<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رومانگ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_78628924</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:04:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4875162/avatar/z6S1aZ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رومانگ</title>
            <link>https://virgool.io/@m_78628924</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تنها کمی انسانیت.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78628924/%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D8%A8%D9%82%D8%A7%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-coh5hkr2ylxm</link>
                <description>شاید بگید پول و خوشبختی انسان ها را جوان و فقر پیر میکند، شاید درست میگید انسان های ثروتمند جوان و خندان بنظر می آیند درحالی که کودکان فقیر در همان کودکی پیر شده اند..ولی بنظر من انسانیت هست که جمعیت ها را جوان یا پیر میکند ، انسانیت همان چیزی هست که طی قرن های اخیر کاهش یافته و بیشتر از این هم کاهش پیدا می کند و تا جای ممکن به حاشیه رانده میشود و حالا می بینید که بخش زیادی از جهان تبدیل به بچه ها و جوان هایی شده که پیر شده اند و حیواناتی که منقرض شده اند و طبیعتی که از بین رفته..جوانی و ابدیت سهم همه ماست اگر دقت کنید &quot;همه ما&quot; یعنی این یک حق مشترک هست یک هدف مشترک و یک خواسته مشترک ، پس چرا با اینکه می دانیم انسانیت و کمک و همدلی با یکدیگر همان عنصر بقای ماست، به این اندازه خودخواه و بی ملاحظه شدیم؟یک آمار جالب:برخلاف تصور رایج، جمعیت کنونی زمین با حدود ۸ میلیارد نفر هرگز از تعداد انسان‌هایی که در گذشته زندگی کرده و مرده‌اند، بیشتر نیست.بر اساس شواهد و داده‌های علمی، تصور اینکه تعداد انسان‌های زنده از مردگان بیشتر باشد اشتباه است. از زمان پیدایش انسان خردمند تاکنون، حدود ۱۱۷ تا ۱۴۰ میلیارد انسان روی زمین زیسته‌اند و تنها بخش کوچکی از آن‌ها یعنی حدود ۸ میلیارد نفر، امروز در قید حیات هستند.ما انسان‌های امروز، نمایندگان&quot; آخرین فصل&quot; از داستانی پر از رنج و امید، مرگ و تولد، تلاش و بقا هستیم که صدها هزار سال طول کشیده است. هر فردی که اکنون زندگی می‌کند، نتیجه‌ی زنجیره‌ای بی‌پایان از میلیون‌ها نسل است که در شرایط دشوار راه را برای ما هموار کردند.._چارلی چاپلین: &quot; یک سیب افتاد و جهان از قانون جاذبه باخبر شد؛ میلیون ها جسد افتاد ولی بشر معنی انسانیت را درک نکرد :)&quot;</description>
                <category>رومانگ</category>
                <author>رومانگ</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 13:44:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها یک ثانیه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78628924/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-vp1tzwt9ri5j</link>
                <description>کاش همه ما تنها یک ثانیه فکر کنیم، به چه زمانی؟ حال؟ گذشته؟ آینده؟ دقیقا همان لحظه ای که آینده ای دیگر وجود نداره، گذشته خیلی وقت هست که قدیمی و فراموش شده و حال مثل آینه درست جلو ماست درحالی که چین و چروک هایمان مثل خلأ های جوانی بر صورتمان نقش بسته و لبخندمان محو شده و چشمانمان گرد تر از همیشه هست و تنها یک چیز در ذهنمان باقی مانده، رسالت من چه بود؟</description>
                <category>رومانگ</category>
                <author>رومانگ</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 13:00:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز موفقیتِ&quot;قهرمان&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78628924/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-x7ukv4j7umca</link>
                <description>ازش پرسیدند چی باعث شد موفق بشی؟ کمی مکث کرد (تلاش؟ نجات دنیا؟ نیت خیر؟ قدرت؟ عزم راسخ؟) تنها یک باور : دیگر نخواستم قهرمان باشم. نیاز نیست قهرمان باشید تا کاری بزرگ و با معنا انجام دهید ، همه شما قهرمان متولد شدید و تنها باید در مسیر درست قرار بگیرید :)</description>
                <category>رومانگ</category>
                <author>رومانگ</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 12:52:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای تُرنج۲</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%8F%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%B2-vzqsusezhthq</link>
                <description>یکی بود یکی نبود، در این شهر مهم نبود که کی بود و کی نبود‌، غیر از خدای مهربون هم اتفاقا بندگان خدای خیلی زیادی بود.در اینجا خیلی وقت که از خورشید خانمِ خندون قصه ما خبری نیست. انگار خالق این ولایت و دیار کهن با مغز مدادش آسمان را یکدست مشکی هاشور زده و فراموش کرده پرنده هایی هم در آن بکشد. بجای صدای مرغان صداهایی که پیوسته به گوش میرسند صدای ماشین کوکی هایی است که از سرونوشت روزگار صدایشان درآمده و همچون الاغی درمانده به ناچار صاحبشان را به مقصد می رسانند‌. کف خیابان هایی که خیلی وقت است رنگ گرما به خود ندیده به نمیکت کسانی تبدیل شده که روزگار به آنها کارت قرمزی نشان داده و آنها را از زمین بازی خارج کرده.                                                                      در کوچه ای فرعی به ساختمان ترنج می رسیم، ساختمانی با نمای فرانسوی کرم رنگ که حالا بیشتر شبیه معادن زغال سنگ شده.                                                                اتاق 126 محل اقامت دختری به نام ترنج است، نامش را مادربزرگش ،آ بی بی خانم، وقتی ترنج هایی که به اندازه سر نوزاد تازه متولد شده بودند از درخت گوشه حیاط می چیده انتخاب کرده، احتمالا با خودش گفته این دختر هم روزی قراره مثل این میوه ها شاد و باطروات باشه...          صبح با سر و صدای همسایه آن طرف خیابان از جا می پرد و بی اراده مثل زمانی که بوی سوختن کلوچه گردویی های مادرش به مشامش می رسید به سمت بالکن می دود. آن طرف خیابان درست روبروی بالکن محل زندگی زوجی است که به تازگی کارخانه شکلات سازی شان ورشکست شده و گویا شیرینی زندگیشان هم همراه آن همه شکلات از بین رفته و حالا انطور که صدای دعوایشان به گوش می رسه... ادامه دارد</description>
                <category>رومانگ</category>
                <author>رومانگ</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 11:14:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای تُرنج</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78628924/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%8F%D8%B1%D9%86%D8%AC-bb1tagtn2tkg-bb1tagtn2tkg</link>
                <description>یکی بود یکی نبود، در این شهر مهم نبود که کی بود و کی نبود‌، غیر از خدای مهربون هم اتفاقا بندگان خدای خیلی زیادی بود.در اینجا خیلی وقت که از خورشید خانمِ خندون قصه ما خبری نیست. انگار خالق این ولایت و دیار کهن با مغز مدادش آسمان را یکدست مشکی هاشور زده و فراموش کرده پرنده هایی هم در آن بکشد. بجای صدای مرغان صداهایی که پیوسته به گوش میرسند صدای ماشین کوکی هایی است که از سرونوشت روزگار صدایشان درآمده و همچون الاغی درمانده به ناچار صاحبشان را به مقصد می رسانند‌. کف خیابان هایی که خیلی وقت است رنگ گرما به خود ندیده به نمیکت کسانی تبدیل شده که روزگار به آنها کارت قرمزی نشان داده و آنها را از زمین بازی خارج کرده. در کوچه ای فرعی به ساختمان ترنج می رسیم، ساختمانی با نمای فرانسوی کرم رنگ که حالا بیشتر شبیه معادن زغال سنگ شده. اتاق 126 محل اقامت دختری به نام ترنج است، نامش را مادربزرگش ،آ بی بی خانم، وقتی ترنج هایی که به اندازه سر نوزاد تازه متولد شده بودند از درخت گوشه حیاط می چیده انتخاب کرده، احتمالا با خودش گفته این دختر هم روزی قراره مثل این میوه ها شاد و باطروات باشه... صبح با سر و صدای همسایه آن طرف خیابان از جا می پرد و بی اراده مثل زمانی که بوی سوختن کلوچه گردویی های مادرش به مشامش می رسید به سمت بالکن می دود. آن طرف خیابان درست روبروی بالکن محل زندگی زوجی است که به تازگی کارخانه شکلات سازی شان ورشکست شده و گویا شیرینی زندگیشان هم همراه آن همه شکلات از بین رفته و حالا آن طور که صدای دعوایشان به گوش می رسه... ادامه دارد</description>
                <category>رومانگ</category>
                <author>رومانگ</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 09:50:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیر سنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78628924/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C-bz7rzcatywm8</link>
                <description>صبح امروز با درد شروع شد، درد و رنج زیادی هم نبود ولی باعث شد به فلسفه رنج و سختی و بیماری در طول زندگی ما انسان ها فکر کنم..                                                      من همواره خیال می کردم بهترین مسیر و راه ها آنهایی هستند که با رنج و مشکلات کمتر ، نتیجه و موقعیت بهتری را خلق کنند و مهم نیست که به آن مسیر علاقه داریم یا خیر ، همین که با زحمت کمتر به چیز های بزرگتری دست بیابیم خوب است.. اما بعد از همه اینها متوجه شدم که تقریبا تمام مسیر ها به جز چند استثنای فوقِ نادر، مابقی آنها رنج و زحمت مختص به خودشان را دارند و هر کدام از مسیر ها در دلِ خودشان تونل وحشت و سردرگمی و فقدانِ مخصوص به خودشان را دارند که هر کس برای پیشرفت و ترقی باید از آنها عبور کند. پس حالا باید درباره این صحبت کنیم که کدام تونل را نتخاب می کنیم؟ یا حتی ترجیح می دهیم؟خب این برای هرکسی متفاوت هست، ولی بنظرم مسیری رو انتخاب کنیم که رنج مناسب تری برای ما داشته باشه یا حداقل آن رنج برای ما معنا داشته باشه، چون معنا مثل چراغ نفتی است که در تاریکی های مطلق و سردِ مسیر، به اندازه سر سوزن برایمان نجات بخش است.</description>
                <category>رومانگ</category>
                <author>رومانگ</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 17:20:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی دانم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78628924/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-zls8dpaqboem</link>
                <description>اولین پست من با موضوع نمیدانم شروع میشه، برای انسانی سردرگم و گیج و گاها حتی گم گشته مثل من چیزی غیر از این هم انتظار نمیره.گاهی اوقات بسیاری از داستان ها و ایده ها از همین نمی دانم شروع میشه، زمانی که می پذیریم کمتر می دانیم! و زمانی که می پذیریم این دنیا و این جهان پر از احساسات و اتفاقات و افکار و تجربیات گوناگونی هست که درک کردن همه اینها برای یک انسان واحد سخت و چالش برانگیز است. اما نمی دانم، در کل نباید بهانه ای باشه برای دست روی دست گذاشتن و بی جواب گذاشتن سوال هایمان، سوال هایی که شاید ساعت ها ذهنمان را مشغول می کند و گاهی مثل خوره به روحمان می افتد و گاهی بعد از سال ها بی جواب ماندن و خاک خوردنش در گوشه ذهنمان، دوباره خودش را به ما نشان می دهد..سوال های مثل اینکه، هدف من از زندگی چیه؟جاده و مسیر حقیقی زندگی کجاست؟چرا همیشه آن گونه که میخواستم و تصور می کردم زندگی نمی کنم؟یا چرا فرصت ها ی انسان ها با یکدیگر متفاوت هست و در نهایت سرنوشت متفاوتی هم رقم می زند؟یا اینکه چرا گاهی آدم ها از مسیری که آنها را رشد می دهد فرار می کنند؟ به خاطر اینکه سخت و رنج اور هست؟ مگه مسیر های جایگزین دشواری ندارند؟و..این ها سوال هایی هستند که در ذهن خود من هستند و خواهند بود اما گاهی جوابی برایشان نمی یابم، شاید واقعا زندگی همین تلاش و جستجو برای پی بردن به همچین سوال های عموما خاک خورده باشه؟ یا شاید هم این مسیر و راه در نهایت به بیراهه ختم بشه؟ شاید قرار نیست همه سوال ها جواب داشته باشند! شاید جوابشان در‌حد ۲ یا ۳ خط نیست ، شاید رسیدن جوابشان به اندازه یک زندگی کامل طول بکشد..حقیقتا نمی دانم.خب این نوشته ابتدایی من بود.نوشته های من هدف خاصی را دنبال نمی کنند و صرفا امواج و جریانی هستند که گاه متلاطم و گاه آرام می شود. گاهی شاید کاملا امواج متفاوتی را منتقل کنند، مثل غم یا خشم یا شادی. اینجا می نویسم تا تنها نوشته باشم همین.</description>
                <category>رومانگ</category>
                <author>رومانگ</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 21:51:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>