<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Niloofar💛🌻</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_78631474</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-05 00:13:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4892908/avatar/6ENWxs.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Niloofar💛🌻</title>
            <link>https://virgool.io/@m_78631474</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در میان سایه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78631474/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-vfsddlxmmppa</link>
                <description>قسمت یازدهمبه محض قدم گذاشتن روی پله ی چهارم هانا خودش را دید که دستانش را باز کرده بود و با تمام سرعت دور تا دور حیاط خانه میدوید و تصور میکرد خلبان هواپیمایش است ... تصویری جلو چشمانش نقش بست هانا عروسک به دست در چهارچوب در اتاقش ایستاده بود و چشمان خیس و ترسیده اش را به پدر و مادرش دوخته بود که درست جلو چشمانش با صدای بلند بر سر هم فریاد میکشیدند و ناگهان پدرش چند مجسمه را به سمت زمین پرت کرد و تکه های مجسمه همه جا پخش شدند و هانا به سرعت به سمت تختش دوید .. صحنه هایی از بازی کردن با عروسک هایش جلو چشمانش آمد ... تمام خاطرات تلخ و شیرین برای او داشتند تداعی میشدند پله ای که مربوط به پنج سالگی هانا بود به رنگ آبی کمرنگ خودنمایی میکرد هانا نگاهی به برفی که همچنان منتظر او بود انداخت و قدم بعدی را برداشت تصاویری که این پله به او نشان میداد چشمان نیکی را پر از اشک میکرد چون او تمام آن خاطرات تلخ تمام آن دعوا های بین پدر و مادرش را به یاد می آورد .. مادرش هر بار بعد از دعواهای شدید با همسرش او را در آغوش میگرفت و با تمام توان گریه میکردهانا در آن لحظه کوچک بود و کاری از دستانش بر نمی آمد مادرش فکر میکرد که هانا هیچ درکی از اتفاقات ندارد و به او مدام میگفت همه چیز خوب است  اما این هانا بود که در آن موقعیت از همه بیشتر اسیب میدید تعدادی تصویر دیگر که هانا میخندید و بازی میکرد هم جلو چشمانش آمد اما آن اتفاقات مربوط به پنج سالگی اش آنقدر برای او تلخ و غمناک بود که بغض سنگینی گلوی او را گرفت به سختی بغضش را قورت داد و تصمیم گرفت از پله زرد جلویش هم عبور کند این بار خودش را دید که از مادرش چندین بار سوال میپرسید بابا کجاست مادرش بی آنکه چیزی بگوید لبخند تلخی میزد و سعی میکرد بحث را عوض کند .. صحنه‌ها به سرعت از مقابل چشمانش عبور میکردند اما بعضی از آنها کمی آرام تر میگذشتند او خودش را دید که قاصدکی را در دست داشت و به آرامی آن را فوت میکرد و جوری به قاصدک نگاه میکرد که انگار جادویی ترین چیز دنیا را میبیند و بعد از آن مادرش را دید که هر شب به گوشه ای از خانه میرفت و به آرامی اشک میریخت و هانا هم مخفیانه مادرش را میدید و غمگین میشد .. تلاشهای مادرش برای یاد دادن خواندن و نوشتن به او را دید صحنه هایی مقابلش بودند که هر بار پیشرفت میکرد مادرش برای او دو هدیه میخرید و به هانا میگفت یک هدیه هم از طرف پدرش خریده شده اما هانا همان موقع هم به خوبی میدانست که هر دو هدیه را مادرش برای او خریده بود صحنه هایی که هر سال از زندگی کوتاه او را خلاصه نشان میدادند، مانند رویایی در بیداری جلو چشمانش تداعی میشدند همانقدر واقعی و به سرعت عبور میکردند و در آخر مانند پودری در هوا پخش می شدند .فقط دو پله دیگر برایش باقی مانده بود که به ترتیب یاسی و سفید بودند</description>
                <category>Niloofar💛🌻</category>
                <author>Niloofar💛🌻</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 15:00:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان سایه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78631474/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-orys29d5tngy</link>
                <description>قسمت دهمهانا که دوباره تنها شده بود، با احساسی سرشار از تنهایی و غمگین بودن، به آرامی بلند شد و با پاهای کوچک لرزانش مسیرش را ادامه داد. او میدانست حال که نیکی کنار او نیست، به این معناست که نیکی بازگشته است و حالا سایه دارد .. برای دوستش خوشحال بود اما از سوی دیگر از تنهایی میترسید .. دوباره در آن تاریکی تنها شده بود و نمیدانست پله ها تا کی ادامه دارند .. او با چشمان خیس و هزاران نگرانی درون وجودش پله ها را یکی پس از دیگری طی میکرد .. ناگهان صدایی آشنا به گوشش رسید او از بالا رفتن از پله ها دست کشید و به پشت سرش نگاه کرد برفی را دید که دمش را بالا گرفته بود و همانطور که به چشمهای هانا خیره شده بود، دستش را میلیسید هانا برای چند لحظه شوکه شده بود و احساسی از شادی و غم داشت دیدن دوباره ی برفی خوشحالش میکرد چون بسیار دلتنگ گربه اش بود اما دلیل واقعی اینکه برفی آنجا کنارش بود ، غم را به وجودش تزریق میکرد لبخند تلخی زد و چند پله پایین تر رفت کنار برفی روی پله‌ها نشست و شروع به نوازشش کرد برفی هم به آرامی خودش را روی پاهای هانا جا داد و چشمانش را بست .. هانا برفی را بوسید و همانطور که او را در آغوش گرفته بود بلند شد و به مسیری که جلو رویش بود ، ادامه دادنور کمی بیشتر بنظر میرسید انگار که او به انتهای مقصدش نزدیک تر شده بود .. هانا نمیدانست بعد از آن نور چه چیزی در انتظارش است اما وقتی عمیق به نور خیره میشد احساس آرامش و رهایی در سرتاسر وجودش شکل میگرفتدر دل کوچکش آرزو میکرد دوباره بتواند گل‌های باغچه خانه اش را تماشا کند .. دوباره بتواند بازی کند برای عروسک هایش کتاب بخواند .. اما میدانست که دیگر هیچوقت قرار نیست به آنجا بازگردد او با نیکی متفاوت بود نیکی نوری نمیدید چون هنوز به دنیای قبل از مرگ تعلق داشت اما او نور را واضح و حتی بیشتر میدید او به پذیرش کامل مرگش رسیده بود .. همانطور که برفی را در آغوش گرفته بود چشمانش را بست و با صدای بلند گفت : من مرگ را پذیرفته ام و قطرات اشک از کنار چشمان بسته اش راه خودشان را به سمت پله هایی که زیر پاهای او بودند ، پیدا کردند.چشمانش را به آرامی باز کرد و از منظره جلو رویش شگفت زده شده فقط هشت پله جلو رویش بود و تمام تاریکی های اطرافش جای خود را به منظره سبز داده بودند سرش را برگرداند تا پشت سرش را ببیند پله های پشت سرش همچنان خاکستری بودند اما آن هشت پله ای که جلو چشمانش بودند هر کدام به یک رنگ بودند و انتهای آن نور سفید آرامش بخشی تجلی میکرد .. هانا برفی را روی پله ای که ایستاده بود به آرامی زمین گذاشت برفی نگاهی به هانا کرد و بعد به سرعت از پله ها بالا رفت و کنار آخرین پله در یک قدمی آن نور ایستاد و به هانا نگاه کرد گویی منتظر هانا بود .. هانا نفس عمیقی کشید و پایش را روی اولین پله ی رنگی که صورتی بود گذاشت تصویر بیمارستان جلو چشمانش تداعی شد بیمارستانی که از داخل یکی از اتاق‌هایش صدای گریه نوزادی می آمد و درون اتاق مادرش را دید که با لبخند به هانا که در آغوش گرفته بود نگاه میکرد . او پدرش را دید که وقتی در آغوش مادرش بود بوسه ای بر سرش میزد و لبخندی بر لبان هانا نشست به سرعت صحنه ها از جلو چشم او عبور میکردند تخت نوزادی اش آن آویز موزیکال بالای تختش .. شوق های پدر و مادرش وقتی او را در آغوش میگرفتند .. ناگهان همه تصویرها از جلو چشمانش کنار رفت هانا خوشحال بود زیرا فهمیده بود که پدرش او را دوست داشته است و قدم بعدی را روی پله آبی گذاشت صحنه‌هایی جلو چشمانش دوباره تداعی شد او خودش را میدید زمانی که صداهای نامفهوم از خودش در می آورد و پدر و مادرش برای او دست میزنند و او را تشویق میکردند تا کلمه مامان و بابا را تکرار کند . بر صورت هانا بوسه میزدند و با جغجغه و اسباب بازیها او را سرگرم میکردند گویی این تصاویر که جلو چشمان هانا به سرعت شکل میگرفتند مربوط به یک سالگی تا دو سالگی او بود هانا متوجه شد که هر پله خلاصه ای از هر سال زندگی اوست و تازه متوجه شده بود چرا فقط هشت پله رنگی آنجا بود ...هانا هر چه به نور نزدیک تر میشد احساس رهایی و آرامش بیشتری میکرد روی پله بعدی قدم گذاشت آن پله بنفش بود صحنه هایی از سه سالگی اش دید که پدر و مادرش دست او را گرفتند و او با کفشهای کوچکش که صدای سوت میدادند سعی در راه رفتن در پارک داشت او صحنه ای جلو چشمانش آمد که پدرش او را بغل کرده بود و در آغوشش میچرخاند و هانا دستانش را باز کرده بود و از تمام وجود میخندید مادرش را دید که گیره های کوچک رنگی رنگی را در بین موهای هانا جا میداد و هانا همانطور که با دستان کوچکش عروسکی را تکان میداد میخندید اتاقش جلو چشمانش آمد آن موقع تختش بسیار کوچک تر بود صحنه های زیاد دیگری هم از جلو چشمانش عبور کردند و هانا بعد از آب به برفی نگاهی انداخت و گفت :کمی دیگر منتظرم بمان من پنج پله دیگر فقط با توفاصله دارم این را گفت و قدم بر روی پله چهارم گذاشت..</description>
                <category>Niloofar💛🌻</category>
                <author>Niloofar💛🌻</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 14:04:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان سایه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78631474/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-ngnv7o0cbg1c</link>
                <description>قسمت نهمنیکی نمیخواست از هانا جدا شود اما نمیتوانست جلوی چیزی را بگیرد. او فقط وقتی مشغول بالا رفتن از پله ها با دوستش بود، ناگهان صدای فردی را شنیده بود  که فردی اسمش را چندین بار صدا زده بود بود بعد از آن تمام وجودش کم کم محو شد و به سختی می توانست مسیر را ادامه دهد .. او وقتی به دستانش که کمرنگ شده بودند نگاه کرد ، میدانست به زودی از آنجا میرود. او دوست نداشت هانا را در آخرین لحظاتی که کنارش بود ، آنقدر گریان ببیند او این خداحافظی با دوستش را دوست نداشت بنابراین با اینکه خودش هم به شدت هراسان بود، صورت نیکی را در دستانش جا و سعی کرد هانا کمی آرام تر شود و بعد از آنکه اشک های هانا را کنار زد سرش را روی شانه ی دوستش قرار داد تا برای آخرین بار کنارهانا باشد .. اما ناگهان هانا از جلو چشمانش غیب شد و همه آن پله ها جای خودشان را به تاریکی مطلق داده بودند .  ناگهان نوری دید که هر لحظه همه جا رو بیشتر روشن میکرد ، انقدر نور زیاد شد که نیکی چشمانش را بست و بعد اولین چیزی که دید پرستاری بود که درست بالای سرش ایستاده بود و با خوشحالی و چشمان امیدوار به او نگاه میکرد او بدنش بسیار سنگین بود آرام با چشمانش اطراف را دید پرستاری که مدام او را صدا میزد پزشکی که مشغول بررسی دستگاه ها بود و دیوارهای سفید کنارش و دستگاه های کوچک و بزرگی که به او وصل بودند را دید به آرامی با ماسکی که روی صورتش بود نفس میکشید و کم کم انگشتانش را حرکت میداد .. او بازگشته بود او میدانست دیگر هیچ وقت هانا را نمیبیند قطره های اشک از گوشه چشمانش جاری شد..</description>
                <category>Niloofar💛🌻</category>
                <author>Niloofar💛🌻</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2026 17:39:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان سایه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78631474/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-atskgulbbr30</link>
                <description>قسمت هشتمنیکی بعد از آن تصادفی که برایش اتفاق افتاده بود ، به کما رفته بود و مادربزرگ و پدرش اجازه نمیدادند که دستگاه ها را از او جدا کنند آنها ایمان داشتند که نیکی یک روزی بازمیگردد و برای همین مدت‌ها نیکی در آنجا بود و ارتباطش با دنیا قطع نشده بود اما خودش نمیدانست که جسمش روی تخت بیمارستان است همانطور که هانا نمیدانست به چه علت هنوز آنجاست و ارتباطش با دنیا کامل قطع نشدهشاید به دلیل همین موضوع بود که نیکی هیچ نوری را نمیدید دستگاههایی که بهش وصل بودند اجازه رهایی او را نمیدادند آنها دستان هم را گرفتند و مشغول بالا رفتن از ادامه پله ها شدند که ناگهان صدایی شنیدند.صدایی از راه دور به گوش میرسید که گویی کسی نیکی را صدا میکرد زمزمه چندین بار تکرار شد آنها منشأ صدا را نمیتوانستند در آن تاریکی پیدا کنند اما میدانستند که آن صدا بسیار دور تر از آنها است.نیکی گفت: من این صدا را نمیشناسم و بعد دوباره گوش هایش را تیز کرد و منتظر ماند .آنها به جز سکوت چیزی نشنیدند و دستان هم را گرفتند و مسیرشان را ادامه دادندنیکی به سختی از پله ها بالا میرفت او احساس میکرد پاهایش بسیار سنگین شدهاند انگار چیزی مانع حرکت او میشدهانا که به آن نور خیره شده بود و زیر لب آهنگ کودکانه ای میخواند، ناگهان نگاهش به نیکی افتاد نیکی به سختی نفس میکشید و پاهایش را به سختی حرکت میداد و ناگهان پاهایش سست شد و هانا با نگرانی دوستش را در آغوش گرفت و به آرامی او را روی همان پله نشاند.هانا گفت : نیکی چه اتفاقی افتاده؟او به سختی و بریده بریده به هانا پاسخ داد: من میترسم ھانا چشمانش به دستان نیکی افتاد دستهای او کم کم داشتند ناپدید میشدند او به سرعت دستان نیکی را در دستهای کوچکش گرفت اما آنقدر کمرنگ شده بودند که به راحتی هانا انگشتانش را داخل دستهای نیکی میدید هر ثانیه ای که میگذشت حال نیکی بدتر میشد نفس هایش به شماره افتاده بودند و هانا با چشمان خیس به دوستش خیره شده بود و کاری از دستانش برنمی آمدنیکی دستان هانا را رها کرد و صورت هانا را بین دستان کمرنگ شده اش جا داد لبخندی زد و همانطور که به سختی چشمانش را باز نگه داشته بود گفت: من نمیدانم چه اتفاقی دارد میافتد اما این را از صمیم قلبم میدانم که هیچوقت تو را فراموش نخواهم کرد هانا هق هق کنان همه چیز را تار میدید و قطره های اشک بی وقفه از چشمانش به زمین میریختندنیکی به آرامی سرش را روی شانه های هانا گذاشت. حال که مدتی گذشته بود ، تمام وجود نیکیکمرنگ شده بود و هر ثانیه ممکن بود محو شود .هانا گفت: اما اگر تو مرا رها کنی من دوباره اینجا تنها میشوم من از تاریکی اینجا میترسم خواهش میکنم کنارم بمان.نیکی جوابی نداد و به سختی نفس میکشید او هراسان اطرافش را نگاه کرد و گفت : هانا کجایی؟هانا با گریه به او گفت: من همینجا کنارت هستمنیکی مدام هانا را صدا میزد. هانا گریه میکرد و با صدای بلند میخواست او را متوجه حضورش کند اما تلاش هایش بی فایده بود نیکی او را نمیدید صدایش را نمیشنید..هانا دستانش را جلوی دهانش گذاشت و قطره های اشک پشت سر هم از چشمانش جاری میشدند. او چشمانش را بست و بعد که باز کرد نیکی دیگر آنجا نبود...</description>
                <category>Niloofar💛🌻</category>
                <author>Niloofar💛🌻</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 11:47:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان سایه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78631474/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-wfsjdv8elv8y</link>
                <description>قسمت هفتمهانا گفت : قول میدهی دفعه بعدی که خواب اینجا را میبینم کنارم باشی ؟نیکی نگاهی به هانا انداخت و گفت دستانت را ببین دیگر کبود و سرد نیستند دیگر قرار نیست بیدار شوی از آن مرحله عبور کردیهانا به دستانش نگاه کرد در کمال ناباوری دستانش دیگر کبود نبودندگفت : از کدام مرحله ؟ این فقط یک خواب تکراری استنیکی گفت : راه بازگشتی وجود نداردهانا بریده بریده گفت : اما.. اما برفی عروسک هایممادرم و سایه ام که به زودی بازمی‌گردد همه منتظر من هستندنیکی گفت : برفی و عروسک هایت و مادرت متعلق به اینجا نیستند ما دیگر قرار نیست سایه امان بازگرددهانا ترسیده بود نیکی انگار همه چیز را می‌دانست نیکی او را در آغوش گرفت و گفت :نگران نباش تو هم به زودی قبول میکنیهانا گفت : چی را قبول میکنمنیکی جوابی ندادهانا گفت : تو چرا اینجایی؟نیکی شانه ای بالا انداخت و گفت : من تصادف کردم تو چطور ؟هانا گفت : نمیدانم چند روزی است اینجا را میبینمنیکی گفت: از چه روزی ؟هانا کمی فکر کرد گفت : خب از همان شبی که از نردبان افتادمنیکی میدانست چقدر پذیرش همه این ها سخت است با مهربانی با هانا برخورد میکردنیکی لبخند تلخی در جواب حرف هانا زد و دستان هم را گرفتند و به آرامی از پله ها بالا رفتند حال که هانا در آنجا دیگر تنها نبود اوضاع برایش آنقدر ها هم سخت نبودهانا پرسید : من مادرم و برفی را کی میتوانم ببینم؟نیکی گفت : نمیدانم هر وقت که آن ها هم دیگر سایه نداشته باشنددلتنگی شدیدی قلب هانا را پر کردنیکی مدتها آنجا بود اما او تصویر دقیقی از تصادفش را بخاطر نمی آورد فقط میدانست هنگامی که با دوستش مشغول بازی بودند به دنبال توپش به سمت خیابان دویده بود و بعد تاریکی ..هانا همچنان غمگین بود و دلتنگ برفی و مادرش بود به نیکی که بسیار خوشحال بود نگاهی انداخت و گفت: حالا که قرار برای همیشه اینجا باشیم تو دلت برای کسی تنگ نشده؟ چطور میتوانی خوشحال باشی ؟نیکی گفت: برای همیشه نه فقط تا زمانی اینجا هستیم که ارتباط ما به کل از دنیایی که داخلش بودیم قطع بشههانا گفت: یعنی ما مرده ایم؟نیکی در جوابش :گفت آره تقریبا میشود گفت که ما مرده ایماما هنوز ارتباط ما کاملا از دنیا قطع نشدههانا نگاهی به دستانش انداخت و گفت: اما من روی تاب نشستم .. پافی رو در آغوش گرفتم به برفی غذا دادم و نوازشش کردم من تمام این کارها را بعد از اینکه از نردبان افتادم انجام دادم حتی ... حتی با آن پیرزن هم صحبت کردمهانا اشک‌هایش از گوشه چشمانش بی اختیار میریخت نیکی دستان هانا را گرفت و به او لبخندی زد گفت : میتوانی گریه کنی اگر احساس میکنی این کار حالت را بهتر میکند اما یادت باشد که باید این موضوع را بپذیریهانا چشمان خیسش را بست به یاد آورد که آن روز وقتی برفی را در آغوش گرفته بود، تنها سایه روی دیوار سایه برفی بود به یاد آورد که او سوال پرسید پیرزن بار اول صدایش را نشنید و بار دوم از راه رفتن متوقف شد و فقط برای گرفتن نفسی تازه به آسمان نگاه کرد .. او به یاد آورد که مادرش لباس مشکی و چشمان گریان داشت و هر چقدر که هانا سعی میکرد با او حرف بزند، مادر به او توجه نمیکرد .. او دستان سرد و کبودش و سرمای وجودش در آن روزهای گرم تابستان را به یاد آورد و با هر صحنه ای که جلو چشمانش تداعی میشد قطره‌های اشک از گوشه چشمانش میریخت هانا رویاها و آرزوهای کوچک و بزرگش را به یاد آوردو چشم هایش را باز کرد و به نیکی که درست مقابلش ایستاده بود گفت: چرا من حتی پافی را هم نتوانستم همراه خودم به اینجا بیاورم پافی که موجود زنده نیست ... نیکی گفت : هیچ چیزی نمیتوانیم همراه خودمان به اینجا بیاوریم این یک قانون استهانا گفت اما تو چطور همه اینها را میدانی؟نیکی لبخند زد و گفت: من مدت زیادیست که اینجا هستم اما خب آنقدر هم ناراحت نیستم حداقل میدانم به زودی که ارتباطم کامل با دنیا قطع شود مادرم را میبینم او وقتی من هفت ساله بودم تمام این مراحل را گذرانده و الان در دنیای بعدی منتظر من استهانا با شنیدن این حرف متوجه خوشحالی بسیار زیاد نیکی شدو کمی آرام تر شده بود گفت اگر روزی که من از نردبان افتادم همان روز مرده ام پس چرا مدتی را هنوز در خانهبودم و فقط اینجا را در خواب هایم میدیدم ؟نیکی شانه ای بالا انداخت و گفت نمیدانم شاید بیمارستان بودی و امیدی به بازگشتت بودانگار هانا بالاخره جواب سوال هایش را گرفته بودسکوتی عمیق بین او و نیکی برقرار شده بود و بدونآنکه چیزی بگویند از پله ها بالا می رفتند .. هانا با انگشتش به آن نور اشاره کرد و گفت: آیا تو هم آن نور را میبینی؟ نیکی چشمانش را مالید و گفت: نه من نوری نمیبینم فقط پله های بی نهایت را میبینم.. هانا با دستش دوباره به آن نور اشاره کرد اما نیکی انگار چیزی نمیدید ... هانا و نیکی از ادامه دادن مسیر دست کشیدند و روی یکی از پله ها نشستند و مشغول تعریف کردن داستانها از کتاب های مختلف به همدیگر بودند و صدای خنده آنها به آن تاریکی نور کوچیکی میبخشید.</description>
                <category>Niloofar💛🌻</category>
                <author>Niloofar💛🌻</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jun 2026 10:34:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان سایه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78631474/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-n8nzcomp0ao8</link>
                <description>قسمت ششمبا قدمهای ضعیف و کوچکش به سمت خانه رفت گربه هنوز کنار باغچه گلهای بنفشه بود.. هانا لبخندی زد و او را نوازش کرد. گفت : سایه من به آسمان سفر کرده و به زودی بازمی گردد.هانا گربه را به داخل خانه برد که ناگهان همه چیز جلو چشمانش  سیاه شدند و همانجا که ایستاده بود ، به زمین افتاد.وقتی آرام چشمهایش را باز کرد خودش را روی پله دید . هانا از این کابوس میترسید باز هم پله های بی انتها را دید که هر چه بالاتر میرفت پله ها تمام نمیشدند این بار هانا دیگر مانند قبل نمیتوانست به سرعت از پله ها بالا برود و آرام تر پله ها را یکی از پس از دیگری پشت سر میگذاشت. انتهای پله ها نور سفیدی میدید اما انگار هیچوقت قرار نبود که به آن جا برسد. هانا همانطور که از ترس گریه میکرد از پله ها بالا میرفت . هانا تنهای تنها بودچشم هایش را بست و روی همان پله ای که قرار داشت نشست و وقتی چشمهایش را باز کرد ، دوست جدیدش را دید که کنارش نشسته و به او خیره شده هانا از اینکه کابوسش تمام شده بسیار خوشحال شد و گربه را در آغوش کشید و برایش کمی شیر داخل ظرف کوچیکی ریخت و جلویش گذاشت و گربه مشغول خوردن شیر شد .. هانا مدتها بود چیزی نخورده بود اما اصلا احساس گرسنگی نمیکرد نگاهی به گربه انداخت و گفت تو سفیدی و من را یاد برف می اندازی پس میخواهم برفی صدایت کنم.. آفتاب گرمی از شیشه پنجره به داخل خانه میتابید و صدای گنجشکها از بیرون به گوش میرسید.انگار فقط برفی میدانست که سایه ی هانا هیچوقت راه بازگشت را پیدا نخواهد کرد او همچنین میدانست هانا هم به زودی به سوی سایه اش میرود اما دوست داشت این روز های آخر را در کنار دوستش به خوبی بگذراند هانا عروسک هایش را دور تا دور خودش روی تخت چید برفی هم آرام خودش را بین عروسک ها جا دادهانا عاشق کتاب خواندن برای دوستانش بود و حالا تک تک دوستانش درست جلو چشمانش بودند همانطور که ناخن هایش از سرما کبود شده بودند شروع به خواندن کرد چند صفحه ای خواند و دیگر چشمانش نمی‌توانستند او را همراهی کنند کتاب را کنارش روی تخت گذاشت و دستان کوچک سردش را روی چشمانش گذاشت ناامید به دوستانش نگاهی انداخت و گفت : متاسفم من نمیتوانم امروز برایتان کتاب میخونم هر روز ضعیف و ضعیف تر میشم و بغض سنگینی در گلویش جا خشک کرد برفی به آغوش هانا رفت دستان سرد و کبود هانا را به آرامی بویید به راستی برفی بهترین دوستش بودهانا رویاهای زیادی در سر داشت او آرزو داشت وقت بزرگ شد رویایی ترین کتابخانه دنیا را افتتاح کند به سیاره های دیگر سفر کند مشتاق بود بداند گل ها در سیاره های دیگر چطور می رویند آیا اصلا گلی در سیاره های دیگر وجود دارد‌ او هزاران آرزو و رویای کوچک در سر داشت او می‌دانست چند روزی بود که مریض شده است اما امیدوارانه منتظر بازگشت سایه اش بود چون تصور میکرد با بازگشت سایه اش همه چیز درست میشود برفی را نوازش کرد و همانطور که گربه روی پاهایش بود چشمانش را به آرامی بست این بار هم همان پله های بی نهایت جلو چشمان هانا ظاهر شد او سعی کرد نترسد و خودش را کنترل کند ولی این کار برای او سخت تر از چیزی بود که تصورش را میکرد هر چقدر تلاش میکرد آرام بماند اما ترس بر وجودش غلبه میکرد هانا به آرامی زمزمه کرد : کسی اینجا است ؟صدایی آرام شنید هانا کمی آرام شد دانستن اینکه در آنجا تنها نبود کمی دردش را تسکین میداد هانا گفت : میشود کمی بلندتر جوابم را بدهی ؟ تو کجایی؟دوباره صدایی شنید که انگار دختری تقریبا هم سن و سال خودش میگفت : من تو را نمیبینم اما من هم اینجا هستمهانا خوشحال شد گفت : من پاهایم را به زمین میکوبم صدا را دنبال کن من همینجا منتظرت می مانم صدا گفت : باشههانا با خوشحالی پاهایش را روی همان پله ای که بود میکوبید هر دوی آن ها از دیدن هم خوشحال شدند دختر گفت : من نیکی هستم تا الان تصور میکردم اینجا تنها هستم از آشنایی باهات خوشحالم هانا هم خودش را معرفی کرد و گفت : من هم همینطور دست هم را گرفتند و از پله ها بالا رفتند</description>
                <category>Niloofar💛🌻</category>
                <author>Niloofar💛🌻</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 14:05:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان سایه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78631474/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-sgqpatjs4u73</link>
                <description>قسمت پنجمکفش هایش را پوشید به سختی می‌توانست راه برود هر قدمی که برمیداشت پاهایش سنگین و سنگین تر میشد به محض آنکه از در خانه گوشه حیاط بیرون رفت گربه ای سفید دید چشمان گربه مانند چشمان هانا آبی بود  و زیبایی بی نظیری داشت هانا لبخندی زد و جلوی گربه کمی خم شد تا او را نوازش کند گربه بی حرکت ماند انگار میدانست هانا برای او هیچ خطری ندارد هانا دستی بر سر گربه کشید و گفت : میشه باهم دوست بشویم؟گربه دستش را به آرامی روی کفش هانا گذاشت و چشمانش را بست و هانا این حرکت را به عنوان جواب مثبت گربه طلقی کرد هانا گربه را به آرامی در آغوش گرفت و او را به داخل حیاط خانه برد او تمام گل های بنفشه را که مادرش در باغچه کاشته بود به دوست جدیدش نشان داد که ناگهان چشمانش به دیوار جلویش افتاد او فقط سایه ی گربه را که در آغوشش بود را دید اما هیچ اثری از سایه خودش روی دیوار نبود هانا دوست کوچکش را زمین گذاشت و گربه بلافاصله مشغول لیس زدن دستش شد هانا چشمانش را مالید و دوباره به دیوار نگاه کرد اما باز هم چیزی ندید دستانش را بالا آورد و تکان داد پاهایش را کوبید چندین بار پرید اما بی فایده بود هیچ اثری از سایه اش روی دیوار نبود هانا کمی ترسید نگاهی به گربه انداخت که مشغول تمیز کردن خودش بود به سختی از خانه دوباره بیرون رفت هر لحظه قدم زدن برایش سخت تر میشد کمی از خانه دور شد پیرزنی را دید که خمیده و با عصا راه میرفت هانا آنقدر ترسیده بود که به او پناه برد گفت : خانم شما میدانید چرا من سایه ندارم؟پیرزن اهمیتی به او نداد و به مسیر خودش ادامه داد او آنقدر آرام راه میرفت که مدت ها طول می‌کشید تا به خانه اش برسد هانا همانطور در کنار پیرزن قدم برمیداشت دستش را خیلی آرام روی شانه ی پیرزن گذاشت صدایش را بالاتر برد و گفت :میشود لطفا به من بگویید سایه من کجا رفته است؟ چرا من هیچ سایه ای ندارم؟پیرزن از راه رفتن دست کشید و نفس عمیقی کشید و نگاهی به آسمان کرد و دوباره به مسیرش ادامه داد .هانا پیرزن را همراهی نکرد و ایستاد او با خودش فکر کرد شاید منظور پیرزن آن بوده که سایه اش در آسمان است هانا نگاهی به اطراف انداخت و به جر آن پیرزن فرد دیگری در آنجا ندید کمی آرام تر شده بود چون او مطمعن بود که سایه اش برای همیشه او را ترک نکرده و به زودی به سوی او بازمی‌گردد .</description>
                <category>Niloofar💛🌻</category>
                <author>Niloofar💛🌻</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 10:33:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان سایه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78631474/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-azdxri9f690k</link>
                <description>قسمت چهارمهانا به سرعت از پله ها بالا میرفت و پله ها را یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذاشت به پشت سرش که نگاه میکرد پله های بی نهایتی میدید و هر چقدر که جلو تر میرفت انگار پله ها ادامه داشتند اما  انتهای پله ها در آن دور دست ها به نوری سفید ختم میشد با سرعت بیشتری از پله ها بالا رفت که زودتر به آن نور برسد اما فایده ای نداشت گویی هیچوقت قرار نبود به آن نور برسد دستانش را روی سرش گذاشت و همانجایی که ایستاده بود شروع به گریه کرد . هانا ترسیده بود و فقط میخواست به اتاقش بازگردد با صدای بلند گفت : من میخواهم برم خونهو بعد چشمانش را محکم بست به محض باز کردن چشمانش خودش را همانطور روی تختش در کنار نقاشی و مداد رنگی هایش دید لبخندی زد و گفت :پله های بی نهایت واقعی نبودند فقط یکی از همان خواب هایی بود که همه آدم ها می‌بینندچشمانش را مالید نقاشی اش را برداشت و بالای آن نوشت مامان قول میدهم همیشه اتاقم را تمیز نگه دارم لطفا از من عصبانی نباشو بعد با عجله به سمت اتاق مادرش دوید او میخواست قبل از آنکه مادر جایی برود نامه را بدهد اما انگار دیر بود مادر نه در اتاقش بود و نه در خانه..پاهایش را با عصبانیت به زمین کوبید و با خودش گفت : اگر زودتر بیدار میشدم اینطوری نمیشدبه سمت آشپزخانه رفت داخل یخچال کیک خامه ای آب پرتغال و توت فرنگی و مربا و تمام چیز هایی که او عاشقش بود وجود داشت اما انگار بر خلاف علاقه اش به تمام آن خوراکی ها هیچ اشتهایی نداشت ..خواست کمی آب بنوشد اما آن هم نمی‌توانست انگار دیگر هیچ نیازی به آب و غذا نداشت هانا با خودش فکر میکرد که حتما مریض شده است پافی را از روی تختش برداشت و به سمت حیاط رفت تا کمی تاب بخورد اما به شدت خسته بود و تمام بدنش درد میکرد روی تاب نشست و به پافی نگاهی انداخت انگار پافی هم حالش خوب نبود گوشه ای از بدن عروسک پاره شده بود و الیاف آن مشخص شده بود نیم نگاهی به عروسک کرد گفت: تو هم حالت خوب نیست وقتی مامان برگردد هر دومون خوب میشویم ولی تا اون موقع با چسب زخم خوب ازت نگهداری میکنم  و بعد به داخل خانه رفت و چسبی برداشت و درست به همان بخش عروسک چسباند به آرامی با قدم های سنگین و پافی در دستانش به بیرون از خانه رفت تا کمی دور خانه گشت بزند او مطمعن بود این کار حالش را بهتر میکند</description>
                <category>Niloofar💛🌻</category>
                <author>Niloofar💛🌻</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 17:11:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان سایه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78631474/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-sfnuamggwlnw</link>
                <description>قسمت سوم تابستان بهترین فصل برای هانا بود چون او اجازه داشت هر چقدر که میتواند در دنیای قشنگ خودش غرق شود و مجبور نبود ساعت ها وقتش را صرف نوشتن تکایف کند تابستان تازه شروع شده بود و او قصد داشت حسابی از این فصل لذت ببرد چون او می‌دانست به زودی یک آدم بزرگ میشود و جادو ها تمام میشوند اکثر دوستانش تظاهر میکردند بزرگ شده اند اما هانا انگار میدانست دنیای بچه ها قشنگ تر است شاید دنیای آدم بزرگ ها آنقدر هم که او تصور میکرد بد نبود او کتاب های داستان زیادی برای خواندن و بازی های زیادی برای انجام دادن و حرف های زیادی با دوستان عروسکی اش داشت و دوست نداشت تمام آن چیز ها را با بزرگ شدن از دست بدهد .پافی را در دستانش گرفت و جلو صورتش آورد و بر صورت خرس عروسکی ای کوچکش بوسه زد و همراه با او به حیاط رفت و روی تاب بزرگی که درست در وسط حیاط خانه بود نشست و شروع به تاب خوردن کرد هر بار که تاب عقب میرفت او تصور میکرد خلبانی است که سعی میکند هواپیمایش را حرکت دهد و وقتی تاب به سمت جلو حرکت میکرد  انگار هواپیمایش در اوج آسمان و میان ابر ها به پرواز درآمده بود . صدای خنده و شادی اش کل حیاط را پر کرده بود نیم نگاهی به بالا انداخت چشمش به دختر کوچیک همسایه در آغوش مادرش که در بالکن طبقات بالاتر بودند افتاد دختر به هانا نگاه میکرد و با دستانش سعی میکرد هانا را به مادرش نشان دهد اما مادر تمام توجهش به گوشی در دستانش بود .هانا لبخندی به دختر زد اما دخترک همانطور خیره به هانا نگاه کرد هانا شانه ای بالا انداخت تاب را نگه داشت  پافی را برداشت و به داخل خانه رفت با وجود آفتاب سوزان تابستان هانا احساس سرمای عجیبی میکرد .تلویزیون را روشن کرد و روی کاناپه جلوی آن مشغول تماشا شد صدای کلید آمد و بعد در خانه باز شد هانا به محض دیدن مادرش به سوی او رفت  گفت : سلام مامان امروز میدونی چیشد ؟ من ..مادر به او توجهی نکرد و هنوز حرفش تمام نشده بود به سمت تلویزیون رفت و متعجب به آن نگاه کرد و آن را خاموش کرد هانا گفت : مامان عصبانی ای ؟ قول میدهم اتاقم را مرتب کنم..مادر همچنان جوابی نمیداد چشمانش پف کرده که مشخص بود ساعت ها گریه کرده و سراسیمه و عصبی جلو چشمان هانا به این طرف و آن طرف قدم میزد هانا بغض در گلویش بود و چشمانش را به زمین دوخت ..بعد از چند ثانیه پاورچین پاورچین به سمت اتاقش قدم برداشت کمی گرسنه اش بود از داخل کمدش یکی از شکلات هایی که همیشه وقتی ناراحت بود از آن میخورد را برداشت و همان لحظه صدای مادرش را شنید که انگار تلفنی در حال صحبت بود آرام خودش را به چهارچوب در اتاق رساند و گوش هایش را تیز کرد تا بتواند بهتر بشنود کم و بیش صدای مادرش را میشنید که میگفت : لطفا فقط برای چند روز بیام آنجا .. و بعد ناگهان صدای بلندی شنید دست هایش را محکم بر گوش هایش گذاشت و همانجا روی زمین نشست بعد از چند دقیقه صدا قطع شد او ناامید از آنکه نتوانسته بود صدای مادر را کامل بشنود شکلات را باز کرد به محض گاز زدن آن احساس کرد بدمزه ترین چیز دنیا در دهانش است  شکلات را داخل سطل کوچک اتاقش انداخت اما مدام فکر میکرد مادرش کجا میخواهد برود و شاید هر بچه دیگری به جای او بود گریه میکرد اما هانا به تنها بودن در خانه عادت کرده بود او تصمیم گرفت از مادرش معذرت خواهی کند کاغذی برداشت و با مداد رنگی مشغول نقاشی کشیدن بر آن شد و همانطور که مشغول نقاشی بود چشمانش سنگین شدند و به خواب رفت</description>
                <category>Niloofar💛🌻</category>
                <author>Niloofar💛🌻</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 00:15:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان سایه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78631474/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-vmvq9b5agghh</link>
                <description>قسمت دومدر رویایش پله هایی در تاریکی مطلق دید اما به محض آنکه خواست کاری کند با صدای آشنای ساعت کنار تختش چشمانش را باز کرد ساعت دیوانه وار تکان میخورد هانا چند باری بر رویش ضربه زد اما فایده ای نداشت تا اینکه آن را به سمت زمین پرتاب کرد و ساعت بی صدا شد . نگاهی به سر تا سر اتاقش انداخت از نظر هانا اتاقش زیباترین نقطه روی سیاره بود دیوار های آبی اتاقش را درست مثل موج های دریا میدید و تمام عروسک هایش را دوستان خودش میدانست هانا نمیخواست نسبت به دوستانش سخت گیر باشد برای همین اتاقش همیشه نامرتب بود  هانا کمد ها را زندانی برای دوستانش میدید که مجبورند ساعت ها در آن بمانند او اتاقش را قصری آرام و امن برای عروسک هایش میدید اما مادرش فقط یک اتاق شلخته میدید و آن هم از همان مواردی  بود که آدم بزرگ ها قادر به درکش نبودند.از روی تختش بلند شد و به تمام عروسک هایش صبح بخیر گفت اما یک چیزی درست نبود هانا دستش را زیر چانه اش گذاشت و یک پایش را مکررا روی زمین میکوبید و ناگهان گفت : آقای پافی کجایی؟ من به تو صبح بخیر نگفتم آقای پافی در کمدش .. کشو هایش.. قفسه های اتاقش عروسکش را پیدا نکرد آخرین جا زیر تختش بود که خوشبختانه آقای پافی را آن جا پیدا کرد لبخندی زد و عروسکش را در آغوش گرفت همچنان احساس سرما میکرد یکی از پلیورهایش را پوشید و همانطور که نصف موهایش زیر پلیور بودند از اتاقش بیرون آمد . خانه به شدت ساکت بود انگار مادرش زودتر از بیدار شدن هانا خانه را ترک کرده بود . شانه ای بالا انداخت و گفت : مامان رفته سرکار حالا کل خانه در اختیار او بود روی مبل ها رفت و چند باری بالا پایین پرید با حباب سازش همه جای خانه را پر از حباب کرد و دور تا دور خانه دوید هر وقت مادرش خانه نبود او این کار ها را انجام میداد هانا میدانست آدم بزرگ ها فقط بلدند غمگین باشند و نگران چیز هایی باشند که شاید هرگز اتفاق نیفتند اما او از لحظه به لحظه فرصت هایش برای شاد بودن استفاده میکرد . یکی دیگر از کارهایی که وقتی تنها بود گاهی انجام میداد رفتن به اتاق مادرش بود چون میدانست در یکی از کشوهای کمد آن اتاق در یک صندوقچه چوبی عکس های پدرش و چند تایی نامه های عاشقانه مخفی شده است .هانا هر بار درباره پدرش سوال می‌پرسید مادرش میگفت : پدرت لیاقت ما را نداشت . هانا فقط هشت سالش بود و خاطرات زیادی از پدرش نداشت او نمی‌دانست منظور از اینکه پدرش لیاقت نداشت چه بود برای همین هر وقت میخواست با پدرش صحبت کند با عکس های او حرف میزد اما میدانست مکالمه یک طرفه است .. گرفت</description>
                <category>Niloofar💛🌻</category>
                <author>Niloofar💛🌻</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 13:39:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان سایه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78631474/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-dlbqsm9f7iof</link>
                <description>قسمت اول :کتاب مورد علاقه اش درست جلوی چشمانش بود به سختی یک پله دیگر از نردبان بالا رفت و همانطور که دستانش می‌لرزیدند سعی کرد کتاب را بردارد . مادرش همیشه از او بخاطر شلوغی اتاقش شاکی بود و شاید برای همین موضوع تمام کتاب های هانا را به اتاق خودش برده بود و آن ها را در بالاترین قفسه قرار داده بود او هشت سالش بود و قدش از همه بچه های هم سن و سال خودش کوتاه تر بود به هر حال هانا چاره ای به جز استفاده از آن نردبان نداشت بالاخره با کلی تلاش کتاب را در دستش گرفت و همان لحظه پایش سُر خورد و محکم به زمین افتاد.مادر از آشپزخانه با صدای بلند گفت :  هانا حالت خوبه ؟ هانا؟هانا دستش را پشت سرش گذاشت و آرام بلند شد و کتاب را که درست کنارش روی زمین افتاده بود را برداشت و با خوشحالی گفت : بله همه چیز مرتب است چیزی که میخواستم را برداشتم و با لبخند شیطنت آمیز  به سمت اتاقش رفت . چراغ قوه را از کشوی کنار تخت برداشت طبق عادتی که داشت همانطور که پتو را رویش انداخته بود مشغول خواندن کتاب با چراغ قوه در تاریکی اتاقش شد .مادرش همیشه اعتقاد داشت هانا شلخته ترین و خیال باف ترین بچه روی زمین است اما هانا معتقد بود کتاب ها جادویی هستند و هر چه اتاق نامرتب تر باشد بیشتر میتواند خیال بافی کند شاید سال ها بعد که سن او بیشتر میشد مثل آدم بزرگ ها تمام باور هایش را از دست میداد اما او فرصت خوبی داشت تا از رنگارنگ بودن و جادویی بودن همه چیز لذت ببرد .با هیجان کتاب مورد علاقه اش را میخواند موضوع کتابش درباره دختری بود که در دورترین سیاره زندگی میکرد و هیچ دوستی نداشت .. هانا با شخصیت داستانش همذات پنداری میکرد چون او هم دوستی نداشت چند صفحه ای خواند و خمیازه ای کشید لرز را برای چند ثانیه در بند بند وجودش احساس کرد و همانطور به خواب رفت</description>
                <category>Niloofar💛🌻</category>
                <author>Niloofar💛🌻</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2026 15:10:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>