<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زری میری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_78318386</link>
        <description>زنی فعلا تنها در آستانه فصول سرد و گرم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-11 14:44:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1574756/avatar/1OkcMe.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زری میری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_78318386</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در جست و جوی شادی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78318386/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-eb8rxpkot1zb</link>
                <description>کلا چند وقته که دیگه بیخیال آرزوهام و برنامه هایی که قبلتر داشتم، شدم.تصمیم گرفتم همین کرمون بمونم و یه کرمونی اصیل باشم و به سبک زندگی همینجا عادت کنم.الانم داره کم کم ازش خوشم میاد و واقعا باهاش حال میکنم.بهنوش میگه اینم بخاطر انعطاف‌پذیری بالاییه که داری و بهت غبطه میخورم؛ البته بهنوش عادت داره همیشه از ماستهای من کره میگیره و منو خیلی اسطوره میکنه و من همش خجالت میکشم از اینکه با وجود اینکه اینهمه ضعف و عقب افتادگی توی زندگی‌م دارم، از نظرش خیلی خوب دیده میشم.حالا بگذریم، داشتم عرض میکردم.بعد از تصمیمم به این نتیجه رسیدم که حالا که دوستای همسن و سال قبلی‌م اکثرا یا ازدواج کردن و بچه و خانواده دارن و منو درحد رفت و آمد با خودشون نمیبینن (یا حتی اینکه خودم در مقابلشون حس عقب بودن رو میگیرم و کمی هم خجالت میکشم)، و یا ازم دور هستن و اینجا کنارم نیستن، وقتشه که کامیونیتی جدید برای خودم بسازم و دوستی‌های جدید ایجاد کنم.حالا دوستی‌های جدیدی که میسازم هم باز با یه معضل روبروم میکنن، و اونم اینه که اکثرا سنشون از من پایینتره و باز گاهی باعث میشن که همون حس عقب افتادگی سراغم بیاد. البته عرض کنم خدمتتون که این حس عقب افتادگی چیزیه که تا خرمنت نسوخته باشد تشویش ما ندانی و فلان نکردی هم شب درازه؛ و کلا تا از اون چیزایی که برای خودت مهم هستن عقب نیفتاده باشی درکش نمیکنی.اما میخوام بگم اون تفاوت سنی خودش خیلی برام ملاک نیست، که اگر بود اینهمه دوستای زیاد از رده های مختلف سنی نداشتم، اما بازم دلیل نمیشه که گاهی باهاش اذیت نشم.مثلا همین دیشب، وقتی پیام بچه ها رو توی کانال دوندگی دیدم که خبر داده بودن سر ساعت میرن پارک جنگلی و به مهلا پیام دادم تا ببینم که اگر میاد منم برم و رفتم دم خوابگاه دنبالش، به این فکر میکردم که واقعا خواست من از زندگی این بود که با یکی که همسن خواهر ته تغاریمه قرار دوندگی بذارم؟و چرا دروغ بگم، هر لحظه اینو توی خودم میدیدم که برگردم خونه و به مهلا پیام بدم که «عزیزم من یهویی کاری برام پیش اومد و اومدنم کنسل شد»اما مقاومت کردم و سوارش کردم و رفتیم به سمت پارک، و وقتی چند دقیقه گذشت و مهلا تعریف کرد که حالش خوب نبوده و به این دویدن احتیاج داشته و ازم تشکر کرد بابت اینکه با پیامم بهش تلنگر زدم که خودشو جمع کنه و بیاد، نه تنها که همه اون فکرها از سرم رفت، بلکه حالم نسبت به خودم هم بهتر شد.خلاصه اینکه نمیدونم همه خل‌ها مثل خودم ان یا من همین یه دونه ام و واسه نمونه ام.</description>
                <category>زری میری</category>
                <author>زری میری</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jan 2024 16:24:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بچه گرما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78318386/%D8%A8%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7-vcuvpphnzlxv</link>
                <description>یادمه دبیرستان و اینا که بودم عاشق برف و سرما بودمالان که فکرشو میکنم بیشترش بخاطر این بود که ندیده بودماوووووه چی میشد ۷،۸ سالی یه بار وسط اون خرماپزون، چندتا دونه برف هم میدیدیم.باز شهر کرمون اوضاعش خیلی فرق میکرد. چون اطرافش ارتفاعات زیاده، خنکم هست. ولی بم واقعا گرم بود.البته که ما هم در حالی که باهاش اذیت میشدیم ولی بهش عادت داشتیم.من خیلی گرمایی بودم و همیشه به خنکی و سرما خیلی علاقه داشتم.توی همون حال نوجوونی همیشه میگفتم من برای زندگی‌م میرم سمت شهرایی که زیاد برف داره و همیشه سفیده. من اونجاها رو دوس دارم. اه اه چیه گرما. من میخوام همیشه از سرما بلرزم و چندلا لباس زمستونی بپوشم.اما الان خیلی خسته شدم از سرما، برف، بارون‌های زیاد چندروزه، لباس‌های چندلایه روی هم و همین چیزامن بچه گرما ام. همون گرما رو بهم بدین</description>
                <category>زری میری</category>
                <author>زری میری</author>
                <pubDate>Wed, 08 Feb 2023 21:36:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی خون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78318386/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86-w6lcvoilolyl</link>
                <description>حتما به قصابی رفته اید. بوی بد قصابی برای کسی که گذرش به آنجا نیفتاده باشد قابل توصیف نیست. ولی کسی که حتی یک مرتبه هم برای خرید گوشت وارد قصابی شده باشد حتما با دیدن کلمه قصابی دماغش از این بو پر خواهد شد.اگر زن باشید هم هر ماه به مدت چند روز با مقدار خفیف آن روبرو خواهید بود. بوی قصابی، بوی خون است. بوی خون تازه که از بدن موجود خارج شده. موجود هم میتواند چهارپایی باشد که برای تامین خوراک موجود دوپایی دیگر سرش بریده شده، هم میتواند دوپایی باشد که قرار است اگر بتواند روزگاری با دوپای دیگری جفت بشود، حامل و پرورنده دوپای سومی باشد که بعدا به این دنیای پایی اضافه شود. به همین مناسبت هم بعد از رسیدن به سن خاصی، از 30 روزی که در یک ماه جای گرفته پنج شش روزی را در حالی که درگیر کنار آمدن با بوی خون است میگذراند.تمام این چرخه ها که چند ده سال ادامه خواهند داشت فقط در صورتی مفید هستند که دوپای دوم حاضر باشد و دوپای سوم تشکیل شود. در غیر اینصورت دردهای قبل و حین ایامٌ معدوداتٌ  و کثیف کاری هایش و بهم ریختگی های روحی اش، آب در هاون کوبیدنی بیش نیست. البته منکر سودهای دیگری که از بابت تغییرات چرخه ای هورمونی به گوشه گوشه بدن زن میرسد هم نیستم، یعنی در حد و مرتبه انکار هم نیستم، خصوصا از نظر علمی. اما خب آدمیزاد است دیگر، ظاهربین و ایرادگیر. فقط میبیند که &quot;آی دل و کمر و ساق پام درد میکنه&quot; و &quot;وای باز چرا دوباره بی دلیل داره برای این وضعیت معمولی گریه م میگیره&quot; و &quot; چرا دلم میخواد با همه عالم و آدم دعوا کنم و سرشون رو از تنشون جدا کنم&quot; و &quot;چرا دوباره دارم روی بوها حساس میشم&quot; و &quot;باز چرا دلم میخواد یه مرد بغلم کنه و باهاش معاشقه داشته باشم&quot; و &quot;باز چرا همش هوس شیرینی دارم&quot; و &quot;چقد الکی خوابم زیاد شده&quot; و از همین مدل حس های پیچیده و زیاد و متفاوت که روی سر آدم آوار میشوند. البته اینطور هم نیست که همیشه یک روتین و نظم مشخص در الگوی مربوط به حس ها وجود داشته باشد. قبل و ابتدای شروع و در حین دوره، برای هر دوره پنج شش روزه متفاوت است. مثلا یک دوره با ناراحتی و افسردگی پیش از شروع الارم آغازین میدهد، وقتی که شروع شد ناگهان حس خشم بر آدم مسلط میشود، در انتهای دوره هم حس شادمانی و شعف سر تا پای آدم را میگیرد. یک دوره با حس نیاز جنسی الارم آغاز میدهد، با ناراحتی شروع میشود و با بی حسی تمام میشود. یک دوره با هوس شیرینی الارم آغازین میدهد، با درد شروع شده و با زیبایی بسیار ظاهری و چهره ای نورانی به پایان میرسد. در مجموع هر دوره شکل متفاوت خودش را دارد و هیچوقت چیزی تکراری نیست. اما بطور کلی که درنظر بگیریم اینطور است که حس های روزهای قبل از شروع و اوایل شروع، بد هستند و حس های روزهای آخر، خوب. این هم آفرینش پروردگار است.حالا فکر کن همه این ناملایمات احساسی هست، بوی قصابی و فرار از اون هم وبال دماغ آدم.  همه اینها تا آن زمانی که امید به ایجاد و پرورش دوپای جدید وجود داشته باشد منطقی و قابل تحمل است. اصلا آدم با خودش میگوید: عوضش با همین سیستم مادر میشم. اما ... اگر مادر نشم چی؟ ..خدایا یعنی دلت میاد من مادر نشم؟..همش الکی الکی؟</description>
                <category>زری میری</category>
                <author>زری میری</author>
                <pubDate>Mon, 26 Sep 2022 23:47:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78318386/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-otv6ay59smzw</link>
                <description>حالا که تنهاام و صندلی بدی هم توی اتوبوس نصیبم شده و مشخصه که شب خواب نخواهم داشت وقت خوبیه که دیگه امشب رو به گریه بگذرونمحالا گریه زار زار هم نه، همین درحد ۴ تا قطره اندوه اشک از سر مرور نرسیدنا و نشدنا و ۵ تا قطره هم از ذوق مهربونی‌هایی که این یکی دوروز گرفتم. حواسم هست که اشک شکرگزاری‌م بیشتر بشهحواسم هست که خودم باید دلم رو جمع کنمحواسم هست که من فقط خودم رو دارم پس اگه اذیتش کنم دیگه توانی براش نمیمونه که حال خوب هم بهم بدهاین چندروز یه فلاش بک‌هایی داشتم از آدمهایی که نه خوب بود و نه بد، فقط جالب. از اون «سلام خوبین» که با  پیام قبلش به اندازه یک سال و ۱۵ روز فاصله داشت و تک تک حرفای قبلتر از اونا رو هم برام نمایان کرد مثلا اون شب که توی اتوبوس بودم و داشتم میرفتم اصفهان و حالم خیلی بد بود و داشتم غر میزدم و یکی که باید میومد حالمو میپرسید اومد و پرسید ، تا اون «سلام حال شما» که پرتم کرد به روزهایی که فکر میکردم دیگه کلا از زندگی‌م بیرون ریختمشون و با این آدمهایی که یادگاری اون زمانم بودن دیگه هیچ ارتباطی نخواهم داشت ولی باز دقیقا اون شبی رو برام آورد بالا که خونه صبا بودیم و کنارم روی تراس وایستاده بود تا باهام درباره کنکور ارشد حرف بزنه و میگفت من نمیدونم چطور با اینهمه دوری طاقت میاری و من میگفتم که اتفاقا برام جذابه و اصلا بخاطر همین دوری رفتم سمت ادامه تحصیل.اینایی که میگن گذشته رو میشه فراموش کرد چرت میگن. گذشته این منی که اینجای زندگی وایستادم رو ساخته. چطور میشه آدم خودش رو فراموش کنه؟گذشته اون لباسیه که باید تا آخر عمر نگه اش داری. نه میتونی دور بندازیش نه میتونی به کسی ببخشی‌ش نه میشه بسوزونی‌ش نه هیچیگاهی قشنگه و با یادآوریش حالت خوب میشه و اصلا اینجوری هم هست که خودت هی با هر بهونه سراغ مرورش میری، گاهی هم خوب نیست و دوست داشتی که قایمش کنی ولی بنظر من قایم کردن اصلا راهش نیست و باید بلد باشی که چطور وقتی جلوی چشمت سبز میشه بتونی مدیریتش کنی تا یهو غمناکت نکنه</description>
                <category>زری میری</category>
                <author>زری میری</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 23:58:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای دلتنگی ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78318386/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DB%B2-d287l0yteo3q</link>
                <description>دیشب خواب میدیدم توی خیابون بودم که بابا از دور اومد. از شوق دویدم سمتش و بغلش کردم، کاری که هیچوقت توی زندگی‌م انجام ندادم. همیشه فاصله احترامی بینمون بوده و هیچوقت این حجم ابراز احساسات رو نداشتیم، انقدر که اون تعداد بارهای کم رو دقیق و روشن یادمه.یه دفعه‌ش اونروز زلزله بود که وقتی عموحسین رو از زیر آوار کشیدن بیرون من که اونطرف‌تر کنار ماشین بودم تا دیدمش گریه‌ کنون سمتش دویدم و میخواستم بغلش کنم ولی بابا نذاشت و چقد گناه داشت که جایی که یکی باید خودشو بخاطر غم برادر و پدر و مادرش بغل میکرد اول منو بغل گرفته بود.یه دفعه‌ش اونروزی بود که کرمون گذاشتنم و برگشتن بم، وقت خداحافظی بغلم کرد و یکم اشکی شد منم گریه‌م شد. بعدش هم مامان گفت توی جاده همش ساکت گریه کرده.یه دفعه‌ش اونروزی بود که توی بیمارستان بود و کنارش بودم بیدار شد دستشو بوسیدم گفتم اگه خوب شدی بریم مشهد؟ گفت خوبه. گفتم قول میدم خودم ببرمت. ولی خب نشد…تنها باری که سمتش دویدم اونروز بود که داشتم میرفتم کلاس داروخونه ای که یهو دم در مامان زنگ زد گفتش محسن گفته دفتر بیمه عباس آقا رو بیارین، دفتر توی ماشینه سریع بیا بیمارستان. منم کفتم به درک کلاس و زود برگشتم سمت ماشین و رفتم بیمارستان، از در اصلی که وارد شدم دیدم فرخ پسرخاله بزرگم هم همزمان وارد شد گفت مامانت اینا اومدن؟ گفتم نمیدونم به من گفتن دفتر رو بیار منم دارم میبرم گفت پس بریم سریع. اون طفلک هم خبر نداشت چی شده. وقتی رسیدیم دم در آی سی یو دیدم صدای جیغ مامان و آلا میاد. یه نگاه به فرخ کردم ترسید گفت چی شده، من دیگه نفهمیدم چی شد فقط دیدم وسایلو ریختم رو زمین و دویدم از در آی سی یو وارد شدم و پرستاری که اومد جلوم رو بگیره رو هم هول دادم رفتم سمت بابام که توی کاور گذاشته بودنش..وای خدایا چرا من از این یادآوریا نمیمیرماصلا ولش کن یادم رفت میخواستم به چی بپردازم </description>
                <category>زری میری</category>
                <author>زری میری</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jun 2022 15:27:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمعه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78318386/%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-vdy4brxwqlqt</link>
                <description>امروز با اینکه اسماً جمعه بود و رسماً برام متفاوت از شنبه و یکشنبه و ادامه‌شون نبود و از صبح زودش (قبول کنید برای جمعه صبح ۸ونیم زود حساب میشه) بیدار شدم و تا بعدازظهر به کارهای مفید پرداختم و کلی خسته شدم اما بازم باعث نشد نشورم و نسابم و گردگیری نکنم و جارو نزنم.فرچه رو که روی کاشی‌های دستشویی میکشیدم یه لحظه اومدم به خودم غر بزنم که: حالو ایموقه؟ با این کمردرد؟ مرض داری دختر؟ چه واجب بود که الان بیای دستشویی بشوری؟ خب برو استراحت کن بعدا وقت هست.بعد توی همون لحظه باز خودم جوابیه توی ذهنم اومد که: حالا ناشکری میکنی بعد چهار روز دیگه که درست تموم شده بود و خونه خودتو نداشتی باز حسرت میخوری که ای کاش اون روز بیشتر سابیده بودم، با تموم جونم روی کشو و کمد دستمال کشیده بودم، کاش بیشتر جارو زده بودم.قضیه اینطوریه که تو وقتی کاری رو برای دل خودت انجام میدی خیلی هم شوق زیادی بابتش داری و با تمام توان دلت میخواد که انجامش بدی. اما وقتی برای یکی دیگه باشه از لذتت کم میشه، هی توی سرت حساب کتاب میاد که یه دفه که من کارا رو انجام دادم نکنه بشه دو دفه و بقیه همراهیا از زیرش دررفته باشن و منم حکم سواری رو پیدا کرده باشم براشون. خلاصه دیگه اونجور که باید و شاید با لذت انجامش نمیدیمن دیگه نمیتونم با جمع خانواده و مدل دوران دبیرستانم زندگی کنم. تنها چیزی که ازش مطمئنم اینه که باید زندگی جدای خودم رو داشته باشم. (متن برای دیروز بود)</description>
                <category>زری میری</category>
                <author>زری میری</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jun 2022 18:36:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای بدِ دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78318386/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%90-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-a39nad6csfos</link>
                <description>کاش تولد پارسالم تموم شده بودمپارسال خوش گذشت. دوتا زهرا اومدن دم در خونه سوپرایزم کردن، وسط مهمونی معمولی خونوادگی مامانم اینا سوپرایزم کردن، بهنوش و موحد باز اومدن دم در سوپرایزم کردن، مهم تر از همه اینکه ۳۰ سالم نبودهرچی بهش فکر میکنم تولد امسالم بدترین تولد عمرم قراره باشه و از همین الان حسش میکنمفکرشو کنتوی تولدت قراره ۳۰ سالت بشه اونم درحالی که به هیچکدوم از چیزایی که از اول شروع جوونی‌ت میخواستی نرسیدی، ولی دیگه پیر هم شدی..این پیری که میگم واقعا درد داره ها.. قلب و روح آدم رو مثل اسلایم فشار میده و له‌اش میکنه. از طرف دیگه قراره تنهای تنها باشی. البته احتمالش هم هست که مامانت اینا بیان پیشت ولی برعکس این بودنشون یه چیزی هست که حتی همینم اصلا و ابدا توی این حال الان دوست داشتنی نیست و تمایل داری کسایی که دوستشون داشتی به جاشون بودن.. البته در واقع کسی که دوستش داری، چون اون یه نفر قدرت این رو داره که تمام جاهای خالی قلب و روحت رو برات پر کنه و دیگه هیچ چیز و هیچ کس از این زندگی نخواهیمن میخوام تموم بشم.. کاش میشد پیش تو تموم بشم</description>
                <category>زری میری</category>
                <author>زری میری</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jun 2022 11:09:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگِ خسته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78318386/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%D9%90-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-ncbssar7nfbv</link>
                <description>تو شاید نمیدونی چقدر برای من مهمیشاید نمیدونی که چقدر توی تمام ساعات و لحظه هام و تک تک اتفاقاتم جلوی چشممیبا همگروهی‌م دارم حرف میزنم تورو میبینم، توی خیابون راه میرم تورو میبینم، ماشین‌های توی خیابون که رد میشن تورو پشتشون میبینم، به خونه میرسم تورو میبینم، وقتی میخوابم رو که دیگه اصلا نگم…ولی خب نمیتونم بیام بهت بگم که چقدر دلم برات تنگه..هرچند که میدونم خودت میفهمی و حسش میکنی. البته همون رو هم تا وقتی که خودمو نکشم و اینور اونور به در و دیوار نزنم و مثل مرغ پرکنده نباشم متوجهش نمیشیکاش نزدیکتر بودیمکاش سرنوشت با ما مهربون‌تر بودکاش من اینهمه زیاد بهت جذب نبودمکاش انقدر ناراحتت نمیکردم. احساس میکنم اینجوری با این تخلیه های روحی بیشتر از از اینکه خودم رو اذیت کنم دارم تورو اذیت میکنم و با حرفام معذب میشی.ولی منم بلد نیستم.. همونجور که خودت توی اون کامنته که برای دوستت که در مورد اهمیت دادن به همدیگه نوشته بود و من براش نوشته بودم که ما بیشتر اهمیت میدیم به بقیه تا بقیه به ما و بعد خودت هم کامنتم رو لایکش کرده بودی،نوشته بودی و گفته بودی بلد نیستیم.. منم از همون جنس بلد نیستم خودم رو مخفی کنم تا تو یا هرکس دیگه ای که اطرافمه نفهمه چی داره به حالم میگذره.اصلا چرا همه چی انقدر سخته. یه ارتباط چیه که انقدر سخته؟ چرا باید با یکی که دوس داری ارتباط نداشته باشی یا همش محافظه کارانه باشی؟ چرا نمیشه از همون اول که احساس قوی رو نسبت بهش گرفتی دیگه بیخیال همه چی بشی و بغلش کنی و همونجا تموم بشی؟من خسته ام.. من میخوام تموم بشم</description>
                <category>زری میری</category>
                <author>زری میری</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jun 2022 23:39:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای روز سخت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78318386/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-rorovfs9setu</link>
                <description>امروز مثل چی ترسیده بودمدیشب قبل از ساعتای ۱۲ مهسا پیام داد. مهسا دوست ۱۹،۲۰ ساله‌مه و از اول راهنمایی باهم بودیم. حالا گاهی توی دوره هایی ارتباط اونقدر صمیمی هم نداشتیم و رفیق شیش همدیگه نبودیم اما از وقتی که باهم یه جا دانشگاه قبول شدیم و خونه هامون هم کنار همدیگه بود، یه جوری شده بود که همدیگه رو بیشتر از تعداد دفعاتی میدیدیم که با خودمون توی آینه روبرو میشدیم. با هم آشپزی تمرین میکردیم، باهم حساب کتاب دانشجویی مون رو تنظیم میکردیم، باهم پس انداز میکردیم. تفریح و درددل و سنگ صبور و ایناها هم که دیگه قابل عرض نیست. بعد از تموم شدن درس، بخاطر انتقال شهر به شهری که ما داشتیم و از اون طرف برگشتی که مهسا به شهر خودمون داشت، از هم دور افتادیم اما بازم این دلیل برای کمرنگ شدن ارتباط نشد. ما با کمک تماس های تایم بالا سنگر خودمون رو توی جبهه در جریان بودن از جزئیات همدیگه حفظ کردیم.القصه دیروز مهسا ماجرایی براش پیش اومده بود و احتیاج داشت که در لحظه برای یکی که امنه تعریف کنه و چون دیروقت شب بود و منم تنها دوستِ صمیمیِ تنهایی بودم که اون تایم شبانه روز آزاد بودم یه پیام «سلام بیداری؟» فرستاد و تا پیام رو باز کردم زنگ زد. گفت فقط منتظر بودم که آنلاین بشی دیگه جواب نمیخواستم. و همون حرف زدن همانا و ۲ ساعت و نیم بعدش قطع شدن مکالمه همانا..جزئیات و موضوعات مکالمه توی صندوقچه اسرار دل بمونه بهتراما قسمت جالبش اونجا بود که به محض اینکه تماس رو قطع کردیم کلا اینترنت من هم قطع شد. طوری که انگار مسئولین رایتل عزیزم در بخش اینترنت، دست به دکمه و حیرون منتظر من نشسته بودن تا سریع اقدامات لازم رو جهت قطع کردن اینترنت انجام بدن.اینکه فهمیدم رایتل قطع بوده هم از مکالمه صبحم با مامان بود. چون صبح وقتی با اون خواب نیمچه بد از جا پریدم و بعد دستم به گوشی رفت و دیدم همچنان  اینترنتی نیست که نیست بهش پیام دادم که بپرسم آیا برای اونا هم اینترنتی نیست که نیست؟ که دیدم خیر، برای اونا هست که هست و گویا یک جایی توی یکی از سوراخ سمبه های این فضای مجازی دیده و خونده که مشکل از اپراتوره و الکی استرس گرفتم.حالا من؟ نصف نگرانی‌ و ناراحتی‌م این بود که ای خدا من توی این شهر غریب گیر افتا‌دم و حالا راهها بسته میشه و حالا اینترنتا قطع میشه و حالا هیچ راهی پیدا نمیکنم که بخوام آخرهفته خودم رو پیش مامان اینا برسونم، و اصلا خودم به درک، اون طفلک چقد نگران میشه و غصه میخوره که وای بچه‌م توی آشوب‌ها توی شهر غریب گیر افتاده. ای طفلک زری سادهحالا جزئی‌تر از حالات صبحم بگم که چطور شروع شدبا یه خواب نیمچه خوب و بد پریدم، درحالی که شیرین دوساعت زودتر از الارمی بود که برای بیداری کوک کرده بودم. طبق عادت معتادانه‌م اینترنت رو وصل کردم که ببینم از دیشب که یهو قطع شد حالا درست شده یا نه که دیدم خیر اصلا و ابدا خبری از آبادی نیست. به خودم گفتم خب خوب شد زری جون، دیگه الان اینترنت قطع شد، بیرون هم حتما آشوب و شلوغیه و الان راه رفتن به دانشگاه هم نداری، تا آخرهفته که تو میخوای بری خونه جاده ها بسته میشن و اینجا گیر میفتی و نمیتونی بری که خودت رو به سه شنبه ای که  چندین روز با انتظار شدید منتظرش بودی برسونی و آرزوها و خوشحالیات دود میشه میره هوا.شاید بپرسید که مگه سه شنبه چه خبره. والا اون رو فعلا فقط به تعداد خیلی محدودی از خیلی صمیمیام گفتم و تا لحظه انجام شدنش قصد ندارم به هیچکس دیگه بگم، البته همین من که الان اینو میگم یک ساعت پیش برای مینا گفتمش.. اما خب دیگه فکر میکنم که کسی از خیلی صمیمی‌هام باقی نموند که نگفته باشم. البته یکی هست که دوست داشتم براش بگم اما خب با حرفایی که چهارشنبه بهم زد و ترمزی که ازم کشید دیگه جرأت نمیکنم سمتش برم و بخوام از اتفاقات و حالاتم براش بگم..حالا بماندبعد از یک ساعتی که دور خودم چرخیدم و همش تسبیح چرخوندم و میترسیدم که پام رو از خونه بیرون بگذارم مبادا که شورشیان جلوی راهم رو بگیرت و آسیبی بهم برسونن، به همگروهی‌مون که پسره پیام دادم که «آقای … میتونی سرراهت دنبال منم بیای؟ اینترنتم قطع شده و نمیتونم اسنپ بگیرم»، که اونم جواب داد من از صبح زودتر اومدم و این راهم برای رفتن به سنگ خورد. پس تصمیم گرفتم پیاده به سمت موشهای عزیزم برم. یک ساعتی طول کشید تا رسیدم. تا از در وارد شدم مسئول‌ موشخونه‌مون گفت «چطوری خانم دکتر امروز اصلا سرحال نیستی، خیلی بهم ریختی». طفلک همش به من میگه خانم دکتر منم هی خجالت میکشم یکی دوبار هم بهش گفتم بابا من دکتر نیستم که، گفت ولش کن من اینجوری راحتترم. یکی از معایب شخصیتی که ترکیب احساسی و برونگرا رو داره اینه که ذره ای کظم احساس، چه از شادی چه از غم چه از عصبانیت چه از هزاران احساس دیگه، واقعا وجود نداره و هر تغییر احساسی‌ ای که داشته باشی انگار توی یه جعبه شیشه ای برای تمام افرادی که باهات مواجه میشن قابل دیدنه.حالا شما درنظر بگیر یکی که توی حالت عادی همش لبش به خنده بازه دیگه چقد تغییراتش بیشتر به چشم میاد.خلاصه سرتون رو درد نیارم. در سکوت کامل کار و بارای موش ها رو با همگروهی‌م انجام دادیم و اونم حرف اضافه ای نزد چون همون جعبه شیشه ای رو اونم دیده بود. بعد از تموم شدن کارها هم برگشتم خونه. دم در خونه که رسیدم دیدم عه اینترنتم وصل شد، پس خوشحال و خرسند نشئه شدم و بعد از چرخیدن مبسوط، با دلی آرام خوابیدم.امروزم گذشت اما نمیدونم روزهای دیگه تا روز موعودم چطوری خواهد گذشت اما فقط میدونم که انتظار خیلی سخته.. اونم انتظار برای روزهای روشنی که بعد از کلی دوری و انتظار قراره بهت هدیه داده بشن.منم از قطعی اینترنت، از خرابی، از آشوب، از اینها میترسم، اما از دست رفتن این قضیه بیشتر از هرچیزی من رو میترسونهامیدوارم که به خیر بگذره، برای همه*بازم منتظرم باش*</description>
                <category>زری میری</category>
                <author>زری میری</author>
                <pubDate>Sat, 14 May 2022 22:44:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بال و پر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78318386/%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%BE%D8%B1-rj6isazpde9e</link>
                <description>شما از ازدواج چی رو میخواهید؟من فقط این رو میخوام که قرارنباشه استعدادهام رو کور کنه.یه خواستگار داشتم که میگفت: «علاقه مندی خاصی نداری که بعد از ازدواج بری سراغش و انقد منفعل نباشی؟» فکر کن به من میگفت منفعل.. من که خودم بابت توی خونه موندن کلی حرص میخورم، بابت کار و فعالیت نداشتن کلی حرص میخورم، بابت تنها بودن کلی حرص میخورم، بابت دیدن تنبلی دیگران هم حتی حرص میخورم.اصلا چرا این رو گفت؟ چون توی اون تایم ما درگیر مراسم های ختم دایی و شوهرخاله‌م که به فاصله یک ماه ازهم فوت کرده بودن بودیم و بماند که دل و دماغ هیچ کاری نداشتیم و بخاطر همون مراسم ها و حال روحی‌م که بهم ریخته بود توی خوندنم هم وقفه افتاده بود، و هم اینکه تازه از یه کار هم اومده بودم بیرون که باز وقت داشته باشم تا بشینم به خوندنم برسم.چی شد که همچین فکری کرد؟ چون خواهرم توی اتاقش ویولن داشت ولی من چیزی توی اون مایه ها نداشتمحالا علاقه مندیم اون زمان چی بود؟ داشتم برای ارشد میخوندم و بعدش هم که قرار بود بیام دانشگاه شهری دیگه و الان هم که در ادامه همون راه هستم باز گروه مختلطی شدیم که داریم روی پروژه مون کار میکنیم و قشنگ میدونم اگه ازدواجی صورت میگرفت  الان این فعالیتام اصلا نبود.علاقه مندی دیگه‌م چی بود؟ شیرینی پزی و آشپزی. که احتمال اینکه کلا درس و چیزهای دیگه رو به سمت اینا فرمون رو چرخونده بودم خیلی بیشتر بود.علاقه الانم چیه؟ ایجاد ارتباط با آدمها تا سرحد مرگ، و حضور در جمع های مختلف و دوست یابی و شناختن آدما هرروز بیشتر از دیروز و ایضا نوشتن اون هم به مقدار زیاد. ولی خب با شناختی که توی اون چندجلسه ازشون پیدا کرده بودم میدونستم که همچین چیزایی هم درکار نیست و نهایتا میتونم با جاری های عزیزتر از جانم مرتبط باشم و همون دستورالعمل کیک ها و دسرهای مختلف رو باهم به اشتراک بگذاریم. چی میشه که توی ذهن آدم ملاک های متفاوت شکل میگیره؟ مسلما پررنگ ترین نقش مربوط به رفتار خانواده هست و شرایطی که توش بزرگ شدی.مثلا همین من..توی شرایطی بزرگ شدم که مادرم همیشه جزو فعالترین خانم های شهر بوده. پدرم هم همینطور. و اصلا مشوق مادرم هم پدرم بوده. یعنی اینجوری بوده که اکثر جاها باهم بودن حتی با اینکه شغل هاشون هم کاملا متفاوت بود. و الان که گاهی پیش میاد میبینم مامانم گوشه نشین شده و کم حاضره بیرون بره وقتی ازش میپرسم پس تو که میگفتی من مطمئنم بعد از بازنشستگی‌م هم نمیتونم بمونم خونه، الان پس چرا اینجاها که بهت پیشنهاد میشه رو رد میکنی نمیری، جواب میده که آخه همونوقت هم بابات خیلی بهم میگفت برو اینجا و اونجا و توی این فعالیت و اون فعالیت، اگرنه من خودم شاید فقط یه معلم خیلی معمولی میموندم.  حالا من ازین آدما نیستم که بگم ازدواج بد و اخ و پیفه، یا اینکه آدم باید فقط خواست خودشو ببینه و بخاطر طرف مقابلش هیچگونه انعطافی نمیتونه نشون بده. فقط منظورم اینه که کیس باید اونی باشه که شما رو میفهمه و نیازهات رو درست درک میکنه. و باعث رشد و پیش رفتنت به جلو میشه. اگرنه بال و پر چیدن رو که همه میتونن انجام بدن.</description>
                <category>زری میری</category>
                <author>زری میری</author>
                <pubDate>Wed, 27 Apr 2022 20:25:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیریش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78318386/%D8%B3%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%B4-heecoh3cekyq</link>
                <description>چرا بچه ها هیچی یادشون نمیره؟ حافظه شون از چی ساخته شده؟ چرا هرچیزی که پایه یادگیریش توی بچگی گذاشته بشه تا همیشه باهاش میمونه؟ بعد این حافظه چرا وقتی به بزرگی که میرسه از حافظه ماهی گلی هم بدتر میشه؟ بحث علمی ای هست ولی الان قصدم بررسی قسمت علمی نیست. الان فقط از بچه همسایه مون حرصم گرفته که چرا هر سری که گیر میده بیام پیشت فیلم ببینم و اون لحظه حس و حالشو ندارم و بهش میگم باشه فردا یا فلان موقع، باز یادش نمیره و سر اون تایم میاد و پیگیر میشه.البته ناگفته نماند که خودم هم یادم میمونه ولی با این تفاوت که تمام اون تایم رو دارم خدا خدا میکنم یادش رفته باشه و نیاد اما زکی دل غافل که فراموشی ای درکار نیست.حالا نه که ازشون بدم بیاد یا خدای نکرده حوصله شون رو نداشته باشم. اصلا انقدر هم باهاشون خوبم و زیاد زیاد پیشم میان که دیشب وقتی با بچه ها و مامان و مامان بزرگشون از احیا برمیگشتیم مامانشون بهم گفت خیلی بچه هام اذیتت میکنن ببخشید توروخدا،به جبرانش من برات خیلی دعا کردم که الهی خوشبخت بشی. ولی خب فقط بعضی اوقات واقعا توان سر و کله زدن باهاشون رو ندارم، یا حال لش دارم یا لباسم خیلی مناسب حضور بچه غریبه نیست یا هم دستم بند به کاری هست و نمیتونم لپ تاپ رو در اختیارشون بگذارم و حواسم هم تمام مدت بهشون باشه که خرابکاری ای نکننهرچی فکر میکنم یادم نمیاد که خودم یا بچه های دیگه ای که همسن و سال بودیم هم اینجور سیریش بودیم یا نه، ولی از اونجا که آیتم های دیگه از قبیل همین توی ذهن موندن خیلی از اتفاقات و آموزش ها برام تاییدشده هست پس احتمال جواب مثبت به سیریش بودنمون هم خیلی بیشتر هست.البته یک سری خاطرات از بچگی توی ذهنم هست برای شب هایی که توی حیاط داخل پشه بند میخوابیدیم، وقتی که بابا درحالی که داشت برام قصه میگفت از خستگی وسط حرف زدنش خواب میرفت. منم هی بیدارش میکردم و میگفتم قصه که هنوز تموم نشده چرا میخوابی مگه بهم قول ندادی تا آخرش رو تعریف میکنی. اونم بیدار میشد و میگفت باشه باشه و ادامه میداد.یا مثلا یادم هست که وقتی خونه مادربزرگ و پدربزرگم میرفتیم احتمالا چون که بهم قول داده بودن شستن ظرفها با من باشه همونجا هم برام یه قابلمه بزرگ رو چپه میکردن تا روش وایستم تا دستم به شیرآب برسه و ظرف ها رو به قول خودمون گربه شور کنم.یا سالهای اول دبستانم که یه دونه گردنبند دوتا قو که از نوک به هم چسبیده بودن رو توی طلافروشی اون آقای آشنامون دیده بودم و انقدر توی ذهنم بود و میخواستمش تا بلخره برام گرفتن. احتمالا اونوقت هم هرزمان از دم مغازه اون آقا رد میشدیم من میگفتم که گردنبدم چی پس کی برام میگیرن و مامان و بابا هم بهم جواب میدادن که باشه فلان و بهمان اتفاق بیفته برات میگیریمش، و همین هم باعث میشده که از ذهنم هم بیرون نره و هی منتظر باشم.اصلا حالا که فکرشو میکنم میبینم با بچه ها هم باید جدی حرف زد. باید براشون جواب نه و نمیشه و این قبیل رو جا انداخت. و حتی اگر نیاز به توضیح و توجیه بود هم براشون گفت تا با سوال باقی نمونن. این بچه ها وقتی به جواب منفی هم عادت کنن توی بزرگسالی هم اذیت نمیشن و زودتر قانع میشن و دست از لجبازی  و اصرار بیخودی هم برمیدارن.&quot;نمیشه&quot; باید جا بیفته.به به چقدر آموزنده سخن گفتید زری جون. ممنون ازتونپس*بازم منتظرم باش*</description>
                <category>زری میری</category>
                <author>زری میری</author>
                <pubDate>Tue, 26 Apr 2022 01:52:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوابم، خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78318386/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-ngnm0duiqbjh</link>
                <description>الان که دارم این نوشته ها رو مینویسم خیلی خوابم میاد. بخاطر همین در حال حاضر بهترین موهبت الهی رو خواب میبینم. البته نظرم الکی و بیخودی هم نیست ها. حرفم اشتباهه؟ شما خودت خسته باشی و بخوابی بهتر نمیشی؟ غصه داشته باشی و بخوابی بهتر نمیشی؟ بیشتر و مرتب تر میخوابی پوستت بهتر نمیشه؟ میشه دیگهاگه اینجوری بود که آدم با خوابیدن وزن هم کم میکرد و پول هم درمی آورد من یکی که عمرا هیچ کار دیگه ای به غیر اون انجام میدادم. حالا ماهیچه هام هم یکم تحلیل میرفت یا زخم بستر میگرفتم هم اصن فدای سرم. تا خواب عزیزم هست ماهیچه میخوام چیکار.تازه اینجوری توی خیلی از هزینه هام هم صرفه جویی میشه. مثلا دیگه بیرون نمیرم که هی بخوام لباسای خوشگل بگیرم یا هزینه ایاب و ذهاب بدم. کافه مافه و رستوران مستوران و خرجای الکی این شکلی هم برداشته میشن. هرکی هم که میخواستم ببینم میومد همون توی خوابماصلا یک حسنش همینه که هرکی رو هم که خواستم میتونم ببینم. من خودم چند سری حتی خواب شوهرم رو هم دیدم. طفلک همش با بغض میگفت خدایا این چه زن فرشته ای بود که نصیب من کردی، چه اخلاق خوبی، چه دستپخت خوبی داره. بعد قاشق غذا رو با سختی میکرد توی دهنش و گریه‌ش بیشتر میشد. میدونم دیگه خیلی غذا رو دوست داشت اصلا از اشکاش مشخص بود ناراحته که داره تموم میشه. فضاهایی که توی خواب ایجاد میشه و اصلا وجود خارجی نداره هم که بماند. چقدر تنوع.. چقدر زیبایی.. چقدر نوآوریدیگه یه نعمت باید چی داشته باشه تا به چشم تون خوب بیاد بابااصلا حالا که اینجور شد من رفتم باز بخوابم که غذای شوهرم ته نگیره*بازم منتظرم باش*</description>
                <category>زری میری</category>
                <author>زری میری</author>
                <pubDate>Sun, 17 Apr 2022 11:59:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78318386/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-k2zmzam8ipwg</link>
                <description>توی حال تنهایی بیشتر حس نوشتن به سراغ آدم میاد. شاید دلیل اینکه نوشته های جودی ابوت انقدر قشنگ میشد همین بود. یا حرفهای آنه.در کل تنهایی برای شکوفا شدن آدمیزاد لازم هست. البته به شرطی که انتخابی باشه نه از روی اجبار. اجبار توان این رو داره که هر چیزی رو به قهقرا  ببره و ارزشش رو نابود کنه. شما توی تنهایی میتونید با خودتون بیشتر حرف بزنید، دعوا کنید، غر بزنید، آخر سر هم بدون این که خجالت بکشید دست بندازید گردن خودتون و روی خودتون رو ببوسید و حالتون خوب بشه.</description>
                <category>زری میری</category>
                <author>زری میری</author>
                <pubDate>Wed, 13 Apr 2022 19:05:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنگ صبور من کجاستی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78318386/%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D8%B5%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C-fvlcwpbc9mxg</link>
                <description>امروز دچار غلبه احساسات منفی شدماز اون روزهایی هست که فکر کردن به اینکه شاید سنگرهای دیگه نوشتاریم‌ رو چندورزی کنار بذارم، هرلحظه توی ذهنم رد میشهاین حرکت چند حالت داره اصولایک حالت این هست که  منتظر فرد خاصی هستم و وقتی این انتظار زیاد طول میکشه ترجیح میدم از جاهایی که راه ارتباطی ای باهاش دارم فاصله بگیرم تا کمتر جلوی چشمم بیاند و به انتظارم دامن نزننیک حالت این هست که مشغله‌م زیاد میشه و در همون حین ارتباطای دوستا هم زیاد میشه و قاعدتا توقع دارن که خوب جوابشون رو بدم و من هم که نمیتونم از پس این خوب جواب دادن ها برییام، پس فرار رو بر قرار ترجیح میدمیک حالت این هست که از جایی که چندوقت مرکز توجه زیادی بودم خودم رو بکشم کنار تا اون توجه هایی که بوده رو بسنجم و ببینم آیا واقعی هستند یا نهیک حالت این هست که میبینم جایی که مرکز توجه بودم دارم کمی کمرنگ میشم، پس خودم رو مدتی حذف میکنم تا ببینم اصلا براشون اهمیت دارم یا نهخلاصه هر حس و حال و کاری علتی داره و انجام دهنده هم علتش رو میدونهاگر هم ازش پرسیدید که چرا فلان کار رو انجام میدی و گفت نمیدونم، بدونید که میدونه ولی یا روش نمیشه بگه، حالا یا با شما زاویه داره و جلوی شما دوس نداره حرفی بزنه یا هم کلا الان روی مود نگفتنه و هرکسی دیگه هم جلوی شما باشه بازم نمیگه.پس با نمیدونم چمه گول نخوریدحتی همین خودِ من هم وقتی دوستام بیان سمتم و بپرسن که چی شدی باز میگم «نمیدونم چم شده» ولی توی دلم واقعا میدونم، فقط اکثر اوقات چیزی هست که از نظر خودم آبرو بر و زشت هست، و در اقلی از اوقات هم علاقه ای به حرف زدن با فرد مقابلم ندارم و اگر یکی دیگه بیاد همینو ازم بپرسه میشینم مثل بلیل براش حرف میزنم.خلاصه که خدا کنه مخاطب اونی باشه که میخواهیم*بازم منتظرم باش*</description>
                <category>زری میری</category>
                <author>زری میری</author>
                <pubDate>Mon, 11 Apr 2022 23:54:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دِدلاین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78318386/%D8%AF%D9%90%D8%AF%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-wlefyi9ebauy</link>
                <description>اون نقطه رو دیدی که برای یه موضوع انقد نذرهای زیاد داشته باشی که اگر بهش رسیدی ندونی جواب کدوم یکی از نذرهات بوده؟من الان همونجا وایستادمهرکی که رد میشه یه نذر پیشنهادی واسم میاره و من انجامش میدم. حتی نه با این دید که «حالا اینم گفته بذا امتحانش کنم ببینم چی میشه». بلکه با این دید که «آخجون یه راه دیگه، خدا کنه این یکی جواب بده»..و هر سری بازم هیچی به هیچیولی بازم تهِ قلبم همیشه یه نور وجود داره، که بلخره میشهنمیدونم فیلم سر به مهر رو دیدین یا نه. یا حتی اگر دیدین براتون هیچ جذابیتی داشته یا نه. ولی برای من یکی سرشار از امید و نور و باور به اتصاله. اتصال به محبوب، اتصال به خدا، اتصال به روزهای خوب و رهایی از سردرگمی. از اون فیلمایی هست که هروقت حی میکنم دارم کم میارم میشینم نگاهش میکنم و حالم رو خوب میکنهاز طرفی گاهی اونقدر زیاد دچار امیدواری باقی میمونم که فکر میکنم شاید حتی خود خدا هم از این حجم از پررو بودن خوشش نمیاد و میگه بابا تو دیگه کی هستی چرا از رو نمیری.ولم کن دیگه بچه.نمیخوام اصلا تو بیای سمتم..اما هرچی که هست الان توی روزهای آخر این صبرها و امیدوار بودن ها ام. نمیدونم اونطرفِ این دری که به سمتش دارم میرم چه خبره. نمیدونم در شرایط خوب یا بد چه اتفاقی ممکن هست بیفته و چه رفتاری رو پیش خواهم گرفت. فقط میدونم واقعا نیاز دارم که چند صباحی بعد از اینهمه درگیری های ذهنی به آرامش حاصل از رسیدن برسم. از مدل آرامش های پر هیاهوبرام دعا کن رفیق*بازم منتظرم باش*</description>
                <category>زری میری</category>
                <author>زری میری</author>
                <pubDate>Fri, 08 Apr 2022 06:10:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی سخته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78318386/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%D9%87-puufbsenvgmf</link>
                <description>چرا اینجا توی دسته بندی علایق، طنز وجود نداره؟ چرت و پرت چطور؟ اونم نیستمگه امکان نداره که آدمی چرت و پرت پسند باشه؟همه نوشته های قلمبه و سلمبه رو دوس دارن. از اونا که باید با لحن محمد سلوکی خوند تا کلاس کاریشون حفظ بشه. یا با لحن محمد صالح علا خوند تا لطافتشون حفظ بشه. یا با لحن جلال الدین کزازی خوند تا حماسی بودنش مشخص بشه.اما لحن رضا رفیعی؟نچ..خریدار ندارهدرکل در حق ما سرخوش ها زیاد اجحاف میشه.ما وقتی که دلمون پر از درد هم هست،میتونیم بخندیم.این انعطاف واقعا یکی از چیزهایی هست که به شدت میتونه آدم رو اذیت کنه.چرا؟ چون درواقع داریم پاره میشیم ولی با همون پارگی ها لبخند هم به لب داریم و میگیم: حالا میگذره دیگه، دنیا دو روزه، بلاخره شادی هست غم هم هست. و همه میگن: واو عجب آدم محکمی، این اصلا متوجه غم و اینا هم میشه؟تازه بدتر میدونی کجاست؟ اونجا که میان توی روت همینا رو میگن.یادمه دوم دبیرستان که بودم یه دفه یکی از همکلاسیام وقتی که وسط خندیدن بودم بهم گفت: تو کلا همیشه همینقد میخندی؟ اصلا درد و گرفتاری میفهمی چی هست؟ یا مثلا پیش اومده بابت یه موضوعی برای خانواده‌ت نگران بشی؟آقا منو میگی،خنده روی لبم یه گل شد که یهو پژمرد و افتاد.الان واقعا یادم نیست چی بهش جواب دادم. ولی چندین سال بعد، وقتی اون پسر همکلاسی‌ و هم گروهی‌م که داشت برای دوستش من رو معرفی میکرد و گفتش: این خانم میری هم که میبینی از اونا هست که اصلا غمی نداره و فکر میکنم اصلا متوجه نمیشه درد و غم چیه و از هفت دولت آزاده، یادمه که در جواب بهش گفتم: شما گاهی دردهایی رو میکشی که بقیه اصلا تصوری هم ازش ندارن. طبیعیه که خیلی مسائل دیگه که برای بقیه بزرگ هست دیگه به چشم امثال ما نیاد.بازم یادم نیست که اون در جواب بهم چی گفت، یا اصلا جوابی داد یا نه، فقط یادمه که توی اون لحظه دقیقا حرف زدنِ اون همکلاسی دبیرستانیم‌ اومد جلوی چشمم و بعد از اون صحبت کردن هم از این پسر هم گروهی بدم اومد و بعدتر سرِ کارای گروهی کلاسی همش باهاش دعوام میشد و کار به جر و بحث میکشید و بقیه هم گروهی ها هم ناراحت میشدن.کلا ماجرا از این قراره که از دید یه سری از ما آدما که اصطلاحا سرخوش لقب میگیریم، اکثر قضایا مسخره بازی ای بیش نیستن و ارزشی ندارن که قرار باشه بخاطرشون آرامش اعصاب خودمون و اطرافیامون رو بهم بریزیم. شادی هم هرچی بیشتر، بهتر. چون بازم انقد چیزایی پیدا میشن که خودشون درد دارن که دیگه اصلا اینکه خودمون هم به دست خودمون به مسائل ناراحت کننده مون اضافه کنیم درست نیست.اصلا برای همین موضوعات و مسائل من یکی دچار این حالت شدم که وقتی میبینم کسی درد نکشیده یا تهِ تجربه تلخ زندگیش مثلا کات کردنِ زیدش بوده، یا اینکه فلان دوستش پیام هاش رو یکی درمیون جواب داده، و اصرار خاصی به «وای من بدبختترین و بدشانس ترین آدم روی زمینم و کاش زودتر بمیرم تا از این زندگی نکبتی خلاص بشم» داره، با کمال میل از دایره نزدیک ارتباطاتم کنار میذارمش.پس ای برادر/خواهر، دنیا برای همه سخت هست. خودت دیگه سختترش نکن*بازم منتظرم باش*</description>
                <category>زری میری</category>
                <author>زری میری</author>
                <pubDate>Wed, 06 Apr 2022 18:52:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویز ویز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78318386/%D9%88%DB%8C%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D8%B2-ggtnxeop3jxs</link>
                <description>میخواستم بخوابم اما باز این مغز مشغول الارم شد.نوجوون که بودم یادمه یک نویسنده (شایدم شاعر) به یک برنامه تلویزیونی (این رو مطمئنم رادیویی نبود) اومده ود و از حس هایی که ممکن بود اون فرد داشته باشه وی مردم عادی نداشته باشن حرف میزد.یکی از اون حس ها که توی ذهن دقیقا با تعبیر خودش باقی مونده،ویز ویز مگس بود.میگفت وقتی یه فکر و حرفی توی سرم میاد تا ننویسمش ولم نمیکنه و مثل ویز ویز مگس همیشه همراهمه حتی اگر قبل از خواب باشه. این ویز ویز خیلی وقتا همراه من هست.درواقع احتمال میدم همون چیزایی هست که مردم عادی بهش میگن مکالمه درونی و حرف زدن با خود.فقط من هستم که الکی بهش جو میدم و با بزرگان همزادپنداری میکنم.امشب این خانومه تمرین روز سوم شکرگذاری (از این سوسول بازیای این خانم قرتی هایی که نماز و عبادت رو بی کلاسی میدونن ولی اونقدرم اعتقاداتشون از بین نرفته و کافر نشدن که از گلدن تایم این ماه برای رفرش کردن انرژی هاشون بهره نبرن و ایضا همدیگه رو افطاری دعوت نکنن و با پیش غذاها و دسرهای مناسب این ایام،چشم همدیگرو درنیارن) رو استوری کرده بود و قبلش هم توضیحاتی داده بود برای اینکه چطور تمرین ها رو بهتر انجام بدیم.توی یک قسمت از توضیحات اینجور گفته بود که: خانومای گلم دقت داشته باشید رای سپاسگذاری ابتدای صبح که انجام میدید و هر روز اول صبحتون رو باهاش شروع میکنید،برای هر روز نعمت های جداگانه ای رو درنظر بگیرید و تکراری نباشند. اونوقت من برای همون شب اول هم به زور 10 تا نعمت رو پیدا کردم تا بابتشون شکر بگم و اون لحظه خوشحال شدم از اینکه 10 تام بلخره جور شد.ینی چی که هر روز یه نعمت جدید؟ من واقعا اگر در برهه کنونی 300 تا نعمت قابل شمردن داشتم دیگه خدا رو بنده نبودم.(نگید مثلا پات سالمه پس این یه نعمت.دستت سالمه پس این یه نعمت..و الی آخر.اینا همه توی یک واحد کلی به نام بدن حضور دارند)یک تمرین این بود که یک اتفاق خوب امروزتون رو به یاد بیارید.اگر بخوام به اتفاقات امروزم نگاه بندازم بهترین شون  پیدا کردن صابون رختشویی سنتی بود (*نکته خانه داری: برای شستشوی لباسها از ترکیب صابون رختشویی+مایع لباسشویی استفاده کنید و حالش رو ببرید).در همین حد چیپ و بی ارزش.این قبیل تمرین ها بنظرم اول از همه چی یک روحیه عالی میخواد تا خودش خود به خود  رویین تن بازی دربیاره و همه دشنان روحی رو  تار و مار کنه.به عبارتی دیگه شبیه همن اصطلاح پول،پول میره.وجود زیادش باعث میشه دستت واقعا باز باشه.حالا الان که کمی تخلیه ذهن کردم خواب هم  باهام دوست شد و بهم نزدیک شد.پس تا همینجا مرسی که خوندی دوستم*بازم منتظرم باش*</description>
                <category>زری میری</category>
                <author>زری میری</author>
                <pubDate>Tue, 05 Apr 2022 03:04:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزِ بعد از شبی که منتظر بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78318386/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%90-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-rjvyv08canz5</link>
                <description>تا حالا شده از ته قلبت منتظر پیام یک نفر باشی،بعد درست در لحظه ای که پیام داد دلت نکشه که پیامش رو جواب بدی؟به آدم برمیخوره. انگار یکی توی مغزش هی میگه: « الان دیگه قبول نیست. اصلا خودت باید یک ساعت پیش میفهمیدی که من توی مغزم داشتم باهات حرف میزدم و میگفتم که دلم برات تنگ شده.خودت باید میفهمیدی توی مغزم برات چای دم کردم تا از راه برسی، شام کتلتی که دوس داری پختم، رفتم دوش گرفتم و لباس نوک مدادیه رو پوشیدم که خیلی خوشت میاد، عطر جدیدم رو زدم که کلی عاشق بوش شده بودم و وقتی بهت نشون دادم گفتی چقدر خوبه کاش همیشه همینو بزنی، بالای چشمام رو سایه دودی کمی زدم و خط کلفتی کشیدم که دلت رو بیشتر ببرم، رژ لب جدیدی که مامانت برام عیدی گرفته بود رو زدم، و منتظر نشستم تا بیای، اونوقت توهم اینجوری دستمزد ما رو میدی.»اصلا مگه ندیدی میگن زن باید ناز کنه و مرد نازش رو بکشه؟مگه آقای حافظ و آقای سعدی اونهمه شعر نگفتن که به شما مردا این چیزا رو یاد بدن؟پس چرا تو یاد نمیگیری چرا هیچی ناز نمیکشی چرا هی ساکت میشیپس چرا من خوشحال میشم از حرف زدن باهات؟چرا یه کلمه هم که میگی رو روی چشمام میذارم؟چرا هی منتظرت میشینم؟اما وقتی طول میکشه ذوقم میپره.کاش میتونستم همه اینا رو به خودت بگم ولی به جاش اینجا مینویسم برای کسایی که نمیدونن چه خبرا هست و فقط میخونندوستم مرسی که هستی*بازم منتظرم باش*</description>
                <category>زری میری</category>
                <author>زری میری</author>
                <pubDate>Sat, 02 Apr 2022 18:02:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرچی دوست داری بنویس ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78318386/%D9%87%D8%B1%DA%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-eimclnkgwjob</link>
                <description>صل علی محمد،زری خانم خوش آمدهوووم حالا شدحالا رسیدم به جایی که میتونم راحت هرچی که دوست داشتم رو بگم. کسی هم محدودیتی توی تعداد حروف و کلمات استفاده شده برام قائل نشهای به قربون همین ابزارهای ارتباط جمعی وطنی خودمون اصلا. چیه توییتر که تا میاییم دو کلوم روده درازی کنیم فوری یکی میاد منشن میذاره که: آی من حوصله ام سررفت و آی کی حال داره رشتوی بلند بخونه و آی یکیتون که فهمیدین چی شد خلاصه اش رو برای ما توی یه جمله بگید.ماشالا هزار ماشالا ملتی داریم یک از یک فراخ تر و گشادتر.یه وقت یه سری میگفتن ملت واسه چرت و پرت خوندن مشکلی ندارن و فقط سر خوندن نوشته های دردبخور و حسابی تنبلی شون میاد. اما وقتی میبینم نوشته های من رو هم سخت میخونن دیگه مطمئن میشم که نه واقعا مسئله از این حرفا حادتر هست و سرانه مطالعه با این اوضاع خیللی هم خوشبینانه و دست بالا درنظر گرفته میشه و کاپ قهرمانی خوانندگان تنگ فقط دست تعداد کمی میچرخهاین کیبورد داشتن و در لحظه نوشتن داره یه جوریم میکنه.اصلا خدا رو چه دیدی شاید توی تپه این ناحیه ارتباطی هم تونستم خوب عمل دفع انجام بدم.بلاخره خوبه که آدمی هر تپه ای رو که باهاش مواجه شد ن ر ی د ه رها نکنه. اشرف مخلوقاته دیگه بهرحال باید یادگاری هاش رو در اقصی نقاط زمین و زمان خدا هدیه بگذاره.فعلا علی الحساب بگم دوست عزیزی که اینجا داری باهام مواجه میشی؛ دوستت دارم که دنبالم میای تا چرت و پرت هام رو بخونی.اصلا مرسی که هستی. منم قول میدم زود به زود با روده درازی های جدید بیام پیشت.*منتظرم باش*</description>
                <category>زری میری</category>
                <author>زری میری</author>
                <pubDate>Fri, 01 Apr 2022 17:28:28 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>