<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم مهاجر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_78002344</link>
        <description>مشتاق و مشوش</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:17:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4126874/avatar/5QQBPl.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم مهاجر</title>
            <link>https://virgool.io/@m_78002344</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ایش!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78002344/%D8%A7%DB%8C%D8%B4-adgfannjqtdn</link>
                <description>پوستم به شکل قابل توجهی کلفت شده، خانم همکار گفت فلان ایمیل را که به خانم رئیس می‌زنم برای همه تیم cc می‌کنم که در جریان باشند. تا اینجا که مشکلی نیست. ولی گفت برای اینکه تو هم در جریان باشی تو را bcc می‌کنم که هم ببینی هم بقیه اسمت را نبینند.اگر یکی دو ماه پیش بود کامل و مفصل می‌توانست روزم را خراب کند. همین یک جمله. مگه من چمه که بقیه نبینن؟ مگه اگه ببینن چی می‌شه؟ چرا نمی‌خواید راهم بدید تو بازی؟ چرا دوسم ندارید؟ خیلی اثری نذاشت ولی. فقط یک تلنگر بود. وقتی تلاش می‌کنن برای پایین نگه داشتنم، رشد کردنم سخت نمی‌شه؟ بابا دیروز ظهر به همین خانوم همکار گفت خانم مهاجر هم توی مدلای مالی وارد بشن، کار سنگین می‍‌شه و از پس شما فقط بر نمیاد. ممکنه خانومه حرصش گرفته باشه از اینکه ممکنه وارد حوزه تخصصی اون بشم؟ کاملا ممکنه!نمی‌دونم حساسیت بر انگیخته یا نه، من ولی قطعا پوستم کلفت شده.</description>
                <category>مریم مهاجر</category>
                <author>مریم مهاجر</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 08:57:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>i am میزربل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78002344/i-am-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%A8%D9%84-zdmpe8ovg873</link>
                <description>نیمه وابسته ام به آدمها در رنج است. وقتی پیام می‌دهم و توجه لازم را نمی‌گیرم رنج می‌کشم. یک روان نشاس زرد نشسته درونم و همه چیز را ربط می‌دهد به بچگی‌ام. به اینکه دوست دوران کودکی‌ام چقدر نامرد بود و چقدر تا یک آدم جدید می‌دید با من قهر می‌کرد و من را بازی نمی‌داد. دسیسه می‌کرد پشت سر من. اینها ساخته ذهن دراماتیک من نیست؟ شاید باشد!وقتی اپسلینی از توجهی که دریافت می‌کنم کم می‌شود همه عالم سرم خراب می‌شود که نکند من خوب نیستم، نکند آدم‌ها مرا دوست ندارند؟ یک بار پارتنرم گفت (البته بین دعوا) که هیچ دوستی نداری و یک نفری که با همه عالم دوست است، حالا به تو هم پیام می‌دهد و تو هوا برت می‌دارد که چقدر مهمی.کسی باورش می‌شود که همین یک جمله چقدر من را بهم ریخت؟ از شش هفت ماه پیش این بخش از درونم که ارتباط با آدم‌ها را نه برای هر سود و ویژگی دیگرش، بلکه فقط برای «هاها! منم دوست دارم! هاها! منم مهمم» می‌خواست بیدار شده.خسته کننده و ملال آور است. بیشتر ملالش به خاطر عذاب وجدان همین حس است. چقدر مگه بدبختی که این اتفاقات انقدر آزارت می‌دهد؟</description>
                <category>مریم مهاجر</category>
                <author>مریم مهاجر</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 11:43:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78002344/%D9%87%DB%8C%DA%86-ejb83xlslijz</link>
                <description>عزای دست جمعی عروسی است.بلاگری که نه علننا اما در خفا الگویم بود امروز صبح پستی گذاشته که دارد شغلش را از بلاگری تغییر می‌دهد و می‌خواهد کارمند شود.ته دلم کاملا مشعوف شدم. انگار اگر او هم کارمند بشود من کمتر اذیت می‌شوم از کمبود وقت و نرسیدن به باشگاه و کار‌های هنر یو خانه تمیز و غذای گرم.ولی خب اگر او هم در چنین شرایطی‌ است. لابد قابل صبر کردن است. لابد بخشی از زندگی است که می‌شود صبر کرد برایش. نباید آنقدر‌ها هم سخت بگیرم.دلم برای نوشتن تنگ شده. خیلی زیاد. همین </description>
                <category>مریم مهاجر</category>
                <author>مریم مهاجر</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 09:14:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر خارجه هم دردسر دارد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78002344/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC%D9%87-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-qincwizagqcw</link>
                <description>خانم جدیدی همکارمان شده، خیلی بلد است که چطور کارمند باشد. قبل از اینکه بیایید مستقر شود دو تا بگ آورد گذاشت توی اتاق من که برای روز اول کاری همه‌چیز محیا باشد. بعدا فهمیدم یک بالشتک پشت کمر، ماگ، بادی اسپلش و چیزهایی این شکلی داخلشان بوده.دوست دارم بزرگ شدم شبیه او باشم؟ فکر نکنم! البته بعضی خانم‌های دیگه‌ای هستند که دوست دارم شبیه‌شان بشوم. مثلا آن خانومه که چادر ساده می‌زند و رئیس است. دو تا تلفن دارد و بک‌گراندش فرزندانش هستند در کربلا و در عروسی. دو تا پسر بزرگ دارد. موفق است، همه از او حساب می‌برند، بابا می‌گوید خانم فلانی توانمند است. با دست و پا است. من دست و پا دارم؟ پا که دارم. کمر هم دارم. کمرم خیلی چاق شده. شکمم هم همینطور. هیچ‌وقت اینقدر گنده خودم را ندیده بودم. بازو‌هایم هم چاق شده، صورتم هم پف کرده. شب‌ها می‌خوابم که روز خسته نباشم. روز خسته نبودن انگیزه است؟ به نظر نمی‌رسد. انگیزه مثلا باید چیزی در این مایه‌ها باشد:‌می‌خوابم چون صبح‌ باید کار‌های جالب بکنم، جاهای جالب بروم، آدم‌های جالب ببینم. صرفا خسته نبودن انگیزه است؟ لباس‌های خودم را نمی‌پوشم توی خانه. اعتماد به نفسش را ندارم. لباس‌های گل و گشاد مصطفی را تنم می‌کنم که شکم و چربی‌هایم که لایه لایه روی هم چپیده‌اند پیدا نباشند. مدام به مصطفی می‌گویم لَیِرم زیاد شده. می‌زند به مسخره بازی که انقدر به خودت گیر نده. همه آدم‌ها وقتی اینقدر خم بشوند و چهل‌ و پنج درجه بپیچند یک چیزی توی کمرشان جمع می‌شود. جو نده!اگر شبیه خانم رئیس جالب شدم و همچنان لیر داشتم چه؟ اعتماد به نفس ندارم لباس جدید بخرم. این اداها کی از سر و کولم بالا رفتند که من نفهمیدم؟ حالا به نظر می‌رسد فتحم کرده‌اند ایستاده اند روی کله‌م که یوهاها تو زشت و چاق و بی‌مصرفی!خانم فلانی (همان که رئیسم است و دوست دارم شبیه‌ش باشم، نه آن که همکارم است و هیچ دوست ندارم شبیه‌ش باشم) شنبه از سفر خارجه برگشت و یکشنبه سر کار بود. خانواده‌اش نگفتند حالا که بعد از ده روز آمده‌‌ای باید یکی دو روز خانه بمانی؟ یا مثلا شوهرش نگفته چرا ماهی بیست روزش را سفری با مرد‌های غریبه و من تنها خانه‌ام؟اگر یک روز شبیه خانم فلانی شدم هنوز لیرم اذیتم می‌کند؟ در مسیر خانم فلانی شدن به نظر نمی‌رسد وقت برای باشگاه و رژیم باشد که لیر از بین بروند. زیادی فکر می‌کنم. به ظرف‌های خانه، به لباس‌های کثیف، به روتختی نامرتب، به شوهر و پسر‌های خانم فلانی، به طرح ترافیک سهروردی، به شام شب، به لیر، به حوصله‌ای که هیچ سر جایش نیست. </description>
                <category>مریم مهاجر</category>
                <author>مریم مهاجر</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 09:30:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشک و تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78002344/%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%88-%D8%AA%D9%88-nlqlxiiylrij</link>
                <description>بینی‌ام باید پر باشد. شاید هم نه. چیزی راه نفس کشیدنم را بسته. شاید هم پتو روی سرم است و اکسیژن راه را پیدا نمی‌کند. دهانم هم باید بسته باشد. نفس نمی‌آید. ولی خفه هم نمی‌شوم. چند وقت است نفس نکشیده‌ام؟ یک دقیقه می‌شود؟ اگر کسی چند دقیقه نفس نکشد می‌میرد؟ مرگ با خفگی درد دارد؟ باید بینی‌ام پر از خشکی خون یا آلودگی باشد که اینقدر سخت نفس می‌آید. آخرین بار که نفس آمد کی بود؟ می‌شود بینی‌ام را بگیرم و خودم خفه بشوم؟ ناگهان؟ یا ممکن نیست؟‌نباید ممکن باشد. یا من بلد نیستم؟‌ پوست پیشانی‌ام را از داخل می‌بینم که پیر شده و چروکیده. وکیوم شده. سرم دارد وکیوم می‌شود. مغز و چیز‌های لزج کنارش چسبیده‌اند به پیشانی، همه هوا از اشک‌ریز کوچک کنار چشمم زده بیرون. با فشار و شدت. شاید حتی اشک‌ریز را هم کمی گشاد کرده باشد. دلیل واضحی برای اشک‌های غیر‌معمول پیدا شد. نفس نمی‌آید. چشم‌هایم از وکیوم سر خشک و تنگ شده‌اند. حدقه‌اش بیرون زده و پلک‌ها از هر دو طرف زیادی کشیده شده‌اند. چقدر زشتم. زشتی دارد تمام می‌شود. کاش طور دیگری می‌مردم. دارم شبیه به گلی یادگار خشک می‌شوم. یادگاری نیستم. دوست داشتم بپلاسم و توی گلدان ساقه‌ام بو بگیرد. بعد طوری پلاستیک پیچ و گره زده دور انداخته شوم که روزگار طراوتم به ذهن کسی‌ خطور هم نکند. اما خشک شدن هم بد نیست. هر داستانی یک پایان متفاوت دارد. کلمه‌ها هم دارند از اشک‌ریزم می‌ریزند بیرون. کاری از دستم بر نمی‌آید. فقط سرم را خم می‌کنم توی روشویی که جایی کثیف نشود. روشویی پر شده از پلاسما، جنگ، پروتئین، عشق، خون، اشک و تو.</description>
                <category>مریم مهاجر</category>
                <author>مریم مهاجر</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 10:23:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بمیرم برایت علی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78002344/%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B9%D9%84%DB%8C-scmx78akegql</link>
                <description>دیروز پسرعمه بابا فوت کرد. بعد از ۲۰ سال زندگی با آدم‌هایی شبیه خودش. اولش پسر سالمی بوده. کار خانه هم می‌کرده حتی. جا رو می‌کشیده و غذا درست می‌کرده. بعد کم‌کم فهمیده‌اند شبیه بقیه نیست. راه خانه را گم می‌کند. الکی می‌خندد. مشت می‌زند. یکهو به جا نمی‌ آورد. حرف‌های پرت و پلا می‌زند. مجبور شدند ببرندش تیمارستان.دلم برای علی می‌سوزد. دوست داشتم می‌دیدمش و نشانش می‌دادم که دوستش دارم و از کنارش بودن خجالت نمی‌کشم. وقتی مامان تازه عروس بوده و برای اولین بار می‌روند عیددیدنی خانه علی‌این‌ها. هنوز همه نمی‌دانستند که چقدر حالش بدتر شده. هنوز می‌شده عید‌ها بیایید خانه. هنوز مادر و پدرش را می‌شناخته. حتی پسردایی‌اش را هم تشخیص داده. از روی صدا. صدای بابا را می‌شنود. واز اتاقش می‌آید بیرون و می‌نشیند روبه‌روی بابا و کار‌های بامزه می‌کند. کار آدم‌هایی که مجبوری خوب هستند. با صدای بلند می‌خندد و جمع را بهم می‌زند. بابا که تعریف می‌کرد چشم‌هایش قرمز شدند. مثل الان من. مامان علی مدام می‌زند روی پایش که چرا پسر دیوانه‌اش از اتاق آمده بیرون. چرا پسر دیوانه‌ خودش را به فامیل نشان داده. چرا پسر دیوانه کار‌های عجیب می‌کند. دلم می‌خواهد تا صبح به مادرعلی فکر کنم و گریه کنم. مادر علی که پسر پنجاه ساله‌اش را از دست داد. مادر علی که دوست ندارد زنگ بزنیم و تسلیت بگوییم و برویم تشیع. دوست ندارد به رویش بیاوریم ما علی را می‌شناختیم و چه حیف که رفت. حیف؟‌ علی راحت شد. بیچاره مادر علی. گریه‌هایم را تقسیم می‌کنم. امروز همه گریه‌ها و همه اشک‌ها و همه نفس گرفتگی‌ها برای مادر علی است.حالا که بیشتر به مادر شدن فکر می‌کنم علی را بیشتر دوست دارم. علی با تن سرد و خسته‌اش. تنی که بیست سال تیمارستان باشد خسته می‌شود؟ بمیرم برایت علی! برای قد و بالای رشید و چهار‌شانگیت که فقط در لباس‌های صورتی نشست. علی دلم می‌خواهد تا صبح به خدا گلگی کنم که این حق مادر علی و پسر دیوانه نبود. تو که رفتی و حالا نزدیک تری به آن دم و دستگاه داوری حرف مرا برسان. خدا را به جا بیاور و ملیح بخند. ملیح که خندیدی پایت را روی پایت بینداز صدایت را صاف کن. یکی دو تا شوخی برای آب شدن یخ جمع و بارگاه بیانداز وسط. بعد شبیه خودت. خودت که می‌توانستی برازنده ترین مردان باشی. به خدا بگو حواست را به دل مادر ما بده. زود بیارش پیش ما. بیارش که جای آن بلوز و شلوار صورتی این بار کت و شلوارم را که پارچه‌اش از ایتالیا‌است و دکمه‌هایش از صدف ببیند بر اندام برازنده‌ام. بعد گرم دست بده و برو خودت برای آمدن مادر آماده کن. خیلی دلتنگ توست. می‌دانم. </description>
                <category>مریم مهاجر</category>
                <author>مریم مهاجر</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 15:00:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرخانه شاه عباس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78002344/%D8%BA%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-qcsv6rcj9cge</link>
                <description>چاق شدم. خیلی چاق. هفته پیش تا سه شنبه هیچی قند نخوردم، و خیلی کم کربوهیدرات، و کلا کم همه چی.سه شنبه به یک رولت میکس بری غول‌پیکر تسلیم شدم. فوق‌العاده بود. بی‌نظیر. ترشی توت‌ها با نرمی و لطافت خامه شگفت‌انگیز بود. مزه‌ها می‌رفتند می‌نشستند عمق جانم بعد همه حواس را بیدار می‌کردند و هرکدام مثل شاپرک در دشت بلند می‌شدند و در هوا سرخوش از این مزه بهشتی سرشان را تکان می‌دادند یا می‌رقصیدند. بعد از آن رولت سپرم افتاد. خب من که چاق شده‌ام تا اینجا، پی‌ام‌اس هم که هستم، شنبه هم که نیست، خب پس فعلا بخورم، بعدا یک وقتی که همه چیز مناسب بود یک رژیم درست و حسابی می‌گیرم. ایده به نظر خوب بود. من که خیلی پسندیدم. چهارشنبه به خانه که می‌رفتم رخوت از سر و کولم چکه می‌کرد، کنار الویه نوشابه و چیپس و کرانچی هم گرفتم. فرداش هم از بی‌حوصلگی تا عصر با لباس خواب گشتم در خانه. و هی پشت سر هم چیز‌های الکی‌ای سفارش دادم که فقط مخصوص مریم کلافه‌است و اصلا مریم نرمال میلش هم به آن‌ها کشیده نمی‌شود. بستنی، ساندویچ کاپو، چیپس، کالباس.کلافه‌ام. نه از خوردن، نه از چاقی که وقتی می‌خندم لپ‌هایم را زیر چشم‌ حس می‌کنم نه از پاهایم که به هم می‌خورند شبیه وقتی که خیلی چاق بودم. از خودم و از بی‌حوصلگی کلافه‌ام.جمعه صبح که بیدار شدم حالم خوب بود. با چشم‌هایی هنوز نیمه باز، لباس‌هایی که خشک شده بودند را جمع می‌کردم. یکهو یادم آمد که فلانی چقدر وجدانش کم کار می‌کند که با من فلان کرد. یا بهمانی چقدر کم آدم خوبی است. کم‌کم از عصبانیت با خودم حرف هم می‌زدم. هرچه در هر دعوایی جواب نداده بودم داشت می‌آمد جلوی چشمم. لباس عوض کردم بروم نانوایی بادی به کله‌ام بخورد این دعوا‌ها از تنم برورند بیرون. واقعا انگار همه دعواهایی که تا آن روز داشتم آمده بودند نشسته بودند توی تنم، هر حرف تندی که از دهان هرکس بیرون می‌آمد زخم می‌کرد پیشانی‌ام را. چقدر تو اذیتی مریم. کمتر اذیت باش. کسی آدم اذیت را دوست ندارد.(جمعه اذیت را می‌توانستم ادامه دهم تا شب که بلیت سینما گرفتم ولی حوصله‌ام نکشید بروم، ولی کسی آدم اذیت را دوست ندارد، ننوشتم. ) </description>
                <category>مریم مهاجر</category>
                <author>مریم مهاجر</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 09:00:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناکامی هفت دست، شام و ناهار هیچی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78002344/%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86%DB%8C-qbpizsociksk</link>
                <description>کار سخت است. نه، من سختم. کار که همه چیزش واضح است. از این می‌گیری به آن می‌دهی. تسک را جلو می‌بری. بلد نبودی می‌پرسی. پرسیدن عیب نیست. ندانستن عیب است. پرسیدن نشان از ندانستن است؛ پس چرا عیب نیست؟ استرس عالم می‌آید می‌نشیند کف دستم وقتی چیز‌های عجیب می‌پرسم. مبتدی بودن سختم است. کسی نبودن سخت‌ترم است. با 20 سال چطور انتظار دارم کسی باشم؟ بابا رفتارهای عجیب می‌کند. شبیه صاحب‌کار‌ها، نه بابا‌ها. دو هفته است می‌خواهم از مشاورم وقت بگیرم که بگویم باور کن دارم می‌میرم! جانم تا دندان‌ها بالا می‌آید وقتی یک کاری را اشتباه انجام می‌دهم. کدام آدم غیر دم موتی این اتفاق برایش می‌افتد؟ این قید زمانی که زدم خیلی هم محدود نکرد قاعده را، همیشه کار‌ها را اشتباه انجام می‌دهم. یک برچسب «بی‌عرضه» به پیشانی‌ام می‌چسبانم. وقتی کلید را جا می‌گذارم خانه، وقتی بلد نیستم فلان اپ را نصب کنم، وقتی چیزی را اشتباه تلفظ می‌کنم، وقتی برنجم خراب می‌شود؛ خب بی‌عرضه نباش. تلاشم را می‌کنم. صاف می‌ایستم. قوز نمی‌کنم. چشمانم را نمی‌دزدم. دستانم را قایم نمی‌کنم و جمع توی خودم نمی‌نشینم که کسی از بیرون نفهمد من اینقدر بی‌عرضه و نابلدم. دلم می‌خواست مامان باشم. مامان؟ که بچه‌ات سوال بپرسد و بلد نباشی و یک برچسب گنده‌تر «مامانِ نادون» بیاید روی پیشانی‌ات؟ دلم می‌خواست مامان باشم. یک مامان 55 کیلویی، با پوستی صاف، با لباس‌هایی همیشه مرتب، با موهایی کوتاه تا زیر گوش و همیشه سشوار کشیده. مامانی که با بچه‌اش کلاس‌های ورزش مادر و فرزند شرکت می‌کند، با هم کلاس اوریگامی می‌رویم و برای تولد بابای بچه کیک درست می‌کنیم. اینطوری که من صاف و مرتب، در آشپزخانه تمیزم، بچه را می‌نشانم روی اپن، هویج و چیز‌های غیر خطرناک را می‌دهم دستش تا مشغول باشد، بعد با صورتی بشاش کیک درست کنم. نه! مامان نیستم. بشاش نیستم. همیشه مرتب نیستم. اونی که تو فکر می‌کنی نیستم.</description>
                <category>مریم مهاجر</category>
                <author>مریم مهاجر</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 10:30:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اَبَر loser</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78002344/%D8%A7%D9%8E%D8%A8%D9%8E%D8%B1-loser-gxqdglf7mpfp</link>
                <description>دیروز تلفنی که خیلی وقت بود دلم می‌خواستش را خریدم. سه مدل از قبلی جدیدتر است. البته قبلی پرچمدار بود و این یکی اقتصادی است. پارسال قابی دیدم که فضای دوربین‌ها را شبیه قلب خالی کرده بود. همانجا دلم را باختم به طراحی جدید ایفون! دیشب ساعت یازده گوشی قبلی فروش رفت و ساعت دوازده و نیم یکی جدیدش در دستم بود. از هفت صبح یک لنگه‌پا این ور و آن ور دویده بودم. بعد از سر کار رفته بودم به مامان سر بزنم و بعدش باهم رفتم بازار و بعدتَرتَرش به انبوه کار خانه رسیدم. جان از پاهایم خارج شده بود وقتی نصف شب رسیدیم خانه. خوابم برد و مصطفی تا صبح با گوشی کلنجار رفت که اپل‌آیدی و اکانت گوگل را جابه‌جا کند. مادر بگرید! نشد!هر چه اطلاعات، هرچه شماره تلفن، هرچه یادداشت، هرچه پسورد در هر کوفت و زهرماری داشتم پر!فردا باید به یکی دو نفر تلفن کنم که شماره‌شان پر! باید باشگاه بروم، برنامه پر! تاریخچه ساوندکلاد و کست‌باکس و پینترست و این‌ها که پیش‌کش. گوشی خامِ خام، انگار همین الان از جعبه درآمده، با امکاناتی در حد کره شمالی دستم است. نه می‌توانم اپی چیزی نصب کنم. (سیب اپ و غیره که الان نمی‌توانم راه بیاندازم. اپ استور هم که قطعا فیلتر است، چون ممکن است یکهو یک بمب از نرم‌افزار‌های تازه نصب شده بزند بیرون و همه را بکشد! )تازه هنوز قاب قلبی هم نگرفته‌ام، همه چیز با نهایت شدت و حدت از بینی‌ام کشیده شد بیرون. انگار قرص نعنا انداخته باشی در نوشابه و سعی کنی با دهانت متوقف کنی فشار گاز را، همه چیز از بینی منفجر می‌شود. ته حساب‌هایم را لیسه کشیدم که خریدم! کارد بزنی اشک فوران می‌کند!</description>
                <category>مریم مهاجر</category>
                <author>مریم مهاجر</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 10:20:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اول اردیبهشت ماه جلالی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78002344/%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84%DB%8C-kkuz0rbb1tgv</link>
                <description>دیروز صبح به مصطفی گفتم موافقی امروز جفتمان نرویم سرکار؟ گفت مجبور است و اگر دیشب می‌گفتم می‌شد، حالا ولی علی‌رغم میل باطنی‌اش دست رد به سینه‌ام می‌زند. یکهو دل و روده‌ام در هم پیچید و حس کردم دارم بالا می‌آورم. به بابا پیام دادم که حالم هیچ خوب نیست و فکر کنم ویروسی چیزی گرفته‌ام. کمی دیرتر می‌آیم. برنامه‌ام این بود کلا نروم. بعد دیدم امروز از آن روز‌هاست که اگر خانه بمانم با هفتاد بار زنگ خوردن تلفن به بدترین شکل ممکن خواهم پرید. حوالی ساعت ده حاضر شدم که بروم سرکار. حواسم خوب به ساعت ورودم بود؛ چون باید یک برگه مرخصی جدید می‌نوشتم. 1 اردیبهشت 1405 از 7:30 تا 10:05 مرخصی ساعتی استحقاقی!هیچ از این کاغذبازی‌ها و گزارش دادن‌ها خوشم نمی‌آید. ظهر برگه گزارش حضورم در ماه پیش را دادم بابا امضا کند. گفتم این قرارمان نبود. دو ساعت دیرتر آمده‌ام و خِرَم گیر است. تو خودت مطمئنم این روز‌ها را نگذرانده‌ای! چیزی نگفت. من کله‌ام خراب شد.از این لفظ خیلی خوشم می‌آید. می‌خواهم مدام و پشت هم بگویم. کله‌ام را خراب نکن. کله‌ام خراب شده. حسابی کله‌ات خراب است امروز! انگار کله تشکیل شده از هزاران سلول و هر سلول یک لگوی واقعا کوچک است. کل سر یک سازه است که اگر فقط چند تا از آن را بردارند، کلش خراب می‌شود. البته فکر کنم کله من لگو ندارد. لگو باز یک جفت و بستی حالی‌اش می‌شود. صرفا مکعب‌های ریز روی هم چیده شده‌اند و یک حجم دایره‌وار ساخته‌اند. فکر کنم لازم نیست از بی‌ثباتی این حجم و استعدادش در خراب شدن چیزی بگویم.عصر امتحان زبان دادم و گفتم هدیه مورد علاقه‌ام برای تولد دست گل است و بعد از آن از عطر هم بدم نمی‌آید. گفتم مامانم توی خانه دارد ظرف‌ها را می‌شورد و لباس‌ها را ردیف می‌کند و از چایلد کیپ می‌کند. دوستم هم که آن ور شهر است احتمالا خوابیده. اگر این‌ها را هم در کارنامه آدم بنویسند، الان باید جایی در تاپ لوکیشن جهنم برای خودم ردیف کرده باشم.بعد ترش رفتم خانه و غذا درست کردم. وقتی مهمان داریم غذا‌ها خوب می‌شوند؛ ولی برای دو نفر انگار بلند نیستم چیزی درست کنم. زرشک پلو زیادی شیرین شد و تکه مرغ را هم اشتباه از فریزر درآورده بودم. به مصطفی گفتم من غذا را گذاشته‌ام روی گاز و زیرش را کم‌ِ کم کرده‌ام، می‌روم پیاده‌روی، تو نزدیک خانه بودی تلفن کن تا بگویم کجا بیایی دنبالم. روز تقریبا تمام شد. هیچ دلم نمی‌خواهد در این پوزیشن بمانم، هیج دلم نمی‌خواهد از دانشگاه و درس فاصله بگیرم، باید یک رشته جدید انتخاب کنم و بخوانم برای ارشد، ادبیات آن‌قدری که من نیاز دارم جدی نیست (شاید این‌ها همه توجیه است و آنچه جدی نیست خود منم) شب‌ها فکر می‌کنم هیچ زندگی نکرده‌ام. این اصلا خوب نیست!روز اول، 1 اردیبهشت</description>
                <category>مریم مهاجر</category>
                <author>مریم مهاجر</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 12:34:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جواب حاضر است، نه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78002344/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%D8%A7%D8%B6%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%87-rxm96bdslww2</link>
                <description>داخلی 315 را می‌گیرم و از آقای نوری می‌پرسم سختش نمی‌شود اگر زحمت بکشد و برایم یک فنجان قهوه بیاورد؟ بالا دستیم امروز نیامده، تلفن می‌کند که بروم توی اتاقش و از روی میزش عکس فلان کاغذ را برایش ارسال کنم. یک بطری آب معدنی و یک لیوان کریستال کنار سیسمتش است. روز‌های اول روی میز من هم بود، حالا ولی باید بروم آشپزخانه همین طبقه و خودم آب بردارم. از سرم خجالت می‌کشم که این فکرها را واردش می‌کنم؛ مگر همین قدر کوچکم؟به دوستم می‌گویم بیایید فردا ببینمش، می‌گوید دوشنبه چطور است؟ غصه‌ام می‌شود. از توییترش فهمیدم دیروز رفته به خانه‌هایی که آسیب دیده‌اند کمک کرده، هیچ خبر نداشتم از این کار‌ها می‌کند؛ مگر همین قدر کوچکم؟علیرضا تلفنش را می‌دهد دستم، از نورِ زیاد چشمانم تنگ می‌شوند، می‌گویم چشم را اذیت می‌کند، چطور با این‌ نور کار می‌کنی. سفت جوابم را می‌دهد «چشم منو که اذیت نمی‌کنه!»؛ مگر همینقدر کوچکم؟ لیلا شوهر کرده و یلداییش خیلی مفصل‌تر از مال من بود، لیلا دختر خوب و سربه راهی است، تازگی‌ها به این نتیجه رسیده‌ام که از راهنمایی تا الان هرچه می‌خواستم و نداشتم را او داشته؛ مگر همینقدر کوچکم؟ بله! همین قدر کوچکم!از اولش نبودم که، کم‌کم کوچک شدم، آنقدر که زیر میز، یا در فاصله یخچال تا کابینت، یا بین مبل و دیوار جا می‌شوم، نه به سختی، با کمال میل، آنجا لاقل آنچه سنگینی می‌کند، نگاه نیست. یک باری کسی که قرار بود تمام ماجرا باشد گفت تو را هیچ کس دوست ندارد، بعد یکهو تبدیل شد به مادری که تمام علم جهان را در سینه دارد. «مامان اهواز بزرگ تره یا قم؟ احمدی نژاد آدم خوبیه؟ یزد رو باید دوست داشته باشیم؟ موهام قشنگ شدن؟ بستنی یخی خوشمزه‌س؟» جواب همه این‌ها را حک کردم روی حجر کودکی‌ام و حالا اصلا بستنی یخی دوست ندارم چون صدایش خش می‌اندازد روی دلم که شبیه گچ تازه است. یا همیشه همیشه به نظرم احمدی نژاد آدم بدی نیست ولی ما که عاشق همه آدم‌های غیر بد نیستیم. انگار تمام حقایق جهان در سینه‌ات بود وقتی گفتی کسی تو را دوست ندارد. باورم شد. اگر کسی می‌پرسید اسم تو مریم است یا نه، از بهت کمی مکث می‌کردم، بعد می‌گفتم چرا چرا خودم هستم، یا اگر کسی می‌پرسید تو را که چنین کوبیدی به صورتم را دوست دارم یا نه حتما مکث می‌کردم چون جوابش عواقب داشت و من از جواب‌هایی که خِرم را گیر می‌اندازد فرار می‌کنم. اما بعد ترش یک عالمه آدم ضمنی و غیر ضمنی پرسیدند کسی تو را دوست دارد؟ اصلا نگذاشتم کار برسد به تمام شدن جمله. نه!  </description>
                <category>مریم مهاجر</category>
                <author>مریم مهاجر</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2026 12:29:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانیکا یا مریم؟ این مسئله جدید است.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78002344/%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-vrtbnkhj0l2v</link>
                <description>مانیکا و ریچل خانه‌شان را سر یک شرط‌بندی مسخره باختند به پسر‌ها، این موضوع یک قسمت از سریالی درباره شش دوست است. هرکس رفتار‌های مخصوص خودش را دارد. من و مصطفی مدام هم را شبیه می‌کنیم به آن‌ها. وقتی خیلی گرسنه است و پیتزای خوب و بزرگ می‌بیند، یک کلاه کپ می‌آید روی سرش با نوشته «i joey dose&#039;nt shear food.» یا وقتی من خیلی تمیز و وسواسی می‌شوم «مانیکا» صدایم می‌کند. احتمالا خیلی تینجرانه است انقدر حل شدن در سریال یا داستانی. دو واحد است روبه‌روی هم (به نظر من شبیه به اکباتان) خانه بزرگ‌تر که درش از داخل بنفش است، یک بالکن با دسترسی از پنجره دارد و دو کاناپه بزرگ و چند پاف روبه‌روی تلوزیونش است، برای دختر‌هاست. مانیکا ادای مامان‌ها را در می‌آورد، بقیه دوست‌ها را جمع می‌کند خانه‌اش، عید‌ها غذا درست می‌کند (شاید حتی به تعداد افراد مدل‌های مختلفی از پوره سیب‌زمینی هم سر میز باشد.) عشق برنامه‌ریزی برای مهمانی است و یک عالمه منو می‌چیند همیشه. حالا که خانه را باخته‌اند به پسر‌ها، خانه کوچک‌تر و بدبو که حتی همه وسایلشان در آن جا هم نمی‌شود افتاده دستشان (حتی نمی‌خواهم به جای آن‌ها بودن فکر هم کنم.) صحنه آخر اپیزود، مانیکا با موهایی ژولیده و لباس راحتی نشسته روی مبلی که به سختی در خانه جا شده، روی میز را پر کرده از اسنک، ساندویچ و آبجو، بقیه آمده‌اند خانه‌ او (هرچند به سختی جا می‌شوند) و دارد خوابش می‌برد که بچه‌ها می‌گویند ما می‌رویم تو بخواب «نه، نه، همین‌جاها بپلکید، حرف بزنید، من می‌خوابم.»دیروز ناهار همه را دعوت کرده بودم خانه‌مان، مجبور شدم جای مبل‌ها را عوض کنم و فرش‌ها را به‌هم بچسبانم که بشود سفره انداخت، 16 نفر در خانه 60 متری اجاره‌ای من بودند، خانم‌ها روی زمین و آقاها روی مبل نشستند. حمس، جوجه، سبزیجات مزه‌دار شده، قیمه، چلو و ترامیسو آماده کرده بودم. دیروزش سر کار بودم و فردا هم باید می‌رفتم سر کار (همین حالا یعنی، نانم حلال باشد!) به همه این مراحل، شستن سرویس‌ها، جارو برقی و طی کشیدن، مرتب کردن اتاق، شستن ظروف خاک گرفته پذیرایی و درآوردن قاشق‌‌چنگال‌های سنگین طلایی را هم اضافه کنید. وقتی سرخ کردن سیب‌زمینی‌های قیمه را سپردم به مصطفی و رفتم روش بگیرم، درد کمرم شروع شده بود و پاشنه پای چپم تیر می‌کشید، تا چند دقیقه بعدش هم مسکن لازم بودم. (بنازم جوانی و تازه نفسی را!) اما پروانه‌های دلم آرام نمی‌گرفتند. «مهمون مهمون آخجون مهمون» این را همش با لحن یکم مسخره‌ای که بین من و مصطفی‌ است می‌گفتم. از دیشبش خط و نشان کشیده بودم برای مهمان‌ها که من این همه زحمت می‌کشم، اگر آمدید خوردید و رفتید، همان پشت در می‌نشینم به گریه. الحق که خوب حرف‌گوش‌کن بودند. مهمانی ناهار طول کشید تا نه شب! از درد کمر و دنبالچه آخر مهمانی لنگ می‌زدم؛ ولی باز هم دلم رضا نبود خانه خالی شود. هی گفتم «بابا برای شام هم می‌موندید، بابا حساب نیست الان دارید می‌رید بدون شام» وقتی خانه خالی و مرتب شد، بهترین خستگی عمرم را داشتم؛ انگار از صبح با مدرسه رفته باشی شهربازی، بعدش توی اتوبوس روی هم روی هم ردیف عقب نشسته باشی، بعد‌ترش تولد فامیلی کسی باشد و با چشمانی خمار کلی قر به کمرت انداخته و بازی کرده باشی، بعد بیایی خانه و مامان پاداش کارنامه خوبت بگوید بیا با هم پیتزا درست کنیم و رد نکنی. شبش، وقتی کمرت دارد کم‌کم می‌آید پایین تا برسد به نرمی تشک، بی‌نهایت خسته‌ای و بی‌نهایت راضی‌. وقتی زیر پتو بودم و تاب می‌خوردمم، هی می‌گفتم «ولی خیلی خوش گذشت، دفعه بعد کی دعوت کنیم؟ خیلی خوشحال بودم وقتی راحت بودن تو خومون، مامانت اینا رو کی دعوت کنیم؟» خسته اما بی‌نهایت راضی.لطفا مدام به خانه ما بیایید، من مانیکا هستم!</description>
                <category>مریم مهاجر</category>
                <author>مریم مهاجر</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2026 13:10:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادبیات پایداری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78002344/%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-alftp5e7ui8l</link>
                <description>به دوستی که از روز چهارم یا پنجم جنگ شروع کرده به نوشتن روزانه، می‌گویم کارت خیلی خوب است. باید چاپشان کنی. یک ناشر پیدا کن و چاپشان کن. می‌شود چیزی شبیه به یادداشت‌های بغداد یا چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم.هیچ کدام را نخوانده‌ام؛ ولی همیشه یک عالمه چیز دارم که تشبیهشان می‌کنم به آن‌ها. زندگی زنی که فقط خانه‌دار و شاهد اتفاقات است. همه چیز را می‌بیند. شریک همه حادثه‌ها هست؛ اما فقط از دور. بچه‌هایش از مدرسه تعریف می‌کنند. شوهرش از سر کار که برمی‌گردد یا لبخند می‌زند یا عبوس است و بدون غذا می‌خوابد. از همه این‌ها چیزی دستگیرش می‌شود. از صبح تا شب، فقط با اتصالاتش و با اخباری که دریافت می‌کند، شاهد اتفاقات بیرون از خانه است. شب، بعد از اینکه شام تمام شد و ظرف‌های شام شسته‌شد، وقتی شوهر سر شب و بچه‌ها بعد از سریال آخر شب، می‌روند بخوابند؛ او تازه جدول روزنامه امروز را حل می‌کند و مال دیروزش را با کلید چک می‌کند. بعد، کوسن مبل‌ها را مرتب می‌کند. گلدان روی میز را تنظیم می‌کند وسط. در اتاق‌ها را می‌بندد. هوک در خانه را می‌اندازد. چراغ‌ها را خاموش می‌کند و می‌خوابد. چهل روز جنگ را اول رفتم قم خانه همسرم این‌ها و بعدش رفتم اهواز. این بار یک ترکش قد کف دست صاف افتاده بود میان خانه‌ای که در آن ساکن بودم، اما صدا‌ها خیلی کمتر ترسناک بودند. تصور کن، از خانه‌ات همه چیز را جمع می‌کنی و می‌روی هزار کیلومتر آن طرف‌تر، چون گمان می‌کنی باید امن تر باشد، چهل روز رنگ وسایلی که مال خود خودت هستند را نمی‌بینی که شاید روانت ارام بماند (انگار اصلا امکان دارد) بعد یک ترکش پنجره‌ها را بشکند و بیافتد وسط اتاق، درحالی که خانه خودت حتی آخ هم نگفته باشد در این چهل روز. به نظر می‌رسد کسی نشسته یک طبقه بالاتر از آسمان و تخمه می‌شکند و مسخره مان می‌کند که «هه، بچه تو هنوز شاشت کف نکرده، بعد فک می‌کنی دو قدم بری اون ور تر چیزیت نمی‌شه؟ حالا میومدی به خودم می‌گفتی یه فکری به حالت می‌کردم شاید، الان ولی بخور که خوشم میاد ضایع می‌شی» از این توکل‌ها ندارم من که بروم به کسی رو بزنم مراقبم باشد ، به نظرم همه دو ها وقتی با همه سه ‌ها جمع بشوند یک پنج معمولی، شبیه همه پنج های دیگر نتیجه می‌شود. پنجی که شبیه به قلب برعکس است و میان اعداد از همه چاق تر است و انگلیسیش شبیه یک دو برعکس است. در خط‌های دیگر پنج را نمی‌شناسم و گرنه باز هم نشانه می‌دادم تا دقیقا متوجه منظورم بشوید.مامان ورد زبانش است که «خدا حافظ همه باشه، من نگران نیستم که بابا بره تهران چیزیش بشه، نگرانم تنهاست غذا چی بخوره». حرفش را باور می‎‌کنم، خوب این رفتار را می‌شناسم، می‌دانم وقتی می‌گوید نگران نیستم، یعن همه مسئولیت‌ها و همه عواقب و همه اتفاقات را واگذار کرده به خواست باری تعالی، و حالا ارام و امن است. این چهل روز که تهران نبودم خجالت می‌کشیدم به آدم‌ها بگویم که نیستم، انگار ترسو ترین، جان دوست ترین و منفعت طلب ترینم. تهران ماندن، زیر سقفی با احتمال ریزش حداکثری ترازویی است که آدم‌ها را تقسیم می‌کند. فلانی نمانده بود تهران، نمانده بود که هیچ، استوری هم نمی‌گذاشت، استوری که هیچ، حتی نمی‌پرسید کجا را زدند و شما که تهرانید پولی چیزی کم ندارید؟ یا فلانی نه تنها مانده تهران بلکه از خیابان هم نمی‌شود جمعش کرد، صبح‌ها غذا درست می‌کند برای رزمندگان و شب‌ها پرچم می‌گرداند و شب‌تر‌ها استغاثه می‌خواند و دم صبح چله همزمان یاسین را انجام می‌دهد. پرچمش زمین نمی‌ماند، یا دارد در هوا با صدای شعار‌ها و لبیک‌ها تابش می‌دهد یا دارد اتو می‌کشدش، می‌گوید پرچم زمین باشد بهتر است تا چروک و کثیف. من همان فلانی اول بودم، البته نه با افتخار، بدون هیچی، نه افتخار نه شرمساری. می‌دانستم چیزی نمی‌شود، یکی دو ماه قبل ترش هم یک جنگ کوتاه‌تر بود و در آن هم چیزی نشده بود، چند نفری رفته بودند پیش خدا با کمال عزت و احترام، (گاهی آرزو می‌کردم من هم بروم، نه با تعابیر عرفانی، با ذهنی خسته و نا‌امید) معلوم نبود اگر بیشتر می‌ماندند با چه مقدار از شرافت خاک می‌شدند (بالاخره همه که خاک می‌شوند) چند عروسی جا‌به‌جا شده بود و حقوق ها عقب افتاده بود و همین‌ها. باز هم همین شد، صدا‌ها را اگر می‌شنوی به تو آسیبی نمی‌رسد، صدای آنکه به تو می‌خورد را نمی‌شنوی، پس نترس. همین شده بود سرلوحه‌ام، صدای انفجار طوری می‌‌آمد انگار موشک صاف خورده توی حیاط و اگر از پنجره بیرون را نگاه کنی فقط یک دیوار طوسی می‌بینی چون موشکی که افتاده آنقدر بزرگ است که مماس پنجره شده؛ اما من فقط نیم‌خیز می‌شدم، نگاهی به اطراف می‌کردم، سمت خنک‌تر بالش را مرتب می‌کردم و می‌خوابیدم. امسال اولین عید بعد از عروسی‌ام بود و منتظر هفت‌سین و عیدی و پاگشاها بودم. فقط پاگشا ها سالم ماندند. صدای جنگنده می‌آمد و سکه را توی بشقاب پذیرایی‌ با یکی دو گل شب‌بو از باغچه می‌گذاشتند مقابل من و همسرم، بعد من صاحبخانه را در آغوش می‌گرفتم به تشکر و این که شما این همه زحمت کشیدید من اصلا انتظارش را نداشتم و خیلی به زحمت افتادید انشالله برای بچه‌ها جبران کنیم. دروغ بود. کاملا انتظارش را داشتم. می‌دانستم وقتی عمو یک سکه فلان گرمی داده، عمه هم عین همین را می‌دهد؛ چه بسا با هم و از یک جا هم خریده باشندشان. چیزی از عید ما کم نشد، کمتر فلافلی نرفتم، یا کمتر باقلوا نگرفتیم محض شیرین کردن دهان به این بهانه و آن بهانه، کمتر علی تگری نرفتیم (البته فقط ما کمتر نرفتیم، او کاملا کمتر باز بود و اصلا قسمتان نشد از به‌نوش‌های تلخ و وحشتناک سردش بخوریم)این بار جنگ برای من شبیه تعطیلات عید خیلی طولانی بود، خیلی طولانی و خیلی کسل کننده، نه چیزی بیشتر یا ترسناک‌تر. </description>
                <category>مریم مهاجر</category>
                <author>مریم مهاجر</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2026 13:09:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا نزدیک نشوید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78002344/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%B4%D9%88%DB%8C%D8%AF-uapxnfg7wvfs</link>
                <description>سلام، میای با هم دوست بشیم؟ این جمله‌ایست که در وقت مناسبش کم گفته‌ام. چرا؟ نمی‌دانم. حالا بعد از 10 یا 15 سال، هسته‌هایش یکی یکی دارند تف می‌شوند. با مردی ازدواج کردم که مدام یاداوری می‌کند چقدر دوست کم دارم و چقدر با آدم‌های کمی در ارتباطم. این می‌تواند بزرگترین مشکل کسی باشد؟ برای من هست! اگر فرض کنیم آدم کلاس اول دبستان وارد اجتماع می‌شود، حالا پس از 15 سال آدم دیدن و در جامعه بودن، حتی درباره سلام کردن با آدم‌ها شک به دلم می‌آید. که هر کس دیگری بود هم الان سلام نمی‌کرد؟ یا زیادی غیر طبیعی رفتار می‌کنم و الان همه آدم‌ها انتظار دارند در فلان موقعیت با آن‌ها دست بدهی یا عید را صمیمی تر تبریک بگویی یا آخر پیامکت برای فلان آقای دکتر یک جمله متملقانه هم بنویسی. درباره همه چیز با صبر بیشتری رفتار می‌کنم، چه بسا در لحظه طلاییش صبر کنم و وقتی تصمیمم را گرفتم آدم‌ها بروند و من بدون تبریک عیدی، سلام و علیکی یا حتی بدون لبخندی، فقط نشسته باشم و فکر کنم که کار درست چیست، می‌گویم نشسته، چون حتی به احترام یا در واکنش به ورود کسی بلند شدن هم از همان کار‌هاییست که پردازشش وقت زیادی از من می‌گیرد. از اول همین طور بودم؟ باید از آدم‌ها بپرسم، «تو که منو شیش ساله می‌شناسی، من از اول اینقدر دیر بالا میومدم؟ یا الان اینطوری شدم؟ اصلا فرقی حس می‌کنی؟» آدم‌های طبیعی چنین کاری می‌کنند؟ یا این یک برچسب قرمز می‌زند به پیشانیم که من آدم عجیبی هستم، نزدیک نشوید، مگر برای مطالعه روی این گونه نادر. یار خوب تمام ماجراست، احتمالا بخشی از ماجرا این است که خودت را چطور می‌بینی، خودت را چطور دوست خواهی داشت، یا وقتی در آینه نگاه می‌کنی ابروی راستت که تاج بلندتری دارد وجه تمیز توست که زیبایت می‌کند  یا به سرت می‌اندازد که باید بروی و یکی دو تا خط بیاندازی به ابرویت تا قرینه شود. دست‌هایم یخ زده، کاملا یخ، تنم عرق می‌کند و نگرانم نکند بو گرفته باشم، کسی بینیش را از من بالا نکشد یک وقت، یا کسی فکر نکند چقدر کثیفم، هنوز دوازده ساعت نشده که خودم را طوری شسته‌ام که دست روی تنم گیر کند، قیچ قیچ کند و صدای تمیزی بدهد. از بودن خودم خجالت می‌کشم، از حرف زدن یا نزدن، از باز کردن و نشان دادن دندان‌ها یا نخندیدن و عبوس بودن، هیچ وقت تا این اندازه نمی‌خواستم پشت در قفل شده حمام بنشینم تا کسی پیدایم نکند. آدم بد و عجیبی اینجاست. لطفا نزدیک نشوید (احتمالا این را روی پیشانی‌ام تتو خواهم کرد) </description>
                <category>مریم مهاجر</category>
                <author>مریم مهاجر</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2026 17:05:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78002344/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%87%D9%88%D8%A7-%DA%A9%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bwgzovxit1ow</link>
                <description>جان من! ابدا گمان نبر هوا کم است چون نوشتن از تو حد اعلای عشق است و نیاز به مراتب بلند آسمانی دارد. یا چون عشق باریده و هوا تنگ و غبار آلود است. نه، نمی‌توانم بنویسم چون خشم و استیصال مرا به مو رسانده. هنوز پاره نشده اما این مو.حالا بعد از مدتی که فکر می‌کردم همه چیز درست شده و باید فقط کمی وقت دهیم تا زخم ها رفو شوند. زخم ها نه تنها جری تر از قبل باز شدند که نمک هم طلب کردند تا خشم به حد اعلا برسد. جان من، با تو کار هایی می‌کنم که پیش از این حتی فکرش هم به مخیله‌ام نمی‌رسید. با تو سفر می‌روم، غذا درست می‌کنم، در عابر پیاده چنان ضجه می‌زنم که رمق از پاهایم می‌رود و می‌خورم زمین، انواع نان را یاد می‌گیرم بپزم تا تو حس کنی شاید خدا برایت کسی را گلچین کرده، چنان جیغ می‌زنم و به پاهایم می‌کوبم و عینکم را پرتاب می‌کنم که باید فورا خودم را به اولین بیمارستان روانی معرفی کنم، گل می‌گیرم برای خانه‌مان که وقتی مهمان آمد خانه تازه و سرحال باشد، موهایم را نصف شب از دست تو کوتاه می‌کنم چون بلندشان را دوست داشتی، می‌شد خودم را هم می‌کشتم؛ من را هم دوست داری.آخ! آتش به جانم می‌زنی وقتی میان داد و بیداد موهایم را نشانت دادم که ببین، این ها به خاطر توست میخ در چشمانم نگاه کردی که، کار خودت بود. من نکردم که.چقدر از تو بیذار و به تو وابسته‌ام. چاره ما مرگ است.</description>
                <category>مریم مهاجر</category>
                <author>مریم مهاجر</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 11:03:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشقه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78002344/%D8%B9%D8%B4%D9%82%D9%87-u2teberqxvbs</link>
                <description>عشق از عشقه آمده. این شبه علم است. خیلی‌ها می‌گویند، حتی استادان زبانشناسی، چون گیاهش دور چیزی می‌پیچد و رهایش نمی‌کند؛ اما همه بعد از اتمام توضیح اضافه می‌کنند که البته معلوم نیست، شاید، می‌گویند، مثل اینکه. هیچ بدم نمی‌اید واقعا عشق از عشقه منتج شده باشد. گیاهی که می‌پیچد و رشد می‌کند. بالنده است، پیر و جوان دارد، باغبان می‌خواهد. باغبانی که دستش خوب باشد، نه فقط کسی که به موقع اب بریزد پای خاکش، کود و نور و هوای مرطوب می‌خواهد. ممکن است بگیرد و کل دیوار را سبز کند، شاید هم خشک شود و بشکند و زمین را کثیف کند. من هیچ بلد نیستم از گیاه‌ها مراقبت کنم. </description>
                <category>مریم مهاجر</category>
                <author>مریم مهاجر</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 17:18:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبه تکنولوژی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78002344/%D9%84%D8%A8%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C-asnfy7hofgcz</link>
                <description>برای گرفتن این کار خودمو به در و تخته کوبیدم. شاید تا الان بیشتر از بیست جا تست داده بودم و مصاحبه رفته بودم. بالاخره تونستم توی نشری صاحب نام یه پروژه ویرایش بگیرم، البته قبل از این هم یه رمان ویرایش کرده بودم که به پول نرسیده بود. تازه اومدم توی خونه جدید، با نقش جدید، با پارتنری که حالا اونم نقشش فرق می‌کنه، حالا علاوه بر این تغییر بزرگ کار هم دارم. شغلی که توش خیلی کندم. برای پول کار نمی‌کنم، چون اصلا توی این کار پولی نیست، برای مفید بودن هم نیست، یا علم آموزی یا چیزایی شبیه این که بتونه باد بندازه تو غبغبم. برای توی اجتماع موندن کار می‌کنم. از زنایی که وقتی شروع کردن به غذا پختن دیگه نمی‌دونن الان توی جامعه حرف چیه بدم میاد. می‌خوام همیشه تیکه‌هارو بگیریم. بدونم کجا چی باید بگم، بتونم روی لبه تکنولوژی باشم.حالا باید این پروژه رو تا اخر هفته دیگه تحویل بدم، خوشایند نیست، شایدم کلا کار اینطوریه. نمی‌دونم. جمعه بعدی باید به یه سفر ده روزه برم و قبلش باید کارو تحویل داده باشم.این است زندگی</description>
                <category>مریم مهاجر</category>
                <author>مریم مهاجر</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 23:01:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78002344/%D8%B4%D9%88%D8%B1-swolmtmwcoon</link>
                <description>مدیای چتمان را چک می‌کنم. قبل‌تر عکس‌هایش لبخند داشتند.همان اوایل لبخند دندانی، لثه‌ها هم پیدا بود شوق از چشم ها می‌بارید. همینطور که بالا می‌آمدم بسامد لبخند در عکس‌ها کمتر شد. کم و کمتر. عکس‌هایی که بعد از ارایشگاه پریروز فرستاد را با دقت نگاه می‌کنم. تلاش کرده لب‌هاش بخندند اما چشم ها زار می‌زنند. تکه سنگی توی گلویم گیر کرده. اگر نفس عمیق بکشم با گریه می‌پرد بیرون؛ اما نمی‌خواهم.وصف می‌کند که وقتی ببینیم هم را چطور مرا در اغوش می‌کشد، بعد در همان دقیقه پیام بعدی را ارسال می‌کند «من یکم چشمامو بذارم رو هم جونم؟» آب توی دهنم می‌ماند. فقط می‌گویم اره عزیزم بعد دفترم را باز می‌کنم و یک صفحه‌ بزرگ ریز‌ریز می‌نویسم که سنگ توی گلویم از چه تشکیل شده. می‌نویسم که خستگی و ملال بر من غالب شده. که همه چیز به حوالی گلویم رسیده ولی قطعا بعد از او آینده بهتری در انتظارم نیست پس ورق می‌زنم تا توی صفحه جدید بنویسم «شور زندگی».</description>
                <category>مریم مهاجر</category>
                <author>مریم مهاجر</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 22:53:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>