<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مسافر لحظه ها</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_77863755</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:56:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>مسافر لحظه ها</title>
            <link>https://virgool.io/@m_77863755</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دنیای اشتباهی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C-x6d7cebcf2zo</link>
                <description>جزوه فارسی را باز کردم. چند ثانیه ای به سطر های جزوه خیره شدم. بلند شدم و هندزفری درآوردم آهنگ بی کلام. شعر حماسی بود از میدان جنگ. حماسی. دفترم را در آوردم.+خانم ...میشه به من کمک کنید؟-بله حتما بفرمایید+من به دنیای اشتباهی اومدم -چطور؟+اخه تو دنیایی که من بودم کسی کسی رو سر نمی برید کسی از گرسنگی نمی مرد-تو دنیای شما همه خوشحال بودن؟+نه نبودن اصلا نبودن همشون تنها بودن و همیشه داشتن دنبال یه چیزی می گشتن ولی اونا در زنجیر جهان اسیر بودن نه زنجیر انسانیک لیوان آب برایش ریختم. قرص را توی بشقاب شیشه اب کنار لیوان گذاشتم.-اینو بخور. بر می گردی به دنیای خودتنگاهم کرد. خندید. خنده ای تلخ. -می دونستم بازم ممنونقرص را خورد و دراز کشید. خیلی سریع خوابید. این یکی را از همه بیشتر دوست داشتم. او بیمار نبود فقط برای این دنیا زیادی پاک بود.دفترم را بستم. دلم می خواست کاری کنم نمی دانم چه کار. گریه؟ گریه کردن کار سختی است. من از عهده اش بر نمی آیم. من فقط می توانم چندساعتی یا چندروزی شاید هم بیشتر بی حوصله شوم. شاید هم فقط زیادی آرام. </description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2026 11:31:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا کسی تنها نمیرد(داستان)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-n3a0vva3csjz</link>
                <description>متهم با زنجیرهای سنگین در دست ها و پاها و گردنش به سختی راه می رفت. در نگاهش هیچ چیز نبود. حتی ترس یا ناامیدی. موهای صاف و سیاهش صورتش را پوشانده بود. خون دسته ای از موهای ریخته روی شانه اش را به هم چسبانده بود و لباس های گشاد خاکستری بر تنش زار می زد. وقتی در باز شد باد موهایش را عقب داد و چهره کبود و پر از زخمش پیدا شد. لبخند کمرنگی بر لبانش نفش بست که با دیدن سکوی اعدام بلافاصله خشکید. لحظه ای ایستاد. سرباز هلش داد. لکه های خون روی سکو پخش شده بود. کسی زحمت تمیز کردنشان را نمی کشید. از دو پله کوتاه بالا رفت. وزنه هارا از پایش باز کردند. زنجیر دستانش را از قلابی اویزان کردند. آرام آرام ارتفاع می گرفت. باد آن بالا شدیدتر بود. نگاهی به پایین انداخت. آنقدرها هم بالا نرفته بود. مردی با یک چاقوی بزرگ کنارش ایستاد. خون روی چاقو خشک شده بود. نمی ترسید. بالاخره قرار بود تمام شود. رفته رفته جمعیت جمع می شدند. دستانش درد می کرد. حدود 10-20 جلوی سکوی اعدام ایستاده بودند. سرباز شروع به خواندن حکم کرد. این طول دادن ها باعث اضطرابش شده بود. درد دستانش بی قرارترش می کرد. به خدا فکر کرد. به اینکه دارد می میرد. از این حسکه بالاخره تمام می شود راضی بود اما می ترسید. کاش چشمانش را می بست و باز می کرد و می دید مرده است. خواندن حکم تمام شد. مرد کنار پایش به سرعت چاقو را در پهلوی چپش فرو کرد و با فشار تا پهلوی راستش کشید. سوزش شدید شکمش درد دستانش را از یاد برد. خون به سرعت جاری می شد و پایین شکم و پاهایش را گرم و خیس می کرد. جمعیت پراکنده می شدند. یک پسربچه هنوز ایستاده بود و با دهان باز به او نگاه می کرد. این صحنه تا آخر با پسربچه خواهد ماند. هیچ وقت او را رها نخواهد کرد. در خواب هایش وقتی درس می خواند غذا می خورد و با دوستانش بازی می کند. با اندک توانی که برایش مانده بود به پسربچه چشمک زد. پسر بچه همچنان با دهان باز به او نگاه می کرد. گفت:بیا.پسربچه با قدم هایی پر از تردید و ترس جلو آمد. نمی دانست کار درستی می کند یا نه ولی مطمئن بود پسرک او را فراموش نخواهد کرد. چه به عنوان گوشتی تکه تکه و آویزان یا انسانی در حال مرگ. پسرک از سکو بالا آمد و کنار او ایستاد. خونریزی بدنش را خیلی ضعیف کرده بود. همه وجودش می لرزید به خصوص دستانش. به پسرک لبخندی زد و گفت:تا وقتی تونستم خوب زندگی کردم. من واقعا خوشبخت بودم. زندگیم قشنگ بود. تو قشنگ ترش کردی. مرسی که تنهام نزاشتی.انگار داشت وصیت می کرد. پسرک چیزی نگفت. از سکو پایین رفت. با خودش فکر کرد شاید ترسیده. چند ثانیه بعد پسرک با یک شاخه گل بنفشه برگشت. قدبلندی کرد تا او گل را بهتر ببیند. با صدایی نرم و کودکانه گفت:برای شماقطره اشکی آرام از گوشه چشمش چکید.در چشمان درشت و سیاه پسرک نگاه کرد و گفت:ممنونم. او نمی دانست پسرک آن نگاه را بیش از شکم پاره اش به خاطر خواهد سپرد. چندثانیه در سکوت سپری شد. آرام چشمانش را بست. لرزش بدنش متوقف شد. پسرک برایش دست تکان داد. از آن به بعد پسرک هرروز سرساعت جلوی سکوی اعدام می رفت. برای اعدامیان گل می چید و نگاهشان می کرد تا کسی در آن شهر شلوغ تنها نمیرد.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 23:09:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندانی به وسعت دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%B3%D8%B9%D8%AA-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-yukgvdvvr4cq</link>
                <description>مرغ خیالم را پرواز می دهم تا صحنه دلخواهم را پیدا کند.چیزی که حالم را توصیف کند و به کودک درونم بگویم:ببین نی نی هم مثل تویه.ولی حتی خیال هم ناتوان شده است.بدبینانه است ولی گاهی به نظر می رسد ما فقط در حال بزرگ تر کردن زندانمان هستیم نه آزاد شدن.هیچ وقت آزاد نمی شویم.لحظاتی که احساس آزادی می کنیم هم هواخوری زندان هستند.این هارا نمی گویم که بنای ناسازگاری بگذارم نه برعکس.زندگی ام یک سازگاری بزرگ بوده و هست.تا الان هم که جواب داده وگرنه اینجا نبودم.یک زندانی موفق چطور رفتار می کند؟کسی که در حبس ابد دیوانه نمی شود؟وقتی قدرت ناچیزت را می بینی تسلیم می شوی و تسلیم اولین گام برای انطباق و سازگاری است.دست هایم را به نشانه تسلیم بالا می برم.لباس راه راه را می پوشم و برای مدتی طولانی فقط نظاره می کنم.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 02:22:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حباب صورتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%AD%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C-pwgfebnq7xal</link>
                <description>توی حباب صورتی کوچکم نشسته ام و زانوهایم را در آغوش گرفته ام.چقدر به اینجا نیاز داشتم.به این حس امنیت.دلم می خواهد اشک از چشمم جاری شود.اشکی که حاصل غم نباشد.ولی نمی شود.اشک با من قهر کرده.از این یاداوری تلخ قلبم به گریه می افتد ولی چشمم نه.منتظر کسی هستم.دوست دارم کسی وارد شود و با من صحبت کند.ولی نمی دانم چه بگوید.نه نمی خواهم.فقط می خواهم همینجا بنشینم.با همین ذهن مهتابی.جایی هستم که بودنم را اثبات نمی کنم فقط هستم و فقط تماشا می کنم که هستم.دل تنگی ای دارم که مثل خودم صبور و ناامید است.آرامش حباب را نمی پسندم.دلم غمی می خواهد تا مرز فروپاشی و زمین گیر شدن.البته مطمئن نیستم.آرامش حباب کافی نیست ولی خوب است.و خوشبختانه تا زمین گیر شدن فاصله بسیار دارم.حباب می ترکد.نه پر سر و صدا و ناگهانی.فقط می فهمم سرپناهی ندارم.در هوا شناورم.شنا میکنم.رهایی اینجا را از امنیت حباب بیشتر می پسندم.در هوا شنا می کنم.ناگهان یادم می آید مقصدی ندارم.می ایستم.شنا نمی کنم.فقط شناورم و می روم.+خدا...زمزمه می کنم.مثل قبل نیست.تلخ به نظر می رسد ولی نه خیلی تلخ.شاید دوباره مثل قبلش بشود.چشمانم را می بندم و در هوا پیش می روم.بیدارم.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 02:22:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلم ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%DA%A9%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7-rzwjmyzg0mxd</link>
                <description>همه چیز در هوا شناور است.یک طرف کودکی در حال گریه است یک طرف پسری خودکشی می کند یک طرف اتش گرفته.دود و بوی سوختنی در فضای اتاق پیچیده.و من فقط یک تماشاگر خسته ام.نه تماشاگر ارزشمند است.من کلمم.بود و نبودم فرقی نمی کند.چه اصراری به ماندن میان این همه اشفتگی دارم؟چه چیزی را جستجو می کنم؟و اگر چیزی را جستجو می کنم چرا نمی گردم؟چرا فقط نگاه می کنم؟سیستم باید به من جواب پس بدهد.نه برای عدالت خواهی نه برای انسان بودن برای اینکه کلم نیستم.البته که اگر مطمئن بودم از سیستم جواب نمی خواستم.ناگهان ادم های توی هوا کوچک می شوند.کوچک و سبز.همه کلم می شوند.صدای گریه از کلم ها می آید.کلمی کلم دیگری را سر می برد.کلمی می سوزد.سیستم به کلم ها جواب پس نمی دهد.چیزی درونم می خواهد ثابت کند من کلم نیستم.همان چیزی که می خواهد ثابت کند معنا وجود دارد.نگاهی عاقل اندر سفیه به عظمت و دستگاه سیستم می اندازم.اهرم را از جا در می اورم.چندتا از کلم ها بزرگ می شوند.انسان می شوند.دست هایم را از پشت می گیرند.با تشر می گویند:تو شورشگری.می گویم:چرا زودتر نیامدید؟جواب می دهند:اصلاح از تخریب خیلی سخت تر است.می گویم:می دانم.برای همین تخریب کردم.اهرمی که دراورده بودم رشد می کند.بی نقص مثل روز اول.زیرلب می گویم:می دانستمیکی که چشم هایش از فهمیدن خسته است می گوید:فقط می خواستی خودت را ثابت کنی.من هم همینطور.دست هایم را ول می کند.پشت سرش بقیه هم دست هایم را ول می کنند و همگی در هوا شناور می شویم.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 02:22:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>التماس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%A7%D9%84%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B3-rxboscwljqmj</link>
                <description>باز هم نقاب زده است.التماسم را می گویم.نمی رود.دیگر فریب نمی خورد.هیچ وقت از وجودم نرفته و نخواهد رفت.فقط رنگ عوض می کند.لباس عوض می کند.می خواهم بنشینم رو به رویش.بگویم می شناسمت.می پذیرمت.نیازی به نقاب نیست.دیگر فریب نمی خورم.تو همانی که گاهی لباس طغیان می پوشی گاهی لباس غم گاهی خشم و گاهی بی تفاوتی.کم پیش می اید خسته شوی از نقاب زدن.شاید عادت کرده ای.ولی خوشبختانه انقدرها هم احمق نیستم.گاهی در چشمانم ظاهر می شوی با نقابی ضعیف و دیگران می گویند چشم هایت چقدر مظلوم است.تو رفیق همان حساسیت ریشه داری.حالم با تو خوب است اگر گاهی مهمانم باشی نه همخانه ام.دستانم می لرزد ولی حالم خوب است.شاید التماس امیدی واهی است.انگار التماسی دیگر می اید که التماس نکن.ولی دیگر می دانم او هم دوست تو است.همه شما با همید.اگر به حرفش گوش دهم التماس جای عمیقتری پنهان می شود.همینجا خوب است.نمی خواهم جای دیگری برود.اصلا شاید تمام وجود انسان التماس است.اینطور نیست؟از وقتی که احساس می کند جهان انی نیست که باید باشد.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 20:49:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردی که سایه اش را گم کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-julrmjnqxnks</link>
                <description>چندروزی بود که مرد هرجا می رفت سایه ای دنبالش راه نمی افتاد.مرد فهمید که سایه اش را گم کرده است.اما این گم کردن مقدمه ای برای پیدا کردن نبود بلکه اولین قدم پذیرش بود.او پذیرفت که دیگر سایه ندارد.بعضی چیزها را هرچقدر بگردی پیدا نمی کنی.روزهای بعد مرد متوجه تغییری شد.در این چندروز در دفتر خاطراتش ترس غم و خشم نبود.اشتیاق و ارامش هم نبود.انگار فقط نبودن بود.یک فضای خالی که با چیزی پر نمی شد و منتظر نبود پر شود.مرد فهمید این بار باید پی چیزی بگردد.اما نمی دانست چطور.چندروز دیگر هم گذشت.مرد دریافت که کسی که چیزی گم کرده باید حالت گم کرده هارا داشته باشد تا بگردد.تا شاید پیدا کند.مرد به زیرزمین رفت.میان دفترها شیشه های شکسته کتاب های قدیمی و وسایل زنگ زده فلزی قدم زد.نگاهش روی دفتری با جلد زرد ماند.دفتر را برداشت و شروع به ورق زدن کرد.برگه ها سیاه شده بودند.انگار بخشی از سایه اش انجا گیر کرده بود.نشست و شروع به خواندن کرد.مرد متوجه شد که صفحه های دفتر سفید می شوند.وقتی سرش را بالااورد دید یکی از پاهایش سایه دارد.فقط یکی از پاهایش.دفتر بعدی را برداشت و شروع به خواندن کرد.هرچه بیشتر از خودش می خواند سایه اش کامل تر می شد.اخرین دفتر را که زمین گذاشت دید سایه اش کامل شده.و همزمان سنگینی ای در سینه اش احساس کرد.سنگینی سایه روی روحش.مرد نگاهی به دفترها انداخت.فهمید این مدت سایه اش را گم نکرده بود بلکه فراموش کرده بود.و انسان گاهی این دو را اشتباه می کند.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 20:28:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگل موهای قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-bchcysy0ljgz</link>
                <description>نمی دانم کجا هستم.انگار یک بند انگشتی هستم که میان موهای بلند یک دختر موقرمز گرفتار شده.به سختی از لابلای موها رد می شوم.موهای زیبایی دارد.اما ناگهان موها اشفته می شوند.مثل شلاق پرتاب می شوند.دور دست و پاهایم می پیچند و من را گرفتار می کنند.مقاومتی نمی کنم.تسلیم می شوم.دسته نازکی از موها دور گردنم می پیچند.موهای دور دست و پاهایم سفت تر می پیچند و مرا محکم تر می گیرند.هرچه تقلا می کنم فایده ای ندارد.مرگ نزدیک می شود.مظلومیت و بیچارگی خودم را احساس می کنم.دیگر دست و پا نمی زنم.همه چیز هنوز مثل قبل است اما دسته نازک موهای دور گردنم شل می شود.سوزش و گرمی را در گردنم حس می کنم.شاید تارهای نازک مو گلویم را بریده اند.موها رهایم می کنند.فقط احساس خستگی می کنم.نه بیچارگی یا نجات یافتن.فقط خستگی مطلق.خستگی ای که وادارت نمی کند بخوابی فقط باید نگاهش کنی. دراز می کشم.از اینکه روی موهایی دراز کشیده ام که تا همین چند دقیقه پیش داشتند خفه ام می کردند و ممکن است الان هم همین کار را بکنند احساس خوبی ندارم.ولی چاره ای برایم نمانده.راه خروجی ندارم.دسته بزرگی از موها دور بدنم می پیچند.نرم مثل پتو.واکنشی نشان نمی دهم.خسته تر از انم که بتوانم بخوابم.ولی با این وجود چشم هایم را می بندم.دخترم ساعت 6 و نیمه پاشو دیگه یه ساعته دارم صدات می کنمقبل از اینکه چشم هایم را باز کنم از تخت پایین می ایم.گوشی را برمیدارم و ساعت را نگاه می کنم.6 و 10 دقیقه است.دفترم را بر می دارم تاریخ می زنم و می نویسم:شاید زندگی هم شبیه جنگل موهای قرمز است.از زیباییش لذت می بری و در برابر بد و خوبش تسلیم می شوی تا ....نمی دانستم چگونه ادامه دهم.تا خوشبخت شوی؟تا را خط می زنم و می نویسم چون چاره دیگری نداری.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 16:40:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندانی ای که پادشاه شد:ملاقات با کودک درون با یک واسطه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%87-yomy4wuvv5vo</link>
                <description>داستان از این قرار بود که یک روز کسل کننده در مدرسه با یکی از دوستانم مسابقه چشم تو چشم گذاشتیم.ماجرا ختم به خنده و شوخی شد ولی هدف من این بود که واقعا چشمانش را ببینم که ناکام ماندم و چیز دندانگیری هم نصیبم نشد.به دوست دیگرم گفتم خیلی خب تو بیا.این بار هم با دقت کاراگاهی که کدی را رمزگشایی می کند به چشمان دوستم زل زدم.اوایل چیزی دستگیرم نشد.کمی که گذشت نگاهش کنجکاو شد.کنجکاوی کم کم به اضطراب و تعجب تبدیل شد.گفتم :کافیه.خب؟گفت:اول تو بگو.+بعد از یه مدتی کنجکاوی اومد تو نگاهت آخراش ترس و اضطراب.من چطور؟پس از مکثی نه چندان طولانی گفت:اولش اون مظلومیت همیشگی تو چشات بود.بعد حدودا 20 ثانیه اون مظلومیته رفت و یه غمی به جاش اومد.هرچی می گذشت اون غم عمیق تر می شد.انگار یه چیز قدیمی بود.ریشه داشت.هرچی می گذشت غم شدیدتر می شد تا وقتی گفتی بسه.انگار یک سطل اب سرد روی سرم ریختند.شوکه شدم.غم؟چرا غم؟امروز که همه چی عادی بود.زنگ خورد.ولی اهمیتی نداشت.من با موسیقی صدای معلم در افکارم غرق می شدم.از خودم ناراحت بودم.انگار ان موجود گوشه ای خفتم کرده بود.انگار قدرتش را به رخم کشیده بود.شاید هم فقط ابراز وجود کرده بود.زنگ تفریح که خورد به دوستم گفتم برویم یک گوشه بنشینیم و ازمایشمان را ادامه دهیم.قبول کرد.او هم مشتاق بود.نشستیم گوشه کلاس.همانجایی که هروقت احساس نیاز به امنیت می کنم میروم می نشینم یا دراز می کشم.می دانم درازکشیدن در گوشه کلاس چیز عجیبی است ولی جای دنجی است.کسی نمی بیند و ببیند هم مهم نیست.در چشمانش زل زدم افکار مختلفی از ذهنم رد می شدند.انقدر سریع که نمی توانستم به خاطر بسپرم ولی انقدر قوی که حالتم را تغییر می داد.تنها چیزی که به یاد می اورم حسی بین تمایل به دیده شدن و پنهان کردن بود.این دفعه من هم غم را حس می کردم.چشمان او هم غمگین بود.تقریبا نمناک بود.مدت زیادی به هم نگاه کردیم.شاید 15 یا 20 دقیقه.15 دقیقه سختی بود.این بار او گفت کافیه.تا این را گفت اشک از چشمانم فرو ریخت.خندیدم و گفتم خب؟-این دفعه بعد 2-3 ثانیه مظلومیت همیشگیت ناپدید شد و دوباره غم اومد.غم همینطور شدیدتر می شد.انقدر شدید شد که به التماس رسید.انگار داشتی التماس می کردی.بعد از مدتی التماس محو شد.اینجا یکم ترسناک شد.انگار از اون غم قدرت گرفته بود.احساس بی نیازی می کرد و به کسی احتیاج نداشت.همین بود که ترسناکش می کرد.زنگ خورده بود و دوباره باید با لالایی معلم غرق در افکارم می شدم.دفترم را باز کردم داستان دیدار با غمم.غم بود.غم بود که در اعماق وجودم نشسته بود.دفترم را ورق زدم.یافتم.یافتم.این غمی است که همیشه از او نوشته ام.با او حرف زدم برایش نامه نوشتم.این ناشی از تجارب تلخ گذشته یا افسردگی نیست.یک غم وجودی است.یک حساسیت عمیق است که باید با ان زندگی کنم.چندماه بعد...دفترم را ورق می زدم تا به اینجا رسیدم.کودک درونم دلخور است.زنده است.اما خسته و زخمی است.دلش از دست من خون است.سالهاست که در اتاقی تنگ و تاریک زندانی است.هرروز کتکش می زنند و شکنجه اش می کنند.اما او قوی تر از این حرفهاست.باخنجرش گلوی زندانبان را برید.باور میکنی؟از پنهان شدن بیزار است.حریف می طلبد.اما این هیولای اتشین هیچ وقت خیال نکرده بود که این کودک شکستش می دهد.اگر غذای هیولا خشم است کل وجود کودک اکنون خشم و غم است.دیگر نمی توانم زندانیش کنم.اما هنوز هم نمیتوانم در اغوش بگیرمش.نمی دانم چه کار باید بکنم؟وقتی تمام شد به ذهنم رسید که اکنون این زندانی زخمی بر وجود من حکم می راند.می دانم در لغتنامه و روانشناسی و ... غم حساسیت و کودک درون هرکدام معنای جدایی دارند.اما در قلمروی درون من این سه معمولا یک معنی دارند.نه اینکه به خودم قرارداد بسته باشم نه با خواندن نوشته هایم این را فهمیدم.وقتی سعی کردم به اولین باری که این زندانی خسته و زخمی و مهربان را در اغوش کشیدم فکر کنم یاد ان روز افتادم.شاید عجیب باشد ولی به یاد می اورم یک بار برای ارامش این کودک لالایی گوش دادم.انقدر گوش دادم تا خسته شدم.به تختم رفتم و گریه کردم.احساسی عجیب بود.همزمان والدی سرزنشگر و کودکی طرد شده بودم و انگار نمی توانستم خلاف میل والد سرزنشگر دل کودک را به دست اورم.به اندکی شفقت نیاز داشتم که نه تنها دنیا خودم هم ان را از خودم دریغ می کردم.انگار نیازمند بودن بزرگترین گناه من بود.راستش اخیرا از این ازمایش زیاد خوشم نیامده و بعد از ان هم دیگر دوست نداشتم انجامش دهم چون نمی خواهم برای کشف خودم به کس دیگری وابسته باشم.ولی وقتی دقیق فکر می کنم می بینم از این تاریخ من توانستم او را بپذیرم.انگار این موجود هنوز بی نام مرا اسیب پذیر کرد تا به واسطه دیگری مجبور شوم ببینمش.این متن را هم به او تقدیم می کنم که همیشه کارش را بهتر از من بلد است.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 15:49:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صلحی که اعلام جنگ کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%B5%D9%84%D8%AD%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-o9rigphfepym</link>
                <description>ارامم.نه تنها ذهنم ارام است بلکه چیزی درونم علیه این ارامش قیام نکرده.به احساس بدنم دقت می کنم.هیچ عضوی سنگین یا بیش از حد سبک نیست.شاید بدنم می خواهد به طور عملی به من بیاموزد که ارامش در تعادل است.احساس غرور می کنم ولی فقط احساسش می کنم.توضیحی برایش ندارم.شاید این غرور نبود التماس است.التماسی که می تواند تبدیل به خشم شود.شبیه انتظاری نامحسوس باشد یا اینکه فقط باشد.پس از ان نوشتم را کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم از توفیق اجباری پیاده روی نیم ساعته ام لذت ببرم.درگیر ارامشم شدم.می خواستم ببینم چه می شود.اول یک هیجان ارام را تجربه می کردم.کمی که گذشت دیدم این ارامش شکننده نیست.سرسخت وحشی و جاه طلب است.شوکه شدم.از خشم از غم از معصومیت زخم خورده چنین چیزی بعید نبود.ولی شادی و ارامش؟اما اگر اینطور نبود که الان اینجا نبود.این حس خوب موانع بسیاری را پشت سر گذاشته تا من بپذیرمش.بی اعتمادی من.ترس از شکنندگی.عادت به اشفتگی.تعهد در برابر غم دیگران.هویتم.اینکه چه معنایی دارد؟چرا امده است؟چطور به خودش اجازه داده بیاید؟و ....تا وقتی فقط پذیرفتم و به خودم اجازه دادم به معنای واقعی کلمه استراحت کنم و از بودن لذت ببرم.شاید هم بالاخره از جنگیدن با دشمنان نامرئی خسته شدم.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 19:40:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگه داشتن ابری در دست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D9%86%DA%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-pnmrwytblrxo</link>
                <description>دراز می کشم.انگار احساسات جمع شده ام واضح می شوند.اولین حسم شبیه این است که چیزی نادیدنی مرا شکنجه می کند.ولی ازاردهنده و فراگیر نیست.حس بعدیم حس بی پناهی است.اما هیچ کدام شبیه حسی نیستند که میگردی برایش کلمه پیدا کنی.خود کلمه به ذهنم می اید.ادامه دادن سخت می شود.مثل به یاد اوردن خواب شب قبل می ماند.میانه اینها چیزی تغییر کرد.شاید هم فقط خودش را نشان داد.حس رضایت می کنم.عجیب است که به یاد نمی اورم.انگار تلاشم برای به یاد اوردن و ثبت کردن مثل تلاش برای نگه داشتن ابری در دست می ماند.هرچه بود زیبا بود.نوعی از زیبایی میان اشفتگی همراه با حضور در حال.اصلا رسالت ان لحظه نوشته شدن نبود فقط برای خودم بود ولی من ان را نوشتم.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 10:34:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت های یک بدن در حال سوختن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%86-pctufrfzjdkj</link>
                <description>تنم داغ شده بود.انرژی در بدنم به مثابه کاغذی در حال سوختن بود که می دانستم اگر خاموشش نکنم دستم را می سوزاند.شیر حمام را باز کردم و شروع کردم قدم زدن.به لحظه های خوب و نسبتا جالب امروز فکر می کردم.برگشتم و شیر را بستم ولی بعد از 30 ثانیه با یاداوری خودکار عوارض احتمالی این کار برگشتم به حمام.از این لحظه به بعد مثل بازیگری بودم که هم می نویسد هم بازی می کند.می دانستم می خواهم این لحظه را بنویسم.فقط روی اتفاقات همین لحظه متمرکز بودم.نمی دانم چه شد که موهایم را محکم تر چنگ زدم.شیر را چرخاندم به سمت اب سرد.خیلی چرخاندم.چشم هایم را بستم.اب سرد روی شکم و صورتم می ریخت.اکسیژن ریه هایم را پر کرد.به طرز خنده داری فکر می کردم خوش به حال ماهی های اب سرد.دوباره اب را گرم کردم و با سرعت مشغول شستن موهایم شدم.می دانستم اینطور مواقع تمیز نمی شورم ولی مهم نبود.اب خودش سرد شد.اینبار با تمام بدنم زیر اب قرار گرفتم و چشم هایم را بستم.بی حرکت.به شیر تکیه دادم.حس کردم خطرناک است.چشم هایم را باز کردم.کافی بود.اب را بستم و امدم بیرون.سرحال بودم.پیروز شده بودم.یا حداقل اینطور فکر می کردم.ولی فردا مشخص کرد که پیروز نشدم.فقط توانستم سقوط آن شب را پشت سر بگذارم.هنوز هم کمی خشم دارم که نه انرژی بلکه ضعف ایجاد می کند.این خشم باقی مانده را به نوشتن می سپارم.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 13:22:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج فردبااحساس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-xugitqftasf1</link>
                <description>رنج فرد بااحساس مثل دانه ای در قلبش خاک می شود تاانسانیت از ان بروید.تا بینشی از ان بروید که پشت دیوار دورویی را ببیند.تا عشقی از ان بروید که برای همه رنج کشیده ها نثار کند.تا خشمی از ان بروید که شمشیرهای قضاوت را بشکند.رنج فرد بااحساس برای همیشه در قلبش می ماند نه چون او غمگین است بلکه می خواهد از این رنج عشق و حکمت برویاند تا جهانی امن تر و معنادارتر برای همه رنج کشیده ها خلق کند.تا همچون درختی در طوفان ریشه در خاک هستی بدواند.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 19:13:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%DA%86%D8%B1%D8%A7-siqo1cwymvyq</link>
                <description>چند روز پیش داشتم با دوستم حرف می زدم می گفتم ما رو باورامون کنترل نداریم بهم گفت یادته قبلا که دربارش حرف می زدیم من همینو گفتم و تو مخالفت کردی؟راست می گفت.دیگه چیزی نگفتم.این خاطره خیلی منو تو فکر برد.ایا این تاییدی بود بر حرف من؟کمی که گذشت یاداوری اون خاطره باعث شد من دلایلی که برای مخالفتم داشتم رو یادم بیاد. یاداوری بعضی چیزها باعث میشه احساسش عینا تداعی بشه و حرف من یه احساس بود نه یه نظریه.ایا این تاییدی بود بر حرف من؟که ما رو باورامون کنترل نداریم؟ایا این یه دور باطله؟باور انکار باور انکار....نمی دونم نظریه سنتز هگل رو شنیدین یا نه.اگه نشنیدین خلاصه میگم.طبق این نظریه یک نفر میاد یه تزی میده نفر بعد میاد مخالف اون رو میگه که میشه انتی تز نفر سومی هم پیدا میشه که این دوتا رو جمع بندی میکنه و میشه سنتز.این کاریه که ممکنه بعضی وقتا ما هم تو ذهنمون انجام بدیم.ولی مسئله اینه که رو سنتزه نمیمونیم.به نظرتون چرا؟چرا درسایی رو که با تجربه و فکر و زحمت گرفتیم یادمون نمیمونه؟</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 11:53:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی قهوه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-rwp2i8b2qcs7</link>
                <description>امروز پنجره را باز کردم.بوی قهوه آمد.شاید یک کافه در نزدیکیمان باز شده.لباس پوشیدم که بیرون بروم شاید کافه را پیدا کنم.حدسم درست بود.یک کافه بزرگ و خوشگل با قفسه های کتاب کنار خونمون.از این بهتر نمی شد.رفتم داخل و درست زیر قفسه کتاب نشستم.منو را نگاه کردم.انواع شیک و گلاسه و کیک و قهوه.قهوه برایم خوب نیست ولی دلم خیلی می خواهد.از خیرش گذشتم و یک کافه گلاسه سفارش دادم.به قفسه کتاب ها نگاهی انداختم.تسلی بخشی های فلسفه از آلن دوباتن.به نظر خوب می اید.همه سعی می کنند انسان را تسلی دهند.فلسفه مذهب هنر عرفان و چه و چه.دفترچه ام را از جیبم دراوردم.خوبی این مانتو این است که جیب های خیلی بزرگی دارد.کتاب را باز نکردم.به جلدش خیره شدم.توی دفترچه نوشتم: خدایا!دوست داری من را تسلی دهی؟هرچند که روزهای خوشی را می گذرانم و از فروپاشی فاصله دارم اما هرچه باشم یک انسانم.همیشه به تسلی نیاز دارم.به ذهنم آمد چقدر این نوشته با ایده ال سابق من از انسان فاصله دارد.ولی دیگر مهم نیست.انگار جدیدا قوی بودن برایم مسخره است.شاید هم قوی بودن را چیز دیگری تعریف می کنم. دیگر حساسیتم را سرکوب نمی کنم.بالاخره توانست ارزش خودش را به من ثابت کند.الان هم او خوشحال است هم من.احساس ارامش می کنم.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 19:03:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدا ای اخرین فریاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-gkxsslitjmsa</link>
                <description>خداای اخرین فریادخداای چشمه امیدهاای پایگاه ارزوهایمتو ایا سینه شوق و امیدم رابه خاک یاس می سایی؟تو ایا شاخه بی برگ عمرم رابه روی شعله های مرگ می سوزی؟و با این افتاب خشم رر این سایه می سازی؟خدابر من مزن رنگ تباهی رابیا تنها تو با من باشکه من را جز توای پروردگار اسمانها اشنایی نیستاز ان هنگامکز این تار و پود الوده قلبم رخت بربستیدلم تار استچشمم بی فروغ افتاده بر هستیو من بیگانه هستمباخودمبا شوقبا هستیچه شد از من سفر کردی؟چه شد این واحه تاریک قلبم را رها کردی؟بیادر من بسوز ای اتش هستیکه هستی سخت تاریک استخدا ای اخرین فریادبیامن خواستار شور شب هایمبیامن تشنه شوق سحرهایمسحرهایی که چشمم سخت می جوشیدو قلبم همچنان مرغان وحشی بال و پر می زدسخرهایی که شوق تومرااز هستیاز این جو جادویی جدا میکردمرا در عالم گلها رها میکردومن بودمتو بودیجلوه هایی شادعلی صفایی حائری(عین صاد)</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 21:02:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شورش علیه شورش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%B4-vgw3liscckiv</link>
                <description>ممکنه گاهی اوقات از عمل فاصله بگیریم از دنیای واقعی فاصله بگیریم و به جایی پناه ببریم که توش احساس امنیت می کنیم. گاهی این فرارو خیلی قشنگ خیلی باکلاس و خیلی ظریف انجام میدیم.این فرار ممکنه اونقدر قشنگ باشه که باعث بشه ما یه شاهکار خلق کنیم.نمیگم این بده خیلی وقتا در یکسری موقعیتا برای بعضی از ادما واجبه.خب چرا این کارو می کنیم؟ میتونه نیاز به خلوت باشه  میتونه دلخوری از دنیا باشه احساس بیگانه بودن باشه یا نیاز به به دست اوردن جایگاه.یعنی تو دنیایی که خودمون ساختیم به مراتب برتر از دنیای واقعی هستیم.شاید اون بیرون ما یه ادم معمولی باشیم ولی تو محدوده خودمون یه اسطوره. بعضیامون شده فقط تو دلمون علیه جامعه ای که ما رو نمی بینه و نمی فهمه شورش کردیم.رنجیدیم.چون جزء بشریتی که اونا میگفتن به حساب نیومدیم.نیازایی داشتیم که حس می کردیم جامعه نمیفهمه.بنابراین خواستیم که جامعه خودمونو تشکیل بدیم حتی اگه تنها عضو جامعمون خودمون باشیم.کسایی که این احساسو دارن دنبال راهی میگردن که جامعه خودشونو پیدا کنن یا بسازن.برای رسیدن به این هدف ممکنه دست به کارای مختلفی بزنن.یه مثال خوبش فلاسفه و نویسنده های بزرگ.یه نقل قولی از نیچه بود:شاید اگر کسی بود که با او حرف بزنم هرگز این همه کتاب نمی نوشتم.دیروز یه متنی خوندم از ویرگول با عنوان بوف کور یا ابن مشغله؟نویسنده شکوه می کرد از کسایی که سادگی رو بی ارزش میدونن.باهاش موافق بودم ولی وقتی یه نگاه به خودم کردم دیدم بعضی وقتا از درون خیلی شبیه کسایی میشم که نویسنده ازشون شکایت می کرد.گرچه هیچ وقت به زبون نیاوردم.نمیدونم فیلم فایت کلابو دیدید یا نه؟درباره کارمند ساده ایه که تبدیل به رهبر بزرگترین فرقه خرابکار زمانش میشه البته به طور ناخوداگاه.چرا؟چون می خواست برتری خودشو از سیستم پس بگیره.و نتیجه این شد که سیستم مخرب دیگه ای راه انداخت و مجبور شد خودش علیه شورش خودش شورش کنه.وهمینن تو دنیا باعث راه افتادن جریانای مختلفی میشه که گاهی افراطی میشن.خیلی از ادمهای غیرمعمول دنیا که خوب سیستم زمانشون به حساب نمیومدن کاری کردن تا جایگاه خودشونو به دست بیارن.برای اینکه خودشونو ثابت کنن.و ممکنه ناخواسته سیستم جدیدی درست کنن که توش خوب های سیستم قبلی بدهای سیستم جدید به حساب بیان.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 11:26:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی داستان من مال تو می شود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-zbkllthxtmpv</link>
                <description>چند وقت پیش یه داستان کوتاه نوشتم و برای دوستم فرستادم ازش پرسیدم چی ازش فهمیدی؟ ولی چیزی که گفت منظور من نبود.همین باعث شد که فکر کنم درباره هر متنی که می نویسم کسایی که اونو میخونن احتمال 90 درصد اون چیزی که من گفتمو نمیفهمن.همه کتابایی که خوندم و چندبار خوندم و دوست داشتم من در حال فهمیدن نویسنده نبودم در حال فهمیدن خودم تو متن نویسنده بودم حتی شاید اگه اون نویسنده الان کنار من بود و می خواستیم با هم اختلاط کنیم درباره هیچی هم نظر نبودیم.یه جمله ای خونده بودم که خیلی خوشم اومد و هنوز هم که هنوزه چیزی پیدا نکردم که این جمله رو نقض کنه.شما هرگز چیزی نمیفهمید مگر انکه قبلا فهمیده باشید.شاید رسالت ادبیات یاداوری چیزاییه که قبلا فهمیدیم ولی گاهی فراموشمون میشه.یاداوری خودمون به خودمون.چیزی که ادبیات و هنر رو زیبا می کنه همینه.نویسنده معمولا برای خودش مینویسه.یه نقل قولی هست که میگه خواننده نویسنده دومه.هرچیزی که میخونیم درواقع خودمون دوباره مفهومشو مینویسیم.با تجربیات خودمو شاید به همین دلیل برای همین بعضی متنا رو میخونیم حس می کنیم نویسنده جای ما زندگی می کرده.نظر شما چیه؟به نظرتون صدای نویسنده ممکنه بین تجرببات ما گم بشه؟آیا نویسنده مسئول برداشت خواننده است؟</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 13:26:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه دیوار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-e7ohr4rxynns</link>
                <description>دستم بی اختیار به سمت قفسه سینه ام می رود.ضربان قلبم همیشه مشخص است.انگار قلبم برای زنده ماندن تلاش می کند.اما تا چند دقیقه دیگر نخواهد زد.دیگر هیچ کس صدایی از قفسه سینه من نمی شنود.دیگر من در زندگی کسی وجود نخواهم داشت.دیگر احساس نمی کنم.اشک نمی ریزم.فکر نمی کنم.التماس نمی کنم.دیگر هیچ چیزی از من وجود نخواهد داشت.دیگر نخواهم بود.با هر نفسی که می کشم دیوارها تنگ تر می شوند.یا می توانم نفس نکشم و خفه شم یا می توانم نفس بکشم و اجازه دهم دیوارها استخوانهایم را له کنند.گاهی تنها شکل اختیار در زندگی همین است.اما می خواهم تا آخرین لحظه نفس بکشم.از درد مردن نمی ترسم.طولانی نیست.نهایتا چنددقیقه طول می کشد.هیچ حس حسرت یا دلتنگی ندارم.انگار کاملا از دنیا جدا شده ام.می توانم فقط به خدا فکر کنم و خوشحال بشم.شجاعتی به من دست داده ولی نه از جنس طغیان از پذیرش و تسلیم.دیوارها نزدیک تر می شوند.ضربان قلبم بالا می رود.ترس قبل از مرگ را دوست ندارم.کاش مرگ سریعتری داشتم.به نظر می رسد طول می کشد تا دیوارها به من برسند.می خواهم خودم کاری انجام دهم.به نظرم خودکشی هم می تواند باشکوه و زیبا باشد.به شرطی که درست انجامش دهم.مثل یک مراسم.از ذهنم می گذرد که آنقدر شجاع نبودم که بتوانم در آرامش بپذیرم.اما آنقدر هم ترسو نیستم که بگذارم آخرین لحظات زندگیم با دلهره و احساس بد سپری شود.انگار جنگی نامرئی بین من و مرگ در گرفته.انگار در این لحظات می خواهم همه لحظه هایم را ازدست رفته ام را جبران کنم ولی نمی دانم چطور.روی تخت ولو می شوم.چاقوی کوچک را بااحتیاط دستم می گیرم.نمی خواهم میش خودم اعتراف کنم که نمی دانم با آن چکار کنم.بدتر از آن دلم نمی خواهد اعتراف کنم که از له شدن بین دیوارها می ترسم.فکر نمی کنم مرگ راحتی باشد. وسایل اتاق هم در شکم و کمرم فرو می رود.ناگهان فکری به ذهنم رسید.اکر دیوارها انقدر به هم نزدیک شوند که همه وسایل اتاق به هم بچسبند شاید وسایل دیوار را متوقف کنند.یعنی اگر من بروم روی تخت....هرچه بیشتر به آن فکر می کردم باورپذیرتر به نظر می رسید.به چاقوی توی دستم نگاه کردم.احساس خنده داری داشتم از اینکه چطور زودتر نفهمیده بودم.از لحظاتی که گذراندم.الان می توانم اعتراف کنم که چقدر دلهره اور و وحشتناک بود.اگر فقط چندثانیه زودتر رگم را بریده بودم تقصیر کی بود؟من؟تقدیر؟از دست خودم عصبانی شدم و چاقو را پرت کردم زمین.اگر آن موقع هم به جای حل معماهایی که وجود ندارند جلوی پایم را نگاه می کردم الان اینجا نبودم.دیگر بس است.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 17:49:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغوش درختان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D9%86-hlm6fiekltzb</link>
                <description>همیشه باور داشتم نباید از زندگی پرسید چرا؟فقط باید در هرموقعیتی که هستیم بهترین کار ممکن را انجام دهیم.می گفتم رنج ها انسان را می سازند.زجر اور بودن ابهام را فهمیده بودم چون ان را لمس کرده بودم.وقت هایی که ضربان قلبم بالا می رفت و کل هستی را به چالش می کشیدم و در ذهنم با همه چیز درگیر می شدم و احساس می کردم چیزی ازارم می دهد.حالا با چیزی روبه رو شده بودم که نمی توانستم فکر نکنم چرا؟نمی شد فکر نکنم چطور؟و اصلا چرا من؟چرا من باید باشم و بقیه نباشند؟تنهایی ازارم نمی دهد اما این فکر گاهی شکنجه ام می کند.ابهام ترس و ناامیدی می اورد.اینکه تا کی باید ادامه دهم؟به مرور زمان این سوال دارد کم رنگ تر می شود اما هنوز هم نمی توانم از تنهایی لذت ببرم.من راهبی نیستم که به صومعه رفته باشد.انسانیم که همنوعانش را گم کرده است.وارد کلبه شدم.دیوارهای چوبی دارد با تابلوهای مختلف.از نقاشی و عکس گرفته تا خطاطی و متن های احساسی.میز چوبی کوچکی کنار پنجره بزرگ شیشه ای قرار دارد و تمام قفسه ها با کتاب های رنگارنگ پر شده اند.یک مانیتور هم روی دیوار است.قلم را برداشتم و روی مانیتور نوشتم:اینجا یک انسان زندگی می کرد که احساس داشت.و این شورش را تا پایان حفظ کرد.ماژیک را روی میز گذاشتم.لحظه ای با خودم گفتم ایا اکنون من هم احساس دارم؟به میز و صندلی نگاه کردم.انها شاهدان و همراهان من بودند.در تنهایی مطلق حتی به اشیا نیز حسی عمیق پیدا می کنی.کتاب هایت را برای خودت می نویسی.غم ها و شادی هایت را با ماه و خورشید تقسیم می کنی و با گذشتگان سخن می گویی.ماژیک را برداشتم و زیر خط قبلی نوشتم:سنگینی سینه ام مرا تصدیق می کند.لرزش دستانم مرا تصدیق می کند.اشکی که گوشه چشمم جمع شده مرا تایید می کند.خورشیدی که با گرمایش بی حالم کرده مرا تایید می کند.در را باز کردم.با دیدن درختان این حس را یافتم که گویی جهان مال من است.درختان خورشید سبزه ها همگی متعلق به من هستند.باز هم سوالی تازه دریای ذهنم را مواج می کند.اکنون من متعلق به کی هستم؟خودم طبیعت خدا؟خدا.حسم از این کلمه.شاید الان بهترین زمان برای پرستیدن باشد.وقتی کسی نیست تل حسم از این کلمه را برایش توضیح بدهم.گاهی اوقات با خودم بلند صحبت می کنم.اما اکنون سکوت می کنم تا درختان برایم سخن بگویند.یادم می اید جایی خوانده بودم درختان را بغل کنید.اما همیشه خجالت می کشیدم جلوی دیگران این کار را بکنم.اکنون کسی نیست که بخواهم از او خجالت بکشم.بزرگ ترین درخت را در آغوش می کشم.محکم عمیق طولانی.هیچ وقت هیچ کس را اینگونه در اغوش نکشیده بودم وقتی تنها نبودم گاهی دلم می خواست یک نفر بغلم کند.اما هیچ وقت نتوانستم به کسی بگویم بغلم کن</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 13:28:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>