<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ابریشم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_77989845</link>
        <description>در شهرکِ تنهایی ، یاد از لبِ طهران کن ..</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:11:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4555462/avatar/ixoBGP.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ابریشم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_77989845</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نکبت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77989845/%D9%86%DA%A9%D8%A8%D8%AA-y2rzsraiydsq</link>
                <description>می خواهم شروع به نوشتن کنم و هر چه که دل تنگم می خواهد بنویسم نمی دانم چقدر در این کار موفق می شوم اصلا کسانی حاضر خواهند بود که نوشته های مرا بخوانند یا نه ولی این بار می خواهم محاسبه سود و زیان نکنم و این کار را برای خودم انجام دهم و بنویسماز هر چه بر روی دوشم سنگینی کرد یا حرف هایی که از آنها ناراحت شدماز کینه هایم ،خشم هایم، روح پاک کودکیم روح چرکین حالم، از  زندگی بیمار گونه ام، تنهایی بی حد و مرزماز گریه های مادرم  درگیری های ناتمام با برادرمدرس هایی که انگار قرار نیست یک روز تمام شوند همش کش می آیند و کش می آیند شده ساعت ها به کتاب و دفتر هایم زل بزنم ولی یک کلمه هم نخوانم دائم در ذهنم سفر کنم و لذت ببرمیا خودم را مجبور به خواب کنم  معلمم گفت کسی که از درس و کتاب حالش بهم بخورد سخت می تواند درس بخواند الان می فهمم با حالت تهوع درس خواندن بسیار سخت استبه یاد همکلاسی های مدرسه ام میفتم همه باهوش و نمره ها بالا امسال حسابی پسرفت کردم‌و آنها پیشرفت ؛البته که نتیجه زحماتمان بود چه پسرفت من چه پیشرفت آنهانمی دانستم ممکن است  سالی به نکبتی امسال داشته باشم که مرا از به دنیا آمدنم پشیمان کندامسال همه چیز را از دست دادم و حقیقتا چیز خاصی به دست نیاوردمرابطه ام با پدر و مادرم حسابی خراب شدپرنده ام مرددر درس هایم پسرفت کردمدوستانم رهایم کردند فهمیدم که بیمارم مانند یک زندانی شدم و این قفس خانه من است هر از گاهی یکی می آید و سنگی به سر این زندانی می زند دو تا ناسزا می گوید به وضعش می خندد و می رود وگرنه مردم ازاد را با زندانی چه کار ؟آنها که می گردند و می پوشند و می خندند اگر دوست داشته باشند یا حداقل انگیزه داشته باشند درس می خوانند اگر نخواهند نمی خوانند و کار را با این جمله که نمیتوانم‌خودم را بکشم‌می بندند اما همه چیز های ساده برای من تبدیل به مشکلات بزرگی می شود که نمی‌توانم از آنها عبور کنمخانواده ام را هم با خودم به منجلاب می کشم گویی من هنوز زندگی در این دنیا را یاد نگرفته ام...ویرگول ::نکبت:</description>
                <category>ابریشم</category>
                <author>ابریشم</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 04:40:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال اخر :</title>
                <link>https://virgool.io/@m_77989845/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-lwia4agix6eq-lwia4agix6eq</link>
                <description>آخرین نوشتهسال آخر :اخرین روزاآخرین نوشته های روی تختهآخرین لک گچا روی مانتواز آخرین صبح زوداغرغر بچه ها و چشمای خواب‌آلودامتحانا و پرسشادعوا ها گاهی خنده هامنظره پشت پنجره خیابون و درختاصدای بچه هایک سال دیگه تحصیلی هم گذاشتو این آخرین سال بودآغاز اسفند پایان مدرسهسفر ما داره به پایان میرسهمدرسه با خوبی ها و بدی هاچیزای زیادی به ما یاد داددوستی های جدیدی به ما هدیه کردبعضی دوستی ها رو خراب کرداوقات تلخ و شیرین زیادی رقم زدگریه ها و عصبانیت ها ،خنده های دست جمعی هرچه که بود گذشت اما رد پاهایش در قلب و ذهن ما باقی ماند .《به پایان آمد این قصهحکایت همچنان باقی است.....》</description>
                <category>ابریشم</category>
                <author>ابریشم</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 22:09:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>