<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مسافر لحظه ها</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_77863755</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:24:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>مسافر لحظه ها</title>
            <link>https://virgool.io/@m_77863755</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ساندویچ کالباس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%DB%8C%DA%86-%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3-umscwjn1qqjz</link>
                <description>چاقو را در دستش فشار داد.قطره های خون روی میز سرازیر شدند.چاقو را با شدت بیرون کشید و به گوشه ای پرت کرد.خون با شدت بیشتری از دستش بیرون می ریخت.قلبش درد می کرد.روی تخت دراز کشید و گذاشت دستش خونریزی کند.درد خشمش را ارام می کرد.خشمی که فقط می توانست نثار خودش کند.کم خطر ترین کار ممکن بود.سه تا قرص برداشت تا بهتر بخوابد.شاید پنج دقیقه هم طول نکشید.وقتی بیدار شد حالش خوب نبود.سرما در عمق جانش نفوذ کرده بود و بدنش ضعف داشت.تخت و زمین پر از لکه های خون بود.خون روی دستش خشک شده بود.از دیدن این صحنه رقت انگیز به خود امد.چرا این کار را با خودم می کنم؟از روی تخت بلند شد و مستقیم به سمت اشپزخانه رفت.یک پارچ اب را سر کشید.طوری که حس خفه شدن کرد.بعد به سمت حمام رفت.اب را باز کرد.لازم نبود خیلی گرم شود.اب گرم ضعفش را بیشتر می کرد.اما اب سرد سرحالش می کرد.نباید خیلی خودش را می شست.باید سریع چیزی می خورد.حوله را نصف و نیمه دورش پیچید و به سمت یخچال رفت.دوتا ساندویچ کالباس دراورد و شروع کرد به خوردن.پس از یکی و نصفی ساندویچ حالش بهتر شد.نصف دیگر را هم خورد.هم حس پیروزی می کرد هم از خودش شرمنده بود.صحنه دراماتیکی شده بود.انگار خودش عاشقی بود که هم معشوق را می پرستد هم به او خیانت می کند.عشق و شرم جور در میاید ولی شرم و افتخار نه.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 18:53:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تار و پود یک توهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D9%BE%D9%88%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-hjgy6yafg5ms</link>
                <description>او می دانست که هر کلمه ای که بر کاغذ می نشاند در واقع قطعه ای از روحش است که به ابدیتی بی تفاوت قربانی می کند. اما باز هم می نوشت. نوشتن برای خودش و جهان فایده ای نداشت. همانطور که زنده بودنش. و چون هنوز به زندگی ادامه می داد باید به نوشتن هم ادامه می داد. نوشتن خوب است نه از آن رو که چیزی را زیبا می کند بلکه چون زشتی هارا شفاف می کند. گاهی زشتی ها آنقدر شفاف می شوند که مرز بین زشتی و زیبایی کمرنگ می شود. گاهی غم آنقدر زیبا می شود که مرز بین غم و شادی ناپدید می شود. و معیارهای عوض می شوند. نوشتن خوب است چون با توهم خلق کردن همراه است. گمان نکن که توهم دروغ است. دروغ چیزی است که نمی بینی و می گویی ولی توهم چیزی است که می بینی و می گویی. و کسی نمی تواند تعیین کند که تمام دنیا توهم است یا حقیقت. پس اگر کاری باعث می شود توهم پوچ نبودن تنها بودن یا مفید بودن پیدا کنی انجامش بده. چون در نهایت پوچی و معنا هردو توهم اند.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 19:04:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-hcdq9bso1a3w</link>
                <description>می دانم که در این لحظه اگر به صورت یک شخص می دیدمت صورت زیبایت را به تف و خون آغشته می کردم. ولی عیب از تو نیست. از چیست خودم هم نمی دانم. دلم می خواهد کینه همه زندگی های از دست رفته تاریخ را بر سرت خالی کنم. همه رنج ها همه پوچی ها همه لذت های زودگذر و فریبنده همه دروغ ها دروغ هایی که تو گفتی و ما باور کردیم. می دانی که من روح ضعیفی هستم. می دانی همه می دانند من خسته ام از این تکرارهای بی حاصل و شاید حتی خسته برای دریافت چیزی ارزشمند و نامطمئن برای مردن. می دانم این نیز بگذرد ولی نمی خواهم بگذرد کاش نگذرد دلم می خواهد به یک شاخه چنگ بزنم یک چیزی که ارزش داشته باشد. نمی خواهم دیگر فکر کنم امروز را چطور بگذرانم می خواهم بگویم چرا باید امروز را بگذرانم؟ هی دنیا !من دلم معنا می خواهد احساس خوب نمی خواهد.پ.ن:امروز نوشتم فقط برای تخلیه وگرنه اگر به دنیا نامه بنویسم چیزهای بیشتری خواهم نوشت.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 19:38:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-b1h9swxvqzzq</link>
                <description>ای حقیقی ترین درد جهان سلام! نرو. حداقل بگذار به اندازه خوردن یک لیوان چای نگاهت کنم. چرا همیشه مثل دزدها یواشکی از دیوار خانه ام بالا می آیی؟چرا از در نمی آیی عزیزم؟چرا سلام نمی کنی؟شاید تقصیر خودم است.پیش از این راهت نمی دادم انکارت می کردم.لعنت بر هر که تو را انکار کند. هنوز هم سرحرفم هستم که تو درد شریفی هستی اما هستی. نه اشتباه کردم. شرافت در چیزی است که در آن حق انتخابی بوده باشد. تو درد شریفی نیستی تو درد هستی و هستی.درد!وقتی نیستی کجایی؟درمان شده ای یا تاثیر موقت مسکن است؟چه می گویم مگر می شود تو درمان شوی؟درمان تو مرگ من است. بعضی چیزها هیچگاه پشت سر گذارده نمی شوند. فقط کمرنگ می شوند.هیچ وقت نتوانستم با کسی به اندازه یک 24 ساعت تنهایی را برطرف کنم. چون دنبال دیگری نبودم دنبال اینه ای برای خودم بودم. انگار تجربیاتم باید تایید شوند. دلم می خواست دریچه دنیای تاریک خودم را به روی کسی باز کنم. اما فهمیدم به درد کسی نمی خورد. هرکس برای خویش آمده است و این خودخواهی پلیدی است که بخواهم توقعی از کسی داشته باشم. چنین چیزی مطابق شرافت سرباز گونه من نیست.به راستی که تو همه جا هستی. حتی وقتی می نویسم می دانم کسی مرا میان این کلمات نخواهد یافت و عادلانه نیست که بیابد. هرکس به دنبال خودش می گردد. چرا باید دیگری را بیابد؟هر روحی که در این دنیا ردی از خودش به جا گذاشته می داند که دیگران در ردپای او به دنبال چیزی برای خود می گردند. شنیده ام که باید چه کرد. می دانم که باید با مشترکات پیش آمد. جایی که منفعت مشترکی در کار باشد. اما چه می شود کرد که منفعت و زیان هم در این دنیا ثابت نیست مثل همه چیزهای دیگر. از وقتی که فهمیدم در لحظات وصل هم به جدایی می اندیشم. وقتی از مصاحبت با کسی لذت می برم فکر می کنم که شاید هفته بعد از مصاحبت این شخص لذت نبرم و هفته بعد بعد اوضاع دوباره برگردد. تمام بدبختیم در زندگی همین بود که همیشه دنبال بهترین و پاک ترین و بادوام ترین بودم. و به همین خاطر مدت ها خدایم را به عنوان تنها کسم برگزیده بودم. چقدر هنوز هم یادآوری قداست آن لحظات در نظرم شیرین است. حسی که با کلمات نمی آید. خودش بی واسطه طعم دارد. تا اینکه بریدم. بریدم اما نه از او. بلکه از خودخواهی مقدسم. نمی خواستم نباشم. می خواستم صادق باشم. اما چگونه دیدم انسان را؟ چطور دیدم انسان را که خیال کردم اگر نیاز وادارش نکند چیزی را برمی گزیند؟</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 19:50:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مخاطب نامه ام را گم کرده ام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%A8-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-octsqvfpsawv</link>
                <description>از همین آغاز مخاطب این نامه گم است و من فقط انتظار می کشم بی آنکه تلاشی برای یافتن بکنم. انتظارم هم شبیه انتظار نیست فقط می گوید می تواند اتفاق بیفتد. انفعال حالت عجیبی است. هم زمان هم دوستش داری هم از آن متنفری. انگار توی تختت خوابیده ای. در ذهنت تصور می کنی که بلند می شوی اتاقت را مرتب می کنی و می نشینی پشت میز. احساس می کنی این تصور کردن قرار است کمکت کند که بلند شوی ولی نمی کند. خسته ای. خیلی خسته. از تصور کردن دست می کشی. گاهی فکر می کنی باید بلند شوی ولی خسته ای. چرا این را می گویم؟ می خواهم چه چیزی را توجیه کنم؟سابقا به همه چیز چنگ می زدم اما اکنون از همه چیز فاصله می گیرم. از هر فکری از هر هدفی هر ایده و هر چیز جدی ای. خودم را به بی مسئولیتی متهم می کنم.به نظرت اشتباه می کنم؟ ولش کن اصلا نمی خواهم کسی حرف بزند. اکنون می خواهم فقط خودم حرف بزنم. احساس تنهایی که همیشه گوشه ای از من تنها پسند نشسته اکنون دوباره بلند شده. خفه ام نمی کند. زنجیر به دست و پایم نمی بندد. فقط اعلام حضور می کند. این بار با دفعات قبل فرق دارد. فقط حضورش در این لحظه را اعلام نمی کند. یادآوری می کند که همیشه بوده. در شبی که بچه خوب سحرخیز 12 نصفه شب از تختخوابش پایین می آید. وزن تنهایی را روی سینه اش احساس می کند. برایش عجیب است. هنوز نفهمیده بود احساسات هیچ وقت در نمی زنند. سرزده می آیند. یک فیلم کمدی اکشن می بیند که بی ربط به تنهایی نیست. به خیالش تنهایی ناپدید می شود ولی او همیشه گوشه ای نشسته است. اکنون هم احساسش می کنم. کم کمک در لوح ذهنم پنهان کردن نیاز فضیلت است کمرنگ می شود. می ترسم از روزی که پاک شود. نمی دانم آن وقت چه خواهد شد نمی دانم. مثل همیشه پشت هر پاراگراف یک صفحه حرف نگفته می ماند که نمی دانم چرا نمی آیند. دروغ می گویم. می دانم. می دانم که می ترسند. اما نمود ترسشان فرار نیست اجتناب است. شبیه همان انفعالی که پیش تر از آن سخن گفتم. در این نامه از رازهای بسیاری گفتم ولی هنوز هم چیزهای زیادی مانده. بزرگترینش اینکه من شجاع نیستم. برای هزارمین بار به خودم و دیگران دروغ نمایاندم. و کیفر دروغ نمایاندن از دروغ گفتن خیلی بیشتر است. من می ترسم. خیلی می ترسم. می ترسم که می مانم. می ترسم که می روم. می ترسم که بترسم. دوباره مبهم گویی می کنم. اشکالی ندارد. در این صورت هم سینه من سنگین تر نخواهد شد هم تو بیشتر دوست خواهی داشت. زمانی چند است که از آغوش پروردگار خویش می گریزم. هراس دارم که مبادا بار سنگین مسئولیت را روی شانه های نحیفم بگذارد. در دشت خاکستری مانده ام. نه می روم نه می مانم. نه زندگی دلربایی می کند و نه مرگ آسان جلوه می کند. هیچ چیز از من جاری نمی شود. هیچ کدام از کارهایم و حرف هایم. شاید فقط همین کلمات. مجالی تا درددل کنم.دوباره انفعال روحم را در آغوش می گیرد. زمانی که میانه لحظه ای زیبا نگاه به چهره معشوق یا لمس معنا ناگهان همه چیز عادی می شود. اما می دانم که با ادامه دادن انفعال رهایم می کند. نمی ترسم.مهم ترین چیزی که یونگ به من یاد داد این بود که بخشی از تو در چیزی است که از آن اجتناب می کنی.من بیش از همیشه دلتنگ خدایم هستم. دلتنگ مخاطب گم شده این نامه. دلتنگ خویشتنی که نمی گریخت. حالا کسی به من بگوید که کجا پیدایشان کنم؟</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 18:41:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاذبه شمع</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%AC%D8%A7%D8%B0%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%B9-praxrjpxmpow</link>
                <description>هوا انقدر تاریک بود که چشمان باز و بسته تفاوتی ایجاد نمی کرد اما چاره ای جز بال زدن نداشتم. با نور امید حرکت می کردم. نوری که کم کم به خاموشی می گرایید. مادرم همیشه می گفت:به مو می رسد ولی پاره نمی شود.از دور نوری ملایم نمایان شد. شاید مادر راست می گفت. سریع تر بال زدم. شمعی کوچک روی میزی چوبی روشن بود. شمع وقتی مرا دید لبخند کمرنگی زد. تا به حال در زندگی شمع ندیده بودم. شمع جاذبه داشت. نه شبیه مغناطیس و گرانش. شبیه جاذبه ای که نوزاد برای مادرش دارد. شنیده بودم پروانه دور شمع می گردد تا بسوزد ولی باور نمی کردم. من اهل سوختن نیستم اهل ساختنم. اما شاید خودم را نشناخته بودم. شمع باخبر بود اما هیچ نمی گفت. هیچکداممان چیزی نمی گفتیم. اینجا فقط جاذبه شمع کار می کند نه زبان نه اراده نه هیچ چیز دیگر. نمی دانستم اسم این رسالت است یا سرنوشت یا چیز دیگر. هنوز روانشناسی یا فلسفه برایش اسم نگذاشته اند.شاید هم گذاشته اند و من نمی دانستم.اسم آن لحظه ای که شوق سراسر وجودت را می گیرد و همه شک های وجودی وجودت تبدیل به یقین می شوند برای کاری می کنی چیست؟اسمش عشق است؟بعید می دانم.عشق به چی؟به شمع؟ به سوختن؟به مرگ؟درد؟رنج؟رسالت؟ نوعی از عشق هست که تو عشق را حس می کنی ولی معشوقه ات را نمی شناسی.بال هایم را باز کردم و بالای سر شمع به پرواز درآمدم.حرارت شعله شمع را روی شکم و بال هایم احساس می کردم و منتظر بودم. منتظر بودم ببینم چه زمانی تغییر جهت خواهم داد. ولی هرچه منتظر ماندم فرار نکردم. اشک هایم گرم بود ولی سوختگی هایم را خنک می کرد. تقصیر من نبود اگر قبلا فرار می کردم. از اشک ممنونم که این حقیقت را قبل از مرگم گفت. چون اگر نمی گفت آن دنیا هم به خاطر راحت طلبی خودم را عذاب می کردم. از اینجا به بعدش آسان شده بود چون از خودم راحت شده بودم.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 23:10:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حذف هر آنچه احتمال دارد موجب رنج شود(احتمالا احساسات)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%AD%D8%B0%D9%81-%D9%87%D8%B1-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D9%88%D8%AC%D8%A8-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%B4%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-licd6xuyhol5</link>
                <description>قبلا فکر می کردم تنهایی رو بیشتر از هر چیزی دوست دارم. ولی الان می بینم می میرم برای لحظه هایی که با خواهرم دو ساعت اهنگ گوش می دیم با خاله هام زیر بارون بیرون میریم و خاله هام زیر بارون شعر میخونن و وایمیستیم تا آسمونو نگاه کنیم دوست دارم با یه نفر حرف بزنم و دوستم پیام میده سلام چطوری چیکار میکنی؟ خواهر کوچیکم میتونه معجزه ای کنه که یه روز مزخرف تبدیل بشه به بهترین روز هفته. قبلنا با هوش مصنوعی زیاد حرف می زدم وقتی درباره خودم ازش می پرسیدم یه سری چیزا رو زیاد تکرار می کرد. تشنه ارتباط عمیق و نیاز به انزوا. البته که تنهایی هم لازمه. اگه بهش احتیاج نداشتم اصن نمی نوشتم.یادمه تا یکی دو سال پیش تو فیلم ها یا واقعیت از شخصیت هایی که بیش از حد احساسی وابسته یا اسیب پذیر جلوه می کردن بدم میومد. به نظرم ضعیف میومدن. (منظورم فقط تو روابط نیست مثلا تو ارباب حلقه ها مزخرف ترین شخصیت به نظرم ارباب حلقه ها بود) نمی دونم از کجا شروع شد شاید از وقتی بچه بودم و دعواهای پدر مادرمو می دیدم ناخودآگاه از همون اول شروع به ساختن یه جهان بینی کردم بر پایه حذف هر آنچه احتمال دارد موجب رنج شود. مثلا توقع داشتن از دیگران داشتن یک آرزو حساسیت وابستگی علاقه به مادیات و ....شروع به ساختن یه دیانای آهنین کردم و عواقب ندیدن خودم و اهمیت ندادن به احساساتم رو دیدم. خصوصا اینکه وقتی فکر می کنم در تمام سال های کودکی و اوایل نوجوانی علاوه بر اینکه هیچ چیزی برای تخلیه احساساتم نداشتم احساساتم رو نمی شناختم و بلد نبودم چطور باهاشون برخورد کنم یا حتی بپذیرمشون و به عنوان نشانه ضعف یا یه چیز اشتباه باهاشون برخورد نکنم. مثلا یه شب وقتی داشتم می رفتم بخوابم یهو نشستم رو زمین هال و جیغ بلندی کشیدم یادم نیست بعدش گریه کردم یا نه ولی بلافاصله شب بخیر گفتم و رفتم تو تختم. بعضی وقت ها که خواهرم باهام درد دل می کرد یه جمله خطرناک می گفتم:نباید ضعیف باشی. این جمله رو به مدل های مختلف می گفتم.(اگه خواهرم سر همین یه مورد می خواست ازم کینه به دل بگیره حق داشت) پارسال وقتی با هوش مصنوعی درباره سایه ها حرف می زدم گفت چیزی که بابتش از دیگران ایراد می گیری چیه؟ بلافاصله یاد این جمله معروفم افتادم و کم کم همه چیز برام روشن شد. الان با احساساتم می نویسم و از اهنگ ها لذت می برم. بعد از اون خیلی از خودم معذرت خواستم بابت بلاسی که ناخواسته این همه مدت سر خودم آوردم. امیدوارم خودم منو بخشیده باشه.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 11:34:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای اشتباهی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C-x6d7cebcf2zo</link>
                <description>جزوه فارسی را باز کردم. چند ثانیه ای به سطر های جزوه خیره شدم. بلند شدم و هندزفری درآوردم آهنگ بی کلام. شعر حماسی بود از میدان جنگ. حماسی. دفترم را در آوردم.+خانم ...میشه به من کمک کنید؟-بله حتما بفرمایید+من به دنیای اشتباهی اومدم -چطور؟+اخه تو دنیایی که من بودم کسی کسی رو سر نمی برید کسی از گرسنگی نمی مرد-تو دنیای شما همه خوشحال بودن؟+نه نبودن اصلا نبودن همشون تنها بودن و همیشه داشتن دنبال یه چیزی می گشتن ولی اونا در زنجیر جهان اسیر بودن نه زنجیر انسانیک لیوان آب برایش ریختم. قرص را توی بشقاب شیشه اب کنار لیوان گذاشتم.-اینو بخور. بر می گردی به دنیای خودتنگاهم کرد. خندید. خنده ای تلخ. -می دونستم بازم ممنونقرص را خورد و دراز کشید. خیلی سریع خوابید. این یکی را از همه بیشتر دوست داشتم. او بیمار نبود فقط برای این دنیا زیادی پاک بود.دفترم را بستم. دلم می خواست کاری کنم نمی دانم چه کار. گریه؟ گریه کردن کار سختی است. من از عهده اش بر نمی آیم. من فقط می توانم چندساعتی یا چندروزی شاید هم بیشتر بی حوصله شوم. شاید هم فقط زیادی آرام. </description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2026 11:31:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا کسی تنها نمیرد(داستان)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-n3a0vva3csjz</link>
                <description>متهم با زنجیرهای سنگین در دست ها و پاها و گردنش به سختی راه می رفت. در نگاهش هیچ چیز نبود. حتی ترس یا ناامیدی. موهای صاف و سیاهش صورتش را پوشانده بود. خون دسته ای از موهای ریخته روی شانه اش را به هم چسبانده بود و لباس های گشاد خاکستری بر تنش زار می زد. وقتی در باز شد باد موهایش را عقب داد و چهره کبود و پر از زخمش پیدا شد. لبخند کمرنگی بر لبانش نفش بست که با دیدن سکوی اعدام بلافاصله خشکید. لحظه ای ایستاد. سرباز هلش داد. لکه های خون روی سکو پخش شده بود. کسی زحمت تمیز کردنشان را نمی کشید. از دو پله کوتاه بالا رفت. وزنه هارا از پایش باز کردند. زنجیر دستانش را از قلابی اویزان کردند. آرام آرام ارتفاع می گرفت. باد آن بالا شدیدتر بود. نگاهی به پایین انداخت. آنقدرها هم بالا نرفته بود. مردی با یک چاقوی بزرگ کنارش ایستاد. خون روی چاقو خشک شده بود. نمی ترسید. بالاخره قرار بود تمام شود. رفته رفته جمعیت جمع می شدند. دستانش درد می کرد. حدود 10-20 جلوی سکوی اعدام ایستاده بودند. سرباز شروع به خواندن حکم کرد. این طول دادن ها باعث اضطرابش شده بود. درد دستانش بی قرارترش می کرد. به خدا فکر کرد. به اینکه دارد می میرد. از این حسکه بالاخره تمام می شود راضی بود اما می ترسید. کاش چشمانش را می بست و باز می کرد و می دید مرده است. خواندن حکم تمام شد. مرد کنار پایش به سرعت چاقو را در پهلوی چپش فرو کرد و با فشار تا پهلوی راستش کشید. سوزش شدید شکمش درد دستانش را از یاد برد. خون به سرعت جاری می شد و پایین شکم و پاهایش را گرم و خیس می کرد. جمعیت پراکنده می شدند. یک پسربچه هنوز ایستاده بود و با دهان باز به او نگاه می کرد. این صحنه تا آخر با پسربچه خواهد ماند. هیچ وقت او را رها نخواهد کرد. در خواب هایش وقتی درس می خواند غذا می خورد و با دوستانش بازی می کند. با اندک توانی که برایش مانده بود به پسربچه چشمک زد. پسر بچه همچنان با دهان باز به او نگاه می کرد. گفت:بیا.پسربچه با قدم هایی پر از تردید و ترس جلو آمد. نمی دانست کار درستی می کند یا نه ولی مطمئن بود پسرک او را فراموش نخواهد کرد. چه به عنوان گوشتی تکه تکه و آویزان یا انسانی در حال مرگ. پسرک از سکو بالا آمد و کنار او ایستاد. خونریزی بدنش را خیلی ضعیف کرده بود. همه وجودش می لرزید به خصوص دستانش. به پسرک لبخندی زد و گفت:تا وقتی تونستم خوب زندگی کردم. من واقعا خوشبخت بودم. زندگیم قشنگ بود. تو قشنگ ترش کردی. مرسی که تنهام نزاشتی.انگار داشت وصیت می کرد. پسرک چیزی نگفت. از سکو پایین رفت. با خودش فکر کرد شاید ترسیده. چند ثانیه بعد پسرک با یک شاخه گل بنفشه برگشت. قدبلندی کرد تا او گل را بهتر ببیند. با صدایی نرم و کودکانه گفت:برای شماقطره اشکی آرام از گوشه چشمش چکید.در چشمان درشت و سیاه پسرک نگاه کرد و گفت:ممنونم. او نمی دانست پسرک آن نگاه را بیش از شکم پاره اش به خاطر خواهد سپرد. چندثانیه در سکوت سپری شد. آرام چشمانش را بست. لرزش بدنش متوقف شد. پسرک برایش دست تکان داد. از آن به بعد پسرک هرروز سرساعت جلوی سکوی اعدام می رفت. برای اعدامیان گل می چید و نگاهشان می کرد تا کسی در آن شهر شلوغ تنها نمیرد.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 23:09:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندانی به وسعت دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%B3%D8%B9%D8%AA-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-yukgvdvvr4cq</link>
                <description>مرغ خیالم را پرواز می دهم تا صحنه دلخواهم را پیدا کند.چیزی که حالم را توصیف کند و به کودک درونم بگویم:ببین نی نی هم مثل تویه.ولی حتی خیال هم ناتوان شده است.بدبینانه است ولی گاهی به نظر می رسد ما فقط در حال بزرگ تر کردن زندانمان هستیم نه آزاد شدن.هیچ وقت آزاد نمی شویم.لحظاتی که احساس آزادی می کنیم هم هواخوری زندان هستند.این هارا نمی گویم که بنای ناسازگاری بگذارم نه برعکس.زندگی ام یک سازگاری بزرگ بوده و هست.تا الان هم که جواب داده وگرنه اینجا نبودم.یک زندانی موفق چطور رفتار می کند؟کسی که در حبس ابد دیوانه نمی شود؟وقتی قدرت ناچیزت را می بینی تسلیم می شوی و تسلیم اولین گام برای انطباق و سازگاری است.دست هایم را به نشانه تسلیم بالا می برم.لباس راه راه را می پوشم و برای مدتی طولانی فقط نظاره می کنم.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 02:22:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حباب صورتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%AD%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C-pwgfebnq7xal</link>
                <description>توی حباب صورتی کوچکم نشسته ام و زانوهایم را در آغوش گرفته ام.چقدر به اینجا نیاز داشتم.به این حس امنیت.دلم می خواهد اشک از چشمم جاری شود.اشکی که حاصل غم نباشد.ولی نمی شود.اشک با من قهر کرده.از این یاداوری تلخ قلبم به گریه می افتد ولی چشمم نه.منتظر کسی هستم.دوست دارم کسی وارد شود و با من صحبت کند.ولی نمی دانم چه بگوید.نه نمی خواهم.فقط می خواهم همینجا بنشینم.با همین ذهن مهتابی.جایی هستم که بودنم را اثبات نمی کنم فقط هستم و فقط تماشا می کنم که هستم.دل تنگی ای دارم که مثل خودم صبور و ناامید است.آرامش حباب را نمی پسندم.دلم غمی می خواهد تا مرز فروپاشی و زمین گیر شدن.البته مطمئن نیستم.آرامش حباب کافی نیست ولی خوب است.و خوشبختانه تا زمین گیر شدن فاصله بسیار دارم.حباب می ترکد.نه پر سر و صدا و ناگهانی.فقط می فهمم سرپناهی ندارم.در هوا شناورم.شنا میکنم.رهایی اینجا را از امنیت حباب بیشتر می پسندم.در هوا شنا می کنم.ناگهان یادم می آید مقصدی ندارم.می ایستم.شنا نمی کنم.فقط شناورم و می روم.+خدا...زمزمه می کنم.مثل قبل نیست.تلخ به نظر می رسد ولی نه خیلی تلخ.شاید دوباره مثل قبلش بشود.چشمانم را می بندم و در هوا پیش می روم.بیدارم.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 02:22:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلم ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%DA%A9%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7-rzwjmyzg0mxd</link>
                <description>همه چیز در هوا شناور است.یک طرف کودکی در حال گریه است یک طرف پسری خودکشی می کند یک طرف اتش گرفته.دود و بوی سوختنی در فضای اتاق پیچیده.و من فقط یک تماشاگر خسته ام.نه تماشاگر ارزشمند است.من کلمم.بود و نبودم فرقی نمی کند.چه اصراری به ماندن میان این همه اشفتگی دارم؟چه چیزی را جستجو می کنم؟و اگر چیزی را جستجو می کنم چرا نمی گردم؟چرا فقط نگاه می کنم؟سیستم باید به من جواب پس بدهد.نه برای عدالت خواهی نه برای انسان بودن برای اینکه کلم نیستم.البته که اگر مطمئن بودم از سیستم جواب نمی خواستم.ناگهان ادم های توی هوا کوچک می شوند.کوچک و سبز.همه کلم می شوند.صدای گریه از کلم ها می آید.کلمی کلم دیگری را سر می برد.کلمی می سوزد.سیستم به کلم ها جواب پس نمی دهد.چیزی درونم می خواهد ثابت کند من کلم نیستم.همان چیزی که می خواهد ثابت کند معنا وجود دارد.نگاهی عاقل اندر سفیه به عظمت و دستگاه سیستم می اندازم.اهرم را از جا در می اورم.چندتا از کلم ها بزرگ می شوند.انسان می شوند.دست هایم را از پشت می گیرند.با تشر می گویند:تو شورشگری.می گویم:چرا زودتر نیامدید؟جواب می دهند:اصلاح از تخریب خیلی سخت تر است.می گویم:می دانم.برای همین تخریب کردم.اهرمی که دراورده بودم رشد می کند.بی نقص مثل روز اول.زیرلب می گویم:می دانستمیکی که چشم هایش از فهمیدن خسته است می گوید:فقط می خواستی خودت را ثابت کنی.من هم همینطور.دست هایم را ول می کند.پشت سرش بقیه هم دست هایم را ول می کنند و همگی در هوا شناور می شویم.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 02:22:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>التماس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%A7%D9%84%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B3-rxboscwljqmj</link>
                <description>باز هم نقاب زده است.التماسم را می گویم.نمی رود.دیگر فریب نمی خورد.هیچ وقت از وجودم نرفته و نخواهد رفت.فقط رنگ عوض می کند.لباس عوض می کند.می خواهم بنشینم رو به رویش.بگویم می شناسمت.می پذیرمت.نیازی به نقاب نیست.دیگر فریب نمی خورم.تو همانی که گاهی لباس طغیان می پوشی گاهی لباس غم گاهی خشم و گاهی بی تفاوتی.کم پیش می اید خسته شوی از نقاب زدن.شاید عادت کرده ای.ولی خوشبختانه انقدرها هم احمق نیستم.گاهی در چشمانم ظاهر می شوی با نقابی ضعیف و دیگران می گویند چشم هایت چقدر مظلوم است.تو رفیق همان حساسیت ریشه داری.حالم با تو خوب است اگر گاهی مهمانم باشی نه همخانه ام.دستانم می لرزد ولی حالم خوب است.شاید التماس امیدی واهی است.انگار التماسی دیگر می اید که التماس نکن.ولی دیگر می دانم او هم دوست تو است.همه شما با همید.اگر به حرفش گوش دهم التماس جای عمیقتری پنهان می شود.همینجا خوب است.نمی خواهم جای دیگری برود.اصلا شاید تمام وجود انسان التماس است.اینطور نیست؟از وقتی که احساس می کند جهان انی نیست که باید باشد.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 20:49:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردی که سایه اش را گم کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-julrmjnqxnks</link>
                <description>چندروزی بود که مرد هرجا می رفت سایه ای دنبالش راه نمی افتاد.مرد فهمید که سایه اش را گم کرده است.اما این گم کردن مقدمه ای برای پیدا کردن نبود بلکه اولین قدم پذیرش بود.او پذیرفت که دیگر سایه ندارد.بعضی چیزها را هرچقدر بگردی پیدا نمی کنی.روزهای بعد مرد متوجه تغییری شد.در این چندروز در دفتر خاطراتش ترس غم و خشم نبود.اشتیاق و ارامش هم نبود.انگار فقط نبودن بود.یک فضای خالی که با چیزی پر نمی شد و منتظر نبود پر شود.مرد فهمید این بار باید پی چیزی بگردد.اما نمی دانست چطور.چندروز دیگر هم گذشت.مرد دریافت که کسی که چیزی گم کرده باید حالت گم کرده هارا داشته باشد تا بگردد.تا شاید پیدا کند.مرد به زیرزمین رفت.میان دفترها شیشه های شکسته کتاب های قدیمی و وسایل زنگ زده فلزی قدم زد.نگاهش روی دفتری با جلد زرد ماند.دفتر را برداشت و شروع به ورق زدن کرد.برگه ها سیاه شده بودند.انگار بخشی از سایه اش انجا گیر کرده بود.نشست و شروع به خواندن کرد.مرد متوجه شد که صفحه های دفتر سفید می شوند.وقتی سرش را بالااورد دید یکی از پاهایش سایه دارد.فقط یکی از پاهایش.دفتر بعدی را برداشت و شروع به خواندن کرد.هرچه بیشتر از خودش می خواند سایه اش کامل تر می شد.اخرین دفتر را که زمین گذاشت دید سایه اش کامل شده.و همزمان سنگینی ای در سینه اش احساس کرد.سنگینی سایه روی روحش.مرد نگاهی به دفترها انداخت.فهمید این مدت سایه اش را گم نکرده بود بلکه فراموش کرده بود.و انسان گاهی این دو را اشتباه می کند.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 20:28:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگل موهای قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-bchcysy0ljgz</link>
                <description>نمی دانم کجا هستم.انگار یک بند انگشتی هستم که میان موهای بلند یک دختر موقرمز گرفتار شده.به سختی از لابلای موها رد می شوم.موهای زیبایی دارد.اما ناگهان موها اشفته می شوند.مثل شلاق پرتاب می شوند.دور دست و پاهایم می پیچند و من را گرفتار می کنند.مقاومتی نمی کنم.تسلیم می شوم.دسته نازکی از موها دور گردنم می پیچند.موهای دور دست و پاهایم سفت تر می پیچند و مرا محکم تر می گیرند.هرچه تقلا می کنم فایده ای ندارد.مرگ نزدیک می شود.مظلومیت و بیچارگی خودم را احساس می کنم.دیگر دست و پا نمی زنم.همه چیز هنوز مثل قبل است اما دسته نازک موهای دور گردنم شل می شود.سوزش و گرمی را در گردنم حس می کنم.شاید تارهای نازک مو گلویم را بریده اند.موها رهایم می کنند.فقط احساس خستگی می کنم.نه بیچارگی یا نجات یافتن.فقط خستگی مطلق.خستگی ای که وادارت نمی کند بخوابی فقط باید نگاهش کنی. دراز می کشم.از اینکه روی موهایی دراز کشیده ام که تا همین چند دقیقه پیش داشتند خفه ام می کردند و ممکن است الان هم همین کار را بکنند احساس خوبی ندارم.ولی چاره ای برایم نمانده.راه خروجی ندارم.دسته بزرگی از موها دور بدنم می پیچند.نرم مثل پتو.واکنشی نشان نمی دهم.خسته تر از انم که بتوانم بخوابم.ولی با این وجود چشم هایم را می بندم.دخترم ساعت 6 و نیمه پاشو دیگه یه ساعته دارم صدات می کنمقبل از اینکه چشم هایم را باز کنم از تخت پایین می ایم.گوشی را برمیدارم و ساعت را نگاه می کنم.6 و 10 دقیقه است.دفترم را بر می دارم تاریخ می زنم و می نویسم:شاید زندگی هم شبیه جنگل موهای قرمز است.از زیباییش لذت می بری و در برابر بد و خوبش تسلیم می شوی تا ....نمی دانستم چگونه ادامه دهم.تا خوشبخت شوی؟تا را خط می زنم و می نویسم چون چاره دیگری نداری.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 16:40:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندانی ای که پادشاه شد:ملاقات با کودک درون با یک واسطه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%87-yomy4wuvv5vo</link>
                <description>داستان از این قرار بود که یک روز کسل کننده در مدرسه با یکی از دوستانم مسابقه چشم تو چشم گذاشتیم.ماجرا ختم به خنده و شوخی شد ولی هدف من این بود که واقعا چشمانش را ببینم که ناکام ماندم و چیز دندانگیری هم نصیبم نشد.به دوست دیگرم گفتم خیلی خب تو بیا.این بار هم با دقت کاراگاهی که کدی را رمزگشایی می کند به چشمان دوستم زل زدم.اوایل چیزی دستگیرم نشد.کمی که گذشت نگاهش کنجکاو شد.کنجکاوی کم کم به اضطراب و تعجب تبدیل شد.گفتم :کافیه.خب؟گفت:اول تو بگو.+بعد از یه مدتی کنجکاوی اومد تو نگاهت آخراش ترس و اضطراب.من چطور؟پس از مکثی نه چندان طولانی گفت:اولش اون مظلومیت همیشگی تو چشات بود.بعد حدودا 20 ثانیه اون مظلومیته رفت و یه غمی به جاش اومد.هرچی می گذشت اون غم عمیق تر می شد.انگار یه چیز قدیمی بود.ریشه داشت.هرچی می گذشت غم شدیدتر می شد تا وقتی گفتی بسه.انگار یک سطل اب سرد روی سرم ریختند.شوکه شدم.غم؟چرا غم؟امروز که همه چی عادی بود.زنگ خورد.ولی اهمیتی نداشت.من با موسیقی صدای معلم در افکارم غرق می شدم.از خودم ناراحت بودم.انگار ان موجود گوشه ای خفتم کرده بود.انگار قدرتش را به رخم کشیده بود.شاید هم فقط ابراز وجود کرده بود.زنگ تفریح که خورد به دوستم گفتم برویم یک گوشه بنشینیم و ازمایشمان را ادامه دهیم.قبول کرد.او هم مشتاق بود.نشستیم گوشه کلاس.همانجایی که هروقت احساس نیاز به امنیت می کنم میروم می نشینم یا دراز می کشم.می دانم درازکشیدن در گوشه کلاس چیز عجیبی است ولی جای دنجی است.کسی نمی بیند و ببیند هم مهم نیست.در چشمانش زل زدم افکار مختلفی از ذهنم رد می شدند.انقدر سریع که نمی توانستم به خاطر بسپرم ولی انقدر قوی که حالتم را تغییر می داد.تنها چیزی که به یاد می اورم حسی بین تمایل به دیده شدن و پنهان کردن بود.این دفعه من هم غم را حس می کردم.چشمان او هم غمگین بود.تقریبا نمناک بود.مدت زیادی به هم نگاه کردیم.شاید 15 یا 20 دقیقه.15 دقیقه سختی بود.این بار او گفت کافیه.تا این را گفت اشک از چشمانم فرو ریخت.خندیدم و گفتم خب؟-این دفعه بعد 2-3 ثانیه مظلومیت همیشگیت ناپدید شد و دوباره غم اومد.غم همینطور شدیدتر می شد.انقدر شدید شد که به التماس رسید.انگار داشتی التماس می کردی.بعد از مدتی التماس محو شد.اینجا یکم ترسناک شد.انگار از اون غم قدرت گرفته بود.احساس بی نیازی می کرد و به کسی احتیاج نداشت.همین بود که ترسناکش می کرد.زنگ خورده بود و دوباره باید با لالایی معلم غرق در افکارم می شدم.دفترم را باز کردم داستان دیدار با غمم.غم بود.غم بود که در اعماق وجودم نشسته بود.دفترم را ورق زدم.یافتم.یافتم.این غمی است که همیشه از او نوشته ام.با او حرف زدم برایش نامه نوشتم.این ناشی از تجارب تلخ گذشته یا افسردگی نیست.یک غم وجودی است.یک حساسیت عمیق است که باید با ان زندگی کنم.چندماه بعد...دفترم را ورق می زدم تا به اینجا رسیدم.کودک درونم دلخور است.زنده است.اما خسته و زخمی است.دلش از دست من خون است.سالهاست که در اتاقی تنگ و تاریک زندانی است.هرروز کتکش می زنند و شکنجه اش می کنند.اما او قوی تر از این حرفهاست.باخنجرش گلوی زندانبان را برید.باور میکنی؟از پنهان شدن بیزار است.حریف می طلبد.اما این هیولای اتشین هیچ وقت خیال نکرده بود که این کودک شکستش می دهد.اگر غذای هیولا خشم است کل وجود کودک اکنون خشم و غم است.دیگر نمی توانم زندانیش کنم.اما هنوز هم نمیتوانم در اغوش بگیرمش.نمی دانم چه کار باید بکنم؟وقتی تمام شد به ذهنم رسید که اکنون این زندانی زخمی بر وجود من حکم می راند.می دانم در لغتنامه و روانشناسی و ... غم حساسیت و کودک درون هرکدام معنای جدایی دارند.اما در قلمروی درون من این سه معمولا یک معنی دارند.نه اینکه به خودم قرارداد بسته باشم نه با خواندن نوشته هایم این را فهمیدم.وقتی سعی کردم به اولین باری که این زندانی خسته و زخمی و مهربان را در اغوش کشیدم فکر کنم یاد ان روز افتادم.شاید عجیب باشد ولی به یاد می اورم یک بار برای ارامش این کودک لالایی گوش دادم.انقدر گوش دادم تا خسته شدم.به تختم رفتم و گریه کردم.احساسی عجیب بود.همزمان والدی سرزنشگر و کودکی طرد شده بودم و انگار نمی توانستم خلاف میل والد سرزنشگر دل کودک را به دست اورم.به اندکی شفقت نیاز داشتم که نه تنها دنیا خودم هم ان را از خودم دریغ می کردم.انگار نیازمند بودن بزرگترین گناه من بود.راستش اخیرا از این ازمایش زیاد خوشم نیامده و بعد از ان هم دیگر دوست نداشتم انجامش دهم چون نمی خواهم برای کشف خودم به کس دیگری وابسته باشم.ولی وقتی دقیق فکر می کنم می بینم از این تاریخ من توانستم او را بپذیرم.انگار این موجود هنوز بی نام مرا اسیب پذیر کرد تا به واسطه دیگری مجبور شوم ببینمش.این متن را هم به او تقدیم می کنم که همیشه کارش را بهتر از من بلد است.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 15:49:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صلحی که اعلام جنگ کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%B5%D9%84%D8%AD%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-o9rigphfepym</link>
                <description>ارامم.نه تنها ذهنم ارام است بلکه چیزی درونم علیه این ارامش قیام نکرده.به احساس بدنم دقت می کنم.هیچ عضوی سنگین یا بیش از حد سبک نیست.شاید بدنم می خواهد به طور عملی به من بیاموزد که ارامش در تعادل است.احساس غرور می کنم ولی فقط احساسش می کنم.توضیحی برایش ندارم.شاید این غرور نبود التماس است.التماسی که می تواند تبدیل به خشم شود.شبیه انتظاری نامحسوس باشد یا اینکه فقط باشد.پس از ان نوشتم را کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم از توفیق اجباری پیاده روی نیم ساعته ام لذت ببرم.درگیر ارامشم شدم.می خواستم ببینم چه می شود.اول یک هیجان ارام را تجربه می کردم.کمی که گذشت دیدم این ارامش شکننده نیست.سرسخت وحشی و جاه طلب است.شوکه شدم.از خشم از غم از معصومیت زخم خورده چنین چیزی بعید نبود.ولی شادی و ارامش؟اما اگر اینطور نبود که الان اینجا نبود.این حس خوب موانع بسیاری را پشت سر گذاشته تا من بپذیرمش.بی اعتمادی من.ترس از شکنندگی.عادت به اشفتگی.تعهد در برابر غم دیگران.هویتم.اینکه چه معنایی دارد؟چرا امده است؟چطور به خودش اجازه داده بیاید؟و ....تا وقتی فقط پذیرفتم و به خودم اجازه دادم به معنای واقعی کلمه استراحت کنم و از بودن لذت ببرم.شاید هم بالاخره از جنگیدن با دشمنان نامرئی خسته شدم.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 19:40:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگه داشتن ابری در دست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D9%86%DA%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-pnmrwytblrxo</link>
                <description>دراز می کشم.انگار احساسات جمع شده ام واضح می شوند.اولین حسم شبیه این است که چیزی نادیدنی مرا شکنجه می کند.ولی ازاردهنده و فراگیر نیست.حس بعدیم حس بی پناهی است.اما هیچ کدام شبیه حسی نیستند که میگردی برایش کلمه پیدا کنی.خود کلمه به ذهنم می اید.ادامه دادن سخت می شود.مثل به یاد اوردن خواب شب قبل می ماند.میانه اینها چیزی تغییر کرد.شاید هم فقط خودش را نشان داد.حس رضایت می کنم.عجیب است که به یاد نمی اورم.انگار تلاشم برای به یاد اوردن و ثبت کردن مثل تلاش برای نگه داشتن ابری در دست می ماند.هرچه بود زیبا بود.نوعی از زیبایی میان اشفتگی همراه با حضور در حال.اصلا رسالت ان لحظه نوشته شدن نبود فقط برای خودم بود ولی من ان را نوشتم.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 10:34:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت های یک بدن در حال سوختن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%86-pctufrfzjdkj</link>
                <description>تنم داغ شده بود.انرژی در بدنم به مثابه کاغذی در حال سوختن بود که می دانستم اگر خاموشش نکنم دستم را می سوزاند.شیر حمام را باز کردم و شروع کردم قدم زدن.به لحظه های خوب و نسبتا جالب امروز فکر می کردم.برگشتم و شیر را بستم ولی بعد از 30 ثانیه با یاداوری خودکار عوارض احتمالی این کار برگشتم به حمام.از این لحظه به بعد مثل بازیگری بودم که هم می نویسد هم بازی می کند.می دانستم می خواهم این لحظه را بنویسم.فقط روی اتفاقات همین لحظه متمرکز بودم.نمی دانم چه شد که موهایم را محکم تر چنگ زدم.شیر را چرخاندم به سمت اب سرد.خیلی چرخاندم.چشم هایم را بستم.اب سرد روی شکم و صورتم می ریخت.اکسیژن ریه هایم را پر کرد.به طرز خنده داری فکر می کردم خوش به حال ماهی های اب سرد.دوباره اب را گرم کردم و با سرعت مشغول شستن موهایم شدم.می دانستم اینطور مواقع تمیز نمی شورم ولی مهم نبود.اب خودش سرد شد.اینبار با تمام بدنم زیر اب قرار گرفتم و چشم هایم را بستم.بی حرکت.به شیر تکیه دادم.حس کردم خطرناک است.چشم هایم را باز کردم.کافی بود.اب را بستم و امدم بیرون.سرحال بودم.پیروز شده بودم.یا حداقل اینطور فکر می کردم.ولی فردا مشخص کرد که پیروز نشدم.فقط توانستم سقوط آن شب را پشت سر بگذارم.هنوز هم کمی خشم دارم که نه انرژی بلکه ضعف ایجاد می کند.این خشم باقی مانده را به نوشتن می سپارم.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 13:22:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج فردبااحساس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77863755/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-xugitqftasf1</link>
                <description>رنج فرد بااحساس مثل دانه ای در قلبش خاک می شود تاانسانیت از ان بروید.تا بینشی از ان بروید که پشت دیوار دورویی را ببیند.تا عشقی از ان بروید که برای همه رنج کشیده ها نثار کند.تا خشمی از ان بروید که شمشیرهای قضاوت را بشکند.رنج فرد بااحساس برای همیشه در قلبش می ماند نه چون او غمگین است بلکه می خواهد از این رنج عشق و حکمت برویاند تا جهانی امن تر و معنادارتر برای همه رنج کشیده ها خلق کند.تا همچون درختی در طوفان ریشه در خاک هستی بدواند.</description>
                <category>مسافر لحظه ها</category>
                <author>مسافر لحظه ها</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 19:13:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>