<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد رضا مشرف</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_78164094</link>
        <description>دانشجوی پزشکی علاقه مند به فلسفه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:37:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1188475/avatar/CbU3mn.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد رضا مشرف</title>
            <link>https://virgool.io/@m_78164094</link>
        </image>

                    <item>
                <title>امکان حضور آگاهی پدیداری در هوش مصنوعی با استفاده از نظریه ی Panpsychism ؛ استدلال ها و نقد ها</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%A7%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%DB%8C-panpsychism-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%87%D8%A7-qbtpj77qyptz</link>
                <description>مقدمهتلاش برای شبیه سازی کارکرد ها و قابلیت های ذهن انسان در هوش مصنوعی دهه هاست که توسط مهندسان این حوزه پیگیری می شود و با پیشرفت هرچه بیشتر علوم شناختی و فناوری های علوم کامپیوتر ، پیشروی در این زمینه ادامه خواهد داشت . اما بحث در زمینه ی طراحی سیستم های هوشمند که دارای &quot; آگاهی &quot; نسبت به فعالیت خود باشند و صرفا به پیاده سازی جنبه های کارکردی انسان بسنده نکنند ( به عنوان هوش مصنوعی قوی از آن یاد می شود ) ، همواره با پیچیدگی زیادی همراه بوده و در دهه های گذشته نظریات فیزیکالیسم که عمدتا مبتنی بر کارکردگرایی بوده اند در جهت اثبات این امکان گام برداشته و نظریات دوگانه انگارانه عمدتا مبنی بر عدم امکان آگاهی در هوش مصنوعی استدلال کرده اند (1).همه روان دار انگاری (Panpsychism) نظریه ای در باب رابطه ی ذهن-بدن است و ایده ی اصلی آن بنیادین بودن ویژگی ذهنمندی و آگاهی در طبیعت است . به این معنی که آگاهی صرفا منحصر به موجودات زنده نمی باشد بلکه همه موجودات و اشیا ( حتی ذرات فیزیکی بنیادی مانند الکترون ) دارای سطوح متفاوتی از آگاهی هستند . ادعای این نظریه مبتنی بر رفع اشکالات رایج در هر دو نظریه دوگانه انگاری و فیزیکالیسم است ؛ به این صورت که ذهنمندی امری بنیادین و غیر قابل تحویل است ( مشابه دوگانه انگاری) و همچنین جوهری مجزا و بیرون از جوهر ماده نیست ( مشابه فیزیکالیسم) . یکی از انگیزه های اصلی این نظریه پرسش راسل و ادینگتون بود مبنی بر اینکه علوم فیزیکی فقط ویژگی های ساختاری و عملکردی ماده را بررسی می کند و هیچگاه درباره ی ذات و ماهیت ماده صبحت نمی کند . اما از دیدگاه این نظریه ، ماهیت ماده همان انواع آگاهی در سطوح مختلف فیزیکی است . همچنین ریشه های این دیدگاه در تاریخ فلسفه بارها دیده شده است . مانند تالس در یونان که ویژگی حمل روح ( یا ذهن ) را به آهن ربا ها به خاطر توانایی آن ها در حرکت خود به خودی نسبت داده بود . همچنین دیدگاه اسپینوزا مبنی بر اینکه ذهن و ماده دو ویژگی از یک جوهر واحد هستند و یا نظریه مونادولوژی لایب نیتس که از وجود جوهر های بی شمار با ماهیت ذهنی و ترکیب این واحد های ذهنی در موجودات صحبت می کند (2).این مقاله پس از تعریف آگاهی پدیداری و بررسی مختصر تاریخچه ی آگاهی در هوش مصنوعی ، به توضیح نظریه Panpsychism و امکان حضور آگاهی پدیداری در هوش مصنوعی با استفاده از این نظریه می پردازد و در انتها چالش های آن را بررسی می کند .آگاهی پدیداریتعریف آگاهی (consciousness ) و تبیین ماهیت آن یکی از مسائل اساسی در حوزه فلسفه ذهن و علوم شناختی است . بر سر تعریف دقیق مفهوم آگاهی اختلاف نظر زیادی وجود دارد اما به طور کلی می توان آن را این گونه تعریف کرد : یک قابلیت سابجکتیو و درونی برای شناخت تمام فعل و انفعالات ذهنی خود و همچنین تمام وقایع در محیط اطراف .یک دسته بندی رایج برای آگاهی ،که توسط ند بلاک عرضه شده است ، آگاهی را به دو نوع تقسیم می کند : آگاهی پدیداری و آگاهی دسترسی .آگاهی دسترسی (Access consciousness  ) حالتی از آگاهی است که مربوط به کارکرد های شناختی مغز است و جنبه ی &quot; کارکردی&quot; دارد اما فاقد جنبه ی &quot; پدیداری&quot; است . در واقع یک نوع آگاهی که حین دسترسی به اطلاعات ذهنی برای استفاده از کارکرد های شناختی ( مانند استدلال کردن و تصمیم گیری ) حضور دارد . این نوع آگاهی در حالات ذهنی موسوم به گرایشات گزاره ای ( propositional attitude ) ، که صرفا حاوی &quot;محتوی&quot; هستند نه &quot; کیفیات پدیداری&quot; ، حضور دارد (3) .آگاهی پدیداری (Phenomenal consciousness ) همان تجربه ی درونی و سابجکتیو است که فرد در حالت &quot; اول شخص &quot; تجربه می کند . دسته ای از حالات ذهنی که این نوع آگاهی در آن حضور دارد ، حالات پدیداری نامیده می شود . یک حالت ذهنی در صورتی &quot; جنبه ی پدیداری &quot; دارد که بتوان این سوال را برای آن مطرح کرد : بودن در آن حالت چه حس و حالی دارد ؟ . ویژگی پدیداری ( phenomenal property ) برای هر حالت ذهنی پدیداری ، همان حس و حال بودن در آن حالت است که به آن کوالیا نیز می گویند . بسیاری از احساسات و عواطف و همچنین ادراکات حسی در انسان دارای کوالیا و شامل حالت پدیداری می شوند (4) .فراهم آوردن تبیین مناسب برای توضیح اینکه هر کدام از ادراکات حسی و عواطف ما چگونه باعث ایجاد حالت منحصر به فرد کوالیا در ما می شوند و طبق چه مکانیسمی این تجربیات پدیداری از فعالیت نورون های ما حاصل می شود ، چالش اصلی فلسفه ذهن و علوم شناختی از ابتدا تا کنون بوده است . به همین دلیل از آگاهی پدیداری تحت عنوان &quot; مسئله دشوار آگاهی&quot; یاد می شود(3) .تاریخچه ی آگاهی در هوش مصنوعیبررسی امکان حضور آگاهی در هوش مصنوعی از نظریات کارکردگرایی مانند نظریه محاسباتی ذهن ( CTM ) شروع شده است . کارکردگرایی نظریه ای برای تبیین آگاهی است که توسط افرادی مانند فودور و پاتنم ارائه شد و ایده ی اولیه آن این بود که حالات ذهنی با جنبه ی کارکردی آن ها این همان هستند . یعنی آگاهی همان کارکرد های شناختی در مغز است و هر ماشینی که بتواند کارکرد های شناختی مغز انسان را شبیه سازی کند آگاه در نظر گرفته می شود . جری فودور برای حالات ذهنی گزاره ای که دارای حیث التفاتی هستند ، ایده ی بازنمود گرایی را مطرح کرده بود که به نظریه علّی فودور مشهور است ؛ به این صورت که مغز انسان دارای یک زبان به نام زبان فکر است که مانند زبان های دیگر قواعد دستوری دارد و علت هر مفهوم در ذهن انسان همان عاملی درجهان خارج است که زبان فکر به صورت یک نماد آن را بازنمایی می کند و با ترکیب این نماد های بازنمایی شده ، گزاره ها در ذهن ما تشکیل می شود (6). اما تلفیق نظریه علّی فودور با رویکرد های کارکردگرایی در حوزه ی حالات ذهنی پدیداری ، باعث پدید آمدن نظریه محاسباتی ذهن شد که یک تبیین فلسفی برای حضور آگاهی در هوش مصنوعی ارائه می کرد . آزمون مشهور تورینگ بر اساس نظریات کارکردگرایی برای تبیین امکان آگاه بودن یک ماشین توسط آلن تورینگ طراحی شد ؛ به این صورت که اگر یک ماشین کارکرد های شناختی و عملکردی یه انسان را به گونه ای پیاده سازی کند که امکان افتراق آن از انسان ممکن نباشد ، آن ماشین آگاه در نظر گرفته می شود (5).اشکالات متعددی پس از طرح نظریه کارکردگرایی به آن وارد شد اما مهم ترین آن ها مسئله چارچوب ( frame problem ) از دریفوس و استدلال اتاق چینی از سرل بود . اتاق چینی بیان می کند که یک سیستم هوشمند نماد های داده شده را بر اساس قواعد دستوری ( syntax ) که برای آن برنامه ریزی شده ترکیب می کند، ولی معنای آن نماد ها را نمی داند . در حالی که ذهن انسان دارای خاصیت معنا شناسی ( semantic ) است . در واقع نظریات کارکرد گرایی امکان ایجاد آگاهی دسترسی و حالات ذهنی دارای حیث التفاتی را در هوش مصنوعی بدیهی در نظر می گرفتند ؛ اما استدلال جان سرل حتی امکان حیث التفاتی را نیز در هوش مصنوعی منتفی می دانست (7) . مسئله چارچوب نیز استدلال می کند که معرفت انسان نسبت به جهان از نوع دانش مهارتی یا know how است (که بر اساس زمینه ی تاریخی ، فرهنگی و تعامل بدنمند انسان با محیط به دست می آید ) ، نه معرفت گزاره ای. اما بازنمود گرایی فقط معرفت گزاره ای را تبیین می کند. بنابراین کارکرد های پیچیده شناختی انسان قابل کد گذاری در برنامه های هوشمند نیست (8)پس از ایرادات متعدد نظریه کارکردگرایی ، نظریات پیوند گرایی برای تبیین حضور آگاهی در هوش مصنوعی جایگزین شدند . ایده ی اصلی این نظریات استفاده از الگوی شبکه های نورونی مغز ( به جای رویکرد محاسباتی صرف ) برای پیاده سازی کارکرد های مغز بود . اضافه شدن رویکرد یادگیری تقویتی در این نظریات باعث شد که سیستم های هوشمند الگوهای یادگیری در گذشته را حفظ کنند و هر مرتبه با دریافت بازخورد از محیط ، الگو های یادگیری را بهینه کنند و پاسخ خود را ارتقا دهند . پس از مطرح شدن بدنمندی(Embodiment) به عنوان مقوله ای تاثیر گذار در شناخت پدیداری انسان و نقش بدن در شکل گیری کارکرد های شناختی بر اساس تعامل دو طرفه با محیط ، امروزه اقبال مهندسان هوش مصنوعی به این رویکرد بیشتر شده است . در رویکرد های بدنمندی برای دریافت داده های حسی ورودی ، به جای بازنمایی آن ها به شکل پیچیده و در قالب دیجیتال ( داده های صفر و یک ) ، از روش های آنالوگ ( شبیه سازی اندام ها و دستگاه های حسی بدن انسان با همان ساختار و عملکرد ) برای دریافت داده ها استفاده می شود (9).  امروزه رویکرد های پیوندگرایی و بدنمندی با یکدیگر تلفیق شده تا بتوان ربات های هوشمند با حداکثر شباهت در پیاده سازی کارکرد های شناختی انسان طراحی کرد . اما اشکالی که به این رویکرد ها وارد است ، این است که همچنان برای دستیابی به آگاهی در هوش مصنوعی بر کارکردگرایی تکیه دارند . بنابراین نقد های وارده به کارکردگرایی همچنان برای آن ها صادق است و در بهترین حالت می تواند آگاهی دسترسی را شبیه سازی کرده و آگاهی پدیداری همچنان مغفول می ماند.دریفوس در قالب مسئله چارچوب پاسخ می دهد که انسان با استفاده از حس درونی خود که از تجربیات سابجکتیو حاصل می شود ، برای تعامل با محیط ، بین زمینه های ( context ) مختلف ارتباط بر قرار می کند. اما چنین رویکرد هایی در هوش مصنوعی صرفا باعث می شود که سیستم فقط در یک زمینه خاص نتایج را به یادگیری های گذشته تعمیم دهد و چون تجربه سابجکتیو ندارد ، نمی تواند آن موضوع را به زمینه های دیگر مرتبط کند(10) . سرل نیز در قالب استدلال اتاق چینی بیان می کند که حتی اگر یک ربات با شناخت بدنمند و پردازش داده ها به روش نورون های مغز انسان بتواند کارکرد های شناختی انسان را عینا پیاده کند ، باز هم در مرحله بازنمایی داده ها از قواعد دستوری داده شده ( برنامه نویسی شبکه های نورونی ) استفاده می کند و حتی اگر نظریه های کارکرد گرایی را ( مانند نظریه علی فودور) برای آگاهی دسترسی بپذیریم ، هنوز هم مسئله آگاهی پدیداری در چنین ربات هایی مغفول باقی می ماند (7).همه روان دار انگاری : دسته بندی ها و استدلال هایک دسته بندی رایج برای Panpsychism ، سازنده(Constitutive) در برابر نوخاسته گرا ( Emergentist) است. نوع سازنده که شایعترین فرم آن Micropsychism است ، به این معنی است که آگاهی در سطوح ماکرو ( مانند انسان و حیوانات ) از ترکیب آگاهی های سطوح میکرو ( ذرات تشکیل دهنده موجودات ) ساخته می شود و مبتنی بر آن ها است . نوع نوخاسته گرا یا غیر سازنده نیز بیان می کند که آگاهی در هر دو سطح ماکرو و میکرو وجود دارد اما آگاهی ماکرو در واقع یک محصول یا ویژگی است که از تعامل سوژه های آگاه در سطوح میکرو پدید می آید اما مبتنی بر آنها نیست ( نوخاسته گرایی ) .همچنین یک دسته بندی رایج دیگر ، تقابل Micropsychism با Cosmopsychism است . دیدگاه Micropsychism مبنی بر این است که روند پیدایش آگاهی یا تجربه از سطوح میکرو به سمت سطوح ماکرو در جریان است ؛ که می تواند از نوع سازنده و مبتنی بر سطوح پایین تر باشد و یا از نوع غیر سازنده و صرفا یک محصول نوخاسته از تعامل آگاهی های سطوح میکرو باشد . Cosmopsychism که مبتنی بر دیدگاه &quot;یگانه انگاری اولویت&quot; از جاناتان شافنر است ، بیان می کند که واقعیات در سطوح کوچک مبتنی بر واقعیات در سطوح کلان هستند . به طور مثال اگر خانه های یک جدول وجود دارد به دلیل وجود خود جدول است ، بنابراین آگاهی در انسان و حیوانات نتیجه وجود یک آگاهی کلان در جهان هستی است (2).از میان استدلال های مطرح برای نظریه همه روان دار انگاری دو استدلال در مرکزیت آن ها قرار می گیرند . استدلال &quot;Anti-Emergence&quot; از توماس نیگل بر علیه نظریه نوخاسته گرایی مطرح شده است. این استدلال بیان می کند که آگاهی صرفا نمی تواند یک ویژگی برخاسته از تعامل سطحی از پیچیدگی فیزیکی در ماده باشد ، بدون اینکه خود ماده به صورت بنیادین دارای ویژگی آگاهی نباشد. استدلال نیگل برای آگاهی در ارگانیسم های زنده به این صورت است(2) :1. تمام اجزای ارگانیسم های زنده از جوهر ماده و ساختار فیزیکی تشکیل شده است2. آگاهی یک ویژگی بنیادی در همه ی ارگانیسم های زنده است3. همه ی ویژگی های یک ارگانیسم زنده مبتنی بر ویژگی های فیزیکی اجزای آن است4. چون ویژگی آگاهی جنبه ی غیر فیزیکی دارد ، بنابراین نمی تواند از اجزای فیزیکی یک ارگانیسم منشا بگیرد مگر اینکه خود اجزای فیزیکی نیز دارای ویژگی آگاهی باشندهمچنین استدلال دیوید چالمرز که از روش دیالکتیک هگلی به این صورت استفاده می کند که در موضوع آگاهی فیزیکالیسم تز ، دوگانه انگاری آنتی تز و در نتیجه Panpsychism سنتز این دو نظریه محسوب می شود . طبق فیزیکالیسم هر چیزی جوهر فیزیکی دارد و طبق دوگانه انگاری تنها جوهر این جهان جوهر فیزیکی نیست و آن چیز هایی که فیزیکی نیستند از جوهر ذهن هستند . بنابراین سنتز این دو دیدگاه این گونه می شود که هر چیزی در جهان جوهر فیزیکی دارد و در عین حال دارای ویژگی ذهن ( آگاهی) است(11) .تببین آگاهی پدیداری در هوش مصنوعی با استفاده از نظریه Constitutive Micropsychism1) اثبات آنالوگ بودن فرآیند های نورونی ، آگاهی پدیداری و نحوه ارتباط آن ها با یکدیگر : مفهوم آنالوگ به معنای &quot;بازنمایی مقادیر فیزیکی به شکل کمیت های فیزیکی متفاوت به جای بازنمایی آن ها در قالب اعداد &quot; است که در مقابل مفهوم دیجیتال به معنای &quot; بازنمایی مقادیر فیزیکی در قالب محاسبات پیچیده عددی که در کامپیوتر های دیجیتال بر اساس اعداد باینری صفر و یک است &quot; قرار می گیرد(12) . در واقع بازنمایی دیجیتال یک بازنمایی مرتبه دوم و بازنمایی آنالوگ یک بازنمایی مرتبه اول است . شواهد اخیر در علوم اعصاب نشان می دهد که دستگاه عصبی انسان مشابه یک دستگاه آنالوگ عمل می کند. زیرا تغییر در محرک های فیزیکی ، باعث تغییر در مقادیر فیزیکی بازنمایی آن ها می شود . به طور مثال افزایش شدت صدا باعث افزایش سرعت شلیک نورون های حلزون گوش می شود(13) . بنابراین می توان نتیجه گرفت که آگاهی پدیداری بر بازنمایی های آنالوگ در مغز منطبق است ؛ بنابراین می توان حداقل برخی از جنبه های آن را دارای ویژگی آنالوگ دانست . برای مثال تجربه ی پدیداری در مشاهده رنگ قرمز به صورت خاموش-روشن ( صفر-یک) نیست ؛ بلکه طیفی از ویژگی های شدت روشنایی ، غلظت رنگ و ... وجود دارد . و یا در تجربه ی پدیداری شنیدن صدا طیفی از مقادیر شدت صوت ، فرکانس و تون صدا برای ما بازنمایی می شود (14).2) استدلال Panpsychism برای بنیادین بودن ویژگی آگاهی پدیداری در ماهیت جهان فیزیکی 3 گزاره ی اصلی دارد :1. وجود آگاهی پدیداری قابل قبول است2. این آگاهی غیر قابل تقلیل به ساختار ها و عملکرد های فیزیکی است3. بنابراین آگاهی پدیداری یک ویژگی بنیادین کیفی و غیر ساختاری در جهان ماده است (15)بنابراین با توجه به این استدلال و استدلال مرحله قبل می توان نتیجه گرفت که تجربیات پدیداری در سطوح ماکرو ( آگاهی پدیداری در انسان )، از ترکیب تجربیات پدیداری در مقادیر فیزیکی میکرو ( که به روش آنالوگ حاصل می شود ) به دست می آید . در واقع یک رابطه آنالوگ سه طرفه بین محرک های فیزیکی ، بازنمایی های عصبی و تجربیات پدیداری در سطوح میکرو وجود دارد که در نهایت باعث پدید آمدن تجربیات پدیداری ماکرو می شود (14).رابطه ی آنالوگ سه مرحله ای بین محرک های فیزیکی ، بازنمایی های عصبی و آگاهی پدیداری میکرو و در نهایت رابطه ی مجهول  آن با آگاهی پدیداری ماکرو که تحت عنوان مسئله ی ترکیب از آن یاد می شود3) اگر این فرض که تجربیات پدیداری در سطوح میکرو از رابطه آنالوگ سه طرفه ( که در بالا ذکر شد ) پدید می آید و همچنین تجربیات پدیداری ماکرو مبتنی بر تجربیات پدیداری میکرو باشند ، بنابراین می توان نتیجه گرفت که هوش مصنوعی هایی که بر اساس بازنمایی های &quot;دیجیتال&quot; عمل می کنند ، نمی توانند بدون بازنمایی های عصبی آنالوگ تجربیات پدیداری در سطوح میکرو را پدید بیاورند. برای مثال شبکه های عصبی مصنوعی که امروزه در توسعه AI رایج شده اند را در نظر بگیرید . با اینکه این شبکه ها عملکرد نورون هارا در سطح نرم افزار دقیقا اجرا می کنند ؛ اما بازنمایی نورون ها از محرک های فیزیکی را بر اساس سیگنال های الکرونیکی on-off ( بازنمایی دیجیتال) انجام می دهند ؛ نه بر اساس کمیت های فیزیکی واقعی ( همانطور که در نورون های مغز روی می دهد) . تغییرات در کیفیات پدیداری ، ناشی از تغییرات در کمیت های فیزیکی واقعی در بازنمایی آنالوگ نورون ها است ؛ و بازنمایی های دیجیتال صرفا تغییرات محرک های فیزیکی را به صورت عدد های باینری نشان می دهد. بنابراین اگر یک هوش مصنوعی دیجیتال بتواند حالات پدیداری را در قالب اعداد بازنمایی کند و دقیقا مانند یک انسان واقعی به موقعیت هایی که دارای کیفیات پدیداری هستند پاسخ دهد ، همچنان فاقد &quot;آگاهی پدیداری&quot; از آن موقعیت است . برخی ادعا می کنند که اگر بازنمایی های عددی دیجیتالی را به کمیت های فیزیکی تبدیل کنیم ، می توان مانند بازنمایی آنالوگ محرک های حسی در مغز عمل کرد . برای مثال یک ربات دیجیتال که بر پایه 4 عمل می کند ، یعنی چهار عدد مانند 1و2و3و4 ، و هرکدام از این اعداد را معادل یک ولتاژ خاص در نظر بگیریم ( مثلا ولتاژ های 10و50و100و200 ). در این حالت با تغییر شدت نور در محیط ، صرفا چهار ولتاژ از کوچک به بزرگ برای بازنمایی شدت نور وجود دارد و نمی تواند مانند بازنمایی آنالوگ ، طیف پیوسته از تغییرات محرک های فیزیکی را عینا در کمیت های فیزیکی دیگر نشان دهد . بنابراین در این حالت نیز کیفیات پدیداری مرتبط با شدت نور که متناسب با مقادیر فیزیکی میکرو است ، صرفا می تواند 4 حالت به خود بگیرد که با تعریف آگاهی پدیداری فاصله ی زیادی دارد(14) .نقد ها و چالش هابه طور کلی 2 نقد مهم به نظریه Panpsychism برای تبیین آگاهی پدیداری در هوش مصنوعی وارد است که حتی اگر تلاش این نظریه برای پیاده سازی آگاهی پدیداری در هوش مصنوعی کاملا موفق باشد ، همچنان پاسخی برای این دو مسئله مهم ارائه نداده است :1) مسئله ترکیب ( combination problem ) : این نقد در واقع اساسی ترین چالشی است که نظریه Panpsychism با آن رو به رو است اما بیشتر برای Constitutive Micropsychism صادق است . این مسئله بیان می کند که چگونه سوژه های آگاه کوچک ( تجربیات پدیداری در ساختار های فیزیکی بنیادی ) گرد هم می آیند و سوژه های آگاه بزرگ ( تجربیات پدیداری در سطوح ماکرو ) را پدید می آورند . و همچنین اگر از ترکیب آگاهی های پدیداری در سطوح میکرو ، آگاهی پدیداری در سطوح ماکرو پدید می آید ؛ سرنوشت آگاهی های ذرات فیزیکی میکرو چی می شود ؟ زیرا ما صرفا از تجربیات پدیداری خودمان ( که در سطح ماکرو است ) آگاه هستیم و هیچ درکی از تجربیات پدیداری در ذرات بنیادی نداریم . البته برخی صاحبنظران پاسخ هایی برای این مسئله ارائه داده اند ، مانند پاسخ Phenomenal Bondingاز فیلیپ گاف ، اما همچنان هیچ اتفاق نظری برای پاسخ مناسب به این مسئله در میان دانشمندان فلسفه ذهن ، علوم شناختی و علوم اعصاب وجود ندارد(2)و(16) .2) عدم ارائه پاسخ برای مسئله شکاف تبیینی : شکاف تبیینی که از مهمترین مسائل فلسفه ذهن است ، بیان می کند که طی چه فرآیندی میان حالات ذهنی که فاقد ویژگی های فیزیکی ( مانند مکانمندی) هستند و ساختار های عملکردی مغز انسان مانند نورون ها که از جوهر ماده و دارای ویژگی های فیزیکی هستند ؛ ارتباط بر قرار می شود . این مسئله در نظریه Panpsychism نیز صادق است . اینکه چگونه ذرات بنیادی و ساختار های فیزیکی میکرو دارای آگاهی پدیداری هستند و چگونه از طریق بازنمایی کمیت های فیزیکی در در سیستم عصبی ، تجربیات پدیداری متناظر با آن حالت فیزیکی در سطوح میکرو پدید می آید(17) .نتیجه گیریتبیین آگاهی پدیداری در هوش مصنوعی را شاید بتوان آخرین و در عین حال سخت ترین مرحله در رسیدن به آگاهی در این فناوری نوظهور و تعیین کننده در نظر گرفت . با مطالعه ی تاریخچه ی تلاش های چند دهه گذشته توسط نظریه پردازان و مهندسان هوش مصنوعی و فلاسفه ذهن برای تبیین آگاهی در هوش مصنوعی به ما نشان می دهد که نظریات فیزیکالیستی رایج ( و در صدر آن ها کارکردگرایی) حتی با کمک گرفتن از رویکرد های نوین پیوندگرایی و بدنمندی ، در پیاده سازی کامل تجربیات پدیداری در ربات های هوشمند ناتوان بوده اند . از طرفی نظریه نسبتا جدید Panpsychism در دو دهه ی اخیر بسیار مورد توجه فیلسوفان ذهن و دانشمندان علوم شناختی قرار گرفته است و استدلال های قدرتمندی برای تبیین چند لایه ای آگاهی در جهان هستی ارائه کرده است . با توجه به شواهد زیادی که اخیرا در پژوهش های علوم اعصاب مبنی بر امکان آنالوگ بودن ساختار سیستم عصبی انسان ارائه شده است ؛ با استفاده از رویکرد Constitutive Micropsychism مبنی بر ابتنا تجربیات پدیداری ماکرو بر تجربیات پدیداری در سطوح فیزیکی میکرو و همچنین پدید آمدن تجربیات پدیداری میکرو از بازنمایی های فیزیکی در نورون های مغز انسان ، می توان امکان حضور آگاهی پدیداری را در هوش مصنوعی های آنالوگ ممکن دانست . البته با فرض صحیح بودن این نظریه ، همچنان چالش های اساسی مسئله ترکیب و شکاف تبیینی برای این نظریه باقی خواهد ماند و بدون پاسخ مناسب به این چالش ها در آینده ، نمی توان این تبیین را یک تبیین نظری قوی در نظر گرفت .منابع1. Garrido Merchán, E.C.; Lumbreras, S. Can Computational Intelligence Model Phenomenal Consciousness? Philosophies 2023, 8, 70.2. Goff, Philip, William Seager, and Sean Allen-Hermanson, &quot;Panpsychism&quot;, The Stanford Encyclopedia of Philosophy (Summer 2022 Edition), Edward N. Zalta (ed.), URL = &lt;https://plato.stanford.edu/archives/sum2022/entries/panpsychism/&gt;.3. Barkasi M, 2021,Phenomenal consciousness: Is there something it’s like to be an AI?4. Nagel, T., 1974, &quot;What is it like to be a bat?&quot;, The Philosophical Review, Vol.83, No. 4., pp. 435-450.5. Holland O, Gamez D (2009) Artificial intelligence and consciousness. In: Banks WP (ed) Encyclopedia of consciousness. Academic Press6. Fodor, J., &amp; Pylyshyn, Z., 1988, “Connectionism and Cognitive Architecture: A Critical Analysis,” Cognition, No. 28, pp. 3–71.7. Searl, J., 1984, Minds, Brains, and Science, Cambridge, MA: Harvard University Press8. Dreyfus, H., 1999, What Computers Still Can&#x27;t Do, MIT Press9. Boden, M., 2014, GOFAI, In: Franklin, Keith &amp; Ramsy, William (eds.), The Cambridge Handbook of Artificial Intelligence, Cambridge University Press.10. Dreyfus, H., 1999, What Computers Still Can&#x27;t Do, MIT Press.11. Chalmers, David J. (2015). Panpsychism and Panprotopsychism. In Torin Alter and Yujin Nagasawa (Eds.), (246–76). Oxford University Press.12. Beck, Jacob (2019). Perception is Analog: The Argument from Weber’s Law. The Journal of Philosophy 116(6): 319-49.13. Chiang, Chia-Chu; Shivacharan, Rajat S.; Wei, Xile; Gonzales-Reyes, Luis E.; Durand, Dominique M. (2018). Slow Periodic Activity in the Longitudinal Hippocampal Slice Can Self-Propagate Non-Synaptically by a Mechanism Consistent with Ephatic Coupling. The Journal of Physiology 597(1).14. Arvan, M., &amp; Maley, C. J. (2022). Panpsychism and AI consciousness. Synthese, 200(3), 244.15. Chalmers, David J. (2013). Panpsychism and Panprotopsychism. Amherst Lecture in Philosophy.16. Goff, Philip, &#x27;The Phenomenal Bonding Solution to the Combination Problem&#x27;, in Godehard Bruntrup, and Ludwig Jaskolla (eds), Panpsychism: Contemporary Perspectives, Philosophy of Mind Series (New York, 2016; online edn, Oxford Academic, 20 Oct. 2016),17. Van Gulick, Robert, &quot;Consciousness&quot;, The Stanford Encyclopedia of Philosophy (Winter 2022 Edition), Edward N. Zalta &amp; Uri Nodelman (eds.), URL = &lt;https://plato.stanford.edu/archives/win2022/entries/consciousness/&gt;.</description>
                <category>محمد رضا مشرف</category>
                <author>محمد رضا مشرف</author>
                <pubDate>Sat, 07 Oct 2023 20:56:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هوش دارم ولی فاقد آگاهی هستم : پاسخ chat GPT به یک پرسش مهم و تبیین آن با استفاده از آگاهی پدیداری</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AF-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-chat-gpt-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4-%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%88-%D8%AA%D8%A8%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-uazbte0vr20x</link>
                <description>مقدمهسال هاست که در محافل علمی و رسانه ها بحث های زیادی در باب توسعه ی هوش مصنوعی(AI )و قابلیت های منحصر به فرد آن مطرح است . اما با رونمایی از محصول جدید شرکت open AI یعنی ربات هوشمند chat GPT در ماه های اخیر ، موج جدیدی از توجهات به سمت تکنولوژی هوش مصنوعی و توانایی های آن سرازیر شد . این ربات هوشمند که بر پایه ی تکنیک های پردازش زبان طبیعی (NLP ) و یادگیری عمیق ( Deep Learning) برنامه ریزی شده و به نوعی همه کاره شناخته می شود ، به جز انجام مکالمه و پاسخ به سوالات کاربر توانایی های گسترده ای دارد . می تواند به درخواست شما یک مقاله بنویسد ، با زبان برنامه نویسی دلخواه شما یک برنامه با جزئیاتی که شما به آن می دهید بنویسد و کد آن را (که طبق استاندارد های جهانی برنامه نویسی نوشته شده است) به شما نشان دهد ، در منابع علمی و پایگاه های داده جستجوی پیشرفته انجام داده و مطالب مورد نظر را بیابد ، تولید محتوا را تسهیل کند و حتی وبلاگ های آموزشی تولید کند .با کمی تامل درباره ی توانایی های گسترده ی این ربات و به خصوص دقت به این نکته که این ربات میتواند زبان مخاطب انسانی را به خوبی درک کند و پاسخش به مسائل پیچیده مشابه آنچه هست که یک انسان واقعی عمل می کند ، احتمالا یک سوال بنیادین ذهن تمام مخاطبان را به خود مشغول خواهد ساخت . یک پرسش هستی شناسانه که از زمان پیدایش ایده ی هوش مصنوعی در کنفرانس کالج دارموث در سال 1956 تاکنون وجود داشته است و همچنین با توسعه ی بیشتر مدل شبکه های عصبی مصنوعی ( ANN ) در آینده و در نتیجه انسانی تر شدن سیستم های هوشمند ، این پرسش به قوت خود باقی خواهد ماند .این پرسش عبارت است از : آیا هوش مصنوعی می تواند مانند انسان آگاهی داشته باشد ؟پاسخ chat GPT به این پرسش این بود : من هوش دارم ولی فاقد آگاهی هستم !!در مواجهه ی نخست با این پرسش شاید به نظرمان برسد که پاسخ ساده است و چیزی اگر در این حد هوشمندانه توانایی حل مسئله و پاسخ به سوالات پیچیده را داشته باشد قطعا واجد آگاهی است . اما از دید فلسفه ذهن و علوم شناختی مسئله فرق می کند . تقریبا همه محققین این حوزه بر سر قائل شدن &quot;هوش&quot; برای AI اتفاق نظر دارند اما در مسئله ی وجود &quot;آگاهی&quot; در AI اختلاف نظر های زیادی وجود داشته است . اما دلیل آن چیست ؟ برای پاسخ به این سوال باید ابتدا با تعریف هوش و آگاهی و تفاوت های آنها آشنا شویم .هوش ( intelligence) و آگاهی (  consciousness)هوش در واقع یک نوع قابلیت شناختی برای پردازش اطلاعات است که منجر به عملکرد های ذهنی مانند استدلال کردن ، حل مسئله ، تفکر انتزاعی ، برنامه ریزی ، یادگیری و ... می شود . با توجه به این تعریف ، قابلیت های هوش در انسان عموما قابل محاسبه و اندازه گیری اند و می شود هر کدام از آنها را در یک فرد با آزمون های خاصی مورد سنجش قرار داد . بنابراین با طراحی الگوریتم های منطقی می توان قابلیت های هوش انسانی را در سیستم های کامپیوتری پیاده سازی کرد و با بهینه سازی الگوریتم ها می توان دائما عملکرد های آن ها را بهبود بخشید .آگاهی متفاوت از هوش است و یک تعریف جامع که همه بر سر آن اتفاق نظر داشته باشند برای آن وجود ندارد . اما به طور کلی می توان آگاهی را اینطور تعریف کرد : شناخت فرد از هر آنچه در محیط پیرامونش و همچنین در داخل ذهن او در حال وقوع است . یعنی درک کردن تمام رویداد های بیرونی و تمام افکار، احساسات و عواطف توسط خود فرد . اما آیا آگاهی مانند هوش قابل اندازه گیری است و آیا آگاهی با هوش ارتباطی دارد؟ برای پاسخ به این سوال باید با تقسیم بندی آگاهی شویم .اگاهی دسترسی ( Access consciousness ) : این بخش از آگاهی در واقع شناختی است که فرد هنگام استفاده از قابلیت های ذهنیش ( هوش) از وقوع آن فرآیند دارد . برای مثال شما هنگام مواجهه با یک مسئله داده های مورد نیاز را از طریق ادراکات حسی به دست می آورید ، آنها را در ذهن خود پردازش می کنید و نتیجه را به عنوان تصمیم خود اجرا می کنید . آن نوع از آگاهی که داده ها را در اختیار کارکرد های شناختی ذهن قرار می دهد همان آگاهی دسترسی است . بنابراین این اگاهی در ارتباط با کارکرد های شناختی در پردازش اطلاعات و هوش است و می توان آنرا مرتبط با فرآیند توجه ( attention) دانست . این آگاهی فاقد جنبه ی پدیداری و تجربی است و می توان آن را با استفاده از فرآیند های عصبی تبیین کرد و در نتیجه قابل بازسازی در یک برنامه هوشمند است .آگاهی پدیداری ( Phenomenal consciousness ) : این آگاهی که به آن &quot;کوآلیا&quot; نیز می گویند و تحت عنوان مسئله دشوار آگاهی نیز از آن یاد می شود ، همان تجربه ی درونی و سابژکتیو است که فرد به صورت &quot;اول شخص&quot; از خودش و محیط اطرافش دارد . یک حس درونی است که فرد موقع داشتن عواطف مختلف مانند غم ، شادی ، خشم و ... تجربه می کند. یک تجربه ی منحصر به فرد که مخصوص خود شخص است و هیچ راهی برای درک آگاهی پدیداری یک فرد دیگر وجود ندارد . تامس نیگل مثالی می زند که فرض کنید شما تمام اطلاعات لازم از زندگی خفاش ها و همچنین تمام دانش نوروساینس و نحوه عملکرد مغز را در اختیار دارید ، اما با داشتن تمام این موارد هیچوقت نمی توانید درک کنید که تجربه ی&quot; خفاش بودن&quot; به چه صورت است. برای این تجربه ی اول شخص تبیین های عمدتا فیزیکالیستی مطرح شده است مانند کارکردگرایی، بازنمودگرایی و ... اما هر کدام دارای اشکالاتی هستند و نتوانستند این آگاهی را به طور مناسب تبیین کنند . چون یک تبیین دقیق از الگوهای منطقی تولید کننده ی این تجربه وجود ندارد نمی توان الگوریتمی منطقی برای آن متصور بود که قابل بازنمایی در یک برنامه هوشمند باشد .بنابراین می توان نتیجه گرفت که هوش و حتی آگاهی دسترسی ، چون از یکسری الگوهای منطقی پیروی میکنند بنابراین قابل برنامه ریزی روی یک سیستم هوشمند هستند اما آگاهی پدیداری یک تجربه ی درونی و غیر قابل اندازه گیری است و الگوی مشخصی نمی توان برای آن متصور بود بنابراین نمی توان آنرا برای یک برنامه شبیه سازی کرد مگر اینکه یک تبیین قابل قبول از الگوهای قابل محاسبه برای آن مجددا معرفی شود .نکته دیگر ارتباط هوش با درک یک فرآیند هوشمند است. داشتن هوش نیازی به درک ( understanding) از فرآیندی که در حال وقوع است ندارد و بر اساس استدلال اتاق چینی جان سرل ، هوش مصنوعی میتواند قابلیت های هوش انسانی را کاملا پیاده سازی کرده بدون اینکه درکی از این کار داشته باشد . برای مثال برنامه ای را در نظر بگیرید که همه شطرنج باز های جهان را شکست می دهد . او بر اساس الگوهای پیچیده ای که از حجم عظیم داده های بازی های شطرنج &quot;یاد گرفته است&quot; یک هوش به مراتب قوی تر از انسان در حل شطرنج پیدا کرده است اما درکی از معنی شطرنج ندارد . زیرا هیچوقت نمی تواند تجربه ی اول شخص و سابژکتیو از بازی شطرنج داشته باشد . بنابراین می توان گفت که لازمه درک کردن چیزی داشتن آگاهی پدیداری از آن است و چون بر اساس دانسته های فعلی ، آگاهی پدیداری قابل طراحی در یک الگوی منطقی نیست ، بنابراین نمی توان توانایی درک سیستم های هوشمند از وظیفه ای که انجام می دهند را متصور بود .اما سوال دیگری که به ذهن می رسد این است که پس سیستم هوشمند چگونه می تواند احساسات مختلف ( غم ، شادی و ...) را نشان دهد ؟ جواب این سوال این است که سیستم می تواند بر اساس الگوریتم منطقی خود پاسخ های احساسی مناسب را تولید کند اما آیا واقعا آن احساس ( مثلا خشم ) و حال درونی آن را تجربه می کند ؟ مسلما خیر و بر اساس استدلال بالا چون آن تجربه ی درونی را ندارد پس نمی تواند درکی از خشمگین شدن داشته باشد .نتیجه گیریبر اساس مطالب گفته شده می توان نتیجه گرفت منظور chat GPT از نداشتن آگاهی همان آگاهی پدیداری است . بنابراین پاسخ این ربات کاملا هوشمندانه بوده است که نشان می دهد این ربات توانایی های شناختی ذهن انسان را به خوبی به ارث برده و بر اساس همان کارکرد ها ی شناختی می تواند استدلال کند که وجود آگاهی پدیداری در یک برنامه هوشمند ممکن نیست . منابع : 1) Eduardo C. Garrido Merch´an, Sara Lumbreras . On the independence between phenomenalconsciousness and computational intelligence . 20222) Michael Barkasi . Phenomenal consciousness: Is there something it’s like to be an AI?. 20213) Harry Haroutioun Haladjian , Carlos Montemayor. Artificial consciousness and the consciousness-attention dissociation . 2016 4) Elizabet Hildt , Artificial Intelligence: Does Consciousness Matter? . 2019</description>
                <category>محمد رضا مشرف</category>
                <author>محمد رضا مشرف</author>
                <pubDate>Mon, 27 Feb 2023 01:15:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربیات نزدیک به مرگ ( NDE ) : توهّم یا تجرّد ؟</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-nde-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%91%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D9%91%D8%AF-y4swln7svxgl</link>
                <description>تعریف near death experience : NDE  رویدادهایی هستند که برخی افراد در حالت مرگ مغزی یا کمای عمیق ، معمولا به صورت اول شخص تجربه می کنند . مواردی از قبیل دیدن یک عزیز از دست رفته ، خاطرات گذشته ، مشاهده وقایعی در آینده ، تجربه ی رفتن به جهانی دیگر ، مشاهده اعمال پزشکان و پرستاران در اتاق عمل ، تجربه ی جدا شدن از بدن و ... از این دست هستند . در حال حاضر دو رویکرد غالب در بین دانشمندان و محققین در قبال این پدیده وجود دارد . یک گروه که معتقد به رویکرد فیزیکالیستی هستند که بر اساس آن می توان با توجه به علوم نوروساینس و نوروفیزیولوژی ، برای هر یک از این تجربیات گوناگون تبیین های علمی ارائه داد و علت آن ها را توضیح داد . گروهی دیگر از محققین ، که به نوعی قائل به دیدگاه متافیزیکی هستند ، معتقدند که با توجه به دانش فعلی ما در علوم نوروساینس و نوروفیزیولوژی ، بشر نمی تواند برای این پدیده ها ( و یا حداقل برای برخی از آن ها ) تبیین های علمی دقیقی ارائه دهد . در این متن به طور خلاصه استدلال های هر یک از این دو دیدگاه را بررسی خواهیم کرد و همچنین شواهد مهمی که تاکنون در تحقیقات NDE به دست آمده را مرور خواهیم کرد .دیدگاه فیزیکالیست هااین گروه از دانشمندان معتقدند که غالب تجربیات NDE ناشی از توهم مغز است . مایکل مارش از محققین پیشرو در این حوزه بیان می کند که وقتی مغز در حال برگشت از حالت مرگ مغزی یا کمای عمیق است و جریان الکتریکی دوباره در نورون ها برقرار می شود ، به دلیل یکسری تغییرات در مغز این گونه توهمات رخ می دهند . تبیین های نوروفیزیولوژیک گوناگونی برای این پدیده مطرح می شود که در آزمایش های متعدد وجود آن ها در زمان وقوع NDE ثابت شده است . از جمله این تبیین ها می توان به آزادسازی برخی مواد شیمیایی مانند کتامین و اندورفین ، هیپوکسی ( اکسیژن ناکافی ) در مغز ، ایسکمی ( خونرسانی ناکافی ) در مغز و ... اشاره کرد . در واقع این گروه از دانشمندان آسیب های پاتولوژیکال و اختلالات ساختاری را که در زمان مرگ درون مغز روی می دهند ، دلیل این توهمات می دانند .این تبیین های نوروفیزیولوژیک هر کدام در شرایط خاصی دیده شده اند و اینگونه نبوده که همه ی آنها در تمام موارد  NDEحضور داشته باشند . برای مثال جهت تایید اثر گذاری برخی مواد شیمیایی در تجارب NDE ، پژوهش هایی صورت گرفته که با تجویز برخی مواد شیمیایی و مخدر ها توانسته اند شرایطی مشابه NDE ( مانند تجربه جدا شدن از بدن ) را شبیه سازی کنند . همچنین برخی از تحقیقات نشان داده اند که ایسکمی در نقاط مختلف مغز با برخی از این تجربیات رابطه ی نزدیکی داشته است . برای مثال ایسکمی در لوب اکسیپیتال مغز اغلب با مشاهده ی یک تونل با انتهای روشن همراه بوده است . و یا ایسکمی در لوب پریتال مغز اغلب با تجربه ی جدایی از بدن همراه بوده است .اینکه چرا این توهمات ( از دیدگاه فیزیکالیست ها ) اغلب درباره ی مسائل ماورا الطبیعه مانند دیدن یک تونل با انتهای روشن ، دیدن یک عزیز از دست رفته ، مشاهده انبیا یا فرشتگان و ... است ، در تحقیقات علمی مشاهده شده است که پیش فرض های مذهبی و فرهنگی که افراد در باره ی مرگ دارند در این زمینه دخیل است . همچنین تحقیقات نشان می دهند که تفاوت هایی که در پس زمینه ی فرهنگی و مذهبی افراد مختلف وجود دارد ، در ایجاد تفاوت بین تجربیات این افراد کاملا موثر است . عموما افرادی که اعتقادات فرهنگی و مذهبی آنها تفاوت بارزی دارد ، تجربیات NDE آنها نیز با هم متفاوت است .یکی از ویژگی های منحصر به فردی که درباره ی NDE در تحقیقات وجود دارد اینست که برخی از این افراد تجربیات خود را با وضوح بسیار بالایی به خاطر می آورند و حتی ذکر میکنند که از خاطرات معمولی خود نیز بهتر در ذهنشان نقش بسته است ، گویی که انگار از واقعی هم واقعی تر بوده اند . تبیین علمی که دانشمندان برای این موضوع می آورند ، اینست که بار هیجانی سنگینی که این تجربیات برای فرد دارند باعث می شود که مغز فرد آنها را با شفافیت بالایی در خود نگه دارد . البته لازم به ذکر است که افراد زیادی وجود داشتند که تجربیات NDE خود را به یاد نداشتند .دیدگاه متافیزیکیاین گروه از دانشمندان معتقدند که تببین های نوروفیزیولوژیک که تاکنون برای این پدیده ها ارائه شدند ، نمی توانند آن ها را به طور موثر و کامل توجیه کنند . بزرگترین نقدی که این گروه بر محققین قائل به فیزیکالیست وارد می کنند ، این است که نسبت دادن توهم به این نوع تجربیات صرفا می تواند منوط به آن دسته از تجربیات باشد که راجب به امور ماورا الطبیعه و آن جهانی ( ورود به جهانی دیگر ، مشاهده فرشتگان و انبیا ، مشاهده یک عزیز از دست رفته و ... ) هستند . اما نوعی دیگر از تجربیات NDE راجب اموری هستند که به صورت ابژکتیو و عینی در این جهان به وقوع پیوسته اند . مواردی از قبیل مشاهده پزشکان و پرستاران و شنیدن مکالمات آن ها ، مشاهده اتفاقات خارج از بیمارستان و اطراف آن محل در همان لحظه ، مشاهده زمان مرگ یکی از اطرافیان در آینده و ... از این نوع هستند . محققین متافیزیکی معتقدند که دیدگاه توهم گرایی نمی تواند این نوع از تجربیات NDE را تبیین کند .آقای جفری لانگ بر بیش از 4000 نفر در آمریکای شمالی که تجربیات NDE را داشته اند مطالعه انجام داده و مشاهده کرده که 45 % از این افراد از مشاهدات عینی و واقعی که در اطراف آن ها در حال وقوع بوده است گزارش داده اند . آقای پیم ون لومل نیز مطالعه ای بر روی بیش از 3000 نفر در اروپا که سابقه تجربیات NDE را داشته اند ، انجام داده است . در این مطالعه نیز تعداد زیادی از افراد تجربیاتی را گزارش کرده بودند که به طور عینی در اطراف آن ها در حال وقوع بوده است . همچنین مطالعه ای در سال 1997 بر روی 31 نفر انجام شد که کور مادرزادی بوده اند و سابقه ی تجربیات NDE را داشتند . این افراد در لحظه ای که هیچگونه فعالیت نورورنی در مغز خود نداشته اند ، مشاهده ی اتفاقات در حال وقوع در اتاق عمل را گزارش کرده بودند . در حالی که به دلیل بیماری خود هیچ سابقه ای از بینایی از ابتدای تولد خود نداشته اند ! .در واقع استدلالی که این دسته از محققین ارائه می دهند این است که بر اساس مبانی نوروساینس و علوم شناختی لازمه اینکه مغز انسان بتواند در آن لحظه وقایع عینی در اطراف خود را درک کند ، این است که داده های حسی مانند شنوایی و بینایی به مغز ارسال شود و نورون های مغز با داشتن فعالیت الکتریکی آن ها را پردازش کنند . همچنین این را می دانیم که بعد از ایست قلبی بلافاصله جریان خون مغز قطع می شود و 20-10 ثانیه بعد از آن ، نوار مغز یا همان EEG خط صاف را نشان می دهد ( یعنی فعالیت نورون ها کاملا از بین رفته است ) . اما براساس مطالعات ، اکثر این تجربیات عینی از محیط اطراف زمانی روی داده اند که به دلیل ایست قلبی فعالیت نورون ها صفر بوده و هیچ ادراک حسی نیز وجود نداشته است . لازم به ذکر است که اکثر این تجربیات عینی از وقایع روی زمین ، با وضوح بالا و آگاهی قوی بوده است . چیزی که با فعالیت صفر نورونی غیر ممکن به نظر می رسد .منابع :1. Holden, Janice Miner, ed. 2016. The Self Does Not Die: Verified Paranormal Phenomena from Near-Death Experiences2. Greyson, B., E. W. Kelly, and E. F Kelly. 2009. “Explanatory Models for Near-Death Experiences3. Kelly, Edward F. 2010. Review of Michael N. Marsh’s Out-of-Body and Near-Death Experiences: Brain-State Phenomena or Glimpses of Immortality4. Marsh, Michael N. 2010. Out-of-Body and Near-Death Experiences: Brain-State Phenomena or Glimpses of Immortality5. Ring, Kenneth, and Sharon Cooper. 1997. “Near-Death and Out-of-Body Experiences in the Blind.6. Blanke, Olaf. 2005. The out – of – body experience : disterbud self – processing at the temporo – parietal junction.7. Belanti, John. 2008. Phenomenology of Near-death experience: a cross-cultural perspective.8. Moore, Lauren E. 2017. Characteristics of memories for near-death experience.9. Ghasemiannejad Jahromi, Alinaghi. 2020. The phenomenology of Iranian near-death experience.10.Lommel, P van. 2001. Near-death experience in survivors of cardiac arrest: a prospective study in the Netherlands.</description>
                <category>محمد رضا مشرف</category>
                <author>محمد رضا مشرف</author>
                <pubDate>Wed, 18 May 2022 02:58:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی مبانی رئالیسم و آنتی رئالیسم در علم و پزشکی</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D8%A6%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%88-%D8%A2%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D8%B1%D8%A6%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%88-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-h8e7ifz7lhsq</link>
                <description>ریشه ی مفاهیم رئالیسم وآنتی رئالیسم به فلسفه یونان باز میگردد . افلاطون بیشتر به عقاید آنتی رئالیسمی گرایش داشت اما ارسطو بیشتر به اصول رئالیسم در طبیعت  معتقد بود معنای رئالیسم و آنتی رئالیسم در فلسفهرئالیسم و مفهوم مقابل آن ، ایده آلیسم ( یا همان آنتی رئالیسم ) از بحث های چالش برانگیز در دو حوزه ی اساسی فلسفه یعنی متافیزیک و معرفت شناسی هستند . رئالیسم در معنای عمومی آن بیان می کند که تمام واقعیات جهان فیزیکی و مادی که در آن قرار داریم ( یعنی هرآنچه در محیط اطراف ما قرار دارد و ما آنرا به واسطه حواس پنج گانه خود درک می کنیم ) ، به طور حقیقی و مستقل از ذهن ما وجود دارد . به عبارتی از نگاه رئالیسم ، تحولات درونی و سابجکتیو درون ذهن ما تاثیری بر شناخت ما از واقعیات جهان نمی گذارد و ما تمام واقعیات ابژکتیو در جهان خارج را همانطور که واقعا هست درک میکنیم . در مقابل مفهوم ایده آلیسم بیان می کند که شناخت ما از واقعیات جهان اطرافمان مستقل از ذهن ما نیست و ما پدیده های ابژکتیو که در جهان اطرافمان هستند را، به همان صورت که واقعا هستند درک نمی کنیم . البته این دیدگاه طیف گسترده ای دارد . برای مثال از نظر ایده آلیسم ذهنی که توسط جرج برکلی مطرح شد ، واقعیات ابژکتیو در جهان خارج واقعا وجود ندارند و جهان فیزیکی اطراف ما صرفا تجربه ای درون ذهن بشر است . اما یک نوع دیگر ایده آلیسم که امروزه پذیرش بیشتری دارد ، ایده آلیسم استعلایی مطرح شده توسط ایمانوئل کانت بود که از نظر آن جهان فیزیکی خارج از ذهن ما واقعا وجود دارد اما شناخت آن فی النفسه و همان طور که واقعا هست ممکن نیست و تحولات ذهنی ما بر شناخت ما از جهان خارج موثر است .رئالیسم و آنتی رئالیسم در علمدرباره ماهیت علم و هدفی که دنبال می کند ، بحث میان رئالیسم و آنتی رئالیسم همواره وجود داشته و مناقشه برانگیز بوده است . از نظر رئالیسم علمی هدف علم تبیین درست وکامل تمام پدیده های موجود در این جهان ، اعم از مشاهده پذیر و مشاهده ناپذیر می باشد . اما از نظر آنتی رئالیسم علمی هدف علم صرفا تبیین بخش مشاهده پذیر جهان هستی است و درباره پدیده های مشاهده ناپذیر در جهان فیزیکی اطرافمان ،علم نمی تواند شرحی دقیق و کامل از آنها ارائه دهد و یا صدق وکذب آنها را تعیین کند .امور مشاهده پذیر شامل حیوانات ، درخت ، خاک و .. می شود که می توانیم بدون واسطه آنها را درک کنیم . اما امور مشاهده ناپذیر مانند مولکول ، اتم ، الکترون و ... هستند که نمی توانیم به طور مستقیم آنها را مشاهده کنیم و صرفا با تولید نظریه های علمی می توانیم امکان وجود چنین ذراتی را مطرح کنیم . از نظر رئالیست ها نظریه های علمی درباره ی امور مشاهده ناپذیر ، توسط آزمایش های تجربی قابل تایید یا رد شدن هستند . اما دیدگاه آنتی رئالیست ها درباره امور مشاهده ناپذیر در علم به عنوان &quot; ابزارگرایی &quot; شناخته می شود . به این معنی که نظریه های علمی در حیطه مشاهده ناپذیر علم ، صرفا نوعی &quot;ابزار&quot; یا &quot; وسیله &quot; هستند که به کمک آن میتوان داده های به دست آمده از آزمایش تجربی این نظریه ها را تبیین کرد اما هیچگونه نمی توان صدق یا کذب حقیقی این نظریه ها را تعیین کرد . برای مثال نظریه جنبشی گاز ها بیان می کند که گاز ها از مولکول های در حال جنبش تشکیل شده اند و با استفاده از این نظریه می توان رفتار گاز ها را در شرایط مختلف تبیین کرد . مانند اینکه حرارت دادن یه گاز در فشار ثابت باعث انبساط آن می شود . از نظر آنتی رئالیست ها شناسایی اینکه مولکول های گاز واقعا وجود دارند یا نه ممکن نیست و ما صرفا به این دلیل این نظریه را تایید می کنیم چون می تواند داده های به دست آمده از آزمایش تجربی این نظریه را تبیین کند .تفاوت دو دیدگاه رئالیسم و ایده آلیسم در بخش های مختلف علم ، حتی در پزشکی نیز مشاهده می شود برهان &quot; معجزه که نیست &quot;این برهان یکی از استدلال هاییست که رئالیست های علمی علیه آنتی رئالیست ها مطرح می کنند . بر اساس این برهان اکثر نظریه هایی که تا کنون بر مبنای امور مشاهده ناپذیر بوده اند ، توفیق تجربی داشته اند . یعنی توانسته اند داده های مشاهدتی به دست آمده از آزمایش های تجربی را تبیین کنند و با استفاده از همین نظریات تا کنون پیشرفت های فناورانه و پیش بینی های دقیق در تاریخ علم صورت گرفته است . بنابراین خیلی بعید است که هر دفعه این نظریات به طور تصادفی و شانسی با داده های مشاهدتی خود تطابق داشته باشند . در واقع طبق این برهان آنتی رئالیسم های علمی انگار به نوعی معجزه در قبال امور مشاهده ناپذیر علم معتقدند و چون معجزه در علم محلی از اعراب ندارد ، بنابراین آنتی رئالیست ها بر خطا هستند . آنتی رئالیست ها نیز پاسخ های گوناگونی به این برهان داده اند . یکی از این پاسخ ها نظریه های گوناگونی اند که در تاریخ علم ابتدا باور به صدق آنها بوده و داده های مشاهدتی خود را نیز تبیین میکردند اما بعد ها معلوم شد که اشتباه بوده اند . یکی از آنها نظریه فلوژیستون بود که بیان میکرد هرگاه چیزی می سوزد ، ماده ای به نام فلوزیستون از آن خارج می شود اما شیمی جدید این نظریه را کاملا رد می کند . در واقع از نظر آنتی رئالیست ها تاریخ علم نشان می دهد که توفیق تجربی و مطابقت با داده های مشاهدتی ، دلیل صدق یک نظریه نیست و از کجا معلوم که نظریه اتمی ماده همان راه نظریه فلوژیستونی را طی نکند ؟ بنابراین بهترین موضعی که می توان در قبال نظریه های مربوط به امور مشاهده ناپذیر گرفت ، اینست که بگوییم نمی توان صدق یا کذب واقعی این نظریات را تعیین کرد . بنابراین این برهان با اینکه به لحاظ شهودی قابل پذیرش است ، اما بی ایراد نیست و نمی توان با قطعیت به آن اتکا کرد .از شروع انقلاب علمی در زمان کوپرنیک ( قرن 17 ) تا کنون بشریت توانسته است با انجام آزمایش های تجربی ، نظریه های فراوانی درباره ی امور مشاهده ناپذیر ارائه دهد . بیشتر این نظریات با موفقیت همراه بودند اما برخی نیز با پیشرفت علم اعتبار خود را از دست دادند.  تمایز بین امور مشاهده پذیر و مشاهده ناپذیریکی از ادلّه ای که رئالیست ها علیه آنتی رئالیست ها در علم مطرح می کنند ، عدم وجود یک مرز مشخص و دقیق بین امور مشاهده پذیر و مشاهده ناپذیر در علم است . زیرا از نظر آنتی رئالیست ها ، ما درباره ی امور مشاهده ناپذیر علم نمی توانیم موضع قاطع اتخاذ کنیم . بنابراین باید بتوانیم که یک تعریف دقیق از امور مشاهده ناپذیر در علم داشته باشیم ، چیزی که کسی تا کنون قادر به تعیین آن نبوده است . البته آنتی رئالیست ها در پاسخ به این مدعا بیان می کنند که طیف کثیری از امور در علم به راحتی در یکی از این دو دسته قرار می گیرند و صرفا به خاطر مبهم بودن مرز بین این دو و تعداد قلیلی از امور که در این مرز مبهم قرار می گیرند ، نمی توان به کلی ادعای آنتی رئالیسم علمی را زیر سوال برد .برهان ایجاب ناپذیریاین برهان که استدلالی به نفع آنتی رئالیسم علمی است بیان می کند نظریات علمی که بر مبنای امور مشاهده ناپذیر هستند همواره برای ارزیابی و سنجش آنها از داده های مشاهده پذیر استفاده می شود . برای مثال نظریه جنبشی گازها از مولکول های گازیِ مشاهده ناپذیر سخن می گوید ، اما برای ارزیابی صحت آن از داده های مشاهده پذیر به دست آمده از آزمایش های تجربی استفاده می شود ( انبساط گاز در صورت دادن حرارت که با ابزار های آزمایشگاهی قابل مشاهده است) . بنابراین طبق این برهان ، داده های مشاهدتی نمی توانند این نظریات را ایجاب کنند و در واقع برای این داده ها می توان تبیین های دیگری به جز نظریه اصلی را مطرح کرد . بنابراین برای این نظریات همواره تبیین های رقیب وجود دارند . اما رئالیست ها در پاسخ به این برهان می گویند که درست است برای داده های مشاهدتی در یک نظریه می توان تبیین های گوناگونی آورد ، اما ارزش این تبیین ها قطعا با هم برابر نیست و ما همواره تبیینی را به عنوان نظریه انتخاب می کنیم که بیشترین تطابق را با شواهد و داده های موجود داشته باشد و دلیلی ندارد که یک نظریه را بر تبیین های دیگر ترجیح ندهیم .آیا ممکن است که تمام تجربیات بشر از جهان اطراف ما صرفا یک تصویر ذهنی باشد ؟ رئالیسم و آنتی رئالیسم در پزشکیاین دو مفهوم تقریبا مانند آنچه در فلسفه علم مطرح می شوند ، در پزشکی نیز محل بحث و چالش اند . طرفداران رئالیسم در پزشکی معتقدند که مفاهیمی مانند ماهیت بیماری و سلامت ، پاتوفیزیولوژی بیماری ها در بدن و عوامل موثر در بیماری ها ( مانند یک باکتری که باعث عفونت در بدن می شود ) همگی به طور مستقل از ذهن بشر در جهان بیرون وجود دارند و ما می توانیم نسبت به آنها شناخت پیدا کنیم . اما طرفداران آنتی رئالیسم در پزشکی باور دارند که مفاهیم ذکر شده در بالا به صورت مستقل از ذهن بیمار وجود ندارند . بلکه این مفاهیم کاملا وابسته به ارزش های فرهنگی و اجتماعی ما هستند و چه بسا صرفا قرار داد های ذهنی اند . پزشکی در گذشته ( که مبتنی بر اخلاط چهار گانه بود ) بیشتر متمایل به رئالیسم بود . بیماری ها رخدادی بودند که در اثر بر هم خوردن تعادل بین این اخلاط ایجاد می شدند . در پزشکی مدرن نیز با ظهور تکنولوژی های تشخیصی مانند CT اسکن ، MRI و ... و همچنین علوم تشریح مانند آناتومی و پاتولوژی ، ماهیت بیماری در بدن و علل آن بیشتر عینیّت پیدا کرده اند . در واقع رئالیسم از گذشته تا کنون جایگاه خود را در بعد هستی شناسی پزشکی حفظ کرده است . اما در بعد معرفت شناسی پزشکی مدرن مشاهده می شود که در حال حاضر ، تجربه گرایی ( نوعی ابزار گراییِ آنتی رئالیسم که معتقد است ابژه های مشاهده ناپذیر قابل اعتماد نیستند ) بر رئالیسم غلبه دارد . به عنوان کلام آخر نیز باید ذکر کرد که منتقدین پزشکی مدرن اعتقاد دارند که یکی از دلایل انسان زدا شدنِ پزشکی در الگوی بیومدیسین ، توجه بیش از حد به رئالیسم پزشکی است که باعث کم توجهی به ارزش های انسانی بیمار می شود و باعث می شود که مفهوم بیماری بر خود بیمار ارجحیت پیدا کند .منابع1. An Introductory Philosophy of Medicine / James A.Marcum2. Philosophy Of Science / Samir Okasha3. فلسفه پزشکی / احمد رضا همتی مقدم</description>
                <category>محمد رضا مشرف</category>
                <author>محمد رضا مشرف</author>
                <pubDate>Mon, 04 Apr 2022 02:18:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طبی سازی به مثابه ی چشمِ نظاره گر پزشکی بر زندگی بشر : نظاره ای به قصد سلطه یا حمایت ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78164094/%D8%B7%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%90-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B4%D8%B1-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%B5%D8%AF-%D8%B3%D9%84%D8%B7%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%AA-drx7fgaiw5je</link>
                <description>مفهوم طبی سازی و انواع آن اگر نگاهی کلان به جامعه و زندگی روزمره خود داشته باشیم ، متوجه می شویم که پزشکی در بسیاری از ابعاد زندگی ما حضور فعال و موثر دارد . هر روز صبح که از خواب بر میخیزیم با مسائل پزشکی و بهداشتی به طور مستقیم یا غیر مستقیم درگیر هستیم . اما مفهوم طبی سازی در جامعه دقیقا چیست ؟ طبی سازی ( medicalization ) به طور عمومی شامل مسائلی می شود که در گذشته ذیل قلمرو پزشکی قرار نداشتند ، اما امروزه در گفتمان پزشکی بررسی می شوند و درمان های پزشکی برای آنها در نظر گرفته می شود . حال به بررسی سیر پیشرفت طبی سازی در تاریخ می پردازیم و 4 نوع اصلی آن را بررسی می کنیم . 1)    طبی سازی رفتار های ناهنجار : نوع ابتدایی طبی سازی ، برای صورت بندی ناهنجاری های اجتماعی به صورت بیماری ظهور یافت . مواردی مانند جنون ، الکلیسم ، اعتیاد و همجنس گرایی که عموما در گذشته به عنوان جرم تلقی می شدند و این افراد بعضا دستگیر شده و راهی زندان می شدند ، امروزه به عنوان بیمار شناخته می شوند و تحت درمان قرار می گیرند . 2)    طبی سازی روند های طبیعی و فیزیولوژیک بدن : پایان قرن 19 با پیشرفت های عظیم پزشکی در تشخیص و درمان بیماری ها ، پدیدار هایی که به عنوان امور طبیعی در طی حیات انسان در بدن او روی می دهد و تا قبل از آن زمان با پزشکی ارتباطی نداشتند ، طبی شدند . مواردی مانند زایمان ، مرگ ، بلوغ ، یائسگی ، پیری و جوانی از این دست هستند . برای مثال عوارضی مانند ریزش مو و کاهش میل جنسی در مردان مسن که پدیدارهایی طبیعی در روند پیری در نظر گرفته می شدند ، امروزه بعضا به عنوان &quot;اختلالاتی&quot; شناسایی می شوند که با مصرف مکمل های تستوسترون قابل درمان است. 3)    طبی سازی مشکلات زندگی روزمره : این نوع طبی سازی به ویژه همراه با پیشرفت های روان پزشکی بود . مسائلی مانند خشم ، اضطراب ، افسردگی ، چاقی و لاغری از این دست هستند . برای مثال افسردگی که در گذشته نوعی غم و اندوهی معمولی بود که تاثیر آن در جامعه آنچنان حساس نبود ،امروزه بسیاری از مردم با بروز کوچکترین علائم افسردگی به روانپزشک مراجعه می کنند . همچنین اختلال اضطراب اجتماعی که نوعی ویژگی شخصیتی محسوب می شد ، که فرد تمایلی به صحبت در جمع را نداشت ، امروزه به عنوان یک اختلال روانپزشکی از داروهای ضد اضطراب برای درمان آن استفاده می شود . 4)    طبی سازیِ توان افزایی و تقویت بدن سالم ( enhancement): جدیدترین نوع طبی سازی که متاثر از پیشرفت های تکنولوژی پزشکی و صنعت بیوتکنولوژی در چند دهه اخیر رواج پیدا کرده است . در این نوع طبی سازی دیگر بیماری در کار نیست ، بلکه توجه انسان به تقویت یا دستکاری بدن سالم معطوف شده است . انواع جراحی های زیبایی ( بینی ، گونه ، شکم و پروتز اندام ها ) ، تغییراتی که مهندسی ژنتیک و بیوتکنولوژی امکانش را در بدن انسان فراهم می کنند ، استفاده از داروهای تقویت کننده ی حافظه در افراد سالم و ... از این نوع طبی سازی هستند . شاید در نگاه اول اینطور به نظر برسد که مسئول تمام و کمال طبی سازی پزشکان هستند و نهاد پزشکی با امپریالیسمِ تمامیت خواه خود ، قصد چیره شدن بر تمام ابعاد زندگی بشر را دارد . اما با نگاهی عمیق به مسئله در میابیم که شبکه ای از عوامل و روابط پیچیده بین آنها همواره پیشران پدیده ی طبی سازی بوده است . یک عامل مهم در این زمینه ، شرکت های داروسازی و صنعت بیوتکنولوژی است که نقش آنها در طبی سازی به ویژه در سالهای اخیر بیشتر شده است . در آمریکای قرن 20 ، شرکت های داروسازی فقط می توانستند محصولات خود را در مجامع پزشکی ، ژورنال های تخصصی و یا به خود پزشکان معرفی کنند . اما از سال 1997 با تغییر قانون می توانند محصولاتشان را مستقیما در جامعه و بین مردم عادی تبلیغ کنند و حس نیاز به مصرف داروهای بیشتر را در مردم تقویت کنند . در تغییر مفهوم شرایط نرمال به بیماری و همچنین تبلیغ داروهایی که برای این شرایط بیمار گونه ی جدید تولید می شوند ، رسانه ها نقش پررنگی در چند دهه گذشته داشته اند . به ویژه با گسترده شدن رسانه های اینترنتی و شبکه های اجتماعی در قرن 21 که بروز ترین اطلاعات و محصولات را در اختیار مردم قرار می دهند . یکی از عواملی که نقش آن در طبی سازی معمولا جدی گرفته نمی شود و کمتر به آن پرداخته می شود ، نقش جامعه و مردم در طبی سازی است که نمونه تاریخی آن در قرن 19 مشاهده می شود . زنان در آن دوران چون باور داشتند که پزشکان می توانند درد زایمان آنها را تسکین داده و فرزندانشان را در سلامت به دنیا بیاورند ، به مرور برای زایمان خود به پزشکان مراجعه کردند که این مسئله باعث طبی سازی تدریجی زایمان در زنان شد . همچنین در بحث الکلیسم ، اولین نهادی که موضوع طبی سازی الکلیسم را برای کنترل و پیشگیری از آن مطرح کرد ، مجمع الکلی های ناشناس بود که یک نهاد مردمی و اجتماعی بود . البته ذکر این نکته نیز حائز اهمیت است که طبی سازی همواره یک فرایند مطلق و یکطرفه نبوده و ما مواردی را در تاریخ داریم که ابتدا طبی شده و سپس از آنها طبی زدایی صورت گرفته . برای مثال امروزه در بسیاری از کشور ها زایمان به صورت طبیعی و عموما در خانه خود فرد انجام می شود و فقط در صورت لزوم ، فرد به بیمارستان رفته و یا تحت سزارین قرار می گیرد . پیامد های گسترش بی رویه ی طبی سازی در جامعه ·       آستانه ی تحمل جامعه برای برخورد با مشکلات و رنج هایی که بعضا ساده و کوچک هستند ، کمتر می شود ·       می تواند باعث افزایش مصرف خودسرانه ی دارو شود ·       تعریف انسان از &quot;سطح نرمال&quot; در مسائل جسمی و ذهنی خود را تغییر می دهد . برای مثال کسی که ریزش مو دارد یا فردی که بینی بد فرم دارد دیگر به عنوان یک فرد نرمال محسوب نمی شوند بلکه به عنوان فردی به آنها نگاه می شود که غیر طبیعی است و باید درمان شود ·       ایجاد health anxiety  یا اضطراب سلامت : تحقیقات گوناگون نشان می دهند که طبی سازی بیش از حد در مسائل روزمره به خصوص در مواردی که ضرورت آن کمتر است ، نه تنها باعث بهبود سطح رضایت فرد از وضعیت سلامتی خود نمی شود ، بلکه در بعضی موارد باعث خود بیمار پنداری و اضطراب وجود بیماری در فرد می شود . این مسئله خود می تواند وضعیت سلامتی فرد را تضعیف کند ·       مسئولیت افراد جامعه را در برابر مسائل و مشکلات زندگی کم می کند ·       توجه نظام سلامت و سیستم درمانی را بر فرد می گذارد و با گسترش فردیت ( individualizing) در بیماری ، باعث نادیده گرفتن عوامل اجتماعی دخیل در بیماری ها می شود . برای مثال به جای اینکه توجه خود را بر عوامل اجتماعی موثر در افسردگی بگذاریم ، بر درمان فرد افسرده تمرکز می کنیم . البته طبی سازی جنبه های مثبت نیز دارد و اینگونه نیست که همیشه تاثیر منفی آن غالب باشد . طبی سازی اصولی در برخی مسائل باعث کنترل بهتر و برخورد مناسب جامعه با آن مسئله می شود . برای مثال طبی سازی اعتیاد باعث کاهش فشار و سرزنش های اجتماعی بر معتادان شده است و همچنین نقشی که طبی سازی در مسئولیت زدایی از معتادان به عنوان یک بیماردارد ، باعث افزایش اعتماد به نفس افراد معتاد در عمل ترک اعتیاد خود می شود .  نتیجه گیری به عنوان جمع بندی می توان بیان کرد که طبی سازی به مثابه ی یک فرآیند چندگانه است که مجموعه ای از عوامل در آن دخیل هستند و برای بررسی آن و ارزیابی تاثیراتی که می تواند در جامعه و زندگی مردم داشته باشد ، باید به صورت کلان و چندوجهی بررسی شود و نباید صرفا به یک عامل بسنده کنیم . در آخر می توان اذعان داشت که طبی سازی اگر به صورت اصولی و محدود به قوانین جامعه شناختی باشد ، تا بتواند باعث بهبود سطح رضایت مردم از بهداشت و سلامت جسمی و ذهنی خود شود ، می تواند به عنوان یک گزینه مناسب برای ارتقای سیستم سلامت و بهداشت جامعه محسوب شود . همچنین باید از گسترش بی رویه ی و بدون دلیل آن در مباحث غیر ضروری جلوگیری کرد تا باعث پیامد های خطرناک جامعه شناختی و روان شناختی در مردم نشود . منابع 1.طبی سازی به مثابه ی تکنولوژی / علیرضا منجمی 2. the medicalization of society / Peter Conrad</description>
                <category>محمد رضا مشرف</category>
                <author>محمد رضا مشرف</author>
                <pubDate>Fri, 25 Feb 2022 14:34:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیدایش پزشکی مدرن در هیاهوی تغییر ساختار های قدرت : زمینه های ایجاد پزشکی تشریحی - بالینی از دیدگاه میشل فوکو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78164094/%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%D8%AA%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%AD%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%84-%D9%81%D9%88%DA%A9%D9%88-n7d2sjfdvaot</link>
                <description>?? پزشکی کلاسیک در قرن 17 و 18 که عمدتا مبنی بر رده بندی امراض بود، بر اساس شباهت های علائم بیماری هارا در دسته های جداگانه نسبت به هم قرار می‌داد و صرفا تمرکزش بر امور رویت پذیر بیماری ها قرار داشت. اما با تغییراتی که در اوایل قرن 19 به وقوع پیوست که بر خلاف تصور تاریخی معمول، فقط ناشی از پیشرفت علم تشریح نبود، پزشکی ناگهان تغییر چهره داد و تبدیل به علمی شد که اُبژه و وسیله شناخت خود را انسان قرار داد و از خود بیمار برای شناخت بیماری او استفاده کرد که البته این امر باعث پیشرفت های چشمگیری نیز در زمینه کنترل و درمان بسیاری از بیماری ها شد . عوامل دیگری نیز مانند اجتماعی شدن مقوله بیماری، تغییر اهمیت مفهوم سلامت در تعیین سیاست های دولت ها، تغییر ساختار بیمارستان ها و تخصصی شدن بخش های مختلف آن و تبدیل شدن بیماران به ابژه شناخت علم پزشکی در بیمارستان و... از جمله عواملی بودند که در قرن 19 زمینه پیدایش شکل جدیدی از علم پزشکی را فراهم کردند. علمی که به عقیده فوکو دیگر صرفا علمی خنثی نبود که خود را وقف بهبودی زندگی بشر کند. بلکه علمی بود که در کنار پیشرفت های چشمگیرش برای بهبودی بیماری ها، زمینه کنترل هرچه بیشتر جامعه و انسان هارا به واسطه دستگاه های قدرت مانند دولت ها و حکومت هارا فراهم می‌ کرد. ? این مسئله به بیان فوکو معلول تغییر کلی ساختار علم مدرن است و صرفا محدود به پزشکی مدرن نمی شود. در واقع پزشکی مدرن بخشی از نظام علم مدرن است که دیگر علمی خنثی و بی طرف نیست و ابزاری است برای اعمال قدرت و کنترل مداوم انسان بر طبیعت و دیگر انسان ها!. شاید با دانستن این ویژگی که فوکو به علم مدرن نسبت می‌دهد ابژه قرار گرفتن خود بیماران برای گسترش شناخت علم پزشکی مدرن با وضوح بیشتری قابل درک به نظر برسد. ?️ در پزشکی مبتنی بر رده بندی امراض (پزشکیِ انواع) بیماری مفهومی بود که از مجموعه ی ویژگی ها و علائم تشکیل شده است و بر اساس شباهت های این ویژگی ها هر بیماری در دسته های گوناگونی قرار می‌گرفت. یک نظام طبقه بندی امراض که روی صفحه کاغذ نقش می‌بست و مفهومی انتزاعی داشت. در این نوع پزشکی، بدن بیمار صرفا مکانی برای بروز نشانه های بیماریست و بیماری جایگاه مخصوصی در بدن انسان ندارد و می تواند از اندامی به اندام دیگر حرکت کند و وابسته به اندام خاصی در بدن انسان نیست . در واقع ویژگی های منحصر به فرد و مخصوص بدن بیمار که در پزشکی مدرن در نظر گرفته می شود، در پزشکی انواع به آن توجهی نمی شود و اینطور تصور می شد که توجه به جایگاه بیماری در بدن بیمار باعث انحراف از شناخت بیماری می شود. بنابراین در پزشکی انواع بدن بیمار صرفا یک واقعیت بیرونی بود و برای شناخت بیماری باید بدن بیمار و ویژگی های شخصی او را نادیده گرفت. ? در قرن 18 با گسترش ساختار های بیمارستانی و تخصصی شدن بیمارستان ها، بستر پیدایش پزشکی بالینی فراهم شد. مرحله ای از پزشکی که دقیقا یک قدم قبل تر از پزشکی مدرن قرار دارد. در قرن 17 و قبل تر از آن، بیمارستان ها علاوه بر بیماران محل نگه داری افراد دچار جنون، فقیران و گدایان و حتی مجرمان بودند . اما در قرن 18 بر اساس تغییرات اجتماعی و تغییر سیاست دولت ها در قبال مفهوم سلامت جامعه و اهمیت آن در پیشبرد اهداف حکومت، بیمارستان ها تخصصی تر شده و فقط محل نگه داری بیماران بودند. در پزشکی بالینی اهمیت &quot;نگاه&quot; و &quot;زبان&quot; و ارتباط میان آن دو در آموزش پزشکی به موضوعی محوری تبدیل شد. یعنی دانشجویان پزشکی باید با مشاهده دقیق و نگاهی جامع، از گذر گاه بدن بیمار و عوارضی که بیماری در بدن ایجاد می‌کند، به امر آموزش بپردازند و بتوانند آنچه را که می بینند به زبان آورند و بتوانند امر رویت پذیر را به امر قابل بیان تبدیل کنند. ☠️ اما یکی از دلایل اصلی گذار پزشکی از حالت بالینی صرف به پزشکی مدرن، پیدایش علم تشریح و آسیب شناسی تشریحی(پاتولوژی) بود. پیدایش علم تشریح باعث شد که نگاه مشاهده گر پزشکی بالینی، از علائم رویت پذیر بیماری ها و سطح بدن به درون بافت ها و اعضای بدن معطوف شد و در واقع یک رابطه علّی بین علائم و نشانه های بیماری با آسیب اندام های بدن که بیماری ایجاد می‌کند، بر قرار کرد. اینگونه بود که پزشکی بالینی جای خود را به پزشکی تشریحی - بالینی داد. چنین شد که مفهوم بیماری، که در پزشکی انواع جایگاه مشخصی در بدن انسان نداشت و صرفا مفهومی انتزاعی بود که در قالب دسته بندی های روی کاغذ نقش می بست، به درون فضای سه بعدی بدن راه یافت و با جسم بیمار پیوند خورد. ? یکی از تغییراتی که در پزشکی مدرن در مفهوم بیماری ایجاد شد تبدیل شدن بیماری به امری پوزیتیو بود. در پزشکی پیشامدرن بیماری امری سلبی بود، یعنی بین مفهوم سلامت و بیماری، این سلامت بود که بیشتر مورد توجه بود و بیماری به معنای عدم وجود سلامتی بود. اما در پزشکی مدرن این رابطه واژگون شد و بیماری در مرکزیت توجه قرار گرفت و ایندفه سلامتی بود که در عدم وجود بیماری معنا می شد . ✔️ از دیگر تغییراتی که در پزشکی تشریحی - بالینی در فهم بیماری ایجاد شد این بود که دیگر در پزشکی مدرن مرگ پایان بیماری نبود. بلکه با مرگ افراد تازه شکافتن اجساد آنان شروع می شد، برای یافتن محل آسیب بیماری درون بدن و نوع آسیبی که در بافت ها ایجاد می کند. مسئله ای که در پزشکی کلاسیک جایگاهی نداشت و تصور نمی شد که بررسی اجساد بیماران پس از مرگ بتواند به درک بهتری از بیماری کمک کند. ✒️ مهمترین تحولی که در ساختار بیمارستان طی پزشکی مدرن ایجاد شد آن بود که بیمارستان از آن به بعد صرفا محل درمان بیماران نبود. بلکه بیمارانِ بیمارستان به ابژه شناخت و آموزش علم پزشکی بدل شدند. یعنی مکانی که هم امکان آموزش و تجربه دانشجویان را از طریق مشاهده کیس های بیشمار فراهم می کرد، و هم بستر پیشرفت در تولید علم پزشکی را از رهگذر مشاهده کیس هایی که حاوی بیماری های جدید یا خاص بودند را ایجاد می نمود. به بیان فوکو این مسئله ریشه در مسائل گوناگونی داشت از جمله تغییر ساختار های سیاست، اهمیت یافتن مفهوم سلامتی جامعه نزد ساختار های قدرت برای کنترل جامعه و همچنین نفوذ ساختار های قدرت در نظام سلامت و پزشکی، بعد از شروع مدرنیته در قرن 18. او این تغییر بزرگ در بیمارستان را به نوعی قرار داد بین ساختارهای قدرت و بیماران و نیازمندان تشبیه کرد. بیماران در ازای درمان بیماری خود در بیمارستان با هزینه ای ناچیز، جسم خود را ابژه ای برای آموزش و گشایش علم پزشکی قرار می دهند ? اینگونه بود که در اوایل قرن 19 چهره پزشکی به کلی تغییر کرد. در آینده سعی می‌کنیم که بیشتر به ویژگی های پزشکی مدرن بپردازیم و مفاهیمی مثل بیماری، مرگ، درد، حقوق بیمار، آموزش پزشکی و... را در پزشکی مدرن بررسی می‌کنیم. همچنین ورود تکنولوژی و فناوری های نوین مانند هوش مصنوعی به پزشکی مدرن را، از منظر چالش های اخلاقی و فلسفی بررسی می‌کنیم. پس با ما همراه باشید. منابع1. تولد پزشکی بالینی / میشل فوکو / ترجمه فاطمه ولیانی2. ابتنای علوم انسانی بر پزشکی بالینی / علیرضا منجمی</description>
                <category>محمد رضا مشرف</category>
                <author>محمد رضا مشرف</author>
                <pubDate>Fri, 25 Feb 2022 14:13:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوش مصنوعی : ذهن منحصر به فرد یا ذهن انسان گرا؟</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%85%D9%86%D8%AD%D8%B5%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A7-yuuawc5ggmdv</link>
                <description>قسمت دوم : مسئله ی اتاق چینی و امکان آگاهی در ماشین ( آگاهی یا تقلید؟) جان سرل، فیلسوف مشهور ذهن در سال 1980 یک آزمایش ذهنی به نام اتاق چینی طراحی نمود که مسئله امکان وجود آگاهی در نظریه ماشین تورینگ را به چالش کشید. قدرت این استدلال آنقدر زیاد بود که یکی از دلایل اصلی بروز رکود در صنعت و پژوهش هوش مصنوعی که در دهه های 80 و 90 به وقوع پیوست ( که به زمستان AI مشهور است) را همین استدلال اتاق چینی جان سرل می دانند. اتاق چینی : این آزمایش به گونه ای طراحی شده است که یک فرد انگلیسی زبان که هیچ دانشی از زبان چینی ندارد درون یک اتاق محبوس می‌شود. داخل این اتاق یک کتاب قرار دارد که قواعد دستور زبان چینی و معانی تمام نماد های زبان چینی به زبان انگلیسی به طور کامل نوشته شده. در بیرون از اتاق افرادی چینی زبان حضور دارند که از طریق یک شیار که داخل در تعبیه شده است سوال هایی به زبان چینی به داخل اتاق می‌فرستند و از فرد داخل اتاق می خواهند که پاسخ این سوال هارا به زبان چینی برای آنها بفرستد. شخص داخل اتاق با استفاده از آن کتاب آموزشی، تمام آن سوال هارا به انگلیسی ترجمه کرده و با استفاده از معانی نماد های چینی که در کتاب ذکر شده است ، به طور مناسب با استفاده از نماد ها جمله سازی کرده و پاسخ مناسب تمام سوالات را به زبان چینی برای افراد خارج از اتاق صادر می‌کند به گونه ای که افراد چینی زبان خارج از اتاق هرگز متوجه نمی شوند که این فرد هیچ دانشی از زبان چینی ندارد!.❗️سوالی که سرل در این آزمایش مطرح می‌کند اینست که آیا این فرد واقعا زبان چینی بلد است؟ مفهوم آگاهی از نظر سرل : سرل آگاهی را نوعی حالت ذهنی در نظر می گیرد. پدیده های ذهنی محصول فرایند های نوروفیزیولوژیکال در مغز هستند. سرل استدلال می‌کند که اگر این فرض را بپذیریم که ذهن انسان و تمام خصیصه های مرتبط به آن چیزی جز فرایند های بیولوژیکال درون مغز نیست، آنگاه برای یک سیستم سخت افزاری یا نرم افزاری که فاقد ویژگی های بیولوژیکال مغز انسان است نمی توان حالات ذهنی انسان را متصور شد. طبق آزمایش اتاق چینی، همانطور که شخص داخل اتاق فاقد درک واقعی از نماد هایی است که کنار هم قرار می دهد و به نحوی هیچگونه دانشی از زبان چینی در اختیار ندارد و صرفا بر اساس قواعد ذکر شده درون کتاب نماد ها را کنار هم می چیند، یک سیستم هوشمند در دنیای واقعی صرفا بر اساس برنامه و الگوریتم هایی که در اختیارش قرار می دهند عمل می‌کند.در نتیجه می توان گفت آن سیستم نسبت به کاری که در حال انجام آن است &quot; آگاهی&quot; ندارد و بنابراین فاقد ذهن و حالات ذهنی است.پس با صحیح انگاشتن این فرض چنانچه اگر ماشینی بتواند از پس آزمون تورینگ برآید، باز هم آن ماشین &quot;فاقد تفکر&quot; است و صرفا بر اساس دستورالعمل های از پیش تعیین شده عمل می‌کند. سرل سال ها بعد برای تکمیل استدلال خود در جهت عدم معادل سازی ذهن انسان با یک سیستم هوشمند، 3 گزاره مطرح کرد :1_ برنامه ها همگی نحوی و دستوری ( syntactic) هستند مانند الگوریتم طراحی شده توسط یک برنامه نویس2 _ ذهن انسان ساختار معنایی ( semantic) دارد و نحوی نیست3_ یک ساختار نحوی نه تنها معادل یک ساختار معنایی نیست، بلکه نمی تواند برای آن کافی باشد.  سرل ادعا می کند که برای رد استدلال او باید بتوانیم حداقل یکی از این 3 گزاره را رد کنیم. چیزی که حداقل تا کنون هیچ یک از مخالفان نظریه سرل نتوانسته اند به آن دست یابند. با کمی دقت بیشتر در استدلال سرل متوجه می شویم که او قصد به چالش کشیدن نظریه محاسباتی ذهن ( CTM) را نیز دارد. زمانی که می گوید ذهن انسان ساختار معنایی دارد و نه نحوی، در واقع مهمترین پیش فرض نظریه محاسباتی ذهن را زیر سوال می برد.✏️ البته نکته ای که در باب استدلال جان سرل حائز اهمیت است اینست که او امکان حضور آگاهی در ماشین را به طور کامل رد نمی کند، بلکه آن را از طریق فرآیند های صرفا محاسباتی و نحوی مردود می داند. دلیل این امر آن است که سرل معتقد است  تمام ویژگی های ذهنی انسان مربوط به ماشین بیولوژیک مغز است و اگر روزی بشر بتواند این ساختار بیولوژیک پیچیده را کاملا شبیه سازی کند، شاید بتوان امکان حضور آگاهی در ماشین را منطقی دانست. در پایان می توان اذعان داشت که اگر چه سرل با استدلال مشهور خود مبانی نظریه محاسباتی ذهن و امکان آگاهی ماشین در آزمون تورینگ را به چالش می کشد، اما همچنان دیدگاهی فیزیکالیستی نسبت به ساختار ذهن دارد و مبانی ذهن و آگاهی را چیز فراتر از ساختار های بیوشیمیایی مغز نمی داند.</description>
                <category>محمد رضا مشرف</category>
                <author>محمد رضا مشرف</author>
                <pubDate>Sat, 16 Oct 2021 03:07:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوش مصنوعی : ذهن منحصربه فرد یا ذهن انسان گرا</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%85%D9%86%D8%AD%D8%B5%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A7-hlgi4jqcxy5q</link>
                <description>بخش اول : هوش مصنوعی و دو پرسش مهم شاید بتوان نقطه ی شروع فعالیت حوزه هوش مصنوعی را در دو پرسش فلسفی مهم خلاصه کرد [1]:1. ذهن انسان چگونه کار می‌کند؟2. آیا می توان ماشینی طراحی کرد که ظرفیت های گوناگون ذهن بشر را تقلید کند؟پاسخی که در میانه قرن بیستم به این دو پرسش داده شد مانند جرقه ای بود که شعله ی هوش مصنوعی را بر افروخت. که البته ناگفته نماند که بعد ها نقد های جدی به این رویکرد ها اعمال شد و صحت آنها را با چالش رو به رو کرد.پاسخ سوال نخست از دل یکی از رویکرد های فیزیکالیستی به نام کارکرد گرایی منشاء گرفت که امروزه آن را نظریه محاسباتی ذهن می نامند. همچنین پاسخ سوال دوم توسط یک مهندس علوم کامپیوتر به نام آلن تورینگ مطرح شد که با طراحی  تست تورینگ ادعا کرد که می توان ماشینی طراحی کرد که مانند ذهن انسان فکر کند. نظریه ی محاسباتی ذهن ( computational theory of mind) : این نظریه که اولین بار توسط هیلاری پاتنم ارائه شد اذعان می دارد که ذهن انسان شبیه به یک کامپیوتر پردازشگر عمل می کند به این صورت که  تمام اطلاعاتی که از جهان بیرون دریافت می کند به نوعی رمز یا نماد تبدیل می کند و توسط الگوریتم های خود این نماد ها را پردازش می کند. ذهن ما دارای زبانی است به نام &quot;زبان فکر&quot; که مانند هر زبانی دیگر سمبل ها و نماد های مخصوص به خودش را دارد و با گرامر و قواعد صوری مخصوص به خودش با دستکاری نماد ها فرآیند جمله سازی ( ساخت معانی ذهنی ) را انجام می دهد  . دو مفهوم اساسی در دل این نظریه قرار دارند که شالوده ی این تئوری را تشکیل می دهند : بازنمایی و محاسبه1. بازنمایی یا رمزگردانی : یعنی ذهن تمام اطلاعاتی را که از محیط بیرون دریافت می کند به رمز یا نماد های قابل فهم برای خود تبدیل می کند. مانند یک  کامپیوتر که تمام داده های دریافتی  را به صورت نماد های صفر و یک درون خود بازنمایی می کند.2. محاسبه : عملیاتی که ذهن توسط الگوریتم های متنوع خود بر روی رمز ها انجام می دهد و خروجی حاصل می شود. طبق این نظریه فعالیت های ذهنی چیزی جز دستکاری نماد ها و بازنمایی های ذهنی توسط زبان فکر بر اساس قواعد صوری یا محاسباتی نیست. در آخر نکته ی مهمی که این نظریه به آن اشاره می کند اینست که پردازش الگوریتمیک ذهن روی خصوصیات شکلی و نحوی گزاره ها صورت می گیرد و بر خلاف انتظار خصوصیات معنایی و انتزاعی گزاره ها مورد اهمیت نیست و عملیاتی روی آن انجام نمی شود.تست تورینگ : این تست نوعی بازی است که به &quot;بازی تقلید&quot; نیز مشهور است و در سال 1950 توسط آلن تورینگ برای اثبات امکان وجود آگاهی در ماشین ها  طراحی شد .در این بازی دو اتاق وجود دارد که در یک اتاق یه انسان و در اتاق دیگر یک کامپیوتر قرار دارد. در بیرون این دو اتاق نیز یک بازرس قرار دارد که وظیفه ی آن پرسیدن سوالات متنوع از هر دو شرکت کننده در بازی است ( انسان و کامپیوتر) به گونه ای که با بررسی جواب هایی که از دو طرف دریافت می کند تشخیص دهد که کدام از این دو انسان و کدام یک کامپیوتر است. وظیفه ی کامپیوتر نیز اینست که با پاسخ های خود فرد بازرس را فریب دهد و با تقلید پاسخ های یک انسان سبب شود که بازرس نتواند تشخیص دهد که کدام فرد انسان است. وظیفه ی آن انسان نیز در اتاق دیگر اینست که بازرس را متوجه کند که او انسان است و شخص دیگر در اتاق کناری کامپیوتر است.تورینگ استدلال می کند که اگر ماشین بتواند به گونه ای رفتار یه انسان را تقلید کند که بازرس نتواند تشخیص دهد که فرد انسان در کدام یک از این دو اتاق است، آنگاه این ماشین در آزمون تورینگ پذیرفته شده و به گفته ی او &quot;می تواند مانند یک انسان آگاهی داشته باشد&quot; .✏️ هر چند تورینگ این آزمون را برای پاسخ به پرسش &quot; آیا ماشین می تواند فکر کند&quot;  طراحی کرده بود، اما این آزمون به نوعی این پرسش را دور می زند و در باره‌ی علیت آگاهی و تفکر در ماشین پاسخ مناسبی ارائه نمی دهد و فقط بیان می کند که امکان رفتار مشابه انسان در ماشین وجود دارد. که البته قابل ذکر است که پس از مطرح شدن این آزمون  نقد های زیادی مانند استدلال اتاق چینی جان سرل به آن وارد شد که امکان وجود آگاهی در ماشین را زیر سوال می برد.ذکر این نکته نیز حائز اهمیت است که آزمون تورینگ در واقع با نظریه محاسباتی ذهن همسو و مرتبط است و این دو مستقل از هم نیستند. به گونه ای که تورینگ با پذیرفتن این پیش فرض که اعمال ذهنی ما مشابه یک کامپیوتر بر مبنای پردازش های الگوریتمیک نماد ها و سمبل ها است، امکان وجود آگاهی در ماشین را مطرح کرد.[1] K.sadegh-Zadeh، Handbook of Analytic Philosophy of Medicine، Artificial Intelligence in Medicine? ، 2015</description>
                <category>محمد رضا مشرف</category>
                <author>محمد رضا مشرف</author>
                <pubDate>Mon, 13 Sep 2021 10:54:41 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>