<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های m_77812262</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_77812262</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 05:18:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>m_77812262</title>
            <link>https://virgool.io/@m_77812262</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چشمانت به قربان دلت شود...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77812262/%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%84%D8%AA-%D8%B4%D9%88%D8%AF-hk9mafmbjipq</link>
                <description>گریه هایت که سرازیر شدند...خودت را در آیینه میبینی...تنها کسی که حق دارد روح آزرده خاطرت را ببیند...برای خودت یادآور بگذار...بجای همه آنانی که دلت میخواست دلداریت دهند...بگذار اسکرین موبایلت هرچند ساعت یادآوری کند...برای خودت بهترین قهوه ترک را دم کن...بگذار از بوی قهوه سرمست شوی...بهترین لباس هایت را بپوش...خودت را بیاآرای...برای خودت...آهنگ مورد علاقه ات را بگذار بخواند...قهوه در در دست کنار بالکن آهنگ مورد علاقه ات میخواند...صفحه موبایلت روشن شود و بنویسد...دنیا اینطور نمانده و نمی ماند...?</description>
                <category>m_77812262</category>
                <author>m_77812262</author>
                <pubDate>Mon, 20 Nov 2023 12:44:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژژنوستومی بی لذت چشایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77812262/%DA%98%DA%98%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%DA%86%D8%B4%D8%A7%DB%8C%DB%8C-lhhdawf7uqe4</link>
                <description>از راهرو عبور میکنم چهره اش نمایان میشود... اخم سنگینی بمن می کند... نگاهش غمگین است... بسمتش میروم... چشمانش روی من ثابت می ماند.دستانش روی هم گذاشته... همچون کودکی در خود جمع شده است... ۸۰ سال دارد. ۸۰ سال ورزشکار که بیش از گوشتخوار،گیاهخوار بوده بخارپز خورده است... ژژنوستومی اش کار می کند. عالی است جلویش امتحان می کنم. میگویم ببین حاج آقا. چقدر خوبه. مکثی میکند و با حرص می گوید خوب؟! خوب دیگر. نگران نباش هر آنچه لازم باشد از این لوله به بدنت می رسد! با حرص بیشتری  به پنجره نگاه می کند و می گوید خوب؟! حیران و سردرگم به پنجره کنارش نگاه می کنم. شب شده و دیگر هیچ چیز پیدا نیست!موبایلم مدام زنگ میخورد. کمی نزدیک تر می روم. حاجی؟مگر ما قبل از عمل صحبت نکردیم؟با بغض می گوید چرا. مگر نگفتم چه می کنیم. با بغض چرا. مگر نگفتم ربطی به خوردن از دهان ندارد. با چشمان پر اشکش نگاهم می کند. پس من چی؟!ا حاجی این هم بدن تو هست دیگه؟! این ماده غذایی وارد بدنت میشود.سرو حال میشوی. با پشت دست اشکش را پاک می کند و آرام طوری که بسختی میشنوم می گوید. یعنی دیگر نمیتوانم مزه کباب را بفهمم؟! یعنی لذت نمیبرم از خوردن غذاها؟!نگاهش می کنم نگاهم می کند... هیچ وقت چنین حسرتی را تجسم نکرده ام.</description>
                <category>m_77812262</category>
                <author>m_77812262</author>
                <pubDate>Mon, 13 Nov 2023 15:57:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرجا که حالت خوب باشد...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77812262/%D9%87%D8%B1%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-rj4g3qyzdkcx</link>
                <description>قبل تر ها معتقد بودم آدم فقط در خانه پدری راحت هست...اگر خانه ای باشد همان یکی خانه هست... مابقی همچو مهمان سرایی بیش نباشد...سرانجام کلید رو میابم ریموت را میزنم و بیخیال کلاس از همان در پارکینگ وارد میشوم... حس و بوی آشنایی دارد با آنکه پدر با من کیلومترها فاصله دارد اما انگاری این خانه هم کم کم همان حس را پیدا کرده باشد... شاید خاصیت سن باشد شاید نباشد... انگار دل از یک جایی به بعد دنبال آشنا میگردد...مکان آشنا... آدم آشنا...از جای جدیدی قهوه را اینبار،ترک میگیرم... میروم رمان ها را زیر رو می کنم...نیچه گریه کرد را بر میدارم... من که رمان خون نبودم... نیچه را برای چه میخواهم...</description>
                <category>m_77812262</category>
                <author>m_77812262</author>
                <pubDate>Sat, 11 Nov 2023 15:03:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی دو کیلومتر زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77812262/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%DA%A9%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-w561mdfy5yoa</link>
                <description>با حال غریبی می رسی اینجا نازنین... باد با شدت میوزد... آهنگ به قسمت زیبایش رسیده است... سرعتت را کم می کنی... میدانی یکی دو کیلومتر دیگر تونل بی رحمانه این زیبایی را میگیرد... اما تو هم تا میتوانی آرام تر میرانی...دلت میخواهد این زیبایی تمام نشود... در نیمه راه زندگی چرا جازده ای... مگر میشود هنوز سکانس فیلم آغاز نشده باشد وتو خسته باشی... خسته از چه هستی نازنین... تو حتی نقشت را آغاز نکرده ای... هنوز تماشاگری ننشسته است در سکوها... هنوز به نقطه اوج فیلم نرسیده ایم...هوای سردش... نسیم خنکش... زیباییش.. مدهوشت می کند... گاهی آدمی در زندگی به این یکی دو کیلومتر نیاز دارد..</description>
                <category>m_77812262</category>
                <author>m_77812262</author>
                <pubDate>Thu, 09 Nov 2023 14:59:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفیق روزهای سخت...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77812262/%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-voi75qit9yud</link>
                <description>ماشینم روزهاست تکان چندانی نخورده است...نگرانم باتری اش تمام شود... روشنش می کنم میبرم بیرون میچرخانمش... تا حوصله اش سر نرود و حرصش را سر باتری بیچاره خراب نکند... آهنگ میگذارم برایش حال کند برای خودش... حواسم هست آخ نگوید... گاهی از رنگ تکش در این سفیدی خودروها ذوق می کنم... شاید اگر بخاطر خودم بود از جایم تکان نمیخوردم اما نمیشود ماشین که نمیفهمد مرا... سربه سرش بگذارم دوباره خرج روی دستم می ماند... در اتوبان دوباره چرخی میزنم و برای بار چندم سنگ صبور رفیق من را میخواند و من می اندیشم گاهی ما آدم ها حتی به اندازه یک موجود بی جان! حواسمان بهم نیست...</description>
                <category>m_77812262</category>
                <author>m_77812262</author>
                <pubDate>Sat, 21 Oct 2023 12:55:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روراست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77812262/%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-qxoh96ljensp</link>
                <description>آریتمی میزند... ارست می کند جسمان... دارند ماساژ می دهند... شاید دلشان به جوانیمان بسوزد با جان و دل احیا کنند ما را... شاید بگویند زیاد زجر کشیده بگذارید برود... مانده ایم آن گوشه باز هم تنها همچو قبل که تنها بوده ایم... داریم نگاهش می کنیم جسمان را... دلمان میسوزد به حال جسمان... تک غریب افتاده است آنجا... یکی دارد تلاش می کند هرطور شده رگ بگیرد از ما، درداخل دهانمان لوله میگذارند اینتوبه می کنند...نوبتی ماساژ می دهند ما را... اپی نفرین پشت سرهم میشکند... یکی دارد تلاش میکند با شماره های گوشیمان تماس بگیرد اولی ریجکت می کند ما را... دومی پیام میگذارد بعدا زنگ میزند... سومی خاموش هست... آن گوشه گوشه غریب بیصداتر از همیشه ایستاده ایم و آنها حتی گوشی را برنداشته اند که بدحالی ما را خبر دهند... حالا چهارپایه میگذارند و آدمی دلسوز از جان و دل به قفسه سینه ما فشار می آورد... سوز سرد سرد و سیاهی سمت ما می آید... وای نکند آدم بدی باشم مرا به جای بد ببرند... سرتیم ساعت را نگاه می کند ببیند چقدر احیا کرده اند... چشمان ترسیده ی روحمان نگاه ملتمسانه ای دارد... کم کم دارند آماده میشوند خط صاف بگیرند... تلفن های گوشی مان یکی یکی خط میخورند... به م میرسند مامان نقل نبات سیو کرده ام... آخ مامان... تنها کسی که میان آنهمه تماس همان لحظه گوشی را بر میدارد... با صدای نگران میگوید حالت خوب هست... اما کسی اینبار جرءت حرف زدن ندارد... آخر او مادرست تنها کسی که برایت میماند...</description>
                <category>m_77812262</category>
                <author>m_77812262</author>
                <pubDate>Fri, 20 Oct 2023 21:02:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>