<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های TheRoadNotTaken</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_77850020</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 13:40:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4797793/avatar/D8wS5o.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>TheRoadNotTaken</title>
            <link>https://virgool.io/@m_77850020</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تنهایی و یک پرسش از شما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77850020/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7-yz3zebeu6ixd</link>
                <description>بیست‌‌و‌یک ساله‌ام اما افسوس می‌خورم که چرا هنوز نتوانستم آن اجتماع مناسب خودم را بسازم. نمی‌دانم ساختنی است یا یافتنی؟اجتماعی از آدم‌هایی که با هم دوست و همراه و صمیمی و هدفمند هستید‌. زمانی که مدرسه می‌رفتم فکر می‌کردم این اجتماع را قطعاً در دانشگاه پیدا خواهم کرد؛ چیزی که در فیلم‌ها و تخیلات ساده‌لوحانه‌ام از دانشگاه داشتم همین بود؛ یک گروه همدل کوچک که در نهایت دست به کار بزرگی می‌زنند. اما دریغ. سه سال است از دانشگاه رفتنم می‌گذرد و من هنوز نتوانستم حتی یک رابطه عمیق دوستی را شکل بدهم. نمی‌دانم چقدرش مربوط به شانس است و چقدر مربوط به توانایی خودم؟ این را مسلم می‌دانم که حداقل در دانشگاه من تمام تلاشم را کردن و در سال‌های اول کاملا گشوده بودم. می‌توانم بگویم با بیشتر بچه‌های کلاسمان مدتی در ارتباط بوده‌ام. با این حال آن رابطه‌ای که واقعاً در آن بتوانم خودم را ابراز کنم را نیافتم و با گذشت زمان هم ساخته نشد که نشد.مشکل این است که بچه‌های کلاسمان نه از آن آدم‌های یادگیرنده‌ی مشتاق علم‌اند و نه دنبال این چیزهایند. همین برایشان کافی‌ست که سرکلاس‌های استادان بنشینند که چیزکی بشنوند و همینطور بگذرانند.البته که آن‌ها هم کاروبار خود را دارند. انسان‌‌های خلاق و با استعدادی هستند. بعضی‌هایشان. این را به وضوح فهمیده‌ام و نگاهی از بالا به پایین ندارم، به هیج‌وجه؛ یکی در طلا فروشی کار می‌کند، یکی فوت‌وفن‌های کشاورزی را بلد است، یکی کیک‌های خیلی خوشمزه‌ای می‌پزد، یکی‌ مزون لباسی را می‌چرخاند و دیگری مربی کودک است. چند نفری هم ازدواج کرده‌اند و درگیر زندگی شخصی‌ خودشان‌اند.و من با همه‌شان روابط خوبی دارم. با یکدیگر دوستیم ولیکن دوستی‌های معلق در هوا. صرفاً اینکه در سلف با هم غذا می‌خوریم گاهی یا صحبت‌های معمولی می‌کنیم گاهی. فقط هم در محدوده دانشگاه؛ یعنی اگر دانشگاهی نباشد ارتباط هم قطع.این واقعاً افتضاح است. :_) لعنت‌. لعنت. لعنت. مردیم از تنهایی. از این خود بودن. ازین یکّه و تنها بودن‌.چگونه‌است که بعضی‌ها انقدر آدم‌های خفن و همدلی را دور خودشان جمع می‌‌کننننننند؟ به من بگوییییید اگر شما هم یکی از این انسان‌های خوشبخت روی زمینید.</description>
                <category>TheRoadNotTaken</category>
                <author>TheRoadNotTaken</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 18:25:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوهای بر بادرفته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77850020/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-rris8vexnzad</link>
                <description>دوره‌ای دیگر از انجمن علمی دانشگاه‌مان به پایان رسید.دیگر به‌سختی می‌توان درباره‌ی دانشگاه با همان خوش‌بینی جوان تازه گام‌نهاده به دانشگاه حرف زد. هر چه پیشتر می‌روی، می‌فهمی که واحدهای درسی‌ات فقط نام‌های زیبایی هستند برای چند ساعتی شنیدنِ هروزه‌ی گزاره‌های بی‌سروته و به ظاهر علمی فسیل‌های کاخ دانش.در همان لحظه‌ای که از ‌کلاسی به کلاس دیگر می‌روی و روزها را می‌گذرانی، می‌بینی که نه در یک زیست علمی که سودایش را در سر می‌پروراندی و فکر می‌کردی با دانشگاه محقق می‌شود بلکه در یک زیست گله‌وار گرفتار شدی؛ از کلاس به کافه تریا از کافه به سلف از سلف به گشت‌وگذار در طبیعت دانشگاه و معاشرت‌های گاه دلپذیر و گاه ناامیدکننده، از آنجا به کتابخانه و نگاهی سرسری به کتاب‌ها و دوباره کلاس دیگر و تمام. انگار همه چیز نمایشی‌است که تو متعهد شدی آن را ادامه دهی.فکر می‌کنی در انجمن علمی بتوانی، دست‌کم محافلی پربارتر از کلاس ها را سامان بدهی و و سوداهایت درباره اجتماعی کوچک علوم انسانی‌دوست جامه واقعیت ببخشی که صحنه‌های دیگری از این نمایش بر تو نمایان می‌شود:یک. به تدریج دریافتم در فضای روانشناسی‌زده و حقوق‌زده شهرمان، کمتر کسی پیدا می‌شود که تسلط نظری کافی بر فلسفه و علوم اجتماعی داشته باشد‌. گویی همگی به تهران کوچیده‌اند. دست‌کم من کسی را غیر از اساتید بزرگوارمان که در کلاس به اندازه کافی از سخنرانی‌شان مستفیض می‌شویم، نیافتم. ناچارا ما هر برنامه‌ای که برگزار می‌کردیم باید به دنبال استادهای خودمان که به اندازه کافی مشغله دارند می‌افتادیم تا برعهده بگیرند.دو. نهادها برخلاف آنچه در آیین‌نامه‌هایشان نوشته‌اند بیشتر از آنکه با اید‌ه‌ها اداره شوند با عادت‌ها، مصلحت‌ها، ترس‌ها و تلاش‌های مذبوحانه افراد برای پر کردن لیست امتیازات برای کسب مقامی در سلسله مراتب، اداره می‌شوند. انجمن هم از این قاعده مستثنی نیست. شاید برای ساده‌ترین برنامه هفته‌ها میان اتاق‌ها رفت‌وآمد کنید و آخر تنها چیزی که نصیبتان شود یک «مجوز رو برگشت زدیم، اصلاح کنید» باشد. شاید بیشتر انرژی‌تان صرف روبه‌رو شدن با بروکراسی شود و آدم‌های برده بوروکراسی دانشگاهی شود تا اجرای ایده‌هایتان. شاید این خیلی زود آدم را ناامید کند اما به نظرم باید آنقدر ادامه داد تا سیستم مجبور شود تغییر شکل دهد نه ما.با این‌ حال، تجربه حضور در انجمن، برای من دست‌کم وجه دیگری(وجه پشت‌پرده و غیررسمی) از دانشگاه را نشانم داد که در حالت معمول توجهی به آن نداشتم. :_)</description>
                <category>TheRoadNotTaken</category>
                <author>TheRoadNotTaken</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2026 16:12:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نمایش مضحک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77850020/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%85%D8%B6%D8%AD%DA%A9-cxy6zz7txsft</link>
                <description>در چنان وضعیتی گیر افتاده‌ام که مجبورم به اموراتی که حال به چشمم بی‌ارزش و بی‌معنا می‌آیند، متعهد بمانم. بسیاری از تکالیفم را سپرده‌ام به هوش مصنوعی و خودم فقط برای یک تکلیف(مقاله‌ای مربوط به جنبش مشروطه) که می‌دانم ارزش دارد وقت می‌گذارم. البته که آن دیگری‌ها هم وقت زیادی ازم می‌گیرند تا بتوانم هوش مصنوعی را قانع کنم که یک پاسخ درست و درمان تحویلم بدهد.  بعدش حس می‌کنم یک کار مهمی انجام دادم و یک مسئولیت از روی دوشم برداشته شده در حالی که می‌دانم در این ترم ازین درس هیچ نفهمیده و یادنگرفته‌ام و حالا با هوش مصنوعی فقط به یک نمایش مسخره و گضحک ادامه می‌دهم.به جای اینکه وقت جوانی‌ام صرف یادگیری اموراتی راستین و هنری باشد، روزهایم را وقف شبه تکالیفی دروغین می‌کنم. از این زیست دروغین بیزارم که هنوز یک سال دیگر هم از آن باقی مانده است. ما که در این سه سال ول معطل بوده‌ایم یک سال دیگر هم به آن اضافه شود که چه بشود؟ بعدش هم ارشد بخوانم که چه بشود؟ تو که فهمیدی دانشگاه جای علم نیست. دانشگاه جای آدم‌های بازنده‌ای است که نمی‌دانستند با زندگی‌شان چه کار کنند.(اکثرا) مثل همان حرفی که فرانسوا تروفو درباره معلم‌ها می‌زد. با این حال چه می‌شود کرد؟ اگر دانشگاه نروم چه باید بکنم؟ می‌توانم بروم کار کنم. برای ذخیره پول و کمک به خانواده و خوداتکایی. کم کم باید خودم را جمع‌و‌جور کنم و از این زیست کودک‌وار بیرون آیم و با واقعیت روبه‌رو شوم. هنوز باورم نمی‌شود دیگر یک نوجوان هفده هجده ساله غرق در عوالم خیالی نیستم و حالا سنم از عدد بیست هم گذشته. :_)</description>
                <category>TheRoadNotTaken</category>
                <author>TheRoadNotTaken</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 23:12:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو نوع مواجهه با طبقه اجتماعی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77850020/%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B9-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-h5emaz8rk73f</link>
                <description>اولین قدم را که از درب خانه بیرون گذاشتم و از کوچه‌ تنگ و نمورمان بیرون رفتم، احساس برخورد باد ملایم و خنک بهاری بر روی پوستم و منظره آسمان با ابرهای صورتی در آن، برای بیرون آمدن از خانه کافی بود. و حس سرزنشی را که بیش از پیش در درونم برانگیخت که آخر چه کسی بیخیال این هوا، می‌نشیند کنج خانه‌ش و تکان نمی‌خورد و فقط برای ضرورت از آن خارج می‌شود؟ چطور ممکن است که انسانی با این لطافت عواطف، این وزش باد در روزی بهار، ابرهای محو در آسمان و هوای ملایم و خنک را به هیچ بگیرد؟ مگر اینکه زیادی به بوی دیوارهای جرم‌گرفته خانه‌اش خو گرفته باشد.قدم پشت قدم بر می‌داشتم در پیاده‌روهای ناهمواری که بعد از طی مسافت کوتاهی به خیابان می‌رسید و دوباره ادامه پیدا می‌کرد. قدم می‌زنم در این محله‌ای که ۱۲ سال است در آن ساکنم ولی انگار با هر سنگفرش پیاده‌روی آن غریبه‌ام و شاید به همین خاطر از آن بیزار. هیچ‌گاه درباره آن کنجکاوی نکرده‌ام. از کودکی، زمانی که فقط نه سالم بود، این برایم مهم بود که خانه‌مان نزدیک پارک بازی است، همین و بس. به مرور متوجه شدم انگار ما افرادی که در این محله جمع شدیم در چیزهایی مشترکیم. همه‌مان به نوعی شاید از یک طبقه باشیم. طبقه عمدتاً صنعت‌گر. این چیزی است که حدس می‌زنم از روی تجارب زیسته و مشاهداتم و البته نزدیکی محله به یک شهرک صنعتی. بیشتر همسایگان و دوستان مادرم که از همین محله هستند، عقایدمان، سبک زندگی‌مان عمدتاً عناصر مشترکی دارد.احساس می‌کنم این محله خاصیتی دارد که هرکس وارد آن می‌شود به سختی از آن خارج می‌شود؛ دست‌کم شاید فقط از خیابانی به چند خیابان بالاتر جابه‌جا شود، و محله‌ای غریبه را تاب نمی‌آورد؛ محله‌ای که نمی‌داند کدام قصابی گوشت‌های خوبی دارد، یا کدام لبنیاتی شیرهای تازه و خوش‌طعمی می‌آورد یا کدام لباس فروش گران‌فروش است و کدام سوپر مارکت محصولات قیمت قدیم دارد و منصف است.مادرم از همین دسته دلبستگان این محله به شمار می‌رود. تقریبا با بیشتر مغازه‌داران آشناست و هر وقت برای خرید بیرون می‌رود شاید دقایقی را به معاشرت بگذراند و گاه گوش شنوای درددل و مشکلات آن‌ها باشد. به‌علاوه، مادر دوستان زیادی اینجا پیدا کرده‌ست. زنانی روزمرگی‌شان عمدتاً شبیه مادرم است. همچنین مانند مادرم نه تحصیلات بالاتری دارند، نه رانندگی بلدند و نه شاغلند. بنابراین مادرم هم علی‌رغم اصرار‌های من، ترجیح می‌دهد همینجا بماند، در کنار آدمیانی که هم‌سرنوشتمان هستند‌ و به قول خودش &quot;دلش با آن‌ها خوش است&quot; و دست‌کم در یک طبقه هستند.این محله شخصیت‌هایی قدیمی و شخصیت‌های خاصی دارد که به نوعی نماد محله هم شناخته می‌شود. سر فرصت باید بنشینم از این جایی که انقدر ازش بیزارم بنویسم و بگردم دنبال ریشه‌هایش چرا که بخش مهمی از هویت من را شکل داده و از من جدا نیست و نخواهد بود همانطور که محله پیشینمان اینگونه بود اما حال مجالش نیست.به محض رسیدنم به ایستگاه، اتوبوسِ مسیر مدنظرم از راه رسید. یک اتوبوس قدیمی پر سروصدا به رنگ زرد اما با پنجره‌هایی تمیز. نشستم در آخرین صندلی کنار پنجره در ردیف آخر. جای دنجی بود‌. این مسیر از مناطق به نسبت مرفه‌تر شهر عبور می‌کند و آدم‌های جالبی سوار آن می‌شوند‌. این حس ستایش طبقه متوسط و بالا و شرم و بیزاری از طبقه فرودست نمی دانم از کجا در من پیدا شده. حسی که از همان کودکی مرا وا می‌داشت که مکان واقعی خانه‌مان، نوع ماشینمان و شغل واقعی پدرم را به همکلاسی‌هایم نگویم و همه‌ش دروغ ببافم‌. از این کار همیشه شرمگین بودم و الان از همین حس نیز شرمنده‌ام.از این مسیر خوشم می‌آید، از قدم زدن در خیابان‌های آن و خرید کردن از مغازه‌های آنجا خوشم می‌آید چون برای لحظاتی خودم را جزو همان طبقه حس می‌کنم. به همان اندازه که با محله خودمان غریبه‌ام و از مغازه‌ها و پیاده‌روهایش فراریم و هنوز خیلی جاهایش را نمی شناسم، وجب به وجب این محلات محبوبم را در خاطرم حفظ می‌کنم. مغازه‌هایش، راه‌ها و کوچه‌هایش و خانه‌هایش. طوری که انگار خانه من هم سال ها آنجا بوده و خواهد بود.‌..</description>
                <category>TheRoadNotTaken</category>
                <author>TheRoadNotTaken</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 16:28:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گم‌گشته در مد روز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77850020/%DA%AF%D9%85-%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-hvnt9wudtgxu</link>
                <description>بعد از حدود یک هفته، بالاخره تمام اراده‌ام را جمع کردم و پایم را از خانه بیرون گذاشتم. حدود دو ساعت وقت صرف آماده شدن کردم. نمی‌دانستم که چه بپوشم. لباس‌هایم همه به نظرم کهنه می‌آمدند و به تنم نمی‌نشستند. به خودم نفرین می‌فرستادم که چرا برای خودم لباسی نمی‌خرم. به نظرم می‌آید لباس‌هایم هیچ مد روز نیست. این را بعد از اینکه از خانه بیرون می‌آیم و به لباس‌های مردم دقت می‌کنم، می‌فهمم؛ پیراهن‌هایی کوتاه با شلوارهایی گشاد و بلند. شلوارهایی که هیچ ازشان خوشم نیامده. و چندبار سعی کردم بخرم اما به دلم نبوده است. تقریبا در شگفت بودم که این شلوارهای گشاد حتی برای کودکان چقدر فراوان و مد شده است. برای همین در راه از پنجره اتوبوس توجهم را به شلوارها جلب کردم. همه از همین شلوارهای بگ در رنگ‌های مختلف پوشیده بودند. همه یک شکل‌. این مدل از کی اینقدر فراگیر شد؟ معدود مواردی شلوارهای جذب کوتاه هم وجود داشت. تقریبا کسی را ندیدم که شلواری مثل شلوار من داشته باشد. حس بدی پیدا کردم. انگاری شلوارم از رده خارج شده باشد و انگار من هم باید یک همچین شلواری می‌خریدم.در نهایت چه می‌پوشم؟ شلوار مشکی همیشه اتو کشیده گواردین که به لحاظ تنگی و و قدی همه متناسب است. نه خیلی گشاد و نه خیلی تنگ. راست و موقر می‌ایستد. تنها شلواری است که همیشه می پوشم چون فکر می‌کنم راحت‌تر با لباس‌های مختلف جور می‌شود. مانتویی که قدش تا وسط ران می‌رسد، و در مقیاس امروزی مانتویی بلند به حساب می‌آید و من هم از همین قد بلند دست‌وپاگیرش خوشم نمی‌آید. تنها چیزی که درباره‌اش دوست دارم رنگ قهوه‌ای و مدل سفر گونه‌اش است. با جیب‌ها و و آستین های گشاد کوتاهی که دارد و دکمه‌های فلزی، حس آماده شدن برای یک ماجراجویی را می‌دهد. اول می‌پوشمش و به نظرم چروک و کهنه می‌آید ولی بعد نظرم عوض می‌شود و ناچارا همین را می‌پوشم. شالم نو ترین جزئی از پوششم هست؛ خیلی ساده و معمولی است. یک رنگ کرم قهوه ای رنگ دارد با رگه‌هایی سفید و منگوله‌هایی چوبی‌. این را هم فکر می‌کنم روی سرم نمینشیند و ظاهری ابلهانه بهم می‌دهد. اما در نهایت تمام این افکار را که نزدیک بود از بیرون رفتن پشیمانم کنند، کنار می‌گذارم و اولین قدم را از خانه بیرون می‌گذارم و با سرعت تمام قدم بر می‌دارم.پیاده‌رو‌ها مملو از آدم است و جا برای رد شدن نیست. انقدر جمعیت در خیابان برایم حیرت‌انگیز است.کفش‌‌هایم را بگویم که حدود ۶ سال است که دارمشان و هنوز می تواند قدم بردارد و ظاهر محبوبش را تا حدودی حفظ کرده است. نمی دانم در وهله آخر چرا تصمیم گرفتم این‌ها را بپوشم بعد مدت‌هایی که در جا کفشی خاک می‌خورد.حدود ساعت ۱۹ و ۴۰ رسیدم به کتاب‌فروشی. کمتر از یک ساعت وقت داشتم که گشت‌هایم را بزنم و کتاب مناسبی با قیمت مناسبی پیدا کنم تا به اتوبوس برسم. هر کتابی که مد نظرم بود جایش در قفسه‌ها خالی بود. استاد نادان رانسیر، مجموعه شعر جیبی از مشیری یا اخوان، زن سی ساله یا پیر دختر بالزاک، گرسنگی رکسانه گی‌، هیچکدام را نداشتند و تمام کرده بودند. راهنمای کتابفروش که پسری عینکی و کم مو بود، گفت سه ماه است که برایمان کتاب نیامده. به نظر می‌آید جنگ بر فروش کتاب هم اثر داشته است. چگونگی‌اش را نمی‌دانم. در نهایت یک کتاب که اسمش را ذخیره داشتم و معرفی‌اش را در تلگرام دیده بودم، گفتم و آن را به طرز عجیبی داشتند اما با قیمتی گزاف؛ رمانی به اسم پاکیزه از یک نویسنده شیلیایی. شروع جالبی داشت و متفاوت بود.&quot;این داستان دو آغاز دارد ولی آغاز و پایان اصلا یعنی چی؟&quot; یک همچین چیزی. دوستش داشتم ولی نه به قیمت ۳۰۰ و خورده‌ای هزار تومان. در نهایت، با حسی از معذب بودن از اینکه الکی یک ساعت در انجا پرسه زدم و کتاب‌ها را بالا و پایین کردم و راهنماها را به زحمت انداختم، از آنجا بیرون زدم. خنده دار است. بدون هیچ کتابی حالا در ایستگاه نشسته‌ام و صدای تجمعات و مداحی در خیابان می‌پیچد و من منتظر آخرین اتوبوس هستم و امیدوارم نرفته باشد.</description>
                <category>TheRoadNotTaken</category>
                <author>TheRoadNotTaken</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 14:42:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>