<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های The lonliest shadow</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_78065418</link>
        <description>-آری،‌ستاره‌بخت‌ما‌چراغ‌هواپیمایی‌بیش‌نبود¡...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:29:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1211444/avatar/IvzCwO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>The lonliest shadow</title>
            <link>https://virgool.io/@m_78065418</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برگشتم :)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78065418/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%85-ydl9j2qr3ush</link>
                <description>خب خب خب من برگشتم با اندکی انرژی بیشتر برای اندکی فعالیت بیشتر :)میخاستم بگم که یک عضو درجه یک خانوادم تازه از ایتالیا برای مدت کوتاه برگشته و اینجور چیزا که کاری نداریم، و من هم در حال حاضر یه سره پیش ایشونم و اینکه... میخاستم بگم دلیل نیست که فعال نباشم حتی شاید بیشتر از قبل پست بزارم فقط شاید اونطور که شما از من انتظار دارید پست نزارم :)که البته اوشون هم تا آخر تابستون نمیمونن و وسطای تابستون ممکنه فعالیتم بیشتر بشه، در هرصورتدر حال حاضر میخام علاوه بر داستانای کوتاهی که میزارم، کمیک با ژانری که شما بخاید هم بزارم هم  فکتایی که باهاشون حال کردم و میدونم شما هم حال میکنید رو بزارم... برای فعالیت الانم بهم بگید داستانم تو چه ژانری دوست دارید؟</description>
                <category>The lonliest shadow</category>
                <author>The lonliest shadow</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jun 2023 19:34:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق شیر به آهو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78065418/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%87%D9%88-bvsxuoj7nkl1</link>
                <description>شیر نری دلباخته‌‏ی آهوی ماده شد.شیر نگران معشوق بود و می‌‏ترسید به‌ وسیله‏ حیوانات دیگر دریده شود.از دور مواظبش بود…پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می‌نگریست، شیری را دید که به آهو حمله کرد.فوری از جا پرید و جلو آمد.دید ماده شیری است، چقدر زیبا بود…گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.با خود گفت: حتماً گرسنه است.همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…“</description>
                <category>The lonliest shadow</category>
                <author>The lonliest shadow</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jun 2023 16:47:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر سی‌دی فروش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78065418/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-dqlfrooh0aik</link>
                <description>پسری یه دختر رو خیلی دوست داشت که توی یه سی‌دی فروشی کار می‌کرد.اما هیچ وقت به دختر در مورد عشقش چیزی نگفت.هر روز به اون سی‌دی فروشی میرفت و یک سی‌دی می‌خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون…بعد از یک ماه پسر مرد…وقتی دختر به خونه‌ی اون رفت تا ازش خبر بگیره، مادر پسر گفت که اوک مرده و دختر رو به اتاق پسر برد…دختر دید که تمامی سی‌دی‌ها باز نشده…گریه کرد و گریه کرد تا مُرد…می‌دونی چرا گریه می‌کرد؟چون تمام نامه‌های عاشقانه‌اش رو توی جعبه سی‌دی می‌گذاشت و به پسر می‌داد!“:)</description>
                <category>The lonliest shadow</category>
                <author>The lonliest shadow</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jun 2023 07:43:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تشکر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78065418/%D8%AA%D8%B4%DA%A9%D8%B1-qw5pajnwmfft</link>
                <description>ممنونم که با آنفالو نکردنم و دو نفری که فالوم کردن ،حمایتم کردید با اینکه این مدت نبودمممنونم که بیست تاییم کردید???‌‌‌‌فعال نبودم از الان سعی میکنم فعال تر باشم:)</description>
                <category>The lonliest shadow</category>
                <author>The lonliest shadow</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jun 2023 06:29:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دفترچه خاطرات یک خون‌اشام³ The last part</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78065418/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D9%85%C2%B3-the-last-part-m8hm3hfcfxft</link>
                <description>حسی را که با او تجربه کردم... زمانی که وقتی با او میگذشت غیر قابل توصیف بود... پس از آن شب از قبلیه جدا شدم... به جایی دور رفتم و در آنجا زندگی ام را دوباره آغاز کردم... اما با محدودیت ها و ترس های بیشتر... داستان تلخی پشت این عشق بود... هر چقدر زمان بگذر منتظر میمانم تا دیدار دوباره... تا در آغوش کوچک و پر مهر تو جای بگیرم... عشق زیبای من¡... میدانم قدرت جبران عشقت را نداشتم... تنها راه جبران را با دیدن دوباره‌ات می یابم... اما میدانم که نمیشود... پس با تمام وجود به یادت هستم و خواهم بود!...</description>
                <category>The lonliest shadow</category>
                <author>The lonliest shadow</author>
                <pubDate>Fri, 03 Mar 2023 15:08:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دفترچه خاطرات یک خون‌اشام²</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78065418/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D9%85%C2%B2-vqkgjjb8syxz</link>
                <description>گوش هایم نشنید و چشمانم ندید...نمیدانستم به بهای عاشقی برایش باید تاوان بزرگی بدهد...شبی که در جلوی چشمانم از بین رفت فهمیدم...دیر بود و غمناک...دختری که ارامش و روشنایی من بود خاموش شد و بی جان...همان دخترکی که عطر موهای همچو دریای ارامش بخش و چشمانی همچو اسمان...برای دومین بار کاملا شکستم...اما بار دوم برای عشق شکستم...نه حوسی که درون آن غرق بودم...حس عشق را تجربه کردم در زمانی تنگ...نتوانستم توصیف کنم احساسی را که داشتم...</description>
                <category>The lonliest shadow</category>
                <author>The lonliest shadow</author>
                <pubDate>Fri, 03 Mar 2023 14:44:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دفترچه خاطرات خون‌اشام¹</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78065418/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D9%85-cghavzjh9oxu</link>
                <description>خاطراتی که برایم زندگی بودند را در این کتاب مینویسم...چشم هایی که نور راهم در شب شدند و زیبایی که روشنایی بخش زندگی ام شدند...دختری که مرا رهاند از تمام بی شرمی هایی که داشتم...میگویم...میگویم از اولین شخصی که مرا خورد کرد...بخاطر دوست داشتنی لبریز از عشق از او خیانت دیدم و شکستم...اما شخصی که انتظار نداشتم مرا به وجه اورده بود...عاشقه شخصی شدم که عاشقی برای او جُرم بود...گوش هایم نشنید و چشمانم ندید...</description>
                <category>The lonliest shadow</category>
                <author>The lonliest shadow</author>
                <pubDate>Thu, 23 Feb 2023 00:14:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در بیست سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78065418/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-jreacxuwmtzd</link>
                <description>”وقتی بیست سالم بود، همان روزهایی که همه چیز طعم تازه‌ای دارد و به معنای واقعی جوان هستی.واسه اولین بار گلوم پیش یکی گیر کرد، از اون عشق‌های اساطیری، عاشق زیباترین دختر دانشکده شدم.سلطان دلبری و غرور، تقریباً همه دانشکده بهش پیشنهاد داده بودن و اون همه رو از دم رد کرده بود.حتی یه بار یکی از استادها بهش پیشنهاد ازدواج داد، می‌دونی او در جواب چی گفت؟ گفت: هه!آخه «هه» هم شد جواب؟ استاد هم اون ترم از لجش هممون رو مردود کرد!اما خب من فکر می‌کردم یه جورایی بهم علاقه داره، گاهی وقت‌ها وسط کلاس حس می‌کردم داره من رو یواشکی دید می‌زنه، ولی تا برمی‌گشتم داشت تخته رو نگاه می‌کرد و با دوستش ریز ریز می‌خندید.توی اون مدتی که همکلاسی بودیم من حتی یک کلمه هم نتونسته بودم باهاش صحبت کنم.تا اینکه یه روز وقتی که داشتم بازیگرهای تئاتر جدیدم «باغ آلبالو» اثر چخوف رو انتخاب می‌کردم به سرم زد که اونم توی تئاترم بازی کنه.البته من هیچ وقت از هنرم سوء استفاده نمی‌کردم و این کار رو برخلاف اخلاق‌مداری یه هنرمند می‌دونستم، ولی می‌تونستم به هوای تئاتر حداقل کمی باهاش حرف بزنم.با اینکه حدس می‌زدم شاید کنف بشم و به گفتن یک «هه» قناعت کنه، ولی رفتم پیشش و قضیه رو واسش گفتم، اون هم رو کرد بهم و گفت:اِ…واقعا؟ باغ آلبالو؟ نقش مادام رانوسکی؟گفتم: نه! نقش آنیا، دختر مادام رانوسکی.گفت: ولی من مادام رانوسکی رو خیلی دوست دارم!گفتم: باشه، مادام رانوسکی، تو فقط بیا.خلاصه بهترین روزهای زندگی من شروع شد، صبح‌ها به شوق دیدنش از خواب بیدار می‌شدم، عطر می‌زدم، کلی به خودم می‌رسیدم، سرخوش بودم، توی پلاتو ساعت‌ها بهش خیره می‌موندم و در آخر تمرین تئاتر، گفتگو‌های دلپذیری بین ما شکل می‌گرفت.کاش آن روزها تموم نمی‌شد، چون زمان تکرار شدنی نیست، دیگه هیچ وقت یه جوان بیست ساله نمی‌شم، فقط می‌تونم آرزو کنم خواب آن روزها رو ببینم…تئاتر باغ آلبالوی من به بهترین شکل با بازی آن دختر زیبا اجرا شد و تراژدیک‌ترین اثر واسه من رقم خورد، چون روز قبل از اجرا وقتی داشتیم مهمان‌های ویژه رو دعوت می‌کردیم از من خواست تا واسه نامزدش اون جلو یه صندلی رزرو کنم!از اون روز به بعد من دیگه یه جوان بیست ساله نبودم، بیست سالگی خیلی زودگذره و پس از اون دیگه چیزی واست تازگی نداره!“</description>
                <category>The lonliest shadow</category>
                <author>The lonliest shadow</author>
                <pubDate>Tue, 07 Feb 2023 22:57:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78065418/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-smhjsf4g823e</link>
                <description>منم انسان آزاده در این تبعیدبه عمری که هدر دادمبه اجبار سکوت محض هوایی که رضایت نیست برای حق طلب بودن نفس هایی که راحت نیست برای رنگ آزادی به نافرمانی از فرماناز این تکرار طولانی هوای تازه می خواهم برای رنگ آزادی دگر فرمان نمی‌خواهم برای رنگ آزادی</description>
                <category>The lonliest shadow</category>
                <author>The lonliest shadow</author>
                <pubDate>Mon, 06 Feb 2023 20:18:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها توی خونه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78065418/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-a10h1v48zavv</link>
                <description>برف، سرما، من، تنهایی و خانه سرد…از پنجره بیرون رو نگاه می‌کنم.برف زیر درخشش نور چراغ برق، چه درخشش عجیبی داره.به گمونم صدای شادی بچه‌ها رو می‌شنوم.حتی بزرگترا…برف سفید و قشنگ توی حیاط وسوسه‌ام می‌کنه.انگار یاد خاطره‌ای افتادم.من و خاطره؟ نمیدونم تلخه یا شیرینولی هر چی که بوده اون‌قدراهم وسوسه‌ام نمی‌کنه تا از گرمای خونه به سرمای بیرون برماحساس خواب آلودگی می‌کنم.ناخودآگاه روی شیشه‌ی بخار گرفته یک خونه می‌کشم…خونه‌ای که دو تا پنجره داره و یه دودکش، که گرما ازش تنوره می‌کشه.خونه پر از نوره…من صدای خنده‌ی اهالی خونه رو به وضوح می‌شنوم…راستی این خونه از کدوم خواب من اومده؟ اینجا که سرد و ساکته.تنها چراغ روشن هم، نور خیلی کمی می‌ده.منم این‌جا تنهام…“</description>
                <category>The lonliest shadow</category>
                <author>The lonliest shadow</author>
                <pubDate>Mon, 06 Feb 2023 15:07:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساعت خواب مونده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78065418/%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-du2hu3dqomeo</link>
                <description>”روی نیمکت پارک نشسته بودم و کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید.بهشان سنگ می‌نداختم. می‌پریدن، دورتر می‌شستن. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند و جلوم رژه می‌رفتن.ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه و عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سر خم کرده، داشت ‌پژمرده می‌شد.طاقتم تاق شد. از روی نیمکت بلند شدم و ناراحتیمو سرِ کلاغ‌ها خالی کردم.گل رو هم زمین انداختم، پامال‌اش کردم، بهش گَند زدم. گل‌برگ‌هاش کَنده شد، پخش و لهیده شد.بعد، یقه‌ی پالتوم رو بالا دادم، دست‌هام رو توی جیب‌هام فرو کردم، راهم رو کشیدم و رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سرم اومد.صدای تند قدم‌هاش و حتی صدای نفس‌نفس‌هاش رو هم می‌شنیدم.اما به طرفش برنگشتم. حتی برای دعوا، مرافعه و قهر.از پارک بیرون رفتم. خیابون رو دویدم. هنوز داشت پشتم می‌اومد. صدای پاشنه‌ی چکمه‌هاش رو می‌شنیدم. می‌دوید و صدام می‌کرد.اون‌طرفِ خیابون، ایستادم جلو ماشین. هنوز پشتم بود. کلید رو انداختم که در رو باز کنم، بنشینم و برم، برای همیشه.در ماشین رو باز کرده نکرده، صدای بوق ترمزی شدید و فریاد  کوتاهی توی گوش‌هایم و توی جانم ریخت.سریع برگشتم. دیدمش. پخش خیابون شده بود. به رو جلوی ماشینی افتاده بود که بهش زده بود و راننده‌اش داشت توی سرِ خودش می‌زد.سرش به آسفالت خورده بود، پکیده بود و خون، راهش رو کشیده بود به سمت جوی کنارِ خیابون می‌رفت.با ترس و هول به طرفش دویدم و مبهوت، گیج و منگ بالا سرش ایستادم. هاج و واج نگاهش کردم.توی دست چپش بسته‌ی کوچکی قرار داشت که با ظرافت خاص خودش کادوپیچ شده بود. محکم چسبیده بودش.نگاهم رفت، روی آستین مانتویش ماند که بالا شده بود، ساعتش پیدا بود: چهار و پنج دقیقه.نگاهم برگشت، ساعت خودم رو دیدم: پنج و پنج دقیقه.گیج، درب و داغان به ساعت راننده‌ی بخت‌برگشته نگاه کردم: چهار و پنج دقیقه&quot;حالا این سوال رو از خودم میپرسم: اگه زمان به عقب برمی‌گشت... همه چی درست میشد؟</description>
                <category>The lonliest shadow</category>
                <author>The lonliest shadow</author>
                <pubDate>Sun, 05 Feb 2023 17:37:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوونگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78065418/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%88%D9%86%DA%AF%DB%8C-t4foyesgxh4o</link>
                <description>از دیوونه‌ای پرسیدن: چه کسی رو بیشتر دوست داری؟دیوونه خندید و گفت: عشقم رو.گفتن: عشقت کیه؟گفت: عشقی ندارم.خندیدن و گفتن: برای عشقت حاضری چه کارایی کنی؟گفت: مثل عاقل ها نمی‌شم، نامردی نمی‌کنم، خیانت نمی‌کنم، دور نمی‌زنم، وعده سرخرمن نمی‌دم، دروغ نمی‌گم…دوستش خواهم داشت، تنهاش نمی‌ذارم، می‌پرستمش، بی‌وفایی نمی‌کنم، با اون مهربون خواهم بود، براش فداکاری میکنم، ناراحت و نگرانش نمی‌کنم، غمخوارش می‌شم…گفتن: ولی اگه تنهات گذاشت، اگه دوستت نداشت، اگه نامردی کرد و بی‌وفا بود، اگه ترکت کرد چی؟اشک توی چشماش حلقه زد و گفت: اگر اینجوری نبود که من دیوونه نمی‌شدم!“</description>
                <category>The lonliest shadow</category>
                <author>The lonliest shadow</author>
                <pubDate>Sun, 05 Feb 2023 00:13:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من خیلی تنهام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78065418/%D9%85%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%85-udsapd2esofb</link>
                <description>یه روز بهم گفت:«می‌خوام باهات دوست باشم؛آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام»بهش لبخند زدم و گفتم:«آره می‌دونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام»یه روز دیگه بهم گفت:«می‌خوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام»بهش لبخند زدم و گفتم:«آره می‌دونم فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام»یه روز دیگه گفت:«می‌خوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشهبعد كه همه چیز روبراه شد تو هم بیا آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام»بهش لبخند زدم و گفتم:«آره می‌دونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام»یه روز تو نامه‌ش نوشت:«من اینجا یه دوست پیدا كردم آخه می‌دونی؟من اینجا خیلی تنهام»براش یه لبخند كشیدم وزیرش نوشتم:«آره می‌دونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام»یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت:«من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام»براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم:«آره می‌دونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام»حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالمو چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه(من هنوز هم خیلی تنهام)</description>
                <category>The lonliest shadow</category>
                <author>The lonliest shadow</author>
                <pubDate>Fri, 03 Feb 2023 23:04:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل اسمرلادو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78065418/%DA%AF%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B1%D9%84%D8%A7%D8%AF%D9%88-aqaczeefwvgk</link>
                <description>گفته می‌شده که در زمان های قدیم، در شهر اسمرالدو در شمال ایتالیا، مردی بود با ظاهری زشت، در یک قلعه دور از مردم زندگی می‌کرد.اون مرد روزش رو با کاشت و پرورش گل در باغش می‌گذروند و هیچ وقت وارد شهر نمی‌شه.در اینجا می‌خوام قسمت هایی از آهنگ the truth untold از بی تی اس رو بزارم، که البته بی ربط به این داستان نیست&quot;پر از تنهاییهاین باغ شکوفاپر از خارهخودم رو توی این قلعه شنی حبس کردم&quot;یکی از شب‌ها، مرد متوجه میشه که دختری از دیوارهای قلعه بالا میاد، گل‌ها را می‌چینه و می‌ره.&quot;اسمت چیه؟جایی برای رفتن داری؟اوه میتونی به من بگی؟من دیدم که توی این باغ مخفی شدی&quot;با این حال به دختر نزدیک نشد؛چون فکر می‌کرد دختر از چهره‌ی مرد میترسه. پس خودش رو به خواب زد و بعد از اون دختر رو تعقیب کرد. فهمید که اون فقیر و بیماره و گل‌ها را برای ادامه زندگی خودش می‌فروشه.چند وقتی به همین روال گذشت و هر شب، دختر می‌امد، گل‌ها رو می‌چید و مرد تماشاش می‌کرد.تا اینکه در یکی از روزا، مرد تصمیم گرفت گلی بکاره که تا اون زمان کسی ندیده باشه.&quot;تو میدونی که من نمیتونم خودم رو بهت نشون بدمنمیتونم خودمو بهت بدمنمیتونم صورت زشتم رو بهت نشون بدمپس دوباره ماسکم رو میزنم و به دیدنت میام‌اما هنوزم میخوامت‌اما می‌دونم که نمیتونم همیشه این کار رو انجام بدم‌مجبورم خودم رو قایم کنم‌چون من یه هیولام‌&quot;برای اینکه دختر بتونه با فروختن اون پول بیشتری بدست بیاره همین باعث شد که گل smerlado رو کاشت.&quot;تنها کاری که میتونم بکنمتوی این باغ، توی این دنیاتنها کاری که میتونم انجام بدمبه وجود آوردن گلی به زیبایی توعهتا بتونم به عنوان کسی که می‌شناسیش نفس بکشمولی هنوز هم تو رو میخوام&quot;زمانی که گل‌ها شکفته شدند، مرد منتظر موند؛ اما دختر نیومد. اون شب به پایان رسید. با این حال دختر نیومد. مرد دل خودش رو به دریا زد و وارد شهر میشه تا سراغی از دختر بگیره اما متوجه شد که دیر شده و دختر مرده&quot;اگه زمان به عقب برمی‌گشتشاید اون موقع من فقط یه ذره فقط یه ذرهشجاعتش رو داشتم که جلوت می ایستادمآیا همه چیز میتونست با الان متفاوت باشه؟گریه میکنمناپدید میشمسقوط می‌کنمجلوی این قلعهو به ماسک شکستم نگاه میکنم&quot;</description>
                <category>The lonliest shadow</category>
                <author>The lonliest shadow</author>
                <pubDate>Fri, 03 Feb 2023 22:52:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرض</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78065418/%D9%82%D8%B1%D8%B6-eb4rahvfyrgm</link>
                <description>مردی‌دیروقت‌خسته‌‌از‌کار‌به‌خونش‌برگشت.دم‌در‌پسرش‌رو‌دید‌که‌منتظر‌مرد‌بود_سلام‌،بابا!‌یه‌سوال‌بپرسم؟_آره‌پسرم‌چه‌سوالی؟_بابا!‌تو‌برای‌هر‌ساعت‌کارت‌چقد‌پول‌می‌گیری؟مرد‌بعد‌چند‌ثانیه‌با‌ناراحتی‌گفت‌_به‌تو‌‌ربطی‌نداره‌اصلا‌چرا‌همچین‌سوالی‌می‌کنی؟_فقط‌میخوام‌بدونم._اگه‌‌فقط میخوای‌بدونی‌باشه‌‌‌20دلارپسر‌در‌حالی‌که‌سرش‌پایین‌بود‌آهی‌کشید. بعد‌به‌باباش‌نگاه کرد‌و‌گفت_میشه‌به‌من‌‌10‌دلار‌قرض‌بدی؟مرد‌عصبانی‌شد‌و‌گفت_اگه‌دلیلت‌برای‌پرسیدن‌این‌سوال‌فقط‌این‌بود‌که‌پولی‌برای خریدن‌یک‌اسباب‌بازی‌مسخره‌از‌من‌بگیری‌کاملا‌در اشتباهی.سریع‌اتاقت‌برو‌فکر‌کن‌که‌چرا‌این‌قدر‌خودخواه هستی.‌من‌هرروز‌سخت‌کار‌می‌کنم‌و‌برای‌چنین‌رفتارهای بچگونه‌وقت‌ندارم‌.پسر‌‌آروم‌به‌اتاقش‌رفت‌و‌در‌رو‌بست.مرد‌نشست‌و‌باز‌هم عصبانی‌تر‌شد‌چطور‌به‌خودش‌اجازه‌میده‌فقط‌برای‌گرفتن پول‌از‌من‌همچنین‌‌سوالی‌کنه؟‌بعد‌حدود‌‌یه‌ساعت‌مردآروم‌تر‌شد‌و‌فکر‌کرد‌با‌پسرش‌خیلی‌تند‌و‌خشن‌رفتار‌کرده‌است. شاید‌واقعاچیزی‌بوده‌که‌او‌برای‌خریدنش‌‌10دلارنیاز‌داره. به‌خصوص‌این‌که‌خیلی‌کم‌پیش‌میومد‌که‌پسر‌از‌باباش‌درخواست‌پول‌کنه.مرد‌به‌سمت‌اتاق‌پسررفت‌و‌در‌رو‌باز‌کرد._خوابی پسرم؟_نه بابا، بیدارم.من‌فکر کردم‌که‌شاید‌با‌تو‌بد‌رفتار‌کردم.امروز‌‌‌کارم‌سخت‌و طولانی‌بود‌و‌همه‌ناراحتی‌هام‌رو‌سر‌تو‌خالی‌کردم.بیا‌این‌10‌‌دلاری‌که‌می‌خواستی.پسر‌خندید‌‌و‌فریاد‌زد_ممنونم‌بابا!بعد‌دستش‌روزیر‌بالشتش‌برد‌و‌از‌آن‌زیر‌چند‌اسکناس‌مچاله شده‌در‌آورد.مرد،وقتی‌دید‌پسر‌خودش‌هم‌پول‌داشته‌،‌دوباره‌عصبانی شد،باناراحتی‌گفت_با‌این‌که‌خودت‌پول‌داشتی‌چرا‌دوباره‌از‌من‌پول‌‌خواستی؟پسر‌جواب‌داد_برای‌این‌که‌پولم کافی‌نبود،ولی‌من‌حالا‌20‌دلاردارم. می‌تونم‌یه‌ساعت‌از‌کارت‌رو‌بخرم‌تا‌فردا زودتربه‌خونه بیای؟‌من‌شام‌خوردن‌با‌تو‌رو‌خیلی دوست دارم.</description>
                <category>The lonliest shadow</category>
                <author>The lonliest shadow</author>
                <pubDate>Fri, 03 Feb 2023 22:29:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزن‌ولی‌ديگه‌نخون‌</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78065418/%D8%A8%D8%B2%D9%86-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D9%8A%DA%AF%D9%87-%D9%86%D8%AE%D9%88%D9%86-qifcwtp4tefi</link>
                <description>پسری‌تقریبا‌بیست‌،‌بیست‌یک‌ساله‌‌با‌پدر‌و‌مادرش‌به‌یه‌مهمونی‌میرن‌یه‌مهمونی‌بزرگ‌که‌کل‌فامیل‌هستندختری‌که‌پسر‌اونو‌دوس‌داشت‌هم‌دعوت‌بود‌،پسر‌تا‌الان‌چیزی‌به‌اون‌درمورد‌این‌موضوع‌نگفته‌بودتوی‌مهمونی‌همه‌ی‌هوش‌و‌حواس‌پسر‌روی‌دختر‌بود‌که‌دقیقا‌روبه‌روی‌اون‌وایساده بود‌و‌داشت‌با‌دختریکه‌کنار‌او‌بود‌حرف‌می‌زد‌و‌می‌خندید‌پسر‌هم‌از‌خنده‌او،لبخندی‌زد‌‌همه‌چیز‌خوب‌بود‌تا‌اینکه‌دختر‌به‌او‌اشاره‌کرد‌و‌خندید‌که پسر‌تازه‌فهمید‌که‌طرف‌صحبت‌آن‌دو‌دختر‌با‌اوستناراحت‌شد‌ولی‌باز‌هم‌خنده‌های‌دختر‌برایش‌قشنگ‌بود‌پدرش‌که‌کنارش‌بود‌‌با‌لبخند‌گفت‌_‌پسرم‌چطوره‌یکم‌برامون‌گیتار‌بزنی؟پسر‌که‌عصبانی‌بود‌‌خاست‌بدون‌معتلی‌بگه‌نه‌ولی...نه‌لحظه‌ای‌‌صبر‌کرد‌الان‌عصبانی‌بود‌و‌تنها‌چیزی‌که‌می‌تونست‌او‌ن‌روآروم‌کنه‌زدن‌گیتار‌بود‌_باشهپس‌از‌زیپ‌ساک‌کنار‌صندلیش‌رو‌باز‌کرد‌و‌گیتارش‌رو‌بر‌داشتو‌بعد‌بعد‌از‌تنظیم‌کوک‌های‌گیتار‌شروع‌به‌زدن‌کرددید‌که‌دختر‌دست‌از‌حرف‌زدن‌درگوش‌دختر‌کناری‌و‌خندیدن‌برداشت‌و‌داشت‌‌باتعجب‌ولبخندی‌تحسین‌آمیز‌اون‌رو‌نگاه‌می‌کردپسر‌لبخند‌دختر‌رو‌دید‌و‌حس‌غرور‌بهش‌دست‌داد‌چشم‌هاش‌رو‌بست‌و‌به‌گیتار‌زدن‌ادامه‌دادصدای‌جمعبت‌که‌داشتن‌براش‌دست‌می‌زدن‌رو‌شنید‌لبخندی‌زد‌و‌‌بعد‌شروع‌کرد‌به‌خوندن‌..._پسرم،‌پسرمصدای‌پدربود‌که‌با‌ناراحتی‌شونه‌های‌پسر‌رو‌تکون‌می‌دادبا‌تکان‌شونه‌های‌پسر‌تازه‌به‌‌خودش‌اومدصورت‌هایی‌که‌تا‌چند‌دقیقه‌پیش‌با‌تحسین‌و‌تعجب‌پسر‌رو‌نگاه‌میکردن،‌الان‌برخی‌با‌عصبانیت‌و‌برخی‌با‌نوچ‌نوچ‌سرشون‌رو‌به‌طرفین‌تکون‌میدادننگاه‌پسر‌دنبال‌دختر‌گشت‌به‌امید‌اینکه‌اون‌رو‌ببینه‌و‌آروم‌تربشهولی‌وقتی‌دختر‌رو‌دید‌انگار سطلی‌آب‌یخ‌روی‌سر‌او‌خالی‌شد‌دختر‌هم‌مثل‌بقیه‌داشت‌با عصبانیت‌پسر‌رو‌نگاه‌می‌کرد‌و‌نوچ‌نوچ‌میکرددر‌همین‌حال‌پدر‌با‌سر‌افتاده‌و‌آروم‌در‌گوش‌پسر‌گفت_بزن‌ولی‌دیگه‌نخونبعد‌از‌این‌حرف‌پسر‌از‌گیتارش‌رو‌برداشت‌و‌رفت‌بیرون‌دیگه‌گیتار‌نزد،و‌دیگه‌نخوند‌</description>
                <category>The lonliest shadow</category>
                <author>The lonliest shadow</author>
                <pubDate>Fri, 03 Feb 2023 22:17:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدقه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78065418/%D8%B5%D8%AF%D9%82%D9%87-ji7vo28cyali</link>
                <description>پيرمردی‌خسته‌کنار‌صندوق‌صدقات‌ایستاد.از‌جیب‌کتش‌اسکناسی‌بیرون‌اورد.دستش‌را‌درازکرد‌طرف‌صندوق،‌چشمش‌به‌نوشته‌روی صندوق‌افتاد:«صدقه‌عمر‌را‌زیاد‌می‌کند»اسکناس‌رو‌تا‌‌کرد‌و‌توی‌جیب‌کتش گذاشت.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌</description>
                <category>The lonliest shadow</category>
                <author>The lonliest shadow</author>
                <pubDate>Fri, 03 Feb 2023 21:47:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78065418/%DA%86%D8%B4%D9%85-hiwniwhzt7xj</link>
                <description>&quot;مادر من فقط یک چشم داشت.من از اون متنفر بودم… اون همیشه مایه خجالت من بود!اون برای امرار معاش خانواده برای معلم‌ها و بچه مدرسه‌ای‌ها غذا می‌پخت.یک روز اومده بود دم در مدرسه که منو به خونه ببره خیلی خجالت کشیدم،آخه اون چطور تونست این کار رو با من بکنه؟روز بعد یکی از همکلاسی‌ها منو مسخره کرد و گفت: مامان تو فقط یک چشم داره!فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم، کاش مادرم یه جوری گم و گور می‌شد…بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو بخندونی و خوشحال کنی چرا نمی‌میری؟اون هیچ جوابی نداد…دلم می‌خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم!سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم، اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی…از زندگی، بچه‌ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من…اون سال‌ها منو ندیده بود و همین‌طور نوه‌هاشو…وقتی ایستاده بود دم در بچه‌ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بی خبر!سرش داد زدم: چطور جرات کردی بیای به خونه‌ی من و بچه‌ها رو بترسونی؟ گم‌شو از اینجا! همین حالا!اون به آرامی جواب داد: اوه خیلی معذرت می‌خوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم و بعد فوراً رفت و از نظر ناپدید شد.یک روز یک دعوتنامه اومد در خونه من در سنگاپور برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم.بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه‌ی قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی.همسایه‌ها گفتن که اون مرده! اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که بدن به من:«ای عزیزترین پسرم،من همیشه به فکر تو بوده‌ام…منو ببخش که به خونت اومدم و بچه‌هاتو ترسوندم!خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا، ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم!وقتی داشتی بزرگ می‌شدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم!آخه میدونی… وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف، یک چشمت رو از دست دادی.به عنوان یک مادر نمی‌تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم؛بنابراین مال خودم رو دادم به تو…برای من افتخار بود که پسرم می‌تونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو کامل ببینه…با همه عشق و علاقه من به تو.مادرت»“</description>
                <category>The lonliest shadow</category>
                <author>The lonliest shadow</author>
                <pubDate>Fri, 03 Feb 2023 20:56:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفتر مشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78065418/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%B4%D9%82-slmxurmdsnel</link>
                <description>معلم با عصبانیت دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا!... دختر خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم رسوند و با صدای لرزون گفت: بله خانوم؟ معلم تو چشمای سیاه دختر خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترتو سیاه و پاره نكن؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه، می‌خوام در مورد بچه بی‌انضباطش باهاش صحبت كنم! دخترک چونه‌ی لرزونش رو جمع كرد… بغضشو به سختی قورت داد و آروم گفت: خانوم… مادرم مریضه… اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن… اونوقت میشه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد… اونوقت میشه برای خواهرم هم شیر خشک بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه… اونوقت قول داده اگه پولی موند، برای منم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاک نكنم و توش بنویسم… اونوقت قول می دم مشقامو… معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند، مکثی کرد و گفت: بشین سارا… </description>
                <category>The lonliest shadow</category>
                <author>The lonliest shadow</author>
                <pubDate>Fri, 03 Feb 2023 19:27:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>