<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ghazal Sotoudeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_78983931</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:55:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Ghazal Sotoudeh</title>
            <link>https://virgool.io/@m_78983931</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78983931/%D8%B4%D8%A8-zq0evsxgjdak</link>
                <description>,و من شب را دوست دارم چون تنهايم و كسى نيست شلوغى نيست ,حرف هاى اطرافيانت نيست و من ميتوانم افكارم را از بند أزاد كنم و بگذارم رها باشند و ارام تا خود نيز اسوده باشم ،تاريكى شب را دوست دارم و از ان لذت ميبرم از انكه ميتوانم دور از چشم همگان اشك بريزم و بگذارم غم هايى كه در روز داشتم رها شوند و همانند قطرات باران بر گونه أم روان و روحم را ارام كند از اين همه خستگى و خيالاتم را در ذهن ازاد كنم و بگذارم جارى شود ارزوهايم ، تصوراتم، ايده هايم همه و همه اسوده باشد و در ذهنم به پرواز درايد تا هركدام. پرنده اى شود و با هم به پرواز درايند به شكل سيمرغى كه راه خود را پيدا كردهGh.S</description>
                <category>Ghazal Sotoudeh</category>
                <author>Ghazal Sotoudeh</author>
                <pubDate>Mon, 03 Apr 2023 02:51:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم نشینی با او</title>
                <link>https://virgool.io/@m_78983931/%D9%87%D9%85-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%88-inqg8hep281h</link>
                <description>و من در كنارش نشستم ،ناراحت بود ,از من ؟نه از خودش !! از ادمكى كه ساخته بود و به ان عشق داده بود، مهربانى داده بود، انديشه و درك داده بودو حالا پشيمان از انچه كه به ان داده.پرسيدمش چرا پشيمانى؟؟؟پاسخ داد: از تو سؤالى دارم در زمينى كه تو در ان زنده اى و نفس ميكشى چه چيز از همگان بيشتر است؟؟گفتم: جنگ ، خون، كودكانى كه از نبودن نعمتت در كنارشان ميميرند، ادمك هايى كه همانند مترسك هاى ترسناكى شده اند و ميكشند&#x27;گفت: چه چيز را ميكشندمگر بهشان نفرمودم كه به هم نوع خود اسيب نرسانند اكنون تنهااز يك چيز پشيمانمگفتم : چه چيز !؟پاسخ داد: از انكه ان همه عشق را در وجودش گذاشتم پس اين همه نفرت و خوى حيوانى چه ميگويد در اين عشق؟؟؟اگر نفرت را در دل ادمكم ميگذاشتم عشق جاودانى از ان سر ميزد كه حتى شيطان هم قدرت از بين بردنش را نداشت افسوس كه اين همه عشق را صرف تو كردم ،اى ادمك حال بخواب شايد در خوابت خوبى هاى عشقى كه بهتان دادم را درك كنيد.Gh.S</description>
                <category>Ghazal Sotoudeh</category>
                <author>Ghazal Sotoudeh</author>
                <pubDate>Sat, 01 Apr 2023 16:20:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>