<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بهار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_77761392</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:09:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>بهار</title>
            <link>https://virgool.io/@m_77761392</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سوزان لوری پارکس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77761392/%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D9%84%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B3-qjy20yp3yl8w</link>
                <description>مقدمه(((سوزان-لوری پارکس (Suzan-Lori Parks) نمایشنامه‌نویس، رمان‌نویس و فیلمنامه‌نویس برجسته آمریکایی است که در ۱۰ می ۱۹۶۳ در فورت ناکس، کنتاکی متولد شد. او دوران کودکی خود را به دلیل شغل نظامی پدرش در آمریکا و آلمان سپری کرد. تحصیلاتش را در کالج ماونت هولیوک در رشته ادبیات انگلیسی و آلمانی به پایان رساند و تحت تأثیر جیمز بالدوین به سمت نمایشنامه‌نویسی گرایش پیدا کرد.)))این‌ها را می‌توان در هر مرجع آمریکایی دربارهٔ نمایشنامه‌نویسان معروف پیدا کرد. اما شاید تعریف درست‌تری از او چنین باشد: او یک زن سیاه‌پوست است. همین کافی است تا جایگاهش را در تاریخ ادبیات روشن کند. اگر از کسی بپرسید چه کسی در سال ۲۰۰۲ جایزهٔ پولیتزر را برد، احتمالاً مکث می‌کند یا یادش نمی‌آید. اما اگر بگویید «زنی سیاه‌پوست در آن سال برنده شد»، ناگهان بحث شروع می‌شود؛ دربارهٔ چرایی این اتفاق، نقدها و واکنش‌ها. همین خودش نشان می‌دهد که فراموش کردنِ این بُعد هویتی با این بهانه که «نگاه نژادپرستانه نباید مهم باشد» بیشتر شبیه یک دروغ است تا واقعیت.در طول سال‌ها، نقدهای مختلفی به پارکس وارد شده است: بعضی می‌گویند او همانند نویسندگان جریان اصلی آمریکا می‌نویسد، برای خوشایند مخاطب سفیدپوست، نه از دل تجربهٔ یک زن سیاه‌پوست. نقدی که بی‌شباهت به آنچه سال‌هاست (نه چندان بی‌راه) دربارهٔ هاروکی موراکامی و امثال او شنیده می‌شود نیست. از سوی دیگر، گروهی نیز به گرایش واضح او به فمینیسم رادیکال ایراد می‌گیرند؛ شاخه‌ای از فمینیسم که همواره بحث‌برانگیز، حاشیه‌ساز و البته نوآور بوده است.بخش بزرگی از شهرت پارکس نیز به خاطر بازی‌های زبانی خاص اوست؛ شیوه‌ای که به نوشته‌ها و نمایشنامه‌هایش رنگ و بوی تازه‌ای می‌دهد و آن‌ها را از تئاتر رایج متمایز می‌کند. برای همین، من در این پروژهٔ کلاسی تصمیم گرفتم با نگاهی درهم‌تنیده به سه وجه مهم نوشتار او، و با تمرکز ویژه بر نمایشنامهٔ «در خون» (In the Blood)، شناخت مختصری از او ارائه دهم.خلاصه نمایشنامه در خونهستر زنی بی‌خانمان و بسیار فقیر است که به همراه پنج فرزند خود، هر کدام از پدرانی متفاوت، زیر یک پل زندگی می‌کند. نمایش روایت تلاش‌های او برای فراهم کردن زندگی‌ای بهتر برای فرزندانش و درگیری او با پدران، مددکاران اجتماعی و دیگران است.هستر شخصیتی معصوم و ساده‌دل است که با وجود شرایط سخت، همواره رویای سوادآموزی و بهتر کردن سرنوشت فرزندانش را دارد. دیوار زیر پل یادآور تلاش مداوم اوست؛ تخته‌ای برای زبان‌آموزی و هم‌زمان محلی برای اعمال خشونت جامعه. (در آغاز نمایش کلمه‌ی «هرزه» را می‌بینیم که روی دیوار نوشته شده است.)فرزندان: وراج، زیبا، قلدر، بچه، دردسر. هرکدام با خصلتی اصلی شخصیتیشان نامیده شدند. خصلتی که از پدرانشان به ارث بردند.کشیش – پدر: واعظ مذهبی‌ای که در ظاهر نصیحت‌گر و راهنماست، اما در عمل از او سوءاستفاده‌ی جنسی می‌کند. بخشی از واعظه‌های او درباره‌ی کمک به فقراست، اما هیچ‌گاه مسئولیت فرزندش (وراج) را نپذیرفت و کمکی به هستر نکرد.چیلی – پدر: یکی از پدران فرزندان که پس از سال‌ها بازمی‌گردد. ابتدا وعده‌ی ازدواج و حمایت می‌دهد، اما وقتی با واقعیت زندگی هستر و فرزندان روبه‌رو می‌شود، از او روی‌گردان می‌شود.پزشک_ پدر: وانمود می‌کند که می‌خواهد به هستر کمک کند، اما در نهایت به دنبال لذت و سود شخصی است.دوست قدیمی، همسایه و نهادهای اجتماعی: هرکدام به شکلی بی‌رحمانه هستر را مسئول بدبختی‌هایش معرفی می‌کنند.نمایش با مونولوگ‌هایی همراه است که در آن شخصیت‌ها رازهای درونی خود درباره‌ی هستر را آشکار می‌کنند. این مونولوگ‌ها نشان می‌دهند که جامعه زنان فقیر و مادران تنها را مقصر وضعیت می‌داند، در حالی که ساختارهای اجتماعی خود عامل اصلی فشار هستند.در پایان، فشارهای مداوم و شکست‌های پیاپی، هستر را به فروپاشی روانی و خشونت می‌کشاند. در اوج خشم، او یکی از فرزندان خود (وراج) را از شدت استیصال می‌کشد.در خون، داغ ننگ، سوزان لوری پارکس و فمینیسیماین نمایشنامه اقتباسی روشن از رمان داغ ننگ نوشته‌ی ناتانیل هاثورن، نویسنده‌ی آمریکایی قرن نوزدهم است. این شباهت با نام‌گذاری شخصیت هستر و تمرین حرف A که همواره بر دیوار خانه‌ی هستر نقش بسته، پررنگ‌تر می‌شود.در داغ ننگ، هرچند از خیانت و روابط جنسی آزادانه‌ی هستر حمایت نمی‌شود، اما هاثورن به‌روشنی واکنش جامعه نسبت به او را نقد می‌کند. هستر زنی است که تلاش دارد به دیگران کمک کند، مادری خوب برای فرزندش باشد و اشتباه خود را جبران کند. (اشتباهی که در غیاب همسر رخ داده، چراکه در حضور او هاثورن قادر نبود از شخصیتش در جامعه‌ی پیوریتن دفاع کند.) کشیش، پدر فرزند هستر است و نمادی روشن از دورویی جامعه و قوانینش؛ قوانینی که حتی قانون‌گذاران هم از آن تخطی می‌کنند. کشیش درگیر عذاب وجدان است: چرا باید خوشبخت باشد وقتی هستر رنج می‌کشد؟ داغ ننگ مانیفستی برای بخشندگی است. حرف A که نماد خیانت بود، به نماد توانایی و مهربانی تبدیل می‌شود و کشیش نیز با اعتراف به گناهانش بخشوده می‌شود.اما نگاه سوزان لوری پارکس به شخصیت هستر رادیکال‌تر است؛ نگاهی ناشی از ناامیدی، بدبینی به جامعه و تأثیر گرفته از ایده‌های جنسی فمینیست‌های رادیکال. پارکس فرزندآوری و روابط متعدد هستر را امری غیراخلاقی نمی‌داند. او برای هستر حقی طبیعی در فرزندآوری و تشکیل خانواده قائل است و او را مسئول فقرش نمی‌داند. جامعه به هستر اجازه‌ی ازدواج، سوادآموزی یا حتی یک زندگی متوسط نداده؛ چرا باید حق داشتن خانواده را نیز از او بگیرد؟ در مونولوگ پایانی هستر این مسئله روشن بیان می‌شود:«نباید بچه‌دار می‌شدم... نه، البته که باید بچه‌دار می‌شدم. باید هزاران بچه می‌آوردم. ارتشی از بچه‌های خودم.»پارکس نقدی آشکار بر مفاهیمی چون ازدواج و به‌طور کلی چهارچوب‌مند کردن روابط جنسی دارد. این مسئله در قصه‌ی خوابی که هستر برای فرزندانش تعریف می‌کند هم شنیده می‌شود:پرنسسی در قلعه‌ای زندانی است و نمی‌تواند برای یافتن همسر بیرون برود. ناچار در پنجره می‌ایستد و خواسته‌اش را فریاد می‌زند. پنج شاهزاده (تیزهوش، جون‌سخت، وحشی، خوشگل و قندعسل) نزد او می‌آیند، اما پرنسس می‌گوید نمی‌تواند هر پنج‌تای آن‌ها را انتخاب کند. سپس به یاد می‌آورد که می‌تواند قانون را تغییر دهد! پس با هر پنج نفر ازدواج می‌کند و پنج فرزند (وراج، بچه‌قلدر، دردسر و زیبا...) می‌آورد.این مسئله صرفاً به معنای آزادی جنسی یا توانایی ازدواج با چند نفر نیست، بلکه نشان‌دهنده‌ی وضعیت زنی فقیر و سیاه‌پوست است که کنترلی بر زندگی‌اش ندارد. او برای برآوردن نیازهایش ناچار به چندین مرد وابسته می‌شود. در حالت ایده‌آل پرنسس با پنج شاهزاده است؛ در حالت واقعی هستر با پنج مردی که رهایش کرده‌اند.پارکس را می‌توان با توجه به عقاید و سوگیری‌هایش در دسته‌ی فمینیست‌های رادیکال قرار داد، هرچند در مسئله‌ی فرزندآوری از آنان فاصله می‌گیرد. فمینیسم رادیکال غالباً بر این باور است که زن تا زمانی که فرزند می‌آورد آزاد نیست، اما پارکس عقیم کردن هستر توسط مددکاران را جنایتی می‌داند و حق او برای فرزندآوری را مسلم می‌شمارد. مردانی که از بدن او سوءاستفاده کرده و رهایش کرده‌اند، مجرم‌اند، نه هستر.مردانی که هستر با آن‌ها رابطه داشته از هر گروهی هستند: زنی در موقعیتی مشابه او، مددکار و همسرش، پزشک و کشیش. این نشان می‌دهد که میل جنسی بی‌مرز است و در همه‌ی طبقات اجتماعی وجود دارد، اما تنها کسی که مجازات می‌شود هستر است.در نهایت، هستر پسر کوچکش (فرزند کشیش) را به نام وراج می‌کشد، زیرا او بی‌وقفه فحش نوشته‌شده بر دیوار («هرزه») را تکرار می‌کند. در داغ ننگ پرل، فرزند هستر، نمادی از معصومیت است و در نهایت از حمایت برخوردار می‌شود. اما در اینجا فرزند هستر خود بازتولیدکننده‌ی همان ننگی است که جامعه بر پیشانی او زده است. هستر چاره‌ای نمی‌بیند جز این‌که خشم و ناعدالتی را بر سر تنها کسی که توان کنترلش را دارد فرو بریزد: فرزندش.نگاه پارکس به جامعه و مسائل زنان شاید بیش از حد سیاه‌نمایانه به نظر برسد و گاه با بی‌توجهی به مسئولیت شخصی هستر در فرزندآوری، تصویری ساده و راه‌حل‌هایی رادیکال و غیرعملی ارائه دهد. اما نباید این نمایش‌نامه را مانیفستی برای راهکارهای اجتماعی دانست، بلکه باید آن را تلاشی برای بیان تجربه‌ای پیچیده دید: تجربه‌ی مادری مجرد، فقیر و سیاه‌پوست که مادر بودن را دوست دارد، اما هرگز حقی از آن خود نداشته؛ حتی در سطح ابتدایی فرزندآوری.نباید فراموش کرد که فرزندآوری بیش از حد، همواره به‌عنوان باری سنگین بر گردن زنان سیاه‌پوست نقد شده است.بازی‌های زبانی در آثار سوزان-لوری پارکس۱. استفاده از عناصر غیرزبانی در زبانپارکس بارها تأکید می‌کند که برخی دیالوگ‌ها باید آرام‌تر گفته شوند یا حتی می‌توانند ناگفته بمانند. او عناصری مثل شدت صدا، سکوت، و تکرار را که ذاتاً «زبانی» نیستند، به‌عنوان بخش اصلی زبان وارد اثر می‌کند.سکوت: سکوت در آثار او تنها مکثی نمایشی نیست (مثل سکوت در تئاتر ابزورد)، بلکه همگام با معماری صحنه و شخصیت‌پردازی عمل می‌کند. در صحنه‌ی اول، چینش بازیگران و سکوت آن‌ها حامل اطلاعاتی درباره‌ی نقش‌هاست، حتی پیش از گفتارشان.میزانسن: بارها به نحوه‌ی ایستادن بازیگر هنگام بیان دیالوگ اشاره می‌کند. بدن و جای‌گیری شخصیت‌ها روی صحنه فقط حضور فیزیکی نیست، بلکه خودش بخشی از زبان و ابزار بیان است.۲. تکرار و بازنگری (Rep &amp; Rev)این تکنیک که از ریتم جز و بلوز الهام گرفته شده، شامل تکرار یک جمله، عبارت، سکوت یا حرکت بدنی است؛ اما با تغییرات بسیار اندک.این تغییرات کوچک معنای جمله را بازتعریف می‌کنند و باعث می‌شوند معنای جدیدی به‌تدریج شکل بگیرد. به طوری که مخاطب نتواند بفهمد دقیق در کدام نقطه‌ی اجرا بود که کلیشه‌ای قدیمی معنایش را به چیزی جدید تغییر داد.پارکس از این تکنیک در دیالوگ‌ها و در فرم استفاده می‌کند، مشابه کاری که رابرت ویلسون در کارگردانی، انجام می‌دهد اما به اهداف مختلف رابرت ویلسون تلاش بر ساخت بافت زبانی و تقویت زیبایی‌شناختیست هرچند پارکس از این روش برای تغییر ایده‌ای کهنه و نشان دادن ترس و تهدید و امیال عمیق‌تر شخصیت‌ها استفاده کردهاهمیت تاریخی این پدیده نیز خارج از توجه نیست زیرا جز و بلوز، فرم‌های موسیقایی بنیاداً سیاه‌پوستانه‌اند. پارکس با این کار زبان و ریتم نمایش را به فرهنگ مادری‌اش پیوند می‌زند.۳. مونولوگ‌های اعترافیهر شخصیت در جایی از نمایش مونولوگی دارد که درباره‌ی خودش توضیح می‌دهد. تفاوت این گونه سولی‌لوگ‌ها با حدیث نفس‌های رایج از زمان شکسپیر این است که این مونولوگ‌ها همیشه صادقانه نیستند بعضی اعتراف‌ها دروغ یا «خودنمایی» هستند (مثل مونولوگ‌های کشیش). برخی پر از تناقض‌اند، چون شخصیت هنوز به هویت یا کیستی خود آگاه نشده است. و یا حتی برخی به شکل استدلالی که به در طی گفتار به نتایج نهایی می‌رسد. انگار سولی لوگ‌ها دارای کیفیت پویا هستند و افکاری ناتمام‌اند نه تحلیل کامل و منسجم. در خدمت شخصیت نه برای اطلاع‌رسانی به مخاطب.۴. همسرایاندر چند صحنه، دیالوگ‌هایی وجود دارد راجع به هستر که همه‌ی شخصیت‌ها آن را تکرار می‌کنند؛ گاهی حتی به شکل اول شخص. این بخش‌ها کارکردی شبیه همسرایان یونانی دارند، اما نه برای بازتاب حقیقت؛ بلکه برای بازنمایی نگاه جامعه به هستر. بر خلاف سولی‌لوگ‌های شخصیت‌ها این نگاه محکم و متعصب است و به ندرت تغییر می‌کند. هر چه هستر به خود نزدیک‌تر می‌شود این دیالوگ‌ها او را بیش‌تر سرکوب می‌کنند.۵. لکنت، تکرار و شکست زبانیاین ویژگی بیشتر در دیالوگ‌های هستر و خانواده‌اش دیده می‌شود. زبان شکسته و پر از تکرار، بازتابی از موقعیت دراماتیک و ناتوانی آن‌ها در بیان کامل خود است.۶. دیواردیوار پشت خانه‌ی هستر فقط یک عنصر صحنه‌آرایی نیست، بلکه بخشی از زبان نمایش است:دیوار خیابان است، پس زبان جمعی و اجتماعی را بازتاب می‌دهد.خود دیوار که کهنه است و زیر پلی واقع شده یاداور بستر اجتماعی خانواده‌ی آنان است و فقرشان را به خوبی بازنمایی می‌کند.روی آن فحش‌هایی به هستر نوشته شده، اما هم‌زمان محلی برای تمرین نوشتن و یادگیری اوست.این دیوار یادآور همیشگی ننگ، فقر و آرزوی سوادآموزی هستر است. آرزویی که هرگز از حرف اول الفبا جلوتر نرفت.۷. حساسیت زبانیپارکس برای هر شخصیت زبانی خاص و متناسب با هویت او انتخاب می‌کند. / بچه‌ها: ریتمیک‌تر، پرجنب‌وجوش‌تر / هستر: شکننده و پر از تردید. / کشیش: محکم و مرتب. / مددکار: پر از شرم. (روابط جنسی‌ای که همراه با همسرش با هستر داشتن و اگاهی بر این که بر سرنوشتش مسئوله) / پزشک: زبان پیچیده و آشفته. / این دقت زبانی باعث می‌شود هویت اجتماعی و روانی هر شخصیت از خلال گفتار او شکل بگیرد.جمع بندیسوزان لوری پارکس به عنوان نویسنده‌ای معاصر و به عنوان اولین نسل زنان سیاه پوستی که صدایی چنین رسا و جهانی کسب کردند تلاش بر بازتعریف مفاهیمی قدیمی دارد. بازی‌های زبانی و فرمیک او بیش از آن که در خدمت زیبایی‌شناسی و فرم محض باشد، در خدمت باین کردن بهتر مفاهیمی هستند که به دنبال بیانشان است و داستان‌هایی اجتماعی را برای تعریف بر می‌گزیند.پی‌نوشت: در سایت the free library  فایل انگلیسی رمان را در اختیار خوانندگان گذاشته شده. خواندن آن در کنار ترجمه فارسی کمک کننده واقع می‌شه زیرا بسیاری از المان‌های زبانی در ترجمه گم شدند.</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Mon, 01 Sep 2025 19:56:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی ممکنات در هنر و مرزهای متافیزیک: آیا می‌توان با هنر از هستی عبور کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77761392/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-fcuiub9wiics</link>
                <description>مقدمه: نوشتار حاضر به شیوه‌‌ی خلاصه و مقدماتی، به بررسی ارتباط میان متافیزیک و هنر در دو سیستم فلسفی ارسطو و هایدگر می‌پردازد. در آثار این دو فیلسوف متافیزیک و هنر به عنوان دو عرصه‌ی مهم تفکر انسانی با ویژگی‌های خاص خود در نظر گرفته شده‌اند؛ از یک سو ارسطو در متافیزیک خود به تحلیل مفهوم جوهر و علل مختلف وجود می‌پردازد؛ او هستی را در چهارچوب ضروری، ممکن، محال در نظر می‌گیرد. از سوی دیگر در بوطیقا نیز هنر را تنها از طریق احتمال و ضرورت ممکن می‌دارد. به این معنا که هرآنچه در هنر دیده می‌شود، باید براساس اصول منطقی و عقلانی هستی ممکن باشد. هایدگر اما در اثار خود به ویژه در هستی و زمان و مقدمه‌ای بر متافیزیک، نقدهایی بر سنت متافیزیکی غرب وارد کرده و به تعمل در باب هستی می‌پردازد. او هنر را نه به عنوان تقلیدی از واقعیت و بازنمایی آن چه ممکن است بلکه به عنوان ابزاری برای درک و تجزیه عمیق‌تر هستی می‌بیند. هایدگر معتقد است که هنر می‌تواند ما را از دام تئوری‌های متافیزیکی موجود رهایی بخشد و به وسیله‌ی آن امکان دست‌یابی به واقعیتی متفاوت از انچه در سنت فلسفه‌ی غرب شناخته شده‌ است را فراهم سازد. این نوشتار در ابتدا به مقایسه‌ی دیدگاه‌های ارسطو و هایدگر درمورد متافیزیک و هنر می‌پردازد. و سعی دارد نشان دهد چگونه هنر در متافیزیک ارسطو به درک هستی کمک می‌کند و چگونه هایدگر از هنر به عنوان ابزاری برای فراتر رفتن از متافیزیک بهره می‌برد. پرسش اصلی این نوشتار این است که چگونه آن چه در هنر ممکن است در متافیزیک جای می‌گیرد و چگونه می‌توان از طریق این پیوند راهی برای عبور از محدودیت‌های متافیزیک سنتی پیدا کرد. بخش اولتعریف متافیزیک از دید ارسطو: علمی وجود دارد که هستی بما هو وجود و اوصاف ذاتی آن را می‌کاود. این علم را نباید با هیچ یک از علوم موسوم به علوم جزئی خلط کرد. چرا که هیچ یک هستی را به طور کامل لحاظ نمی‌کند، و بلکه بخش خاصی از هستی را جدا کرده و به آن می‌پردازد.برخی از مباحث کلیدی مطرح شده:علل چهارگانه: ارسطو برای توضیح هر چیز در جهان 4 علت مطرح می‌کند1 علت مادی (material cause): چیزی که یک شی از آن ساخته شده. 2 علت صوری (formal cause): شکل یا ساختاری که یک چیز آن چیزی که هست می‌کند. 3 علت فاعلی (efficient cause): چیزی که باعث به وجود آمدن آن شده. 4 علت غایی (final cause): هدف نهایی که به شی القا شده. جوهر ( ousia- substance) و اعراض جوهر: ارسطو معتقد بود که هرچیزی در جهان دارای یک جوهر است که آن را از سایر چیزها متمایز می‌کند. جوهر آن است که باعث می‌شود یک شی همان چیزی باشد که هست. اعراض: ویژگی‌هایی که جوهر می‌تواند داشته باشد، اما ضروری نیستند. (اندازه، رنگ، موقعیت...) جوهر در سطح مطرح می‌شود:1 جوهر اول (Primary substance): به فرد مشخص اشاره دارد. یعنی یک شی خاص، که وجود خارجی دارد. (ارسطو بودن ارسطو جوهر اول است.) 2 جوهر دوم (secondary substance): به نوع یا گونه‌ی کلی‌ای که یک چیز به آن تعلق دارد اشاره دارد. (انسانیت به عنوان خصلتی که ارسطو دارد.) جوهر به دو قسم است: 1 ماده: آن چه یک چیز از آن ساخته شده. 2 صورت: شکل و ساختار و نظم دهنده‌ای که آن چیز را به وجود می‌آورد. جوهر و تغییر: جوهر ثابت نیست، بلکه میان &quot;بالقوه بودن- dynamis&quot; و &quot;بالفعل بودن- energia&quot; در حرکت است.مثال:  یک دانه بلوط بالقوه یک درخت بلوط است.وقتی رشد کند و تبدیل به درخت شود بالفعل یک درخت بلوط است.با وجود این مقدمات می‌توانیم به بررسی انواع وجود از دید ارسطو بپردازیم: 1 وجود ضروری: چیزی که نمی‌تواند وجود نداشته باشد.2 وجود ممکن: چیزی که می‌تواند وجود داشته باشد و یا نداشته باشد. 3 وجود محال: چیزی که نمی‌تواند وجود داشته باشد. ارسطو در باب هنر بوطیقا یا فن شعر نوشته‌ی ارسطو اولین اثر بازمانده در باب ادبیات است.این رساله در 26 فصل به بررسی هنر می‌پردازد. ارسطو که هنر را با تقلید تعریف می‌کند. کار خود را با ارائه‌ی سیستمی برای تقسیم‌بندی انواع هنر آغاز می‌کند.موضوع تقلید: چیزی که از ان تقلید شده  طریقه تقلید: داستان، گوینده، دراموسیله تقلید:وزن آهنگ سخن. این رساله را می‌توان نوعی پاسخ به اراء افلاطون در باب هنر دانست. افلاطون هنر را دروغین و فاقد ارزش می‌دانست. حال آن که ارسطو هنر را زاده‌ی میل طبیعی تقلید در انسان می‌دانست و معتقد بود ابزاری ارزشمند است. ارسطو نیز اما برای مشروعیت هنر حد و حدودی قائل بود. که در زیر به ان می‌پردازیم. ارسطو وظیفه‌ی شاعر را بیش از به کار بردن کلام موزون داستان پردازی می‌دانست. و تفاوت نویسنده با مورخ را در موضوع تقلید و نه طریقه‌ی آن می‌دانست. وظیفه شاعر: بیان امور غیر واقع که بر حسب احتمال و یا ضرورت ممکن‌اند وظیفه مورخ: بیان امور واقعارسطو معتقد بود موضوع هنر باید برگرفته از حقیقت باشد. او حقیقت را بدان معنا تعریف کرد که  موضوعی که در هنر به ان می‌پردازیم  نمی‌تواند محال باشد. بلکه باید ممکن باشد.امور ممکن 1 ممکن بر حسب احتمال (probable): هر مرحله به نحوی قانع کننده و قابل قبول به مرحله بعد منجر گردد. 2 ممکن بر حسب ضرورت (necessity): هر مرحله نتیجه‌ی ضروری مرحله‌ی قبل باشد. ارسطو داستانی را که از این قواعد پیروی نکند بی‌ارزش می‌دانست (داستان معترضه: عدم دارا بودن ارتباط ضروری و احتمالی ،نوشته‌ی شعرای بی‌هنر، و یا شعرای خوب برای مسابقات!) هرچند سال‌ها از نگارش بوطیقا می‌گذرد می‌توان ادعا کرد عمده‌ی آثار و جنبش‌های هنری چندان از ممکنات و قوانین علی و معلولی دور نشدند. نقد هایدگر بر ارسطو:هایدگر متافیزیک سنتی را به چالش کشید و معتقد بود که این رویکرد باعث فراموشی هستی شده است. او در آثارش تلاش کرد نشان دهد که متافیزیک از زمان افلاطون و ارسطو تا دوره‌ی مدرن، هستی را تنها در چهارچوب موجودات خاص تعریف کرده و  از پرسش بنیادین درباره‌ِ خود غافل شده است. در سنت ارسطویی متافیزیک به مطالعه‌ی موجودات می‌پردازد. (جوهر، امکان، علت..) اما هایدگر استدلال می‌کند که باید سطح عمیق‌تری را مطرح کرد. خود هستی و زمان. برای مثال ارسطو می‌گوید چیزی که ممکن است در نهایت باید تابع ضرورت باشد. اما هایدگر می‌پرسد اگر هستی چیزی باشد که فراتر از امکان و ضرورت باشد چطور؟ اگر هنر بتواند چیزی را آشکار کند که در قالب چهارچوب‌ها نمی‌گنجد چطور؟ این نگاه هنر را نه به عنوان محاکات، بلکه به عنوان پدیدارکننده‌ی حقیقت می‌بیند. هایدگر مفهوم «وجود» را از وضعیت «امکانی» خارج می‌کند، زیرا به نظر او متافیزیک سنتی، از جمله در شکل ارسطویی آن، هستی را در چارچوب موجودات تعریف کرده است، نه به‌عنوان چیزی بنیادین‌تر از هر موجود خاص.هستی‌شناسی بنیادی و گذر از امکان‌مندیدر هستی و زمان، هایدگر نشان می‌دهد که باید به درک دیگری از هستی رسید که پیشا-متافیزیکی باشد. این همان چیزی است که او «هستی‌شناسی بنیادی» می‌نامد. از دید او:• متافیزیک سنتی، هستی را همچون چیزی ممکن، یعنی وابسته به شرایطی خاص، تحلیل می‌کند.• اما هستی به‌عنوان آشکارگی (Aletheia) پیش از هرگونه امکان خاصی وجود دارد.• به همین دلیل، هستی را نمی‌توان در وضعیت «امکانی» نگه داشت، بلکه باید به آن همچون چیزی مقدم بر هر امکان و تحقق نگاه کرد.هنر برای راهی از خروج از متافیزیک:  از مهمترین ایده‌های هایدگر این است که هنر می‌تواند ما را از متافیزیک سنتی بیرون ببرد. در مقاله‌ی سرآغاز اثر هنری او می‌گوید یک اثر هنری فقط یک شی نیست بلکه چیزی را آشکار می‌کند که در حالت عادی پنهان است به بیان دیگری هنر چیزی را نشان می‌دهد که نه ضروری است و نه ممکن (در معنای ارسطویی) بلکه چیزی که در دل تاریخ و تجربه‌ی بشری پدیدار شده. مثال معبد یونان: یک معبد فقط از سنگ ساخته نشده بلکه یک جهان را آشکار می‌کند. این جهان شامل معانی ارزش‌ها خدایان و شیوه‌ی زیست یک ملت است. در نتیجه هنگام دیدن یک معبد، فقط شی سنگین را نمی‌بینیم بلکه کل یک شیوه‌ی بودن در جهان را تجربه می‌کنیم. بخش دوم پرسش بنیادین: ممکنات در هنر چگونه به متافیزیک مربوط می‌شوند؟اسم من بهار است. اما می‌توانست متین باشد، و یا زهرا، و یا فاطمه. آیا این مجموعه اسم احتمالی که ممکن بود به من داده شود راجع به هویت من چیزی می‌گوید؟ آیا به اعراض وجودی و یا حتی شاید جوهر اولیه‌ی من چیزی می‌افزاید. با نگاهی دقیق و بی اغراق شده به مجموعه‌ی امکانات اسم من می‌توان داده‌هایی راجع به گرایش دینی خانواده بدهد، همچنین ویژگی‌های شخصیتی آن‌ها (نامی مثل متین و یا بهار هر دو یاداور صفات لطیف و نرمند)می‌توان دید نام‌های ممکن دیگر به اندازه‌ی اسم اصلی من به من داده می‌دهند. انگار سوژه‌ها و یا مواد مورد ازمایش در تحقیقی را افزایش دهیم. آیا اینطور نیست که به حل مسئله و رسیدن به نتیجه‌ای دقیق‌تر کمک می‌کند؟ هدف از این نوشته، گذاری کوتاه به این ایده است که ایا می‌‌توان با ارائه‌ی ساختاری برای چهارچوب ممکنات در هنر، و یا به نحوی هستی شناسی دنیای هنر، به درک غنی‌تری از متافیزیک رسید؟ و یا حتی دری به سوی ناشناخته‌های خارج از هستی باز کرد؟!ارسطو در بوطیقا می‌گوید که هنر باید چیزی را نشان دهد که از نظر احتمال یا ضرورت ممکن باشد. این یعنی هنر نمی‌تواند جهان‌هایی کاملاً غیرقابل تصور را نمایش دهد، بلکه باید در محدوده‌ی منطق درونی خودش بماند. اما این ایده ما را به متافیزیک نزدیک می‌کند، چون در متافیزیک هم یکی از بحث‌های کلیدی این است که «چه چیزی ممکن است؟» و «چگونه می‌توان هستی را در چارچوب امکان درک کرد؟»حالا، اگر ما این مفهوم از امکان را گسترش دهیم، می‌توانیم بپرسیم:• آیا جهان‌های ممکن در هنر، می‌توانند چیزی راجع به هستی به ما بگویند؟• اگر چیزی در یک اثر هنری ممکن باشد، آیا این نشان می‌دهد که آن چیز در متافیزیک هم ممکن است؟• آیا می‌توان از طریق بررسی ممکنات هنری، به درکی متفاوت از هستی رسید؟۲. عبور از متافیزیک با هایدگر: هنر، امکان، و حقیقتهایدگر می‌گوید که متافیزیک غربی، از زمان افلاطون و ارسطو، هستی را همیشه از دریچه‌ی موجودات بررسی کرده است. یعنی ما همیشه می‌پرسیم: «این چیز چیست؟»، «از چه چیزی ساخته شده؟»، «چگونه ممکن شده است؟» اما به خود هستی به‌عنوان چیزی مستقل از این پرسش‌ها توجه نکرده‌ایم.یکی از نقدهای کلیدی هایدگر این است که متافیزیک، هستی را در چارچوب امکان محدود کرده است. اما او می‌خواهد به سطحی بنیادی‌تر برود و نشان دهد که پیش از هرگونه امکان‌مندی، هستی به‌خودی‌خود آشکار می‌شود.نقش هنر در این فرآیند چیست؟• اگر متافیزیک هستی را در قالب امکان محدود کرده است، آیا می‌توانیم با استفاده از هنر، از این محدودیت عبور کنیم؟• هایدگر در خاستگاه اثر هنری می‌گوید که هنر می‌تواند حقیقت را بی‌واسطه آشکار کند، برخلاف متافیزیک که همیشه از مفاهیم و تعاریف استفاده می‌کند.• بنابراین، آیا بررسی ممکنات در هنر می‌تواند راهی برای خروج از متافیزیک باشد؟• یا اگر از نگاه متافیزیکی به هنر دست بکشیم، آیا می‌توانیم به چیزی ورای هستی‌شناسی سنتی برسیم؟ سوررئالیسم و دادائیسم: آیا می‌توان از قید امکان رها شد؟• در دادائیسم، هنر دیگر به بازنمایی چیزی که ممکن است پایبند نیست، بلکه به چیزی که ناگهانی، تصادفی، و بدون نظم است می‌پردازد.• در سوررئالیسم، جهان‌های ناممکن خلق می‌شوند؛ تصاویری که شاید از نظر عقلانی یا متافیزیکی قابل توجیه نباشند، اما همچنان وجود دارند و بر مخاطب تأثیر می‌گذارند.• آیا این جنبش‌ها موفق شده‌اند که از چارچوب امکان‌مندی در هنر عبور کنند؟• آیا می‌توان از این طریق به نوعی حقیقت رسید که در متافیزیک قابل دسترسی نیست؟• یا این فقط توهمی است که در نهایت، باز هم در چارچوب هستی‌شناسی سنتی قرار می‌گیرد؟پایان منابعبوطیقا -  ارسطو منشا اثر هنری - مارتین هایدگر درآمدی بر متافیزیک - ژان گروندن  </description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2025 23:15:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>