<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آبان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_78769931</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 21:26:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1731609/avatar/BPV3Pi.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آبان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_78769931</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک توهم معمولی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78769931/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-s03a7aq9jof7</link>
                <description>دهانش پر از خون شده بود. رده های خون لابلای دندان هایش حس میشد. هر چه که در دهانش بود را بالا آورد. این بار دو دندان بالایی چپش به خاطر مشت سجاد شکسته بود و زبانش را میزد. در همهمهٔ سرگیجه هایش فریاد های سجاد می‌پیچید که مرتب دیوانه وار داد میزد غلط کرده، بیجا کرده به گور باباش خندیده دختره بی همه کس...فرید(پدر خانواده): دست شما درد نکنه آقا سجاد دیگه ما رو هم تو گور کردی؟سجاد: آخه اگر تو دوبار زده بودی توی دهن این بیناموس که این چیزا رو یاد نمی گرفت، اینجوری نمیشد. حالا توقع داری قربون صدقت هم برم؟سمیه(مادر خانواده): گِل بگیر اون دهنت رو دیگه سجاد، خراب شه خونه‌ای که آقا بالاسر نداره..فرید: ای بابا چتونه همه دارین به من گیر میدین امروز؛ منی که الان می‌بینین مافنگیم واسه خودم یه زمانی ستون بودمسمیه: ستون بازی هاتم دیدیم. میلگرد هم نبودیفرید: دِه آخه تو اگه اینجوری با من حرف بزنی چه توقعی از این نره غول دارم.آتیش سیگارش را در لیوان چایی نصفه نیمه‌اش خالی کرد و بعد پُک بعدی را گرفت.سجاد: سارا مگه تو نگفتی فقط یه کلاس خیاطی ساده‌اس، مگه نگفتی همه دخترا خیاطی می‌کنن فقط، پَ این بی شرف چی میگه؟؟ فرید: این بی شرف زر میزنهسجاد: سارااااااسارا از سر درد در حال منفجر شدن بود. تنها فقط همین درد را تحمل می‌کرد وگرنه تمام بدنش از مشت و لگد های سجاد کرخ شده بود. حالت تهوع گرفت که باعث شد قبل از حرف زدن همه چیز را بالا بیاورد. سرش گیج می‌رفت همه جا پیش چشمش سیاه و سفید میشد.سعیده: مگه نگفتین این زنه که مدیر خیاطیه شوهر  و بچه داره، خانواده داره؟؟ پس چرا اینکار رو کرده؟ چی می‌خواسته از جون سارا؟سجاد: اون زنیکه کجا شوهر و بچه حالیش میشه. بلف زده بابا. به ابولفضل اگر امیر از خواهرش نمی‌شنید تا الان اینم مثل اون شده بود. سارا تو از کی انقدر بی آبرو شدی که تن به این کار دادی؟؟ سارا گِل تو حلقته که لال شدی؟ بیام بزنمت حرف بیای؟؟سجاد خیز برداشت تا به سمت حیاط برود اما مادر و سعیده و جمیله سد راهش شدن.وقتی که جو کمی آرام شد جمیله مِن مِن کنان هزار بار حرفی که می‌خواست بزند را تکرار کرد تا خلاف جو چیزی نگوید: میگم که ...خوب کارش اونقدر بد نبوده که بخواد...یعنی میگم حالا که قرار نیست چهرش پیدا باشه که؛ یکی دوتا عکسه فوقش، از بدن هم که کسی نمیفهمه کیه که. یعنی از روی بدن نمی‌فهمن کی لباسه رو پوشیده.نگاه غمگین و عصبانی سمیه و فرید و سجاد به او باعث شد ادامه حرفش را بخورد و منظورش را به خوبی نرساند. لحن صحبت سجاد از بغض و عصبانیت به خشم محض تبدیل شد و همه آن را به سمت جمیله پرتاب کرد: تو دیگه چی میگی، عکس بدنش چه فرقی با صورتش داره وقتی هر دوتاش زشته؟جمیله: من میگم مردم از روی صورتش ممکنه بشناسن. اونطوری شاید آبروریزی بشه ولی الان که دیگه هیچی معلوم نیست.سمیه: خوبه خوبه. تو فقط باید ازش دفاع می‌کردی که کردی. ببین این دختر با این کاراش دختر مردم رو هم از راه به در کرده. نکنه توام می‌خوای مثل این قرتی بشی؟جمیله: نه...من که.. سجادبه تته پته افتاد. رویش را از مادر شوهرش جدا کرد به دهان سجاد متوسل شد. سجاد که حالا گلوله خاکستر بود به مادرش گفت.سجاد: چرا حرف بیخود میزنی مادر من!! این کی مثل اون بوده که بخواد دفعه دومش باشه. در ضمن جمیله غلط کرده اگر بخواد پشت سر اون در بیاد. بعدشم جمیله شوهر داره. نباس کار کنه که.سعیده کلافه از این صحبت‌ها، بلاخره زبان باز کرد و دلشوره‌اش را بیرون ریخت.سعیده: یا خود خدا. حالا دیگه کی می‌خواد در دهن این و اون رو ببنده. کی جواب شوهر منه بدبخت و ننه بابایی روانی‌اش رو میده؟؟ ای داد بر من، داداش سجاد ترو خدا جمعش کن این وضع رو.سجاد: سارا بیا ببین این امیر چی میگه؟؟ خودت بیا بگو چی شده؟؟ اگر عکسارو هنوز پخش نکرده باشه امیر می‌تونه پاکش کنه. دِ بیا دیگهسعیده: ترو خدا آروم باش داداشسجاد: ساراااافرید: به جایی اینکه سر این بخت برگشته داد بزنید پاشید برید ننه بابای اون عکاسه رو بیارین جلو چشمشجمیله: اون آخه چکار کرده مگه؟سمیه: مقصر همون زنیکه مدیره است، هواییشون کرده لاکردارسجاد: مقصر این ساراس که قبول کرده وگرنه چرا بقیه دخترا مدل نشدن؟ سارا حرف بزن دیگه.برای آخرین بار تمام خون های داخل دهانش را بیرون ریخت. روی لب و گونه‌اش کبود بود و درد می‌کرد. درد، درد ،درد. این حس برایش عادی بود. خودش را به چهارچوب در حیاط کشاند و به همان لولا های آهنی تکیه کرد. از صدای سرفه و ناله او همه به طرفش برگشتن. فرید: نگاه کن این وحشی چه بلایی سر این طفل معصوم آوردهسجاد: خیلی دلت به حالش می‌سوخت بلند میشدی نمیذاشتی بزنمش.فرید: من چلاق می‌تونم تکون بخورم آخه؟ می‌تونم لندهور؟ چی میگی تو بابا؟جمله آخر را با بغض ادا کرد و سرش را از طرف جمع برگرداند. دوباره همه چشم‌ها به طرف سارا برگشت تا بلکه بین این ناله های ریزش چیزی برای گفتن داشته باشد. آب دهانش را قورت داد و برای چندمین بار مزه خون را حس کرد. سارا: تو خونه‌ای که اول کتک می‌زنین بعد حرف راست رو از آدم می‌خواین میشه به آرامش بعد طوفانش اعتماد کرد؟سمیه: طفره نرو. مثل بچه آدم حرفتو بزن.سارا: چی بگم وقتی از اولش خودتون بریدین و دوختین و تن ما کردین. من کی حرف زدم که این بار دومم باشه.سجاد: تو بگو کی مجبورت کرد مدل این عکاسه بشی تا برم آسفالتش کنم؛ اگرم خودت خواستیسارا میان حرف هایش پرید و گفت: تو رو بکشم. که اگر مقصر من بودم منو لب این باغچه سر ببری نه؟؟ آدم مرده رو از چی می‌ترسونی داداش. اگر یه مشت دیگه زده بودی که دیگه لازم نبود دنبال مقصر باشی، همه رو راحت می‌کردی.همانجا آرام دست به پهلویش گرفت و به زمین نشست. سعیده به آشپز خانه رفت و با یک لیوان آب برگشت. کنار سارا نشست و لیوان را به سمت دهانش برد. فشار لیوان آب، درد کبودی لبش را بیشتر کرد و باعث شد لیوان را پس بزند.سارا: دیگه چی می‌خواین بدونین؟جمیله: سارا جون به خدا ماهم می‌دونیم تو گول این زنه رو خوردی فقط بگو که خیال داداشت راحت شه. سجاد با عصبانیت به طرفش برگشت گفت: بزرگتر از تو نبود؟سارا: اگر می‌دونین پس چرا منو به این حال و روز در آوردید؟سعیده رو به سجاد کرد و گفت: امیر دقیقا بهت چی گفته داداش؟ سجاد: امیر به من گفت که از خواهرش شنیده سارای ما مدل شده. این لباسایی که توی خیاطی میدوزن رو می‌پوشه باهاش عکس میگیره نشون مردم میده.سارا: قرار نبود جایی از من پیدا باشه که...سجاد: اونجا که چادر و مغنه نمی‌دوزن، فکر کردی خرم؟ همه لباساشون لختیه.جمیله: تولیدی مانتوئهسجاد: دیگه بدتر، از کی تا حالا این مانتو پوشیده که دفعه دومش باشه؟سعیده: من خودم چند مدل مانتو هاشون رو گرفتم همه بلند و گشاده.سجاد: فرقی نمی‌کنه که مانتو مانتوئه. اینکه عکس دختر مردم بیوفته تو دست این و اون بده. همین یدونه آدمی هم که می‌خواد بگیرتش دیگه نمیگیره.جمیله: کی؟ امیر؟سجاد: اره دیگه. به حضرت عباس وقتی داشت می‌گفت خواهرت این کارو کرده من فهمیدم از خواستگاری پشیمون شده‌. انگار منت میذاره سر ما.فرید: می‌خوام نیادسمیه: نه والا بخواه. این الان بیست سالشه تعداد خواستگاراش اندازه موهای دایی کچله منه؛ بیست و چهار پنج سالش بشه چی. می‌خوای ترشی بندازیش.جمیله: ببخشید مادرجون ولی حتی اگر امیر آقا هم پا پس بکشه داداش من ول کن سارا جون نیست.سجاد: داداش شما غلط کردهسعیده: اِ سجاد خجالت بکش دیگه. جمیله به حالت قهر و ناراحتی به سمت حیاط رفت و نگاه همه بجز نگاه سارا به دنبالش کشیده شد.سمیه: سارا جون بیا و این آدرس و شماره تلفن این عکاسه یا اون مدیر خیاط خونه رو بده به داداشت بره یکم کتکشون بزنه، عکسا رو پاک کنه آروم بشه برگرده.فرید: بَه حاج خانوم ما رو. چاقو میدی دست بچت؟انگار نه انگار که فرید حرف زده باشد. همه نگاه های سنگین رو به سارا بود. حتی جمیله هم از توی حیاط گوش سپرده بود تا ببیند سارا چه جوابی می‌دهد.سارا: من آدرس هیچ کدومشون رو ندارمسعیده: از کی داری دفاع می‌کنه آخه؟ یه آدرس ساده‌اس. بگو و تمومسارا: هر چی هست باید برید از خیاط خونه بپرسید، من آدرس ندارم.سجاد: آدرس این خیاط خونه کجاست؟سعیده: این کوچه رو مستقیم برو بالا تا برسی به خیابون اصلی دست چپت یه چهاراهه بعد این چهاراه کنار شیرینی فروشیه.سجاد به طرف در رفت تا به خیاطی برود اما صحبت های سارا باعث شد بایستد.سارا: مامان راست میگه. خونه‌ای که آقا بالاسر نداشته باشه بایدم خراب بشه. از وقتی بابا نشست پای منقل و از این حیاط پشتی بوی دود تریاکش کل محل رو ورداشت دیگه ماهم آدم نشدیم. مادرم اختیارمون داد دست سجاد که فقط ۱۱ سالش بود. از یازده سالگی برای من و سعیده شاخ و شونه کشیدی تا الان. الانم که می‌بینی مثل قبل نیستیم می‌خوای با چوب و کتک حسابمون رو بذاری کف دستمون. دوازده سالت بود دیدم داری سیگار می‌کشی گفتی به کسی نگو توام هر کاری دلت خواست بکن. بعد از اون هر وقت مادر قربون صدقه تنها پسر ماه و سالمش می‌رفت فهمیدم این خونه آقا بالاسر نداره. مثل خیلی از خونه های دیگه. اما می‌دونی فرق اونا با ما چیه؟ اینکه ما عادت کردیم مثل یه برّه از چوپونمون دستور بگیریم. با اینکه می‌دونیم چوپونمون خودش گرگه اما حق نداریم چیزی بگیم. چرا؟ چون سرمون رو می‌بره. یا سر مارو یا سر باعث و بانیش رو.سجاد: چه ربطی داره مثلا؟سارا: ربطش رو خوب می‌فهمی، شبایی که مست بودی، شبایی که به بهونهٔ خنکی هوا میرفتی توی حیاط بخوابی بعدش سر از بساط بابا در می آوردی، طلا های جمیله که گم شده بود رو کی برد؟ دلار های مادر کو؟؟ بچه سعیده..سجاد پرید وسط حرف سارا و گفت: خفه شو، خفه شو!!سعیده: بچه من چی سارا؟ بچه من چی؟؟جمیله به طرف در ورودی آمد و گفت: همه طلاهامو تو برداشتی؟سجاد: دروغ میگه بابا،  الکی فقط حرف میزنه، من کی این کارارو کردم. بگو، بگو که داری چرت و پرت میگی.به سمت سارا آمد و با حالت شاکی جمله‌اش را تکرار می‌کرد.سمیه: دلارها رو من خودم بهش دادم.سارا رو به مادرش گفت: بچه سعیده رو هم تو گفتی بدزده بعدشم پاش رو چلاق کنه؟سعیده: چی میگه این سجاد؟؟ چیکار کردی با بچه من؟؟سجاد حالت حق به جانبی گرفت و گفت: این الان یکم کتک خورده، اعصابش داغونه داره همه رو سر من خالی می‌کنه وگرنه من که نمیام بچه خواهر خودمو بدزدم که.سارا: تا کی می‌خوای پشت پسرت در بیای مامان، خسته نشدی انقدر گند کاری هاش رو پوشوندی. اگر بقیه خبر نداشته باشن تو حتما همه اینا رو می‌دونی. قضیه دلارها رو هم الان فهمیدی ولی بازم به روی خودت نیاوردی، از کی دفاع می‌کردی سعیده؟ من آبروت رو پیش خانواده شوهرت بردم  چشات رو باز کن بدبخت.سجاد: ببین اگر بخوای یه بار دیگه حرف بزنی همچین محکم می‌کوبمت به دیوار که صدای...داد فرید همه را ساکت کرد.فرید: بسته دیگه، ساکت شید با همه تونم. این چه زندگی نکبت باری که من دارم. ای خدا من پیر و مافنگی رو وردار برو راحتم کن.سارا: اهان حالا که کفگیر به ته قابلمه خورد همه قصد مردن کردین؟فرید: من که طرف توامسارا: تو اگر طرف من بودی به خاطر یه مثقال تریاک تا سر حد مرگ کتکم نمی‌زدی. بچه بودم التماسش کردم که دیگه نکش، به صد بهونه بش گفتم نتونستم برات تریاک بخرم که بلکی از سرش بیوفته. همین آقا با همین دستای لرزونش آنچنان زد توی گوشم که از بچگی تا الان داره سوت می‌کشه. همین آقا به سجاد یاد داد چطوری مارو مثل سگ کتک بزنه. هیچ کدومتون نه با من بودین نه یه بار حرفام رو شنیدین. هر وقت هر حرفی زدیم یا نه شنیدیم یا کتک خوردیم. اون امیر هم اگه خیلی منو دوست داشت حرف رو به صد قلم نمی‌پیچوند که به خورد تو بده. ناراحته که داداشه جمیله منو می‌خواد. حرصش رو اینجوری خالی کرده. مثلا غیرت نشون داده که بگه من از اون بهترم. قضیه مدل و عکاسی کلا دروغه. اگه مثل حیوون حمله نمی‌کردی و نمی‌زدی الان پته هات زیر آب مونده بود آقا سجاد.به سجاد نگاهی کرد و پوزخندی زد بعد سرش را گذاشت به دیوار و تکیه کرد. حالا همه خانواده با نگاه هایشان و کلماتی که در ذهن داشتند رو به سجاد حمله ور شده بودند. سر سجاد داغ داغ بود و می‌خواست همه آنجا را آتش بزند. خون های دور دهان سارا خشک شده بود اما کبودی‌ها هنوز درد می‌کرد.</description>
                <category>آبان</category>
                <author>آبان</author>
                <pubDate>Mon, 05 Sep 2022 12:54:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78769931/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-qedoawwiauxd</link>
                <description>یکی میگفت من اگر از ایران برم دلم برای هیچیش تنگ نمی‌شه. حتی اگر بمیرمم دلم می‌خواد یه جایی غیر اینجا باشم.بهش گفتم خارج از کشور رو نمی‌دونم ولی اگر قرار باشه یکی دوماه هم توی کاشون زندگی نکنم دلم براش تنگ میشه. برای گرمایی چندین و چند درجه وسط تابستونش، برای برای باد گرمی که توی تاکسی میزنه به صورتت، برای لحجه باحالمون، برای سر در دانشگاه کاشان، برای صدای سرعت‌گیرای توی اتوبان جلوی خونه، برای اتوبوس واحدیی که دیر به دیر میاد، برای باد بهاری که پرده‌ها رو تکون میده، برای همسایه هامون، برای همه چی.اگرم از تهران برم دلم برای سکوت خونه انقلاب، برای دست فروشای جمهوری، برای صدای بلندگوی مترو، برای صدایی که ماشین های زایعاتی دارن، برای تیپ مختلف جوون‌ها توی تاتر شهر، برای مو فرفری های که روبه روی بانک صادرات آهنگ جاز میزنن، برای کتاب خونه اسم و آرامشش، برای همه چی تنگ میشه.اونوقت همه چی طعم زهر مار میده. نمیده!؟؟یه پورخند زد و گفت دیوونه‌ای هاا. آدم این نوستالژی های الکی رو می‌خواد چکار. اینایی که گفتی برات نون و آب میشه؟ شکم خودت و خانواده ‌ات رو سیر می‌کنه؟ ده نمی‌کنه دیگه قربونت برم.یکی مثل من وایسم اینجا چه خبر که دلم برای سر در دانشگاه و کتابخونه تنگ میشه؟ اونجا آنقدر کتاب خونه و دانشگاه هست که کلا مال ایران رو یادت میره.لبخند آروم زدم و گفتم راست میگی.راست می‌گفت.</description>
                <category>آبان</category>
                <author>آبان</author>
                <pubDate>Mon, 05 Sep 2022 12:46:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استخوان سوز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78769931/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%B2-gwr7hh4y02co</link>
                <description>از نگاه منصور و سیماآبان سال ۱۳۷۰هوا تازه سرد شده بود بعد از یک هفته دوباره هوا ابری بود. سیما در یک دستش کاهو و در دست دیگرش سیب زمینی گوجه و پیاز بود. پله های مهمانپذیر طاهر را یکی پس از دیگری بالا می رفت. به در اتاق سفید کلید را انداخت و وارد شد. منصور با پلیور سبز نیمه کهنه روی تخت دراز کشیده بود چشمانش بسته بود و دستش روی سرش قرار داشت و به همان حالت به رادیو گوش میداد که داشت اخبار هواشناسی را اعلام می‌کرد متوجه صدای در که شد دستش را از روی سرش برداشت به کمک سیما آمد. هر دو ۵۰ سال را رد کرده بودند ولی شکسته تر به نظر می رسیدند خسته و درمانده گویی هر روز صبح از افکارشان و زندگی گذشته تلخ‌شان حسابی کتک می خوردند و تمام روز دردها را با خود را به جا می کردند . منصور نایلون ها را کنار سینک گذاشت و کاهو ها را در آورد و برگه برگه شست در همین حین از سیما پرسید چه خبر؟سیما نفس عمیق کشید و گفت امروز هم مثل بقیه روزها خبر خاصی نبود هر چقدر هم گشتم باز هم اسمش رو جز شهدا پیدا نکردند آقای رسولی گفت بچه های تفحص قرار دوباره به جبهه ها برگردد اگر این دفعه سرنخ پیدا کردند که هیچ اگر هم نه باید تا چند مدت قیدش را بزنیم.همه این محل را که زیر و رو کردن جنازه سعید رو پیدا نکردند شک کردن اسیر شده باشهمنصور اب را بست و برگشت نگاهش کرد و گفت اگر اسیر شده بود که باید همون موقع با بقیه اسرا بر می‌گشت مگه میشه اسیر شده باشه برنگشته باشه این احتمالا یه جای دیگه است  . هر دو درگیر بودند و به گوشه زل زده بودند خسته و تنها.دو سالی میشد که سیامک هرچه داشتند و نداشتند برده بود همه سرمایه‌های آنها را به باد داده بود و به ژاپن سفر کرده بود آنها حتی الان یک تماس هم از طرف سیامک دریافت نمی‌کردند و این برای هر دویشان که عمر جوانیشان را پای او و برادرش سعید ریخته بودند گران تمام شده بود.روز همینطور می گذشت بی هدف شب میشد. دوباره صبح، دوباره حرف های تکراری آقای رسولی، دوباره رفت و آمدها بین بنیاد شهید و بنیاد جانبازان و گاهی هم اداره امور آزادگان.هوا سرد شده بود و سوز زمستان زودتر از خودش به دل آذر نفوذ کرده بود ..امروز بیستم برج بود سه ماهی بود که در این مهمان پذیر بودند کم کم باید بساطش را جمع میکردند این برای هر دویشان عذاب شده بود. منصور صبح از اتاق بیرون زد وقتی که سیما خواب بود موقعی که می خواست از خانه بیرون برود خود را درون آینه نگاه کرد ریشه هایش در آمده بود به هم ریخته بود و پای چشمانش گود افتاده بود. روزی حتی فکرش را هم نمی‌کرد که زمانی برسد که انقدر زبون و خار شود. فقط جلوی سیما سیگار نمی‌کشید سیما حسابی عصبانی میشد همیشه به او می‌گفت زندگی ما را ترک کرده خودمان حداقل خودمان را نابود نکنیم اما او جای امید برای خودش نگذاشته بود. هر شب و هر شب به رفتن فکر می کرد وقتی میدید پیش همکاران و شرکا و دوستان سابقش اجر و قربی دیگر ندارد وقتی میدید کسی دیگر مثل آن روزها آدم خوب و ثروتمند و متمدن دیگر نگاهش نمی کند دلش می خواست زمین دهن باز کند و او را ببلعد.بعضی وقتا که دیگر حوصله اش از پنجره اتاق سر میرفت خودش را در کوچه‌ها و خیابان‌ها گم وگور می کرد آنقدر می‌رفت می‌رفت می‌رفت تا جان از پاهایش در می آمد وقتی به اتاق می رسید راحت تر می خوابید .این گونه از همه مشکلاتش از چندین و چند سال زندگی سختی که داشته دور می‌شد و فقط بلد بود بخوابد کار دیگری هم نمی‌کرد.اما امروز دلیلش از آمدن به خیابان فرق داشت امروز تصمیمش را گرفته بود که آخرین نخ های سیگار را با عشق بکشد برای آخرین بار تمام سهم اکسیژنش را از این دنیا را به ریه هایش هدیه دهد امروز تصمیم گرفته بود همه چیز را خوب ببیند دیگر  دوست نداشت بخوابد که بعد بیدار شود و بعد دلش بخواهد که بخوابدپس میرفت تا به مقصود دلش برسد.امروز باید با کمک مرگ‌موش تمام می شد.به اولین داروخانه رسید. با پول های مچاله شده در جیبش بازی می گردد من من کنان به متصدی آنجا گفت مرگ موش دارید؟؟؟به خانه برگشت سیما مثل هر روز بین ادارات جابجا می‌شود بلکه خبر پسرشان را پیدا کند سعید کجا بود؟ سیامک کجا ؟ناهار هر روز با او بود هر چند که با بی میلی غذایی را سر هم می کرد که فقط شکم شان را سیر کند مرگ موش را با نمک ها قاطی کرد به غذا زد باید امروز تمام شد همه چیز. زندگی خودش ،بدبختیه سیما و انتظارشان.باران به شدت می بارید سیما از در تاکسی که پیاده شد خود را سریع به در ورودی مهمانسرا رساند. پله ها را دو تا یکی بالا رفت ازسرما لرز داشت. قند در دلش هزار بار آب می شد. از خبری که از آقای رسولی شنیده بود بی نهایت خوشحال بود گریه می کرد برای فردا صبح.شاید سعید در فردای آنها بود.بی مقدمه وقتی که وارد اتاق شد خبر را به منصور رساند.آقای رسولی با آنها گفته بود یه سری به آسایشگاه جانبازان بزنند شاید آنجا بود، اگر آنجا بود وای اگر آنجا بود... آقای رسولی هماهنگی های لازم را برای بازدید این ۲ نفر از جانبازان انجام داده بود فردا ساعت ۹ صبح آنها به دیدار کسانی می‌رفتند که شاید خبری از سعید داشتند. با شنیدن این خبر منصور از حالت خود پشیمان شد و غذا را توی چاه ونمک ها را دور ریخت. سیما را برای ناهار ان روز دو دره کرد.ساعت مثل هر روز ۹ صبح بود اما این ۹ صبح با همه ۹ صبح ها فرق می کرد این ساعت یعنی رسیدن یعنی پیدا کردن نیمه گمشده شان یعنی سعید.با همه جانباز های شیمیایی و قطع عضو صحبت کردن کمی از آنها سعید را می شناختند با مشخصاتی که آنها می دادند عده ای میگفتند او را پشت جبهه ها دیده اند. ادی دیگر می گفتند با او هم سنگر بودند چند نفری هم از او به عنوان راننده جابجا کننده سربازان صحبت می‌کردند اینها همه سر نخ بود.‌از دید یوسف پا که در بازار گذاشت همه به او سلام می‌کردند حاجی بود حاج هاتف. بزرگ بازار. کسی جرات نداشت بالای حرف او حرف بزند، زودتر از او در مغازه‌اش را باز کند، بفروشد ،گران کند و یا هر کاری دیگر. همه مردم دفتر بودن و کارهای حاجی برای آن‌ها سرمشق. میان بازار کمتر کسی پیدا می شد آنقدر خوب آنقدر مومن آنقدر مسلمان  همه از بودنش حظ می کردند. نه فقط برای این که حاجی بود،برای اینکه دروغی در کارش نبود از طفل صغیر تا مرد کبیر را دست می گرفت روزی رسان بود برای همه، و خود روزی اش را فقط از خدا دریافت می‌کرد.حالا که نیست غبار سختی در بازار پیچیده است همه خدابیامرز را از او دریغ نمی کنند و هر لحظه در یاد او هستند.حالا همه چشمشان به پسرش یوسف بود پسر ارشد حاجی احتمالاً بزرگ بعدی بازار. بعد از برگزاری مراسم هفت و چهلم به رسم همیشگی همه بازاریان همراه یوسف پسر بزرگ حاجی و احسان پسر دیگرش درب مغازه را باز کردند خیراتی دادند و دوباره همه مشغول به کسب و کار شدند احسان پشت دخل نشین بود و یوسف آنجا را اداره می کرد هنوز به کار زیاد عادت نکرده بودند. یوسف و احسان برای نظافت یک روز در مغازه را بسته بودند. مغازه بسته چهل روز بود خاک روی همه وسایل نشسته بود  میان جابه جایی کاغذهای باطله از کاغذ های خوب برگه ای پیدا شد که تا به حال میشه از آن خبر نداشت بلکه را در جیب کتش خواهیم کرد تا احسان از آن چیزی نفهمد شب در اتاق خوابش برگه را دید. معمولاً پدر کارهای شخصی اش را با کارهای بیرون از خانه قاطی نمی‌کرد اما جالب تر از آن این بود که این برگه کاملاً شخصی بود. برگه حاوی اطلاعاتی از یک تصادف قدیمی بود. مضمون برگه نشان دهنده فوت یک نوزاد پسر بود در سال های دور.یوسف برخلاف شیطنت‌های احسان پسری آرام بود با خانواده بیشتر گرمی گرفت و بیشتر با مادر هم زبان بود از مادر در مورد برگه پرسید. مادر هم برایش خوب تعریف کرد روزی برای تفریحی از بوشهر به بیرون از شهر رفته بودند گویا برای مسافرت در جاده حاجی با یک ماشین سنگین تصادف میکند وقتی در بیمارستان بهوش می آیند هر دوی  سالم بودند اما برادر یوسف یا همان نوزاد فوت شده در آن تصادف می میرد مادر میگفت در ماشین لحظه گویا به هوش آمدم. پسرم در خواب لبخند می زد حتی یک خط هم بر صورت نداشته بود بعد از اینکه فهمیدم پسرم فوت کرده تا ماه ها با افسردگی زندگی می کردم که خدا تو را به ما داد.مادر لب گشود و گفت من و پدرت عمری باور نکردیم که پسرمان مرده باشد. تا سال ها هم دنبالش گشتیم اما پیدا نشد که نشد.مادر با بغض گفت:اما من یه مادرم هنوز حسش میکنم هنوز فکر میکنم اینجاست. فکر میکنم زندس ولی دستم برای پیدا کردنش کوتاه است.یوسف به دنبال برادر گمشده خود گشت و به جواب های که به مادر داده بودند رسید. سست و بی رمق سعی کرد از خیر برادر نداشته بگذرد....از دید منصور و سیماروز ها با بازدید از اسایشگاه ها میگذشت. به دلشان برات شده بود که سعید زنده است. مشخصات ظاهریش را بین تمام اسایشگاه ها و خانه های سالمندان پخش کردند که شاید پیدا شود .بعد از دو ماه دوباره فکر خودکشی به سر منصور زد و باز هم متوقف شد. از اسایشگاهی شهری نزدیک تهران خبر امد که شخصی با مشخصات سعید پیدا شده . آنها دست پاچه شدند و سریع به آنجا حرکت کردند سعید پیدا شد. دکترش میگفت که گویا قبل اسارت بر اثر امواج صوتی و شیمیایی حافظه اش را از دست داده .و بعد از اسارت هم به اینجا منتقل شده است. بعد از پیدا شدن سعید ان را به آسایشگاهی در تهران منتقل کردند . از ژاپن هم خبر رسید که سیامک به زودی قرار است به ایران برگردد. او هم اس و پاس نر از مادر و پدرش بود حتما. انها توانایی خوب کردن حال سعید را نداشتند و نمیتوانستند برای ان جای خوبی را مهیا کنند . با کلنجار های زیاد تصمیم به فاش کردن راز چند ساله گرفتند......مرداد۱۳۴۲بیمارستان مرکزی بوشهر نوزادی که روز تولدش با مرگش برابر بود.پدری که برای خوشحالی زنش کودک تصادفی را دزدید .خانواده ای که همه عمر به یاد فرزند مرده شان بودند.و حالا همه تاوان کار هایشان را پس خواهند داد</description>
                <category>آبان</category>
                <author>آبان</author>
                <pubDate>Mon, 05 Sep 2022 12:44:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درمان کم خوابی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78769931/%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C-dij1wdhtybn1</link>
                <description>احتمالا برای شما هم پیش آمده که به ساعت روی دیوار یا ساعت موبایل خود نگاهی بی اندازید و متوجه شوید که زمان زیادی از شب گذشته اما شما هنوز بیدارید ...شبکه‌های اجتماعی، افکار مزاحم، دغدغه‌ها و هزار و یک علت دیگر وجود دارد که می‌تواند خواب شما را از بین ببرد و نابود کند. در این مقاله می‌خواهیم به سه راهکار مهم در این خصوص بپردازیم.یک: تنظیم افکاریک ذهن پر از اضطراب و سرشار از افکار مزاحم نمی‌تواند به آرامش و خواب برسد. درست مثل دستگاهی که همواره روشن است و داغ می‌کند. برای تخلیه ذهن می‌توانید قبل از خواب چند خط در خصوص افکار و درگیری‌های ذهنی خود بنویسید. اما اگر مشکل استرس دارید بهتر است در طول روز از شبکه‌های اجتماعی و اخبار فاصله بگیرید و در خصوص مدیریت استرستان با مشاور صحبت کنید.دو: در معرض خورشید باشیدزمانی که شما در معرض نور خورشید قرار می‌گیرید هورمون ملاتونین در بدن ترشح می‌شود. ترشح این هورمون در طول روز باعث ‌می‎شود در شب خواب راحت‌تری داشته باشید. برای ترشح این هورمون کافی است کارهای خود را بیرون از خانه انجام دهید و یا اگر در منزل فعالیت می‌کنید از نور خورشید نهایت استفاده را ببرید.سه: ورزش کنید.لازم نیست به باشگاه های گران بروید. فقط کافی است شما در طول روز نیم ساعت از زمان خود را به پیاده روی، دو، یوگا یا ورزش‌های دلخواه دیگر اختصاص دهید. به مرور زمان متوجه تغییر در روند خوابتان خواهید شد.ملاحظه کردید؟انجام همین سه کار ساده در طول روز می‌تواند تاثیر فوق العاده زیادی را بر روی خواب و حتی عملکرد مغز پس از بیداری بگذارد. خوشبختانه این فعالیت های معمولی در طول روز وقت زیادی را از شما نمی‌گیرند اما می‌توانند سلامت جسم و روانتان را بهبود بخشد.</description>
                <category>آبان</category>
                <author>آبان</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jul 2022 14:44:29 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>