<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم مهاجر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_78002344</link>
        <description>مشتاق و مشوش</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:06:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4126874/avatar/5QQBPl.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم مهاجر</title>
            <link>https://virgool.io/@m_78002344</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لطفا نزدیک نشوید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78002344/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%B4%D9%88%DB%8C%D8%AF-uapxnfg7wvfs</link>
                <description>سلام، میای با هم دوست بشیم؟ این جمله‌ایست که در وقت مناسبش کم گفته‌ام. چرا؟ نمی‌دانم. حالا بعد از 10 یا 15 سال، هسته‌هایش یکی یکی دارند تف می‌شوند. با مردی ازدواج کردم که مدام یاداوری می‌کند چقدر دوست کم دارم و چقدر با آدم‌های کمی در ارتباطم. این می‌تواند بزرگترین مشکل کسی باشد؟ برای من هست! اگر فرض کنیم آدم کلاس اول دبستان وارد اجتماع می‌شود، حالا پس از 15 سال آدم دیدن و در جامعه بودن، حتی درباره سلام کردن با آدم‌ها شک به دلم می‌آید. که هر کس دیگری بود هم الان سلام نمی‌کرد؟ یا زیادی غیر طبیعی رفتار می‌کنم و الان همه آدم‌ها انتظار دارند در فلان موقعیت با آن‌ها دست بدهی یا عید را صمیمی تر تبریک بگویی یا آخر پیامکت برای فلان آقای دکتر یک جمله متملقانه هم بنویسی. درباره همه چیز با صبر بیشتری رفتار می‌کنم، چه بسا در لحظه طلاییش صبر کنم و وقتی تصمیمم را گرفتم آدم‌ها بروند و من بدون تبریک عیدی، سلام و علیکی یا حتی بدون لبخندی، فقط نشسته باشم و فکر کنم که کار درست چیست، می‌گویم نشسته، چون حتی به احترام یا در واکنش به ورود کسی بلند شدن هم از همان کار‌هاییست که پردازشش وقت زیادی از من می‌گیرد. از اول همین طور بودم؟ باید از آدم‌ها بپرسم، «تو که منو شیش ساله می‌شناسی، من از اول اینقدر دیر بالا میومدم؟ یا الان اینطوری شدم؟ اصلا فرقی حس می‌کنی؟» آدم‌های طبیعی چنین کاری می‌کنند؟ یا این یک برچسب قرمز می‌زند به پیشانیم که من آدم عجیبی هستم، نزدیک نشوید، مگر برای مطالعه روی این گونه نادر. یار خوب تمام ماجراست، احتمالا بخشی از ماجرا این است که خودت را چطور می‌بینی، خودت را چطور دوست خواهی داشت، یا وقتی در آینه نگاه می‌کنی ابروی راستت که تاج بلندتری دارد وجه تمیز توست که زیبایت می‌کند  یا به سرت می‌اندازد که باید بروی و یکی دو تا خط بیاندازی به ابرویت تا قرینه شود. دست‌هایم یخ زده، کاملا یخ، تنم عرق می‌کند و نگرانم نکند بو گرفته باشم، کسی بینیش را از من بالا نکشد یک وقت، یا کسی فکر نکند چقدر کثیفم، هنوز دوازده ساعت نشده که خودم را طوری شسته‌ام که دست روی تنم گیر کند، قیچ قیچ کند و صدای تمیزی بدهد. از بودن خودم خجالت می‌کشم، از حرف زدن یا نزدن، از باز کردن و نشان دادن دندان‌ها یا نخندیدن و عبوس بودن، هیچ وقت تا این اندازه نمی‌خواستم پشت در قفل شده حمام بنشینم تا کسی پیدایم نکند. آدم بد و عجیبی اینجاست. لطفا نزدیک نشوید (احتمالا این را روی پیشانی‌ام تتو خواهم کرد) </description>
                <category>مریم مهاجر</category>
                <author>مریم مهاجر</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2026 17:05:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78002344/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%87%D9%88%D8%A7-%DA%A9%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bwgzovxit1ow</link>
                <description>جان من! ابدا گمان نبر هوا کم است چون نوشتن از تو حد اعلای عشق است و نیاز به مراتب بلند آسمانی دارد. یا چون عشق باریده و هوا تنگ و غبار آلود است. نه، نمی‌توانم بنویسم چون خشم و استیصال مرا به مو رسانده. هنوز پاره نشده اما این مو.حالا بعد از مدتی که فکر می‌کردم همه چیز درست شده و باید فقط کمی وقت دهیم تا زخم ها رفو شوند. زخم ها نه تنها جری تر از قبل باز شدند که نمک هم طلب کردند تا خشم به حد اعلا برسد. جان من، با تو کار هایی می‌کنم که پیش از این حتی فکرش هم به مخیله‌ام نمی‌رسید. با تو سفر می‌روم، غذا درست می‌کنم، در عابر پیاده چنان ضجه می‌زنم که رمق از پاهایم می‌رود و می‌خورم زمین، انواع نان را یاد می‌گیرم بپزم تا تو حس کنی شاید خدا برایت کسی را گلچین کرده، چنان جیغ می‌زنم و به پاهایم می‌کوبم و عینکم را پرتاب می‌کنم که باید فورا خودم را به اولین بیمارستان روانی معرفی کنم، گل می‌گیرم برای خانه‌مان که وقتی مهمان آمد خانه تازه و سرحال باشد، موهایم را نصف شب از دست تو کوتاه می‌کنم چون بلندشان را دوست داشتی، می‌شد خودم را هم می‌کشتم؛ من را هم دوست داری.آخ! آتش به جانم می‌زنی وقتی میان داد و بیداد موهایم را نشانت دادم که ببین، این ها به خاطر توست میخ در چشمانم نگاه کردی که، کار خودت بود. من نکردم که.چقدر از تو بیذار و به تو وابسته‌ام. چاره ما مرگ است.</description>
                <category>مریم مهاجر</category>
                <author>مریم مهاجر</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 11:03:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشقه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78002344/%D8%B9%D8%B4%D9%82%D9%87-u2teberqxvbs</link>
                <description>عشق از عشقه آمده. این شبه علم است. خیلی‌ها می‌گویند، حتی استادان زبانشناسی، چون گیاهش دور چیزی می‌پیچد و رهایش نمی‌کند؛ اما همه بعد از اتمام توضیح اضافه می‌کنند که البته معلوم نیست، شاید، می‌گویند، مثل اینکه. هیچ بدم نمی‌اید واقعا عشق از عشقه منتج شده باشد. گیاهی که می‌پیچد و رشد می‌کند. بالنده است، پیر و جوان دارد، باغبان می‌خواهد. باغبانی که دستش خوب باشد، نه فقط کسی که به موقع اب بریزد پای خاکش، کود و نور و هوای مرطوب می‌خواهد. ممکن است بگیرد و کل دیوار را سبز کند، شاید هم خشک شود و بشکند و زمین را کثیف کند. من هیچ بلد نیستم از گیاه‌ها مراقبت کنم. </description>
                <category>مریم مهاجر</category>
                <author>مریم مهاجر</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 17:18:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبه تکنولوژی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78002344/%D9%84%D8%A8%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C-asnfy7hofgcz</link>
                <description>برای گرفتن این کار خودمو به در و تخته کوبیدم. شاید تا الان بیشتر از بیست جا تست داده بودم و مصاحبه رفته بودم. بالاخره تونستم توی نشری صاحب نام یه پروژه ویرایش بگیرم، البته قبل از این هم یه رمان ویرایش کرده بودم که به پول نرسیده بود. تازه اومدم توی خونه جدید، با نقش جدید، با پارتنری که حالا اونم نقشش فرق می‌کنه، حالا علاوه بر این تغییر بزرگ کار هم دارم. شغلی که توش خیلی کندم. برای پول کار نمی‌کنم، چون اصلا توی این کار پولی نیست، برای مفید بودن هم نیست، یا علم آموزی یا چیزایی شبیه این که بتونه باد بندازه تو غبغبم. برای توی اجتماع موندن کار می‌کنم. از زنایی که وقتی شروع کردن به غذا پختن دیگه نمی‌دونن الان توی جامعه حرف چیه بدم میاد. می‌خوام همیشه تیکه‌هارو بگیریم. بدونم کجا چی باید بگم، بتونم روی لبه تکنولوژی باشم.حالا باید این پروژه رو تا اخر هفته دیگه تحویل بدم، خوشایند نیست، شایدم کلا کار اینطوریه. نمی‌دونم. جمعه بعدی باید به یه سفر ده روزه برم و قبلش باید کارو تحویل داده باشم.این است زندگی</description>
                <category>مریم مهاجر</category>
                <author>مریم مهاجر</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 23:01:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78002344/%D8%B4%D9%88%D8%B1-swolmtmwcoon</link>
                <description>مدیای چتمان را چک می‌کنم. قبل‌تر عکس‌هایش لبخند داشتند.همان اوایل لبخند دندانی، لثه‌ها هم پیدا بود شوق از چشم ها می‌بارید. همینطور که بالا می‌آمدم بسامد لبخند در عکس‌ها کمتر شد. کم و کمتر. عکس‌هایی که بعد از ارایشگاه پریروز فرستاد را با دقت نگاه می‌کنم. تلاش کرده لب‌هاش بخندند اما چشم ها زار می‌زنند. تکه سنگی توی گلویم گیر کرده. اگر نفس عمیق بکشم با گریه می‌پرد بیرون؛ اما نمی‌خواهم.وصف می‌کند که وقتی ببینیم هم را چطور مرا در اغوش می‌کشد، بعد در همان دقیقه پیام بعدی را ارسال می‌کند «من یکم چشمامو بذارم رو هم جونم؟» آب توی دهنم می‌ماند. فقط می‌گویم اره عزیزم بعد دفترم را باز می‌کنم و یک صفحه‌ بزرگ ریز‌ریز می‌نویسم که سنگ توی گلویم از چه تشکیل شده. می‌نویسم که خستگی و ملال بر من غالب شده. که همه چیز به حوالی گلویم رسیده ولی قطعا بعد از او آینده بهتری در انتظارم نیست پس ورق می‌زنم تا توی صفحه جدید بنویسم «شور زندگی».</description>
                <category>مریم مهاجر</category>
                <author>مریم مهاجر</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 22:53:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>