<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد رفیعی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_77774575</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 10:05:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4125435/avatar/dgkdzS.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد رفیعی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_77774575</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مقداری تهران از اینجا به آنجا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77774575/%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%86%D8%AC%D8%A7-wcxhd8ra0hot</link>
                <description>اولتهران را دزدیدند. آن را انداختند درون چند کیسه‌ی سیاه. نه اینکه از روی زمین محو شده باشد، نه. هنوز هست، ولی فقط سایه‌ای از آن باقی مانده؛ یا حتی شبحی. دزد بدون صدا آمد. چراغی هم روشن نکرد. آرام و بدون هیچ ردی همه چیز را جمع کرد و با خودش برد. از کوچه‌ها و مغازه‌ها  تا خانه‌ها و خیابان‌ها. حتی صدای پیرمرد‌های داخل پارک را. همه را چپاند توی کیسه‌ی سیاهی و ناپدید شد. کسی حواسش نبود. همه یا در ترافیک بودیم یا در مترو و یا هم سرمان در گوشی‌هایمان خمیده شده بود. صبح که شد دیدیم چیزهایی سر جای خودشان نیستند. دیدیم تهرانی که می‌شناسیم نیست. تهرانی قلابی جای‌اش نشسته بود. بی‌روح، کپک‌زده با آدم‌هایی خسته و تنها. شهری دیدیم با بنرهای تبلیغاتی دروغ‌گو. شهری با آدم‌هایی که همیشه عجله دارند. ما انگار با ماکتی از تهران روبه‌رو شدیم. ماکتی که هنوز هم پابرجاست. همه ما هر روز با سرعت زیادی روز را به شب می‌رسانیم، بی آنکه از خودمان بپرسیم آن یکی تهران کجاست؟آخر چطور می‌شود شهری را دزدید؟ آن هم شهر بزرگی مثل تهران را؟! مگر در روزگار قدیم همیشه شهرها را نمی‌ساختند؟ شهر را می‌سازند نه می‌دزدند. اصلا مگر همه‌ی شهر می‌تواند در کیسه‌ای جا بگیرد؟! چه دزد کاربلدی است آن که می‌تواند شهری را بچپاند در کیسه‌ای و حتی کسی هم خبردار نشود. اما چیزی دیگر نیز این وسط هست که باید درباره آن حرف بزنم. اینکه به احتمال زیاد، بیشتر ما در این کیسه روی هم تلنبار شده‌ایم. ممکن است بسیاری  از ما بابت جای تنگ و فشاری که به بدن‌مان وارد می‌شود بدخلقی کنیم و شبانه‌روز به هم ناسزا ‌گوییم. چه می‌شود کرد. تقدیرمان شاید این‌طور بوده باشد. شما نیز احتمالا در همین کیسه هستین. شاید کمی بالاتر یا پایین‌تر از من. شاید هم جز آن دسته از افرادی باشین که این حرف‌ها را به هیچ می‌گیرد و مزخرفاتی می‌پندارد که به درد فیلم‌های علمی‌تخیلی می‌خورد. در هر صورت وضعیت کمی عجیب و غریب است. تمام حرف من این است که شهر بزرگ تهران دزدیده شده و به جای نامعلومی برده شده است. شاید مسخره به نظر بیاید ولی با جستجو درباره همچین وضعیتی به موردی در طول تاریخ برخورد کردم. توانستم در این خصوص کتابی قدیمی پیدا کنم. از نویسنده‌ای ناشناس مربوط به دوره سلجوقی که در نیشابور می‌زیسته. نام کتاب «تحفه المدائن فی محو البلدان» بود. چندجایی از کتاب به زبان عربی است. ولی خوشبختانه جاهایی از کتاب به فارسی نوشته است. دقیقا یکی از فصل‌های کتاب درباره همین ناپدید کردن شهرهاست. یعنی فصل سوم آن: فی محو المدائن. در این فصل نویسنده موارد مشابهی بیان می‌کند درباره چند شهر باستانی. تلاش‌های ناموفقی از دزدیدن شهرهایی همچون شوش و تیسفون و بغداد. اما در هیچ کدام دزد موفق نشده حتی  ذره‌ای از شهر را بدزدد. البته نویسنده به دزدی ظاهری شهر نظری ندارد و بیشتر نظرات‌اش پیرامون دزدیدن جان شهر است. چنانچه در همین فصل از کتاب آمده:...مطلوب آن است که معلوم شود سرقه المدائن منحصر به غارت ظواهر از قبیل زر و سیم و جواهرات و خزائن نیست، بلکه سرقت روح و جان نیز هست؛ که غایب و مستور بوده است. این غفلت و فراموشی است که چون دزدی خفیه، به کلی آن را ربوده و در انبان سیاه خویش منعقد می‌سازد. دومبه تازگی سندی محرمانه از دزدیدن شهر تهران توسط گروهی ناشناس کشف شده است. این گروه تصمیم گرفت این سند مکشوفه را در اختیار عموم قرار دهد. جزئیات این سند به شرح ذیل می‌باشد.سند شماره404-ت/الفطبقه‌بندی: محرمانه – جهت استفاده در سطوح بالای مدیریت شهریعنوان عملیات: پروژه‌ی تخلیه‌ی تهران بزرگاداره تنظیم: کمیته انتقال نامحسوس شهرها (کانش)موضوع: گزارش نهایی عملیات انتقال قانونی تهران جهت بهره‌برداری‌های خاص اقتصادی و همچنین حافظه‌زدایی عمومی شرح سند:با توجه به دستور مقامات مافوق و به استناد مصوبه شماره 99 در جلسه‌ی شورای عالی مدیریت شهری و کشوری و با اتکا به اصل 57 قانون انتقال، (حذف موثر عملیات مزاحم هویتی و فضاهای شهری جهت بهینه‌سازی و تسهیل روند سرمایه) اجرای عملیات پروژه‌ی تخلیه تهران بزرگ به مرحله‌ی نهایی رسید.مراحل اجرا:1.ساعت01:30 – شروع همزمان تیم‌های جمع‌آوری در شرق و غرب تهران.2. ساعت02:10- ناپدید کردن کل شمیرانات و جنگل‌های تابعه.3. ساعت03:40- شروع جمع‌آوری خیابان‌های آزادی و انقلاب، کشیدن آسفالت از زیر پا، جمع‌آوری کتابفروشی‌ها و مغازه‌های مزاحم و بسته‌بندی کامل دانشگاه تهران.4. ساعت04:10- محله‌های مرکزی شهری از جمله لاله‌زار، سنگلج و پامنار به صورت لایه‌ای جدا شده و در کیسه‌های مخصوص «ضد نوستالوژی» قرار گرفتند.5. ساعت04:30- نصب ماکت‌هایی از تهران در نقاط شهر. کلیه‌ی خاطرات اماکن و فضاهای تاریخی و فرهنگی به سرور‌های ابری منتقل شدند.6. ساعت05:00- عملیات با موفقیت به پایان رسید. تنها یک نفر شهروند مذکر دارای نشانه‌های شاعرانگی و بدبینی مزمن، عملیات را مشاهده کرد؛ اما بی‌خطر ارزیابی شد.توصیه نهایی: در صورت بروز هر گونه شایعه مبنی بر دزدیده شدن تهران اعلام شود: «تهران در حال نوسازی است، لطفا مزاحم نشوید».امضا: دبیر تشکیلات ناپدیدسازی آرام و بدون ردپا *پی‌نوشت: نسخه‌ای از این سند در کیسه شماره 24 همراه باقی اجزای تهران  به مکانی نامعلوم منتقل شده است. سومسلام. من هنوز اینجا هستم. نه مرده‌ام و نه زنده. من درون همین کیسه سیاه هستم. کنار شهر دزدیده شده‌ام. ولی دور از شما. ته این کیسه کوچه‌ی قدیمی ماست. آنجا که جز خاطره چیزی از آن باقی نمانده است. ما اینجا آسمان نداریم. نوری نیست تا بتابد به گل‌ها. همه چیز در غبار کهنه‌ای پیچیده شده است. تهران را اینجا انداخته‌اند؛ در این ظلمات. صدای عبور قطار هست، اما قطاری نمی‌گذرد. همه در صف نانوایی هستیم، اما به هیج‌کس نان نمی‌رسد. انگار داریم همه‌چیز را فراموش می‌کنیم. اینجا پیرمردی هست که شب‌ها صدای چرخ‌خیاطی همسرش را درمی‌آورد بلکه از یاد نبرد خودش را و خانه‌اش را. من نیز تنیده در بغل تهران، محله‌هایش را دوره می‌کنم. امیرآباد، آریاشهر، پامنار، شمرون. چون اگر اسامی را نگویم فراموش می‌شوند. می‌دانم. پیش از آنکه خودم را هم از یاد ببرم گفتم نامه‌ای بنویسم تا شاید معجزه‌ای شود و تهران پیدا شود و ما نیز از شکم تاریک این نهنگ رهایی یابیم. اگر این نامه به دست کسی برسد یعنی هنوز امیدی هست. امید به اینکه شاید تهران خودش را یاد بیاورد. یاد بیاورد بقیه‌اش کجاست تا بگردد دنبال نیمی دیگرش. و این یادآوری به همه‌ی ما بستگی دارد. ما باید بدمیم در کالبد تهران، تا جانی بگیرد برای یادی. اگر در مترو یا در محل کار یا جایی دیگر، حسی غریب از تهران به سراغت آمد، نترس؛ آن ما هستیم. صداهایی باقی‌مانده از تهران گم‌شده. بدان که ما هنوز زنده‌ایم. زنده به زیستن با همه‌ی مرارت‌هایش.ارادتمند شما؛ یک دوست در کیسه‌ای سیاه</description>
                <category>محمد رفیعی</category>
                <author>محمد رفیعی</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 14:40:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در همسایگی گندم‌زار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77774575/%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%DA%AF%DB%8C-%DA%AF%D9%86%D8%AF%D9%85-%D8%B2%D8%A7%D8%B1-ks7kx3p7arjo</link>
                <description>در گذشته شیوه‌هایی برای زیستن و حتی حس­‌هایی انسانی وجود داشته­‌اند که امروزه از صحنه­‌ی زمین محو شده‌­اند و احتمالا هرگز باز نخواهند گشت. از این بابت بسیاری از این تجربه­‌ها همواره با نوعی درد و رنج همراه است. درد و رنجی که گاهی با حسرت نیز آغشته است. مثل مینی‌­بوس آبی آقا جهرُم؛ که ناله‌­اش از پیچ گردنه­‌ها و جاده‌­های روستایی بالا می­‌رفت و به روستاهای اطراف خبر رسیدن­‌اش از شهر را اعلام می­‌کرد. یادآوری این تصویر برای من کم و بیش با نوعی تلخی همراه است و همین تلخی است که خاطره را از جنبه­‌ای دیگر می­‌تواند همراه با لذت،­ از نو فرا بخواند.چند وقت پیش که به روستا رفته بودم، به طور اتفاقی با یکی از آشنایان گذرم افتاد به روستایی که مینی­‌بوس آقا جهرم آن­جا بود. وقتی که چشمم افتاد به آن رنگ آبی زنگ­‌زده‌­اش، چیزهایی در ذهنم شروع کردن به تکان خوردن. چیزهایی که انگار خودشان را زیر آواری بیرون می­‌کشیدند. این همان مینی‌­بوس معروف بود. همان که روزگاری سالار  جاده­‌های این اطراف بود. حالا اوراق شده است و آقا جهرم هم آن را پشت خانه‌­اش در نزدیکی گندم‌­زار رهایش کرده بود. پیر شده بود و از ریخت افتاده. اما انگار چیزهایی در دل آهنی‌­اش بود که دوست داشت برای کسی تعریف‌­اش کند. نزدیک‌­اش رفتم. دستی کشیدم روی در و پنجره‌­اش. گربه‌­ای خودش را روی یکی از صندلی‌­ها پشت شیشه، به من نشان داد. ریزتر شدم تا ببینم‌­اش. گربه­ چند بچه داشت که زیر یکی از صندلی‌­ها از آن­ها مراقبت می‌­کرد. تصاویر سایه‌­وار از ذهنم می‌­گذشتند. چشم به قواره‌­ی بی‌­حال مینی‌­بوس دوختم و گذاشتم ذهنم هر جایی که می‌­خواهد من را با خودش ببرد.در سیزده روز نوروز و چند ماه تابستان که مدرسه‌ها تعطیل بود، ما به خانه‌­ی مادربزرگ می­‌رفتیم و همه­‌ی آن مدت را در روستا می‌­گذراندیم. از آن جایی که خانه‌­ی ما جای دوری بود، بقیه‌­ی سال را نمی‌­توانستیم به روستا برویم، جز همان تعطیلات نوروز و تابستان. به یاد دارم هر روز حوالی ظهر مینی­‌بوس خسته و خاک گرفته‌­ی جهرُم، مسیرش را از شهر به سمت روستا از سر می‌­گرفت. در حیاط خانه مادربزرگ می‌­توانستی در دوردست، پشت یکی از تپه‌های روستا، قسمتی از جاده را ببینی که مینی‌­بوس آبی‌رنگ از آن عبور می‌­کرد. حتی بعضی از اهالی نیز یک ساعت زودتر در نزدیکی دوراهی روستا زیر درختی به انتظار آمدن مینی‌­بوس می­‌نشستند، تا وسایل دوستان و آشنایانشان را از سر جاده تا روستا بیاورند. مینی‌­بوس جهرم برای آن‌­هایی که مسافری از شهر نداشتند هم نیز مهم بود. برخی اهالی کنجکاو بودند که امروز چه کسی به شهر رفته و چه کسی از شهر برگشته است. به آن­‌هایی که از شهر برمی‌­گشتند خسته نباشیدی می­‌گفتند و پی‌­گیر اخبار شهر نیز بودند.در کودکی چندباری با آن مینی‌­بوس تجربه سفر را داشته­‌ام. برای رفتن به شهر باید سر صبح حوالی ساعت پنج از خواب بیدار می‌­شدی و خود را  آماده می‌­کردی تا به موقع سر جاده برسی. قبل از اینکه آفتاب خود را پهن کند روی کوهِ روبه‌­روی روستا، باید می‌­رسیدی سر دوراهی. اگر از خواب بیدار می‌­شدی و می‌­دیدی آفتاب از کوه سرازیر شده است، دیگر نمی‌­توانستی به مینی­‌بوس برسی؛ چرا که او حرکت کرده بود. این خود رسمی شده بود بین اهالی روستا.تجربه‌­ی صبح زود بیدار شدن و پیاده رفتن تا سر جاده، برای من همیشه همراه با نوعی دلتنگی بوده است. چرا که دیگر مادربزرگ و روستا را برای مدت زیادی نمی‌­دیدم و همین باعث می‌­شد برای مدتی حسی از دلتنگی و بغض سراسر وجودم را فرا بگیرد.وقتی با چشمانی خواب‌­آلود و بی‌­حوصله به انتظارش نشسته بودم، ناله‌­ی آن زودتر از خودش خبر حضورش را اعلام می‌کرد. بعد از لحظاتی هیبت آبی‌­رنگ‌­اش را از پیچ گردنه سرازیر می­‌کرد و در سوز سحرگاهی حسی از گرما را برای آن‌هایی که به انتظارش نشسته بودند، به همراه داشت. سوار که می­‌شدیم همه با هم گپ می‌­زدند و سفره‌­ی حال و روزشان را برای همدیگر پهن کرده بودند. تا رسیدن به شهر چندین روستا توقف می‌­کرد و هر توقف نیز بذر گفت‌­وگویی تازه می‌­کاشت. طوری که هرگز مسیر روستا به شهر را حس نمی‌­کردی و یک لحظه که از گفت‌­وگو غافل می‌­شدی، می‌دیدی رسیده­‌ای به شهر.مینی‌­بوس خسته و آبی رنگ آقا جهرم دنیایی بود برای خودش. دنیایی از آدم‌ها با سر و شکل­‌ها و عقاید گوناگون. درون آن، همه جور بحث شکل می­‌گرفت و آدم‌ها بدون ذره‌­ای اغراق و یا محدودیتی، همه­‌ی خودشان را به همدیگر نشان می‌­دادند. به شکلی دیگر، آن مینی‌­بوس نوعی حافظه­‌ای جمعی بود. انبانی بود پر از قصه‌­ها و روایت‌­هایی از همه­‌ی آدم­‌هایش. حالا او اینجا در میان جنگل بلوط، در همسایگی گندم‌­زار، شب‌­ها یکه‌­تازی‌­ها و قصه‌­ی همیشگی دور زدن پلیس­‌راه را، برای تنها مسافر­اش، یعنی همان گربه‌­ی مادر، تعریف می‌­کند. الان که با فاصله به آن روزها نگاه می‌کنم، می‌­بینم  یک چنین فضاهایی روز به روز کم و کم­تر می‌­شود و آدم‌­ها، این سایه‌­های تاریک، دیگر نور دل‌هایشان را به یکدیگر نمی­‌تابانند و انگار خاموشی است که بین‌­مان به هزار زبان سخن می‌­گوید.   </description>
                <category>محمد رفیعی</category>
                <author>محمد رفیعی</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 04:02:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قضیه ی موتورسیکلت ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77774575/%D9%82%D8%B6%DB%8C%D9%87%00%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%B3%DB%8C%DA%A9%D9%84%D8%AA%00%D9%87%D8%A7-fynux6vmgrq4</link>
                <description>گفتن ندارد که تهران شهر بزرگ و شلوغی است که صدای سرسام آور شهریاش برای گوشهای عادت نکرده، زجرآور است. این را هر ثانیه و دقیقه میتوان حتی در کنج خانه هم فهمید. برای من در ابتدا تهران رفتن و زندگی کردن در آنجا اتفاقی حیرتآور و شورانگیز بود. نه به واسطهی اینکه شهری بزرگ است و شلوغ؛ بلکه به عنوان مکانی برای رسیدن به آمالها و آرزوهایم. وقتی هنوز به تهران نرسیده بودم و در شهرستان کوچک خودمان یعنی یاسوج، روزگار سپری میکردم، تصور تهران، قابهایی چون تئاتر شهر و تماشاخانهی ایرانشهر و تالار وحدت در ذهنم شکل میگرفت. این تصاویر به واسطهی اینکه از ابتدا چون تحصیلاتم تئاتر و هنرهای نمایشی بود، خودشان را بیشتر از سایر تصاویر به ذهنم میکشاندند. تئاتر شهر کعبهی آمالم بود و سرخوشانه دورش طواف میکردم. فکر میکنم برای اکثر افرادی که  اهل تئاتر و سینما هستند، حداقل برای یک بار هم که شده، دلشان خواسته روزگاری در تهران به فعالیت هنریشان بپردازند. حالا برای عدهای ممکن است بخت و اقبال روی خوش نشان داده باشد و توانسته باشند ردپایی از خود به جای بگذارند و عدهای دیگر نیز همچنان دل در گرو این تمنا دارند. در هر صورت من جز آن عدهای هستم که انگار بایستی قربانی بیشتری به این درگاه پیشکش کنم. پس باید بیشتر بمانم و برای ماندن باید تا سرحد توان مقاومت کرد.  ماندن در چنین شهری پوست کرگدن میخواهد. خیلیها رفتهرفته اصلا خود کرگدن میشوند؛ سخت و زبر و بیحس. وقتی هر بار تنه به تنهی این حجم از بیحسی و بیروحی کلانشهری میشوی، ناخودآگاه میبینی که کمکم رنگ پوستت دارد عوض میشود، بدنت زبر میشود و سخت و صدای عادیات خشدار و بیمعنا. بارها شدهاست همهی اینها را   یکجا بالا آوردهام. وقتی که برای زندهماندن و زندگی کردن مجبور میشوی از صبح تا شب بروی کار کنی، بلکه بتوانی نفسی ذخیره کنی برای کاری که پیاش آمدی، همان جا خودت را هم بالا میآوری. من در چنین شرایطی قید پول درآوردنهای صبح تا شبم را زدهام تا جور دیگری، صبحم را شب کنم. در همین فکر و خیال بودم که فهمیدم اگر خودم بتوانم برای خودم کار کنم، شاید بتوانم کاری که دوستش دارم را انجام دهم. تصمیم گرفتم موتور بخرم و ساعاتی در روز خودم را وقف آن کنم. تصمیم جالبی بود. برگشتم خانه و یک ماهی را در با خانواده گذراندم و بالاخره پولی روی هم گذاشتیم و موتوری خریدم. اوایل خانواده دلخوش به این تصمیم نبودند و موتورسواری من را کاری خطرناک میدانستند. اما رفته رفته عادت کردند و جوری پیش رفت که انگار سالهاست موتورسوار بودهام. حالا موتوری دارم که میتوانم حداقل با آن کار کنم و پولی دربیاورم بلکه زندگیام روی چرخی بچرخد. حالا من هم شدهام یکی از آن بیشمار موتورسواران تهران. یک نت به این هارمونی ناهنجار تهران اضافه کردهام. در شهر شلوغی مثل تهران موتورسواران از هر باریکهراهی میتوانند گذر میکنند و اصلا طاقت ماندن در بین ماشینها و ترافیک را ندارند. در هزار توی ترافیک، یکی از آنها که راهی  پیدا کند، بقیه هم به تبعیت از آن، پشت سرش ردیف میشوند و ترافیک را پشت سر میگذارند. برای من چندین بار چنین اتفاقی افتاده است. من نیز چند دفعهای یکی از آن موتورسوارانی بودهام که راهی جدید پیدا کردهام و ناجی بقیه شده بودم. وقتی میدیدم پشت سرم بقیه هم دارند میآیند به خود بالیدهام و  روی موتور شور و شعفی به من دست داده بود. حالا موتور خریدهام و چند ساعتی در روز را با آن مشغول کار هستم. پیکموتوری شدهام.  بستهها،نامهها، و مرسولات دیگری را به مقصدشان میرسانم. اوایل، کار جذابی به نظر میآمد. با شوق بعضی سفارشها را میپذیرفتم و سریع به مقصد تحویلشان میدادم. رفته رفته از این کار ملول شدم. کم کم مسافتهای بین مبدا و مقصد برایم طولانی به نظر آمدند و بعد از اتمام هر درخواست استراحت بیشتری به خود میدادم. اضافه بر اینکه درد مهرههای کمر و گردن هم بیتاثیر نبودند. موتور هم توان سابق را از دست داده بود و باید برای کار کردن با آن التماسش میکردی. من بسیاری از شبها به او گفته بودم سر جدت فردا هم کمکحالم باش. زیناس را میبوسیدم و خسته نباشیدی به او میگفتم.  بسیاری گفتهاند زندگی مذهبی با زندگی معنوی تفاوت دارد. ممکن است شخصی معنوی باشد ولی مذهبی نباشد. در شهرهای بزرگی مثل تهران، قطعا معنویات هر لحظه در شرف تهدید است. چرا که کلانشهر اخلاق خاص خودش را برمیسازد و زندگی معنوی و انس گرفتهی یک شخص ساده روستایی با طبیعت را، ممکن است دستخوش تغییر کند. روحیات اشخاص محصور در یک کلانشهر پیچیدگیهای منحصر به خود را دارد. این روحیات آغشته به بسیاری از مناسبات و آداب و مناسک اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی است. وارد شدن به این مناسبات کلانشهری درست مثل ورود به سیاهچالهای است که تو را در خود فرو میبلعد. آن جایی که ناخودآگاه اخلاق شخص با این آداب و مناسک، به نقطهی تکینگی و یگانگی میرسد.  این توضیح را دادم که بگویم در تمنای معنویات برای زیستن هستم. چرا که فکر میکنم یکی از راههایی که جلوی رشد بیمعنایی زندگی و پوچی آن میشود دست یازیدن به معنویاتی است که هر شخص در زندگی برای خود دست و پا میکند. بارها شده است که در حال جابهجایی بستهای با موتور بودهام، که یکباره سایهی خنک درختی در کنار خیابان به شکل غیر قابل وصفی به وجدم آورده است. در بسیاری از روزهایی که مشغول کار با موتور بودهام، دیوار خشتی خانهای قدیمی، درخت سبز بیارزش گوشهی خیابان، جوی آب حواشی بلوار و چیزهایی از این دست، مرا مسحور خود کردهاند. تا جایی که زمان زیادی را زیر سایهی درختی سپری کردهام. حتی به خاطر این رفتارم سوژهی مسخرهی بعضی از دوستانم  هم بودهام. این تجربیات همان معنویات بسیار ناچیز و کوچکی هستند که بعضی جاها اجازه نمیدهند سیاهچالهی بیمعنای زندگی مرا در خود فرو کشد.</description>
                <category>محمد رفیعی</category>
                <author>محمد رفیعی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 14:54:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>