<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ناشناس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_78256293</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 11:15:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>ناشناس</title>
            <link>https://virgool.io/@m_78256293</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نانوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78256293/%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-xqtvbshhwjmu</link>
                <description>این جهان وقتی مرا می فهمد که دیگر از من نسترن روییده است و تو در حالی که قدم هایت را بر گورستان می گذاری مزار مرا میبینیچشمت به نام من که می افتد لبخندی سرشار از غم می زنی گویی خاطرات تلخ و شیرین گذاشته را به یاد اورده ایمن زیر تلی از خاک آرمیده امتو بدان ای دوست ، تو بدان که من ، نزیسته دست از این زندگی کشیدمتو‌بدان که این جهان جای من نبود، که من با هر پلک زدن رویاهای پوچ خود را زیر خاکستر این شهر دفن می کردمهر نفسی که بر می آمد اشتیاق من برای زندگی را دو چندان می کرد و چون فرو می رفت دیگر از آن منِ سابق خبری نبوددویدم با پاهای زخمی ، دویدم به سان کودکی که می دود به دنبال آرزوهایشدویدم اما هیچکس ندید این تقلا راهیچکس ندید قلب پر از آرزویم راهیچکس ندید روح جوان و عاشقم رااز دویدن که خسته شدم در کنار نهری توقف کردم تا با آب زلال جلا دهم جسمم راچهره ام را که در آب دیدم وحشت زده از خویش گریختمزمان متوقف شد ، شب شد ، ظلمات بود و تاریکی ، گم شدم به همین آسانیعقربه ها از کار افتاده بودند اما می شنیدم صدای چرخ دنده های این قلب خستگی ناپذیر راخود را در گوشه ای از اتاق یافتم . زمان به زندگی بازگشتمن مانده بودم و خروارها کتاب که در آن ها پی چیزی می گشتم ، شاید خودم.خاموش مانده بودم همچو سروی که در برابر جور روزگار سر خم نکرد اما آن سرو سابق نبود ، آن سروی نبود که با هر وزش باد در برابر دیدگان اغیار می رقصاند خود راخاموش مانده بودم و چه خوش است خاموشیخواندم ، نوشتم ، گریه کردم و سپس دست کشیدمتو اکنون ایستاده ای بالای سنگ قبر آرزوهایملبخندی زدی و رد شدی ،شاید لحظه ای دلت لرزید یا شاید قطره اشکی بر گونه هایت لغزید یا شاید هزاران شاید دیگرنسترن ها روییده اند و من این سکوت مرگبار را با شعر زیر می شکنم:یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترنترسم که بوی نسترن مست است و هوشیارش کند</description>
                <category>ناشناس</category>
                <author>ناشناس</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 19:33:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم شیرین اردیبهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78256293/%D8%BA%D9%85-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-mwdpprhzwxg4</link>
                <description>هوای اردیبهشت این روزا رو به سردیه دقیقا مثل قلب من که سرد شده نسبت به همه چی. آهنگ عطر تو ابی پلی شده و ناخن های دستام یکی پس از دیگری جویده میشن این یعنی اضطراب پنهان دوباره برگشته.صبح آزمایش دادم و شب جوابشو گرفتم.چند قطره اشک تو خیابون ریختم و یاد اون تیکه از آهنگ بابک جهانبخش گفتم که میگه”آخر دنیا همینجاست دیر یا زود دیر میشه ، هرچی کابوس دیده بودیم دیر یا زود تعبیر میشه”. و خب اره کابوسی که چند ساله با دیدن مادرم شدت میگیره امروز واسه‌خودم تعبیر شد. ترس من از مرگ نیست ترس من از زیستن با رنج و درده.روزهای من اینجوری میگذره ، با کنکاش گذشته و گریه کردن سر قبر  خالی آینده…</description>
                <category>ناشناس</category>
                <author>ناشناس</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 00:01:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوچ تر از افکار صادق هدایت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78256293/%D9%BE%D9%88%DA%86-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-bk0m6gbghjhy</link>
                <description>اسم این روزها،اسم این دقیقه و ثانیه ها،اسم این خیره شدن به دیوار رو چی باید گذاشت؟ جوونی؟ هر نفسی که بیرون می آید دردی رو به کوه دردام اضافه میکنه.اگه از جنگ و شرایط مملکت بگذریم باید بگم که از همون روزی که مداد دادن دستم و گفتن بنویس ،از همون روزای به اصطلاح شیرین کلاس اول،افسردگی شروع شد.همیشه گفتم و میگم خاک بعضی آدما از همون اول خلقت آغشته به غم بوده و منم جزو همون آدما.اگه همه مردم دنیا غرق در شادی و شعف باشن باز هم من غم دارم بازم دوست دارم خودکشی کنم . شاید هم بهتره بگم بازم دوست دارم غمگین باشم به قول داستایفسکی احساس می‌کنم اگه شاد باشم و بخندم به خودم خیانت کردم.نمیدونم چرا اومدم اینجا و شروع کردم به‌ نوشتن ولی خب ۴-۵ سال پیش همینجا با آدمی آشنا شدم که یک شبه شد نزدیک ترین غریبه. مینویسم تا شاید بخونه تا شاید ببینه تا شاید دلش تنگ شه. مینویسم تا خالی شم.کار و هنر من نوشتن بود ولی درس و کنکور و علوم پزشکی همه چیو ازم گرفت. من موندم و</description>
                <category>ناشناس</category>
                <author>ناشناس</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 14:29:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیدونم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78256293/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-xnv5j87ljddx</link>
                <description>دیشب حوالی ساعت ۱ ، آهنگ روزگار غریب علیرضا قربانی رو پلی کردم. اجازه دادم تا اشکام به سرعت جاری بشن تا شروع کنم.شروع کنم به خودخوری. وقتی به تیکه ی “بخوان مرا تو ای امید رفته از یاد “ رسیدم با دو دستام محکم میزدم تو سرم آنقدر محکم که صبحش سردرد بودممن اشتباه کرده بودم. منٍ ۲۱ ساله کل این مسیر رو اشتباه کرده بود. افسردگی مداومی که از همون کودکی با منه باعث شد کل زندگیم یک ای کاش بزرگ باشهگاهی انقد غرق در خیال و رویاها میشم که وقتی ازشون بیرون میام تنها راه حل واسه ادامه زندگی ادامه ندادنهبه قول امیر عظیمی “ خودکشی مرگ قشنگیست که به آن دل بستم دست کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم”</description>
                <category>ناشناس</category>
                <author>ناشناس</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 01:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>