<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زمانی آرمان بودم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_79015971</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-08 01:12:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4851919/avatar/dUjNDK.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زمانی آرمان بودم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_79015971</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یه گوشه با خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79015971/%DB%8C%D9%87-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-tvcufq0vy9dq</link>
                <description>نمی دونم از کجا شروع کنمفقط خوب می دونم که دیگه اون ادم قبلی نمی شمآدمیزاد یه سری چیزا رو از سر می گذرونه که انگار بعد از اون دیگه واقعا نمی شه  مثل قبل زندگی کردداشت خوب پیش می رفت اما «امان از نا امیدی» آدمیزاد به همین امید زندست واقعا اگه امید نداشته باشی هیچی نداریاما در اوج نا امیدی هم همین «امید داشتن به گذشتن این اوضاع، امید به بهبود » منو نجات داده و نجات میده و احتمالا نجات خواهد داد راستش از خدا دلگیرم، از اهل بیت دلگیرم، از همه دلگیرممن به بد بودن خودم ایمان دارم و حتی شک ندارم که بنده خوبی برای خدا نبودم اما «همیشه» امید داشتم به بزرگی خدا،، به بخشندگی خدا ، به مهربونیشخدا حتی به «حر» هم رحم کردبه من نمی تونه رحم کنه...؟!نمازام هم تق و لق شدهدیگه تو قنوت ها کمتر دعا می کنم یا اصلا دعا نمی کنمخسته شدماین حرفا فقط همین کُنجِ دنجِ ویرگول زده میشه به هیچ کس نمی گم این حرفا رو حوصله حرفا و امید دادن های الکی و این که قدر زندگی رو بدون ندارم چون یه سری حرفا «دردا» هست که ، هنوز که هنوز تو سینه ام مونده و احتمالا خواهد ماندحافظ غم دل با که بگویم که در این دور         جز جام نشاید که بود محرم رازخیلی وقته که منتظرم اوضاع خوب بشه اما نمیشهشاگرد اول کلاس حالا به پاس کردن هم امید ندارهامید به خوندن ندارهوسواسش دیوونش می کنهکاری نمی کنه خدایا خودت میدونی چیا تو دو روز گذشته تو سرم اومده و رفته، خدایا، اگه می خوای منو درس عبرت کنی برای بقیه ، اگه می خوای من تابلو خط کشی بقیه باشم ، تو رو به خودت قسم دیگه تمومش کن چون من طاقت ندارم خدایا خودت می دونی من جونم در میاد اگه بخوام از یکی پول بخوام ، می دونی داغون می شم وقتی بخوام دست دراز کنم جلو بقیهخدایا دستمو بگیر تو رو به بزرگیت قسم تو رو به آبروی آبرو دارانذار فردا روز، روم نشه تو خیابون راه برمخدایا نذار حالم از خودم به هم بخورهبهم امید بده ، بهم توان بده، بهم قدرت بده، خوشبخت و خوشحالم کن</description>
                <category>زمانی آرمان بودم</category>
                <author>زمانی آرمان بودم</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 13:17:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به درد نخور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79015971/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%90-za2pviuwwzd7</link>
                <description>به دوستم پیام دادمبهم زنگ زدنمی دونستم چی بگمبهش گفتم دفعه قبلی که درست و حسابی باهاش صحبت نکردم یه دلیلی داشته قبول کرد و گفت خودم می خواستم بهت زنگ بزنم اما گفتم حتما یه دلیلی داشتهپانسیون بود گفت شب زنگ میزنهرسمی حرف می زدخبری از صمیمیت ماه های قبل نبوداون فک کنم منظم درس میخونهاحساس می کنم می شم یه موجود اضافیدرسا رو که به سختی می خونم و حتی نمی دونم پاس می شم یا نهاحساس می کنم دیگه به درد نمی خورم که بخواد به دوستیمون ادامه بدهپاگیرش می کنم در مقابل اون فک کنم خیلی به درد نخور باشمعلاوه بر اون با این افسردگی که می دونم حالا حالا ها باهامه و هرچند وقتی عود میکنه دیگه واقعا انسان سالمی نیستماحساسات و افکارم مث دریان گاهی وقتا اروم گاهی وقتا طوفانی به درد نخور محض شدماز یه طرف نمی دونم کنکور و اینده لعنتی چی میشه می دونم که وقتی کنار اون دوست قرار بگیرم احتمالا خودقضاوتی هام بیشتر میشه اما تو این دوران افسردگی لعنتی خاطراتم با همون رفیق بود که باعث می شد گاهی وقتا لبخند بزنم شاید اگه اون پی گیرم می شد اوضاع زودتر بهتر می شداما اگه خودمم جای اون بودم و اینحوری جوابمو می داد دلسرد می شدم دوست دارم گریه کنم اما چشمام درد می گیره و می سوزه پس فعلا دست نگه می دارمولی با همه اینا باید بگم که هیچ کس نتونست بهم کمک کنهنه اینکه نخوان بهم کمک کنننتونستن اصلا نفهمیدن من چمه که بخوان کمک کنناما در عوض تلاش هایی که واسه کمک کردن می کردن هر کدوم مثل تلخی درد ضربه کمربند به ناچار نوش روح می شداما شاید همین  زخما و دردا باعث شد اوضاع بهتر بشه همین سیلی ها و رنج ها مثل دردِ چاقویِ داغ رو زخم باز، کمک کردنجات دهنده خداست که در ما دمیده...</description>
                <category>زمانی آرمان بودم</category>
                <author>زمانی آرمان بودم</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2026 17:45:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۲ شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79015971/%DB%B1%DB%B2-%D8%B4%D8%A8-wq6uqweyoed8</link>
                <description>ساعت۰۰:۰۴ شبه طبق قراری که قبل از بیرون رفتن با خودم گذاشته بودمالان می بایست در حال خوندنِ تاریخ۲‌ دبیرستان باشم اما نیستم و این زجرم میده و لذت غذا خوردن و انجام کارهای دیگه رو ازم می گیره بعد از گذشت حدوداً ۵ یا ۶ ماه شروع کردم به درس خوندنو واقعا گاهی وقت ها دشواری زیادی دارهاینکه به خودت امیدواری بدی، تلاش کنی که خودت رو قضاوت نکنی واقعا سخته به خاطر کمالگرایی و اختلالِ اضطرابِ مزمنی که در نتیجه منجر شده با افسردگی دست و پنجه نرم کنم مطالعه برام سختهسخته چون میخوام کلمه به کلمه کتاب رو حفظ کنم و این کارو هم می کنمسخته چون تمرکز ندارم و موقع مطالعه اغلب باید اسم اشیای تو دستمو بگم تا اون به اصطلاح تمرکزِ برگرده مداد نوکیپاکنمداد نوکی پاکنگاهی وقتا مثلِ امروز عصر اینقد حال روحیم بد میشه که به خودم میگم واقعا زندگی ارزش این همه رنج رو ندارهو ادمی مثل من که دستاوردی نداره و در واقع منفعلانه زندگی میکنه مایه ننگ این دنیاست نمی دونم چمه اما خیلی می خندم من توی شرایط حساس خندم می گیرهمثلا وقتی اضطراب می گیرمیا وقتی که یه اتفاق غیر عادی بد داره اتفاق میفتهو خندمم گاهی وقتا قابل کنترل میشهگاهی وقتام ساااکت میشماینقد که بقیه می فهمن یه چیزیم هستای کاش حال روحیم اینقدر نوسان نداشتمن واقعا توان ندارم دیگه شادکاام باشید و عاقبت به خیر</description>
                <category>زمانی آرمان بودم</category>
                <author>زمانی آرمان بودم</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2026 00:19:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگه نمیشه بشه همون آدمِ قبلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79015971/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D8%B4%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%90-%D9%82%D8%A8%D9%84%DB%8C-jromhqwsldea</link>
                <description>مامان زنگ زده بود به دوستمفک کنم ازش خواسته بود بهم زنگ بزنهمامان من که بچه خوبی بودم با دوستم می رفتم بیرونشما هی کوبیدین رو سرمشما خواستین دیگه باهاش جایی نرمحرف نزنمحالا خودت بهش زنگ زدی که چی بشهتا بشم همون ادم قبلی؟دوستم بهم زنگ زدزنگ زدپیام دادجواب ندادمیه حس خشم آمیخته با ناراحتی به گوشی مامان زنگ زد به مامان گفتم بگو، خونه نیستم گوشیو داد بهمچطوری؟خوبی؟به گوشیت زنگ زدم چرا جواب ندادینباید بعد سه ماه بهم زنگ بزنی؟+ممنون . خوبم .توچطورینمی دونم چرا جواب ندادمـ اگه مزاحمم بعداً زنگ بزنم؟+ نه بابا بیکارمچطوری؟خوبی؟+اره الحمدا...ـ من باید برم کاری نداریـ نه قربونت سلامت باشیماه ها منتظر تماسش بودم منتظر یه زنگحالا چی شدچرا نمی تونم مث قبلا بزنم به دَرِ بی خیالیگفت گوشیش سوخته بودهشمارمو نداشتهبه جهنم من که دیگه تموم شدمچه فرقی می کنه</description>
                <category>زمانی آرمان بودم</category>
                <author>زمانی آرمان بودم</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 14:40:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغزِ پُرِ خالی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79015971/%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%90-%D9%BE%D9%8F%D8%B1%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-iegymibuat4i</link>
                <description>ای کاش یه لحظه مغزم خالی می شد و فقط به صدای شر شر آب توی حموم گوش می دادمخستم، نه توان ادامه دادن ، نه پای پس کشیدنکاش می شد جور دیگه زندگی کرد ، جوری که حداقل به کثافتیِ حالِ الانم نباشهنه آینده ای می بینم ، نه گذشته، خوش گذشته که بخوام برگردم عقبکاش کورسوی امیدی بودکاش زندگی واقعا بده بستون بود، تا شاید اون رفیقی که دلم پر میکشه برای دیدنش حداقل یه زنگ می زدگلوی مرغ سحر را بریده اند و هنوز درین شط شفق ‌ ‌ آواز سرخ او جاری است «سایه»</description>
                <category>زمانی آرمان بودم</category>
                <author>زمانی آرمان بودم</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 15:45:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم که از اشک بگذره، واژه می شه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79015971/%D8%BA%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D9%87-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%87-reqyvnjlr3rv</link>
                <description>حتی فکرش رو هم نمی کردم که کلماتی که از دهن مهم ترین اشخاص زندگیم جاری میشه منو به سمت مرگ سوق بدهدرست لحظه ای که فکر می کنی شاید بشه درستش کنی شاید بتونی کنار بیای و زندگی رو با تمام بی مهری و عدم درکش برای خودت زیباش کنی اوار واژه ها روی روحت می ریزهمث اینکه سنگ ها و اجرها از بالای ساختمان پرت بشن روی سرت و تو با چشمای باز سقوطشونو نگاه کنی این سکانس توی سرم خاکستریهنمی دونم از کِی، اما این اتفاق برام افتادهبی حِس شدم، طرد شدن حتی از طرف کسایی که برام مهمن، برام مهم نیستاما به خاطر این عدم امید و طرد شدن یک روز کامل از رخت خوابی که توی تاریک ترین نقطه اتاق پهن شده بیرون نمیام بیرون نمیام و به این فکر می کنم که تمومش کنم تموم راه حل های ممکن رو واسه تموم کردن سرچ میکنماما اگه تموم نشه چیبعدش حتی از اینم سخت تر میشهبه این فکر می کنم که اونا سر شکسته می شنبیشتر از همه، از پیدا شدنم غرق خون در تشک می ترسماگه سکته کنن چیزمزمه ها در مورد من تو مراسم ختم چی سرِ اونا میارههمکارای مامان پشت سرش چی پچ پچ می کننفامیل و داییا چی پچ پچ می کننکاش ، ای کاش کسی بود نجاتم بده با تمامِ من می جنگید تا منو نجات بدهاز وجودم بدم میاد پادکست گوش میکنمکتاب گوش می کنمسعی می کنم کتاب بخونمتا خودم خودمو نجات بدم اما سخته، زمان برِ و من تنهامباید تنهایی خودمو نجات بدم کاش خدا بیشتر خودشو نشون بدهدلم می خواد معجزه بشه دلم می خواد امید داشته باشم به رخ دادنِ اون معجزهخدایا گیر افتادم منو در بیار توی ویرگول می نویسم و هر لحظه مث یه معتاد توی ویرگول چرخ می خورممعتاد بودن که شاخ و دم ندارهبه امید ترک اعتیادهامحا</description>
                <category>زمانی آرمان بودم</category>
                <author>زمانی آرمان بودم</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 14:01:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به خاطر کی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79015971/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%DA%A9%DB%8C-beyphoedmk0i</link>
                <description>کاش یکی بهم می گفت باید به خاطر کی و برای کی زندگی کنمبه خاطرِ مامان؟ به خاطر داداش ؟ به خاطر کی...دارم تلاش می کنم به خاطر اونا زنده بمونم، بماند که از عذاب بعد از اونم می ترسمیه مکالمه عادیِ واقعی+منم میخوام بیام داداش-غذا درست می کنی؟ +اره= نه بابا ولش کن مسئولیت داره-اره راس میگی، نمیخواد بیایمیگن داری آیندتو تباه می کنیمیگن اخرش روزگارت از شب هم سیاه تر میشهو من تلاش می کنم که زنده بمونمکاش منم قادر ب دیدن اون آینده روشن واسه خودم بودم به دریا می زنم! شاید به سوی ساحلی دیگر/ مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر (فاضل نظری)</description>
                <category>زمانی آرمان بودم</category>
                <author>زمانی آرمان بودم</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 00:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یهویی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79015971/%DB%8C%D9%87%D9%88%DB%8C%DB%8C-nc4dvmq5gh4b</link>
                <description>خدا جان، نمی دونم چیکار کنمخدایا روی این زمین بزرگ تنهام. خدایا هنوز به روزهای گذشته فکر می کنمحتی در تصوراتم هم فکر نمی کردم روزی زندگیم اینجوری باشهدروغ چرا خودت که بهتر می دونی دلم از تو هم گرفته مگه تو رحیم و کریم نیستی پس چرا دلت نمی سوزه چرا درستش نمی کنی من افتضاحم گناهکارم خدایا حتی از دستت عصبانیمو به شدتی از خودم بدم میاد که حتی نمی خوام به خودم فکر کنمخدایا تو رو خدا به من باور و امید و شوق بدهخدایا کاش می شد بغلت کنم سرمو بچسبونم به سینت و از همه دنیا گله کنمکاش می شد با تمام وجود توی بغلت گریه کنمخدایا احساس می‌کنم ولم کردی خدایا من بدم ولی تو ولم نکن خدایا ...خدایا حرفام زیاده ولی کلمات یاری نمی کننخدایا خدایا منو دوست داشته باشخدایا منو نجات بدهخدایا کمکم کن همونی بشم که تو به خاطرش منو به این دنیا اوردیخدایا </description>
                <category>زمانی آرمان بودم</category>
                <author>زمانی آرمان بودم</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 21:03:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سبب، انسان های دیگر است.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79015971/%D8%B3%D8%A8%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-stcqzy2gig6b</link>
                <description>خستمخسته شدم از جنگیدن برای کوچک ترین چیزااینقدر خودم نبودم که نمی دونم اگر روزی بخوام خودِ واقعیم باشم، چه شکلی میشمخودِ واقعیم چه شکلیه، چی دوست داره، چی میپوشه، چیکار می‌کنه سال های پیش که در آغاز نوجوونی بودم، زندگی الانم حتی توی تصوراتم هم برام عذاب اور بوداما الان، ذهنیت عذاب اور اون روزا رو دارم زندگی می کنمتجربه ثابت کرده است اگر بخوام خودم باشم، دور انداخته می شم، اگر کم بیارم، دور انداخته می شمشخصیت من ساخته خودم نیستتمام چیزی که هستم،تشکیل شده از یه چیزایی هست که بقیه می‌خوان باشماگر چیزی رو بخوام و بقیه، نخوان ،دیگه توان جنگیدن ندارم براشکِی میشه خودم باشم. بدون قوانین بقیه تنها چیزی که واقعا مالِ منِ، تصوراتمِادم مورد تایید بقیه بودن تا کی باید ادامه داشته باشه...گلوی مرغ سحر را بریده اند و هنوزدرین شط شفقآواز سرخ او جاری است.«هوشنگ ابتهاج(سایه)»من </description>
                <category>زمانی آرمان بودم</category>
                <author>زمانی آرمان بودم</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 21:30:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین نوشته ای که نخواستم عالی باشه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79015971/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-cn0v8wrwjwq5</link>
                <description>احتمالش یک در هزار بود کهزمانی که از نظر روحی در بدترین حالت خودم قرار دارم یه حساب کاربری توی ویرگول بسازم و کاری که همیشه دوست داشتم انجامش بدم اما انجامش ندادم رو شروع کنم ، حتی شده برای یک ساعت انجامش بدماما اون اتفاقِ یک در هزار رقم خورد(نویسندگی«نوشتن»))))امیدوارم روزهای سبز زندگیم هرچه زودتر از راه برسند چون من توی باتلاق گیر افتادم و بدترین قسمت اینه که هیچ کس جز خودم نمیتونه نجاتم بده ، اما همه میتونن توی این باتلاق دفنم کنن{°-^}</description>
                <category>زمانی آرمان بودم</category>
                <author>زمانی آرمان بودم</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 20:50:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>