<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Modaresii</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_78571511</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:58:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Modaresii</title>
            <link>https://virgool.io/@m_78571511</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یازده شب و کلاچی که فرمان برد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78571511/%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D9%84%D8%A7%DA%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-sbvrbzuxujxw</link>
                <description>ساعت حدود یازده شب بود. آن شب، واقعاً حالم خوب نبود. انگار تمام خستگی دنیا روی شانه‌هایم جمع شده بود. درد عجیبی داشتم و حس می‌کردم باید حتماً استراحت کنم. اما خواهرجانِ اصرارکننده، یک‌تنه جبهه گرفت: «باید بریم دکتر!» بلند شدن و رفتن به دکتر در آن ساعت و آن حال، برایم حکم فتح قله اورست را داشت. اما او به زور مرا راهی کرد.همین که سوار ماشین شدیم و زدیم به دل تاریکی شهر، گفتم: «دیگه خوبم، برگردیم خونه.» اما خواهر از این فرصتِ طلاییِ شب، برای یک هدف بزرگ‌تر استفاده کرد: «همین الان بهترین وقته که رانندگی یاد بگیری!»من؟! اولین بارم بود که می‌خواستم پشت فرمان بنشینم، آن هم در دل شب! با استرسِ محض، گفتم: «باشه...»وقتی نشستم پشت فرمون، یه حس عجیبی بهم دست داد. اولش وحشت بود، اما سریعاً یه حس دیگه جاش رو گرفت؛ حس قدرت عجیبی زیر پاهایم بود. انگار بالاخره کلید جهان زیر دستم بود! «هر جا دلم بخواد می‌تونم برم.»خواهرم کنارم نشست و شروع کرد به دستور دادن: «ماشین رو روشن کن. هر کاری میگم انجام بده.» اما من انقدر استرس داشتم که تمرکزم رفته بود روی اینکه چطور باید این غول آهنی رو مهار کنم. چند بار پرسیدم «اول بگو چطوری ماشین رو نگه دارم؟»، گفت: «بهت میگم، عجله نکن.»خلاصه ماشین روشن شد و حرکت کردیم. باورم نمی‌شد! با خوشحالیِ پنهانی، داشتم رانندگی می‌کردم. یک مسیر کوتاه را با احتیاط تمام طی کردم، تا اینکه به یک سراشیبی رسیدیم. آنجا دیگر ترسِ کنترل ماشین غلبه کرد. تندتند می‌گفتم: «چطور نگه دارم؟ بگو! بگو چطور نگه دارم!»او هنوز با خونسردی می‌گفت: «بهت میگم.»رفتیم تا رسیدیم به صف ماشین‌هایی که کنار خیابان پارک شده بودند. این بار، دیگر آن لحن آرام و معلم‌گونه قبلی را نداشت. داد زد و فریاد کشید: «نگه‌دارررر!»فریاد خواهرم آنقدر ناگهانی و بلند بود که سیستم عصبی‌ام کاملاً قفل کرد. پای راستم ناخودآگاه از گاز جدا شد و پایم به سمت ترمز رفت، اما استرس تمام ماهیچه‌هایم را منجمد کرده بود. در آن لحظه، تنها کاری که توانستم انجام دهم، فشردن محکم ترمز بود، در حالی که کلاچ بیچاره فراموش شده بود. صدای «قژ» خفیف و یک ضربه نرم، سکوت را شکست. درست زیر نور چراغ ماشین پارک شده جلویی، ایستاده بودیم. یک تماس نرم، نه یک تصادف ویرانگر.هوا سنگین شد. ثانیه‌ای بعد، هر دو از ماشین بیرون پریدیم. قلبم به شدت می‌تپید. ماشین جلویی را وارسی کردیم؛ حتی یک خش هم روی سپر نبود. یک برخورد کاملاً بی‌ضرر، اما برای من، شبیه به عبور از یک آزمون بزرگ بود. خنده‌ای عصبی و سریع، جایگزین وحشت شد و ما، با دستیابی به هدفی که در ابتدا برایم غیرممکن بود، سریعاً خود را به آغوش خانه رساندیم.جالب اینجاست؛ به محض اینکه وارد خانه شدم و پاهایم را روی فرش گذاشتم، خبری از آن کسالت و سنگینی بدن نبود. هیجان خالص، هرچه بود را شست و برد. آن شب، من نه فقط رانندگی در شب را یاد گرفتم، بلکه طعم آزادی‌ای را چشیدم که ارزش تمام استرس‌ها را داشت. بهترین خاطره من، همان برخورد بی‌ضرر و فرار سریع ما بود.</description>
                <category>Modaresii</category>
                <author>Modaresii</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 22:21:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروسی درآتش۳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78571511/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D8%AA%D8%B4%DB%B3-ac09vfza098t</link>
                <description>... فرزندشان امیر، یک دکتر جراح قلب است و در بزرگترین و مجهزترین بیمارستان ایتالیا به عنوان بهترین دکتر مشغول به کار است.حالا می‌رویم سراغ محسن و مریم، آن‌ها پس از آمدن به ایتالیا، یک خانه‌ی کوچک (البته نه خیلی کوچک) خریدند و محسن اکنون به عنوان یکی از تجار بزرگ ایتالیا مشغول به کار است. مریم نیز به کمک محسن، یک رستوران زیبای سنتی ایرانی تأسیس کرده و بیشتر وقتش را در آنجا می‌گذراند.طی این سی و سه سال که به ایتالیا آمدند، آن خانه‌ی کوچک تبدیل به خانه‌ای خیلی بزرگ شد، همانند خانه‌ی حسین و فاطمه (پدر و مادر محسن). آن‌ها از نظر مالی وضع بسیار خوبی پیدا کردند و خوشحال و شاد بودند. تنها دغدغه‌ی آن‌ها دخترشان سمیرا بود که هفت سال است از او هیچ خبری ندارند.فاطمه(مادر محسن)، در طی این سال‌ها به بیماری قلبی دچار شده است. چون عمل قلب او بسیار سخت و خطرناک است و دکترای ایران احتمال می‌دهند که زنده نماند، حسین به همراه پسرش مجتبی و دو دخترش سکینه و زهرا و نوه اش کوثر، بدون اینکه بدانند محسن و مریم در ایتالیا هستند، به ایتالیا سفر کردند...از روز اقامت حسین (پدر محسن) و همسرش و بچه‌هایش در ایتالیا دو روز گذشته است. طی این مدت، حسین مشغول به اتمام رساندن کارهای بیمارستان بود تا همسرش فاطمه را بستری کند.حسین به هتل آمد و گفت:فاطمه، تموم شد!چی تموم شد؟!کارهای بیمارستان. حالا دیگر باید برویم.وای! من می‌ترسم حسین!ترس ندارد که، چیزی نمی‌شود. برویم؟باشد، برویم.حالا به من بگو که همسرم کی عمل می‌شود؟پرستار:هنوز نمی‌دانم. اول باید با دکتر مورد نظرتان صحبت کنید. شما دکتر آشنایی در ایتالیا دارید؟نه، ما اینجا کسی را نمی‌شناسیم. می‌توانید یک دکتر خوب به ما پیشنهاد کنید که در همین بیمارستان کار کند تا من در مورد شرایط همسرم با او صحبت کنم؟پرستار:آره، اینجا دکترهای خوب زیاد دارد.بهترینش را به من معرفی کنین.پرستار:«بهترین آن‌ها دکتر راد است که او هم...»«او هم که چی؟ مشکل مالی ندارم، هر چقدر که بخواهد به او می‌دهم.»پرستار: «نه، مشکل این نیست. راستش را بخواهید آدم‌های زیادی برای درمان پیش او می‌روند. گمان نکنم حالا حالاها بتوانید وقت برای عمل از ایشان بگیرید.»خوب، حالا این دکتر راد کجاست؟پرستار:«اتاقش طبقه‌ی بالا، دست راست، یک در قهوه‌ای سوخته که رویش نوشته دکتر ((امیر راد))ممنون که کمکم کردید.پرستار:«خواهش می‌کنم، من فقط وظیفه‌ام را انجام دادم.»امیر راد؟چه جالب! فامیلی‌اش شبیه به من است. فکر کنم ایرانی است!«ببخشید آقا، اتاق دکتر راد اینجاست؟»پرستار: «بله، آن طرف است.»حسین رفت جلو تا در بزند که یکدفعه یک زن فارسی‌زبان جلو آمد و گفت: «بفرمایید.»با دکتر راد کار دارم.ایشان اینجا نیستند. طبقه پایین، توی اورژانس هستند. چند تا مریض بدحال آوردند.ممنون.حسین رفت طبقه پایین. مستقیم به جلو نگاه کرد؛ یک در سفید که نوار آبی رنگی دورش را گرفته بود و روی آن به دو زبان ایتالیایی و انگلیسی نوشته بود: اورژانس.حسین جلو رفت. همین که به در اورژانس رسید و خواست در را باز کند، صدای دعوای صندوقدار بیمارستان را با یک زن که پول مداوای پسر خردسالش را نداشت، شنید.حسین جلو رفت تا ببیند چه شده؛ همه مردم جمع شده بودند. حسین برای چند دقیقه فراموش کرد که برای چه اینجاست. تمام فکرش بچه کوچکی بود که در بغل مادرش می‌گریست و مادری که به خاطر مرخص کردن پسرش در بیمارستان التماس می‌کرد.فقط به خاطر اینکه پول ندارد، صندوقدار فریاد می‌کشید و می‌گفت: «اگر پول نداری، غلط کردی که بچه‌ات را به بیمارستان آوردی! تا وقتی که پول بیمارستان را ندهی نمی‌توانی مرخصش کنی.»«حالا شما مرخصش کنید، من تا سه روز دیگر پول بیمارستان را می‌آورم.»«من نمی‌توانم به حرف‌های تو اعتماد کنم!»حسین با عصبانیت زیاد به صندوقدار نگاه می‌کرد. می‌خواست جلو برود که یکدفعه متوجه باز شدن درب اورژانس شد.یک دکتر جوان و زیبا که در کنارش دو پرستار ایستاده بودند، از اورژانس بیرون آمد. کسانی که آنجا بودند متوجه آمدنش نشدند، حتی آن صندوقدار. صندوقدار به حرف‌هایش ادامه داد، دریغ از اینکه بداند او اینجاست...</description>
                <category>Modaresii</category>
                <author>Modaresii</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 03:15:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروسی درآتش۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78571511/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D8%AA%D8%B4%DB%B2-p4a3631i4dpq</link>
                <description>مریم با شوخی گفت: «جایی برای رفتن نداریم، می‌خوای برگردیم؟ هنوز دیر نشده‌ها!»محسن سکوت کرد. در مواقعی که محسن سکوت می‌کرد، مریم همیشه می‌فهمید که مشغول فکر کردن است، برای همین چیزی نگفت. در فضای بین آن‌ها فقط سکوت حاکم بود که ناگهان محسن سکوت را شکست و گفت:«راه دیگه‌ای نیست... من قسم خوردم تو ایران نمونم، پس باید بریم!»مریم با تعجب پرسید: «کجا؟ کجا بریم؟»«ایتالیا»، محسن با صدایی آرام گفت.وقتی محسن گفت ایتالیا، نگران بود مریم موافقت نکند، اما مریم بعد از شنیدن مقصد بلند خندیدمحسن پرسید: «چی شده مریم؟ خوبی؟ چرا این‌قدر می‌خندی؟ چیز مسخره‌ای گفتم؟»مریم خنده‌اش را قطع کرد و گفت: «چقدر پول داری؟»محسن که تازه فهمیده بود مریم به چی می‌خندد، گفت:«اون‌قدری تو حسابم هست که ببرمت ایتالیا و یه خونه‌ی خوشگل واسه‌تون بخرم. مریم! باهام میای؟ می‌دونم از اون‌جا خوشت نمیاد، ولی...»مریم ناگهان حرف محسن را قطع کرد و گفت:«نگران نباش، هر جا بری میام؛ تو جهنم هم بری، پشتت میام! حالا سریع این بچه رو ازم بگیر، کمرم شکست! به توام آخه می‌گن مرد؟!!!به ایتالیا رفتند...دو سال بعد، محسن و مریم دوباره پدر و مادر شدند و صاحب دختری زیبا به نام سمیرا شدند.سه سال بعد از آن دوباره صاحب فرزند شدند؛ پسری بسیار زیبا با چشمان عسلی، پوست سفید و موهای لخت مشکی که همه را حیرت‌زده کرده بود.آن‌ها نام چهارمین فرزند خود را امیر گذاشتندبیست‌وهشت سال گذشت...تمام بچه‌های محسن و مریم بزرگ شده‌اند:مائده ۳۷ ساله، علیرضا ۳۵ ساله، سمیرا ۳۱ ساله و کوچک‌ترین فرزندشان امیر، ۲۸ ساله.بچه‌های محسن و مریم، حالا هرکدام برای خودشان کسی شده‌اند.مائده بعد از تمام کردن دانشگاهش به سر کار رفت. او علوم سیاسی خواند و اکنون استاد دانشگاه است.علیرضا به دلیل علاقه‌اش به نقشه‌کشی، در دانشگاه مهندسی معماری خواند و اکنون با سرمایه‌ی پدرش، شرکتی بزرگ با ده‌ها کارگر و کارمند احداث کرده و مدیریت آنجا را بر عهده دارد.سومین فرزند آن‌ها یعنی سمیرا، دانشگاهش را در ترم‌های آخر رها کرد و ازدواج نمود. ازدواج او بر خلاف نظر پدر و مادرش اما به خواست خودش بود. پس از ازدواج با ساسان، به سوئیس رفت تا در آنجا زندگی کند.او هفت سال است که به سوئیس رفته و حتی یک‌بار هم به دیدن پدر و مادرش نیامده و محسن و مریم نیز هیچ خبری از او ندارند.و آخرین فرزندشان، امیر، با اینکه می‌خواست پلیس شود، اما به دلیل مخالفت پدرِ مریم (پدربزرگ امیر) که مدام می‌گفت: «داشتن یک نوه‌ی پلیس را دوست ندارم، می‌خواهم نوه‌ام دکتر باشد»، در دانشگاه پزشکی خواند و حالا یک دکتر است...یک دکتر جراح قلب، در بزرگ‌ترین و مجهزترین بیمارستان ایتالیا، و یکی از بهترین پزشکان آن کشور است.اما برویم سراغ محسن و مریم...آن‌ها بعد از آمدن به ایتالیا، یک خانه‌ی کوچک (البته نه خیلی کوچک) خریدند.محسن اکنون به عنوان یکی ازتجار بزرگ ایتالیامشغول به کار است،و مریم هم با کمک محسن، یک رستوران زیبای سنتی–ایرانی تأسیس کرده و بیشتر وقتش را در آنجا می‌گذراند.طی این سی‌وسه سالی که در ایتالیا زندگی کرده‌اند، آن خانه‌ی کوچک تبدیل به خانه‌ای بسیار بزرگ و باشکوه شده؛ درست مثل خانه‌ی حسین و فاطمه، پدر و مادر محسن.آن‌ها از نظر مالی وضعیت بسیار خوبی پیدا کردند و زندگی‌شان پر از شادی و آرامش بود؛تنها دغدغه‌شان دخترشان سمیرا بود که هفت سال است هیچ خبری از او ندارند.در این میان، فاطمه (مادر محسن) به بیماری قلبی مبتلا شد.چون عمل قلبش بسیار سخت و خطرناک بود و پزشکان ایران احتمال زنده ماندنش را کم دانستند،حسین به همراه پسرش مجتبی، دو دخترش سکینه و زهرا و نوه‌اش کوثر به ایتالیا آمدند…بی‌آنکه بدانند محسن و مریم در ایتالیا زندگی می‌کنند</description>
                <category>Modaresii</category>
                <author>Modaresii</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 02:50:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروسی در آتش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78571511/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-yigpxszmtmbb</link>
                <description>عروسی در آتشمحسن و مریم، دو انسان بودند؛ دو نفری که تنها تفاوتشان در خانواده‌هایشان بود؛ خانواده‌هایی کاملاً مخالف یکدیگر: یکی مذهبی و دیگری خیر.هیچ‌کدام از آن‌ها مانند انسان‌هایی نبودند که صرفاً به دنبال دلشان بروند. محسن تنها هجده سال و مریم هفده سال داشت که بعد از رفتن به ختم یکی از آشنایان، یکدیگر را ملاقات کردند و پس ازمدتی به هم دلبستند.پدر مریم که موضوع را فهمیده بود، خیلی تلاش کرد دخترش را از ازدواج با پسری که بسیار با او تفاوت داشت، بازدارد؛ اما مریم یک‌دنده بود و حرف خودش را می‌زد.پدر مریم هر کاری که در توان داشت انجام داد تا محسن را پشیمان کند، اما فایده‌ای نداشت. محسن نیز مانند مریم، به شدت لجباز و یک‌دنده بود.شب خواستگاری، پدر مریم شروط فراوانی گذاشت و محسن، برخلاف نظر پدر و مادرش، همه آن‌ها را پذیرفت.آخرین شرط پدر مریم این بود که آن‌ها به ایتالیا بیایند و آنجا در کنار آن‌ها زندگی کنند. اما ناگهان مادر محسن که به شدت با شروط پدر مریم مخالف و ناراحت بود، از جایش برخاست و به سمت در رفت. مریم در همان زمان به پدرش گفت: «من می‌خواهم در ایران زندگی کنم. من به ایتالیا نمی‌آیم، حتی اگر محسن هم قبول کند بیاید، من نمی‌آیم.»محسن که مادرش را آرام کرده بود، نگاه خونسردانه‌ای به پدر مریم انداخت و گفت: «گمان نکنم چیز دیگری برای گفتن مانده باشد.»عموی مریم که فردی مهربان و باگذشت بود، به یکباره دست زد و گفت:«مبارک باشد! دعا می‌کنم به پای هم پیر شوید.»باورم نمی‌شد! بعد از کلی زحمت، بالاخره محسن و مریم با هم ازدواج کردند. آن‌ها به خوبی و خوشی کنار پدر و مادر محسن زندگی می‌کردند.پنج سال گذشت...خانواده‌ی محسن که بسیار مذهبی بودند، بعد از کلی اصرار محسن، بالاخره موافقت کردند که در جشنی که توسط پدر مریم برپا شده بود شرکت کنند. پدر و مادر مریم و دو خواهر و برادرش به تازگی از ایتالیا برگشته بودند.برعکس خانواده‌ی محسن، خانواده‌ی مریم اصلاً مذهبی نبودند؛ و ازدواج این دو فقط به این دلیل شکل گرفته بود که مریم، برخلاف پدر و مادرش، بیشتر از پول به دینش اهمیت می‌داد، همانند محسن.چند روز گذشت. آن‌ها در آن جشن شرکت کردند، ولی وقتی وارد شدند، صحنه‌ی عجیبی دیدند؛ صحنه‌ای که مخالف اعتقادات آن‌ها بود: زنان و مردان شراب می‌خوردند و می‌رقصیدند. پدر و مادر محسن و حتی خود او و مریم، بعد از دیدن این صحنه به خانه‌شان برگشتند. مادر محسن عصبانی بود و منتظر بود مریم به اتاقش برود تا حساب محسن را برسد. مریم که از رفتار پدرش بسیار شرمنده شده بود، بدون اینکه به کسی چیزی بگوید، به خانه پدرش رفت. شروع کرد به دعوا کردن پدرش به او گفت که باید از محسن طلاق بگیرد، وگرنه رفتارش همچنان ادامه خواهد داشت.مریم ناراحت و گریان به طرف خانه‌ی خودش رفت؛ اما همین که به جلوی در رسید،دید که محسن جلوی در منتظر اوست. اما عجیب‌تر این بود که او پسر دوساله‌اش را در بغل گرفته و دختر چهارساله‌اش را در دستش دارد و کنار دو چمدان ایستاده است.جلوتر رفت. وقتی به محسن رسید، پرسید چه شده است. محسن چیزی نگفت و مریم تنها بغض را در چهره‌ی محسن احساس کرد. او تا به حال گریه‌ی مردی بیست و سه ساله‌ را ندیده بود؛ اصلاً نمی‌دانست که محسن هم گریه می‌کند یا نه، چون در این پنج سال زندگی مشترک، تنها او بوده که مریم را آرام می‌کرد و با صدای آرامش‌بخش خود، به او امیدی برای ادامه‌ی زندگی می‌داد.مریم محسن را بعد از خدا تنها پشتیبان خود می‌دانست؛ با ناراحتی او ناراحت و با خوشحالی‌اش خوشحال می‌شد. برایش گریه‌ی محسن عجیب بود. نمی‌دانست در این یک ساعتی که نبوده چه اتفاقاتی افتاده است. کنجکاو بود،اما چیزی نپرسید.فقط پسرش را از بغل محسن گرفت و در آغوش کشید.بدون هیچ خداحافظی از اعضای آن خانواده، می‌خواستند راهشان را ادامه دهند که ناگهان پدر محسن، محسن را صدا زد. آن‌ها ایستادند. حسین خیلی سعی کرد آن‌ها را از رفتن منصرف کند، اما محسن تصمیمش را عوض نمی‌کرد.چمدان را زمین گذاشت و دست دخترش مائده را رها کرد و ناگهان خم شد و دست پدر مهربانش را که حامی تمام زندگی‌اش بود، بوسید. پدرش که مطمئن شد او تصمیمش را گرفته، پسرش را بغل کرد، پیشانی عروسش را بوسید و برای آخرین بار نوه‌های دلبندش را در آغوش کشید.محسن و مریم هر دو خداحافظی کردند.دل کندن از خانه‌ پدر و مادرش سخت بود؛ خانه‌ای که همه خاطرات کودکی‌اش در آن شکل گرفته بود.«حالا کجا برویم؟؟»مریم با شوخی گفت: «جایی برای رفتن نداریم. می‌خواهی برگردیم؟ هنوز دیر نشده‌ها!»...</description>
                <category>Modaresii</category>
                <author>Modaresii</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 18:35:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>