<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یک قلم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_78522386</link>
        <description>نویسنده و علاقه مند به جمع های نوجوانانه، فعال فرهنگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 11:51:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1565372/avatar/kWhYVp.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یک قلم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_78522386</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مهاجری از سرزمین آفتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78522386/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-smqnoidz9fup</link>
                <description>مهاجری و عجب مهاجری.چه قریبی و چه غریبی. با ایران این و با سرزمین آفتاب آنعجب دختر و همسر و مادری.عجب معنایی برای زندگی. برای اولین بار زندگی را از زاویه ای زیبا و با مفهوم دیدم.کونیکو دختر جوان باوقاری که پس از ازدواج با جناب بابایی صراط مستقیم پیش میگیرد.وقتی کتاب را میخواندم دلم میخواست اقای بابایی را از نزدیک میدیدم و میگفتم تاجر بهشتی ندیده بودم.ان هم چنین تاجری که اسلام را عمیق فهم کرده و قطره قطره به دختری ژاپنی می نوشاند.و چه لذتی ازین نوشیدن میبرد کونیکو.قران و حجاب و اخلاق و همه و همه این چنین در جانش عمیق میشود.خدایا چه ادم هایی افریدی . چه ادم هایی که به چه زیبایی، جمال زیبای اسلام را در قالب زندگی میشناسانند.اقای بابایی کلاس درس است.درس عشق و ادب و ایمان.من مطمئنم کونیکو خانم هنوز ناگفته هایی داشته که در کتاب نیامده.این مرد چگونه تربیت شده که این گونه زندگی اموخته بر همسفر زندگی اش؟زندگی گذراندن نیست.زندگی آموختن است.اگر کسی نباشد ان را به تو بیاموزد ان را باخته ای.زندگی مگر چیست؟جز همین است که جناب بابایی یاد داد؟خدایا بابایی ها در مسیرمان قرار ده تا زندگی را تو فهم کنیم.چقدر معنای زندگی در نظر کونیکو شیرین بود با اموزه های همسر گرانقدرش.نتیجه ی مسیر زیبای زندگی کونیکو با جناب بابایی، شهادت فرزندش بود.عجب هدیه بزرگی.شهادت هدیه است به مادران.کونیکو لایق این هدیه شد با شناخت زندگی از سوی یار زندگی اش.اقای بابایی معنای زندگی را اولین بار با خوانش این کتاب در عمرم فهم کردم. خدا شما را رحمت کند.در مواجهه با سختی ها خیلی خوب از پس فهماندن معنای زندگی به خانم کونیکو برامدید.تبریک میگویم.کاش همه ما بیاموزیم این معنای زندگی را و بتوانیم بابایی باشیم. اقای بابایی. https://taaghche.com/book/129539/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8 </description>
                <category>یک قلم</category>
                <author>یک قلم</author>
                <pubDate>Tue, 20 Feb 2024 21:47:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب عشق نویسنده پائلوکوئیلو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78522386/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%A6%D9%84%D9%88%DA%A9%D9%88%D8%A6%DB%8C%D9%84%D9%88-shfgdfoybniq</link>
                <description>کتابی به نام عشق از پائولوکوئیلو.ابتدای کتاب حدودا تا فصل دوم جذابیت خاصی ندارد. اما از آنجا که عشق را به خداوند متصل میکند و والاترین عشق را عشق به الله میداند زیبا می شود.نویسنده در این کتاب سعی کرده هر انچه از عشق زمینی را نام برد و ان را سرآغازی برای رسیدن به خداوند بشمارد. من با این توصیفش موافق نیستم. نمیشود با هر آنچه از زیبایی و زشتی زمینی به الله متصل شد و او را عاشقانه شناخت و دوست داشت.اما در جایی میگوید عشق نه قسمت دارد. که همه ی اینها اجزای عشقند. این درست است زیرا اوصافیست موافق دین مبین اسلام. اجزا اینگونه اند:شکیبایی _ مهربانی _ سخاوت _ فروتنی _ ادب و تواضع _ از خودگذشتگی _ خوش خلقی _ صداقت _ خلوص نیت نویسنده در ادامه هر کدام از این قسم ها را مفصل توضیح میدهد و رابطه اش را با عشق عنوان می کند.بطور کلی برایتان بگویم این است که عاشق صبور و مهربان و بخشنده و متواضع و غیر مغرور و مودب و  ناخودخواه و خوش اخلاق و راستگو و مخلص است.این قبول و این بیشتر قبول که : با این ها که ما در اسلام از ان به عمل صالح یاد میکنیم می شود به خدا رسید.نقطه ی عرفانی این بحث همین است. بی عمل صالح که پائلوکوئیلو  ان را اجزای عشق می نامد رسیدن به خدای مهربان محال است.دل پاک باید همراه با عمل پاک باشد که تو را به او وصل کند.نویسنده گویا تفکرات عرفانی دارد اما حیف که نمی داند اسلام این ها را با قوت گفته است. او می گوید ادیان از عشق بر روی زمین سخن می گویند.و جایی جمله ی زیبایی دارد. خداوند همه جا هست اگر با عشق بنگری . خدا مظهر عشق است.میگوید زندگی تا زمانی که عشق باشد به خطا نمی رود.اری درست میگوید .اما نمیدانم منظورش این است که من میخواهم بگویم یا نه. اگر این باشد کاملا درست است. زندگی تا زمانی که بوی خدا دهد به خطا نمی رود چون او عشق است در همه ی حیات هستی.اینکه عشق را خداوند معرفی میکند و ارامش را فقط این عشق می داند تحسینش میکنم.امیدوارم همه ی ما عشق به خدا را در حیات بچشیم که قطعا شیرین تر از ان در عالم نخواهد بود. https://taaghche.com/book/21446/عشق </description>
                <category>یک قلم</category>
                <author>یک قلم</author>
                <pubDate>Fri, 09 Feb 2024 11:45:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب مرگ. نویسنده: سید مجتبی حسینی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78522386/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C-igi0nrmub8qs</link>
                <description>چالش ۱۴۰۲طاقچهکل نفسٍ ذائقة الموت هر نفسی طعم مرگ را می‌چشد. این کتاب براساس پژوهش قرآنی به مرگ، پرداخته‌است. این حقیقتی جدا نشدنی از زندگی هر انسان زنده‌ای است. نویسنده افراد را در ارتباط با مرگ به دو گروه تقسیم می‌کند. گروه اول کسانی که به آخرت، معاد و خداوند معتقدند. و گروهی که اعتقادی به این‌ها ندارند. اما جالب است که هر دو ممکن است ترس و وحشتی از آن داشته باشند. عوامل ترس را در چهار مورد براساس آیات و روایات قرآن ذکر می‌کند. ۱) جهل و نادانی نسبت‌به مرگ و احوالات آن یعنی زندگان درک درست و تحلیل صحیحی از مرگ ندارند. کسی از امام هادی علیه السلام می‌پرسد: روی‌هم چرا من از مرگ می‌ترسم؟ ایشان می‌فرمایند: از مرگ می‌ترسی زیرا آن را نمی‌شناسی. ۲)آمادگی نداشتن برای مرگ و زندگی پس‌از دنیا. امام علی علیه السلام می‌فرماید: فردی که برای مرگ آمادگی دارد باکی ندارد که مرگ بر او واقع شود یا او بر مرگ واقع شود. ۳) تعلقات دنیایی. کار زیاد برای دنیا و خوش‌گذرانی در آن مرگ را برای ما هولناک و ترسناک می‌کند. از امام حسن علیه السلام پرسیدند: چرا ما از مرگ اکراه داریم و آن را دوست نداریم؟ ایشان پاسخ دادند: برای این که شما آخرتتان را ویران و دنیایتان را آباد کردید. پس شما از جابه‌جا شدن از آبادانی به خرابی اکراه دارید. ۴ ) زیادی و کثرت گناه. امام علی علیه السلام می‌فرماید: از مرگ اکراه دارد به‌خاطر زیادی گناهان. کتاب مرگ نوشته سیدمجتبی حسینی به‌خوبی نشان می‌دهد کسانی که در دنیا خوب زیسته اند و جزو این ۴ گروه نیستند مرگ برایشان با هلاکت فرق دارد. مرگ نقطه‌ی اوج حیات و این‌ها است. تا جایی‌که امام حسین علیه السلام مرگ را سرور بزرگ بر مؤمنین می‌خواند. نویسنده با این کتاب به مخاطب تلنگر می‌زند. بسیار زیبا روایات و آیات قرآن را در متن کتاب گنجانده و مرگ را در جایی زیبا و. اوج حیات دنیوی نشان می‌دهد و در جایی که زندگان از آن به واسطه های مختلف می‌ترسند آن را نوعی ترس معرفی می‌کند. در قسمتی از کتاب دنیا را به رحم مادر تشبیه کرده و انسان های دنیا را به جنین. و این تشابه را بسیار دقیق و زیبا تبیین و تشریح می‌کند. *نکته مهم در این کتاب برای من این بود: استمرار بر گناه، نه‌تنها مرگ را سخت می‌کند بلکه آن را جلو می‌اندازد. و در پایان از خداوند برای همه بندگان گنهکار طلب عفو و غفران می‌کنم. خدایا ما را در دنیا جزو هدایت شدگان قرار بده. دست ما را در مسیر مستقیم خودت بگیر و عاقبتمان را بخیر کن.  https://taaghche.com/book/116069 </description>
                <category>یک قلم</category>
                <author>یک قلم</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jan 2024 17:34:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبان کوچک در غار...چالش اسفندماه طاقچه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78522386/%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%AF%D8%B1-%D8%BA%D8%A7%D8%B1%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-gt5zflsulqzs</link>
                <description>سلام بالاخره از بین چند کتاب طبیعتی شبان کوچک در غار رو انتخاب کردم. تا چند صفحه اولش، شاید تا صفحه۳یا۴ یا هم کمی بیشتر، داستان مبهم و نامفهوم بود، اما ازونجایی که باید کتاب هایی رو که ابتدا نمیپسندیم باز هم ادامه بدیم، رفتم جلو و بعد جذابیت هاش چشمک زنان از راه رسیدند. البته خودم معتقدم که کتاب، باید در دو صفحه اول مخاطب رو جذب کنه، اما خب اگرم نکرد چاره ای نیست کمی بیشتر میخونیم شاید این اتفاق افتاد.خب زودتر بریم سراغ شبان کوچک در غارزبان رو به جلوی کتاب، خسته کننده نیست اما به لحاظ قدیمی بودن ترجمه و برخی جملات نامتناسب محتوایی خسته کننده است، مخصوصا برای کسانی که کتاب های نونشر میخوانند. مترجم می توانست ساختار جملات را زیباتر بیاورد.مثال: الاف سعی کرد از سقف غار، تکه علف ها و خزه هایی که روییده بودند، بکند و به گری لاکس، بخوراند. سرانجام چند تکه علف از انجا کند و به گری لاکس داد.ببینید این دو جمله یک معنی می دهد و چقدر این مدل نوشتار خسته کننده شده و جالب است که ازین جملات خسته کننده ی یکسان پی در پی ، در داستان زیاد آمده است.بهتر بود اینگونه نوشته میشد: الاف سعی کرد برای گری لاکس خزه ها را از سقف غار بکند و سرانجام موفق شد.به نظرم کتاب اصلا نیاز به  فصل بندی نداشت. فصل بندی زمانی مناسب است که جذابیت ایجاد کند و یا برخی فاکتورهای لازم را نتوان در فصل جاری اورد و باید فصل جدیدی بیاید که داستان پیش رود، اما در این کتاب هیچ نیازی به ایجاد فصل بندی نبود. بهتر بود نوبسنده بصورت معمول داستان را پیش میبرد.اُلاف پسر بچه ماجراجویی هست که قراره پیش آنّا برود و مدتی را آنجا در مزرعه آنها روزگار بگذراند و البته بابت زحماتش، پول هم بگیرد. اُلاف خیلی زود به آنا در مزرعه می پیوندد. آنا مادر اینگا(دختر) است. الاف آنجا باید گله بزها را مراقبت کند. در حقیقت چوپان گله بزها می شود. بقول هایدی فرمانده بزها.به اینجای قصه که رسیدم، باز دلم نمیخواست ادامه بدم «یکی از بزهای ناقلا که از پسربچه های مغرور بدش می آمد، چنان لگدی از پشت سر به الاف زد که او را نقش زمین کرد.»میدانید چرا؟چون دقیقا این اتفاق برای من هم حدود ۴یا۵سالگی ام افتاده. با این تفاوت که یک گوسفند چااااق موفرفری سفید که از چاقی هر پایش را که روی زمین میگذاشت بدنش به همان سو یک وَری میشد، بود و بعد هم اینکه اتفاقا دو تا شاخ روی سر داشت به چه بلندی و بزرگی.اما بزی که به الاف زد شاخ نداشت و فکر کنم لاغر هم بود.از همان زمان گوسفند ناعزیزی پشت سرم باشد گوشه ای ارام می ایستم تا او رد شود.الاف در مورد غاری روی کوه از زبان دیگران شنیده بود. همان غار مشهور ، غار غولروزی که بزها سر از قله دراوردند و الاف سیاهی ورودی غار را دید ...به نظرتون چی میشه؟بله ، اولش میترسه و بعد به خودش نهیب میزنه که باید شجاع باشی و نترسی.همون بزی که قبلا از پشت به او حمله کرده بود همراهش تا دهانه غار رفت.و ناگهااااان...دهانه غار با سنگهای ریز و درشت بسته شد. در حقیقت او به دنبال بزها امده بود اما تعداد زیادی از انها را گم کرده بود.و اما بقیه اش را از کتاب بخوانید جذاب تر است.به نظرم موضوع مسئولیت پذیری را بسیار پررنگ و لطیف در داستان میبینیم. طوری که الاف نه از زیر بار مسئولیت هایش شانه خالی می کند و نه هراسی از کارهای سختی دارد که به او واگذار میکنند و جالب تر اینکه سعی میکند به بهترین مدل ممکن، مسئولیتش را انجام دهد.یا از جهت کمک به دیگران، داستان تصویر سازی خوبی دارد. نقطه پررنگ، بعد از مسئولیت پذیری، همین است.کمک به دیگران.و باز اینکه من از شخصیت الاف خوشم اومد. چرا؟ چون پسری نبود به دنبال تنبلی ها و راحت طلبی ها بلکه تلاش جزو مشخصه های اصلی شخصیتش بود.داستان برای گروه سنی نوجوان استرس چندانی ایجاد نمیکند اما برای کودک، به نظر، مناسب نمی آید. البته کشش داستانی مناسبی دارد، نمی توان منکرش شد.اما در پایان اینکه برای من این مدل داستان ها جذابیت ندارند. یه تشکر هم از طاقچه به خاطر برقراری این چالش ها و طاقچه بینهایت. https://amp.taaghche.com/book/62963/%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%AF%D8%B1-%D8%BA%D8%A7%D8%B1  https://taaghche.com/book/62963/%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%AF%D8%B1-%D8%BA%D8%A7%D8%B1 </description>
                <category>یک قلم</category>
                <author>یک قلم</author>
                <pubDate>Fri, 17 Mar 2023 23:09:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد در توکیو...چالش طاقچه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78522386/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%88%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-yu0onqfz5zw9</link>
                <description>تولد در توکیو، فهمی جدید در چیستی هستیکتابی با فراز و فرود جذاب اما غیر حرفه ای.مشخص است نگارنده ژاپنی کتاب، نویسنده نیست . قلم فریاد می زند من نویسنده ای حرفه ای نیستم، یا بهتر بگویم اصلا حرفه من نویسندگی نیست. فقط خاطره ام را بصورتی پراکنده نوشتم.بقول من بپر بپر موضوعی داشت. از حیاط و کلاس دانشگاه یک مرتبه می پرد وسط بازار یا از ان جا به جای دیگری.پیوستگی نگارشی ندارد.اما باید گفت به شدت جذاب است.دختری که در منطقه ای به نام ژاپن متولد شده و حالا معنای زندگی را همانی میداند که می بیند.همان برندهای پوشاکهمان توجهات اشخاص به دختری به نام هانیکو در دانشگاهو خیلی همان های دیگر.دیگران هم، به دنبال همین، همان ها هستند و زندگی را همین میدانندو والسلام.مدل های تربیت کردن ژاپنی ها برایم جالب بود اما هیچ جوره نمیشود برخی را در زندگی پیاده کرد.البته من، الگو گیری های این مدلی را خیلی نمیپسندم و بیشتر معتقدم هر کس مدلی در تربیت فرزندش دارد و مدلی برای حیات بصورت کلی.مثلا اینکه قبل از خوردن صبحانه وظیفه تمیز کردن ورودی با نویسنده بوده ان هم در سن۴یا۵سالگی.یا واکس زدن هر روزه کفش های پدر در صبحگاه با برادرش بوده که او هم کوچک بودهحالا اگر این مدل کارها را بخواهیم از کودک ان هم قبل از صبحانه دادن به او.افت فشار و افت اخلاق و هزار افت دیگر را باید بعدش منتظر باشیم.پس نمیشود قبل صبحانه از او توقع داشته باشم. نهایت این است که هفته ای یک بار از پسر ۶ساله ام بخواهم این زباله ها را ببر بیرون و...الان ارزوی خیلی از خانواده ها خوابیدن در ساعت۱۰شب است. اما مگر بچه ها میخوابند؟نویسنده می گوید ساعت۹شب ، ساعت خوابمان بود?پوچی زندگی بی خدایی را در آن عبارات فهمیدم که هانیکو همان دختر جذاب دانشگاه و برند پوش با ان وضعیت رها میشود و از چشم ها می افتد.خب معلوم است عاقبت پیروی از هوس های مادی و ...سرانجامش چیست.ولی اینکه در ژاپن پرسیدن و چرا چرا کردن نهی میشود را اصلا نپسندیدم.بله موافقم که باید «پاشو برو به کارت برس» بود.اما خب نمی شود که سوال نپرسید.پس کی باید جواب گرفت از پرسش؟؟?اصلا کل حیات بشریت سوال و جواب است.نمیشود ان را حذف کرد.خب نمی توانم این را نگویم.دوستان در نوشته های قبلی، می گفتند کاش داستان را لو ندهم.خب این را نمیخواهم لو دهم.اما این را باید بگویم.اینکه رسانه های کشورهای غیر همراه مسلمانان می گویند، مسلمانان عقب مانده هستند.باید به عرض شان برسانم نه اینکه شما عقب مانده نیستید و زنان تان را از خیلی موارد جزئی محروم نمیکنید!!!عقب ماندگی ما همین بس که مدام دانشمندان ما را به ابدیت میفرستید. اگر عقبیم چرا نمیگذارید دانشمندان مان سالم بمانند؟ اگر به زعم شما عقب مانده ایم که این دانشمندان ما را رها کنید.و اما توصیه میکنم گوشه دنجی پیدا کرده و حتما کتاب را بخوانید .نگران نباشید اگر مثل من گوشه دنجی پیدا نکردید، میدان هیاهوی بچه هایتان هم می تواند برای مطالعه کتاب خوب باشد.⭐️همه کتاب جذاب و خواندیست، اما از صفحات ۴۰به بعد جذابیتش دوچندان میشود. https://amp-taaghche-com.cdn.ampproject.org/v/s/amp.taaghche.com/book/79074/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%88?amp_js_v=a6&amp;_gsa=1&amp;usqp=mq331AQKKAFQArABIIACAw%3D%3D#aoh=16768350948425&amp;referrer=https%3A%2F%2Fwww.google.com&amp;_tf=%D8%A7%D8%B2%20%251%24s&amp;ampshare=https%3A%2F%2Ftaaghche.com%2Fbook%2F79074%2F%25D8%25AA%25D9%2588%25D9%2584%25D8%25AF-%25D8%25AF%25D8%25B1-%25D8%25AA%25D9%2588%25DA%25A9%25DB%258C%25D9%2588 هه</description>
                <category>یک قلم</category>
                <author>یک قلم</author>
                <pubDate>Sun, 19 Feb 2023 23:03:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من زنده ام، چالش کتابخوانی دی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78522386/%D9%85%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%DB%8C-rpfn6kelnuhv</link>
                <description>معصومه ای که زنده استدریانشین ها قصه هایشان هم مثل موج ها زیباست. قشنگ تر ازین که دختری در کنار ساحل گریه می کند و اشکش مروارید می شود؟دختر قصه یعنی معصومه خانم آباد، دلش برای دخترک مروارید ساز میسوزد . اخر چرا باید مدام گریه کند؟کسی نیست او را ازین غم رها کند؟  من هم با او موافقم. انگار جنوب، فرزند آوری شان قابل تحسین است. خواهران و برادران زیاد معصومه در خانه ای صد متری، هنر مادرخانه را میطلبد که چطور سر وسامان یابند و چه بخورند و چه بپوشند به بهترین شکل.بچه ها کمک کار خانه بودند. هم دختر و هم پسر .مهربانی ننه و آقا در زندگی مشهود و قابل تحسین است.حرف های اقا را دوست دارم. مثلا ورق های سفید باقی مانده دفترتان اگر جدا نشود وقتی شما خوابید شیطان انها را خط خطی میکند. اینکه هر کس به اندازه مشتش می تواند از جیبم نخودچی کشمش بردارد.اصلا این مدل اقا یا همان پدر را به شدت دوست دارم. کاش او را میشد از نزدیک دید. خدایش رحمت کند.اقایی که هر هنری بلد بود و بیکار نمی نشست.اقایی مهربان که هر روز دم در می ایستاد و از بچه هایش در برگشت از مدرسه استقبال میکرد.اقایی که هر سال برای فرزندانش شال و کلاه و ژاکت می بافت.و اما مردمی که همسایگی را خیلی خوب در حق هم اَدا می کردند. همه زن های کوچه خاله های بچه های هم بودند و در وقت نیاز حسابی به درد هم می خوردند.چه غریبانه گذشت و گذشت تا رسیدن به جنگ و رسیدن به در و دیوار و شیشه خانه ای پر از من زنده ام.اماامان از روزی که من زنده ام را به اجبار از ایران میبرند.کجا؟ به زندان های عراق.زندانی که صلیب سرخ هم از زندانیانش اطلاعی ندارند.چه سخت بود آن همه خاطرات تلخ و شیرین عراق و زندانش.مظلومیت معصومه و دوستانش اشک را سر میدهد روی گونه.آن همه سختی زنانگی در زندان و حفظ حیا، عجیب و تحسین برانگیز است. با خواندن کتاب، خدا را کنارشان به وضوح حس میکنی. انگار دوست صمیمی شان خدا بوده و بس.برخی کتاب ها را که ادم میخواند دلش میخواهد به جای کسی در قصه باشد. اما من زنده ام از آنهاییست که اصلا دلم نخواست جای ادم های آن، مخصوصا معصومه باشم، بس که رنج قرین لحظات جوانی شان بود.توصیه میکنم بخوانید و از آرامش اکنون تان لذت ببرید و قدردان شخصیت های قهرمان میهن نازنین مان باشیم.معصومه ها ایران را آباد کرده اند.باگذشت و قهرمانی و صبوری شان.ایران عزیزم دوستت دارم.آباد باشی و شاد. https://taaghche.com/audiobook/20229/%D9%85%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85 </description>
                <category>یک قلم</category>
                <author>یک قلم</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jan 2023 22:12:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگذشت آب و آتش(مهرگان): چالش کتابخوانی طاقچه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78522386/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%A2%D8%A8-%D9%88-%D8%A2%D8%AA%D8%B4%D9%85%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-s7z9vcijpxcn</link>
                <description>مهرگانیکی از بهترین کتاب هایی که خوانده ام مجموعه سه جلدی سرگذشت آب و آتش است.?اصلا این سه واژه را بسیار دوست دارم: مهرگان، آبانگان، آذرگانقلمی آرام و متین که فراز و فرود را به زیبایی رقم زده و با این اتفاق خواننده را مجذوب میکند.شخصیت اول قصه در هر سه مجموعه خانمی به نام دایانا است. اخلاق مهربان و نجیبش مخلوط رفتار آرام و استوارش اورا در ذهن مخاطب دوست داشتنی می نماید.دختری که به خوبی آموخته می باید در هر موقعیت رفتار مناسب آن را انجام دهد و گزافه نگوید . حتی گهگاه دلم میخواست لباس های دایانا پیش رویم بود تا با اجازه اش امتحانشان میکردم و خودم را مهمان آینه قدی ورودی سالن. روسری هایی براق با حاشیه های رنگی حتما روی سر هم به اندازه وصفشان زیباست.از لباس که بگذریم قطعا ابتدا به بانویی سیمین خُلق میرسیم. آری مُبدعش خودم هستم. سیمین خُلق را میگویم..یعنی اخلاق ظریف و خوبآن هم چه خوووبی...با من باش تا از او برات بگویم.سیمینِ قصه را چند برابر لطف و مهربانی اش در داستان دوست دارم. اصلا شبیه مادر به دایانا محبت میکند.دلسوز است اما در وقتش تذکر محترمانه به جِدّش را روانه او میکند. او هم مگر می تواند روی حرف سیمین حرف بزند؟ ابدا...درست است دخترِ فرمانده جنگیست اما سیمین، چنان مِهر در وجودش ریخته که مخالفت با تذکرات ناچیز و دقیق سیمین، دهانش را در لحظه، دوخت می زند.رفتار با صلابت دایانا در تمامی داستان در چشم مخاطب پررنگ است حتی در حضور پوریا.پوریایی که همان موهای فر ریخته بر پیشانی اش او را برای دایانا جذاب تر کرده و مدام با همان شمایلِ آراسته در ذهن دایانا قدم میزند.آن هم چه قدم زدنی، متین و مهربان، آرام و آراسته.اصلا من شک ندارم این عزت نفسش را هم سیمین موجب شده تا در رویارویی با پوریا و دیگر مردان زندگی اش چنان نجابت دخترانه اش را سخت بدرخشاند که خواننده برایش احسنت و آفرین پیچیده در کادوی قلب قلبی با زمینه ای کاهی رنگ اهدا کند.دایانایی به حق دانا که تا اواسط جلد دوم(آبانگان) ازدواج نمیکند و وقتی هم که شوهر میکند نه آنی که او میخواهد.ماه گردون و فلک چنان عهدی باهم بستند و چنان پایداری ای که پوریا به او و او به پوریا نرسد.شاید ماه و فلک جشن موفقیت شوم شان را در همان آسمان گرفته باشند. نمیدانم.ولی این را خوب می دانم که حقِ نجابت و سر به زیری های عاشقانه شان این نبود.آن زنِ بسته به جاه و مقام هم، قول میدهم برای ماه گردون و فلک از همان پایین حسابی کف زده باشد.ملکه، مادر پوریا را می گویم.اصلا از او خوشم نمی آید. انگار از دماغ فیل افتاده زن مکار بی عاطفه. این همه پوریا خواهش کرد و غصه خوردنش را دیدی، چطور توانستی مانع شوی؟نمیخواهم بیش ازین از تو بگویم. تو با بادِ غرورت داستان را خراب کردی اجازه نمیدهم نقد چالشانه طاقچه ای را هم خراب کنی.خب برویم از پدر دایانا برایتان بگویم فرمانده جنگی، آن هم چه فرمانده ایقدَر قدرت و مهربانجذاب و جدیپرتلاش و سرسختدلاور و جنگاورآری فرمانده گرشاسپ، پدر قدرتمند دایانا شخصی جنگاور، آشنا به تمام فنون جنگی که برای سپاه ایران در جنگ های عهد ساسانی افتخارات بزرگی را در کارنامه اش رقم می زند.چنان حواسش به مرزهای جغرافیایی ایران است که اگر پشه ای از کشور همسایه بر مرز بال زند، فوری اماده میشود و سپاهش را مجهز میکند تا با تیغ شمشیرش اورا دو نیم کند. ارتش ساسانیان چنان قدرتی دارند که از خواندن تاریخ آن  عهد، لذت میبری.قدرت تمامتجهیز تمام و پیروزی پشت پیروزی تمامدلم نمیخواهد لو دهم اما انگار نمی شود.دایانا مدتی طولانی بعدها، به ارمنستان رفته و فرمانده یکی از لشکرهای ایران میشود.و چنان دقیق فرماندهی میکند که مو لای درز دستورات و پیروزی هایش نمی رود.عجیب است برایتان؟فرماندهی زن یا بهتر بگویم فرماندهی یک دختر جوان مجرد بله، ایرانی ها از همان قدیم الایام، متمدن بودند و اکنون متمدن ترین مردم جهانند. ببالیم که ایرانی هستیم.راستی نگفتم از کودکی شمشیر زدن را می آموخت و در روزهایی که فرمانده گرشاسپ از مأموریت های کاری به منزل برمی گشت با او، مبارزه می کرد.تحت آموزش های شمشیرزنی فرمانده، چنان مهارتی یافت که کسی را یارای مبارزه با او نبود.دلم میخواهد تا صبح برایتان از دایانا، سیمین، فرمانده گرشاسپ، پوریا و دیگران و ایران قوی بگویم اما اجازه دهید داستان زیبای آب و آتش بیش از این لو نرود و دوستان بخوانندش و لذتش صدچندان شود.امیدوارم رغبت خوانش را در شما روشن کرده باشم.ایران تو هم اکنون قوی ترین هستی. اجازه نمیدهیم ذره ای از تو به غارت نااهلان درآید. ما تو را با همین حکومت اسلامی دوست داریم و برایت آرزوی پیروزی های پی در پی میکنیم.⁦❤️⁩✨⁦❤️⁩جانم فدای تو میهن عزیزمما فرزندان تو هستیم و بس.⁦❤️⁩یاحق https://amp.taaghche.com/book/30340/%D9%85%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86%D8%8C-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%A2%D8%A8-%D9%88-%D8%A2%D8%AA%D8%B4 </description>
                <category>یک قلم</category>
                <author>یک قلم</author>
                <pubDate>Sun, 27 Nov 2022 10:00:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش آبان ماه طاقچه: نمایشنامه آوارگان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78522386/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-yqkb7hgvwxbu</link>
                <description>سلام بر دوستداران کتاب و قلمهفته کتاب و کتابخوانی برشما مبارک بادالهی که روز به روز حال کتابخوانی ایران مان بهتر و بهتر شود.طاقچه عزیز، با توجه به مناسبت کتابیِ این ماه بهتر بود موضوع آبان در رابطه با کتاب هایی با موضوع کتابخوانی و افزایش معلومات کتابی بود.اصلا نمیدانم چرا خواندن موضوعات عشقی را بی رغبتم. نه فقط کتاب، بلکه فیلم و امثال این را هم. آن هم عشق زمینی و مبهمات نابسامانش را.اما چه می شود کرد.گهگاه باید بخوانی.من هم خواندم.نمایشنامه آوارگان را.قبل از خواندن با توجه به نامش، جذابتر از این در موردش می اندیشیدم.یعنی فکر کردم از آن نمایشنامه های پر رمز و پرمغز است.از همه آن شخصیت های داستان، فقط آرمین را پسندیدم. اخلاقش خانواده دوست و مهربان بود. نگرانی و دغدغه اش، رنگ صداقت داشت.از عشق مردگیِ حیاتش فراری بود.با همه آرامشش، آنگاه که همسرش الهام با کم خردی اش زندگی را رها کرد ورفت، دلش جریانِ جاری عشق را مدام فریاد میکرد.در میانه های ابتدایی داستان، دلم میخواست قلم را از نویسنده بستانم و خود، مهرورزانه، ادامه دهم.ایرج، با همه نامردی اش را با قلم ادب کنم.طوری که وقتی، فتانه، پا در میانِ زندگی دونفره انها می گذارد، ایرج را مرد بنویسم نه وِلداده ای بی مقدار.زهره و ایرج در ظاهر شاید، بگومگوهای روزانه داشتند، اما عشق زهره به ایرج به وضوح پیدا بود.از آن طرف، ایرج هم در انتهای داستان غیرتش به جوش می آید و این زیباست.⭐️نتیجه شیرینی که من از نمایشنامه آورگان گرفتم این است: هر چند روند داستانی اش را دوست نداشتم اما آورده ای مهم داشت، اینکه مخاطبین سست اخلاق ، زندگی تاریکی دارند. ابتدا بنگر شریک آینده ات، بنیان اخلاقی اش محکم است یا در ارتباط با نامحرمان سست است. هر کسی را برای ادامه زندگی برمگزین.از آن طرف الهام ، همسر آرمین، از اخلاقش در داستان چیزی گفته نمی شود و گنگ است و همان ابتدا، با دلیلی بی پایه زندگی را پس می زند که این بزرگترین اشتباه است.قطع نمایشنامه و ظهور ناگهانی دو نفر به نام های ندا و امید ، جذابیت و کشش داستانی را به یکباره بلعید. مخصوصا که امید از نوشته هایش تأثیر میگرفت و همان را مدام می نوشت که در تفکرش نهادینه شده بود.نویسنده باید مؤثر باشد نه اثرپذیر از نوشته هایش.امید ، متأسفانه از نوشته هایش تأثیر میگرفت.بی آنکه تأثیر بگذارد.ندا با تفکری عمیق می توانست راه برون رفتی برای عدم ادامه امید در نگارش این مدل ها بیابد.مگر با دعوا و بحث می شود راهکار داد که ندا اینگونه میکرد؟؟؟؟ و اما فتانه، با آن همه مکاری و حیله گری، هنوز هم بعد سال ها، روباهی بود که آتش به جان زندگی عاشقان می انداخت و جالب آنکه، نه سودی برای خودش داشت و نه سودی به حال دیگران.در این آتش، هم خود و هم دیگران را بی خانمان میکرد و حاصل این همه فریب، در این همه سال، هیچ و پوچ بود و تنهایی خودش.شخصیتی که نه از عشق چیزی می فهمید و نه از زندگی. فقط تأسف را می توان تقدیمش کرد. آواره ای بدبخت.نمایشنامه می توانست بهتر از این قلم و رقم بخورد. میشد عشق تمیز را پررنگتر از این در آن جلوه داد.انگار همه عاشق بودند و نبودند جز آرمین که حقیقتا، عشق را فهمیده بود.از سه خانواده داستان همه شان پایانی مجهول داشتند. اخر نمیشد یک خانواده سرنوشت شان معلوم باشد؟؟این مورد را نیز، به ضعف های آن بیافزایید.  https://amp.taaghche.com/book/86696/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86 </description>
                <category>یک قلم</category>
                <author>یک قلم</author>
                <pubDate>Sat, 19 Nov 2022 07:29:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینک شوکران (منوچهر مدق) _ چالش طاقچه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78522386/%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9-%D8%B4%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86%D9%88%DA%86%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D9%82-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-m5jpgsdynklf</link>
                <description>منوچهر مدق، فرشته ملکی، فرزندانشان هدی و علیسلام و احترام بر شمابر شمایی که عاشقانه زیست می کنی و دلبرانه الله را می خوانی.روزهای زیادی به دنبال عاشقانه_جسورانه ای بودم.عشق به معنای واقعی، نه تصنعی و رنگی، جسارت هم به معنای مقاومت در عشق، نه فانتزی و بی احترامی.وبالاخره یافتم.آن هم توسط دوست عزیزی که من را مهمان هدیه ناب اینک شوکران منوچهر مدق در صفحه کاربری طاقچه ام کرده بود.بوسه بر مهربانی و دقت نظرش?این کتاب، خط به خط و واژه به واژه اش، روحی زنده را داراست. همچون نشاطی بی پایان، تو را به سوی بعد و بعدی، هل می دهد.کتابی از زبانِ فرشته خانم ملکی، همسر جناب منوچهر خان مدق.روایتنگاشته از انقلاب آغاز می شود.جسارت هردو نقش آفرینِ آن، یعنی، فرشته و منوچهر، تحسین برانگیزاست.فرشته با آن کم سن و سالی اش و جابجایی اعلامیه ها که کاری بس خطرساز، در رژیم پهلوی ست و دستگیری اعلامیه داران، مساوی با مرگ و شکنجه های سخت است.(عبارت خانم کوچولو از زبان منوچهر ، فرشته را عصبانی می کند.)و منوچهر با آن قدرت مردانه اش، مدافع انقلاب و ناموسش، زیبایی های کتاب را، هر چه بیشتر، به مخاطب هدیه می دهد.و اماااا عشششششق?عشق از این نقطه آغاز می شود.درست از گرفتنِ دست فرشته ی در حال فرار از دست مأموران، توسط منوچهرِ موتور سوار در خیابان.فرشته ای که نصفه نیمه بر موتور سوار شده و پایش روی زمین کشیده می شود.منوچهری که در چند کوچه آن طرف تر، موتور را متوقف می کند و بی خبر از قضیه، رو به فرشته آینده اش می گوید:«اعلامیه داری؟؟؟؟ با این وضع اومدی تظاهرات؟؟؟؟؟؟!!!!!!!  چه فاااایده؟؟؟؟»چادر و روسری اش را مأموران شاه، درست چند قدم عقب تر از همان جایی که دست منوچهر بر آرنج فرشته قفل شده بود، را کشیده بودند.فرشته ناراحت از قضاوتِ زودهنگام، محکم، رودر روی او می گوید:«شما که پیرو خط امامید. امام به شما نگفته زود قضاوت نکنید؟؟؟!!! من، هم چادر داشتم، هم روسری. آن ها را از سرم کشیدند»منوچهر که حالا دل به دلش داده، با دوستانش بر سر مأموران میریزند و شیشه های ماشین شان را می شکنند و چادر و روسری فرشته را پسش می دهند.فرشته همه این را از پیچ کوچه می بیند.و این می شود وصله قلب به قلبِ این دو⁦❤️⁩می پرسی تمام شد؟؟؟نه، تازه شروع شده، با من باش.عجیب است که انگار، زمین و زمان، همه دست به دست هم داده تا این دو به هم برسند.عجله نکن✋الان می گویم کدام دست و کدام دست.انقلاب که تمام شد. فهمید، ای بابا، منوچهر که پسر لطیفه خانم، همین همسایه روبروست.آقای ملکی گفت:«منوچهر به تو چیزی گفت؟؟»فرشته با تعجب به پدر نگاه میکند و پاسخ می دهد:«نه، چطور؟!»_چون از من اجازه گرفته بود، با تو حرف بزند.خب، این از پدر فرشته، آقای ملکی، که دوستی و رفاقتش با فرشته، فوق تصور است. نه تعصبِ بی جا دارد، نه شُل و وارفته است. او می داند که منوچهر، متدین است ،پس قرار نیست، حرف نامربوط به دخترش بزند.از آن طرف، لطیفه خانم به منوچهر می گوید، فرشته را به کلاس خیاطی اش برساند. البته نه با موتور بلکه با ماشین. او می داند، فرشته دختر عفیفی ست پس قرار نیست، سبک بازی کند.قصه، تا عقد و ازدواج، عاشقانه است، اما به بعدش، عجییب، عاشقانه می ماند.خانه به دوشی فرشته در جنگِ هشت ساله دفاع مقدس، از تهران به دزفول و...و دلداگی منوچهر، فکرش پیش فرشته و خودش در جبهه.هدیه های قشنگ منوچهر در برگشت از جبهه برای فرشته، مثلا، ان خرس پشمالوی گل به دست که بواسطه بزرگی خرس، منوچهر پشت ان دیده نمی شد.یا لحظاتی قبل از بردن منوچهر به اتاق عمل و بوسیدن سر تا پای او، از همان بالای سر تا نوک پایش، توسط فرشته.اینها عاشقانه ای رقم زده، زیبا و به یاد ماندنی.این جمله معروف را خیلی شنیده بودم : مـــذهـبی ها عـاشـــــقـــــ⁦ـ❤️⁩ــــترنداما انگار حقیقتا همین طور است. بس، ریشه دار و قشنگ است زندگی شان.درد سرطان روده منوچهر که ارمغانی از شیمیایی اش در جنگ بود ?و زحمت همراهی فرشته با اوذره ای از عشق و محبت شان کم نکرد و هر چه بیشتر می گذشت، بیشتر عاشق می شدند همدیگر را.این همه سال که شهادت در پی اش بود و منوچهر با آن مصافحه نکرد، علتش فقط فرشته بود.یعنی قلب فرشته اجازه نداده بود، شهادت منوچهر را بغل گیرد.و در پایان، فرشته باز هم به خاطرِ علاقه ی زیادش به منوچهر و پایان دادن به دردهای غیر قابل تحملش، قلبا از او خدا حافظی کرد و منوچهر در آن لحظه پر کشید. درست در دوم آذر ماه سال هزار و سیصد و هفتاد و نه. https://www.google.com/amp/s/amp.taaghche.com/book/53733/%25D9%2585%25D9%2586%25D9%2588%25DA%2586%25D9%2587%25D8%25B1-%25D9%2585%25D8%25AF%25D9%2582%25D8%259B-%25D8%25A8%25D9%2587-%25D8%25B1%25D9%2588%25D8%25A7%25DB%258C%25D8%25AA-%25D9%2581%25D8%25B1%25D8%25B4%25D8%25AA%25D9%2587-%25D9%2585%25D9%2584%25DA%25A9%25DB%258C-%25D9%2587%25D9%2585%25D8%25B3%25D8%25B1-%25D8%25B4%25D9%2587%25DB%258C%25D8%25AF-%25D8%25AC%25D9%2584%25D8%25AF-%25D8%25A7%25D9%2588%25D9%2584 </description>
                <category>یک قلم</category>
                <author>یک قلم</author>
                <pubDate>Sat, 05 Nov 2022 15:37:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه:مدیر مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78522386/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-bkm5qaihpgma</link>
                <description>کتاب «مدیر مدرسه» نوشته «جلال آل احمد» را برای خوانش و شرکت در چالش کتابخوانی مهر ماه سال۱۴۰۱شمسی برگزیدم.داستان برخاسته از درد مردم آن روزگار است. همان روزهای زندگی جلالِ معلم.بی شک هدف از نگاشتن چنین رمان واقع گرایی، طعنه بر فضای سمّی اجتماع آن روز بوده است.جامعه ای که معلم، درد فرهنگ و اعتلای آن را نداشته است و فقط حضوری فیزیکی بر کلاس درس می یابد. قصه ازین قرار است، معلمی که از سختی های کار، خسته شده، می پندارد، اگر مدیر شود، آسوده و راحت خواهد شد و هدفش از مدیریت همین است.به اداره فرهنگ می رود و با میانبرهایی که ما اکنون آن را پارتی می نامیم و در جامعه آن روز به زیادی یافت می شده است، حکم مدیریتش را می ستاند.اما غافل از آنکه، او به چاه افتاده و دلسوزی ها و مهربانی هایش اجازه آسوده خاطری را به او نخواهد داد.او نمی تواند مثل بسیاری از افراد، از کنار مشکلات مدرسه، دانش آموزان و معلمان بی خیال بگذرد. همه تلاشش را در مدت مدیریت می کند تا باری از این گوشه و آن گوشه، بردارد.از جلسه گرفتن برای جمع آوری پول، برای هزینه های جانبی مدرسه و حتی تهیه در توالت برای مدرسه گرفته تا عیادت از معلم تصادفی در بیمارستان و همینطور معلم زندانی و حتی راضی کردن مادر ناظم، برای بستری شدن در بیمارستان به جهت بهبودی سرطانش.مدرسه فرّاشی دارد که حکم بانک قرض الحسنه را دارد.معلمان از او پول قرض می گیرند و او هم بی خساست، کمک حال مادی شان است.از آن طرف ناظمی دارد که هم جدی است و هم دلسوز و هم کاربلد.او طوری نظم را در مدرسه حاکم می کند که مدیر هم در دلش به این امر، اذعان دارد که او حقیقتا ناظم است و کاربلد.کتاب مدیر مدرسه جلال آل احمد شاخص های زیبایی داشت از جمله آنکه:۱)در داستان از کلمات عامیانه ی کوچه و بازاری، بسیار استفاده شده است که تقریب به یقین، جلال خواسته از مردم و برای مردم باشد تا قصه اش برای قشر بزرگتری از جامعه، فهم شود.مثال: حالیش کردم _ یارو _ اقلّا۲)در داستان، هیچ شخصیتی، نام و اسمی نداشت. بلکه باید آن ها را از روی مدل های مشروحِ جلال، شناخت.مثلا: «معلم کلاس اول، باریکه ای بود، سیاه سوخته با ته ریشی و سر ماشین کرده ای»«معلم کلاس سه، یک جوان ترکه ای بود بلند و با صورت استخوانی و ریش از ته تراشیده»«کلاس های پنجم و ششم را دونفر با هم اداره می کردند. یکی فارسی و شرعیات و تاریخ، جغرافی و کاردستی و این جورسرگرمی ها را می گفت که جوانکی بود بریانتین زده با شلوار پاچه تنگ»«فرّاش مدرسه، با قیافه ای دهاتی و ریش نتراشیده و قدی کوتاه و گشاد گشاد راه می رفت.»۳)در داستان، فوران تعدد شخصیت داریم اما این امر با هنرمندی جلال، منظم و به دور از پیچش صورت گرفته است، طوری که ذهن، را مشوّش نمی کند و آن همه شخصیتی که جلال در رمانی کوتاه گذارده، درست در غرفه های ذهن، سرِجای خود قرار می گیرد.مثال: هفت معلم که به تفکیک در کتاب شرح دادهمدیر که خودش باشداولیای برخی دانش آموزانبرخی کارمندان فرهنگ(آموزش و پرورش)زنی که ولی دانش آموزیستخانمی که بعدها برای تدریس به آن مدرسه( مدرسه نوبنیاد) می رود اما آن جا نمی ماند.و...۴)ذکر مجدد هر کدام از شخصیت های پیشین، تا انتهای داستان، با اینکه آن ها نام نداشتند، بسیار دقیق و بی نقص صورت می گرفت و خواننده را دچار سردرگمیِ شناخت شخصیت نامبرده نمی کرد. رشته ذهنی مخاطب دقیقا به شخصیت مورد نظرِ نویسنده متصل می شود.این نشان از توانمندی قلم جلال دارد.مثال: «یک سیاهی از ته جاده ی جنوبی پیدا شد، جوانک بریانتین زده بود.»«و آن زن که هفته ای یک بار می آمد، نائب رئیس»۵)بسیاری از معضلات اجتماع را در همین رمان کوتاه، به ظرافت جای می دهد.مثال هایی از فساد جامعه آن زمان:  معلمی که عکس های لخت زنی را به دانش آموز می دهد تا برایش قاب بسازد .اداره فرهنگ(آموزش و پرورش) که پول چندانی به مدارس نمی دهد و خودش سازنده مشکلات است.۶)تصویر سازی داستانی، قوی است و خواننده بدین وسیله به عمق قصه پا می گذارد.نکته قابل توجه، استعفای مدیر در پایان داستان است که نهایت جذابی نداشت. تعلیمِ ایستادگیِ تمیز، مقابل سختی ها می توانست نقطه امید و زیبای داستان باشد. اینکه او مدیر مدرسه بماند و در رفع مشکلات، به اندازه توان خود تلاش کند.متن کتاب را از طاقچه مطالعه کردم اما صفحه یکی مانده به اخر، در متن موجود نبود و از دست اندکاران طاقچه خواهانم این نقص جزئی سهوی را برطرف نمایند. ممنونم https://taaghche.com/book/2913/%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87 </description>
                <category>یک قلم</category>
                <author>یک قلم</author>
                <pubDate>Thu, 20 Oct 2022 22:43:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>