<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بیتا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_77784913</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 04:42:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>بیتا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_77784913</link>
        </image>

                    <item>
                <title>احساساتِ از حلقوم بیرون آمده!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77784913/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA%D9%90-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D9%84%D9%82%D9%88%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%87-yismbiexwpzt</link>
                <description>او احساس تنهایی میکردشاید همواقعا تنها بودگاهی خود را میان موج های کوچک اقیانوس روی تکه ای چوب پیدا میکردگویی جز او کَس دیگری در این دنیا نیستنمی‌توانست دست از فکر کردن برداردلحظه ای خود را دوست داشتلحظه دیگر نفرتنمی‌دانست می‌خواهد فردا را چگونه بگذراندکارش شده بودفکر و فکر و فکرشب و روز و صبح و عصر و ظهرخلاصه هر وقت و بی وقتیمی‌نشست و غصه می‌خوردبا خودش میگفتمگر چقدر جا دارد این قلب بی‌چارهآرزویش شده بودلحظه ای نشستن و راحت نفس کشیدنبدون فکر کردن به فرداهاسنگینی این بارِ روی دوششکمرش را خم کرده بودقلبش را می‌فشردو از چشمانش غم سرازیر میشدکلمات می‌خواستند بیرون بریزنداما مقاومت میکرداو دیگر تحمل این را نداشتمیخواست تمامش کندچشمانش را بستآنگاه خود را در بلندی ها یافت از آن بالا انسان ها را دید که هرکدام برای وجودیت خود دلیلی دارنداما او هرچه فکر کرددلیلی پیدا نکرد باد موهایش را نوازش کردخورشید بر صورت سردِ بهت زده اش بوسه زدو حال نوبت زمین بود که او را در آغوش بگیرد.</description>
                <category>بیتا</category>
                <author>بیتا</author>
                <pubDate>Sat, 25 Feb 2023 17:34:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبی ترین احساس من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77784913/%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D9%86-m5xnv0dmuxih</link>
                <description>انتظار رسیدن به خونهانتظار برای بغل کردن خانواده و دوستاانتظار برای دوباره دیدن عزیزاندلتنگی برای هرررچیزی‌ که ازش فراری بودمدلتنگی برای بدیهی ترین جزئیات راجب زندگی ای که قبلا داشتم.از ترس تنهایی هر آدمی رو وارد زندگی میکنم.احساسات پوچ از درون نابودم میکنن.ذره ذره وجودمو میخورن تا روزی تمام من رو پر کنن از سیاهی...اشک هام دنبال یه بهونه کوچیک می‌گردن که سریع به بیرون هجوم بیارن.بغضم با کوچیک ترین حرف ها گلومو‌ فشار میده و خفم میکنه .من خوشحالیم‌و گم کردم.حتما وقتی با عجله چمدونم‌و می‌بستم فراموش کردم از بین وسیله هام بردارمش.امیدوارم قبل اینکه دیر بشه و این احساسات آبی منو تو خودشون غرق کنن پیداش کنم.</description>
                <category>بیتا</category>
                <author>بیتا</author>
                <pubDate>Sat, 03 Dec 2022 03:25:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77784913/%D8%AA%D9%88-lioixzjwpbzr</link>
                <description>تو بوی چمن تازه زده شده ای حس و حال قبل بارانیچای بعد حمامبوی کتاب نو خواب صبح جمعه لبخند بی چشم داشت رهگذر رانندگی نیمه شب بوی نوزادسبکی بعد گریهدیدن دوباره یک دوستطلوع آفتاب تو همه چیز های دوست داشتنی ای :)</description>
                <category>بیتا</category>
                <author>بیتا</author>
                <pubDate>Thu, 03 Nov 2022 01:51:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>