<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدرضا زاهدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_78961835</link>
        <description>دانشجوی رشته ادبیات عرب / معلم / قاری و حافظ قرآن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:01:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2367550/avatar/dXMS2L.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدرضا زاهدی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_78961835</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چای نعنا با چاشنی پدافند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78961835/%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DA%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%D8%A7%D9%81%D9%86%D8%AF-cqakjd8xlaa6</link>
                <description>الان که دارم می‌نویسم ساعت ۳:۱۲ بامداد است و در اطراف خانه، صدای پدافند و انفجار می‌پیچد. اینکه چرا الان برایتان می‌نویسم دلیلش حال گرفته‌ایست که دارم و نوشتن حال آدم را تسکین می‌دهد. با هندزفری آلبوم غمگین بی‌کلامی اثر یاسر فاروق را می‌شنوم تا بتوانم همراه منصور ضابطیان به مراکش یا همان مغرب سفر کنم. این را از خودش یاد گرفته‌ام که وقتی به کشوری سفر می‌کنی، در طول سفر موزیک‌هایت هم باید حال و هوا و زبان آنجا را داشته باشد. البته خب من ترکیبی از حال و هوای ایران و مراکش را ترجیح دادم و اثری غمگین را انتخاب کردم. کتاب را هنوز تمام نکرده‌ام اما از نیمه آن عبور کرده‌ام و احتمالا تا ساعاتی دیگر به پایان رسیده باشد چون بنظر می‌آید سفر با ضابطیان جذاب‌تر از خواب با چاشنی انفجار و گلوله باشد. خدا کند که جنگ به همین‌ها بسنده کند و اشتهایش کور شود.بگذریم. کمی از سفرنامه بگویم. من ضابطیان را بسیار دوست می‌دارم چرا که سفر را زهرمار آدم نمی‌کند. قطعا هر سفری تلخی‌هایی دارد اما قلم او خوشی‌هایش افزون بر تلخی‌هایش می‌باشد و همین شما را علاقمند به سفر می‌کند. برخی از سفرنامه‌ها را که می‌خوانم از قلم نویسنده‌اش فقط تلخی و بدبختی و تعصب می‌چکد و اصلا نمی‌شود دو قدم کنارشان راه رفت و لذت برد. ضابطیان خوش‌سلیقه‌ست. او می‌داند که باید کِی به کجا سفر کند. انتخاب مراکش و نوشتن از آن صحه بر کلام من می‌گذارد. ضمن اینکه بلد است فرهنگ هر کشور را چگونه کشف کند. مثلا غذا خیلی اهمیت دارد. غذا بخشی از فرهنگ است. کشوری که غذا، نوشیدنی، ادویه و خوراکی‌های خاص و خوشمزه خود را دارد، یعنی فرهنگش غنی‌ست و گذشته خواندنی دارد. ضابطیان، شما را با خود به بازار‌چه‌ها، کافه‌ها و رستورانهای خاص می‌برد تا طعم نوشیدنی و غذای خاص هر منطقه را بچشید و لذت ببرید. غالبا از قبل هم برنامه‌ریزی نمی‌کند. یا به همسفر خود که از اهالی آن شهر است می‌سپارد یا خودش همراه شما لذت کشف مکان جدید را می‌برد.ضابطیان برای شما تصویرسازی می‌کند.‌ برای تک‌تک لحظاتی که کنارش هستید، حرف دارد و نمی‌گذارد خسته سفر شوید. شما را به محله‌های قدیمی می‌برد، سینما می‌برد، جاهای خطرناک را نشانتان می‌دهد، بدون تعصب مذهب و آیین آنجا را برایتان بازگو می‌کند و خلاصه پکیج کاملی را در اختیارتان می‌گذارد. پس با او به مراکش بروید و از لحظات سفرتان لذت ببرید.</description>
                <category>محمدرضا زاهدی</category>
                <author>محمدرضا زاهدی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 12:02:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شلخته نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78961835/%D8%B4%D9%84%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-cjicovkozrhu</link>
                <description>برخی نویسندگان وجود دارند که نمی‌دانی چرا کتاب‌شان را تا انتها مطالعه می‌کنی در حالی که بنظر محتوای آنچنانی ندارند، جمله قصار و قابل تأملی نمی‌گویند اما یک عاملی شما را جذب آن می‌کند. من اسم آن عامل را می‌گذارم بی‌‌‌بند و باری. یعنی بنظر می‌آید نویسنده در بند آن نیست که شما را تحت تأثیر قرار دهد یا سخن شاقی بگوید که همگان را متحیر سازد. او فقط می‌خواهد یک قصه بگوید، یک روایت، همین و بس. برای من سردسته این تیپ نوشتن‌ها چارلز بوکوفسکی‌ است. شما اصلا نمی‌تونید بگویید چرا کتاب بوکوفسکی‌ را می‌خوانید یا کجای کتاب شما را مجذوب خویش کرد اما بی‌بند و باری قلم او و یک‌جور بی‌نظمی در دل نظم، شما را تا انتها با داستان همراه می‌کند. خب این‌ سبک شاید برای عده‌ای از خوانندگان اذیت کننده بنظر برسد ولی اگر کتاب می‌خوانید برای اینکه اتفاقات بد اطرافتان را لحظاتی فراموش کنید و غرق دنیای دیگری باشید، این مدل نوشتار به کارتان می‌آید. من هر وقت بوی گند وقایع اطرافم، حالم را بد می‌کند به سراغ کثافت قلم بوکوفسکی‌ می‌روم تا کمی حالم را تسکین بخشد.اما برسیم به نویسنده این کتاب‌. قلم خورخه آمادو را تجربه نکرده بودم. برای من او هم در دسته نویسندگان بی‌بند و بار قرار می‌گیرد البته شاید کسی بگوید اینطور نیست و داستانش کلی نکات فلسفی و روان شناختی و فلان و فلان داشته است اما برای من قصه مهم است که شلختگی آن پیداست و همین آن را زیبا می‌کند.آمادو چیز خاصی نمی‌گوید. پیرمردی به نام کینکاس نقش اصلی داستان اوست که صفات نکوهیده‌ای چون ورق‌بازی، مشروب‌خوری، آوارگی، هواپرستی و... جای صفات نیکوی گذشته او چون شرافت، عزت، خانواده‌داری، اصالت و... را گرفته است. خانواده او پس از مرگش برای حفظ آبرو می‌خواهند گذشته ننگین اواخر عمرش را از یاد همگان پاک کرده اما رفیقان عیاش و لاابالی کینکاس، او را اسوه‌ای حسنه و قدیسی ستودنی می‌بینند و نمی‌خواهند که در خفا و توسط خانواده‌اش، تدفین و از خاطره‌ها محو شود و خلاصه، داستان را بیش از این باز نمی‌کنم که این رمان کوتاه را بخوانید و لذت ببرید. البته می‌توانید با صدای علی مصفا آن را بشنوید که چون من حسی دل‌انگیز و ناب را تجربه نمایید.</description>
                <category>محمدرضا زاهدی</category>
                <author>محمدرضا زاهدی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Mar 2025 01:17:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجلس ضربت زدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78961835/%D9%85%D8%AC%D9%84%D8%B3-%D8%B6%D8%B1%D8%A8%D8%AA-%D8%B2%D8%AF%D9%86-yfggvawr23qm</link>
                <description>چند روز پیش بود که یکی از رفقا این کتاب را برایم هدیه خرید و گفت که گویا بهرام بیضایی ناخوش احوال است و در حال دست و پنجه نرم کردن با بیماری سختی‌ست و خلاصه حرف از اینجا درباره هنر و نمایشنامه و تاریخ و... آغاز شد. هر دو لحظات خوشی را با قلمش سپری کرده بودیم. البته خوشی لزوما به معنای شادمانی نیست. گاهی غمت را کسی جوری بیان می‌کند که می‌گویی : آخیش همینو می‌خواستم.ادعا نمی‌کنم که چیزی از تئاتر و نمایشنامه می‌فهمم چون مطالعه‌ای نداشتم ولی مزه قلم بیضایی زیر زبانم است و نمی‌توانم این را پنهان کنم. چرا که او درام می‌نویسد با طعم تاریخ؛ درام می‌نویسد با طعم حقیقت؛ با طعم شریعت و هر جنس دیگری که فکرش را بکنید. این چیزی‌ست که از استادش ابوالفضل بیهقی آموخته‌ است و جای‌جای نوشته‌هایش بوی بیهقی می‌دهد. اینکه شما در نمایشنامه « مجلس ضربت زدن » حتی یک خط درباره لحظه ضربه خوردن بر فرق حضرت امیر (ع) چیزی نمی‌بینید شما را متعجب نکند چرا که درام یعنی همین؛ درام به شما یاد می‌دهد جزئیات دیگری غیر از اصل مثلا ماجرای تاریخی وجود دارد که می‌شود ذیل آن کلی حرف‌های ناگفته و ناشنیده به مخاطب انتقال داد. درام به شما می‌آموزد که نیاز نیست شخصیت اصلی داستانش را روایت و بازی کند. می‌شود داستان را با نجوای پیرزنی در کنجی، کودکی در هنگام بازی با دوستی و...  تعریف نمود.اصل مطلب آنکه مثل بیضایی شاید دگر نیاید. برای سلامتی‌اش دعا کنیم. و  چه بیضایی‌ها آمدند و رفتند و کسی آن‌ها را نخواند و نخواست.</description>
                <category>محمدرضا زاهدی</category>
                <author>محمدرضا زاهدی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Mar 2025 23:10:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78961835/%D9%BE%D9%88%D9%84-c0jfwisanuxm</link>
                <description>این کتاب احتمالا برای غالب آدم‌هایی که در ایران زیست می‌کنند، عایدی نخواهد داشت. کتاب مستقیما درباره پول صحبت می‌کند. شاید ابتدای امر فکر کنید که با یک کتابی روانشناختی درباره زندگی و برنامه‌ریزی روبه‌رو هستید اما بعد از گذشت یکی دو فصل از کتاب، خواهید دید که موضوع پول و اقتصاد، مستقیم و بدون واسطه در دستور کار نویسنده قرار گرفته است.برای اکثر آدم‌ها پول شاید مهم‌ترین دغدغه و کلید خوشبختی بنظر آید که این گزاره، احتمالا در ایران بیش از دیگر نقاط دنیا، محسوس و ملموس میباشد. لذا صحبت از پول به معنای عمومی و فلسفی خودش، همیشه مخاطب خویش را جذب می‌کند و من نیز تقریبا بدلیل همین کنجکاوی برخاسته از طمع انسانی‌ام، خواندن این کتاب را آغاز کردم. راستش را بخواهم بگویم کتاب را به زور خواندم و فقط خواستم این شروع، پایانی داشته باشد. اثر لاته، به طور خلاصه می‌خواهد جلوی اسراف و تبذیر را بگیرد و برای پول شما برنامه‌ریزی کوتاه‌مدت و بلندمدت کند و از شما یک فرد مقتصد بسازد. حرف نویسنده این است که با ذخیره پول لاته‌هایی که هر روز می‌خوریم، می‌توان در طول زمان به آرزوهای به ظاهر دست‌نیافتنی خود برسیم. البته راهکارهایی که از نظر اقتصادی ارائه می‌دهد مثل باز کردن حساب بانکی و ... تقریبا در ایران باعث ضرر شما خواهد شد و سخنانش بایستی ایرانیزه شود و گزاره تبدیل ریال به ارز با ارزش دیگر را در سراسر پیشنهادات اقتصادی‌اش جای داد.خواندن این کتاب صرفا باعث شد کمی به موضوع پول و خرج‌کردن و مدیریت آن فکر کنم. کتاب‌خواندن لزوما نباید به شما دیتا اضافه کند. همین که شما را به فکر فرو برد، کفایت می‌کند. و من بسیار به این آیه فکر می‌کردم که می‌فرماید: « وَالَّذِينَ إِذَا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَلَمْ يَقْتُرُوا وَكَانَ بَيْنَ ذَلِكَ قَوَامًا [سوره الفرقان : 67] » که یعنی انسان نباید در انفاق (خرج کردن مال چه برای خودش باشد چه دیگران / انفاق در اصل برای خودمان است و بعد از آن مصادیقی مانند صدقه و کمک به غیر پیدا می‌کند) اسراف کند یا خسّت بورزد. بنظرم خود انسان‌ها با تجربه زندگی یاد می‌گیرند که مرز اسراف و بخل کجاست و چگونه می‌توان متعادل خرج کرد. بعضی وقت‌ها دادن همه پول اسراف نیست مثل کاری که امام حسن علیه السلام انجام دادن و سه مرتبه در طول حیات خویش زندگی خود را به دیگری بخشیدند. گاه هم ندادن حتی یک ریال، نشانه بخل نیست و باید از خرج مال دریغ کرد.خلاصه آنکه پول، ابزار ابتلای بشر است و حتما همه ما در طول زندگی با پول، تطمیع یا تحقیر می‌شویم و خدا رحم کند بر آن کس که تاب نیاورد و بنده مال شود. زندگی دنیوی و اخروی ما بهم گره خورده است. باید بر ترازوی عدل و به دور از افراط و تفریط زندگی کرد تا بتوان لذت حیات را چشید.</description>
                <category>محمدرضا زاهدی</category>
                <author>محمدرضا زاهدی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2025 12:29:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی دیرتر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78961835/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AA%D8%B1-cia6cn9hfnxs</link>
                <description>سه‌شنبه ای سرد و بی‌روح. حال گرفته‌ای داشتم. شب قبل کتاب را تمام کرده بودم و ذهنم آغشته به افکار بود. اصلا چه شد این کتاب سید مهدی را خواندم؟ آها یادم آمد. این روزها بحث سوریه و ظهور و... داغ است و همین مرا شکار قلم سید مهدی کرد. سید مهدی کم‌کم دارد برایم رفیق بزرگتر می‌شود. از « کرشمه خسروانی » رفاقتمان آغاز شد و با « دموکراسی یا دموقراضه » و... ادامه‌دار شد و حالا «کمی دیرتر».صبح باید سر کلاس هشتمی‌هایم می‌رفتم. با من درس قرآن دارند ولی چون ایام امتحانات است و درس را به صفحات مطلوب رسانده‌ایم دلم خواست حرف بزنیم. چقدر حرف‌زدن را دوست دارم. کی بشر می‌فهمد گفت‌وگو می‌تواند خالق معنا برای دوام حیات باشد؟ و چقدر این روزها باید حرف زد. افسوس که گم کرده‌ایم یکدیگر را.بگذریم. از دانش‌آموزانم دو سوال را پرسیدم. اول اینکه «آیا دوست دارید امام زمان بیاید؟» و دوم «چرا دوست دارید امام زمان بیاید؟» پاسخ‌ها برایم عجیب نبود. همه بچه‌ها همان حرف‌های معمول جامعه را می‌زدند. عده‌ای اصلا برایشان مهم نبود امام زمان باشد یا نباشد و آنها که به امام اهمیت می‌دادند منفعت خویش را جویا بودند. یکی می‌گفت آقا بیاید تا ظلم از دنیا برود. دیگری می‌گفت آقا بیاید تا اقتصاد درست شود. آن یکی می‌خواست آقا در ایران قیام کند تا دهن مردم آن‌سوی دنیا را سرویس کنیم و از این جور حرف‌ها. لابه‌لای سخنان مختلف ابهام خودم را بیان کردم که اگر آقا آمدند و صلح برقرار نشد چه؟ اگر جنگ‌ها ادامه پیدا کرد چه؟ اگر تورم صفر نشد چه؟ مگر در زمان علی بن ابیطالب عدالت تمام و کمال برقرار شد؟ آیا در آن زمان عاشقان علی به او پشت کردند؟ آیا نباید امام را صرفا بخاطر اینکه انسانی الهی است و دیدارش زیباترین اتفاق دنیاست دوست داشت؟ و ده‌ها سوال دیگر که باعث شد کل کلاس ساکت شویم و اندک تأملی داشته باشیم. و چقدر سکوت خوب است اگر زاینده فهم و هنر و ادراک باشد.سید مهدی در «کمی دیرتر» قصد دارد اندکی عقیده عامه را درباره امامشان رشد دهد. غالب ما مدعیان اینطور خیال می‌کنیم که معصوم برای ماست و باید آنچه می‌خواهیم انجام دهد. به گفته نویسنده «ما طالب امام نیستیم ما طالب حل مشکلاتمان بوسیله امام هستیم» و این یعنی خطر. انتظار اشتباه توقع بیهوده می‌سازد. اگر به درستی منتظر اماممان نباشیم، رفته‌رفته رد‌پای معصوم از قلبمان پاک می‌شود. می‌ترسم از آن روز که امامم نگاهش را از من دریغ کند...اللّٰهم عجل لولیک الفرج</description>
                <category>محمدرضا زاهدی</category>
                <author>محمدرضا زاهدی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jan 2025 18:02:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیانت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78961835/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-errgzwen6sab</link>
                <description>دو سه روزی بیشتر نمی‌شود که این کتاب را به پیشنهاد امید، رفیق خوش‌قلم و کتابخوانم، از شهر کتاب تبریز خریده‌ام. در مسیر بازگشت به هتل گسترش شروع به خواندنش کردم. کامران محمدی روانشناسی‌خوانده خوش‌فکری‌ست که می‌کوشد در دل داستانی از جنس خیانت، تفاوت‌های زن و مرد، مشکلات زناشویی و ... را نیز جای دهد. اما خط اصلی داستان یک کلمه است؛ «خیانت».شاید غالب آدم‌ها تا وقتی خیانتی نبینند، کثافت موجود در ذات این کلمه را باور نکنند. همه ما میدانیم خیانت بد است حتی کسی که خود خائن است نیز  به دونی این صفت واقف است اما خیانت‌دیده عمق پستی و پلیدی این امر را درک می‌کند. آنجاست که با تمام ذرات وجودش، می‌خواهد زمان به عقب برگردد تا این صحنه را از نو برنامه‌ریزی کند و نگذارد کار به آنجا برسد.در مرام لوطیان، پهلوانان، مافیاها و حتی خلافکاران، «خیانت» بدترین ظلم به یک شخص تلقی می‌شود و اگر اقدام به گرفتن جان شخص کنی، چه بسا تحملش آسان‌تر از تاب در برابر خیانت است.خیلی برایم جالب بود که مشاهده کردم این موضوع آنقدر خطرناک است که حتی انسان‌های خوب و مومن و شایسته روزگار را نیز به ورطه خطا و اشتباه می‌کشاند.يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَخُونُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ وَتَخُونُوا أَمَانَاتِكُمْ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَاین آیه قرآن کریم در سوره انفال آمده است و جالب است که به مومنین هشدار می‌دهد که خیانت نکنید یعنی حتی آدم‌هایی که باور به اصولی درست دارند هم می‌توانند در صراط خیانت قرار بگیرند.وَمَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَغُلَّ ۚ وَمَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِمَا غَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ۚ ثُمَّ تُوَفَّى كُلُّ نَفْسٍ مَا كَسَبَتْ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَجای دیگری در سوره آل عمران اشاره می‌کند که یکی از صفات انبیاء خائن‌نبودن است. پس معلوم می‌شود که از واژه‌ای معمولی سخن نمی‌گوییم. این واژه می‌تواند شالوده و ساختار فکری حیات یک انسان را تغییر دهد و انسانی دگرگون بسازد.خیانت همواره یکی از ارکان مهم روایت‌ها، داستان‌ها، فیلم و سریال‌ها و... بوده است. چرا؟ واقعا چرا این‌قدر انسان‌ها به دام این واژه می‌افتند؟ چگونه می‌شود که زنی یا مردی همسر و خانواده خود را کنار بگذارد و شرافت و تعهدش را لکه‌دار کند برای هیچ و پوچی؟! و چگونه می‌شود که برادری حق برادر دیگرش را فراموش کند و خودخواهانه رنجی را نصیب او سازد؟! و چگونه و چگونه و چگونه های دیگر.آه از خیانت! این واژه شوم.</description>
                <category>محمدرضا زاهدی</category>
                <author>محمدرضا زاهدی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Dec 2024 17:22:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفاق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78961835/%D9%86%D9%81%D8%A7%D9%82-widoaq1frzq4</link>
                <description>مدتهاست که میخواهم وقت بیشتری روی قرآن بگذارم. سالهاست که قرآن را از بَرَم، میخوانم، نگاه میکنم اما دریغ از ذره‌ای تفکر و تدبر. آغاز دهه سوم زندگی برای من عایدی مهمی داشت و آن هم تغییر نگاه و شکل تفکر کردن بر روی آیات قرآن و دیگر کلمات دینی بود. در این دو سه سالی که دهه سوم زندگی از عمرم کاسته، تلاشم بر این واقف شده که مسیر فهم قرآن را به درستی طی کنم. عده زیادی راه را برعکس می‌روند. فهمی از مسائل دینی دارند و برای آن فهم به دنبال دلیل و مدرک و استنتاجی از قرآن هستند. اینکه تفسیر به رأی است. باید کوشید تا کلمات قرآن را با ذهنی به دور از تعصبات و عقاید شخصی، تدبر کرد و فهم حاصل از آن را نیز ارجاع به کسی نداد چرا که تدبر در گام اول موظف است فردیت انسان را رشد دهد.سوره منافقون ۱۱ آیه دارد که بایستی علاوه بر تأمل در تک تک آیات به دنبال فهم شبکه معنایی سوره نیز بود. چرا که بنظر می‌آید جزء معنادار قرآن سوره است. برای مثال آیات انتهایی سوره در باب انفاق صحبت میکند و دیگر آیات تصویری واضح از منافق می‌سازد. به راستی چه ارتباطی میان کلمه « انفاق » و « نفاق » وجود دارد که به شکل حیرت‌آوری از یک ریشه نیز هستند؟باید قرآن را  بارها و بارها خواند و مرتبا در آن تعمق کرد چرا که قرآن آمده است تا  فردیت ما را بسازد، روحمان را جلا دهد و انسانی متعالی از یکایک ما بیافریند. چنانچه فردیت ما ارتقا یابد، جامعه نیز دگرگون خواهد شد.اما برسیم به این کتاب. صاحب اثر مرد خردمندی است که همواره افسوس می‌خورم از اینکه سیاست این حکیم فرزانه را به خود تخصیص داد و جهان عرفان و فلسفه و اخلاق و تفسیر و تدبر را بی‌بهره از فرمایشاتش گذاشت.این کتاب آن چیزی که میخواستم نبود لکن بدین معنا نیست که سخنان، بی‌حاصل و خالی از لطف بودند. نیتم از خواندن سوره منافقون حل شدن نفاق در وجود خودم و آگاهی از ابعاد فردی آن بود که این کتاب تا حدودی رهنما بود اما بیشتر نفاق مصطلح و مکشوف در جامعه را مورد خطاب و بررسی قرار داده بود. لذا به جهت فهم کلیات و ارتباط اولیه با سوره منافقون  توصیه به خواندنش می‌کنم. باشد که تدبیرگر امور راه بَرَد ما را آنگونه که خود صلاح بیند.</description>
                <category>محمدرضا زاهدی</category>
                <author>محمدرضا زاهدی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Sep 2024 00:46:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقت بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78961835/%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-s1cdmttvvnyl</link>
                <description>سال گذشته بود که موبایلم زنگ خورد و برای یک سفر قرآنی 5 روزه به زابل، دعوت شدم. خاطرم نیست چه روزی بود که از مهرآباد تهران به فرودگاه زابل پرواز کردم اما این را به یاد دارم که هفته‌ای یک پرواز بیشتر نبود. فرودگاه زابل بسیار خسته و در حال تعمیر بود. فرودگاهی با سالن داخلی به کوچکی یک آپارتمان ویلایی در شمال تهران و محوطه‌ای در حال ساخت. یک باند فرود هواپیما که آسفالتش آدم را یاد جاده قدیم قم - کاشان می‌انداخت. از هواپیما که پیاده شدم، چیزی نمانده بودم کت در دستم را باد ببرد. گرد و خاک عجیبی چشم را نوازش می‌کرد. به سرعت به سالن داخلی فرار کردم و با استقبال میزبان رو به رو شدم. او می‌گفت نگران نباشید بادهای 120 روزه است. بد موقع به زابل آمده‌اید یکم هوا بدقلقی می‌کند. تازه فهمیدم چرا هواپیما با تاخیر بلند شد و خلبان به سختی آن را نشاند.سفر 5 روزه‌ای که داشتم نگاهم را به زندگی و شرایط اطرافم خیلی تغییر داد. مردمی خون‌گرم، قانع و پهلوان که با امکاناتی ناچیز در موقعیتی از وطنشان زندگی می‌کنند که جز سختی، رنج، مصیبت، جنگ، قتل، بلای طبیعی، بیکاری، بیماری، بی‌آبی و نا‌امنی، چیزی به آنها اعطا نمی‌کند اما ایستاده‌اند چرا که سرزمین‌شان است و خاک را نباید رها کرد.خواندن این کتاب، یادآور خاطرات و مشاهداتم بود. کتاب قلم روان و داستان گیرایی داشت اما برای نشان‌دادن فرهنگ و آداب و رسوم و معضلات و مشکلات سیستان و بلوچستان چونان قطره‌ای در برابر دریا بود.باشد که نویسنده‌ای فنّان بنویسد آنچه شایسته تحریر و تقریر است.</description>
                <category>محمدرضا زاهدی</category>
                <author>محمدرضا زاهدی</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2024 19:36:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معلم ‌بی‌اعصاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78961835/%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D8%B5%D8%A7%D8%A8-o26hlxmsuvob</link>
                <description>کلاس مملو از جمعیت است. بوی عرق کلاس را پر کرده و درس عربی برای بچه‌ها آزار‌دهنده‌تر شده است. معلم در حال تدریس افعال معتل می‌باشد.معلم : خب آقایون گوش بدید. اگر حرف دوم ریشه فعل از حروف عله باشد، به آن أَجوَف می‌گوییم...دانش‌آموز ۱ : چی میگه این؟دانش‌آموز ۲ : نمی‌دونم باو، برا خودش درس میدهدانش آموز۳ : مردیم از گرما، اینم بیخیال درس نمیشه. أَجوَف چیه دیگه؟ شبیه أَشرَفهدانش‌آموز ۱ : (یواشکی می‌گوید) این فسقله بچه رو آوردن به ما درس بده. لپشو بکشم نخ‌کش میشهمعلم جوان است. قدی متوسط، ریش‌هایی حنایی‌رنگ، چشمان آبی و کت و شلوار طوسی‌رنگی بر تن دارد.در همین حین کلاس شلوغ می‌شود. دو نفر در انتهای کلاس دست به یقه شده و با صدای بلند فحش‌هایی آب‌دار نثار یکدیگر می‌کنند.همه دانش‌آموزان شروع به تشویق یکی از جناحین می‌کنند و کلاس از دست معلم خارج می‌شود. معلم جوان با خود می‌اندیشد که اگر به سراغ آن دو نفر برود بلا‌شک اولین مصدوم این محاربه خواهد بود.ناگهان چشمش به لیوان روی میزش می‌افتد. لیوان را برمی‌دارد و به سوی پنجره پرتاب می‌کند.صدای شکستن شیشه ، باعث می‌شود کلاس همانند کویری برهوت، ساکت و آرام شود.معلم که خود نیز در شوک رفتار خویش است، برای بروز‌ ندادن وحشت خویش، صدایش را بالا می‌برد و تهدیداتی را روانه چهره‌های درهم‌فرورفته دانش‌آموزان می‌کند و می‌گوید: اینجوری به من نگاه نکنیدا. من خیلی قاطی‌ام. اعصاب شماها و این لوس‌بازیاتون رو ندارم. بشینید درس رو گوش بدید بعدش خواستید برید بیرون مدرسه همدیگرو یه دل سیر بزنید.کمی سکوت...خب بریم سراغ ادامه درس؛ فعل أَجوَف...دانش‌آموز ۱ : اعصاب نداره‌هادانش‌آموز ۲ : حاجی عشق کردم معلم به این میگندانش‌آموز ۳ : الان احساس می‌کنم فعل معتل رو می‌فهمم ایول الله...</description>
                <category>محمدرضا زاهدی</category>
                <author>محمدرضا زاهدی</author>
                <pubDate>Sat, 25 May 2024 00:35:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستان فصل آخر سال است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78961835/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tdhjplusmqno</link>
                <description>زنگ بالاخره به صدا درمی‌آید. به دفتر معلم‌ها می‌روی. یک لیوان چای به همراه خوانش صفحاتی از ادبیات، می‌تواند خستگی ۸۰ دقیقه شلوغی کلاس را از تنت بیرون‌کند. همکاری وارد دفتر می‌شود و کتاب را در دستانت می‌بیند.می‌گوید: باز هم که مشغول کتابی!می‌گویی: درمان درد‌ روزگار است.می‌گوید: حالا چه می‌خوانی؟ اسمش چیست؟می‌گویی: پاییز فصل آخر سال است.می‌گوید : بفرما، کتاب خوب هم نمی‌خوانی. از همین ابتدا، خشت اول کج است.با این‌که مطمئن هستی قرار است مطلب مضحکی را مستمع باشی می‌گویی: چطور؟می‌گوید: فصل آخر سال، یا زمستان است یا برای ما معلمان، می‌شود تابستان، چون سال تحصیلی از مهر آغاز می‌شود؛ خلاصه هرچه باشد پاییز فصل آخر نمی‌شود.با آن‌که دوست‌داری جوابی دندان‌شکن بدهی و فک همکار بزرگوار خویش را با کلماتت پیاده کنی ترجیح می‌دهی ‌بگویی: عجب! از این منظر نگاه نکرده‌بودم و تشکر‌کنی از اینکه او، تو را از جهالت نجات داده است.این‌روزها جهان پر شده‌ است از آنان که نمی‌خوانند، نمی‌پرسند و نمی‌شنوند اما به ‌جای آن تصمیم گرفته‌اند انرژی باقی‌مانده را صرف نقد و بررسی چیزهایی که نخوانده، نپرسیده و نشنیده‌اند، کنند.ادبیات آمده است حال ما را دگرگون‌سازد. ادبیات آمده است زندگی‌کردن بیاموزد. ادبیات آمده است تنفس در این دنیای نامرد را ممکن‌سازد. آن‌کس که ادبیات را به سُخره می‌گیرد، آن‌کس که ادبیات را کوچک و حقیر می‌شمارد و کتابت را امری بیهوده می‌خواند، لطمه بزرگی بر پیکره انسانیت می‌زند چرا که انسان به هنر زنده است و ادبیات اگر بزرگ‌ترین آن نباشد از مهم‌ترین هنر‌ها به شمار‌میرود.راستی کتاب پاییز فصل آخر سال است، کتابی از جنس روایت است، روایت زندگی سه دختر که از قضا روزگار برای هر کدام از این سه نقشه‌هایی کشیده است و باید بر تلخ‌کامی‌های آن غلبه کنند. قلم خانم مرعشی و خلاقیت در ارائه داستان از منظر سه شخصیت داستان، جذاب و تحسین برانگیز است.امیدوارم از خواندنش لذت ببرید.</description>
                <category>محمدرضا زاهدی</category>
                <author>محمدرضا زاهدی</author>
                <pubDate>Sun, 17 Mar 2024 16:44:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسیران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78961835/%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-qf7cxfidsp35</link>
                <description>چند روز پیش فیلمی را در صفحات مجازی دیدم که حاوی شعرخوانی آقای حامد عسکری در برنامه کتاب باز بود ؛ برنامه ای که بسیار دوستش داشتم و ای کاش دوباره رجعت کند و روح ما را جلا دهد.ترانه ای که خود حامد عسکری ، برگرفته از داستان شکست عشقی رفیق فقیرش در برابر دختری غنی با چاشنی حوادث زندگی خودش نوشته بود و تفاوت های عیش فقیرانه و ثروتمندانه ، این تضاد بزرگ تاریخ را ، به چالش کشیده بود.حدودا بالای ۲۰ بار این فیلم ۴ دقیقه ای را نگاه کرده ام و از آن سیر نشده ام. با آن خیالم به پرواز در می آید و ذهنم شروع میکند به پرسش درباره تمامی فاصله هایی که در تاریخ ایجاد شده است. چقدر بشر تا به امروز ، فاصله میان یک انسان با انسان دیگر ایجاد کرده است؟ چقدر جدایی و فخر فروشی بخاطر فاکتورهای مسخره ای چون ثروت بیشتر ، علم بالاتر ، قد بلند تر ، زور فزون تر ، مقام والاتر و غیره و غیره صورت گرفته است؟ چرا انسان فراموش میکند که از عدم آمده و زندگی قارون وار نیز ، نمی‌تواند در برابر هستی دوام آورد؟ مگر قرار نبود همه بشارت « وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ ... تَفْضِيلًا [سوره اﻹسراء : 70] » را پذیرا باشیم؟ خدا فرزندان آدم را بزرگ شمرده است. ما که باشیم که بخواهیم انسانی را حقیر شماریم؟ ما که باشیم که بخواهیم در برابر عالَم عظیم ، رجزخوانی کنیم؟خواننده صدایش درآمده است. چه میگویی نویسنده؟ این حرفهای مفت چیست که میزنی؟ هر چیزی حساب و کتاب دارد. از قدیم گفته اند کبوتر با کبوتر باز با باز. نمیشود که همه در یک رده باشند. نمیشود که همه قدرتمند باشند. نمیشود که همه غنی باشند. نمیشود شاه با فقیر فالوده بخورد‌. نمیشود پسر کشاورز ، عاشق دختر شاه شود. عالَم با این تضادها و فاصله ها ، سالهاست که بشر را می‌چرخاند و سرگرم میکند‌.نویسنده میگوید : واقعا نمیشود؟...</description>
                <category>محمدرضا زاهدی</category>
                <author>محمدرضا زاهدی</author>
                <pubDate>Mon, 22 May 2023 02:08:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریک ترین زندان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78961835/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-xszwm1whspug</link>
                <description>همیشه برایت نام کتاب خیلی مهم بوده است. چه بسیارند کتابهایی که محتوای نابی دارند اما بلد نیستند خودشان را زینت داده و چون زخرفی به ما تحمیل کنند. آدمیزاد است دیگر نمی‌تواند دُر و گوهر را از سنگ و بدل تشخیص دهد.اما خب این کتاب برخلاف گفته بالا ، هم نام جذابی داشت هم از شانس توی ظاهربین ویترین پسند ، محتوایش هم بدک نبود.  هر چه بیشتر سطرهای کتاب را خواندی ، بیش از پیش مسحور نام کتاب شدی ؛ غرق در خیال و تفکر ، غوطه در تلخی های زندگی ، به دنبال یافتن تاریک ترین زندان آدمی.گویند « شیفتگان پرواز را میل خزیدن نیست. »نمیدانم چقدر ربط دارد اما نویسنده میخواهد از آب گل آلود ماهی خودش را بگیرد. تو میخواهی در این لحظه ، حرفهایی را از عمق جانت به زبان آوری اما شاید نتوانی آنچنان که میخواهی موفق شوی. به هر حال تلاشت را میکنی تا بگویی انسان شیفته پرواز است ؛ دوست ندارد ایستا باشد ؛ دوست ندارد محبوس باشد ؛ دوست ندارد چهار میخش کنند ؛ دوست ندارد تسلیم شود ؛ دوست ندارد مانعی سر راهش قرار گیرد و امان از این انسان ، که دوست ندارد زندانی باشد اما الحق که هیچ کس بهتر از او نمی‌تواند زندانی باشد و هیچ کس هم به اندازه او توانایی زندانبان شدن را ندارد. چه لحظه ای!‌ زندانی و زندانبان هر دو یکی شده اند. چه وحدت توصیف ناپذیری!تو در این لحظه میخواهی نشان دهی کمی عربی بلدی. میخواهی درباره کلمه «زندان» صحبت کنی. کتاب لغت را مطالعه کرده ای و برای زندان دو مترادف یافته ای. یکی «حَبس» و دیگری «سِجن».  در تکاپو هستی تا بتوانی برداشت مفتخرانه و متفکرانه ای از این دو کلمه داشته باشی.کتاب به تو میگوید: پسر جان!‌ «حبس» یعنی بازداشت ؛ ضد رها کردن است. «سجن» هم یعنی زندان اما دقیق تر بگویم یعنی مانع. نام دسته «سِجّین» در قرآن را شنیده ای؟ همان گروهی که در برابر «عِلّیّون» قرار دارند و...اینجا کار نویسنده سخت شده است. میخواهد از حرفهای فلسفی در ذهنش ، داشته های لغت شناسی عربی اش و احساسات درونی اش ، یک آش درست و درمانی را بپزد و نتیجه غایی را اعلام کند.آری ، هیچکس زورش به انسان نمیرسد الا خودش. برای خود زندانی میسازد و برایش اسم میگذارد و خود را به آن می افکند و هر روز در تاریکی ، ظالم تر از قبل با خود رفتار میکند. اینجاست که در تاریک ترین نقطه ، دیگر خودش را نمیتواند بیابد.شخصیت اصلی این کتاب ، فردی است که زندگی اش در لحظه ای کن فیکون میشود. بینایی خویش را از دست میدهد و در طی چند سال واقعا نابینا میشود. خواننده متن اینجا به نویسنده میگوید شورش را با این حرفها درآوردی. اصل مطلب را بگو.اصل مطلب این است که زندانی باید باهوش باشد. باید سر زندانبان را کلاه بگذارد. باید زندان شناس باشد. بدک نبود اگر برایمان در دانشگاه یه چند واحد زندان شناسی می‌گذاشتند. اگر یوسف نبی در زندان زلیخا ، تشخیص نمی‌داد که زندان حقیقی کدام است چه بر سرش می آمد؟ اگر با خدایش نجوا نمی‌کرد که این زندان آهنی برایم دوست داشتنی تر از زندان اسارت زلیخاست چه میشد؟ چقدر باهوش بوده است. در بزنگاه ابتلا ، تصمیم درست را گرفته است‌ ؛ چرا که انسان دوست ندارد مانعی بر سر راهش باشد ؛ دوست ندارد ایستا باشد ؛ دوست ندارد محبوس باشد ؛ و  انسان شیفته پرواز است و شیفتگان پرواز را میل خزیدن نیست.محمدرضا زاهدی - اردیبهشت ۱۴۰۲</description>
                <category>محمدرضا زاهدی</category>
                <author>محمدرضا زاهدی</author>
                <pubDate>Sat, 06 May 2023 02:05:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست بازیافته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78961835/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-xbt3fomtty2a</link>
                <description>تاریخ آلمان همیشه برایم جذاب بوده است. کشوری که مردمش ، امروز به ظاهر آرامند و در گوشه ای از این کره خاکی ، بی ادعا به حیات خویش ادامه میدهند اما روزگاری نه چندان دور ، به توصیف همین کتاب ، با سخنان اعجاب انگیز مردی که گویی رنگ و بوی کلام پیامبران را برای عوام داشته است ، دست به چه کارها که نمی‌زنند و چه شعارها که نمیدهند ، جان خویش را کف دست گذاشته و برای هدف آرمانی خود چه خونها که نمیدهند و نمیریزند. آری روزگار تلخی را رقم زدند.از خوانش تاریخ همیشه لذت برده ام. تاریخ برای انسان طالب رشد حرفهای زیادی دارد اما قطعا سواد تاریخی پایینی دارم و به هیچ وجه تحلیلگر خوبی نیستم. پس زمینه نوشته های پاراگراف بالا ، کتابی است که تصویرش را برای شما قرار داده ام ؛ زندگی دو نوجوان شانزده ساله ، یکی فقیر یهودی و دیگری غنی مسیحی ، که حرفهای زیادی دارد. هم فاصله طبقاتی آن روز ها را نشان میدهد هم کمی از تلخی های دو جنگ جهانی و نژاد پرستی آن دوران سخن میگوید.مجموعا کتاب خوبی بود. نمی‌گویم اثر فاخری بود اما ارزش یکبار خوانش را دارد. مترجم آن هم که آقای سحابی است و در کاربلدی ایشان شکی نیست.✅جملاتی از این کتاب :« روزهایی که رنج درونی یا کار بی امید آنها را هر چه تهی تر میکرد »« نه برای مدرسه ، که برای زندگی درس میخوانیم حال آنکه بنظر من برعکس آن درست بود »« مربی ورزش ما برای قوی کردن ما از سه وسیله شکنجه که در همه جهان متداول است استفاده میکرد : بارفیکس ، پارالل و خرک »« دیگر فقیر نیستم بلکه غنی ترین آدم روی زمینم (بخاطر پیدا کردن یه دوست اینو میگه) »« این دنیای من بود ، دنیایی که در آن خود را در امنیت مطلق حس میکردم »« بنظر او ، نازیسم چیزی بیش از یک بیماری پوستی در بدنی سالم نبود و تنها راه علاج آن این بود که چند آمپول به بیمار بزنند ، به او استراحت بدهند و بگذارند که طبیعت کار خودش را بکند. »« همیشه سعی داشت خود را شاه دوست تر از خود شاه نشان دهد »?« مگر من مسئول رفتار پدر و مادرم هستم؟ »« این وضع را خدا مقدر کرده و تو باید مرا همانطور که هستم بپذیری »« تو از این آدمای خاکی بیش از حد توقع داری »« برای آن عده مرگ در راه وطن پیروی از سنتی کهن بود و نه چیز دیگر »« چه سر فراز کسی کاو به صحنه پیکارز مرگ در ره حفظ وطن نپرهیزدچه پست ، بی وطنی کز سر تن آسانیز خاک پاک وطن بزدلانه بگریزد »« آقایان ، دو نوع تاریخ داریم. یکی آنکه فعلا در کتاب های شما ثبت شده ، و یکی آنکه به زودی اتفاق خواهد افتاد. درباره تاریخ نوع اول همه چیز را میدانید اما از نوع دوم هیچ اطلاعی ندارید زیرا بعضی نیروهای پلید ، نفعشان در این است که شما را در این باره بی اطلاع نگه دارند »« رنجی است بزرگ ، ترک میهن گفتن »« حقشان بود که کشته شوند اگر واقعا کسی سزاوار کشته شدن بوده باشد ( البته همه بحث بر سر همین کلمه « اگر » است ) »</description>
                <category>محمدرضا زاهدی</category>
                <author>محمدرضا زاهدی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Apr 2023 02:17:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب های روشن</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-ynbhqx4dxzpn</link>
                <description>درود بر شما خوبانقطعا آنها که کتابخوان هستند یا حداقل کتاب خواندن را دوست دارند ، نام داستایفسکی را بسیار شنیده اند. نویسنده ای روس که کتاب های متعددی را نوشته است و قلمی توانا ، فلسفی و عمیق دارد.این کتاب ، قطعا جزو شاهکارهای نویسنده نیست چرا که ظاهراً داستایفسکی این کتاب را قبل از رفتن به سیبری نوشته است و پختگی و عمق آثاری چون ابله ، جنایات و مکافات و ... را ندارد اما به هر حال اثریست خوب ، دارای قلمی روان و به شدت عاشقانه که خواندن آن برای افراد علاقمند به فضای رمانتیک بسیار دلچسب و شیرین خواهد بود.بنظرم داستایفسکی از آن دست نویسنده هایی است که آثارش را باید در دهه های مختلف در سنین متفاوت با حالات و نگرش های متغیر و متجدد ، چندین بار مرور کرد. شاید این اثر از این حیث خیلی قابل نباشد اما قطعا آثار دیگر ، شایستگی اش را دارند.طبق روال همیشگی نوشته هایم ، داستان را شرح نمیدهم و صرفا نظر شخصی خویش را بیان میکنم. حقیقتا این اثر را دوست نداشتم ؛ چرا که اغراق در فضای رمانتیک را مغایر با واقعیت زندگی میدانم و این عشق های سراسر احساس و خیالپردازی، ذهنم را آزار میدهد.از دل این داستان ، سینما نیز تغذیه کرده است و فیلمی ایتالیایی به همین نام در سال ۱۹۵۷ ساخته شده است. سینمای کشور خودمان هم سال ۱۳۸۱ فیلمی را با همین نام با بازی مهدی احمدی و هانیه توسلی به روی پرده برده است که من فیلمش را نیز دوست ندارم.?به هر حال هر اثری ، به کام باشد یا نباشد ، ارزش خواندن دارد و قطعا تاثیری را در رشد و نمو جریان فکری شما خواهد گذاشت.✅ جملاتی از این کتاب:« احساس انسان ، نابود نمیشود »« زنها از مردهای خجالتی خوششان می آید. »« محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری »« گاهی تحمل خوشبختی دیگران چقدر‌ سخت میشود »« خدای من ، یک دقیقه تمام شادکامی ! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟ »</description>
                <category>محمدرضا زاهدی</category>
                <author>محمدرضا زاهدی</author>
                <pubDate>Wed, 26 Apr 2023 02:32:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفری دوازده هزار کیلومتری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78961835/%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%85%D8%AA%D8%B1%DB%8C-dydl08ezc5bj</link>
                <description>دکتر صدر را از کودکی در قاب تلویزیون ، کنار عادل فردوسی پور دیده بودم. پدرم او را بسیار دوست داشت. می‌گفت کارشناس درجه یک فوتبال است. تاریخ فوتبال را برایت توضیح نمی‌دهد انگار همانند اثر هنری ترسیمش میکند و تو با آن به دل فوتبال سفر میکنی. آن روزها که کودکی ۶ یا ۷ ساله بودم ، نمی‌دانستم این مرد کیست چه تحصیلاتی دارد چه کتابهایی نوشته است چه کتابهایی ترجمه کرده است و چقدر بزرگمرد است.دوران دبیرستان اسم کتابهایش را از رفقایم میشنیدم و همیشه دلم میخواست او را از نزدیک ببینم.بعد از خبر تلخ و ناگهانی فوت او ، فیلمی را به صورت اتفاقی در اینستاگرامش دیدم که گویی دخترش پست کرده بود. در فیلم ، دکتر آنقدر غرق در مطالعه شده است که دارد از روی کاناپه به زمین می افتد.دخترش به او میگوید : بابا نیفتی چیزیت نشهدکتر پاسخ میدهد : نگران نباش تا تو با منی هیچیم نمیشهاز آنجا این مرد برایم دوست داشتنی تر شد چون جمله او سرشار از حسی ناب بود و فهمیدم که چقدر این پدر و دختر عاشق یکدیگر بودند و در حین خوانش کتاب ، بارها و بارها ، جملات ، تداعی گر همان فیلم در ذهنم بودند.برای آنها که فکر میکنند این کتاب صرفا یک سفرنامه است یا احتمالا اثر فاخری نباید باشد ، باید بگویم سخت در اشتباهند.قلم دکتر صدر بینظیر بوده و لحظه ای نیز از خواندن این کتاب خسته نشدم. خدایش رحمت کند.این کتاب سفر دوازده هزار کیلومتری مردیست که روزگار بر او سخت گرفته ، او را به جدال با هیولایی به نام کارسینوما (اسم نوعی سرطان) فراخوانده ، از شهر دوست داشتنی اش جدا ساخته و به دیار غربت برده است. این مرد عاشق ، این مرد صبور ، این مرد مهربان ، چنان مشقت هایی را متحمل میشود که تصویر سازی آن برای هر انسانی سخت و دشوار است. تصور اینکه دیگر نتوانی درست راه بروی ، راحت غذا بخوری ، رانندگی کنی ، حرف بزنی ، بشنوی ، حس کنی ، به یاد بیاوری و در یک جمله زندگی کنی برای هر یک از انسان ها نه تنها ناراحت کننده است بلکه نامطلوب است.هیچ کس دوست ندارد روزی حیاتش عذاب آور شود. هیچ کس دوست ندارد مرگ دائما به او چشمک زند. و هیچ کس دوست ندارد امیدش را از دست دهد.ژرژ برنانوس میگوید : امید مانند ریسکی است که باید آن را بپذیرید. این جمله در‌ تمامی لحظات ، گویی در حاشیه نوشته های دکتر دیده میشد. در زندگی هر کس ممکن است نقطه ای فرارسد که تاریکی اطرافش ، روشنایی حیاتش را بپوشاند و آنجاست که امید ، به قامت یک منجی ، می آید و شیپور تسلیم ناپذیری سر میدهد. انسان است دیگر. با خود فکر میکند فردای کوچک ، می‌تواند همه‌ی دیروزهای از دست رفته و تلخ را جبران کند.این کتاب را دوست داشتم به چند دلیل:۱) قلم پر توان و واقعی نویسنده : متن کتاب از جنس تجربه یک حقیقت است. داستان نیست. شعار نیست. تخیل نیست. خود واقعیت زندگیست. خود غم و شادی لحظات است.۲) ارزشمندی زندگی : قدر لحظات را باید دانست. چه کسی میتواند مطمئن باشد دقیقا چه روزی ، چه ساعتی ، چه ثانیه ای ، جهان برایش تنگ میشود و در نهایت مرگ به سراغش می آید. پس باید زیست به گونه ای که حسرت به دل نماند از تجربه نکردن چیزی ، از زندگی نکردن لحظه ای ، از در آغوش نگرفتن عزیزی تا آنجا که میشود و تا آنجا که زورمان به این دنیای تنومند می‌چربد.۳) دوست داشتن وطن و زادگاه : با وجود تمامی وقایع تلخ کشورم ، با وجود تمامی کمبود ها ، رنج ها ، ناعدالتی ها و کم لطفی ها ، باید بدانیم هیچ جا خانه آدم نمیشود. بر هر نقطه دیگر این کره خاکی که قدم نهیم ، لذت وطنمان را منتقل نمیکند. این را در قلم دکتر صدر می‌بینید جایی که با شهر خود ، تهران ، عاشقانه سخن میگوید گویی تهران لیلی و او مجنونش است. این کتاب زیبایی های اطراف شما را بار دیگر برایتان تبیین می‌کند.</description>
                <category>محمدرضا زاهدی</category>
                <author>محمدرضا زاهدی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Apr 2023 05:57:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عبدالباسط قلابی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78961835/%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%B7-%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-fqxohrdbofjo</link>
                <description>سلام بر شما خوبانامروز کلاس قرآنی داشتم و با بچه ها مشغول تمرین روخوانی و روان خوانی بودیم. نوبت به یکیشان رسید ؛ سعی کرد کمی با مزه بازی درآورد و به شکل استاد عبدالباسط بخواند. من هم مثل همیشه پایه بودم و گذاشتم کارش را بکند. در همان حال که همه تماشاگر عبدالباسط نوظهور بودیم و هر از گاهی خنده ای میکردیم ، یکی دیگر از دانش آموزان که کنار صندلی اش ایستاده بودم ، حکایتی منتسب به مولانا را در شلوغی برایم تعریف کرد.گویند که روزی مولانا از کوچه ای عبور میکرد و صدای قرآن خواندنی به گوشش رسید که بسیار آزاردهنده بود.به سمت قاری رفت و گفت : چقدر میگیری میخونی برادر؟ ( مولانا قصد داشت مبلغش را بدهد تا این قاری دیگر نخواند )قاری در جواب گفت : برای رضای خدا میخونممولانا گفت : پس برای رضای خدا نخون برادر (?)بعد از کلاس به حکایت فکر میکردم. با خودم گفتم چقدر انسان هستند که اموراتی را بدست میگیرند در حالیکه تخصصی در آن ندارند و آنگاه مثل عبدالباسط کلاس ما ، فعلشان مضحک میشود.غرض من از گفتن این مطالب بیان یک حقیقت ساده است و آن چیزی نیست جز اینکه ما آدمها تمرین کنیم اگر کاری را بلد نیستیم ، یا بگوییم بلد نیستیم و خودمان را کنار بکشیم یا بگوییم بلد نیستیم اما یاد میگیریم و یک روزی با توانمندی و نه از روی ضعف ، آن وظیفه و کار را انجام میدهیم.رفقای منتلاش کنیم در جاییکه لازم است بگوییم« بلد نیستم »اینها دغدغه ها و ایرادات اخلاقی و رفتاری یک معلم است که میخوانید. شاید جنس توصیه و نصیحت پیدا کرده باشد اما خدا میداند که برای دل خود می‌نویسم و خود را به هیچ وجه در جایگاهی نمیبینم که بتواند کسی را ذره ای راهنمایی کند.هادی فقط خداستإِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ ۚ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَتو نمی توانی هر کس را که دوست داری هدایت کنی. ولی خداوند هرکس را بخواهد هدایت می کند. و او به هدایت شوندگان آگاهتر است.[سوره القصص : 56]</description>
                <category>محمدرضا زاهدی</category>
                <author>محمدرضا زاهدی</author>
                <pubDate>Sat, 15 Apr 2023 22:28:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب پاندای بزرگ و اژدهای کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D8%A7%DA%98%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-bul85auymjai</link>
                <description>سلام و درود بر شما خوباننویسنده این کتاب ، آقای جیمز نوربری ، اهل بریتانیاست و در رشته جانور شناسی تحصیل کرده است. از دو کاراکتر کتاب معلوم است که نویسنده علاقه به فرهنگ شرقی دارد و ظاهراً طبق آنچه در سایت ها درباره این فرد گفته اند، بسیار علاقه به زبان و فرهنگ ژاپن دارد و حتی کاراته هم کار میکند.من نسخه الکترونیکی کتاب را در اپلیکیشن طاقچه خواندم که ۱۰۰ صفحه بیشتر نبود.یک مشکلی که بنظرم وجود داشت ، نبود مقدمه بود. نویسنده مواردی را در انتهای کتاب تحت عنوان کلام آخر توضیح داده بود که بنظرم ضرورت داشت در مقدمه اینها را می آورد. خب از جملات کتاب مشخص است که نویسنده قصد دارد تجربه های معنوی و روحانی خود را ، به صورت یک داستان با دو کاراکتر پاندای بزرگ و اژدهای کوچک که عازم سفری با یکدیگرند ، به ما منتقل کند.دیالوگ های رد و بدل شده میان این دو کاراکتر ، زیاد نیستند ولی عمیقند و بنظرم هر کدام گوشه ای از زندگی زیسته خود نویسنده هستند.نویسنده در صفحات پایانی کتاب عنوان میکند که در موسساتی ، به درمان افراد تنها ، مضطرب و افسرده کمک میکرده است ؛ این کمکها با آمدن ویروس کرونا تقریبا غیر ممکن شدند و تصمیم گرفته است تا بوسیله نقاشی و هنر ، قدم دیگری در مسیر امداد به انسانها و ایجاد حال خوب و معنوی برایشان بردارد و حاصل آن تلاشها این کتاب شده است که ترکیبی از جملات عمیق و هنر نقاشی با آبرنگ و جوهر هستند.بنظرم برخی از جملات کتاب را میتوان بارها و بارها خواند و با آن به فکر فرو رفت.برخی از جملاتی را که دوست داشتم برایتان به همراه چند تصویر آورده ام.1. پاندای بزرگ پرسید : « کدومش مهم تره؟ سفر یا مقصد؟ »اژدهای کوچک گفت : « همسفر »2. اژدهای کوچک جیغ زد : « عجله کن ! کار زیاد داریم ! »پاندای بزرگ گفت : « رودخونه عجله نمیکنه و با اینکه موانع زیادی سر راهشه ، همیشه به جایی که میخواد میرسه. »3. رها کن و گرنه کشانده میشوی.4. پاندای بزرگ گفت : « زیبایی همه جا هست ولی گاهی دیدنش سخته »5. وقتی برای دیگری فانوسی روشن میکنی ، خود به خود راه خودت را هم روشن میکنی.</description>
                <category>محمدرضا زاهدی</category>
                <author>محمدرضا زاهدی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Apr 2023 20:07:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرد شرمنده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78961835/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%87-lss8crfcz6bb</link>
                <description>ساعت ۳ صبح ، من در خیابان خواجه عبد الله انصاری تازه از کار خود فارغ شدم. مقصد من کجاست؟ قمباید برای کار دیگری ساعت ۵ صبح در‌ قم باشم.با خود فکر میکنم آدمیزاد چقدر باید کار کند تا از میزان خستگی خود احساس رضایت کند. از ۷ صبح روز قبل مشغول کار بودم و در این ساعت دیگر اسم خودم را هم به یاد نمی آوردم. مثل همیشه اسنپ در این ساعت به یاری من آمد.سوار یک ماشین رانا شدم ؛ راننده کمی با عجله میراند. به چهره اش نگاه کردم. چهره اش مانند کسی بود که ۱۲ راند مبارزه کرده خسته کوفته جسمش تقاضای پایان مبارزه میکند اما روحش همچنان ارباب گونه از جسم او کار میکشد و اجازه پایان نمی‌دهد.گفتم : خسته بنظر میایدبا لهجه شیرین مازندرانی پاسخ داد : آره داداش ، من احتمالا توی جاده خوابم میبره شما هم کم کم آماده مردن باشخندیدم. رفقای من میدانند مرگ را بسیار دوست دارم و یار همیشگی من است اما مرگ بوسیله ماشین خیلی برایم دوست داشتنی نبودگفتم: چرا اینقدر خسته هستید؟گفت : از ۶ صبح آژانس کار کردم ، بعدش رفتم بنایی انجام دادم ؛ از ۱۲ شب هم تا الان اسنپ کار میکنم.گفتم : خواب چی میشه پس؟گفت : نمیشه دیگه خوابید ، دخل و خرج چفت نمیشه با هم. شرمنده زنم شدم شب عیدی. باید چیزایی که خوشحالش می‌کنه رو بگیرم خیر سرم مرد زندگیش منم ولی من هیچ کاری براش نکردم تا حالا. خیلی شرمندشم.گفتم : دمت گرم داداش. خدا ان شالله کمکت کنه.با سرعت خیلی بالا به سمت قم می‌رفتیم و من هم نخوابیدم تا راننده هم نخوابد.گفت : داداش برای اینکه نخوابم هم باید حرف بزنیم هم باید سیگار بکشم هم باید یه ماشینی پیدا کنیم کورس بزاریم باهاش.گفتم : خیالی نیست ، راحت باش داداشخلاصه ۴ صبح به قم رسیدیم و خیلی با این راننده هیجان رو تجربه کردم و خوابم نبرد اما تنها چیزی که برام ناراحت کننده بود اینه که توی این شهر یه نفر حتی اگر نخوابه و تمام مدت کار کنه بازم شرمنده زن و بچشه.این رو هم فهمیدم آدمیزاد زمانی از خستگیش راضی میشه که دل عزیزانش رو بتونه شاد کنه و آرزوهاشون رو برآورده کنه</description>
                <category>محمدرضا زاهدی</category>
                <author>محمدرضا زاهدی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Apr 2023 19:34:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان در جست و جوی معنا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78961835/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-hxyvpbffj0xm</link>
                <description>سلام و درودقبل از آنکه آغاز کنم بد نیست عنوان کنم که چالشی برای سال ۱۴۰۲ توسط طاقچه ، یک سایت کتابخوانی ، که بنظرم برای افراد اهل مطالعه کشورمان نام آشناست ، گذاشته شده و حتی کسی مثل من را که خیلی دست به قلم نمیشود ، تحریک کرد تا خودش را در این مجال نیز محک بزند. حتما پیگیر این چالش از طریق سایت طاقچه یا اپلیکیشن آن باشید.خب برویم به سراغ کتاب انسان در جست و جوی معنا ، یک کتاب که معنا را از حاشیه به متن زندگی شما می آورد. کتابی اثر ویکتور فرانکل ، مردی روان پزشک و عصب شناس که  خالق لوگوتراپی یا همان معنا درمانیست.  می‌گویند خاستگاه لوگوتراپی ، واژه لوگوس در زبان یونانی به معنای اراده پروردگار یا معناست. پس میتوان بر روی سبک درمانی فرانکل اسمی اینگونه نهاد : « درمان از رهگذر معنا » یا « روان درمانی متمرکز بر معنا »کتاب بنظر من حول محور یک جمله از نیچه میچرخد و گویی فرانکل این جمله را زیسته است : « کسی که چرایی زندگی اش را بیابد ، چگونگی اش را نیز خواهد یافت » پس میتوان نتیجه گرفت که « معنا = چرایی زندگی »این کتاب را فرانکل سال ۱۹۴۶ نوشته است یعنی یک سال و اندی پس از پایان جنگ جهانی دوم. کتاب به دو بخش تقسیم میشود. بخش اول که مفصل تر است در بردارنده خاطرات وی از وضعیت خود و سایر قربانیان اردوگاه‌های کار اجباری آلمان در خلال جنگ جهانی دوم است که در اینجا صحنات و اتفاقاتی را شرح می‌دهد که بسیار وحشتناک و تلخ است. شکنجه های طاقت فرسا که جسم و جان را با هم در تیررس خود قرار میدهد. او به جهت پزشک بودنش شاید بیش از دیگران ،  تلخی ها را در آن اردوگاه تجربه میکند و مجبور به انجام کارهایی میشود که روح و روانش را به هم میریزد. به گفته او انسان در آن شرایط ، بر لبه پرتگاه مرگ و زندگی راه می‌رود و هیچ چیز غیر از معنا ، غریق نجات او در آن دریای پر تلاطم نیست و چه بسیار قربانیانی که به دست خود ذبح شدند تا بیش از این رنج تحمل ناپذیر دنیا را متحمل نشوند. آنجاست که فرانکل میگوید : « دنیا چقدر‌ میتوانست زیبا باشد اگر انسان ها می‌گذاشتند »فرانکل معتقد است رنج و لذت هر دو نسبی هستند. مثلا در مورد عملکرد رنج انسان میگوید : « رنج انسان شبیه عملکرد گاز است. اگر مقدار خاصی از گاز در اتاقی خالی پمپ شود ، اتاق هر چقدر هم بزرگ باشد ، گاز در اتاق پر می‌شود. رنج هم روح و ذهن آگاه انسان را پر می‌کند. کوچک یا بزرگ بودن رنج فرقی ندارد. بنابراین اندازه رنج بشری صددرصد نسبی است. و همچنین بیان میکند که : «انسان می‌تواند آزادی روحی خود را مستقل از ذهنش حفظ کند. حتی در چنین شرایط وحشتناک روانی و فشار جسمی ای »پس بر اساس نگرش او ، انسان در سخت ترین شرایط زندگی ، آنجا که نفس در سینه اش حبس میشود ، آنجا که مرگ را با تمام وجود لمس می‌کند ، آنجا که با از دست دادن محبوب و معشوقی طاقتش طاق میشود و هزاران آنجای دیگر ، می‌تواند با تولید یک معنا ، امید تازه ای به حیات خویش عطا کند و خود را از منجلاب هبوط جان و رکود روح ، بیرون کشد ؛ چرا که ویژگی انسان این است که می‌تواند تنها با امید به آینده زندگی کند.اینجاست که فرانکل میگوید : «با غرور رنج ببریم ، نه با حقارت به دنبال مردن باشیم. »بخش دوم کتاب کمی کاربردی طور میشود و نمونه هایی را عنوان میکند تا یاد بگیریم معنا را در زندگی خود پیدا یا خلق یا جعل کنیم. مواقعی هست که حتی ممکن است معنای اتخاذ شده توسط ما مسخره و مضحک یا حتی بی معنی باشد اما مهم این است که آن معنای جعل شده ، به ما امید میدهد و روان ما را آرام میکند‌.در این بخش فرانکل به ما آموزش میدهد که در زندگی معنا را به ۳ شکل در می یابیم:۱) با ایجاد یا انجام کاری۲) با تجربه چیزی یا مواجه شدن با کسی۳) با نگرشمان نسبت به رنج های اجتناب ناپذیرخب بیش از این شما را با قلم ناتوانم ، خسته نمیکنم. امیدوارم این کتاب را بخوانید و خودتان یقینا تاثیرش را در رهایی روح و آزادی ذهن خود می‌بینید.متن خویش را باز با جمله ای از فرانکل تمام میکنم.« انسان به پویایی ذهنی نیاز دارد. پویایی وجودی ای در یک میدان دو قطبی که در یک قطب آن ، معنایی است که باید محقق شود و در قطب دیگرش ، انسانی که باید آن معنا را محقق کند. »</description>
                <category>محمدرضا زاهدی</category>
                <author>محمدرضا زاهدی</author>
                <pubDate>Thu, 06 Apr 2023 15:40:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب مغازه خودکشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78961835/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-bulfcwvngqae</link>
                <description>کتابی که با اون میتونیم مرگ و زندگی رو با تمام وجود احساس کنیم. میتونیم تاثیر امیدواری و نا امیدی رو در لحظات زندگی بفهمیم.این کتاب به من یاد داد- میشه برای نگاه به هر اتفاقی زاویه دید متفاوتی رو انتخاب کرد- کلمات ما ، رفتار ما ، قضاوت های ما ، شرایط محیطی ، میتواند تاثیر بسیاری بر زندگی یک انسان دیگر و تصمیمات او بگذارد- ممکنه اتفاقات تلخی رو هر روز زندگی تجربه کنیم اما سعی کنیم کام دیگران رو تلخ نکنیم. آدمها حق دارن با حال خوب زندگی کنن اگر حال خودمون خوب نیس حداقل حال بقیه رو خراب نکنیم- هزار ابزار و امکانات برای مرگ وجود دارد اما امید را هیچکس نمیبیند- آدمها برای ادامه دادن زندگی ، نیازمند یک معنا هستند</description>
                <category>محمدرضا زاهدی</category>
                <author>محمدرضا زاهدی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Apr 2023 15:37:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>