<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ▁ ▂ ▄ ▅ ▆ ▇ █ Rojan Farhoomand █ ▇ ▆ ▅ ▄ ▂ ▁</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_78637099</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:00:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2814656/avatar/8QpmFc.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>▁ ▂ ▄ ▅ ▆ ▇ █ Rojan Farhoomand █ ▇ ▆ ▅ ▄ ▂ ▁</title>
            <link>https://virgool.io/@m_78637099</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پرونده عجیب و وحشتناک کوکب سیاه یا دالیا سیاه (پرونده الیزابت شرت)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78637099/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%88-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%A7%DA%A9-%DA%A9%D9%88%DA%A9%D8%A8-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D8%B4%D8%B1%D8%AA-y42gi84xquqr</link>
                <description>اول از همه ببخشید که این چند ماهی هست که پست جدیدی نداشتم ، یکم کار داشتم ولی دیگه قراره پست های بیشتری بزارم پس منتظر کلی پست های جالب و عجیب از داستان بازی ها گرفته تا پرونده ها و چیزایی که بنظرم میتونه براتون جالب باشه ، پس فالو کنید که قرار کلی پست بزاریم با حمایت شما دوستان! :)خب دیگه خییلی حرف زدم :| بریم سراغ این خانومه که اسمشو یادم رفت :|صبح روز 15 ژانویۀ 1947، جسد برهنۀ الیزابت شورت، ملقب به کوکب سیاه، در لس آنجلس پیدا شد. او هیچ لباسی به تن نداشت، بدنش دو تکه شده و از خون تخلیه شده بود. تا به امروز، پروندۀ قتل او همچنان باز است و قاتل دستگیر نشده است. در این مطلب به پرونده قتل الیزابت شورت می‌پردازیم.  یه طوری کشته شده که نسیب گرگ بیابون هم نکنه خیلی ترسناکه!!!فهرست مطالبسال های ابتدایی زندگینقل مکان به خانۀ پدریاولین روابط عاشقانه کوکب سیاهو آن صبح وحشتناک…برخورد عجیب رسانه هامشاهدات کالبد شکافیاولین مظنون قتل کوکب سیاه ؟تماس های عجیب…شک پلیس به دانشجویان پزشکیشواهدی که همچنان پیدا می شدند!یکی از بزرگترین پرونده های جنایی جهاناصلی ترین متهم قتل الیزابت شورتسال های ابتدایی زندگیالیزابت شورت، 29 ژوئیه 1924 در بوستون ماساچوست متولد شد. او از پنج دختر خانواده، کوچک‌ترین بود. خانوادۀ او پس از تولد الیزابت به پورتلند نقل مکان کردند. اما بعداً، به مدفورد ماساچوست مهاجرت کردند و بیشتر زندگی خود را آنجا گذراندند.پدرش زمین‌های گلف مینیاتوری می‌ساخت؛ تا اینکه بازار سهام در سال 1929 سقوط کرد. متأسفانه، خانواده در این مدت بیشتر پس اندازهای خود را در بورس از دست دادند. یک سال بعد، یعنی در سال 1930 ماشین پدرش خالی و رها شده در پل چارلستاون پیدا شد.هیچ خبری از پدر الیزابت نبود. اعتقاد بر این است که او با پریدن به رودخانۀ چارلز خودکشی کرده است. در نتیجه مادر الیزابت، “فیبی می” با پنج دخترش به یک آپارتمان کوچک نقل مکان کرد و به عنوان یک کتابدار مشغول به کار شد.الیزابت از برونشیت و حملات شدید آسم رنج می‌برد. حتی در سن 15 سالگی تحت عمل جراحی ریه قرار گرفت. پزشکان به او پیشنهاد کردند که در زمستان به آب و هوای مطبوع تری برود تا مشکلات تنفسی‌اش را تسکین دهد.از این رو مادرش او را به میامی فلوریدا می فرستد تا او زمستان‌ها را در آن‌جا و نزد دوستان خانوادگی‌شان سپری کند. در طول سه سال آینده، الیزابت 2 خانه داشت. بیشتر وقت خود را در مدفورد ماساچوست با خانواده اش می‌گذراند و زمستان‌ها را در میامی سپری می کرد. وقتی به سال دوم دبیرستان (کلاس 10) رسید، تصمیم گرفت که تحصیل را رها کند.نقل مکان به خانۀ پدریدر یک اتفاق عجیب، در سال 1942، مادر الیزابت نامه‌ای از شوهرش دریافت کرد. شوهری که تا آن روز همه گمان می‌کردند مرده است. اما او فرار کرده بود و حالا زندگی جدیدی را در کالیفرنیا آغاز کرده بود.در ماه دسامبر، الیزابت چمدان‌های خود را بست و سراسر کشور را طی کرد تا با پدرش در Vallejo، کالیفرنیا زندگی کند. اما الیزابت و پدرش مشاجره‌هایی داشتند و همین باعث شد الیزابت ماه ژانویه، مجددا چمدان خود را ببندد و از خانۀ پدری برود.او از خانۀ یک دوست، به خانۀ دوست دیگر نقل مکان کرد و هرجایی که می‌توانست، شب را سپری می‌کرد. در همین حال، در یک فروشگاه در کمپ کوک (پایگاه نیروی هوایی واندنبرگ فعلی) نیز کار می‌کرد. چند ماه بعد، الیزابت از این فروشگاه اخراج شد و به سانتا باربارا رفت. تا این که در 23 سپتامبر 1943 به دلیل نوشیدن الکل در زیر سن قانونی، در یک بار محلی دستگیر شد و او را نزد مادرش در مدفورد ماساچوست فرستادند.الیزابت شورتاولین روابط عاشقانه کوکب سیاهدر زمانی که او دوباره به رفت و آمد به فلوریدا مشغول شد، با سرگرد “متیو مایکل گوردون” افسر نیروی هوایی ارتش در گروه دوم فرماندهی هوایی آشنا شد. گوردون طی جنگ جهانی دوم در کشور هند، دچار سانحۀ هوایی شد.پس از بهبودی، الیزابت به دوستانش گفت که گوردون از او خواستگاری کرده است. با این حال، قبل از ازدواج این زوج، گوردون در 10 آگوست 1945 در یک سانحه هوایی دیگر درگذشت.در ژوئیه 1946، الیزابت وسایل خود را جمع کرد و به لس آنجلس بازگشت. در آنجا به دیدار ستوان نیروی هوایی ارتش، “ژوزف گوردون فیکلینگ” رفت. مردی که در زمان حضور در فلوریدا با او ملاقات کرده بود و آشنایی قدیمی‌ای با او داشت. او در لس آنجلس ماند و به عنوان پیشخدمت مشغول به کار شد و اتاقی را در پشت کلوپ شبانه باغ‌های فلورانس در بلوار هالیوود اجاره کرد. او هنوز هیچ اعتبار خاصی در بازیگری نداشت. اما بسیاری به دلیل چهرۀ خاصش، او را به عنوان یک استعداد بالقوه برای بازیگری می‌شناختند.و آن صبح وحشتناک…آغاز ماجرای قتل الیزابت شورت صبح روز 15 ژانویۀ 1947، خانم “بتی برسینگر” در حال پیاده روی به سمت مغازۀ تعمیر کفش بود. همزمان، دختر 3 سالۀ بتی، گمان کرد یک مانکن روی چمن‌های رو به رویش افتاده است. اما کمی که نزدیک شد، متوجه شد که این یک مانکن نیست. بلکه بدن یک انسان است. او دست دخترش را گرفت و به خانه‌ای در همان حوالی دوید و پلیس را خبر کرد. چند دقیقۀ بعد، پلیس در صحنه حاضر شد.جسد الیزابت شورتآن جسد برهنه، جسد الیزابت شورت بود. اولین جزئیات تکان دهنده این بود که بدن او از ناحیۀ کمر، دو قسمت شده بود و پاهایش کاملاً از هم باز شده بود. روده‌های او قابل مشاهده بودند و چندین بریدگی در نواحی ران و سینۀ او وجود داشت.پوستش رنگ پریده بود و به نظر می‌رسید شسته و تمیز شده است. در صحنه هیچ خونی مشاهده نشد. در واقع بدن او کاملاً از خون تخلیه شده بود. چهره‌اش به علت جراحت زیاد به خوبی مشخص نبود و لب‌هایش را به لبخندی اغراق آمیز بریده بودند. لبخندی که به آن “لبخند گلاسکو” (glasgow smile) نیز می‌گویند.در صحنۀ جرم، کارآگاهان اثراتی از رد کفش و لاستیک ماشین پیدا کردند. همچنین یک کیسۀ سیمان حاوی خون آبکی در آن نزدیکی بود. معاینات پزشکی تشخیص دادند که زمان مرگ الیزابت تقریباً 10 ساعت قبل از کشف بدن وی بوده است. پرونده قتل الیزابت شورت باز شد.برخورد عجیب رسانه هاجسد الیزابت به کمک FBI شناسایی شد. به این ترتیب که اثر انگشت او با اثر انگشتی که در سال 1943 در اختیار پلیس قرار داشت، مطابقت داده شد. خبرنگاران لس آنجلس اگزمینر، بلافاصله با مادرش تماس گرفتند و به او گفتند که دخترش در یک مسابقۀ زیبایی برنده شده است!این فقط یک ترفند برای استخراج اطلاعات شخصی بود؛ قبل از اینکه خانواده اش بفهمند او به قتل رسیده است. حتی آن‌ها به مادر الیزابت پیشنهاد دادند که هزینۀ پرواز و اقامت او در لس آنجلس را تامین می‌کنند. این هم ترفند دیگری بود برای این که او را از گفتگو با خبرنگاران دیگر در حین کار روی داستان قتل الیزابت شورت باز دارد.مطبوعات، به ویژه اگزمینر و لس آنجلس هرالد-اکسپرس، این قضیه را هیجان انگیزتر و احساسی‌تر کردند. حتی (بدون این که مطمئن باشند) در روزنامه‌هایشان عنوان کردند که آخرین لباسی که الیزابت پوشیده بود، یک کت سیاه به همراه دامن سیاه تنگ و یک بلوز بود.چرا به الیزابت شرت، لقب کوکب سیاه (دالیای سیاه) داده اند؟به شرت لقب کوکب سیاه داده شد و برای این نامگذاری دلایل متعددی را مطرح کرده‌اند که در ادامه به بررسی دلایل پرداخته خواهد شد.برخی روزنامه‌ها اظهار دارند که در اواسط سال 1946 افرادی که در داروخانه‌ای داخل لانگ بیچ رفت و آمد داشته‌اند؛ براساس فیلم «کوکب آبی» ساخته سال 1946 به شرت لقب کوکب سیاه را داده‌اند.افراد دیگری می‌گویند این لقب به علت استفاده‌ی شرت از گل کوکب برای تزئین موهایش، به او داده شده است.البته براساس اخبار وب سایت رسمی اف بی آی رسانه‌ها این لقب را به علت علاقه‌ی فراوان شرت به پوشیدن لباس‌های مشکی و نازک به او داده‌اند.اما از طرف دیگر محققان دادستانی اظهار می‌کنند گزارشگر «هرالد اکسپرس»، «بوو مینز»، در داروخانه در حال صحبت با دوستان شرت اولین بار از لقب «کوکب سیاه» استفاده کرده‌ است.بعضی نیز می‌گویند نخستین بار، «آندروود» و «جک اسمیت» از این لقب استفاده کردند. «گیلمور» و «هارنیش» هردو معتقدند این لقب در دوران زندگی شورت استفاده می‌شده و رسانه‌ها آن را نساختند. هارنیش می‌گوید او یکی از مشتریان دائمی داروخانه لانگ بیچ بوده و کارکنان آنجا او را با این اسم صدا می‌زدند.پیش از لقب کوکب سیاه، «هرالد اکسپرس» بخاطر ذات وحشیانه این جنایت که با خوی حیوانی گره خورده بود؛ به این پرونده نام «قتل گرگینه‌ای» را داده بود. لس آنجلس تایمز نیز قتل الیزابت شورت را یک “قتل عام جنسی” دانست.مشاهدات کالبد شکافیکالبد شکافی در 16 ژانویه توسط “فردریک نیوبار”، بازپرس دادگستری لس آنجلس انجام شد. گزارش وی بیان می‌کرد که قد الیزابت 5 فوت و 5 اینچ بوده و وزنی حدود 115 پوند داشته است. او چشمانی آبی روشن، موهای مشکی و دندان‌هایی به شدت خراب داشت.در گردن و مچ دست و پای خود، علائم لیگاتوری دیده می شد. همچنین روی سینۀ راستش، علائمی از پارگی‌هایی نامنظم همراه با از دست دادن بافت سطحی وجود داشت. پارگی های سطحی‌ای نیز در بازوی راست و چپ و قسمت پایین سینۀ سمت چپ الیزابت مشاهده شد.تکنیکی وجود دارد که برای کمک به افراد مبتلا به بیماری‌های شدید کشنده مانند استئومیلیت، برخی تومورها و ضربه‌های شدید به پزشکان آموزش داده می‌شود. تکنیکی که طی آن، بدن بیمار به دو نیم تقسیم می‌شود.در این عمل جراحی، بدن از ناحیۀ زیر کمر قطع می‌شود. این فرایند تاکنون تنها چند ده بار در جهان انجام شده است. پزشکان با مشاهدۀ دو قسمت بدن الیزابت، یاد این عمل جراحی افتادند. او در امتداد خط برش، کبودی بسیار کمی داشت. این موضوع نشان می داد عمل برش، پس از مرگ انجام شده است.او در قسمت جلویی و سمت راست پوست سرش، کبودی داشت. این کبودی ناشی از خونریزی در پشت سرش و به علت با ضربه‌هایی بود که به پشت سرش خورده بود. جالب اینجاست که او دچار شکستگی جمجمه نشده بود.علت مرگ او، خونریزی از ناحیۀ پارگی صورت و شوک از ضربات وارد شده به سر و صورت وی تشخیص داده شد. هیچ اثری از تجاوز جنسی در او یافت نشد.تعدادی از افرادی که هیچ‌یک شرت را نمی‌شناختند؛ پس از مرگ شرت با پلیس و روزنامه‌ها تماس گرفتند و ادعا کردند از 9 ژانویه تا 15 ژانویه که زمان پیدا شدن جسد اوست، کوکب سیاه را دیده‌اند. گویا شرت طی این هفته ناپدید شده بود و در نهایت از آنجایی که تمام ادعاها مبنی بر مشاهده‌ی او طی این یک هفته رد شده است؛ مکان دقیق او در روزهای مانده به قتل و کشف جسد مشخص نیست.پس از پیدا شدن جسد شرت، برخی از روزنامه‌ها در لس آنجلس با تیترهایی جنجالی اظهار داشتند که شرت در اثر شکنجه کشته شده است. پلیس با وجود آنکه این ادعا را تکذیب کرد؛ برای توقف این رسانه‌ها نیز اقدامی صورت نداد تا دلیل اصلی مرگ شرت را در پشت تمام این خبرهای کذب، پنهان کند.سوختگی بدن شرت با سیگار یکی دیگر از شایعه‌هایی‌ست که در کتاب «جنایت» به قلم « الیور سیریکس » به آن اشاره شده و در گزارش‌های کالبدشکافی وجود ندارد.اولین مظنون قتل کوکب سیاه ؟کاشف به عمل آمد که الیزابت عاشق مردی به نام “رابرت رد مانلی” بود. رابرت اولیم مظنون پرونده قتل الیزابت شورت رابرت فروشنده ای اهل لس آنجلس و متاهل بود. او اعتراف کرد که الیزابت را به سمت خود جلب کرده اما هرگز با او رابطۀ جنسی نداشته است.آنها فقط همدیگر را دیده بودند و رفت و آمدهایی داشتند. الیزابت و رابرت در 8 ژانویه همدیگر را در هتلی ملاقات کردند. رابرت اذعان داشت که آن شب الیزابت روی صندلی خوابید و خودش روی تخت. آخرین باری که رابرت او را دید، ظهر روز بعد در لابی هتل بود و کارمندان هتل نیز این موضوع را تأیید کردند. پس از آن، هیچ کس او را تا صبح روز 15 ژانویه که بدنش کشف شد، ندید.تماس های عجیب…در 23 ژانویه، مجلۀ Examiner از مردی که ادعا می کرد قاتل الیزابت است، تماس تلفنی‌ای دریافت کرد. او به سردبیر گفت که از نحوۀ گزارش داستان قتل الیزابت شورت در مجله راضی نیست و برای اثبات ادعای خود، اشیایی مربوط به الیزابت را برای آنها پست کرد.چند روز بعد، Examiner پاکتی حاوی شناسنامۀ الیزابت، کارت‌های بازرگانی، چند عکس و یک کتاب آدرس دریافت کرد. کتابی که نام “مارک هانسن” روی جلد آن نقش بسته بود. مارک هانسن، صاحب یک کلاب شبانه بود که قبلاً الیزابت شبی را آنجا گذرانده بود. پلیس به سرعت به هانسن مظنون شد.چندین اثر انگشت جزئی از روی پاکت برداشته شده و برای آزمایش به FBI ارسال شد. اما متأسفانه اثرات انگشت در حین انتقال پاکت از بین رفت و نتوانست به درستی آنالیز شود.در همان روز، یک کیف دستی و کفش زنانه در سطل آشغالی درست در 2 مایلی محل پیدا شدن جسد الیزابت، پیدا شد. این اقلام با بنزین پاک سازی شده بودند تا هیچ مدرکی را در دست پلیس نگذارند.رابرت منلی توانست اقلام متعلق به الیزابت را شناسایی کند. اگرچه در ابتدا مظنون قوی ای قلمداد می‌شد، اما وقتی توانست یک آزمایش دروغ یاب را پشت سر بگذارد، پس از اظهارات کارمندان هتل، تبرئه شد.نامه‌های بیشتری به دفتر روزنامه‌های مختلف ارسال می‌شد. همۀ آن‌ها از بریده‌های روزنامه و مجله‌های مختلف ساخته شده بود و با اولین نامۀ دریافت شده حاوی وسایل الیزابت، سازگار بود. در یکی از نامه‌هایی که به روزنامۀ هرالد اکسپرس ارسال شد، آمده بود:«اگر مجازات من فقط 10 سال زندان باشد، من خودم را تسلیم می‌کنم. برای پیدا کردن من تلاش نکنید.»وسایل ناشناس و نامه‌های بیشتری ارسال می‌شد اما هیچ یک از آن‌ها نتوانستند کارآگاهان را به قاتل این پرونده حتی نزدیک کنند.شک پلیس به دانشجویان پزشکیاول فوریه، به طور رسمی اعلام شد قتل الیزابت شورت به یک دیوار سنگی رسیده است. سرپرست تحقیق، کاپیتان “جک دوناهو”، به مطبوعات گفت معتقد است قتل الیزابت در یک ساختمان یا کلبۀ دور افتاده در حومۀ لس آنجلس اتفاق افتاده و بدن او متعاقباً به شهر منتقل شده است.محققان با توجه به نحوۀ شکافت بدن وی، احتمال این که قاتل یک جراح، پزشک یا کسی با دانش پزشکی باشد را مورد بررسی قرار دادند. در اواسط ماه فوریه، پلیس حکمی فوری به دانشکدۀ پزشکی دانشگاه کالیفرنیای جنوبی ارسال کرد. این دانشکده در نزدیکی محلی بود که جسد الیزابت کشف شد.پلیس لیست کاملی از دانشجویان این دانشکده را درخواست کرد. دانشگاه موافقت کرد اما این شرط را گذاشت که هویت دانشجویان محرمانه باقی بماند. علی رغم بررسی بسیار دقیق سوابق، هیچ مظنون جدیدی از دانشکده شناسایی نشد.شواهدی که همچنان پیدا می شدند!در 14 مارس، آنچه به نظر می رسید که یک یادداشت خودکشی است، روی تکه ای کاغذ و درون یک دسته از لباس های مردانه پیدا شد. در این یادداشت نوشته شده بود:«برای کسانی که ممکن است مربوط به آنها باشد: من منتظر ماندم تا پلیس مرا به جرم قتل الیزابت دستگیر کند، اما این اتفاق نیفتاد. من آنقدر شجاع نیستم که خودم را تحویل بدهم. از این رو این بهترین راه نجات برای من است. من نمی‌‍توانم هیچ کمکی به هیچکسی کنم. متاسفم، ماری.»این دسته از لباس ها توسط یک سرایدار ساحلی پیدا شد. او این موضوع را به “جان دیلون”، کاپیتان نجات غریق گزارش داد. دیلون بلافاصله کاپیتان “ال.ای کریستنسن” از پلیس غرب لس آنجلس را خبر کرد.این لباس ها شامل یک کت و شلوار، دو پیراهن قهوه ای و سفید، جوراب و کفش بودند. هیچ نشانی از صاحب این لباس‌ها وجود نداشت.یکی از بزرگترین پرونده های جنایی جهانطبق آمار، پروندۀ اولیۀ قتل الیزابت، توسط مجموعاً 750 محقق از LAPD و سایر بخش‌ها از جمله 400 معاون کلانتر و 250 افسر گشت ایالتی کالیفرنیا بررسی شد. مکان‌های زیادی برای یافتن سرنخ در لس آنجلس جستجو شد، اما هیچ مدرک جدیدی یافت نشد.“لوید جی دیویس”، عضو شورای شهر، برای اطلاعاتی که منجر به دستگیری قاتل الیزابت شود، 10 هزار دلار پاداش (معادل 114501 دلار در سال 2019) تعیین کرد. به محض تعیین پاداش، چند نفر اعتراف كردند كه همگی به دلیل كذب بودن ادعایشان، رد شدند.اصلی ترین متهم قتل الیزابت شورتدر سال 1950، پلیس موفق به کشف یک مظنون جدید شد. دکتر “جورج هودل” که در هالیوود زندگی و کار می‌کرد. اکثر ساکنین او را یک شخصیت منحرف می‌دانستند. اعتقاد بر این بود که او مسئول “سقط جنین زیرزمینی” در هالیوود است و سقط جنین‌های غیرقانونی انجام می‌دهد.وی برای اولین بار در اکتبر 1949 مورد انتقاد عمومی قرار گرفت و به سو استفاده از دختر چهارده ساله‌اش، تامار هودل متهم شد. علی‌رغم شهادت سه شاهد که عنوان کردند او را در حال رابطۀ جنسی با دخترش دیده‌اند، وی در ماه دسامبر از اتهامات تبرئه شد.هنگامی که پلیس به این موضوع مشکوک شد که دکتر جورج هودل در قتل منشی خود نقش داشته است، به این نیز مظنون شد که وی می‌تواند در قتل الیزابت نیز دخیل باشد. آنها خانۀ او را بازرسی کردند و کاغذی با متن زیر را در خانۀ او یافتند:«اصلا فرض کنیم من الیزابت را کشته باشم. آنها چیزی را نمی‌توانند ثابت کنند. آن‌ها دیگر نمی‌توانند با منشی من صحبت کنند زیرا او مرده است.»اگرچه نام وی به همراه مظنون‌های اصلی دیگر در هیئت منصفۀ بزرگ لس آنجلس ذکر شد، اما وی هرگز به مرحلۀ کیفرخواست نرسید. زمانی که پلیس مدارک کافی برای دستگیری وی داشت، دکتر هودل دیگر از کشور خارج شده بود.سال‌ها بعد پسر دکتر هودل، یعنی “استیو”، به عنوان یک کارآگاه قتل در LAPD استخدام شد. استیو معتقد بود پدرش قاتل الیزابت است. از جمله ادعاهای او این است که دست خط پدرش با نامه‌های عجیب و غریب دریافت شده توسط پلیس مطابقت دارد.وی همچنین در آلبوم عکس شخصی پدرش عکس‌های زنی را کشف کرد که به اعتقاد او الیزابت است. شاید مهم‌ترین واقعیت، این باشد که دکتر هودل سابقۀ پزشکی برای برش دقیق بدن الیزابت را داشته است.تا به امروز مشخص نیست که الیزابت را چه کسی کشته است. اگرچه ممکن است سوء ظن‌هایی وجود داشته باشد اما پلیس معتقد است این پرونده، هرگز حل نخواهد شد.فیلم کوکب سیاهدر سال 2006 فیلمی به نام کوکب سیاه (The Black Dahlia) به کارگردانی برایان دی پالما و نویسندگی جاش فریدمن و در ژانر درام، جنایی، رمانتیک، مهیج و نئونوآر ساخته شد. از بازیگران این فیلم به اسکارلت جوهانسون، هیلاری سوانک و جاش هارتنت می‌توان اشاره نمود.خلاصه فیلم:دوایت بلیکرت و لی بلنچرد دو کارآگاهی هستند که مامور تحقیق در باره قتل الیزابت شرت می‌شود. در طی این تحقیقات دوایت با زنی جذاب به نام مدلین که شبیه الیزابت است آشنا شده و به او علاقه‌مند می‌شود. همزمان لی بلنچرد کشته می‌شود. دوایت متوجه می‌شود که لی و بسیاری از ماموران دیگر، فاسد بودند. در نهایت تصمیم می‌گیرد که به تنهایی پرده از راز قتل فجیع الیزابت شرت بردارد. در طی این مسیر درمی‌یابد که خانواده مدلین در کشته شدن الیزابت نقش دارند اما عشق او نسبت به مدلین، افشای حقیقت را برای او دشوار می‌کند. خب مرسی بابات خواندن این مقاله امیدوارم که ای این مقاله به اندازه کافی خوشتون اومده باشه:)اگر خوشتون اومد لایک کنید و نظرتون رو درباره این پرونده عجیب و غریب بهم بگید .این روزا تمام تلاشمو میکنم که پست زیاد بزارم پس منو دنبال کنید تا از پست های جدید باخبر شید:)</description>
                <category>▁ ▂ ▄ ▅ ▆ ▇ █ Rojan Farhoomand █ ▇ ▆ ▅ ▄ ▂ ▁</category>
                <author>▁ ▂ ▄ ▅ ▆ ▇ █ Rojan Farhoomand █ ▇ ▆ ▅ ▄ ▂ ▁</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 20:56:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>5 داستان ترسناک واقعی  که باورتون نمیشه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78637099/5-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-fzja9nk6h7wv</link>
                <description>توجه داشه باشید که...این داستان ترسناک واقعی از زبان اشخاص حقیقی نقل شده و به همین دلیل است که ما این داستان ترسناک را برای شما می نویسیم. این عقیده که &quot;پس چرا این اتفاق ترسناک برای من نیفتاده&quot; اصلا درست نیست، چون مکان، زمان و فردی که در اون صحنه بوده متفاوت هست. حالا قراره بریم سراغ 3تا داستان ترسناک آمریکایی و 13 داستان ترسناک ایرانی واقعی.1_ رد پا در برفاین داستان ترسناک ایرانی تو یکی از شهرستانهای غرب کشور بوده و تقریبا به سال 1310 مربوط میشه. تو ی روستا یک زنی بوده به اسم محبوبه که الان در قید حیات نیست و اون زمان بعد از فوت شوهرش ازدواج نمیکنه و هر 4تا فرزندش رو خودش بزرگ میکنه. کار محبوبه خانوم هم طوری بوده که صبح زود ساعت 5 از خونه میرفته و با چند زن دیگه کار میکردن اما یک روز محل کار عوض میشه و با محبوبه خانوم شرط میکنن که فردا ساعت 5صبح میایم دنبالت تا به محل کار جدید بریم.فردا دقیقا راس ساعت 5صبح که برف زیادی هم اومده بوده در خونه زده میشه و محبوبه خانوم میره جلوی در تا بره سرکار. وقتی به جلوی در میرسه و همکار خودشو میبینه، در رو میبنده و پشت سرش راه میفته و چون برف زیادی اومده بود، پای خودشو جاپای همکارش میذاره که جلوتر میرفته.ی مقدار که از خونه دور میشن میبینه جاپای همکارش داره بزرگتر میشه و تعجب میکنه. بدون اینکه چیزی بگه یا نشون بده متوجه شده به راهش ادامه میده تا اینکه جاپای اون شخص خیلی بزرگ میشه و محبوبه خانوم همونجا وایمیسه و تا خونه با سرعت برمیگرده. وقتی برمیگرده کلی تعجب میکنه چون میبینه همون همکارش جلوی در منتظرش وایساده و میره بهش میگه داستان چی بوده و همکارش میگه خوب کاری کردی برگشتی. اون اصلا آدم نبوده و جن داشته تو رو با خودش میبرده.2_ داستان ترسناک قدیمیاین داستان ترسناک واقعی که مثل همین داستان طولانی ترین اتاق فرار ترسناک هم ساخته شده از زبون کسی نقل شده که توی کاشان زندگی میکرده و آخر هفته ها میرفته حموم عمومی و چون برنامه اکثر مردم برای آخر هفته همین بوده، حموم خیلی شلوغ میشده و این آقا سعی میکرده تنها و خیلی زودتر از بقیه بره حموم و برگرده تا شلوغ نشده. بقیه ماجرا رو از زبون خودش نقل می کنیم.&quot; اون روز هم مثل بقیه روزا انقدر زود رفته بودم حموم که دلاک حموم هنوزم خواب بود و کل چراغای حموم خاموش بود. بهم تذکر داده بود که اومدی منو بیدار نکن، منم خیلی آروم رفتم دنبال کار خودم و این سری دیدم ی آقایی تو حموم داره خودشو میشوره و منم که تا حالا کسی جز خودم تو اون ساعت ندیده بود سلام کردم بهش و باهم شروع کردیم به صحبت و ازش خواستم تا پشتم رو کیسه بکشه و چون قدش کوتاه بود باید روی جایی مینشستم که دستش برسه. ریشای تقریبا بلندی هم داشت.نشستم روی نیمکتی که توی حموم بود و اونم شروع کرد کیسه کشیدن و حرف زدن. خیلی گرم صحبت شده بودیم که سرمو خم کردم تا پشتمو راحت تر کیسه بکشه ولی ی دفعه چیزی دیدم که همه ازش حرف میزدن و من به چشم ندیده بودم. اون آدم بجای پا سٌم داشت. عرق سردی روی بدنم بود و بدنم میلرزید و بهم گفت چرا میلرزی؟ که منم بهش گفتم خیلی سرده. انگار نه انگار که فهمیده بودم این همه مدت با ی جن داشتم صحبت میکردم و چرا اولش به پاهاش دقت نکرده بودم.بدون اینکه نشون بدم ترسیدم آب گرفتم به خودم و ازش خدافظی کردم و از حموم رفتم بیرون، مثل همیشه پول رو گذاشتم رو میز حمومی و اومدم بیرون. با کسایی که بهشون اعتماد داشتم صحبت کردم و همشون گفتن درسته تو دیدیش و زیاد خودتو نگران نکن. اما از اون به بعد دیگه اون مرد رو ندیدم. به مرد حمومی هم گفتم که گفت اصلا ی همچین آدمی رو ندیده. الان که به سن 80سالگی رسیدم با خودم میگم چقدر دل و جرات داشتم که بازم بعد از اون جریان تنها میرفتم حموم.3_ بادکنک هلیومیاین داستان برای حدود 1سال پیش هست و جدیدترین داستان ترسناکی بوده که دنبال کننده های انیگما برای ما تعریف کردن و کاملا واقعیه (فرد معتبری این داستان رو نقل کرده).ی خانواده تو تهران-شهرک دانش زندگی میکردن و داستان از جایی شروع میشه که وسایل شخصی دختر خانواده که تازه نامزد کرده بوده، شروع به گم شدن میکنه. از گوشواره هاش که بعد از 2ماه توی همون جای قبلی پیداشون میکرده تا وسایل شخصی دیگه خودش، که هرچی به خانوادش میگفته باورشون نمیشده و میگفتن خودت ی جایی میذاری و یادت میره کجا گذاشتی.میرسیم به جایی که خانواده این دختر برای سفر میرن شمال و بعد از تموم شدن تولدی که نامزد دختره برای اون گرفته، همه مهمونا میرن و اون دختر به رخت خوابش میره. زمانی که توی رخت خواب داشته تلفنی با نامزدش صحبت میکرده متوجه میشه بادکنک هلیومی که توی اتاق خواب مادرش بوده به اتاق اون اومده، در صورتی که برای گذشتن از اتاق خواب و پذیرایی و رسیدن به اتاق خواب دختر باید 3بار پایین کشیده بشه. وقتی اینو میبینه زبونش بند میاد و به سختی شب رو به صبح میرسونه و بعد از برگشتن پدر و مادرش برای اونا تعریف میکنه اما کیه که حرف این دختر رو باور کنه اما ما مطمئنیم که این داستان واقعیت داره.4_ داستان ترسناک سایهاین داستان ترسناک از زبان یک 13 ساله هستش که میگه...:من پدر نظامی هستم و ما تو خونه های سازمانی زندگی میکردیم. خونه های سازمانی حدود 120 متر بود و یک راهرو از در خونه تا انباری داشت. کنار انباری دوتا خواب بود. ی شب که خوابم نمیبرد و داشتم سقف رو نگاه میکردم، دیدم سایه ی نفر افتاد رو سقف (همیشه چراغ راهرو روشن بود که راحت بریم تا سرویس و بیایم). اصلا برام عجیب نبود چون گفتم پدر یا مادرم دارن از سرویس میان که ی دفعه برام عجیب تر شد.با رسیدن اون فرد به جلوی انباری، سایه روی پرده اتاق افتاد و دیدم ی آدمی قد کوتاه با پاهای کاملا پرانتزی رفت توی انباری. انقدر تعجب کرده بودم که رفتم سمت اون یکی اتاق خواب دیدم همه خوابن. با ترس اومدم تو جای خودم و فقط رومو کشیدم و خوابیدم.فردای اون روز به اعضای خانواده هرچی براشون تعریف میکردم، بهم میگفتن خواب دیدی و توهم بوده و .... اما من یقین دارم خواب نبود و همه چی واقعیت محض بود.5_ مهمون ناخوندهاین داستان توی یکی از روستاهای اطراف قم اتفاق افتاده و برمیگرده به عصری که بارون شدیدی میومده و هوا کم کم داشته تاریک میشده. یکی از اهالی این روستا که از زبون خودش این داستان ترسناک رو نقل میکنه میگه شوهرم هنوز نرسیده بود خونه و بارون واقعا شدید بود. تو خونه مشغول کارام بودم که صدای در اومد و من که مطمئن بودم شوهرم رسیده رفتم در رو باز کردم اما دیدم ی زن و مرد جوون جلوی در موش آب کشیده شدن. به من گفتن ما غریبیم و اگر محبت کنی تا بارون بند بیاد بیایم تو خونه شما بمونیم.من که میدونستم اگه شوهرم بفهمه که راه ندادم بیان تو ناراحت میشه، با روی خوش گفتم آره حتما بیاید و کلی تعارف کردم بهشون. زمانی که اومدن برن تو کفشاشونو درنیاوردن و با همون وضعیت وارد خونه شدن. چیزی که با چشما خودم دیدم، اگه کسی دیگه میگفت باور نمیکردم. خونه اصلا کثیف نشد. روستا کلا گلی بود و حتی حیاط خونه هم کثیف بود بخاطر بارون.اینو که دیدم بهشون گفتم شما بشینید الان میام و رفتم در خونه همسایه. تا در رو باز کرد رفتم تو و داستان رو بهش گفتم. چادرشو سر کرد و گفت بیا بریم و نترس. وقتی از خونشون اومدیم بیرون دیدیم دوتا گوسفند از جلوی خونه ما دارن میرن که همسایه ما گفت ببینی گوسفند کیه این موقع و تو این بارون زده بیرون که من بهش گفتم گوسفند رو ول کن بیا بریم تو تا شک نکردن.رفتیم تو و کل خونه رو گشتیم اما هیچ اثری از اون زن و مرد ندیدیم. من که زبونم بند اومده بود بزور به همسایه گفتم بخداااااا اینجا بودن، که پرید وسط حرفم و گفت آره تو درست میگی و من باید میفهمیدم اون دوتا گوسفند همونا بودن که داشتن میرفتن از تو خونه تو. وقتی شوهرم اومد داستان رو برای اون تعریف کردم که گفت خدا رو شکر که اتفاقی برات نیفتاد.</description>
                <category>▁ ▂ ▄ ▅ ▆ ▇ █ Rojan Farhoomand █ ▇ ▆ ▅ ▄ ▂ ▁</category>
                <author>▁ ▂ ▄ ▅ ▆ ▇ █ Rojan Farhoomand █ ▇ ▆ ▅ ▄ ▂ ▁</author>
                <pubDate>Thu, 04 Apr 2024 16:56:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت 2 تاریخچه ترسناک فناف (کامل تر از قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78637099/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-2-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DA%86%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D9%81%D9%86%D8%A7%D9%81-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-rgqg516knfwv</link>
                <description>تمرکز بازی های فناف همیشه روی گیم پلی بوده و داستان همیشه در گوشه‌ای برای خودش روایت می‌شده. همه‌ی ما وقتی فناف را بازی می‌کنیم، می‌دانیم که ماجراهایی اتفاق افتاده که الان ما اینجا گیر افتادیم، اتفاقا داستان جذابی هم باید باشد. برای همین هم هست که کامیونیتی فناف برای ده سال پر از تئوری‌ها و رازهای مختلف بوده است.مردم بر اساس برخی از راهنمایی‌های داخل بازی از جمله‌ تماس‌‌ها، برخی نوشته‌ها، مینی‌ گیم‌ها و حتی فایل‌های بازی توانسته‌اند به نکاتی برسند که خود بازی هیچوقت به طور مستقیم بیان نکرده است. بنابراین در نظر بگیرید که داستانی که در ادامه می‌خواهم برایتان تعریف کنم، مجموعه‌ای از تئوری‌ها است. چون هیچکس به طور دقیق نمی‌داند داستان از چه قرار است. بعضی از آن‌ها قابل قبول هستند و برخی دیگر کلی جای صحبت دارند؛ مخصوصا ترتیب وقوع وقایع.پس اگر با دنیای فناف و خط داستانی آن آشنایی دارید، شاید این خط داستانی با چیزهایی که قبلا شنیده‌اید کمی فرق داشته باشد و قبول کردن آن‌ها برایتان سخت باشد. در هر صورت، با من همراه شوید تا از خط داستانی فناف برایتان بگویم.اطلاعات پایه از فنافدر قسمت قبلی با شخصیت‌های فناف آشنا شدید. ویلیام افتون و هنری امیلی از موسسان رستوران فردبر و فردی فزبر. ویلیام دارای سه فرزند به نام‌های مایکل، الیزابت و ایوان بود. البته همین‌جا باید بگویم که حتی اسم ایوان هم تئوری است و نام او هم برای خودش داستانی دارد. اما برای اینکه من بتوانم در طول داستان به او اشاره کنم، بیایید فعلا او را به نام ایوان بشناسیم.ویژگی خاص رستوران‌های فردبر و پیتزا فروشی فردی فزبر، انیماترونیک‌هایی بود که در آن‌ها حضور داشتند. آن‌ها در قالب حیوانات مختلفی روی صحنه اجرا می‌کردند و برای بچه‌ها سرگرم‌کننده بودند. کسب و کار حسابی گرفته بود. هنری بیشتر روی گسترش کسب و کار و ویلیام بیشتر روی رباتیک ماجرا تمرکز کرده بود و شرکت افتون رباتیک را تاسیس کرد.انیماترونیک‌هایی که داخل رستوران‌ها حضور داشتند، به گونه‌ای بودند که همزمان هم می‌توانستند به صورت خودکار فعال باشند. اما یک انسان هم می‌توانست داخل آن‌ها برود. این لباس‌ها بسیار حساس بودند و هر کسی که می‌خواست از آن‌ها استفاده کند باید حسابی حواسش را جمع می‌کرد.این لبا‌س‌ها به رطوبت حساس بودند و هر کسی که آن‌ها را می‌پوشید باید حواسش را جمع می‌کرد که لباس را از پشت محکم ببندد. در غیراین‌صورت، لباس دوباره به حالت انیماترونیکی برمی‌گشت. در نتیجه هر کسی که داخل آن بود له می‌شد و خونریزی می‌کرد.از نظر زمانی، ترتیب بازی‌های فناف به این ترتیب است: فناف ۴، فناف ۲، فناف ۱، سیستر لوکیشن (جای این دو می‌تواند تغییر کند)، فناف ۳، Freddy Fazbear’s Pizzeria Simulator، فناف هلپ وانتد، فناف Special Delivery، فناف سکوریتی بریچ.اتفاقات فناف 4بنا به دلایلی ایوان از انیماترونیک‌ها وحشت داشت. او نمی‌توانست نزدیک اختراع پدر خودش بماند و همیشه در حال گریه بود. برای همین هم لقب بچه‌ی گریان به او داده شده است. از آنجایی که انیماترونیک‌ها خیلی خطرناک بودند، ویلیام نمی‌خواست که ایوان زیاد نزدیک آن‌ها شود. او در خانه دوربین نصب کرد و از دور مراقب بچه‌هایش بود.مایکل از این ضعف ایوان استفاده می‌کرد و ماسک فاکسی را می‌پوشید و مدام او می‌ترساند. اما ویلیام زیاد مداخله نمی‌کرد چرا که پسرش داشت تنها کاری میکرد که ایوان بیشتر از انیمارونیک‌ها بترسد و زیاد به آن‌ها نزدیک نشود. حتی خود ویلیام مدل‌هایی از انیماترونیک‌ها طراحی کرده بود که با کمک یک سری امواج صوتی، به ورژنی ترسناک از انیماترونیک‌ها تبدیل می‌شدند. این هیولاها که در فناف ۴ آن‌ها را می‌بینیم، Nightmare یا کابوس نام دارند.یک روز اما همه چیز بیش از حد از کنترل خارج شد؛ روز تولد ایوان. مایکل تصمیم گرفت همراه دوستانش ماسک انیماترونیک بپوشند. آن‌ها ایوان را به رستوران بردند. با خنده می‌گفتند که ایوان می‌خواهد فردبر را ببوسد! پس او را در دهان انیماترونیک قرار دادند. بچه‌ی بیچاره تقلا می‌کرد و از ترس نمی‌توانست نفس بکشد. از آن طرف گریه هم می‌کرد و داشت مدام انیماترونیک را تحریک می‌کرد. و در یک لحظه، دهان فردبر بسته شد و جمجمه‌ی ایوان همان‌جا گیر کرد.البته ایوان از این قضیه جان سالم به در برد. او در بیمارستان بستری شده بود. در فناف ۴، هر چه که پیش می‌رویم، دیگر خبری از بقیه انیماترونیک‌ها نیست و فقط فردبر را می‌بینیم. از آن طرف کنار تخت یک سرم ظاهر می‌شود که ثابت می‌کند این اتفاقات در ذهن ایوان در حال مرگ رخ می‌دهد. در آخرین نفس‌هایش، مایکل از برادر کوچکش عذرخواهی می‌کند و ویلیام قسم می‌خورد که او را برگرداند.این قضیه خیلی از ماجراهای بعدی را توضیح می‌دهد و با عقل جور در می‌آید. بچه‌ی ویلیام به دست اختراع خودش جانش را از دست داد. چه کسی می‌تواند با این قضیه کنار بیاید؟ ویلیام هم بعد از این قضیه کم کم به سمت دیوانگی و جنون کشیده شد.قانونی که در فناف وجود دارد این است که اگر بچه‌‌ای به دست یک انیماترونیک کشته شود یا بدنش درون انیماترونیک قرار بگیرد، روحش آن انیماترونیک را تسخیر می‌کند. این اتفاق برای ایوان هم افتاد و روح او فردبر، یا گلدن فردی را تسخیر کرد.بعد از این قضیه، ویلیام قصد داشت رستوران Circus Baby را تاسیس کند. او می‌خواست هدفش که همان برگرداندن پسرش به زندگی بود را عملی کند. او شروع به ساختن انیماترونیک‌های فان تایم کرد. یکی از این انیماترونیک‌ها Circus Baby بود. این انیماترونیک به گونه‌ای طراحی شده بود که می‌توانست تعداد بچه‌های اطرافش را حساب کند، بستنی و بادکنک درست کند و آن‌ها را به سمت خود جذب کند. سپس زمانی که کسی حواسش نبود آن‌ها را با چنگکش گرفته و داخل خود قرار دهد. در نهایت آن بچه‌ی بیچاره هم جان خودش را از دست می‌داد.الیزابت، دختر ویلیام حسابی از سیرک بیبی خوشش آمده بود. مدام به ویلیام اصرار می‌کرد که نزدیک او برود اما ویلیام همیشه با او مخالفت می‌کرد. می‌دانست اگر الیزابت بیش از اندازه به سیرک بیبی نزدیک شود چه اتفاق بدی می‌افتد. یک روز که ویلیام حواسش نبود، بالاخره الیزابت از فرصت استفاده کرد و به سیرک بیبی نزدیک شد. اما قبل از اینکه بفهمد چه اتفاقی افتاده، جان خودش را از دست داد. ویلیام وقتی سر رسید که همه چیز دیر شده بود و در آخرین لحظات متوجه شد که چشم‌های آبی سیرک بیبی به سبز تغییر کرده‌اند. الیزابت الان سیرک بیبی را تسخیر کرده بود.بعد از این قضیه، هنری همکاری‌ای را با ویلیام قطع کرد. سپس برای محافظت از بچه‌ها انیماترونیکی به اسم پاپت (که به اسم ماریونت هم شناخته می‌شود) ساخت.یک شب ویلیام تصمیم گرفت که با هنری رو به رو شود. پس به سمت رستوران فردبر حرکت کرد. درست همان موقع بچه‌های داخل رستوران چارلی را از در پشتی رستوران بیرون انداخته و در را روی او قفل کردند. پاپت در این زمان داخل رستوران بود و نمی‌توانست راهی برای بیرون رفتن پیدا کند.با دیدن چارلی، ایده‌ی شومی در ذهن ویلیام شکل گرفت. وقت انتقام بود. نه فقط برای اینکه هنری او را بیرون کرده بود، بلکه می‌خواست هنری همان حسی که خودش با از دست دادن بچه‌هایش تجربه کرد بود را بچشد. پس قبل از اینکه کسی متوجه شود چارلی را به قتل رساند و محل را ترک کرد.پاپت زمانی از راه رسید که دیگر دیر شده بود. پس خودش را به کنار جسد چارلی رساند و همان‌جا دراز کشید. بله، روح چارلی حالا پاپت را تسخیر می‌کند. البته این وضعیت با قانونی که در ابتدا گفتم کمی متفاوت است. اما خب پاپت هم انیماترونیک متفاوتی است. او تلاش زیادی برای نجات دادن بچه‌ها دارد و حتی کسی است که روح بچه‌ها را به هر انیماترونیک متصل می‌کند. هنری در فناف ۶ به این قضیه اشاره می‌کند که چارلی اولین قربانی ویلیام بود و این تئوری را تایید می‌کند. بعد از مرگ چارلی، رستوران فردبر برای همیشه بسته شد.داستان فناف 2می‌رسیم به فناف ۲. این بازی در سال ۱۹۸۷ رخ می‌دهد. ما به عنوان نگهبانی به نام جرمی فیتجرالد در پیتزافروشی فردی فزبر مشغول به فعالیت شده‌ایم. درست در همین زمان پلیس در حال انجام یک سری تحقیقات است که با حادثه‌ی گم شدن ۵ بچه ارتباط دارد.همه‌ی این‌ها کار ویلیام است! او قبل از جرمی به عنوان نگهبان شب در رستوران شروع به کار کرد، سپس در لباس بانی پنج بچه را به گوشه‌ای برد و آن‌ها را به قتل رساند. سپس برای اینکه کسی جسدشان را پید نکند، درون انیماتروینک‌های رستوران قرار داد؛ بانی، فاکسی، فردبر، چیکا و گلدن فردی. طبق همان قانونی که گفتم، الان روح این بچه‌ها انیماترونیک‌ها را تسخیر کرده. ما هم که همان لباسی را پوشیدیم که ویلیام در نقش نگهبان پوشیده بود. پس طبیعی است که انیماترونیک‌ها دنبال کشتن ما باشند. مظنون اصلی پرونده ویلیام است اما پلیس مدرکی علیه او ندارد و حتی نمی‌تواند جسد‌ها را پیدا کند. پس ویلیام همینطوری آزاد برای خود می‌چرخد!شب اخر، فرد پشت تلفن به شما می‌گوید که رستوران در حال بسته شدن است اما قبل از آن یک تولد دیگر برگزار می‌شود. برای این کار جرمی باید یونیفرم بنفش نگهبانی‌اش را بپوشد و بسیار نزدیک انیماترونیک‌ها بایستد. اما خب، گفتم که انیماترونیک‌ها دنبال انتقام هستند، پس جرمی از همه‌جا بی‌خبر را گاز می‌گیرند و او بخش جلویی مغزش را از دست می‌دهد. این اتفاق به ‌Bite of 87 معروف است. بعد از این اتفاق رستوران فردی فزبر هم بسته می‌شود.نکته‌ی دیگری که باید اشاره کنم در مورد گلدن فردی است. بر اساس تئوری‌های مت پت (گیم تئوریست)، یکی از افراد فعال در کامیونیتی فناف، ظاهرا دو روح همزمان گلدن فردی را تسخیر کرده‌اند. یکی از آن‌ها که ایوان است، و دیگری کسیدی. بچه‌ای که ویلیام جسدش را داخل بدن فردبر قرار داد.به اینجای داستان که می‌رسیم، کمی همه چیز پیچیده می‌شود. ظاهرا در زمانی نامشخص، ویلیام تصمیم می‌گیرد به رستوران فردی فزبر برود و تمامی انیماترونیک‌ها را از هم جدا کند. احتمالا با این هدف که از قطعات آن‌ها برای برگرداندن ایوان و الیزابت به زندگی استفاده کند. اما با این اتفاق روح بچه‌های داخل انیماترونیک‌ها را آزاد می‌کند.روح‌ها ویلیام را محاصره می‌کنند و او از روی ناچاری وارد انیماترونیک بانی می‌شود. بانی برای مدتی دست‌نخورده باقی مانده بود و حواس‌پرتی ویلیام کافی بود تا داخل بانی گیر مرده و بدنش له شود. اما ویلیام نمی‌میرد. چون که کسیدی، یکی از قربانی‌هایش، نمی‌خواهد او به این سادگی بمیرد. ویلیام ۳۰ سال در همین حالت باقی ماند تا اینکه افرادی او را پیدا می‌کنند و اتفاقات فناف ۳ رخ می‌دهد.داستان فناف سیستر لوکیشنالبته زود است که سی سال جلو برویم. درست همین زمان‌ها که ویلیام برای مدت زیادی غیبش می‌زند، مایکل، تنها فرزند باقی‌مانده‌ی ویلیام تصمیم ‌می‌گیرد که سری به اتاق کاری او بزند. او به تاسیساتی که پدرش در زیر خانه‌شان درست کرده بود می‌رسد و با سیرک بیبی و بقیه انیماترونیک‌های فان تایم روبه‌رو می‌شود.این انیماترونیک‌ها دنبال راهی برای بیرون آمدن از این زیرزمین هستند. پس سیرک بیبی برادرش را گول می‌زند که وارد اتاقی به نام اسکوپینگ روم شود. در این اتاق وسیله‌ای به نام اسکوپر قرار دارد. کاربردش هم این است که اسکلت داخل بدن انیماترونیک‌ها را از آن‌ها خارج می‌کند. پس می‌توانید حدس بزنید چه اتفاقی برای مایکل می‌افتد، نه؟انیماترونیک‌های فان تایم به جز سیرک بیبی با هم ترکیب می‌شوند و در قالب اینارد، وارد بدن مایکل می‌شوند تا بتوانند آن‌جا را ترک کنند. مدتی به همین طریق می‌گذرد تا اینکه بدن مایکل دیگر نمی‌تواند اینارد را تحمل کند. اینارد از بدن مایکل بیرون می‌آید و سپس یک فرم فیزیکی دیگر به نام مولتن فردی برای خود پیدا می‌کند. اما چه اتفاقی برای مایکل می‌افتد؟‌ او به عنوان یک مرده‌ی متحرک به زندگی خود ادامه می‌دهد. او سپس به دنبال پدرش وارد رستوران فردی فزبر می‌شود. این اتفاق سال ۱۹۹۳ رخ می‌دهد.در کل باید بگویم که اتفاقات فناف سیستر لوکیشن و فناف ۱ و ترتیب آن‌ها کمی گیج‌کننده است. اگر می‌توانستم برای آن‌ها ترتیب خاصی نمی‌گذاشتم. امیدوارم تا اینجا خیلی گیج نشده باشید. اما وقتی من شدم دیگه شما رو نمیدونم!؟داستان فناف 3سی سال می‌گذرد و حالا همه داستان‌های فردی فزبر بیشتر شبیه یک افسانه‌ی محلی است. یک کمپانی از همین قضیه استفاده کرد و آن را به یک جاذبه‌ی ترسناک تبدیل کرده. درست در همین زمان آن‌ها اتفاقی انیماترونیک اسپرینگ بانی را پیدا می‌کنند. این انیماترونیک حالا تحت کنترل روح ویلیام است و Sprint Trap نام دارد. مایکل بالاخره پدرش را پیدا می‌کند و در یک حرکت کل تاسیسات فزبر فرایتز را به آتش می‌کشد. اما، ویلیام خیال مردن ندارد!تا اینجای کار ما تعدادی انیماترونیک داریم که برای خود آزادانه می‌چرخند. اسپرینگ ترپ (ویلیام)، پاپت (چارلی)، سیرک بیبی(الیزابت) و مولتن فردی.داستان فناف 6هنری تصمیم می‌گیرد که یک بار برای همیشه به این داستان خاتمه دهد. پس یک رستوران فردی فزبر دیگر تاسیس می‌کند. به طرز عجیبی هر شب تعدادی از این انیماترونیک‌ها در حیاط پشتی رستوران ظاهر می‌شوند. مایکل در این رستوران مشغول فعالیت می‌شود. او می‌تواند تصمیم بگیرد که کدامیک از انیماترونیک‌ها را داخل رستوران نگه دارد. اما برای دیدن پایان واقعی بازی باید تمامی انیماترونیک‌ها را وارد رستوران کنید.شب آخر، سیرک بیبی می‌خواهد مایکل را بکشد. او به مایکل می‌گوید که رستوران فردی فزبر برای آن‌ها یک بهشت است و انیماترونیک‌ها برای همیشه به هر میزان که می‌خواهند شکار کنند. اما درست همین لحظه هنری الیزابت را از کار می‌اندازد. این صبحت‌های دقیق هنری است:ارتباط از بین رفت. معذرت می‌خوام که مزاحمت شدم الیزابت. البته اگه حتی اون اسم رو یادت باشه. ولی متاسفانه باید بگم که اشتباه متوجه شدی. شما اینجا نیستین که یه هدیه دریافت کنین. اون کسی هم که فکر‌ می‌کنین شما رو کنار هم جمع کرده کسی نیست که فکرشو می‌کنین. البته که شما به یه دلیلی اینجا جمع شدین. شما همتون به یه مارپیچی از صداها و بدبختی اومدین. جایی که هیچ خروجی نداره، هزارتویی که هیچ جایزه‌ای برای شما نداره.حتی نمی‌دونین که اینجا گیر افتادین. میل زیاد شما برای ریختن خون شما رو به یه چرخه‌ی بی‌انتها کشونده. جایی که همش صدای گریه‌ی بچه میاد و شما فکر می‌کنین که نزدیکه ولی هیچوقت دستتون بهش نمی‌رسه. هیچوقت پیداشون نمی‌کنین. اینجا جاییه که داستانتون تموم میشه.و دارم با تو حرف می‌زنم، داوطلب شجاع من. تویی که کاری رو پیدا کردی که اصلا برای تو برنامه‌ریزی نشده بود. البته که یه راهی برای خروج تو برنامه‌ریزی شده بود، ولی یه حسی بهم میگه که این چیزی نیست که تو می‌خوای. تو نمی‌خوای از اینجا خارج شی. یه حسی دارم انگار تو دقیقا همون‌جایی هستی که می‌خوای باشی. خود منم اینجام. همین نزدیکیا.این مکان برای همیشه فراموش میشه و خاطره‌ی هر چیزی که همه‌ی اینا رو شروع کرد کم کم پاک می‌شه. همونطور که رنج هر اتفاق ناگواری باید فراموش شه.و شما، هیولاهایی که اینجا گیر کردین، تقلا نکنین و بذارین روحتون رها شه. اونا به شما تعلق ندارن. مطمئنم برای خیلی از شما‌ها بعد از تموم شدن آتیش، آرامش هست. البته که برای یکی از شما (ویلیام)، بدترین جاهای جهنم در انتظاره تا قورتتون بده. پس شیطان رو منتظر نذار، دوست من!دخترم، اگه می‌تونی صدامو بشنوی، می‌دونستم که تو هم برمی‌گردی. توی طبیعتته که از بی‌گناه‌ها حفاظت کنی. متاسفم که توی اون روز، روزی که توی تنهایی جون دادی، کسی نبود که تو رو توی بازوهای خودش بگیره، کاری که تو همیشه کردی. و بعد تبدیل شدی به چیزی که الان هستی. می‌دونستم که تو نمی‌خوای ناپدید بشی. دختر من اینطوری نیست. نتونستم اون موقع نجاتت بدم. پس بذار الان این کارو بکنم. وقتشه که تو و کسانی که در آغوشت نگه داشتی، به آرامش برسین. وقتشه که همه چی برای هممون تموم شه. تمام.هنری امیلیبه این ترتیب، پایان انیماترونیک‌ها رقم خورد و بالاخره روح بچه‌های قربانی توانست به آرامش برسد. یا، شاید هم نه؟ این سوالی است که برای جواب دادن به آن باید در مورد داستان فناف سکوریتی بریچ و دی ال سی Ruin صحبت کنیم. اما تا آن موقع، دوست دارم نظرتان را در مورد این داستان بدانم.خیلی ممنون بابت خواندئن این مطلب امیدواذم خوشتون به اندازه کافی اومده باشه:)درخواست و نظرتان رو برام توی کامت مطرح کنید و مارا فالو کنید ولایک کنید.مطالب دیگری هم در کانال قرار گرفته که اگر دوست داشتید میتونید نگاهی بندازید.اگر قسمت 1 رو نخوانده اید پیشنهات میکنم ببینید. در سایت  هستش.نویسنده:Rojan Farhoomandادرس ایستگرام:_LILROZHAN_</description>
                <category>▁ ▂ ▄ ▅ ▆ ▇ █ Rojan Farhoomand █ ▇ ▆ ▅ ▄ ▂ ▁</category>
                <author>▁ ▂ ▄ ▅ ▆ ▇ █ Rojan Farhoomand █ ▇ ▆ ▅ ▄ ▂ ▁</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jan 2024 22:14:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تئوری‌ها و تاریخچه ترسناک فناف. چرا این بازی انقدر معروف و ترسناک شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78637099/%D8%AA%D8%A6%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DA%86%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D9%81%D9%86%D8%A7%D9%81-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81-%D9%88-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%B4%D8%AF-s0cem8awykxw</link>
                <description>داستان فناف می‌توانست یک داستان شاد کودکانه باشد؛ اما آن موقع نه من این مقاله را می‌نوشتم و نه شما در حال مطالعه‌ی آن بودید. اگر قرار باشد همه چیز خوب پیش برود که داستانی به وجود نمی‌آید. نه؟ فرنچایز فایو نایتز ات فردیز یا همان فناف داستان خیلی پیچیده و پرجزئیاتی دارد. یک داستان ترسناک و در عین حال غمگین از بچه‌های بی‌گناهی که قربانی حسادت و کینه‌ شدند. اما خیلی جلو پریدم. بیایید اصلا ببینیم چه شد که همه چی اینگونه به هم ریخت؟وقتی اولین نسخه از فناف را بازی می‌کنید، خودتان را در نقش یک نگهبان امنیتی شیفت شب می‌بینید. وظیفه‌ی شما تماشای دوربین‌های امنیتی یک رستوران است. این رستوران پر از ربات‌های عروسکی یا همان انیماترونیک‌ها است. اما خیلی زود همه چیز به هم می‌ریزد و این انیمارونیک‌ها به ترسناک‌ترین دشمنانتان تبدیل می‌شوند و بدترین جامپ‌اسکرهای عمرتان را به شما هدیه می‌کنند!اگر چند شب را از دست این عروسک‌های دوست‌داشتنی جان سالم به در ببریم، متوجه می‌شویم که چه داستان غمگینی در دل این ترس جا خوش کرده. بچه‌هایی که با بی رحمی تمام کشته شده‌اند و روح‌هایی که هنوز در این دنیا عذاب می‌کشند. در نسخه‌ی اول نمی‌فهمیم که دقیقا چه کسی عامل این قتل‌عام بوده، اما برای همین است که یک عالمه بازی و رمان از فناف داریم.پیش درآمد داستان فنافدر واقع همه چیز یه شخصیت منفی ماجرا برمی‌گردد؛ «ویلیام افتون». بیایید برای اینکه کل داستان را بفهمیم، به دهه‌ی ۳۰ میلادی سفر کنیم. دهه‌ای که مردم در آن با مشکلات اقتصادی زیادی دست و پنجه نرم می‌کردند. در آن زمان که همه چیز این همه تیره و تار بود، مردم دربه‌در دنبال یک تفریح ارزان می‌گشتند که برای چند ساعت آن‌ها را از زندگی واقعی دور کند. آن‌ها برای کار مجبور بودند به شهرهای بزرگ مهاجرت کنند و درست در همین مسیر بود که آرزوی محال آن‌ها به واقعیت تبدیل شد.یک مراسم تفریحی بین راهی با قیمتی به صرفه به نام Fred Bear’s Singing Show. تنها با ۵۰ سنت شما می‌توانستید هم مراسم رقص و آواز خرس‌ها را ببینید و همراه آن غذا هم داشته باشید. چنین مراسمی برای مردم شبیه یک رویا بود. البته که بعد از آن، به مسیرشان ادامه می‌دادند و برای همیشه فراموش می‌کردند و دوباره غرق درگیری‌های دنیا اصلا فراموش می‌کردند که چنین مراسمی وجود داشته. اما این قضیه برای یک پسر کوچولو به اسم بیلی صادق نبود. کودکی که تا دهه‌ها بعد همچنان به آن خرس‌ها فکر می‌کرد. اسم اصلی این شخص ویلیام افتون بود.ویلیام برای سال‌ها آرزو داشت لحظه‌ای که در آن مراسم تجربه کرده را بازسازی کند و آن خرس را به گونه‌ای به زندگی بیاورد. او نهایتا با الهام از عروسک‌های دیزنی، لباس‌های عروسکی‌‌ای درست کرد که انسان‌ها داخل آن‌ها می‌رفتند و مراسم اجرا می‌کردند. اولین طراحی او با الهام از خرس دوران کودکی‌اش بود و اسمش را فردبر (Fred Bear) گذاشت. فردبر طلایی رنگ بود و یک پاپیون و کلاه بنفش به تن داشت. اما یک عروسک کافی نبود. پس ویلیام دومی را هم طراحی کرد و اسمش را Spring Bonnie گذاشت.ویلیام بانی را از صمیم قلب دوست داشت. چون برعکس فردبر، این ایده کاملا اورجینال و از آن خودش بود. دو عروسک مراسم خود را شروع کرده و جمعیت کم اما هیجان‌زده‌ای را خوشحال می‌کردند.رقیب ویلیام از راه رسیدسر و صدای این مراسم به گوش افراد مختلف رسید و خیلی‌ها از ایده‌ی ویلیام خوششان آمد. پس خیلی زود، رقیب رستوران ویلیام از راه رسید؛ Chika’s Party World. این رستوران مانند ویلیام از عروسک‌ها در رستورانش استفاده کرده بود اما با یک روش متفاوت. این عروسک‌ها نیازی به انسان نداشتند. در واقع ربات‌هایی بودند که با باتری کار می‌کردند. آن‌ها مانند انسان‌ها می‌خواندند و می‌رقصیدند و بچه‌ها را سرگرم می‌کردند. مغز متفکر پشت این ماجرا فردی به نام «هنری» بود. ویلیام به شدت به هنری حسادت می‌کرد چون نه تنها ایده‌اش را دزدیده، بلکه حتی بهتر از خودش هم اجرا کرده بود. اوج هنر ویلیام این بود که لباس‌های عروسکی طراحی کند اما هنری؟ او علم رباتیک را بلد بود! از زمان خودش جلوتر بود.موضوع حتی بدتر هم می‌شد. عروسک‌های مختلفی در رستوران هنری حضور داشتند. یک فیل و اسب آبی در بین بچه‌ها گردش می‌کردند و یک گروه دیگر وظیفه‌ی اجرا روی صحنه را داشتند. این اعضا شامل چیکا، یک خوک، هپی فراگ و یک خرس می‌شد. همه چیز آن خرس شبیه فردبر بود و به آن «ندبر» می‌گفتند. چرا باید بین این همه حیوان، دقیقا یک خرس را انتخاب می‌کردند؟ حسادت و کینه بود که در وجود ویلیام می‌جوشید و او روز به روز خشمگین‌تر می‌شود. اما داستان قرار است از این هم بدتر شود.رستوران ویلیام تا نزدیک ورشکستگی پیش رفت اما هنری وارد ماجرا شد. او به ویلیام کمک کرد و با خریدن رستورانش، او را از ورشکستگی نجات داد. ویلیام بار دیگر به دست هنری تحقیر شده بود. اما حالا زمانی نبود که به این موضوع فکر کند.حالا که هنری و ویلیام همکاری خودشان را شروع کرده بودند، تصمیم گرفتند که رستوران جدیدی تاسیس کرده و اسم آن را FredBear’s Family Diner بگذارند. عروسک‌های ویلیام با ربات‌های هنری ترکیب شده و همزمان در رستوران حضور داشتند. اعضای اصلی روی صحنه شامل بانی، فردبرد، هپی فراگ و پیگ‌پج بودند. بعضی از عروسک‌ها که از محبوبیت کم‌تری برخوردار بودند کم کم بازنشسته شدند و به جای آن عروسک‌های جدیدتری روی کار آمدند؛ یک روباه دزد دریایی به نام فاکسی، یک نسخه‌ی آبی رنگ از بانی و فردی فزبر.رستوران نفرین‌شده تاسیس شدبا روی کار آمدن عروسک‌های جدید، وقت آن بود که یک رستوران جدید تاسیس شود. نام این رستوران Freddy Fazbear’s Pizzeria بود و عروسک‌های جدید به همراه چیکا به آنجا منتقل شدند. این رستوران مکانی است که نسخه‌ی اول در آن جریان دارد. کسب‌وکار در بهترین حالت ممکن بود و حتی یک کارتون از روی عروسک‌های رستوران‌ها ساخته شد. در این کارتون همه‌ی عروسک‌ها به جز بانی حضور داشتند. این موضوع باعث ناراحتی ویلیام بود. چرا بین این همه شخصیت باید دردانه‌ی او حضور نداشته باشد؟البته این تنها چیزی بود که او را اذیت می‌کرد و غیر از آن، اوضاع خیلی خوب پیش می‌رفت. او یک خانواده تشکیل داده بود و صاحب دو پسر و یک دختر شده بود. هنری فن رباتیک را به او یاد داده بود. این دو با کمک هم اولین نسل از انیماترونیک‌ها را به وجود آوردند که یک دهان اضافی داخل دهانشان قرار داشت!ویلیام پر از ایده‌های مختلف بود. او می‌خواست لباس‌های عروسکی خودش هم به انیماترونیک تبدیل شوند، انیماترونیکا‌ها فقط مختص صحنه نباشند و با بچه‌ها تعامل داشته باشند. او حتی ایده‌ی یک ساختار انعطاف‌پذیرتر برای انیماترونیک‌ها را هم در سر می‌پروراند. ویلیام عاشق علم رباتیک شده بود. اما با وجود همه این اتفاقات هنوز یک هدف در ذهن داشت؛ از هنری بهتری باشد.ریشه‌ی این حسادت عمیق بود و به نظر نمی‌رسید که ویلیام برنامه‌ای برای درست کردن آن داشته باشد. در نهایت همین حسادت او را از یک فرد که می‌خواست دل بچه‌ها را شاد کند، به یک قاتل بی‌رحم تبدیل کرد. این‌ها تنها زمینه‌سازی‌ای برای داستان بود و به زودی قرار است همه چیز به طوفانی ترسناک تبدیل شود. اما فعلا تا همین‌جا کافی است.در فناف، ما فقط از طریق تماس‌ها و فایل‌ها داخل بازی متوجه می‌شویم که قبلا چه اتفاقاتی رخ داده است. چرا انیماترونیک‌ها چنین رفتاری دارند و ما را تا سر حد مرگ می‌ترسانند و کلی پاسخ‌های دیگر. حتی خیلی از اتفاقات از طریق یک سری مینی گیم روایت می‌شوند که باید در بازی با انجام یک سری کارهای خاص آن‌ها را باز کنید. پس با یک داستان سرراست طرف نیستیم و اطلاعاتی که داریم در گوشه‌های مختلف پراکنده شده‌اند.این مقاله کاملا با این هدف نوشته شده که برای کسانی که فناف را بازی کرده‌اند و هم تازه‌کارها بیشترین اطلاعات را داشته باشد. پس بیایید کمی هم در مورد ماجرای پیدایش این بازی صحبت کنیم.ایده‌ی ساخت بازی فناف از کجا آمد؟اسکات کاتن سازنده‌ی بازی‌های ویدیویی بود که روی چندین بازی با محوریت مسیحیت کار کرده بود. هیچکدام از این بازی‌ها از لحاظ تجاری موفقیت چندانی نداشتند. اسکات در سال ۲۰۱۳ سراغ یک بازی موبایل به اسم Chipper and Sons Lumber Co رفت. انتقاداتی که از این بازی می‌شد همه به این نکته اشاره داشت که حیوانات داخل بازی بیشتر شبیه انیماترونیک‌‌ها هستند و حس ترس را منتقل می‌کنند.این موضوع حسابی کاتن را به هم ریخت. او حالا با مشکلات روحی دست‌وپنجه نرم می‌کرد. اما نهایتا تصمیم گرفت که روی خوب ماجرا را ببیند. عروسک‌هایش ترسناک بودند؟ پس تصمیم گرفت یک بازی ترسناک بسازد!سال ۲۰۱۴ نسخه‌های اولیه از بازی جدیدش را در سایت دولوپرهای بازی‌های ایندی منتشر کرد. اثر جدیدش با استقبال زیادی روبه‌رو شد و اسکات تصمیم گرفت آن را به طور کامل منتشر کند. بازی Five Nights At Freddy’s که به اختصار به آن فناف می‌گویند یک شبه به شهرت بسیار زیادی رسید و همه در مورد آن صحبت می‌کردند.موفقیت فناف در حدی بود که اسکات بلافاصله مشغول کار روی نسخه‌های بعدی آن شد و حتی رمان‌های مختلفی در مورد داستان آن نوشت. هر کدام از بازی‌ها و رمان‌های فناف به دلیل شیوه‌ی روایتی که داشتند حسابی مورد بحث قرار گرفتند. طرفداران تئوری‌های خود را در مورد بازی می‌گفتند و بحث‌های زیادی در مورد این موضوع شکل می‌گرفت. جالب است بدانید کاتن رکورد ساخت بیشترین تعداد دنباله بازی را در یک سال دارد.داستان فناف 1در نسخه‌ی اول بازی، شما به عنوان یه نگهبان شیفت شب در یک رستوران مشغول کار می‌شوید. همان شب اول یکی از کارمندان سابق رستوران با شما تماس می‌گیرد تا یک سری توضیحات در مورد شغلتان به شما بدهد. با یک بازی ایندی طرف هستیم، درست است؟‌ خود سازنده‌ی بازی یعنی اسکات دارد با شما صحبت می‌کند!این کارمند سابق به شما می‌گوید که برای اینکه تکنولوژی انیماترونیک‌ها از کار نیفتد، در طول شب آن‌ها را خاموش نمی‌کنند. برای همین تعجب نکنیم که ببینیم انیماترونیک‌ها در طول شب در رستوران پرسه می‌زنند!‌اما این تمام ماجرا نیست. اگر انیماترونیک‌ها شما را پس از ساعت کاری ببیند، گمان می‌کنند یک اسکلت انیماترونیک هستید و نه یک انسان. پس شما را برداشته و داخل یکی از لباس‌ها قرار می‌دهند. بله، شما می‌میرید. Game Over!قرار است چهره‌های آشنایی را هم ببینید. به یاد دارید که چیکا، بانی آبی، فاکسی و فردی فزبر به رستوران فردی فزبر منتقل شده بودند؟ خلاصه که خدا به دادتان برسد. قرار است حسابی شاهد جامپ اسکرهای مختلف باشید!‌هر چه داخل بازی جلوتر می‌روید، بیشتر از داستان بازی فناف سر در می‌آورید. از طریق صحبت‌های کارمند سابق و تکه‌هایی از روزنامه متوجه می‌شوید که انیماترونیک‌ها باعث مرگ یک نفر شده‌اند. از آن طرف روح پنج بچه داخل این لباس‌ها قرار گرفته. وایستا ببینم. گفتم پنج بچه؟ ولی فقط چهار انیماترونیک داریم! مگر می‌شود؟دلم نمی‌خواهد اذیتتان کنم ولی این سوالی است که در قسمت بعد به آن جواب می‌دهیم. البته که اگر با داستان فناف تا حدودی آشنا باشید می‌دانید در مورد چه کسی صحبت می‌کنم. اما اشاره به آن در قسمت بعدی منطقی‌تر به نظر می‌رسد.قسمت بعد رو میتونید در کانال ببنید.توجه کنید!!قسمت بعد از این قسمت کامل تر است.پس صبور باشید. قسمت بعد به زودی... .مرسی بابت خواندن این مطلب امیدوارم خوشتون آمده باشه:)اگر درخواستی دارید میتونید درکامنت مطرح کنید و یا نظر خود را درباره این مطلب مطرح کنید.برای مطالب بیشتر دوست داشتید میتونید مارا فالو (دنبال) کنید و یا اگر از این مطلب خوشتون اومد لایک کنید.نویسنده: Rojan Farhoomandادرس اینستگرام:_LILROZHAN_</description>
                <category>▁ ▂ ▄ ▅ ▆ ▇ █ Rojan Farhoomand █ ▇ ▆ ▅ ▄ ▂ ▁</category>
                <author>▁ ▂ ▄ ▅ ▆ ▇ █ Rojan Farhoomand █ ▇ ▆ ▅ ▄ ▂ ▁</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jan 2024 21:29:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک بندی و ماشین جوهر سازی! چرا انقدر این بازی معروف شد؟ چه بازی از رو او کپی زد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78637099/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%88%D9%87%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81-%D8%B4%D8%AF-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D9%88-%DA%A9%D9%BE%DB%8C-%D8%B2%D8%AF-sd7gkmo79okx</link>
                <description>دو بازی معروفبازی Bendy and the Ink machine برای طرفداران بازی‌های ترسناک مطمئنا جذاب است. حال و هوای بازی تا حدودی شما را یاد فناف و پاپی پلی تایم می‌اندازد. البته که باید بگویم که خیلی‌ها معتقدند پاپی پلی تایم از روی بندی کپی کرده که البته بی‌راه هم نمی‌گویند. پس بیایید ببینیم که در بازی بندی و ماشین جوهرسازی چه خبر است.سوالاتی که در مغزتون ممکنه ایجاد شود:داستان این بازی چیست؟آیا این بازی واقعی است و تاریخچه دارد؟چرا انقدر بازی ترسناک شد؟داستان بازی Bendy and the Ink Machineپوستر بندیهنری اشتاین یک طراح کرکترهای کارتونی است که سی سال پیش در استودیوی جوئی درو کار می‌کرد. حال او بعد از این همه سال به شهر برگشته و نامه‌ای از جوئی، رئیس سابقش دریافت می‌کند. جوئی در این نامه از هنری خواسته که به دیدن او بیاید چرا که می‌‌خواهد موضوعی را با او مطرح کند.رسیدن به استودیو خاطرات هنری را حسابی زنده می‌کند. سرتاسر استودیو عکس‌ها و پوستر‌های بندی به چشم می‌خورد. اولین شخصیتی که هنری در استودیو طراحی کرده بود بندی است اما بعدا به نماد اصلی استودیو تبدیل شد.هیولای جوهری وارد می‌شودهنری با گشتن در استودیو با یک دستگاه جوهرسازی مواجه می‌شود. سعی می‌کند که آن را روشن کند و با انجام این کار اتفاق بدی می‌افتد؛ یک هیولا آزاد می‌شود. هیولایی که انگار یک نسخه‌ی شرور و وحشی از بندی است و به آن هیولای جوهری می‌گویند.هیولا هنری را دنبال می‌کند و او سریع پا به فرار می‌گذارد. اما درست وقتی به در ورودی می‌رسد، سقوط می‌کند و به طبقه‌ی پایین‌تر استودیو می‌افتد. وقت برای تلف کردن نیست. هنری باید یک راه دیگری برای فرار پیدا کند. یعنی جوئی برای او نقشه کشیده بود و عمدا او را به اینجا فرستاده بود؟ جواب سوال بله هستش چون هنری از آنجا رفته بود و جوئی کسی دیگه ای ماهر و حرفه ای مثل هنری نمیشناخت و برای همین یک حس کینه ای به دلش گرفته بود و میخواست که از او انتقام سختی بگیرد.بندیدر انتهای راهرو، هنری مردی را می‌بیند که برای لحظه‌ای از جلوی چشمش رد می‌شود. با سرعت خودش را به او می‌رساند اما چیزی جز یک پوستر از بندی نمی‌بیند. اما کمی بعد همان مرد که می‌فهمیم اسمش سمی است، او را گیر می‌اندازد. در واقع سمی می‌خواهد هنری را به عنوان قربانی به هیولای جوهری پیشکش کند و از این طریق به رستگاری برسد.بار دیگر هیولای جوهری هنری را تعقیب می‌کند اما او موفق می‌شود که به شیوه‌ای خودش را نجات دهد. او با شخصیت جدیدی به اسم بوریس آشنا می‌شود. بوریس یکی دیگر از طراحی‌های هنری است که در واقع قرار بود دوست بندی در کارتون‌های استودیو باشد و او را از دردسر نجات دهد. حالا به شیوه‌ای که هنری نمی‌داند، بوریس مثل هیولای جوهری جان دارد. اما این کجا و آن کجا.ورود یک شخصیت جدیداین بار هنری و بوریس با هم دنبال راهی برای فرار می‌گردند. آن‌ها به شخصیت دیگری از کارتون‌ها به نام آلیس انجل برخورد می‌کنند. مقر آلیس پر از نسخه‌های مختلف بوریس است که به شیوه‌های مختلف سلاخی شده‌اند.آلیس انجلآلیس به هنری می‌گوید اگر کارهایی که می‌خواهد را انجام دهد، به او اجازه‌ی خروج می‌دهد. پس هنری دست به کار می‌شود و درخواست‌های آلیس را یکی یکی انجام می‌دهد و در عین حال از دست هیولای جوهری قایم می‌شود. اما آلیس زیر قولش می‌زند و بوریس را می‌دزدد.هنری به دنبال راهی برای برگشتن بوریس می‌گردد و در مسیرش دعوای دو هیولا به اسم Projectionist و هیولای جوهری را می‌بیند. اما برای نجات بوریس به موقع نمی‌رسد. حالا بوریس تحت کنترل آلیس است و به هنری حمله می‌کند. هنری هم چاره‌ای نمی‌بیند جز اینکه او را شکست دهد.آلیس با عصبانیت به هنری حمله می‌کند اما درست در همین لحظه فردی از پشت به او خنجر می‌زند (نه به منظور کنایه‌ای، واقعا!). این فرد کسی نیست جز نسخه‌ی خوب آلیس به نام آلیسون و یکی دیگر از کلون‌های بوریس به اسم تام. آلیس به هنری صفحه‌ی شیشه‌ای می‌دهد که به کمک آن می‌تواند نوشته‌های مخفی روی دیوار را بخواند.بندی هیولااآیا هیولای جوهری نابود می‌شود؟تام و آلیس لانه‌ی هیولای جوهری را به او نشان می‌دهند. هنری حالا دیگر به جای اینکه به دنبال راهی برای فرار باشد، می‌خواهد به طریقی این هیولا را شکست دهد. بنابراین وارد دستگاه جوهرسازی می‌شود و با بندی روبه‌رو می‌شود. دعوای شدیدی بینشان شکل می‌گیرد و در نهایت هنری نوار فیلمی به اسم پایان را پخش می‌کند که باعث نابودی بندی می‌شود. باید همه چیز تمام شده باشد، نه؟! اما نه کاملا!بعد از این قضیه، هنری بالاخره با جوئی ملاقات می‌کند. جوئی به او می‌گوید که از کارگاهش دیدن کند. هنری به سمت دری که جوئی نشان داده را می‌افتد و با باز کردنش دوباره به استودیو، همان جایی که همه چیز شروع شد برمی‌گردد!می‌دانم الان باید گیج شده باشید. چه بازی را تجربه کرده یا نکرده باشید، این داستان پیچیدگی‌های خاصی خودش را دارد. احتمالا متوجه شدید که در واقع هنری در یک چرخه گیر افتاده. اما چرا و چگونه؟ بیایید برایتان کمی از تاریخچه‌ی استودیوی جوئی درو بگویم.تاریخچه‌ی استودیوی جوئی دروبندیماجرای تاسیس استودیوجوئی درو و هنری استاین استودیوی کارتون جوئی درو را سال ۱۹۲۹ تاسیس کردند. هنری مغز متفکر پشت همه‌ی کرکترهای استودیو بود. او بندی و سپس بوریس را طراحی کرد. اما جوئی آدمی بود که همه چیز را برای خودش می‌خواست. حتی اگر متعلق به او نبودند. بنابراین نهایتا تمامی این کرکترها به اسم او ثبت شدند یعنی جوئی . یعنی هم بندی، و بعد بوریس و آلیس انجل.البته که تنها این نبود. جوئی پول پرست بود و کارمندانش را به شدت اذیت می‌کرد. مثلا هنرمندانی را استخدام می‌کرد که می‌دانست به پول زیادی نیاز دارند و نمی‌توانند از کارشان استفاء دهند. پس هم حقوق کمی بهشان می‌داد و هم ددلاین‌های سختگیرانه‌ای را ثبت می‌کرد.یک سال بعد از تاسیس استودیو، هنری تصمیم گرفت که برای گذراندن وقت بیشتر با همسرش استودیو را ترک کند. مطمئنا رفتار غیرحرفه‌ای جوئی هم در این تصمیم بی‌تاثیر نبود.شبیه ساز پارک بازی در بازی بندیبندی لند ساخته شداستودیو همچنان به کار خوردش ادامه داد. جوئی حتی برای اینکه پول بیشتری پارو کند، تصمیم به طراحی یک تم پارک گرفت. پس فردی به نام برتروم پیدمونت (Bertrum Piedmont) را استخدام کرد تا کار روی بندی لند را شروع کند.ساخت یک تم پارک به این سادگی‌ها هم نبود و خرج‌های زیادی روی دست استودیو گذاشت. در نهایت کار به جایی رسید که استودیو در شرایط مالی وخیمی قرار گرفت. حدس بزنید چه؛ جوئی نهایتا همه‌ی این کارها را به اسم خودش ثبت کرد!در همین شرایط بود که جوئی تصمیم گرفت صنعت سرگرمی را زیر و رو کند. ایده‌ی بعدی او ساخت دستگاه جوهر‌سازی‌ای بود که می‌توانست کرکترهای استودیو را به صورت سه‌بعدی و هم اندازه‌ی انسان‌ها چاپ کند.ماشین جوهر سازیعامل همه‌ی بدبختی‌ها!بنابراین جوئی با موسسه‌ای به نام جنت (Gent) شروع به همکاری کرد. جنت هم یکی از مهندسانش به نام توماس کانر را در اختیار جوئی قرار داد تا پروژه را به طور مستقیم با او پیش ببرد. اما الان جوئی ایده‌ی بزرگ‌تری در سر داشت. او می‌خواست شخصیت‌های استودیو را به واقعیت تبدیل کند.این کار نهایتا ممکن شد. اما اینکه چگونه اصلا می‌توانست کرکترها را به زندگی بیاورد برای همه یک علامت سوال بزرگ بود. ظاهرا در ساخت آن از یک سری معماری‌های پیچیده و البته، جادو استفاده شده بود.اولین کرکتری هم که این دستگاه به زندگی آورد کسی نبود جز بندی. اما یک مشکلی وجود داشت. این بندی خیلی عجیب و غریب بود. انگار روح نداشت و یک لبخند ژکوند روی لبش بود. جوئی که می‌ترسید سرمایه‌گذاران ناامید شوند، دستور داد او را به گوشه‌ای بیندازند. غافل از اینکه بداند چه اشتباه بزرگی مرتکب شده است.در واقع بندی از همان ابتدا بد نبود. بعد از اینکه او را دور انداختند، حس طردشدگی روز به روز بیشتر او را به سمت دیوانگی کشاند و در نهایت او تبدیل به هیولایی شد که در بازی می‌بینیم.ماشین جوهرسازی همچنان به کارش ادامه می‌داد. بعضی‌هایشان خوب از آب در می‌آمدند و برخی دیگر اشتباهی بیش نبودند. به این دسته گمشدگان می‌گویند.کاراکتر سمیروح کارمندان در بدن کرکترهای کارتونیشاید از خودتان بپرسید که پس سمی کجای داستان بازی Bendy and the Ink Machine قرار می‌گیرد؟ سمی یکی از آهنگسازانی بود که در استودیو کار می‌کرد. در سرتاسر استودیو لوله‌هایی پر از جوهر قرار گرفته بودند. یک روز یکی از این لوله‌ها روی سر سمی منفجر شد و مقدار زیادی جوهر روی او ریخت. مدتی بعد یکی از کارمندان سمی را در حالی دید که داشت یک لیوان پر از جوهر می‌نوشید. انگار ذهنش مسموم شده بود.در همین زمان دو نفر از کارمندان استودیو به نام بادی و دات حسابی به دستگاه جوهرسازی مشکوک بودند. پس یک روز تصمیم گرفتند که از نزدیک آن را مورد بررسی قرار دهند. از شانس بدشان هیولای جوهر در کمین بود. بادی و دات سعی کردن بندی را در جوهر غرق کنند اما بندی پای بادی را گرفت و او را خود پایین کشید. بادی در این سانحه جان خودش را از دست داد ولی همچنان روحش در آن مکان حضور داشت.درست همین لحظه جوئی از راه رسید. او به روح بادی گفت که همه‌ی این‌ها تقصیر تام است. بندی روح ندارد و برای همین چنین رفتار خصمانه‌ای دارد. اما یک راهی برای نجات بندی وجود دارد و آن هم این است که روح بادی وارد بدن بندی شود و او را نجات دهد. بادی اما به جوئی گوش نکرد.کاراکتر بوریساو می‌خواست کارمندان استودیو را نجات دهد. پس وارد بدن بوریس شد و پا به فرار گذاشت. پس الان می‌فهمیم که ماجرای کرکترهای کارتونی زنده‌ی داخل بازی چیست. روح کارمندان استودیو آن‌ها را تسخیر کرده‌اند. برایتان آشنا نیست؟ پاپی پلی تایم هم تقریبا داستانی مشابه با این را دارد.چرخه‌ای پیچیدهنشانه‌های مختلفی در طول بازی وجود دارند که ثابت می‌کنند هنری در یک چرخه گرفتار شده. وقتی برای بار دوم از در رد می‌شویم، وقتی با شیشه اطراف را نگاه کنیم می‌توانیم چوب خط‌هایی رو دیوار ببینیم که می‌توانند تعداد دفعاتی باشند که هنری این چرخه را تکرار کرده.همچنین نوشته‌های دیگری نیز وجود دارند که اتفاقاتی که قرار است برای هنری بیفتند را پیش‌بینی می‌کنند. مثل زمانی که آلیسون و تام هنری را تنها می‌گذارند چون هیولای جوهری پیدایشان کرده بود. یک بار حتی جوئی برمی‌گردد به هنری می‌گوید که این بار زود برگشته و انقدر زود انتظارش را نمی‌کشیده.اما چرا؟ متاسفانه این سوالی است که نسخه‌ی دوم بازی Bendy and the Ink Machine به نام Dark Revival جواب می‌دهد. اما نگران نباشید به محض دریافت اطلاعات بیشتر در سایت قرار گرفته میشود.امیدوارم خوشتون اومده باشه و برای خواندن این مطلب بسیار ازتون تشکر میکنم:)اگر درخواستی داشتید ممنون میشم در کامنت ها مطرح کنید:)برای خبردار شدن از پست جدید مارا فالو یا (دنبال) کنید.نویسنده: Rojan Farhoomandادرس اینستگرام:_LILROZHAN_</description>
                <category>▁ ▂ ▄ ▅ ▆ ▇ █ Rojan Farhoomand █ ▇ ▆ ▅ ▄ ▂ ▁</category>
                <author>▁ ▂ ▄ ▅ ▆ ▇ █ Rojan Farhoomand █ ▇ ▆ ▅ ▄ ▂ ▁</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jan 2024 22:40:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی رحم ترین قاتل های زنجیره ای</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78637099/%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%AD%D9%85-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-ost68u1lmuiw</link>
                <description>قاتل های زنجیره ایمقدمهتقریبا همۀ قاتل‌هایی که وارد اتاق بازجویی می‌شن، از اینکه اصلا قصد کشتن مقتول رو نداشتن می‌گن و اصرار دارن که اون قتل، فقط ‌و ‌فقط یه اشتباه غیرعمدی بوده اما واقعیت چیز دیگه‌ایه! توی این اتاق‌های بازجویی، موجودات ترسناکی نشستن که نه‌تنها از جنایتی که انجام دادن، پشیمون نیستن، بلکه از اون کار لذت هم بردن و می‌برن. جالبه بدونید که چنین موجوداتی که فقط از‌نظر ظاهری شبیه به آدم‌ها هستن، بارها و بارها گفتن که به‌محض بیرون اومدن از زندان، باز هم مردم رو می‌کشن. امیدوارم آدم بادل‌و‌جرئتی باشید آخه توی این مقاله قراره با ترسناک ترین قاتلان سریالی جهان آشنا بشید که بعضی‌هاشون حتی از گوشت جسد مقتول، غذا درست می‌کردن!فهرست مطالبریشه‌یابی میل به قتل‌های زنجیره‌ای1. تد باندی؛ قاتل اتوکشیده و دوست‌داشتنی!2. جفری دامر؛ قاتل سریالی آدم‌خوار3. جان وین گیسی؛ دلقک قاتل4. اد گین؛ سازندۀ وسایل خانه با اعضای بدن5. آندری چیکاتیلو؛ قصاب روستوف6. اکبر خرمدین؛ پدر ناخلف بابک خرمدین7. یانگ شین‌های؛ هیولای قاتل آیلین وورنوس؛ اولین زن قاتل سریالی جهان مهین قدیری؛ اولین قاتل سریالی زن در ایرانخطرناک ترین قاتل های دنیا کارهای غیرقابل تحملی رو انجام دادن که حتی پلیدترین آدم‌ها هم نمی‌تونن تصوری ازش داشته باشن. خیلی‌ها اعتقاد دارن همچین آدم‌هایی بیمار روانی‌ هستن در‌صورتی‌که بعضی از اون‌ها ظاهرا از لحاظ روحی و روانی به‌اندازۀ من و شما عادی به‌ نظر می‌رسن! این فکت نشون می‌ده که چقدر آدم‌ها می‌تونن غیرقابل پیش‌بینی باشن و توی یه لحظه تصمیم بگیرن افراد بی‌گناه رو واسۀ خالی کردن غریزۀ شیطانی‌شون بکشن. شناختن بدترین قاتل‌های زنجیره‌ای و آشنایی با شگردهای بی‌رحمانه‌ای که برای کشتن آدم‌های بی‌گناه [مخصوصا بچه‌ها] به کار می‌گرفتن، یکی از چیزهای جذاب و البته وحشتناک بین عامۀ مردمه. می‌شه اون رو به خاروندن زخم خوب‌شده تشبیه کنیم، با اینکه یه‌کمی درد داره ولی نمی‌شه از لذتش دست کشید! اگه شما هم یه‌جورهایی بیمارگونه به دونستن داستان قاتل‌های سریالی علاقه دارید، باید بگم که جای درستی اومدید!تولد واژۀ «قاتل سریالی»قبل‌از اینکه به سراغ ترسناک ترین قاتلان سریالی جهان بریم، بهتره که یه نگاه تاریخی به این مسئله داشته باشیم. طبق گزارش سازمان FBI، سال 2018، 89 تا قاتل زنجیره‌ای فعال [از اون‌هایی که هنوز هم آدم می‌کشن] توی ایالات متحده وجود داشتن. این روند اون‌قدری ادامه‌دار شد که تعداد قربانی‌های این قتل‌های سریالی توی سال 2019 به 6251 نفر رسید! اصطلاح «قاتل سریالی» یا اصطلاحا Serial Killer برای اولین ‌بار توی دهۀ 70میلادی روی زبون‌ها افتاد و از اون موقع به بعد، هرکسی که چند نفر رو به دلایل و انگیزه‌های مختلف به قتل برسونه، یه قاتل سریالی یا سریال کیلِر شناخته می‌شه.قاتل های زنجیره اییشه‌یابی میل به قتل‌های زنجیره‌ایبه‌طور کلی، ترسناک ترین قاتل‌های سریالی دنیا معمولا بسته به جنسیتی که دارن، انگیزۀ قتل رو پیدا می‌کنن. درحال‌حاضر مشخص شده که معمولا انگیزۀ آدم‌کش‌های سریالی مرد، رابطه جنسیه و قاتل‌های زنجیره‌ای زن هم بیشتر برای به‌دست آوردن پول یا تسویه‌حساب با مردهای فاسد، دست به این جنایت‌ها می‌زنن. حالا شاید این سوال توی ذهنتون شکل گرفته باشه که چرا ما علاقه داریم با ترسناک‌ترین قاتل‌های سریالی جهان آشنا بشیم و دلیل این رفتارهای بیمارگونه چیه. طبق نظر دانشمندان، کنجکاوی بیمارگونۀ ما دربارۀ آدم‌های خطرناک به حدود 300 هزار سال پیش برمی‌گرده. به همون زمانی که انسان با ابزارهای زبانی آشنا شد و تصمیم گرفت در مورد این جور چیزهای هولناک و اصطلاحا کریپی (Creepy) حرف بزنه. خب، از 300 هزار سال پیش، زمان زیادی گذشته، اما از علاقۀ ما نسبت به قصه‌های هیجان‌انگیز ترسناک‌ترین قاتلان سریالی جهان چیزی کم نشده. مگه نه؟!1. تد باندی؛ قاتل اتوکشیده و دوست‌داشتنی!تد باندیاگه سن‌وسالتون قد بده، حتما دربارۀ خفاش شب و قتل‌های زنجیره‌ایش توی تهران یه چیزهایی شنیدید. پس بهتره بدونید که تد باندی (Ted Bundy)، اولین خفاش شب توی دنیا بود که توی دهۀ 70میلادی توی آمریکا زندگی می‌کرد. باندی، یکی از ترسناک ترین قاتلان سریالی جهان محسوب می‌شه که به قتل حداقل 30 زن جوان توی 7 ایالت مختلف آمریکا اعتراف کرد. جالبه بدونید که پلیس در ابتدا اصلا به تد باندی شک نداشت. چون بعید می‌دونست یه دانشجوی حقوق که خیلی خوب و اتوکشیده به‌ نظر می‌رسید، بتونه این جنایات رو انجام داده باشه. یکی از دلایل ترسناک بودن تد باندی، چهرۀ مرموز و چشم‌های نافذش بود که اجازه نمی‌داد بیشتر از چند ثانیه بشه بهش خیره شد!تد باندی در حال دستگیری توسط پلیس امریکاهمون‌طور که وکیل تد باندی در موردش می‌گفت، تد یه «شیطان قسی‌القلب» بود. لیست قربانی‌های تد باندی، خیلی طولانیه و تحقیقات نشون می‌دن که اون حداقل 90 نفر از 100 زن بی‌گناه رو پس از تجاوز جنسی به قتل رسونده. باندی، به مقامات گفته بود که اولین تلاشش برای آدم‌ربایی در اوشن سیتی (Ocean City) ایالت نیوجرسی توی سال 1969 بوده، اما با این اوصاف، اون تا سال 1971 هیچ‌کسی رو به قتل نرسوند. یه نکتۀ هولناک‌تر دربارۀ این بخش از ترسناک ترین قاتلان سریالی جهان اینه که زندان هم برای آقای باندی کافی نبود. چرا‌که اون بعد‌از اولین دستگیری با پریدن از طبقۀ دوم کتابخونه از زندان فرار کرد و البته دوباره گرفتنش. بالاخره این قاتل سریالی توی سال 1989 به روش صندلی الکتریکی اعدام شد!دخترانی که تد کشته بود2. جفری دامر؛ قاتل سریالی آدم‌خوارجفری دامریکی دیگه از ترسناک ترین قاتلان سریالی جهان، بین سال‌های 1978 تا 1991 توی ایالات متحده آمریکا قربانی می‌گرفته که به کشتن و قطعه‌قطعه کردن 17 مرد و پسر جوان محکوم شد. بعضی‌ها سعی می‌کنن همیشه یه تصویر غیرواقعی از جفری دامر (Jeffery Dahmer) نشون بدن؛ یه چیز توی مایه‌های پسر ترسوی همسایه‌بغلی که اصلا آزارش به یه مورچه هم نمی‌رسه، چه برسه به قتل، جنایت و آدم‌خواری! ولی خب همون‌طوری که راجر “وربال” کینت (Roger “verbal” Kint) توی فیلم “The Usual Suspects” گفته بود: «بزرگ‌ترین ترفندی که شیطان تا حالا به کار گرفته این بوده که دنیا رو متقاعد کنه چیزی به اسم شیطان اصلا وجود نداره!». دقیقا همون‌طور که یکی از وحشتناک‌ترین قاتلان سریالی جهان، یعنی جفری دامر با خون‌سردی، ردگم‌کنی و زیرکی خاص به سراغ قربانی‌هاش می‌رفت.قربانی‌های جفری دامر، معمولا از طبقات پایین جامعه بودن؛ یعنی همون محیطی که دامر می‌تونست به‌راحتی ازشون آدم بکشه و حتی گوشتشون رو بخوره! جفری، نکروفیلیا [لذت بردن از تجاوز به جنازه] هم داشت و همین، چند درجه به نفرت‌انگیز بودنش اضافه می‌کنه. دامر، بعد‌از اینکه قربانی‌هاش رو می‌کشت، اون‌ها رو مثل گوشت خورشت، تیکه‌تیکه می‌کرد و بعدش هم اون‌ها رو می‌خورد! دامر معتقد بود وقتی آدم‌ها رو می‌خوره، اون‌ها توی بدنش به زندگیشون ادامه می‌دن و از این حس خیلی لذت می‌برد! در نهایت دامر توی یه دعوا با هم‌سلولیش کشته می‌شه و پروسۀ دادرسی اون برای همیشه ناتموم می‌مونه.یخچال جفری بعد از دستگیری که  توش دسته بندی های گوشت انسانه!!3. جان وین گیسی؛ دلقک قاتلجان وین گیسییکی از ترسناک ترین قاتلان سریالی جهان که به تجاوز  و قتل 33 پسر و مرد جوان، بین سال‌های 1972 تا 1978 توی آمریکا محکوم شد، جان وین گیسی (John Wayne Gacy) بود. جان، به‌خاطر لباس‌هایی که می‌پوشید، به «دلقک قاتل» یا Killer Clown معروف شده بود و به‌دلیل شباهتش به یه مجری سیرک، مردهای جوان رو خیلی راحت برای تجاوز، شکنجه و قتل به خونه خودش می‌کشوند. بعدها، بقایای جنازۀ 29 تا از قربانی‌های دلقک قاتل، توی زیرزمین خونۀ این جانی پیدا شد. جسد چهار نفر دیگه از قربانی‌هاش رو هم نزدیک رودخونۀ چسبیده به محل اقامتش پیدا کردن. این داستان از ترسناک ترین قاتلان سریالی جهان، اون‌قدر مردم آمریکا رو شوکه کرد که قصه محکومیتش حدود 16 سال طول کشید. خیلی‌ها معتقدن که ریشۀ این ماجرا برمی‌گرده به تجربه‌های تلخی که جان از تعرض جنسی توسط بعضی از دوستان پدرش، توی کودکی داشته.جان، اولین بار با پیوستن به باشگاه دلقک‌های جوکر که اعضاش توی مراسم خیریه شرکت می‌کردن، جنایاتش رو شروع کرد. این قاتل، به‌ظاهر در کنار بچه‌های بیمار دیده می‌شد، اما هیچ‌کس حتی تصورش رو هم نداشت که دقیقا توی همون زمان 3 تا قتل مخفیانه رو انجام داد.جان وین گیسیجان، علاقۀ زیادی به شخصیت پوگو دلقک (Pogo the Clown) داشت و توی دورۀ محکومیتش توی زندان، چند تا پرتره ازش کشید. سرانجام صبح 9می1994 گیسی از طریق تزریق کشنده، اعدام شد. هیچ‌کسی نمی‌دونه اون فرد خیالی که گیسی خطاب به اون جملۀ آخرش رو گفت، دقیقا کی بوده. شاید براتون جالب باشه که گیسی توی لحظۀ آخر زندگیش گفت: «باسنم رو ببوس!»4. اد گین؛ سازندۀ وسایل خانه با اعضای بدناد گینادی گین (Ed Gein)، یکی دیگه از ترسناک ترین قاتلان سریالی جهان بود که علاقۀ زیادی به دزدیدن جسد آدم‌ها و تجاوز کردن بهشون داشت. این قاتل زنجیره‌ای، به قتل دو تا زن اعتراف کرد، اما اون مظنون به انجام چند قتل دیگه توی ایالت ویسکانسین توی دهۀ 50 هم شد. طبق تحقیقات انجام شده، اد گین طبق هر فرهنگ و تمدنی که توی جهان وجود داره، یه بیمار روانی محسوب می‌شد که کارهای وحشتناک، نفرت‌انگیز و غیرقابل وصف روی جنازه‌ها انجام می‌داد.صحنه‌های جنایت اد گین، حال هرکسی رو می‌تونه به ‌هم بزنه. مثلا تصور کنید وارد خونه‌ای می‌شید و جنازۀ زنی رو می‌بینید که سرش بریده شده و از مچ پا آویزونه. یا تصور کنید، صندلی یا آباژوری رو ببینید که با پوست واقعی یه آدم ساخته شده‌! همۀ این‌ها جنایت‌های واقعی اد گین بود که پلیس پلین‌فیلد (Plainfield Police) توی نوامبر 1957 وقتی به خونۀ اون رفت، باهاشون روبه‌رو شد.بعضی‌ها معتقدن که کشته شدن برادر اد هم که هیچ‌وقت قاتلش پیدا نشد، کار خود اون بوده که البته این اتهام توی دادگاه به‌خاطر کافی نبودن ادله رد شد. متاسفانه ادوارد تئودور گین هیچ‌وقت به مجازات اعمالش نرسید. هیئت ژوری اون رو به‌دلیل داشتن مشکلات روانی شایستۀ اعدام ندونست و به یه بیمارستان روانی فرستاد و در نهایت چند سال بعد هم توی همون تیمارستان مرد. شاید براتون جالب باشه که سنگ‌قبر اد چند بار توسط خانوادۀ قربانیان شکسته شد و به گور و جسد اون بی‌حرمتی شد!رفتارها و جنایات اد گین، الهام‌بخش چند تا کتاب و فیلم مختلف توی هالیوود بود. ازجمله فیلم «روانی» (Psycho) به کارگردانی آلفرد هیچکاک توی سال 1960، کتاب «کشتار با اره‌برقی در تگزاس» (The Texas Chain Saw Massacare) توی سال 1974 و فیلم «سکوت بره‌ها» (the Silence of the Lambs) محصول سال 1991.5. آندری چیکاتیلو؛ قصاب روستوفاندری چیکاتیلوترسناک ترین قاتلان سریالی جهان، همه‌شون آمریکایی نیستن؛ مثل آندری چیکاتیلوی (Andrei Chikatilo) اوکراینی که به «قصاب روستوف» یا Butcher of Rostov مشهور شد. چیکاتیلو، بین سال‌های 1978 تا 1990 به قتل حداقل 52 زن و بچه محکوم شده بود. جنازه‌های بیشتر قربانیاش تیکه‌تیکه یا اصطلاحا مُثله شده بودن و همین، وحشیانه بودن قتل‌ها رو چند‌برابر می‌کرد. همون زمان روزنامه لس‌آنجلس تایمز چیکاتیلو رو این‌طوری توصیف می‌کنه: «آندری، مثل یه معلم بی‌آزار به نظر می‌رسه، اما 53 تا از مخوف‌ترین قتل‌های دنیا رو به‌تنهایی انجام داده که بی‌سابقه بودن».معلوم نیست که دقیقا چه چیز یا چیزهایی توی این سال‌ها از یه بچه آروم و دوست‌داشتنی یه هیولای ترسناک ساخته. قتل‌هایی که آندری انجام می‌داد، واقعا از یه روانی بالفطره برمی‌اومد و بس. آندری، سال‌ها زندگی مردم رو از بین برد و به کابوس شب‌های مردم شوروی سابق تبدیل شد. ترفند چیکاتیلو برای کشتن آدم‌ها خفه کردنشون بود و به گفتۀ خودش از این کار لذت زیادی می‌برد. بالاخره اندری توی تاریخ 14فوریه1994 اعدام شد.7. یانگ شین‌های؛ هیولای قاتلیانگ شین هایاز یانگ شین‌های (Yang Xinhai)، معمولا به‌عنوان نمایندۀ ترسناک ترین قاتلان سریالی جهان توی کشور چین یاد می‌شه که برای چندین سال، به یکی از فراموش‌نشدنی‌ترین کابوس‌های شرق آسیا تبدیل شده بود. یانگ، لقب «هیولای قاتل» یا The Monster Killer رو به خودش اختصاص داده و جنایاتی که انجام داده هم فقط از دست یه هیولا و نه یه انسان برمیاد. این قاتل زنجیره‌ای، شب‌ها وقتی که همه خواب بودن، وارد خونه‌ها می‌شد و هرکسی که به دستش می‌رسید رو با تیر، قیچی و بیل سلاخی و تیکه‌تیکه می‌کرد.یانگ، به انجام دادن 67 قتل و 23 تجاوز جنسی، بین سال‌های 1999 تا 2003 اعتراف کرد و فقط خدا می‌دونه که چند تا آدم بی‌گناه دیگه رو به بدترین شکل ممکن کشته. هیولای قاتل، بالاخره توی سال 2004، بعد‌ از تفهیم اتهام و محکوم شدنش توسط دادگاه اعدام شد.و حالا میرسیم بی رحم ترین قاتل های (زن) دنیا1 .آیلین وورنوس؛ اولین زن قاتل سریالی جهانایلیلنآیلیلن وورنوس (Aileen Wurnos)، رو شاید نشه جزو ترسناک ترین قاتلان سریالی جهان معرفی کرد، چون اتفاقات خیلی تلخی براش رخ دادن و از یه کبوتر، یه کرکس خون‌خوار ساختن. بعد‌از اینکه آیلین وورنوس (متولد 19فوریه1956 در آمریکا) رو به پدربزرگ و مادربزرگش سپردنش، به دنیای بی‌رحمانه‌ای پا گذاشت که لبخند کودکانه و مهربونش رو ازش گرفت. پدربزرگ آیلین و دوست صمیمی‌ پدربزرگش، همیشه به آیلین تجاوز می‌کردن و اون پیرمرد عوضی ازش می‌خواست که با تن‌فروشی، پول موادش رو دربیاره. بعدها آیلین از دست پدربزرگش فرار می‌کنه و بعد‌از موادفروشی، جیب‌بری و تن‌فروشی توی یه شهر دیگه تصمیم می‌گیره که با مردهای هرزه [به گفتۀ خودش] تسویه‌حساب کنه.جوانی ایلیلنآیلین، بین سال‌های 1989 تا 1990، وقتی که توی ایالت فلوریدا به‌عنوان یه روسپی کار می‌کرد، هفت تا مرد رو فریب داد و بعد‌از کشوندنشون به اتاق خواب، همه‌شون رو کشت. آیلین توی سال 2007 با تزریق وریدی، اعدام شد، اما قاتل‌های اصلی آیلین هیچ‌وقت محاکمه نشدن! ترسناک ترین قاتلان سریالی جهان، پدربزرگ و مردهای فاسدی بودن که به روح و جسم آیلین تجاوز کردن و با کشتن احساساتش از اون یه قاتل زنجیره‌ای ساختن. آیلین توی آخرین دفاعیاتش، روز قبل‌از اعدام به خبرنگاری که ازش سوال می‌پرسید، این جواب رو می‌ده:«هی نیک! ببین من به تو سرنخ واسۀ ساختن یه فیلم جنایی نمی‌دم! اون‌ها (پلیس) حتی یه دادگاه منصفانه برام برگزار نکردن و ببین، حالم خیلی خوبه و برای اعدام شدن، کاملا آماده‌ام.»2.مهین قدیری؛ اولین قاتل سریالی زن در ایرانمهین قدیری«سلام! چقدر شما شبیه مادرم هستید!»این جمله، معمولا اولین چیزی بود که مهین قدیری، به قربانی‌هاش می‌گفت. قتل‌های پی‌درپی و مدارکی که به‌دست پلیس دایرۀ جنایی قزوین رسیده بودن، از ظهور یکی دیگه از ترسناک‌ترین قاتلان سریالی جهان خبر می‌دادن که حالا توی ایران و شهر قزوین خودنمایی کرده بود. مهین قدیری، همۀ قربانی‌هاش رو از بین خانم‌های تنها و معمولا مسن انتخاب می‌کرد. اون اول قربانی‌ها رو به‌قصد مسافرکشی سوار ماشین رنوش می‌کرد و بعد با تعارف آب‌میوۀ حاوی داروی بیهوشی، طلاهاشون رو می‌دزدید و اون‌ها رو به قتل می‌رسوند.پلیس دایرۀ جنایی قزوین، بالاخره توی سال 1387 و منطقۀ مینودر موفق شد تا مهین رو دستگیر کنه.مهینبعدها که از مهین پرسیدن چرا دست به قتل زن‌های پیر می‌زدی، گفت: «همه‌اش تقصیر مادرم بود». شاید بین داستان‌های ترسناک‌ترین آدم‌کش‌های سریالی جهان، هیچ‌کدوم از مجرمین انگیزه‌شون از قتل رو به مادرشون ربط ندن، اما مهین این کار رو کرد. مهین قدیری می‌گفت وقتی برای درمان بیماری فرزندش به پول نیاز داشته، مادرش تنهاش گذاشته و همین باعث شده که دست به کشتن زن‌های هم‌سن مادرش بزنه. خانم قدیری، توی یکی از جلسات دفاعیه، این جمله رو به زبون آورد:«اصلا چرا آدم‌ها باید مادر باشن، اما مهربون نباشن؟! طلا و پول داشته باشن، اما نوۀ معلول خودشون رو نبینن. هر پیرزنی که طلا داشت رو می‌دیدم، جوری که انگار مادرم رو ببینم، احساس نفرت بهم دست می‌داد. به همین خاطر سراغشون می‌رفتم، گولشون می‌زدم و بعدش هم می‌کشتمشون.»مهین قدیری به‌خاطر 6 فقره قتلی که انجام داده بود به 6 بار قصاص نفس، 24 ماه حبس تعزیری و 74 ضربه شلاق محکوم شد. این پرونده توی تاریخ 29آذر1389 با اعدام مهین توی زندان مرکزی قزوین برای همیشه بسته شد.قصۀ فیلم ایرانی «طلاخون»، با الهام گرفتن از داستان یکی از ترسناک ترین قاتلان سریالی دنیا، یعنی مهین قدیری ساخته شد. این فیلم [با اسم قبلی: خورشید همچنان می‌درخشد] برای نشون دادن اقدامات جنایت‌کارانه مهین قدیری، با بازی شهاب حسینی و بهار قاسمی، سال 1399 روی پرده سینما رفت.ممنون بابات خواندن، امیدوارم خوشتون آمده باشه:)برای پست درخواستی،اگر خواستید میتوانید در کامنت بگید و براتون درست کنم.نویسنده:Rojan Farhoomand</description>
                <category>▁ ▂ ▄ ▅ ▆ ▇ █ Rojan Farhoomand █ ▇ ▆ ▅ ▄ ▂ ▁</category>
                <author>▁ ▂ ▄ ▅ ▆ ▇ █ Rojan Farhoomand █ ▇ ▆ ▅ ▄ ▂ ▁</author>
                <pubDate>Sat, 30 Dec 2023 17:35:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیوگرافی کیلین مورفی بازیگر معروف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78637099/%D8%A8%DB%8C%D9%88%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81-wlzo2vvpbm3f</link>
                <description>کیلین مورفیبیوگرافی کلین مورفی بازیگر معروفکیلین مورفی (Cillian Murphy) در ۲۵ مه ۱۹۷۶(سال ۱۳۵۵) در ایرلند، ایالت کورک در شهر داگلاس به دنیا آمد. او قبل از این که به بازیگری روی بیاورد پیانیست، ترانه سرا و حتی خواننده اصلی گروهی راک به نام The Sons of Mr. Green Genes بود. وی همچنان هم به موسیقی علاقه دارد و هرز گاهی در این زمینه فعالیت میکند. وی کار خود را با فیلم های مستقل و نمایش نامه های کوچک شروع کرد او هم اکنون در لندن زندگی میکند. کیلین مورفی در اولین حضورش در سینما با فیلم The Trench به کارگردانی William Boyd در سن ۲۳ سالگی بود. اگرچه این اثر به اندازه اثار بعدی اش مثل تلقین موفق نبود اما تجربه بازی با دنیل کریگ و پال نیکولاس را با بازی در این فیلم کسب کرد. کیلین برای نقش بتمن هم تست داد اما برای نقش اصلی انتخاب نشد. اما نولان که شیفته بازیگری مورفی شده بود، نقش منفی این مجموعه را به او داد. او وسواس زیادی در انتخاب نقش هایش به خرج میدهد و به گفته خودش یا نقشی را قبول نمیکند یا آن را به بهترین شکل ممکن انجام میدهد.خانواده کیلین مورفیاسم پدر او برندان مورفی بود که به کارمندی وزارت آموزش و پرورش ایرلند مشغول بود. مادرش به نام جین مورفی یک معلم زبان فرانسوی بود. بیشتر اقوام کیلین مورفی به معلمی مشغول بودند. کیلین تنها فرزند خانواده نیست و یک برادر و دو خواهر دیگر دارد. برادر او به نام پایدی و خواهران او به نام های سیله و اورلا که کیلین از همه آنها بزرگ تر است. خانواده او ابتدا در داگلاس زندگی میکردند، اما بعدا به اطراف شهر بالین تمپل اسباب کشی کردند. خانواده او کاتولیک رومی اند.کیلین مورفیکیلین مورفی و موسیقیعلاقه اش به موسیقی به ده سالگی برمیگردد که از همان جا نوشتن و اجرای آهنگ های مختلف شروع شد. مورفی به مدرسه ای کاتولیک میرفت و همانجا نخستین جرقه های فکر کردن به بازیگری زده شد. او در مدرسه نمرات خوبی داشت اما چون احساس میکرد آنجا به هنر اهمیت داده نمیشود از مدرسه و زنگ ورزش متنفر بود و اغلب تعلیق میشد. در ابتدا معلم انگلیسی او بود که مورفی را به بازیگری تشویق کرد. اما مورفی به موسیقی علاقه داشت. پس او به همراه برادرش در سنین نوجوانی به عضویت چندین بند درآمدند. در نهایت در سال ۱۹۹۶ به بند آن زمان آنها (The Sons of Mr. Green Genes) پیشنهاد شد که پنج آلبوم ضبط کنند ولی چون برادر مورفی مشغول تحصیل در دبیرستان بود، آنها قبول نکردند. حتی امروز هم موسیقی بخش مهمی از زندگی مورفی را تشکیل میدهد، افراط او در خرید سیستم های پخش موسیقی و حضور در بین افراد موسیقیدان و … . البته که امروز او دیگر عضو هیچ بندی نیست. اما هر چند وقت یک بار به صورت غیر رسمی و دورهمی گونه با دوستانش یا در تنهایی اش آهنگ مینویسد و موسیقی مینوازد.کیلین مورفی در نقش توماس شلبیبازیگری کیلین مورفیدر نهایت وقتی مورفی با پافشاری والدینش مدرسه را به پایان رساند به دانشگاه حقوق در کورک رفت. او به وکالت هیچ علاقه ای نداشت و این رشته برایش هیچ جذابیتی نداشت. پس با گروهش به اجرا مشغول شد و از این کار نهایت لذت را میبرد تا اینکه سرانجام نتوانست امتحانات دانشگاه را بگذراند. اما او به قسمت تئاتر دانشگاه رفت و از آن خوشش آمد. همانجا بود که در نمایش ها شرکت میکرد و مهارت های بازیگری بیشتری از خودش نشان میداد. در همین دوران بود که کارگردان فیلم خوک های دیسکو، از بازی خوب مورفی خوشش آمد و او را به بازی در نقش اصلی این فیلم دعوت کرد. علاقه مورفی به بازیگری بیشتر میشد و یکی از نمایش هایی که مورد توجه اش قرار گرفت، نمایش پرتقال ساعتی توسط کمپانی تئاتر کورکادورک بود. از همان زمان با انتخاب کردن شخصیت های جالب، مهارت های خود را تقویت کرد. اولین فیلم بلند مورفی مربوط به سال ۱۹۹۹ به اسم Sunburn است. این نقش پیشرفتی عالی برای او بود و همین نقطه بود که کمتر به بازی در تئاتر میرفت و بیشتر در صحنه های فیلم برداری دیده میشد.او حتی در سال ۲۰۰۱ نمایش نامه کمدی درباره نگهبانان نوشت و خودش هم نقش اولش را بازی کرد. در جشنواره فیلم ادینبورگ این فیلم نظرات مثبت زیادی دریافت کرد. سریال The Roads We Take که از شبکه BBC پخش شد. سبب شد تا این بازیگر فراتر از مرزهای ایرلند شناخته شود. که احتمالا همین موضوع باعث پیشنهاد بازی در فیلم ۲۸ روز بعد شد. موفقیت این فیلم پیشرفتی بزرگ برای این بازیگر بود. پس از این فیلم بود که کیلین مورفی به هالیوود دعوت شد. او در کمدی سیاه Intermission بازی کرد که از تمام پروژه های او در ایرلند برجسته تر بود. این فیلم به کارگردانی دنی بویل با ژانر علمی تخیلی ترسناک و تم آخرالزمانی آغازی بر محبوبیت کیلین مورفی بود. در سال ۲۰۰۳ بود که او با بازی در نقش کنستانتین در نمایش مرغ دریایی دوباره به تئاتر برگشت که موفقیت بزرگی شد و در جشنواره معتبر ادینبورگ به نمایش درآمد. در آینده او حتی در نقش یک فرد تراجنسیتی در فیلم Breakfast on Pluto را بازی کرد. با این کار به بازی در نقش های متعدد ضد قهرمانی اش پایان داد و حتی موج جدیدی به محبوبیت او اضافه کرد.کیلین مورفیوضعیت ازدواج و تاهل کیلین مورفیدر میانه سال ۲۰۰۴ بود که مورفی با دوست دختر خود ایون مک گینز که یک هنرمند هنرهای تجسمی است، ازدواج کرد. مورفی با مک گینز در یکی از اجراهای گروه راک اش در سال ۱۹۹۶ آشنا شد. آنها در در سات کانتری دابلین به همراه دو فرزند پسر خود زندگی میکنند. یکی به نام مالاکی در سال ۲۰۰۵ به دنیا آمد و آرون در سال ۲۰۰۷ متولد شد.کیلین مورفی و زنشکیلین مورفی و سریال پیکی بلایندرزاین سریال خوش ساخت و محبوب در سال ۲۰۱۳ استارت خورد و داستان آن پس از جنگ جهانی اول در بیرمنگهام میگذرد که کیلین مورفی تهیه کنندگی و نقش اصلی آن را به عهده گرفت. بازی در سریال پیکی بلایندرز، تامی شلبی را به بخشی از زندگی او تبدیل کرده است. شخصیت تامی شلبی به گونه ای است که مسئولیت های زیادی دارد و به همین علت شب ها نمیخوابد و هرگز وقت استراحتی ندارد. به گفته خودش طی کردن روزهای زیادی با سبک زندگی تامی شلبی باعث شده در خانه با همسرش کمی تاریک تر بشود. این نشانه شدت طبیعی بودن بازی مورفی در نقش های مختلف است. از دیگر چیزهای جالب توجه ترک گیاهخواری مورفی برای نقش تامی شلبی بود. بازی در این نقش انرژی زیادی از او میگرفت و برای این که بتواند در اجرای این نقش موفق تر عمل کند، گوشت را به برنامه غذایی خود برگرداند. چند ماه پیش فصل آخر این سریال پخش شد. اما اخیرا نویسنده پیکی بلایندرز، استیون نایت اعلام کرده است که اسپین آف این سریال داستانی درباره جنگ جهانی دوم دارد و تامی شلبی هم در آن حضور خواهد داشت. کیلین مورفی از خبر این اسپین آف هیجان زده است اما فعلا فیلم نامه ای به او داده نشده و انگار بازیگران این مجموعه نیاز به کمی استراحت دارند.کیلین مورفی در نقش توماس شلبیکیلین مورفی و تنفرش از شهرتاین بازیگر هالیوودی ابراز بیزاری از شهرت کرده و همیشه با شهرتش در کشمکش بوده است. او تلاش خود را کرد تا زندگی اش را خارج از دید مردم نگه دارد و درباره زندگی شخصی خودش صحبت نکند. جالب است بدانید تا سال ۲۰۱۰ مورفی در هیچ برنامه زنده و گفت و گوی تلویزیونی شرکت نکرده است. این طلسم با برنامه ایرلندی لیت لیت شکسته شد اما بعد از آن هم به زندگی محافظه کارانه ادامه داد. برای همین است که او تنها به مراسم ها میرود و جوری زندگی میکند که مورد توجه رسانه ها قرار نگیرد. به گفته خودش به روش زندگی افراد مشهور علاقه مند نیست. او به زندگی عادی و روزمره علاقه دارد، این که هر روز سوار اتوبوس بشود و به خرید برود و با مردم عادی برخورد داشته باشد. او میگوید در کنار مردم بودن باعث درک بهتر یک بازیگر از مردم برای ایفای نقش هایش میشود. وقتی مردم در مواجه با او واکنش خاصی ندارند خوشحال میشود. او معاشرت با مردم عادی را دوست دارد اما همزمان از کسانی که از او هنگام انجام کارهای روزمره بی اجازه عکس میگیرند شاکی است. به گفته خودش از این جاسوسی ناشیانه و مخفی عکس گرفتن ها اصلا دل خوشی ندارد. کار به جایی رسید که او احساس شرم و خجالت از شهرتش میکند. به نظر او افراد زیادی هستند که زحمت بسیاری میکشند، بازیگرها بیش از اندازه پول میگیرند و به قولی اور ریتد هستند.کیلین مورفی در نقش توماس شلبیدیگر دانستی های کیلین مورفیمورفی وقتی ۲۱ سال داشت برای گسترش فعالیت هایش به لندن رفت. در سال ۲۰۰۸ چهار تمبر پستی با چهره کیلین مورفی توسط اداره پست ایرلند برای این که نشان دهند چقد به این بازیگر افتخار میکنند و برایش احترام قائل اند ایجاد کردند. او در سال ۲۰۱۵ در بین پنجاه مرد خوش لباس بریتانیایی از سوی جی کیو قرار گرفت. او در سال ۲۰۰۷ در کمپین راک د وت ایرلند شرکت کرد و همچنین در کمپینی برای حمایت از حقوق افراد بی خانمان هم شرکت داشت. او رابطه دوستی با لیام نیسان و کالین فارل دارد. مورفی مردی کاملا خانواده دوست بوده و از انجام ابتدایی ‌ترین کارها برای وقت گذرانی در خانه و کنار خانواده حسابی لذت می ‌برد. او از رسانه های اجتماعی مثل اینستاگرام استفاده نمیکند و پیج شخصی ندارد. او پس از انجام تحقیقاتش برای نقش فیزیکدان فیلم آفتاب، بی دینی را انتخاب کرد.کیلین مورفی در نقش توماس شلبی&lt;br/&gt; &lt;br/&gt; &lt;br/&gt; </description>
                <category>▁ ▂ ▄ ▅ ▆ ▇ █ Rojan Farhoomand █ ▇ ▆ ▅ ▄ ▂ ▁</category>
                <author>▁ ▂ ▄ ▅ ▆ ▇ █ Rojan Farhoomand █ ▇ ▆ ▅ ▄ ▂ ▁</author>
                <pubDate>Tue, 15 Aug 2023 19:54:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیوگرافی هالزی(اشلی نیکولت فرانجیپانی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78637099/%D8%A8%DB%8C%D9%88%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D9%84%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%B4%D9%84%DB%8C-%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AC%DB%8C%D9%BE%D8%A7%D9%86%DB%8C-jo5ycz8ifqep</link>
                <description>هالزیبیوگرافی هالزی خوانندههالزی متولد 29 سپتامبر 1994 در آمریکا، خواننده استفارغ التحصیل مدرسه منطقه وارن هیلز در نیوجرسی و دانشجوی انصرافی دانشگاه طراحی رود آیلند می باشد حالا در کنار ترانه سرایی فعالیت خیرخواهانه نیز داردخانوادهاشلی نیکولت فرانجیپانی (هالزی) متولد شهر ادیسون ایالت نیوجرسی استمادرش ایتالیایی اصل و کارمند بخش امنیت بیمارستان و پدرش اصالتا آفریقایی آمریکایی نمایندگی فروش خودرو بوده و هالزی دو برادر کوچکتر از خود بنام دانته و سویان داردهالزیشروع نوازندگیکودکی اش با یادگیری ساز ویولن شروع شد سپس ویولن سل و بزرگ نیز می نواخت تا اینکه از 14 سالگی شروع به یادیگری گیتار آکوستیک کردخودکشی در 17 سالگیدر 17 سالگی تلاش او برای خودکشی ناموفق  بود که منجر به بستری شدن دو هفته ایش در بیمارستان شد در نهایت با بررسی پزشکی فهمیدند او مبتلا به بیماری افسردگی دو قطبی استمادر وی نیز از این بیماری رنج می برد و هر دو کودکی غیر متعارف داشتندشروع اجباری خوانندگیدر 18 سالگی بعد از ترک تحصیل از دانشگاه و جدایی از خانواده با موزیک و خوانندگی در خیابان راهی برای پرداخت اجاره خانه اش پیدا کرداو همان زمان نام هنری هالزی را برگرفته از ایستگاه هالزی نیویورک مکانی که اغلب آنجا موسیقی زده اجرا می کرد انتخاب کردهالزیشهرت با اولین کاردر سال 2012 شروع به انتشار فیلم نوازندگی و خوانندگی اش در سایت های یوتیوب، kik و به ویژه Tumblr کرد اما موفق نبود تا اینکه سال 2013 در یک میهمانی با آهنگسازی آشنا شداو با کمک این آهنگساز، موزیک Ghost را خواند، انتشار این آهنگ در سایت SoundCloud در عرض چند ساعت آهنگ را محبوب کرد و چند روز بعد از رادیو نیز منتشر شداولین آلبومخانم Halsey در سال 2014 با گروه موسیقی The Kooks شروع به کار کرد و آهنگ های مختلفی را منتشر کرد تا اینکه سال 2015 اولین آلبوم استودیویی خود بنام Badlands را پخش کرد که ترانه های آنرا در 19 سالگی نوشته بودسال 2017 نیز آلبوم دوم خود را عرضه کردهالزی در سال 2015 با یک تهیه کننده موسیقی بنام لیودو نامزد کرد اما سال 2016 بعد از یک سال جدا شدند، او از سال 2017 با یک رپرآمیکایی بنام G-Eazy آشنا شد که بعد از دوبار جدایی در سال 2019 از G-Eazy جدا شد.عکس هالزی و جی ایزیفعالیت خیرخواهانههالزی بعد از تجربه ناموفق خود در خودکشی، حالا خود عضو کمپین آگاهی سازی پیشگری از خودکشی به نام گوش دادن است که برنامه های آن در رادیو پخش می شوداو یکی از حامیان موسسه خیریه دست ها نیز می باشدهالزی</description>
                <category>▁ ▂ ▄ ▅ ▆ ▇ █ Rojan Farhoomand █ ▇ ▆ ▅ ▄ ▂ ▁</category>
                <author>▁ ▂ ▄ ▅ ▆ ▇ █ Rojan Farhoomand █ ▇ ▆ ▅ ▄ ▂ ▁</author>
                <pubDate>Tue, 15 Aug 2023 00:21:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>