<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های انجمن نودهشتیا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_77869897</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 09:40:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1197285/avatar/hWSZNq.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>انجمن نودهشتیا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_77869897</link>
        </image>

                    <item>
                <title>معرفی رمان تب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77869897/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A8-jogdayjcqaxw</link>
                <description>به نام ایزد دانادر ورق به ورق روح و جانتان، متوجه خواهید شد که نیازمند تغذیه هستید؛ تغذیه‌ای برای درونتان، تغذیه‌ای برای روحتان، تغذیه‌ای که شما را سیراب کند از هر نوع غذایی که نیازمند آن هستید. سیراب از لبخند، مهربانی، زیبایی، روشنایی و... .بارها آدم‌هایی را در طول روز می‌بینید با روحی سیراب شده از تغدیه، تغدیه‌ای که از درون کتاب‌ها سرچشمه می‌گیرد. آری! برای آرام گشتن روحتان کتاب بخوانید! کتاب نویسندگانی که با جان و مال خویش می‌نویسند برای شما، برای آگاهی شما، برای تفکر شما، برای خوشحالی شما، برای آشنا شما با محیط بیرونی‌تان، برای گشوده شدن چشم‌هایتان، برای این‌که از دیدگاه هزاران انسان دیگر به پنجره زندگی خیره شوید.برای خواندن کتاب، بایستی کتاب‌های نویسندگانی را بخوانید که خط به خط نوشته‌هایشان حرف و کلامی برای گفتن داشته باشند. تا با خط به خط کتاب‌هایشان پر از حس‌های متفاوت‌تر از حس‌های روزمره خود شوید.یکی از بهترین نویسندگان عرصه ادبی سرکار خانم پگاه رستمی فرد هستند که در چهارم بهمن ماه سال هزار و سيصد و هفتاد و پنج در چهار محال بختیاری( شهرکرد) دیده به جهان گشودند.این نویسنده که خالق اثرهای زیبایی همچون: تب، مومیایی، زهرتاوان، هرمیس، آخرین داستان عشق و... هستند؛ هدفشان را از نویسندگی نوشتن رمان‌هایی هدفمند می‌دانند.اولین اثر ایشان (قلب‌های نفرین شده) است که در سیزده سالگی آن را نوشته و به پایان رسانده‌اند.به گفته خودشان درسی که از نویسندگی آموختند این است که یک نویسنده باید از جزء به جزء همه‌ی حرفه‌ها سر در بیاورد.این نویسنده خلاق روزانه سه الی چهار ساعت از وقتش را صرف نوشتن می‌کند اما گاهی شرایط او را به گونه‌ای مجبور می‌کند که بیش از دوازه ساعت از روزش را با نوشتن بگذراند.در مصاحبه‌ای که با ایشان شد معتقد بودند نقطه اوج یک نویسنده آن‌جا است که اسمش را در تاریخ ادبیات ثبت کند و آموزه‌های بسیاری داشته باشد و همچنین گفتند که خودشان برای دست یافتن این اوج فاصله بسیاری دارند. برای سرکار خانم آرزوی موفقیت می‌کنیم و امیدواریم خیلی زود ایشان را در جایگاهی که خواهان آن هستند ببینیم.دانلود رمان باجه موذی گری</description>
                <category>انجمن نودهشتیا</category>
                <author>انجمن نودهشتیا</author>
                <pubDate>Tue, 01 Mar 2022 21:44:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان سیمرغ نودهشتیا | دانلود رمان جدید | دانلود رمان عاشقانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77869897/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-kazpufamdkee</link>
                <description>دانلود رمان جدیددانلود رمان سیمرغ نودهشتیادانلود رمان سیمرغ با فرمت هاي اندرويد، آيفون، پي دي اف، جاوانام رمان: سیمرغنويسنده رمان: مدیا خجستهژانر رمان سیمرغ: عاشقانه ، غمگین ، اجتماعیتعداد صفحات رمان: 598خلاصه رمان سیمرغ نودهشتیا:نیلوفر بهرامی دختری ساده ولی خود ساخته  که پس از شکست اولش تصمیم میگیره به دور از محیطی که این شکست رو براش رقم  زده آینده جدیدی بسازه.آینده ای که آمیخته با اهداف و آرزوهاشه!به همین منظور وارد شهری میشه که هیچ تجربه و پیشینه ای از زندگی در آن نداره.غافل از اینکه همین شهر با تمام اتفاقات خوب و بد زندگیش عجین میشه و به طرز عجیبی آیندش رو رقم می زنه!درست همون وقته که زندگیش پر میشه از جزر و مدهای شدید و پرخروش و داستانِ رمان سیمرغ رو رقم می زنه…دانلود رمان سیمرغ نودهشتیابخشی از دانلود رمان سیمرغ:انگشت سبابم رو روی شیشه ی بخار بسته ی ماشین کشیدم.چقدر زیبا و خیره کننده بود نقطه ی تلاقیِ این دو درجه ی متضاد!گرمای انگشتم روی سرمایِ تن یخ بسته ی شیشه به رقص در می اومد.رمان سیمرغ نودهشتیالرزشی خفیف و آنی تمامِ وجودم رو در بر گرفت.بخاری ماشین رو به سمت خودم برگردوندم و چند لحظه دستمو جلوش گرفتم._سردت شد باباجون؟نگاهش کردم. بعد از گذشتِ یک سال هنوز هم پرده ی شرم در برابرِ من از نگاهش پاک نشده گ بود.چقدر زجر آور بود دیدنِ شرمِ نگاهِ یک پدر!_یکم!_جاده فیروزکوه همیشه همینه.تابستون باشه یا وسط چله همیشه ی خدا همینه!به چهره ی منعکس شده ام تو شیشه خیره شدم!_به نظرت هوای تهران چطوره؟؟ من زیاد لباس گرم نیاوردم همراهم!لبخند گرمی به روم زد.دانلود رمان سیمرغ نودهشتیا_بزار جا به جات کنیم! هرچی لازم داشته باشی میارم برات.تا اون وقتم هرچی ضروری بود می خریم.احساس کردم صدای دلنشینش بغض داره!…رمان سیمرغ نودهشتیا</description>
                <category>انجمن نودهشتیا</category>
                <author>انجمن نودهشتیا</author>
                <pubDate>Mon, 20 Dec 2021 23:45:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان عروس عمارت نودهشتیا | دانلود رمان اربابی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77869897/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8%DB%8C-rg9xptgu0bta</link>
                <description>دانلود رمان جدید اربابیدانلود رمان عروس عمارت نودهشتیانام رمان: رمان عروس عمارتنویسنده : فاطمه اشکوژانر : عاشقانهتعداد : ۱۹۴خلاصه رمان عروس عمارت از نودهشتیا:داستان دختری ساده و درسخون مثل‌ مونا تو  تب عشق پسری به نام‌ ساسان میسوزه که عموی اون‌ پسر، مردی به نام روزبه ست  که عاشقانه مونا رو میخواد و از دور کنترلش می کنه و نمیدونه که برادرزاده ش  درگیر عشق موناشه و پدر‌ مونا با منشی روزبه تصادف می‌کنه و اون‌ دختر  میمیره، حالا روزبه در ازای آزادی پدر مونا، ازدواج‌ با‌ اون رو میخواد،  ازدواجی که مونارو عروس عمارتش می کنه و …دانلود رمان عروس عمارت نودهشتیابخشی از رمان عروس عمارت نودهشتیا:صدای قلبم را میشنوم.انگار که او که کنارم خوابیده و آهسته می بوسدم.صدای قلبش را می شنوم.انگار که من در اغوشش خوابیده ام و آهسته نفس می کشم.بوی عطرش را می شنوم.انگار که فقط من و او از اصل این عطر را خریده ایم و موقع هم آغوشی مان روی تخت مصرف می کنیمبوی عطرم را می شنود. این را از صدای دم و بازدم عمیقی که کنار گوشم می کشد، می فهمم.-لعنتی باز این عطرو زدی؟-عطرم اسم داره. اسمشو بگو… بلدی یا نه؟ هوم؟!کاش نمی گفتم چون جلو آمد و وحشیانه لب هایم را به لب کشید.-خودت بگو!عقب کشیدم و معترض توپیدم:-اِ… نکن دیگه! من یادم نمیاد…خندید و اینبار لب پایینی ام را آهسته بوسید.-من کاری میکنم یادت بیاد…دست بالا بردم:-من تسلیم!چشم هایش خمار شد:-توی لعنتی چرا نمی خوای دست از سر قلبم برداری؟!خندیدم. طوری که دلبرانه هایش دلش را از خط پایان بیرون ببرم.-چون تو آقایِ منی!بینی به بینی اش کشید و گفت:-تو عروس منی! عروس عمارت من!لبخند زدمدانلود رمان</description>
                <category>انجمن نودهشتیا</category>
                <author>انجمن نودهشتیا</author>
                <pubDate>Mon, 20 Dec 2021 23:43:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان پر نودهشتیا | رمان عاشقانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77869897/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-ewaajtpui18c</link>
                <description>دانلود رمان جدیددانلود رمان پر نودهشتیادانلود  رمان پر اثر شارلوت مری ماتیسن با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگاننام رمان: پرنویسنده : شارلوت مری ماتیسنژانر : خارجی , عاشقانه , درامتعداد : ۲۱۶خلاصه رمان پر نودهشتیا:داستان زندگی کارمند اداره بیمه راجر  دالتون است که در پی مرگ مشکوک یکی از مشتریان جهت صحت ماجرا با عنوان  بازرس پلیس به منزل مقتول رفته و او که متاهل است علیرغم داشتن زن و فرزند  شانزده ساله ای دلباخته دختر دزد و بیوه ای به نام ماویس می شود و چون صدای  خوبی دارد زن را به خوانندگی تشویق می کند و راجر که توان پرداخت هزینه  آموزش خوانندگی را ندارد دست به اختلاس و دزدی از اداره می زند و بعد از سه  سال حبس اکنون ماویس هم یک خواننده سرشناس شده و …دانلود رمان پر نودهشتیاتلگرام نودهشتیا:کانال تلگرام نودهشتیابخشی از دانلود رمان پر:داستان رمان با سر زدن دالتون به دوست  قدیمی‌اش که اکنون یک نویسنده است شروع می‌شود. آن دو تحصیلات را با هم  تمام کردند و با هم وارد اجتماع شدند اما زندگی مسیرهای مختلفی پیش روی  آن‌ها قرار داد. دالتون در شرکت بیمه شهر کار گرفت و دوستش حرفه نویسندگی  را دنبال کرد. اختلاف سلیقه میان این دو، روابط آن‌ها را کم کرده بود اما  اکنون ماجرایی رخ داده است که دالتون را به خانه دوستش می‌کشاند.رمان پر نودهشتیادالتون داستان زندگی پر فراز و نشیب خود  را در قالب دست‌نوشته‌هایی در اختیار دوست نویسنده‌اش قرار می‌دهد تا بر  اساس آن کتابی بنویسید. این موضوع از آن جهت اهمیت دارد که دالتون به سال  زندان به دلیل اختلاس محکوم شده است. اما موضوع اصلی کتاب در داستان زندگی  دالتون است. جایی که در آن ماویس وارد داستان می‌شود:در زدم و دختر جوان و زیبایی که گیسوان  طلائی داشت و بیش از هیجده یا نوزده بهار عمرش نمی‌گذشت در را برویم گشود.  پس از معرفی خودم داخل خانه شدم و قبل از هر سؤال از او پرسیدم که آیا  خواننده‌ی آهنگ روح پرور او بوده؟ جواب مثبت داد. بعد شروع به تحقیقات لازم  کردم. اسم او ماویس کوترل بود.دانلود رمان پردالتون که مامور بیمه است، برای روشن شدن  پرونده‌ای به سمت ماویس کشیده می‌شود و به سرعت عاشق او می‌شود. صدای  فوق‌العاده ماویس باعث می‌شود دالتون به فکر یافتن پولی برای تعلیم او شود.  در نظر او این صدا یک گنج ارزشمند است که باید کشف شود. اما دالتون از کجا  می‌تواند این پول را فراهم کند؟داستان به همین سادگی پیش نمی‌رود. دالتون  متاهل است و با چالش‌های مختلفی روبه‌رو می‌شود ولی چیزی که در زندگی او  عوض نخواهد شد، وارد شدن ماویس به قلب او است.دلم می‌خواست او را در آغوش بگیرم و در  آغوش گرم و مهرپرورش زندگی و غمهایش را بدست فراموشی بسپارم. اما می‌ترسیدم  همچون غزالی از من بگریزد و تا ابد داغ فراقش را به دلم بگذارد.دانلود رمان پر نودهشتیا</description>
                <category>انجمن نودهشتیا</category>
                <author>انجمن نودهشتیا</author>
                <pubDate>Mon, 20 Dec 2021 23:38:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان ترنج و عطر بهار نارنج | دانلود رمان |</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77869897/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%88-%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-ygwr2jwhkroc</link>
                <description>انلود رمان ترنج و عطر بهار نارنجدانلود رمان ترنج و عطر بهار نارنج نودهشتیانام رمان:رنج و عطر بهار نارنجنویسنده:سما جمژانر:عاشقانهخلاصه رمان ترنج و عطر بهار نارنج :دانلود رمان ترنج و عطر بهار نارنج داستان دختری‌ ا ست که در کودکی، با  دریافت تصویری بر پرده‌ی سفید ذهنش، بزرگسالی مخدوشی برایش رقم خورده و  عزم آن دارد که با مهربان‌ترین همراه و همنوازش، خوش‌ترین لحظات را بر  اریکه‌ی خیالش ثبت کند و آن که واقعیت این همراهی را به ته خط می‌رساند،‌‌  همان اوست که…رمان ترنج و عطر بهار نارنج نودهشتیاپیشنهاد انجمن نودهشتیا:رمان عشق اما نهایتی مجهول – ماهور ابوالفتحی کاربر نودهشتیا رمان لاینحل – مهدیه افشار کاربر نودهشتیابخشی از رمان ترنج و عطر بهار نارنج:مقدمه:رمان ترنج و عطر بهار نارنج نودهشتیاهمیشه می‌دانستم که همراهی‌ات با آن عطر دلپذیر، رویایی است که تنها می‌توان با خود از آن یاد نمود.همیشه می‌دانستی که من، تُرد‌تر از آنم که ندید‌‌ن‌هایت را بپذیریم و اگر نیایی و بر هیجان بی‌رنگ نگاهمدانلود رمان ترنج و عطر بهار نارنج نودهشتیاقدم نگذاری، فرو خواهم شکست.تو نبودی و کسی آمد که بر جایگاه خیالت نشست و سلطانی کرد و عطر ماندگارت را شست وبهشت را بر من فرود آورد. تو نبودی…قسمتی از داستانبهار:– «پاسخگوی پانصد و هفده» بفرمایید؟– کمک.. خانوم.. تو.. رو.. خدا.. کمک..– الو.. الو.. صدام رو دارید؟– کمکم.. کنید..– عزیزم… خانوم… فکر کنم اشتباه گرفتید! به جای هشت باید پنج می‌زدید که به اورژانس وصل بشه، این‌جا صد و هجدهه، متوجه‌اید خانوم؟صداش بریده‌بریده به گوشم می‌رسید.– کمک.. کنید.. دستم.. ح.. س.. ندار.. ه… کمک..با خودم گفتم: خدایا، این دیگه چیه؟ عجب گرفتاری شدم. حالا چی کار باید بکنم؟رمان ترنج و عطر بهار نارنج نودهشتیاصداش از ته چاه می‌اومد، یه طوری که انگار گوشی تلفن ازش فاصله داره. سنش هم به نظر بالا می‌رسید.– خانوم گوش کنید، لااقل بگید کجایید؟ چه اتفاقی براتون افتاده؟صدای زمزمه‌ی منقطعش، خیلی بد به گوشم می‌رسید.– قل.. بم.. درد.. می‌.. کنه.– می‌تونید آدرستون رو بگید؟– خیابو.. ن مقا.. می‌.. کوچ.. ـه.. ته.. را.. نی.. پلا.. ک.. هفت.. زنگ.. یک.. خدا… یا..– الو.. الو خانوم.. الان به اورژانس زنگ می‌زنم تا به کمکتون بیاد، می‌شنوید؟رمان ترنج و عطر بهار نارنج نودهشتیاپیشنهاد نودهشتیا جهت دانلود:دانلود رمان آشوب نودهشتیادانلود رمان سکوت نودهشتیارمان ترنج و عطر بهار نارنج نودهشتیا</description>
                <category>انجمن نودهشتیا</category>
                <author>انجمن نودهشتیا</author>
                <pubDate>Sat, 16 Oct 2021 03:53:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان سیمرغ نودهشتیا | رمان جدید | دانلود رمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77869897/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-hrzzjqq0c7jp</link>
                <description>رمان سیمرغ رایگاندانلود رمان سیمرغ نودهشتیادانلود رمان سیمرغ با فرمت هاي اندرويد، آيفون، پي دي اف، جاوانام رمان: سیمرغنويسنده رمان: مدیا خجستهژانر رمان سیمرغ: عاشقانه ، غمگین ، اجتماعیتعداد صفحات رمان: 598خلاصه رمان سیمرغ نودهشتیا:نیلوفر بهرامی دختری ساده ولی خود ساخته که پس از شکست اولش تصمیم میگیره به دور از محیطی که این شکست رو براش رقم زده آینده جدیدی بسازه.آینده ای که آمیخته با اهداف و آرزوهاشه!به همین منظور وارد شهری میشه که هیچ تجربه و پیشینه ای از زندگی در آن نداره.غافل از اینکه همین شهر با تمام اتفاقات خوب و بد زندگیش عجین میشه و به طرز عجیبی آیندش رو رقم می زنه!درست همون وقته که زندگیش پر میشه از جزر و مدهای شدید و پرخروش و داستانِ رمان سیمرغ رو رقم می زنه…دانلود رمان سیمرغ نودهشتیاتلگرام نودهشتیا:کانال تلگرام نودهشتیابخشی از دانلود رمان سیمرغ:انگشت سبابم رو روی شیشه ی بخار بسته ی ماشین کشیدم.چقدر زیبا و خیره کننده بود نقطه ی تلاقیِ این دو درجه ی متضاد!گرمای انگشتم روی سرمایِ تن یخ بسته ی شیشه به رقص در می اومد.رمان سیمرغ نودهشتیالرزشی خفیف و آنی تمامِ وجودم رو در بر گرفت.بخاری ماشین رو به سمت خودم برگردوندم و چند لحظه دستمو جلوش گرفتم._سردت شد باباجون؟نگاهش کردم. بعد از گذشتِ یک سال هنوز هم پرده ی شرم در برابرِ من از نگاهش پاک نشده گ بود.چقدر زجر آور بود دیدنِ شرمِ نگاهِ یک پدر!_یکم!_جاده فیروزکوه همیشه همینه.تابستون باشه یا وسط چله همیشه ی خدا همینه!به چهره ی منعکس شده ام تو شیشه خیره شدم!_به نظرت هوای تهران چطوره؟؟ من زیاد لباس گرم نیاوردم همراهم!لبخند گرمی به روم زد.دانلود رمان سیمرغ نودهشتیا_بزار جا به جات کنیم! هرچی لازم داشته باشی میارم برات.تا اون وقتم هرچی ضروری بود می خریم.احساس کردم صدای دلنشینش بغض داره!… رمان سیمرغ نودهشتیاپیشنهاد نودهشتیا جهت دانلود رمان:دانلود رمان عروس عمارت نودهشتیادانلود رمان پر نودهشتیا رمان سیمرغ نودهشتیا</description>
                <category>انجمن نودهشتیا</category>
                <author>انجمن نودهشتیا</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 09:16:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان عروس عمارت نودهشتیا | دانلود رمان | رمان جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77869897/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-eopvduz6gfyj</link>
                <description>دانلود رمان عروس عمارت نودهشتیانام رمان: رمان عروس عمارتنویسنده : فاطمه اشکوژانر : عاشقانهتعداد : ۱۹۴خلاصه رمان عروس عمارت از نودهشتیا:داستان دختری ساده و درسخون مثل‌ مونا تو تب عشق پسری به نام‌ ساسان میسوزه که عموی اون‌ پسر، مردی به نام روزبه ست که عاشقانه مونا رو میخواد و از دور کنترلش می کنه و نمیدونه که برادرزاده ش درگیر عشق موناشه و پدر‌ مونا با منشی روزبه تصادف می‌کنه و اون‌ دختر میمیره، حالا روزبه در ازای آزادی پدر مونا، ازدواج‌ با‌ اون رو میخواد، ازدواجی که مونارو عروس عمارتش می کنه و …دانلود رمان عروس عمارت نودهشتیاپیشنهاد انجمن نودهشتیا:رمان پری زاده – فاطه رستمی کاربر نودهشتیا رمان لاینحل – مهدیه افشار کاربر نودهشتیابخشی از رمان عروس عمارت نودهشتیا:صدای قلبم را میشنوم.انگار که او که کنارم خوابیده و آهسته می بوسدم.صدای قلبش را می شنوم.انگار که من در اغوشش خوابیده ام و آهسته نفس می کشم.بوی عطرش را می شنوم.انگار که فقط من و او از اصل این عطر را خریده ایم و موقع هم آغوشی مان روی تخت مصرف می کنیمبوی عطرم را می شنود. این را از صدای دم و بازدم عمیقی که کنار گوشم می کشد، می فهمم.-لعنتی باز این عطرو زدی؟-عطرم اسم داره. اسمشو بگو… بلدی یا نه؟ هوم؟!کاش نمی گفتم چون جلو آمد و وحشیانه لب هایم را به لب کشید.-خودت بگو!عقب کشیدم و معترض توپیدم:-اِ… نکن دیگه! من یادم نمیاد…خندید و اینبار لب پایینی ام را آهسته بوسید.-من کاری میکنم یادت بیاد…دست بالا بردم:-من تسلیم!چشم هایش خمار شد:-توی لعنتی چرا نمی خوای دست از سر قلبم برداری؟!خندیدم. طوری که دلبرانه هایش دلش را از خط پایان بیرون ببرم.-چون تو آقایِ منی!بینی به بینی اش کشید و گفت:-تو عروس منی! عروس عمارت من!لبخند زدم:…رمان عروس عمارت نودهشتیاپیشنهاد نودهشتیا جهت دانلود رمان:دانلود رمان پر نودهشتیادانلود رمان ترنج و عطر بهار نارنج نودهشتیارمان عروس عمارت نودهشتیا</description>
                <category>انجمن نودهشتیا</category>
                <author>انجمن نودهشتیا</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 09:07:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان پر نودهشتیا | دانلود رمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77869897/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-hsr33qcgcsms</link>
                <description>دانلود رمان پر نودهشتیادانلود رمان پر نودهشتیادانلود رمان پر اثر شارلوت مری ماتیسن با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگاننام رمان: پرنویسنده : شارلوت مری ماتیسنژانر : خارجی , عاشقانه , درامتعداد : ۲۱۶خلاصه رمان پر نودهشتیا:داستان زندگی کارمند اداره بیمه راجر دالتون است که در پی مرگ مشکوک یکی از مشتریان جهت صحت ماجرا با عنوان بازرس پلیس به منزل مقتول رفته و او که متاهل است علیرغم داشتن زن و فرزند شانزده ساله ای دلباخته دختر دزد و بیوه ای به نام ماویس می شود و چون صدای خوبی دارد زن را به خوانندگی تشویق می کند و راجر که توان پرداخت هزینه آموزش خوانندگی را ندارد دست به اختلاس و دزدی از اداره می زند و بعد از سه سال حبس اکنون ماویس هم یک خواننده سرشناس شده و …دانلود رمان پر نودهشتیاتلگرام نودهشتیا:کانال تلگرام نودهشتیابخشی از دانلود رمان پر:داستان رمان با سر زدن دالتون به دوست قدیمی‌اش که اکنون یک نویسنده است شروع می‌شود. آن دو تحصیلات را با هم تمام کردند و با هم وارد اجتماع شدند اما زندگی مسیرهای مختلفی پیش روی آن‌ها قرار داد. دالتون در شرکت بیمه شهر کار گرفت و دوستش حرفه نویسندگی را دنبال کرد. اختلاف سلیقه میان این دو، روابط آن‌ها را کم کرده بود اما اکنون ماجرایی رخ داده است که دالتون را به خانه دوستش می‌کشاند.رمان پر نودهشتیادالتون داستان زندگی پر فراز و نشیب خود را در قالب دست‌نوشته‌هایی در اختیار دوست نویسنده‌اش قرار می‌دهد تا بر اساس آن کتابی بنویسید. این موضوع از آن جهت اهمیت دارد که دالتون به سال زندان به دلیل اختلاس محکوم شده است. اما موضوع اصلی کتاب در داستان زندگی دالتون است. جایی که در آن ماویس وارد داستان می‌شود:در زدم و دختر جوان و زیبایی که گیسوان طلائی داشت و بیش از هیجده یا نوزده بهار عمرش نمی‌گذشت در را برویم گشود. پس از معرفی خودم داخل خانه شدم و قبل از هر سؤال از او پرسیدم که آیا خواننده‌ی آهنگ روح پرور او بوده؟ جواب مثبت داد. بعد شروع به تحقیقات لازم کردم. اسم او ماویس کوترل بود.دانلود رمان پردالتون که مامور بیمه است، برای روشن شدن پرونده‌ای به سمت ماویس کشیده می‌شود و به سرعت عاشق او می‌شود. صدای فوق‌العاده ماویس باعث می‌شود دالتون به فکر یافتن پولی برای تعلیم او شود. در نظر او این صدا یک گنج ارزشمند است که باید کشف شود. اما دالتون از کجا می‌تواند این پول را فراهم کند؟داستان به همین سادگی پیش نمی‌رود. دالتون متاهل است و با چالش‌های مختلفی روبه‌رو می‌شود ولی چیزی که در زندگی او عوض نخواهد شد، وارد شدن ماویس به قلب او است.دلم می‌خواست او را در آغوش بگیرم و در آغوش گرم و مهرپرورش زندگی و غمهایش را بدست فراموشی بسپارم. اما می‌ترسیدم همچون غزالی از من بگریزد و تا ابد داغ فراقش را به دلم بگذارد.رمان پر نودهشتیاپیشنهاد نودهشتیا برای دانلود:دانلود رمان آشوب نودهشتیادانلود رمان ترنج و عطر بهار نارنج نودهشتیارمان پر نودهشتیا</description>
                <category>انجمن نودهشتیا</category>
                <author>انجمن نودهشتیا</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 09:04:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان ترنج و عطر بهار نارنج نودهشتیا |  دانلود رمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77869897/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%88-%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-h50pue50dvkr</link>
                <description>دانلود رمان ترنج و عطر بهار نارنج نودهشتیانویسنده:سما جمژانر:عاشقانهخلاصه رمان ترنج و عطر بهار نارنج :دانلود رمان ترنج و عطر بهار نارنج داستان دختری‌ ا ست که در کودکی، با دریافت تصویری بر پرده‌ی سفید ذهنش، بزرگسالی مخدوشی برایش رقم خورده و عزم آن دارد که با مهربان‌ترین همراه و همنوازش، خوش‌ترین لحظات را بر اریکه‌ی خیالش ثبت کند و آن که واقعیت این همراهی را به ته خط می‌رساند،‌‌ همان اوست که…رمان ترنج و عطر بهار نارنج نودهشتیاپیشنهاد انجمن نودهشتیا:رمان عشق اما نهایتی مجهول – ماهور ابوالفتحی کاربر نودهشتیا رمان لاینحل – مهدیه افشار کاربر نودهشتیابخشی از رمان ترنج و عطر بهار نارنج:مقدمه:رمان ترنج و عطر بهار نارنج نودهشتیاهمیشه می‌دانستم که همراهی‌ات با آن عطر دلپذیر، رویایی است که تنها می‌توان با خود از آن یاد نمود.همیشه می‌دانستی که من، تُرد‌تر از آنم که ندید‌‌ن‌هایت را بپذیریم و اگر نیایی و بر هیجان بی‌رنگ نگاهمدانلود رمان ترنج و عطر بهار نارنج نودهشتیاقدم نگذاری، فرو خواهم شکست.تو نبودی و کسی آمد که بر جایگاه خیالت نشست و سلطانی کرد و عطر ماندگارت را شست وبهشت را بر من فرود آورد. تو نبودی…قسمتی از داستانبهار:– «پاسخگوی پانصد و هفده» بفرمایید؟– کمک.. خانوم.. تو.. رو.. خدا.. کمک..– الو.. الو.. صدام رو دارید؟– کمکم.. کنید..– عزیزم… خانوم… فکر کنم اشتباه گرفتید! به جای هشت باید پنج می‌زدید که به اورژانس وصل بشه، این‌جا صد و هجدهه، متوجه‌اید خانوم؟صداش بریده‌بریده به گوشم می‌رسید.– کمک.. کنید.. دستم.. ح.. س.. ندار.. ه… کمک..با خودم گفتم: خدایا، این دیگه چیه؟ عجب گرفتاری شدم. حالا چی کار باید بکنم؟رمان ترنج و عطر بهار نارنج نودهشتیاصداش از ته چاه می‌اومد، یه طوری که انگار گوشی تلفن ازش فاصله داره. سنش هم به نظر بالا می‌رسید.– خانوم گوش کنید، لااقل بگید کجایید؟ چه اتفاقی براتون افتاده؟صدای زمزمه‌ی منقطعش، خیلی بد به گوشم می‌رسید.– قل.. بم.. درد.. می‌.. کنه.– می‌تونید آدرستون رو بگید؟– خیابو.. ن مقا.. می‌.. کوچ.. ـه.. ته.. را.. نی.. پلا.. ک.. هفت.. زنگ.. یک.. خدا… یا..– الو.. الو خانوم.. الان به اورژانس زنگ می‌زنم تا به کمکتون بیاد، می‌شنوید؟رمان ترنج و عطر بهار نارنج نودهشتیاپیشنهاد نودهشتیا جهت دانلود:دانلود رمان آشوب نودهشتیادانلود رمان سکوت نودهشتیارمان ترنج و عطر بهار نارنج نودهشتیا</description>
                <category>انجمن نودهشتیا</category>
                <author>انجمن نودهشتیا</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 09:01:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان آشوب | نودهشتیا | رمان های رویا رستمی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77869897/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B4%D9%88%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C-aszfdcrthov5</link>
                <description>دانلود رمان آشوب نودهشتیادانلود رمان عاشقانه آشوب اثر رویا رستمی با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش و لینک مستقیم رایگاننام رمان : آشوبنویسنده : رویا رستمیژانر : عاشقانه , کل کلیتعداد : ۴۸۵خلاصه رمان آشوب نودهشتیا:ماجرای دختری که به تازگی پدرش را از دست داده ، بهر همین داستان مجبور می‌شه همراه با زن پدرش از زادبومش دور بشه و به زادگاه نامادریش بره و حالا این زن پدر برادری داره بس مغرور و جذاب ! هنگامی تو خونه ای باشی که انگ دهاتی بودن بهت بچسبونن ، تو خونه ای که بگن بی سواد ، درد داره ، زیادم درد داره ، اما از یه جایی به بعد کم میاری و …دانلود رمان آشوب نودهشتیاتلگرام نودهشتیا:کانال تلگرام نودهشتیابخشی از رمان آشوب نودهشتیا:-ما آدم های زنده کش مرده پرست هستیم ،زنده تا زنده هست قدرشو نمیدونیم ،وقتی که مرد دلمون براش تنگ میشه؛برای خوبی هاش!…برای محبت هاش!….برای دوست داشت های بی منت !…**************رمان آشوب از نودهشتیاروی تختش نشسته است وبرای بار چندم خبر جدید را می خواند:-نوه دختری امیر جهان دیده،کارگردان مشهور!..عکسی را که امروز پست اینستاگرامش کرده بود را می بیند.خنده اش میگیرد !…چقدر مردم بیکار وبی دغدغه بودن که هرچیزی را سریع انتشار می دادند!…چند تقه به در اتاقش می زخورد ،بفرماییدی می گوید.حدسش را نمیزد که پدرش پشت در باشد،تعجب میکند پدرش در این ساعت خانه باشد!…دانلود رمان آشوب از نودهشتیاپدرش به بالکن اتاقش میرود ،اوهم بلند میشود و به بالکن میرود ،روی صندلی مینشینند پدرش یک ماگ قهوه را به دستش می دهد، پدر ودختر هر دو عاشق قهوه بودند!..قهوه را عمیق بوه میکشد ،آرامشی کل وجودش را در بر میگیرد.+میدونی چرا ذ اِسمت رو آشوب گذاشتم؟!‌یا تعجب به سمت پدرش برمیگردد ،انتظار چنین سوالی را ندارد.سریع میگوید:-نه!…متاسفانه اینقدر درگیر کار بودین که وقتی برای پرسیدن سوال نداشتم!…رمان آشوب نودهشتیاکنایه میزند ،پدرش می فهمد آهی میکشد وسری تکان می دهد.-ساعت چهار صبح بود!خبر دادن بچتون به دنیا اومده ،آشور رو صحیح سالم دادن بغلم ،منتظر بودم یه دختر بچه رو بیارن بدن بغلم با خوشی رو کردم روبه دکتر وگفتم: دخترم پیش مادرشه؟!…دکتر گفت :متاسفانه قلب دختر ضعیف میزنه ،احنمال زنده بودن کمه.همونجاه آور شدم !آشور رو دادم دست خان دادش ،پرستار اومد وگفت فرزند دختر فوت شده ،دیگر هیچی نمیشنیدم ؛فقط گریه میکردم وتوی سر خودم میزدم .اینقدر از خدا گله کردم اینقدر نفرین کردم کفر گفتم ،الان یادم میتد خجالت میکشم ،شرمنده خدامم گ.رمان آشوب نودهشتیاداخل حال هوایی خودم بودم،نمیدونم چند دقیقه چند ساعت گذشته بود که صدای جیغ نوزادی کل بیمارستان رو فرا گرفت،اونقدر صدا بلند بود که همه پرستار ودکترا جمع شدن.زن خان داداش با گریه اومد گفت:-داداش امیر،کتایون جون مژده گونی بدید !معجزه شده بچه ضربان قلبش برگشته وسالمه !بلند شدم رفتم بیرون اون شب بارون خیلی شدیدی میبارید ،نشستم روی زمین وبلند گفتم:-نوکرتم خدایا !این بنده حقیرت رو ببخش !ببخش که نفرین کردم،کفر گفتم ،وبلند بلند گریه کردم ،اینارو میگم بدونی میدونم داغ فرزند چقدر سخته! همین که وارد شدم دکتر به سمتم اومد وگفت:-آشوبتون حلش از فرزند اول هم بهتره ،ولی اِسم دخترتون رو بزارید آشوب نیم وجب کل بیمارستان رو گذاشت روی سرش!دانلود رمان آشوب از نودهشتیاپیشنهاد نودهشتیا برای دانلود:دانلود رمان سکوت نودهشتیادانلود رمان شرکت عشق نودهشتیارمان آشوب نودهشتیا</description>
                <category>انجمن نودهشتیا</category>
                <author>انجمن نودهشتیا</author>
                <pubDate>Mon, 27 Sep 2021 14:31:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان سکوت | نودهشتیا | رمان جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77869897/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-hv4zq8lkbigu</link>
                <description>دانلود رمان سکوت نودهشتیانام رمان: سکوتنویسنده: زهرا علیپورژانر: عاشقانهخلاصه رمان سکون از نودهشتیا:درباره دختری به نام غزل که همراه خواهر کوچک تر خود زندگی سخت و حقیرانه ای را میگذراند…او با تمام مشقت و سختی میکوشد تا مورد حمله آسیب های جامعه خود نشود…ناخودآگاه اسیر خاندانی میشود که زندگی حقیرانه خود و خواهرش را زیر و رو میکند و قدم در سرنوشتی پیچیده میگذارد…و درگیر مثلث عشقی میشود.او قادر به انتخاب نیست زیرا باید از بین دو رز خوشبو یکی را انتخاب کند و در این بین اتفاقات ناگواری برایش می افتد…!دانلود رمان سکوتتلگرام نودهشتیا:کانال تلگرام نودهشتیاقسمتی از دانلود رمان سکوتقدم می گذاشتم.قدم می گذاشتم بر جاده ای سست که باعث نشانگر‌ سست بودن اطرافیانش بود. دانلود رمان سکوت نودهشتیاکه‌ بیانگر تهی بودن همه چیزش است.هوای پر از حسرت اطرافم را بلعیدم.باز هم بغضم در گلویم جاگیر شده بود.با پشت دست سردم چشمهای خیس از اشکم را که بغض شکسته و هراسانم بانی اش بود را زدودم. به دستهای خشکم خیره شدم.می لرزیدن، تلخی روزگار، سختی زندگی.همه مسببش بودند. دانلود رمان سکوتبه در آهنی آشنایم رسیدم.همین در کافی بود تا همه بفهمند که ما بدبخت ترین انسان های زمینیم.کلید را از اعماق جیب سردم یافتم و روی قفل گذاشتم.با چرخش کوتاهی در باز شد.دستگیره سرد در را که فشردم لرزش‌ نامحسوسی تمام تن بی رمقم را در بر گرفت.با لب های خشکیده ام که تنها نجات بخششان ذره ای آب بود زیر لب زمزمه کردم:-خدای غزل! شکرت!کیف دستی کوچک و رنگ رو رفته ام رو آویزان چوب لباسی پوسیده و میخ شده به دیوار اتاق کردم…با تلخی از اتاق کوچک چهار متریمان خارج شدم…از فرط خستگی روی زمین گوشه…رمان سکوت نودهشتیاپیشنهاد سایت نودهشتیا:دانلود رمان شرکت عشق نودهشتیادانلود رمان دالان بهشت نودهشتیارمان سکوت از نودهشتیا</description>
                <category>انجمن نودهشتیا</category>
                <author>انجمن نودهشتیا</author>
                <pubDate>Mon, 27 Sep 2021 14:29:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان شرکت عشق | نودهشتیا | دانلود رمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77869897/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-pm7r6vixyqxd</link>
                <description>دانلود رمان شرکت عشق نودهشتیارمان شرکت عشقنویسنده : بیتا منصوریژانر :اجتماعی،عاشقانه،کل کل،غمگینخلاصه رمان شرکت عشق از نودهشتیا:قسم به نام تو یادت نشد جدا از منگرفت دست تورا پس چرا خدا از من؟چنان بسوی تو با سردویدم‌از سرشوقکه روی برف نماندست ردپا از منمقدمهمنم ان دختر از دیار غممنم ان کس که غم خورد وغم خوار بودمنم ،منم،منم ،تنها منمتنها یاری رسان خود، منمخدایا دوستش داشتمچرا گرفتی دستش را از دست من؟ خدایا من هنوز دوستش دارمبرگردانش…دانلود رمان شرکت عشق نودهشتیاتلگرام نودهشتیا:کانال تلگرام نودهشتیابخشی از رمان شرکت عشق نودهشتیا:از خواب بیدار شدم طبق معمول همیشه شرکت بعدشم خونه دو روز در هفته هم که دانشگاه هستم.اوف خسته شدم ولی کم‬ نمیارم من باید ثابت کنم که اداره ی سه تا شرکت برای من هیچ سدی تو موفقیتام نیست.حاضر شدم تیپی رسمی زدم خب‬ دارم میرم شرکت نمیشه که با تیپ اسپرت برم بالخره رئیس شرکتم.دانلود رمان شرکت عشقبدون خوردن صبحونه از عمارت خارج شدم سوار بنز‬ قرمزم شدم و به سمت شرکت حرکت کردم‬.بعد نیم ساعت به شرکت رسیدم با همون جذبه ی همیشگی وارد شدم‬.‫با وار شدن من همه بلند شدن و جلوم خمو راست شدن و سلام کردن و من به تکون دادن سرم اکتفا کردم.‬‫جلوی در اتاقم رسیدم که پرستو (منشیم) با چاپلوسی گفت:سلام خانوم با قدماتون شرکتو نورانی کردین خیلی خیلی خ…‫حرفشو قطع کردمو گفتم:دانلود رمان شرکت عشق نودهشتیاپرستو حرفو کشش نده برو سر اصل مطلب‬، سری تکان داد و گفت:‬خانوم پرونده های شرکت هایی که پیشنهاد کار بهتون دادن رو نگاه کردم و بهتریناشو جدا کردم گزاشتم رو میزتون شما یکی‬ رو انتخاب کنید و…دانلود رمان شرکت عشقدانلود رمان راز شهر جادو نودهشتیادانلود رمان دالان بهشت نودهشتیارمان شرکت عشق نودهشتیا</description>
                <category>انجمن نودهشتیا</category>
                <author>انجمن نودهشتیا</author>
                <pubDate>Mon, 27 Sep 2021 14:27:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان دالان بهشت | نودهشتیا | نودهشتیا اصلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77869897/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-dglex3sayhtz</link>
                <description>رمان دالان بهشت نودهشتیادانلود رمان دالان بهشت نودهشتیانام رمان: دالان بهشتنوسنده: نازی صفویژانر: عاشقانه اجتماعیخلاصه رمان دالان بهشت نودهشتیا:محمد پسر جوانی است که در همسایگی مهناز زندگی می کنند.وقتی متوجه می شود که علاقه ای آتشین بین او و مهناز وجود دارد به خواستگاری وی رفته و با هم نامزد می کنند.بعد از مدتی مهناز که سن کمی دارد گمان می کند محمد به فرد دیگری علاقمند است.به همین خاطر بنای لجبازی را گذاشته و کم کم زندگی عاشقانه را به جهنمی تبدیل می کند و…دانلود رمان دالان بهشت نودهشتیاتلگرام نودهشتیا:کانال تلگرام نودهشتیابخشی از رمان دالان بهشت نودهشتیا:از درمانگاه که بیرون آمدم باخودم گفتم حالا که مادر نیست،بهتر است به خانه ی امیر بروم. از گرما و ضعف داشت حالم به هم می خورد،مثل آدم های گرسنه از درون می لرزیدم، دلم مالش می رفت و چشم هایم سیاهی.اصلا فکر نمی کردم مسمومیتی ساده آدم را این طور از پا در بیاورد. چند بارپشت سر هم زنگ زدم. ثریا که در را باز کرد کیفم را انداختم توی بغلش و بابی حوصلگی گفتم:– در عمارت را هم این قدر طول نمی دهند تا باز کنن، واسه باز کردنِ در این آپارتمان فسقلی یک ساعت منو توی آفتاب نگه داشتی؟رمان دالان بهشت نودهشتیااز درمانگاه که بیرون آمدم باخودم گفتم حالا که مادر نیست،بهتر است به خانه ی امیر بروم. از گرما و ضعف داشت حالم به هم می خورد،مثل آدم های گرسنه از درون می لرزیدم، دلم مالش می رفت و چشم هایم سیاهی.اصلا فکر نمی کردم مسمومیتی ساده آدم را این طور از پا در بیاورد. چند بارپشت سر هم زنگ زدم. ثریا که در را باز کرد کیفم را انداختم توی بغلش و بابی حوصلگی گفتم:– در عمارت را هم این قدر طول نمی دهند تا باز کنن، واسه باز کردنِ در این آپارتمان فسقلی یک ساعت منو توی آفتاب نگه داشتی؟!ثریا که باتعجب و سراسیمگی نگاه میکرد گفت:– این وقت روز اینجا چه کار می کنی؟! قرار بود شب بیایی.با دلخوری گفتم:– اون از در باز کردنت، این هم از خوشامد گفتنت…. .از کنار ثریا که هنوز جلوی در ایستاده بود به زحمت گذشتم.داشتم از گرما خفه می شدم، با یک دست موهایم را جمع کردم و با دست دیگرتقلا می کردم که دکمه های لباسم را باز کنم. ثریا دستپاچه، مثل کسی که میخواهد جلوی دیگری را بگیرد، عقب عقب راه می رفت و با عجله می گفت:– ببین مهناز جون چند دقیقه صبر…. .ولی دیگر دیر شده بود، وارد هال شدم و مثل برق گرفته هایکدفعه خشکم زد. فکر کردم اشتباه می کنم، نمی توانستم باور کنم که درست میبینم.دانلود رمان دالان بهشتمحمد روی مبل، روبروی برادرم امیر نشسته بود و روی مبل کناریاش هم یک خانم. امیر با صدای بلند گفت: «سلام. چه عجب از این طرف ها؟!» وبا قدم های بلند سمت من آمد.انگار همه ی صداها و صورت ها را، جز صورت محمد، از پشت مه غلیظی می دیدم. هرکاری میکردم نمی توانستم خودم را جمع و جور کنم.دهانم خشک شده بود و چشم هایم، بی آنکه مژه بزنم، خیره درچشم های محمد، که حالا سرپا ایستاده بود، مانده بود. با فشار دست امیر به  رمان دالان بهشت نودهشتیازور تکانی به خود دادم و در جواب سلام محمد، با صدایی که به گوش خودم همعجیب بود، فقط گفتم: «سلام.»باورم نمی شد. محمد بود، اینجا، روبروی من با همان چهره یمردانه و معصوم، با همان چشمان مهربان و گیرا. چشم هایی که حالا قدرمهربانی و گیرایی اش را می دانستم و چهره ای که سال ها آرزو داشتم تنها یبار دیگر ببینمش، آرزویی که جز من و خدای من هیچ کس از آن باخبر نبود.چنان احساس ضعف می کردم که با خود می گفتم، آخرین لحظه های عمرم است. لابه لای حرف های امیر که ار من می خواست روی مبل بنشینم، صدای محمد راشنیدم:– فرزانه جان، بهتره دیگه زحمت را کم کنیم.انگار صاعقه بر سرم فرود آمد. پس ازدواج کرده و این زنش استکه «فرزانه جان» صدایش می کند، همان طور که روزی مرا صدا می کرد، همان طورکه مدت ها بود ذره ذره جانم با یادآوری اش درد می کشید، از احساس ضعف،حسادت، رنج، پشیمانی، خجالت و… چشمانم سیاهی رفت، فقط دستم را به طرفامیر دراز کردم و دیگر چیزی نفهمیدم.وقتی چشم هایم را باز کردم، ثریا را دیدم که با مهربانی وملایمت صدایم می زد با تمتم قدرتم می کوشیدم خودم را جمع و جور کنم کهدانلود رمان دالان بهشت نودهشتیادوباره با صدای فرزانه که می گفت: «مهناز خانم حالتون بهتره؟!» احساس تلخدانلود رمان دالان بهشتو کشنده ی حسادت به دلم چنگ زد. من حق نداشتم حسادت کنم. اصلاً هیچ حقینسبت به محمد نداشتم، ولی چرا این دل لعنتی این جور می کرد؟ انگار تازهبعد از سال ها پرده هایی از روی چهره ی واقعی ام کنار می رفت و خودم رابهتر می شناختم. این من بودم که این طور از حس وجود رقیب درهم شکستهبودم؟! نه، نه، هنوز هم احمقم، چرا رقیب؟! من دیگر چه حقی نسبت به محمددارم، چه نسبتی با او دارم که این زن رقیب من باشد؟! ای خدا، من ناسپاسیکرده و با حماقت زندگی ام را تباه کرده بودم، ولی به جبرانش هشت سال سوختهبودم. دیگر کافی است. خدایا مرا ببخش.اشک ناخواسته توی چشم هایم حلقه زد. ثریا با مهربانیگفت: «مهناز جان، گوش کن. اگه این شربت رو بخوری و یه کمی استراحت کنیدانلود رمان دالان بهشت نودهشتیادانلود رمان ساختمان دو واحده نودهشتیادانلود رمان راز شهر جادو نودهشتیادانلود رمان دالان بهشت نودهشتیا</description>
                <category>انجمن نودهشتیا</category>
                <author>انجمن نودهشتیا</author>
                <pubDate>Sat, 25 Sep 2021 15:08:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان راز شهر جادو | دانلود رمان | نودهشتیا اصلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77869897/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-xzpbmizzypqu</link>
                <description>دانلود رمان راز شهر جادو نودهشتیادانلود رمان راز شهر جادو نودهشتیانام رمان: راز شهر جادونویسنده: آمنه حلاجیانژانر رمان:تخیلی/فانتزی – عاشقانه – هیجانی و گاهی هم طنزخلاصه:با امیدی گرم و شادی بخشبا نگاهی مست و رویاییدخترک افسانه می خواندنیمه شب در کنج تنهاییبیگمان روزی ز راهی دورمی رسد شهزاده ای مغروردانلود رمان راز شهر جادو نودهشتیاتلگرام نودهشتیا:کانال تلگرام نودهشتیابخشی از رمان راز شهر جادو نودهشتیا:چرا پس کسی درو باز نمیکنه؟!شایدخوابه یا شایدم رفته بیرون چیزی بخره.کلید و از کیفم در آوردمو انداختم به درو باهاشداشتم درو باز میکردم که یه دفع از پشت سرم صدای افتادن چیزی اونم با شدت زیاد بلند شد!برگشتم تا ببینم که صدای چی بوده و از کجا افتاده؟ ولی هر چی اطرافمو نگاه کردم به نتیجه ای نرسیدم!یعنی چیبود؟نکنه توهم زدم؟همون لحظه چشمم خورد به وسط کوچه که پسر بچه ای 7 یا 8 ساله ایستاده بود و با تعجب این ورو اونور نگاه میکرد!عه این کی اومد توی کوچه که من متوجه نشدم!؟چقدرم نازه”چه چشمایی داره”عاشق بچه ها بودم.تا به حال توی این محله ندیده ندیدمش”یعنی بچه کیه؟تو همین فکرا بودم که بازم صدای قارو قور شکمم بلند شد” هر وقت گشنم میشد اینجوری رسوام میکرد.اصال به من چهاین خوشگل پسر بچه ی کیه”زودتر برم خونه تا از گشنگی تلف نشدم.سریع برگشتم سمت درو دیگه به پشت سرم نگاه نکردم”و بعد باز کردن در بدو بدو رفتم داخل خونه.رمان راز شهر جادو نودهشتیامقنعه امو از سرم در آوردمو پرت کردم روی کاناپه”عادتم بود ولی بابا بزرگ هر وقت میدید که این کارو میکنم حسابیگوشمو میپیچوند و میگفت یه دوشیزه خانم به سن شما نگین خانم نباید این حرکاتو انجام بده.با این فکر دوباره یاد بابا بزرگ افتادمو بلند بلند صدا زدم:بابا بزرگ …بابا جونی…اول از همه به سمت آشپزخونه رفتمو داخلشو نگاه کردم اما اونجا هم نبود.رفتم سمت اتاق خواب”نه اینجا هم نیست.شاید واقعا رفته بیرون.دوباره برگشتم سمت آشپزخونه تا ببینم بابا بزرگ غذا چی درست کرده.تعجب کردم.روی گازم هیچی نبود!در یخچالو بازکردم”وا این تو هم که غذایی نیست!دانلود رمان راز شهر جادو نودهشتیابازم توی فکر رفتم”یعنی امروز هیچی درست نکرده؟!اصال چرا بهم نگفت که قراره بره بیرون!؟از بابا بزرگ بعیده.باز صدای آه و ناله شکمم بلند شد”باید یه چیزی بریزم توی این خندق بال وگرنه…ببینم تخم مرغی چیزی داریم که سه سوته آماده بشه.دوباره یخچالو باز کردم کلمو کردم توش.ای وای تخم مرغمونم تموم شده .یعنی باید برم بخرم؟لب و لوچه ام آویزون شد”چاره ی دیگه ای نداشتم..خالی خالی بود.مقنعه امو از روی کاناپه بر داشتمو سر کردم و بعد پوشیدن کفشم راه افتادم سمت در حیاط.درو باز کردم و دوباره چشمم به اون بچه افتاد”دقیقا همون جای قبلیش ایستاده بود و ذره ای از جاش تکون نخورده بود!عه این بچه که هنوز اینجاست؟!یعنی با کسی کار داره یا گم شده؟!شایدم اشتباه فکر میکنمو همین جوری اینجا وایستاده.رمان راز شهر جادو از نودهشتیادانلود رمان همکارم میشی نودهشتیادانلود رمان ساختمان دو واحده نودهشتیادانلود رمان راز شهر جادو نودهشتیا</description>
                <category>انجمن نودهشتیا</category>
                <author>انجمن نودهشتیا</author>
                <pubDate>Sat, 25 Sep 2021 15:06:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان ساختمان دو واحده | نودهشتیا | دانلود رمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77869897/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D9%88%D8%A7%D8%AD%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-sypt15buf09f</link>
                <description>دانلود رمان ساختمان دو واحده نودهشتیانام رمان: ساختمان دو واحدهنویسنده: حدیثه اسماعیلیژانر: عاشقانه، طنزخلاصه رمان ساختمان دو واحده نودهشتیا:دختری معروف به عسل که داخل شمال زندگی میکنه دانشگاه تهران پذیرش میشه و با رها رفیقش یه خونه تجردی میگیرن تو تهران ، هر دو گمان میکنند خونه رو به رویی همیشه خالیه ، ولی بی خبر ازاینکه با آغاز دانشگاه خونه جلویی هم خونه مجردی پسرونه میشه و بی خبر از اینکه …دانلود رمان ساختمان دو واحده نودهشتیاتلگرام نودهشتیا:کانال تلگرام نودهشتیابخشی از رمان ساختمان دو واحده نودهشتیا:و برگشتم طرف رها وسوالی نگاش کردم.گفت:آره دیگه پنجو نیم.تا برسیم دانشگاه دیر میشه_کله سحر راه بیوفتیم کجا بریم؟؟؟؟؟؟؟؟_دانشگاه_رها من تاحالا ساعت پنجو نیم از خواب بیدار نشده بودم._انقد غر نزن.بیچاره شوهر تو.هرچند میدونم آخرم میترشی میوفتی رو دستمونبی حوصله نشستم سر میزو صبحونه خوردم.نمیرفت پایین لامصب.چاییو برداشتم بخورم که یه لحظه احساس کرده یه تیکه آتیش انداختن تو گلوم.افتادم به صرفه.آخرش صدامو صاف کردم.رها رفت تو اتاق تا کیفشو بیاره.منم خواستم برم تو اتاق که باز صدای دیشب اومد.رمان ساختمان دو واحده نودهشتیااما این بار صدا کوبیده شدن در و بعد صدای آسانسور.عین جت پریدم طرف در که دیدم آسانسور طبقه چهارم ایستاده و از علامتش معلومه که یکی درو باز کرده و بعد آسانسور به پایین راه افتاد.پس صدا از طبقه چهارم میاد.صد درصد خیالاتی شدم.ولی شایدم نشدم.رفتم تو اتاق تا حاضرشم.این دفعه مقنعمو هم قشنگ تر سر کردم.از درکه بیرون اومدم یاد دیشب افتادم.همینطور که سوار آسانسور شدیم پرسیدم:رها؟تو دیشب ساعت ده خوابیدی؟_نه یازده یا یازدهو نیم خوابیدم_یه صدا اومد_چه صدایی؟؟؟_در آسانسور بازو بسته شد.شنیدی؟؟؟_نه!کی؟_دیشب_توهم زدی بابا.صاحبخونه گفت صاحب این ملک رو به رویی الان نمیاد!_آهان.باشهبیخیال شدم.راست میگفت شاید خیالاتی شدم.سوار بی آر تای شدیم و تا دم مترو رفتیم.دانلود رمان ساختمان دو واحده نودهشتیانیم ساعت بعد که تازه ساعتشو ربع بود رسیدیم دانشگاه.اولین کلاسمون هفت بود.رو یکی از صندلیا نشستیم.همه کمکم میومدن!دانشگاه تقریبا شلوغ شده بود.یه ربع به هفت وارد کلاس شدیم.انتظار داشتم مثل روز اول مدرسه هیچکی نیاد اما هم استاد ها و هم دانشجوها به موقع اومده بودن.روز اول بود منم با اشتیاق به توضیحاتش گوش میدادم.ساعت تقریبا نه بود که استاد گفت:خسته نباشیدو وسایلشو جمع کرد.بچه ها عین مورو ملخ ریختن بیرون یه عده ام دنبال استاد.من که داشتم تلف میشدم به رها گفتم:بدو بریم یچیز بخویم وگرنه میمیرم.رها گفت:بمیر یه حلوایی هم به ما برسهجوابشو ندادم.چقد انرژی داشتم که نصفشم به حرف زدن خرج کنم؟نشستیم رو یکی از میز های دونفره.دوتا قهوه با کیک سفارش دادیم.سرمو گذاشتم رو میز که رها گفت:عسل عسل پاشوسرمو بالا آوردم.به جایی که اشاره میکرد نگاه کردم که متوجه 4 تا پسر شدم که میز بغلیه ما نشسته بودن.همه هم ورزشکار و خوشتیپ و خوشگل.اما یکیون از همه خوشگل تر که نه…جذاب تر بود.بازوهم داشت.زیاد گنده نبود.هیکلش رو فرم بود.عینک خنگولیم رو چشماش بود.حالا نمیدونم طبی بود یا نه!انقد با افاده و کلاس قهوشو میخورد آدم فکر میکرد از اون آدم میلیاردراس!البته فکر نمیکردم ضایع بود.یه ساعتی بسته بود به دستش معلوم بود گرونه.از تیپشم که تابلو بود!سریع نگاهمو جمع کردم خیلی ضایع بهشون نگاه میکردیم.قهومونو با کیکمون و که آوردن شروع به خوردن کردیم.اصلا دیگه حواسم به اونا نبود.حواسم به این خوراکیه خوشمزه جلوم بود.آدم غذارو ول میکنه به دیگران نگاه کنه؟؟؟دانلود ساختمان دو واحده نودهشتیابا اشتیاق خوردم.نیم ساعت دیگه یه کلاس دیگه داشتم.رفتم تا حساب کنم که آقاعه گفت:مهمونه ما باشین؟؟؟همون موقع همون پسر جذابه اومد بغل من تا حساب کنه ولی این صاحب بوفه ایه حواسش به من بود.لبخند ژکوندی زدمو گفتم:بفرمایین_مهمون باشین امروزودلم میخواست بزنم تو دهنش.نگاهی به پسر بغلیم کردم که دیدم اخم کرده.اینم علاف کرده.پولو بیشتر به طرفش گرفتمو گفتم:ممنون.بفرمایین_نه دیگه امروزو مهمون ما باشین.اولین روزه دیگهپولو گذاشتم رو میزو گفتم:من علاقه ای به مهمون شدن ندارمدهنم از این همه پررویی باز مونده بود.چند قدم به عقب رفتم ولی بعد دوباره برگشتمو گفتم:پیشنهاد میکنم وقتی میاین بیرون ماسک بزنید.هوای آلوده رو مغزتون تاثیر گذاشتهو برگشتم که دیدم سه تا از همون پسرا پشت من منتظر این یکی دوستشون بودن ولی خب حرف منو شنیده بودن دیگه.رمان ساختمان دو واحده از نودهشتیادانلود رمان همکارم میشی نودهشتیادانلود رمان بت پرست نودهشتیادانلود رمان ساختمان دو واحده</description>
                <category>انجمن نودهشتیا</category>
                <author>انجمن نودهشتیا</author>
                <pubDate>Sat, 25 Sep 2021 15:03:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان همکارم میشی | نودهشتیا | دانلود رمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77869897/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-cpmudzl3w1ny</link>
                <description>رمان همکارم میشی؟دانلود رمان همکارم میشی نودهشتیانام رمان :همکارم میشی؟تعداد :۸۳۱ژانر :طنزخلاصه رمان همکارم میشی نودهشتیا:ساتی به همراه آباجی ۵ ساله اش تو محله فقیر نشین کرج زندگی می کنه و پدر و مادرش فوت کردند ، اون براینویسنده :ستاره چشمک زن کسب روزی دست به دزدی می زنه ، هیچ شغلی براش نیست ، اگر هم بود پر از گرفتاری بود و دارایی می خواد ، از هراس اینکه نکنه یه وقت گیر بیفته و خواهرش تنها شه دستبردهای بزرگ و پر از خطر رو کنار می ذاره و میفته به دله دزدی ، دکتر هاویار مهدوی بنا به انگیزه ای پا به این محل می ذاره و تلاش می کنه که به ساتی نزدیک بشه و شاید یجورایی کمکش کنه ، حس صمیمیتی که ساتی ناخودآگاه در برابر …دانلود رمان همکارم میشی نودهشتیاتلگرام نودهشتیا:کانال تلگرام نودهشتیابخشی از رمان همکارم میشی نودهشتیا:فصل اولدانلود رمان همکارم میشی نودهشتیاـ آخــــخ سخندون اگه جلو چشام بودي جيگرت و در مياوردم بچه. اين سطل جلوي پله ها چي کار مي کنه؟!آآآآي نمي تونم حتي پام و بيارم پايين. اينجوري لنگ در هوا موندم هر کي ببينه به عقل نداشته ام شک مي کنه. آآآيــي.به خودم اومدم. خجالت بکش ساتـــي. چرا مثل زناي سوسول آه و ناله راه انداختي؟!ـ بابا نه صفحه کلاجي برامون مونده نه ديسکي… خجالت باس بياد مارو بِکِشه…به هر زوري بود بلند شدم و دست به کمر در حالي که از ضعف لگنم مي ناليدم رفتم سرِ حوض. عجب روزيه از صبح با اين اتفاقات و بد شانسي ها تر زده شده تو زندگيم. دو مشت آب پاشيدم رو صورتم تا جيگرم حال بياد. اي تف به ذاتِ پدرِ بد ذاتت روزگار از بوق سگ دارم جون ميدم ملت گرگ شدن، چارچنگولي چِسبيدن به کيفاشون.ـ تقصير توام هست آخه يه جو عقل تو اون کل? شلغم شکلت نيست. کدوم آدمِ پولداري سُوارِ اتوبوس ميشه؟رمان همکارم میشی نودهشتیاـ د نه د. خبر نداري از دنيا عقبي موندي تو عهدِ فيفِ علي شاه. الان همه پولدارا با اتوبوس رفت و آمد مي کنن که کسي بهشون شک نکنه.بله! منتها از خر شانسيِ من نه ديگه تيغ زدن به زيرِ کيف کارسازِ نه همصحبتي… چون همه بچشون و مي ذارن زيمين وکيفشون و مي چِسبن.ـ د تو خيابون که نمي تونن بچه رو بزارن زيمين کيف و بچِسبن. تو خيابون کيف زدن راحت ترِ اينجوري منِ بدبختم يه نفس راحت مي کشم. اول صبحي ميري تو اتوبوس بوي دهنا بدجوري تو روحمِ.با ديدنِ شلوار کثيفش تو حوض دست از کل کل با اين وجدانِ بيکار کشيدم . رديف دندونام و از حرص به هم ساييدم و با صدايي که رو سرم بود گفتم:ـ سـخـنــدوووونـــ ! باز که شلوارِ کثيفت و انداختي تو حوض. دِ آخه قلمبه من با اين آب صورتم و شستم.همينجور داشتم غر مي زدم و فکر مي کردم که کجايِ کارِ ما با اين بچه اشتب بوده که از پسِ همه به جز همين يه دونه برنمياييم که يه شيکم از در خونه زد بيرون و بعد هم خودش ظاهر شد. در حالي که دور دهنش و دستاش لواشکي بود گفت:ـ خواستم بوشولمشا خودش افتاد. من دستم نليسيد بيگيلمش. خوب حالا مي شه بيگي به من سه؟ نليسيد ديگه !چشمام جمع کردم و با ريز بيني نگاش کردم. مثلِ خودِ مارمولکم رد گم مي کنه.رمان همکارم میشی نودهشتیاـ اي توله… اي توله… من اگه تو رو نشناسم ساتي نيستم که. به جدِ سادات قسم سخندون يه بار ديگه، فقط يکبارِ ديگه شلوارِ گشادت و وسطِ حوض ببينم از شيکم آويزونت مي کنم.نيگاهي به شيکمش انداخت و دستي بهش کشيد دوباره سرش و آورد بالا و چشماش و ريز کرد و خمصانه نيگاهم کرد. شايد اگه موقعيتش بود و توانش و داشت الان من و مي ترکوند. حتما پيشِ خودش فکر مي کرد من چه جلادي باشم.ـ من: باز که شيکمت زده بيرون اون بلوزت و بکش پايين دختر. جمع کن اون نافتُ …ـ د يالا اونجوري به من نيگاه نکن. برو تو دستات و بشور انقدر اين کوفتيارو نخور بهداشتي نيست. مي خوري اسهال مي گيري ميفتي سرِ من ِ پدر مرده.همينجور خيره خيره به من نيگاه مي کرد و به نظر مي رسيد که جوابِ تمومِ حرفام و تو دلش ميده و روحم و به رگبارِ فحش بسته! کلافه تو جام نيم خيز شدم و گفتم:ـ د مگه با تو نيستم؟ برو نقاشيت و رو ديوار تموم کن…ترس از کتک خوردنِ احتمالي باعث شد تکوني به خودش بده. اما وقتي ديد قصد بلند شدن و تا اونجا رفتن و ندارم پشت چشمي نازک کرد و ازم رو گرفت و خيلي آروم قصد رفتن به داخلِ خونه و کرد. نيگاش کن چه پاريس لندي هم ميره…رمان همکارم میشی از نودهشتیادستم و گذاشتم رو شيرِ آب و متفکر به حلقه هايي که رو آبِ حوض بود خيره شدم. پولِ گاز و هنو نريختم. تو خونه هِچي نداريم. پولِ غذاهايي که سخندون از ستار کبابي گرفته، پولِ پفکا و چيپسايي که از ممد بقال گرفته و هنو ندادم.پولِ اين آردِ نخودچيايي که از علي حوصله گرفته هم حساب نشده! اين شانسيايِ جديد و بازيِ جديديم که تو محل اين بچه ها راه انداختن روش. لباسم که نداره و هم? داشته هاش با وجودِ شيکمِ مثل کر? زيمينش براش کوچيک شده. با اين افکار حرصي شدم و با داد گفتم:ـ اي بترکي سخندون که همه جا براي شيکمت بدهکارم.نچ اينجوري نمي شد بايد يه فکري مي کردم. بايد تا عصر پول جور کنم. ديگه يکي دو تومن، پنج تومني که اين پولدارا مدلي مي زارن تو کيفشون جوابم و نميده. دخل و خرجم با درآمدم يکي نيست! اي تف تو ذاتِ هر کي که عابر بانک و از تو يه جايِ مبارکش در آورد و گفت يافتم…دانلود رمان بت پرست نودهشتیادانلود رمان سقف کاغذی نودهشتیادانلود رمان همکارم میشی نودهشتیا</description>
                <category>انجمن نودهشتیا</category>
                <author>انجمن نودهشتیا</author>
                <pubDate>Sat, 25 Sep 2021 15:00:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان بت پرست | نودهشتیا | نودهشتیا اصلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77869897/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-v66funzrv5b1</link>
                <description>دانلود رمان بت پرست از نودهشتیادانلود رمان بت پرست نودهشتیانام رمان: بت پرستنویسنده: محیا میمژانر: عاشقانهخلاصه رمان بت پرست:داستان در مورد دختری به نام غزل ستوده که دخل و خرج خودش رو از تیغ زدن پسرها در مییاره و نیما و محمد هست ، غزل که اتفاقی یه روز سوار ماشین پسر خاله رئیسش میشه و …دانلود رمان بت پرست نودهشتیاتلگرام نودهشتیا:کانال تلگرام نودهشتیابخشی از رمان بت پرست:محمد:آزاد…محمد:مرادی چی شد؟…طاهری:نتونستیم گیرش بیاریم… مهندس ستوده امنیت شرکتو سه چهار برابر کرده… هر کسی رو انداخته بیرون…فقط یه عده کمی موندن… اون ده نفر هم اینجا هستن…می شه گفت حتی از ما کمتر می دونن…تنها کسانی که اطلاعات کافی دارن توکلی هان…که نمی کنم بتونیم باهاشون کنار بیایم…نوشین منظورش بود؟…محمد لباشو بهم فشار دادو گفت:خیلی خب…اون ده تا رو نگه دارین…نمی دونین نوشین توکلی کجاست؟…طاهری:خیر قربان… هر جا هست پیش همسرش سیامکه…و احتمالا همراه مهندس معین…محمد کمی فکر کردو گفت:یزدی رو بیارید اینجا…طاهری اطاعت کرد و رفت بیرون…بی خیال گفتم:نیما می گفت نوشین همه چی رو می دونه و بهش اعتماد کامل داره… درمورد پیمان هم می گفت خیلی بهش اعتماد داره…یهو بیات اومد تو…احترام گذاشت و گفت:قربان محمدی رو آوردن…محمد سریع گفت:بیارینش…به دو تا زن چادری که یه دختر بینشون بود نگاه کردم…خودش بود زرشک بود…منتها زیر یکی از چشماش کبود بود…صورتش هم زخم و زیلی بود…موهاش نامرتب بود..خودشو یه تکونی داد و زل زد به محمد…با لحن نفرت انگیزی گفت:به این بقچه پیچ شده هات بگو ولم کنن…زود باش…محمد لبخندی زدو اشاره کرد که ولش کنن…بعد هم گفت:می تونین برین…اون دو تا از اتاق رفتن بیرون…نگاه زرشک به من افتاد که سعی کرد لبخند بزنه…نه تعجب کرده بود نه هیچی…فقط سعی کرد لبخند بزنه…محمد:خب ژاله خانم…چی شده اومدین اینجا؟…ژاله:اومدم سرت بزنم ببینم کم کسری ندارین…تندی گفتم:چرا…بدبخت اینقدر بقچه پیچی شده دیده دلش چند تا دختر….با نگاه محمد حرفمو خوردم محمد گفت:پس یکی از کسایی که اطلاعات زیادی دارن تویی…خب می خوام اول راجع به مرادی بدونم…سریع گفتم:برو تو اینترنت سرچ کن جواب می ده…نمی دونم حالا که زرشک(ژاله)اونجا بود چه احساس قدرتی کرده بودم که اونجوری جواب می داد…محمد دو قدم جلو اومد جلوی ژاله وایساد…بیست سانتی ازش بلند تر بود…چونه اشو گرفت تو دستشو گفت:می دونم جواب نمیدی…می دونم حوصله نداری…نمیذارم کسی خستت کنه…یه راست با خودم صحبت می کنی…ولی الآن وقت ندارم…بیات و صدا زد و گفت ژاله رو ببرن و یزدی رو بیارن…به ژاله هم کاری نداشته باشن…حالا که تنهام زرشک شده ژاله!به من نگاه کرد و گفت:باید باهام همکاری کنی…یعنی مجبورت می کنم…در زدن و یزدی رو آوردن تو…***یزدی خیلی داغون شده بود…محمد:راجع به مرادی بگو…یزدی:بهنام…واسم کار می کرد…وارد دستگاه مهندس ستوده کردمش تا اگه خواست منو کنار بزنه بفهمم…تا وقتی فهمیدم شما وارد قضیه شدین که خواستم خودمو کنار بکشم…بعد مرادی رو وادار کردم تا به شما بفهمونه من با شمام… و برعلیه مهندس ستوده کار کنه… که یهو یه روز یا دو روز بعد از جلسه ای که مسئول ساحل مشخص می کرد غیبش زد…محمد:هیچ فک و فامیلی هیچی نداشت؟…یزدی:من چک می کنم کسی چیزی نداشته باشه که دلبسته بشه…محمد:امکان نداره نیما از یه نفر استفاده کنه و اون کسی رو نداشته باشه…یزدی:پدر و مادرشو می شنخاتم مردن … فامیلم نداره… تک فرزنده…-نامزد داشت… اسم نامزدش هم باران…محمد:حیف الآن نمی تونم وگرنه می دادم یکی ترتیبتو بده… نیما حق داشت بهت اعتماد نداشت… اگه نیما واسه اینکه دردسر درست نکنی واست پرونده روانی درست نمی کرد همین الآن اعدامت می کردم…بعدش داد زد:یکی اینو ببره همون جا که بود…تو کل این مدت من همین جوری نشسته بودم و حرص می خوردم که مگه من هویجم اینجا…محمد:خب اولین بار کی مرادی رو دیدی؟…-اومده بود شرکت بگه تو پروژه سوئدو فهمیدی منم سوار ماشینت شدم بهت گفتم…محمد با یه لحن مسخره ای گفت:دومین بار؟…-تو خونه نیما…محمد:خب بعدش؟…-بعدشو دیگه شکنجه امم کنی نمی گم… فکر کردی…-داشتن با استفاده از باران ازش اطلاعات می گرفتن…بعدش؟..یعنی تو روحت تو که همه چی رو می دونی چرا می پرسی؟…-بقیه اشو نمی دونم…محمد:کلا می دونستم خاصیت زیادی نشون نمی دی…رویا بدو بدو اومد تو سریع گفت:سرهنگ محتشم داره میاد اینجا…. بدبخت شدیم…محمد لباشو بهم فشار داد و گفت:تابلو بازی درآوردید؟… چقدر بهتون گفتم مواظب باشید کسی نفهمه…بابا این خودش خلافکاره… اصلا مگه پلیس نیست؟… به من چه الآن همه چی مشخص میشه دیگه…محمد:رویا همه چی رو جمع و جور کنین مثل روز اولش بشه…رویا:من رفتم…محمد کلافه داشت راه می رفت که برگشت رو به من گفت:ببین دوست ندارم این کارو کنم ولی باید انجامش بدم باشه؟…تا خواستم بگم نه اومد دستمو دهنمو بست… فقط پام باز بود… خودشم از در رفت بیرون… پلیس می خواد بیاد منو می بنده… این دیگه عجب خل و چلیه…نشسته بودم فکر می کردم که این نیما و محمد چقدر عجیبن که یهو صدای داد اومد… سریع پریدم دم پنجره تو حیاطو ببینم…مسعود(بابا محمد… دایی من!):اینجا چه خبره؟…یکی بیاد توضیح بده…طاهری سریع اومد یه احترام نظامی کرد…گذاشت…که مسعود گفت:آزاد…طاهری:ما اینجا داریم تحقیقاتمونو انجام می دیم…مسعود:بس کن طاهری… من نفهم که نیستم…محمد اومد احترام گذاشت(بابا احترام… کجایی بیات بیای فیلم بگیری…)مسعود:همه اینا رو تو درست کردی آره؟… میشه درست توضیح بدی…محمد در همون حال احترام گفت:بابا من…مسعود:بابا و مرگ… یاد بگیر با احترام حرف بزن… می دونی مادرت کجاست؟…محمد:نه من تازه از کیش اومدم…(دروغ چیز نیست که بیاد تو روحت)مسعود:اجازه نداشتی بری اونجا… بعدا به حسابت می رسم… این یه ماهه خیلی سرخود شدی…محمد عین سیخ وایساده بود… یعنی عقده هام خالی شد یه جون تازه گرفتم…مسعود:غزل کجاست؟…(من؟… اینجام)محمد:نمی دونم…مسعود:نیما می خوادش… می دونی اگه کاری کنه…دانلود رمان سقف کاغذی نودهشتیادانلود رمان یاسمین نودهشتیادانلود رمان بت پرست نودهشتیا</description>
                <category>انجمن نودهشتیا</category>
                <author>انجمن نودهشتیا</author>
                <pubDate>Tue, 21 Sep 2021 23:16:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان سقف کاغذی | نودهشتیا | نودهشتیا اصلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77869897/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%82%D9%81-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-xvaxlc1tivf6</link>
                <description>دانلود رمان سقف کاغذی از نودهشتیادانلود رمان سقف کاغذی نودهشتیانام رمان: سثف کاغذینویسنده: بهارگلژانر: عاشقانه، اجتماعی، معمایی، روانشناسیتعداد صفحات: 682خلاصه رمان سقف کاغذی:رمان سقف کاغذی روایتگر آدم هایی که هر کدام در گذشته خودشون رو جا گذاشتن و برای پیداکردن قلب و روحشون دست به هرکاری می زنند، از دختر پرآوازه ای که با یک گذشته نامعلوم هشت سال به بدنامی معروف شده و به خاطره همین گذشته تلخ روز عقدش مجبور به فرار میشه، از گذشته مردی خوش نام و سرشناس که برای جبران اشتباهاتش دست به هرکاری میزنه تا آدم هایی رو به تصویر میکشه که سر زندگی قمار می کنند، تمام شخصیت های داستان سرگذشت خودشون رو دارند اما به نوعی هرکدام به زندگی هم گره خوردن و تاثیرمی گیرند.دانلود رمان سقف کاغذی نودهشتیاتلگرام نودهشتیا:کانال تلگرام نودهشتیابخشی از رمان سقف کاغذی:کت و شلوار نباتی، اندام لاغرم رو خوش فرم تر نشان می داد. دیگه لاغریم تو ذوق نمی زد . آرایش دخترانه صورتمرو خیلی ماهرانه انجام داده بود. صورتم روشن تر شده بود. خط چشم کشیده شده، رنگ قهوه ای چشمام رو بیشتر بهنمایش می زاشت. موژهای پرپشتم حالت دار شده بودن. گونه های استخوانیم برجسته شده بود و لبام که باریک وکوچک بود درشت شده بودند. در اخر کفش های ده سانتی که به زور مریم پام کرده بودم قدم رو بلند کرده بود . مریم کنارم ایستاد و ب*و*سه آبداری از لپم کرد . بیشتر از من ذوق داشت ! _ دختر تو محشری…خیلی ناز شدی…همیشه شلخته به نظر میای…اما الان راحت میشه کنارت راه رفت . سعی کردم حرفش رو نشنیده بگیرم و بغض نکنم . حق داشت شرایط من طوری نبود که همیشه لباس و آرایش عوض کنم. الان هم مجبور به این کار شدم اون هم با قرضگرفتند!. حتی اگر شرایطش رو داشتم کافی بود کمی بیشتر به خودم می رسیدم اون موقع دیگه نمی تونستم سرپوشیروی واقعیت زندگیم بزارم . دوباره به خودم نگاه کردم. با تغییر لباس هام انگار خودمم تغییر کرده بودم . _ دیار الان واقعا از من بزرگتر به نظر میای . با خنده گفتم : _ یکسال اختلاف، منظورته دیگه؟ . جعبه شیرینی رو به دستم داد . _ زشت بود دست خالی بری اژانس هم بیرون منتظرته…برو تا کسی نیومده . نمی دونم چرا ته دلم از این مهربانی هاش گرفت . ناخوداگاه جلو رفتم و بغلش کردم و سر رو روی شانه اش گذاشتم . از ته دل گفتم : _ ممنون . سعی کرد من رو از خودش جدا کنه. اشک تو چشماش جمع شده بود. با بغض گفت : _ الان آرایشت پاک میشه… برو دیگه تا کتک نخوردی .دانلود رمان یاسمین نودهشتیادانلود رمان ازدواج ممنوع نودهشتیادانلود رمان سقف کاغذی از نودهشتیا</description>
                <category>انجمن نودهشتیا</category>
                <author>انجمن نودهشتیا</author>
                <pubDate>Tue, 21 Sep 2021 23:13:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان یاسمین | نودهشتیا | نودهشتیا اصلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77869897/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-l3iplgsh7rcg</link>
                <description>دانلود رمان یاسمین از نودهشتیادانلود رمان یاسمین نودهشتیانام رمان: یاسمیننویسنده: مرتضی موادب پورژانر: عاشقانه، اجتماعی، غمگینخلاصه رمان یاسمین نودهشتیا:داستان درباره پسر دانشجویی به اسم بهزاده که عاشق دختری به اسم فرنوش میشود که پسر خاله اش خواستگار اوست اما…رمان یاسمین نودهشتیاتلگرام نودهشتیا:کانال تلگرام نودهشتیابخشی از رمان یاسمین:كاوه – خير خانم محترم . ايشون مغزشون مشكل پيدا كرده . حالا لطفاً يه دقيقه تشريف بيارين پايين . همين جا كوروكي بكشيم ببينيم مقصر كيه !من به كاوه چشم غره رفتم كه فرنوش متوجه شد و با خنده از ماشين اومد پايين و گفت :– از آشنايي تون خوشبختم . حالتون چطوره ؟– ممنون شما چطورين ؟فرنوش – شما همين جا درس مي خونين ؟ چندين بار شما رو تو محوطه دانشكده ديدم .– منم همينطور . منم شما رو چند بار ديدم .كاوه – انگار شكستن جناق سينه من باعث آشنايي شما شد ! فكر كنم اگه من كشته مي شدم شما دو تا با هم عروسي مي كردين !فرنوش دوباره خنديد و من چپ چپ به كاوه نگاه كردم كه كاوه به فرنوش گفت :– نگاه به چشماي اين نكنين ! اين مادر زادي چشماش چپه !– بس كن كاوه خان .كاوه – بابا جون اين تصادف بزرگيه .حتما بايد چهار تا بزرگتر بيان وسط رو بگيرن شايد كار بكشه به شركت بيمه زندگي و عقد دائم و عروسي اين حرف ها !– كاوه !!بعد رو به فرنوش كردم و گفتم :خواهش مي كنم شما بفرماييد .فرنوش – اجازه بدين تا منزل برسونمتون.كاوه – خيلي ممنون . بهزاد جون سوار شو !دست كاوه رو كه بطرف دستگيره ماشين مي رفت گرفتم و به فرنوش گفتم :– خيلي ممنون . مزاحم نمي شيم . شما بفرماييد .فرنوش – پس بازم معذرت مي خوام . خداحافظ.اينو گفت و سوار ماشين شد و رفت . كاوه در حاليكه پشت سر ماشين دستش رو تكون مي داد گفت :خداحافظ بخت پسر الاغ ! حيف كه در روت باز نكرد !– منظورت منم ؟كاوه – نه بابا ! منظورم الاغه بود ! شما كه ماشالله عقل كل ين !بيا بريم خونه كار دارم .كاوه – عذر مي خوام ، وكيل و وزيرها ! تو خونه منتظرتون هستن ؟! والله هر كسي ندونه فكر مي كنه الان از اينجا يه سره بايد بري كارخونه بابات و بشيني پشت ميز و به رتق و فتق امور بپردازي ! مرد تقريباً حسابي ! اين دختره تو دانشكده دل از همه برده ! هيچكسي رو هم تحويل نمي گيره ! حالا اومده از تو خواهش مي كنه كه برسوندت خونه ، تو ناز مي كني ؟همونطوري نگاهش كردم .كاوه – شناختي ؟ دمت رو تكون بده عزيزم !– بي تربيت !كاوه – خب چرا سوار نشدي ؟! چرا جفتك به بخت خودت مي زني ؟– اولا ًجفتك نه و لگد ! در ثاني ، چون سوار ماشين نشدم به بختم لگد زدم ؟كاوه – خب آره ديگه ! آشنايي همينطوري شروع ميشه ديگه . بعدشم مي رسه به عقد و عروسي و اين حرفا ! دختر به اين قشنگي و پولداري ! ديگه چي مي خواي ؟– هيچي بابا آدم خوش خيال ! اون مي خواست جاي اينكه پيچيده بود جلوي ما ، يه جور تلافي بكنه . اون وقت تو تا كجا پيش رفتي !كاوه – با منم آره ؟ نگاه كور شدت رو ديدم ! نگاه اونو هم ديدم ! نخورديم نون گندم ، بابامون كه نونوايي داشته !– مياي بريم يا خودم تنها برم ؟كاوه – بريم بابا . امروز اخلاقت چيز مرغيه !دانلود رمان ازدواج ممنوع نودهشتیادانلود رمان گندم نودهشتیادانلود رمان یاسمین نودهشتیا</description>
                <category>انجمن نودهشتیا</category>
                <author>انجمن نودهشتیا</author>
                <pubDate>Tue, 21 Sep 2021 23:11:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانلود رمان ازدواج ممنوع | نودهشتیا | نودهشتیا اصلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77869897/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-ewfxaap9petw</link>
                <description>رمان ازدواج ممنوع از نودهشتیادانلود رمان ازدواج ممنوع نودهشتیارمان: ازدواج ممنوعنوینسده : زهره دهنویژانر:عاشقانه، طنزخلاصه رمان ازدواج ممنوع :خب خب خب…داستان درمورد دختر باحالیه که سه تادوست داره هم جنس و رنگ خودشازدواج ممنوعیای ما همین طور که از اسمش معلومهاز ازدواج فرار میکنن و دم در تله نمی دهندخب……..دوست دارید بدونید بالاخره بخت این ازدواجممنوعی ها باز میشه یانه؟؟؟اصلا ازدواج میکنن یا هم چنان ترشیدن رو بر ازدواج ترجیح میدن؟؟؟میدوونم خیلی کنجکاو شدید بدونید چه خبره پس بامن همراه باشید تا لحظات شاد و خاطراتی به یادموندنی رو باهم رغم بزنیمدانلود رمان ازدواج ممنوع نودهشتیاتلگرام نودهشتیا:کانال تلگرام نودهشتیاقسمتی از رمان:پشت در ایستاده بودم و منتظر علامت دوستانم بودم تا با لنگه کفش فرود بیام بر کله ی مبارکش…با اومدن صدای در دیدم بچه ها دارن ابرو بالا می ندازن.سری تکون دادم و انگشتم رو به نشونه ی هیس گذاشتم روی بینیم.همین که صدای تق در اومد به جلوی در پریدم.من در هوا در حالت یک لنگ در هوا یک لنگ در زمین و دست ها بالا برای زدن که با دیدن صاحب خونه چشمام مثل چی گرد شد و با دیدن اخم های درهمش سنگ کوب کردم.ترسیدم خوب…صاحب خونه ام با دیدن لنگه کفش چنان این اخمش پر رنگ شد که…لنگه کفش رو در یک حرکت به عقب پرتاب کردم که صدای جیغ یکی از دوستام اومد.و کوکب با اخم های درهمش دستاش رو زد به کمرش اومد به سوی من…-چشمم روشن حالا کار شماها به جایی رسیده که بیاین و با لنگه کفش بزنید تو سر و کله ی من؟!برای جواب دادن آماده شدم و گفتم:ما شکر بخوریم که بخوایم همچین خبطی بکنیم کوکب خانوم اصلا هیکل من به شما میخوره؟!اخم های کوکب با حرف من یه خورده باز شد و گفت: خیلی خب…دانلود رمان گندم نودهشتیادانلود رمان بادیگارد اجباری نودهشتیارمان ازدواج ممنوع نودهشتیا</description>
                <category>انجمن نودهشتیا</category>
                <author>انجمن نودهشتیا</author>
                <pubDate>Tue, 21 Sep 2021 23:07:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>