شود که شباهت بسیار زیادی به انسان دارد. سی و هفت ساعت بعد از باز شدن کرم چاله شیطان ها از آن بیرون آمدند و به انسان ها حمله کردند و شروع به تسخیر زمین کرند. سالح های مورد استفاده توسط شیاطین بسیار ابتدایی هستند ولی تونایی ویژه آنها در دخالت در قوانین طبیعت که بسیاری از مردم از آن به عنوان جادو یاد می کنند، باعث شده که مقابل سالح ها و تکنولوژی ما دوام بیاورند و حتی قسمت اعظم ایاالت متحده ، شمال مکزیک و جنوب کانادا را به تصرف خود درآورند. {  پس به طور خالصه شیاطین فضایی هایی بودند که از سیاره ایکس آمده بودند و جادو می کردند. فقط چند سوال کوچک اینجا باقی می ماند. سرچ کردم }جادو چیست ؟{ مقاله ای را باز کردم تا ببینم این جادو همان چیزی است که فکرش را می کردم یا نه. نویسنده اسم خود را با فونت بسیار بزرگ اول مقاله نوشته بود. ]الیال جونز[ نادیدهاش گرفتم و ادامه دادم. } جادو به هنر استفاده از انرژی جادویی گفته میشود. انرژی جادویی : در گذشته اسم این نوع انرژی را انرژی تاریک می گذاشتیم. چون هیچ گونه اطالعاتی از آن نداشتیم. فقط می دانستیم که اکثر کیهان با این انرژی پر شده. انرژی تاریک قابلیت این را دارد که به انواع انرژی تبدیل شود و جادوگرها ) شیاطین( این کار را با استفاده از ذهنشان انجام می دهند و کارهایی می کنند که به تصور ما قوانین طبیعت را نادیده می گیرد. ولی در واقع اینطور نیست. فقط قوانین متفاوتی را دنبال می کنند که قبل از این ازآن ها اطالع نداشتیم. همانطورکه ارشمیدس گفته بود؛ جادو در واقع خود علم است. فقط ما به آن دست نیافته ایم. هنوز هیچ اطالعاتی مبنی بر اینکه چطور اینکار را می کنند وجود ندارد ولی تصور من براین است که چون انرژی تاریک در سیاره ایکس فراوان است جادوگرها راهی برای سازگار شدن و استفاده از آن پیدا کرده اند. بعد از باز شدن کرم چاله مقداری از این انرژی از سیاره ایکس به سمت زمین روانه شده و همین به آن ها اجازه می دهد که در زمین هم از قدرت های خودشان استفاده کنند. ما انسان هم اگر بتوانیم راز این قدرت را کشف کنیم؛ می توانیم به منبع بسیار زیادی از انرژی دست بیابیم که ما را از سوخت های فسیلی و انرژی هسته ای بی نیاز می کند. { که اینطور! پس جادو واقعا وجود داشت و این شیاطین همان جادوگرانی بودند که در قصه ها درموردشان شنیده بودم. برای چند دقیقه لپ تاپ را به یک طرف هل دادم و چشمانم را بستم تا حجم اطالعات را هضم و در ذهنم سازماندهی کنم. هووف. عجب بلبشویی در دنیا به پا شده بود. آن هم دقیقا روز بعد از آنکه هیچ چیز از آن به بعد یادم نبود. تصادفی بود؟ بعید می دانستم. مشکوک بود؟ به شدت. خیلی زیاد. خیلی خیلی زیاد. اصالً همین که همه چیز را در مورد خودم فراموش کرده بودم و بقیه چیزها را به یاد داشتم، عجیب بود. کسی حافظه ام را با جادو پاک کرده بود؟ احتمالش کم نبود. چه کسی و چرا همچین کاری کرده بود؟ یکی از شیاطین؟ نمیدانستم. چرا یک شیطان باید حافظه ام را پاک کند؟ نمی دانستم. راهی برای فهمیدنش داشتم؟ نه. شاید. مثال می توانستم یک شیطان را پیدا کنم و از او بخواهم ببیند که کسی حافظه ام را پاک کرده یا نه و حافظه ام را برگرداند. غیرممکن نبود.  ولی واقعا انگیزه کافی برای انجام این کار داشتم؟ حقیقتش نه. احساس نمی کردم که به خاطراتم نیاز دارم. هیچ حسی نسبت به خانواده ای که معلوم نبود داشتم یا نه، نداشتم. خالصه بگویم، از نداشتن خاطراتم راضی بودم. شاید دلیلی داشته که همه چیز را فراموش کردم. پس تصمیم گرفتم که بیخیال پس گرفتن حافظه ام شوم. اگر یادم نمی آمد که مشکلی نداشتم. زندگی ام را میکردم. اگر هم خاطراتم برمی گشت که چه بهتر. عجیب بود؟ بله. ولی من مشکلی نداشتم.  نفس عمیقی کشیدم و خودم را برای زندگی جدیدم آماده کردم. مهم نبود که قبال که بوده ام. از آن روز به بعد ادوارد اسمیت بودم. چشم هایم را باز کردم و دوباره به صفحه لپ تاپ نگاه کردم. روزی طوالنی داشتم. به طرز عذابآور و خسته کننده ای طوالنی. دلم می خواست بگیرم دوازده ساعت بخوابم. هنوز نه. هنوز اطالعات زیادی بود که باید درباره جهان پیرامونم می فهمیدم. جرعه ای از قهوه ام را نوشیدم تا بیدار بمانم. همانطور که انتظار داشتم. مزه زهر مار می داد. به آلونکی که قرار بود شب را در آن بگذرانم، نگاه کردم. کلبه ای آجری که کمتر از ده متر مربع مساحت داشت و به جز تخت هیچ وسیله دیگری در آن به چشم نمی خورد. تا جایی که فهمیده بودم، جزو یکی از لوکس ترین اتاق های زیر زمین بود. دلیلش هم این بود که از آجر ساخته شده بود و لوله آب از زیرش عبور می کرد. در زمستان گرم و در تابستان خنک می ماند. فقط همین. البته باید خوشحال هم می بودم که جایی برای ماندن پیدا کرده ام.  دیوید که پشت سرم ایستادخ بود گفت:» فعال یه چند روزی همین جا می مونی. بعد از اینکه جنسو برام آوردی یه جای دیگه برات پیدا می کنم. اون باال.« بی تفاوت شانه باال انداختم و وارد شدم. تا جایی که من خبر داشتم، وضعیت سطح زمین چندان بهتر از اینجا نبود. امروز فقط یک تخت می خواستم تا کپه مرگم را بگذارم. _ فردا به چندتا از دوستام معرفی ات می کنم. شناختنشون به دردت می خوره. واقعا عالقه ای نداشتم. ولی رد کردنش می توانست دیوید را عصبانی کند. پس سر تکان دادم و تاییدش کردم. به محض اینکه درب چوبی را بستند و قفلش کردم، خودم را روی تخت انداختم. به شدت خوابم می آمد ولی خوابم نمیبرد. ذهنم سرشار از فکر های جور وا جور بود. روزی طوالنی داشتم. باورش سخت بود که همین امروز بیدار شده بودم. اتفاقات زیادی افتاده بود . مغزم نمی توانست این حجم زیاد از اطالعات را پردازش کند. اگر کامپیوتر بود، خطای 404 می داد. می توانستم تصورش کنم. همینطور که پشت سر هم دکمه رفرش مغزم را فشار می دادم، به آرامی بیهوش شدم.</description>
                <category>MSD</category>
                <author>MSD</author>
                <pubDate>Thu, 29 May 2025 17:41:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشت خونین: چپتر ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77698426/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%BE%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%B4%D9%85-dgyu7vczoydr</link>
                <description> خب. این خیلی چیزها را توضیح میداد. ولی همچنان چند حفره در داستان باقی می ماند. سرم را به سمت باال گرفتم و گفتم » نمی تونی یکی دیگه ازش رو بخری؟ اصال چرا باید دزدکی عمل کنی؟ نمی تونی با همه افرادت حمله کنی و به زور بگیریش؟ « همینطورکه تظاهر به بی عالقگی می کردم از گوشه چشم واکنشش را سنجیدم. تغییرات ریز و جزئی بودند. لب هایش روی هم فشرده شدند. ابروهایش کمی درهم رفتند. وقتی دوباره حرف زد، صدایش را پایین نگه داشت. آنقدر که برای شنیدنش باید گوش تیز می کردم. _ پسر باهوشی هستی. ولی باید اینو یادت باشه که کنجکاوی زیاد مضررات خودش رو هم داره. تو جنسو برام میاری منم از خیر کشتنت میگذرم. دیگه هم همدیگه رو نمی بینیم. سوال اضافی ممنوع!  با انگشت هایم روی میز ضرب گرفتم و تظاهر کردم که تهدیدش باعث نشده تا سرحد مرگ بترسم. اگر قبول می کردم ، می توانستم زندگی ام را نجات دهم ولی با این شرایط به هیچ جا نمی رسیدم. گفتم: » به یه شرط« یکی از ابروهایش را باال داد و دست اشاره کرد تا ادامه بدهم. _ یه لپ تاپ می خوام. به اینترنت وصل باشه.پاهایش را روی هم انداخت و شروع به خاراندن چانه اش کرد و گفت: » کار سختیه. مخصوصا اینجا« شانه باال انداختم._ کاری که من قراره بکنم هم کار سختیه. مطمعنم برای شخصی مثل شما همچین چیزی مثل آب خوردنه.  کمی چاپلوسی آن وسط قاطی کردم تا بهانه نیاورد. برای لحظه ای مستقیم به چشم هایم خیره شد. طوری که انگار می تواند افکارم را بخواند. بعد از چند ثانیه عذابآور تسلیم شد. بشکنی زد و یکی از محافظ هایش به سمت در پشتی رفت. هنوزم گاردم را پایین نیاوردم. ممکن بود کل این قضیه یک جور تله باشد. یک مشت کاغذ مقابلم قرار گرفت و کنارش لپ تاپ را گذاشتند. تا خواستم برش دارم، دستی رویش قرار گرفت. دیوید بود _ اون کاغذا مشخصات جنس و جایی که نگهداری میشه رو با جزئیات نوشته. در مورد لپتاپ هم تا وقتی شارژش تموم بشه در اختیارته.  با دستش اشاره ای به پیشخوان کرد. قهوه سفارش داد و بدون اینکه منتظر بماند بیرون رفت. فقط قبل از اینکه در را پشت سرش ببند جمله آخرش را گفت: » امیدوارم نا امیدم نکنی.«  به محض شنیدن صدای بسته شدن در لپ تاپ را برداشتم و روشنش کردم. شارژش پر بود. چه عالی! از آن بهتر دسترسی به اینترنت بود. باالخره می توانستم بفهمم در این دنیا لعنتی چه خبر است. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد تاریخ بود. بیستم و یکم آگوست. یعنی روزنامه متعلق به دو ماه و خرده ای پیش بود. جای تعجب نداشت. بدجور جرواجر شده بود. گوگل را باز کردم و اولین و مهم ترین سوالی که در ذهنم بود را تایپ کردم. } ظهور شیاطین{ روی اولین سایت کلیک کردم و شروع به خواندن کردم.  } در بیست و دوم مارس سال دوهزار و بیست و پنج در ایالت کلرادو ایاالت متحده آمریکا و در سیزده کیلومتری 1 شهر دنور اتفاقی افتاد که جهان را تغییر داد. کرم چاله ای به قطر پانصد متر چسبیده به سطح زمین ظاهر شد. این اتفاق بی سابقه تمام فیزیک دانان را جذب خود کرد. گروه های تحقیقاتی از سرتاسر دنیا برای برسی این پدیده علمی گرد هم آمدند و شروع به آزمایش کردند. مهم تر از اینکه چه چیزی کرم چاله را پدید آورده بود ، این بود که به کجا منتهی می شد. خالصه ای از نتایج اولیه تیم اکتشافی که به درون کرم چاله رفته بودند به شرح ذیل است:  آنطرف کرم چاله سیاره ای است که حیات در آن جریان دارد. ما هنوز نتوانستیم مکان دقیق این سیاره را در کیهان پیدا کنیم ولی حدس ما این است که اینجا باید در کهکشان راه شیری یا کهکشانی مشابه آن باشد. قطر این سیاره حدودا یک و نیم برابر زمین است و دور ستاره ای سه برابر خورشید ما ودر کمربند حیات می چرخد. علی رغم اینکه سیاره قطر بیشتری دارد ولی چگالی اش از زمین کمتر است و همین باعث شده که شتاب گرانش در سطح آن کمی کمتر از زمین باشد. هشت و شش دهم متر بر مجذور ثانیه.  اتمسفر اینجا از سه گاز اصلی تشکیل شده. آرگون ، نیتروژن و اکسیژن . با توجه به اینکه آرگون هم مانند نیتروژن خنثی بوده و بیست و پنج درصد الیه پایینی اتمسفر از اکسیژن بوده، شرایط برای زندگی انسان ایده آل است. رطوبت موجود در هوا هم باعث شده که از پوست انسان خشک نشود.  تا به این لحظه بیش نهصد گونه زنده) عالوه بر میکروارگانیسم هایی مثل باکتری ها و موجودات تک سلولی( درسطح سیاره کشف کردیم که بیشترشان را گیاهان تشکیل می دهند. نهان دانگان و بازدانگان در اینجا فراوان هستند. راستش روی یکی از درخت ها میوه ای قرمز تقریبا اند ازه هندوانه پیدا کردیم که بسیار شیرین و سرشار مواد مغذی مثل فیبر ، قند ، انواع ویتامین ها ، آنتی اکسیدان ها و آب است. با توجه به اندازه بزرگ آن. حدس - کرم چاله در نجوم به پدیدهای اطالق میشود که دو مکان در فضا -زمان را با سوراخ کردن آن به هم متصل می‌کند. و اما می رسیم به جانوران. پنجاه و یک گونه جانوری تا به حال در سطح سیاره کشف شده که بیشترشان از راسته حشرات یا چیزی شبیه آن بودند و فقط پنج جانور پیدا کردیم که می توان اسم حیوان رویشان گذاشت. آنها هم زیاد باهوش نبودند. اولینشان پرنده ای یود که نتوانتسم بگیریمش. ظاهری بین لک لک و عقاب داشت و در ارتفاع هشتصد متری پرواز می کرد. طبق محاسبات ، طول بالهایش چیزی حدود چهار متر بود که بزرگ تر از بزرگترین پرنده زمین است!</description>
                <category>MSD</category>
                <author>MSD</author>
                <pubDate>Wed, 28 May 2025 14:11:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشت خونین: چپتر پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77698426/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%BE%D8%AA%D8%B1-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-hm52bxeguliq</link>
                <description> _ ** توش .چی می خوای؟  هنوز هم آن لبخند مضحک روی صورتش بود. گفت: » بیخیال بابا. الزم نیست انقدر بی ادب باشی. می خواستم دو کلوم حرف باهات بزنم. یجورایی ازت خوشم اومده. بدن تر و فرز و ذهن آماده ای داری. به دردم می خوری. نظرت چیه برا من کار کنی؟« پیشنهاد چندان بدی به نظر نمیرسید. اگر می خواستم در دنیای خالفکارها به جایی برسم به یک حامی نیاز داشتم. ولی ، _ نه. دستت درد نکنه.  من که نمی خواستم تا آخر عمرم خالفکار بمانم. به محض اینکه فرصتی پیش میامد به راه راست بر می گشتم. البته اگر از اول آدم درست کاری بوده باشم. به نظر نمی رسید خالفکار خوش تیپ خوشش آمده باشد._ چه بد. می دونی ، این چند ساعت گذشته حسابی برام دردسر درست کردی. اگه نمی خوای برا من کار کنی پس باس خسارت بدی.  لعنتی. پس تحت نظر بودم. هیچ راهی برای برگرداندن پول نداشتم و بعید می دانستم که با التماس راضی شود. ولی همچنان نظرم پابرجا بود. گفتم : » اصال تو کدوم خری هستی؟« دلیل اصلی اش هم این بود که هرکسی به غریبه ای که تازه مالقات کرده اعتماد کند خر است. یکی از ابروهایش را باال انداخت. انگار که نشناختن او چیز عجیبی است. _ جالبه. همه اینجا منو می شناسن. حتما تازه واردی. پس بزار درست و حسابی خودمو معرفی کنم. من دیوید مونت هستم. رئیس، مالک و خالصه کله گنده اینجا. و شما؟ تعظیمی بلند بالایی کرد که او را شبیه نجیب زاده های دوران جاهلیت اروپا می کرد. البته اگر انقدر بد لباس نبود. آن روز شانسم از هر حیس کم کاری کرده بود. مالک کل این پارکینگ؟ این مردک که لباس هایش فقط به درد گدایی می خورد؟ حتما درست می گفت. چون بعید می دانستم کسی به جز او بتواند شش بادیگارد استخدام کند. اولین اسمی که به ذهنم رسید را گفتم: » ادوارد. ادوارد اسمیت. ند هم صدام میکنن.« سعی کردم لحنم را تا جای ممکن متواضع نگه دارم. دیوید که دید احترامش را به جای می آورم، صورتش باز شد. گفت: » بهتر شد. نظرت درمورد یه لیوان قهوه چیه؟« چاره دیگری جز موافقت نداشتم.چهار محافظش را مرخص کرد و با دوتا دیگرش رفتیم جایی که سعی کرده بودند شیه کافی شاپ درش بیاورند. می گویم سعی کرده بودند چون به جز اینکه چند میز و چند صندلی داشت؛ کوچک ترین شباهتی به کافی شاپ ها نداشت. تمام ساختمان کامال از چوب ساخته شده بود. بوی کپک می داد و صندلی هایش جیرجیر می کردند. دیوید پشت یکی از میزها نشست و با دست تعارف کرد که من هم روی صندلی مقابل بشینم. » _ راحت باش. الزم نیست انقدر استرس داشته باشی. بهت که گفتم؛ نمی خوام بهت صدمه بزنم.  اینطور می گفت. ولی دو محافظش مثل عجل معلق پشتم ایستاده بودند.  سعی کردم زیاد به این موضوع که کل قضیه چقدر مشکوک بود، فکر نکنم. گفت : »بذار برم سراصل مطلب که نه وقت تو گرفته بشه نه وقت من. موافقی؟« صدایم را کمی بم کردم تا با اعتماد به نفس به نظر برسم . گفتم: »البته«  دست در جیبش کرد و موبایلش را در آورد. پس گوشی های هوشمند منقرض نشده بودند. _ این فیلم رو نگاه کن.  فیلم من بود. همان موقع که زدم دخل آن کچل را درآوردم. نمی دانستم ورودی پارکینگ دوربین گذاشته اند. از آن مهم تر تصویر خودم بود. برای اولین بار می توانستم نگاهی به صورت خودم بیاندازم. حدوداً پانزده ساله بودم. موهای سیاه به هم ریخته که نمی شد تشخیص داد چه مدلی باید باشد. چشم های آبی و صورت کشیده. چند بار به میز زدم تا چشم نخورم. قیافه ام همچین بد هم نبود.  دیوید بعد از اینکه گوشی اش را به جیبش بر گرداند، ادامه حرفش را گرفت._ اون یارویی که زدی شل و پلش کردی یکی از افراد من بود.  چند ثانیه صبر کرد تا حرفش اثر کند. انگار انتظار داشت که از ترس دست وپای خودم را گم کنم ولی تنها چیزی که به ذهنم آمد حرفی مثل این بود.»آهااان. چه بد.« برای لحظه ای اخم هایش درهم رفت ولی بالفاصله گلویش را صاف کرد و ادامه داد. _ از اونجایی که من خیلی آدم مهربونی هستم؛ نمیتونم بذارم بعد اینکه این بال رو سر یکی از زیر دستام آوردی همینجوری بذارم بری متوجهی که؟  گفت که می رود سر اصل مطلب ولی در این مدت فقط حاشیه رفته بود.  دست هایم را مقابلم روی میز قفل کردم و به جلو خم شدم تا تهدیدآمیز تر به نظر برسم. گفتم: »چی می خوای؟« در جوابم لبخند چندش آوری زد تا دندان های یکدست سفیدش را به نمایش بگذارد. _ خوشم اومد. سریع می گیری. میخوام یه کاری برام بکنی. _ چجور کاری؟ _ می خوام یه جنسی رو برام بدزدی.  یکی از ابروهایم را باال دادم و گفتم: » تو این همه آدم داری. چرا برای دزدیدن یه جنس کمک منو می خوای؟ از اون گذشته؛ چرا باید بدزدیاش مگه تو پولدار نیستی؟ میتونی همه چیزو بخری. مگه نه؟«  آهی از سر بیچارگی کشید._ می دونم چی میگی ولی اگه خودم می تونستم انجامش بدم به تو رو نمی انداختم. اکثر آدم های من یخورده گنده ان و به درد کارای قایمکی مثل دزدی نمی خورن. به یه آدم کوچیک و تر و فرز نیازدارم که مخش خوب کار کنه. در حال حاضر تو تنها گزینه موجود هستی. در مورد سوال دومت باید عرض کنم که جنسی قراره بدزدی رو ازم دزدیدن و دراصل متعلق به منه.</description>
                <category>MSD</category>
                <author>MSD</author>
                <pubDate>Mon, 26 May 2025 19:18:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>