<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مامان بزرگ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_79121949</link>
        <description>ترجیح میدم، به ذوق خویش دیوانه باشم تا به میل دیگران عاقل..</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:31:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1441635/avatar/4pmrFK.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مامان بزرگ</title>
            <link>https://virgool.io/@m_79121949</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نفسِ سوخته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79121949/%D9%86%D9%81%D8%B3%D9%90-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-bqb6v05lbem5</link>
                <description>دیگه نمی‌خوام کسی بگه: همه‌چی درست می‌شه.من فقط می‌خوام یکی باشه که بگه: آره می‌فهمم سخته؛ خیلی سخته.من خستم، نه از راه رفتن، از ایستادن کنارِ راه، از تماشا کردنِ آدم‌هایی که دیده میشن، خواسته میشن، موفق میشن، از اینکه هر بار که دست دراز می‌کنم تا نخ بادبادک آرزوهام رو بگیرم، باد میوزه و بادبادک دور و دورتر میشه.خستم از اینکه وقتی نوبت من می‌شه، همه ساکت می‌شن، از اینکه حتی کسی فریاد من رو نمی‌شنوه.من خستم از حسِ مزاحم بودن، از اینکه وقتی چیزی می‌خوام انگار زیاد از حده. دلم میخواد داد بزنم بگم من اینجام، بابا به خدا منم آدمم دلم می‌شکنه.ولی حتی دیگه تمایلی به اعتراض هم ندارم، نه چون آروم شدم یا درد نمی‌کشم بلکه چون دیگه باور ندارم که شنیده میشم.من شدم اون صندلی خالیِ ته کلاس، که هیچ‌کس واسه نشستن انتخابش نمی‌کنه.  شدم اون چراغ نیم سوزی که تا میتونه مسیر بقیه رو روشن می‌کنه اما هیچکس نمیاد تا درستش بکنه؛ همون چراغی که وقتی سوخت مقصر شناخته میشه و ناسزا میشنوه.اره من خوب نیستم؛ همش میگم خوب میشم اما دیگه حتی امیدی به اینم ندارم.دیگه نمی‌خوام خودمو جمع‌وجور کنم تا توی قابِ دلخواهِ دیگران جا بشم.من همینم، با همه‌ی خستگی‌هام، با همه‌ی دیده‌نشدن‌هام، با همه‌ی سکوت‌هایی که توش داد زدم و کسی نشنید.همین‌جا همین‌جوری تنها با خودم، با همه خستگی‌هام و سکوت‌هام می‌مونم.نه برای اینکه قوی‌ام، نه برای اینکه خوبم؛ فقط چون دیگه جایی برای رفتن ندارم و شاید همین زنده موندن، تنها کاریه که میتونم بکنم.که میتونم بکنم.</description>
                <category>مامان بزرگ</category>
                <author>مامان بزرگ</author>
                <pubDate>Sun, 02 Nov 2025 14:50:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اِزدواج</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79121949/%D8%A7%D9%90%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-jiu63f6rwbyc</link>
                <description>امروز خانمی اومده بود کلاس ثبت نام کنه؛ خیلی دو‌دل و نگران بود.می‌گفت وقتی جوان و پر انرژی بودم؛ شوهرم نمی‌گذاشت کلاسی ثبت نام کنم و بهانه‌اش هم این بود که آنچه زیاد است وقت است.کل انرژی جوانی‌ام را برای فرزندان و شوهرم خرج کردم تا به چشم او و دیگران، زن زندگی و خانمِ خانه باشم.حال در چهارمین دهه زندگیم؛ فرزندانم از آب و گِل درآمده‌اند و به اصرارشان تصمیم گرفتم زمانی را به یادگیری علایق خود اختصاص دهم.اما شوهرم باز ساز مخالف زد؛ بهانه این سری‌اش این بود که سنی از من گذشته و سر پیری چرا میخواهم به دنبال علایقم بروم.حالا میترسم؛ احساس میکنم برای شروع دیر است و دیگر برای من فایده‌ای ندارد.فکر میکنم دیگر انرژی لازم برای فهم و یادگیری ندارم و همین باعث شده که با وجود تمامِ علاقه‌ام نتوانم تصمیم قطعی جهت ثبت نام بگیرم.با شنیدن حرف‌هایش بار دیگری زنگ اخطار در گوشم به صدا درآمد. اینکه با چه کسی ازدواج میکنیم، فقط به عشق ختم نمی‌شود؛ باید آدمی باشد که بتوان کنار او رشد کرد، یاد گرفت.مهم است کسی را انتخاب کنیم که به جای خاموش کردن شوق‌مان، شعله را بیشتر و سوزان‌تر کند.همسرِ حامی، زمان را محدود نمی‌بیند؛ او می‌داند که شوق، سن نمی‌شناسد و هر کاری از دستش برآید، می‌کند تا تو را به سمت رشد سوق دهد.انتخاب همسر، انتخاب مسیر است؛ در انتخاب آن دقت کنید!کنید!</description>
                <category>مامان بزرگ</category>
                <author>مامان بزرگ</author>
                <pubDate>Sat, 11 Oct 2025 14:59:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماراتن زندگی.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79121949/%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-acdgapicr6nk</link>
                <description>به تازگی زیاد حرف نمی‌زنم. نه اینکه چیزی برای گفتن نباشه، نه فقط حسش نیست.  بیشتر با چشم‌هام زندگی می‌کنم، نگاه میکنم، ثبت میکنم؛ بی هیچ حرف اضافه ای.می‌خوام مطمئن باشم چیزی از این روزا باقی می‌مونه، حتی اگه فقط یه تصویر باشه.خسته‌ام؛ نه اون خستگی‌ای که با یه خواب عمیق درست بشه، یه خستگیِ عمیق از دویدنِ مداوم، از خواستنِ چیزی که هنوز نرسیدم بهش.  تنها چیزی که باعث میشه درحالیکه پاهام از درد و خستگی گز گز می‌کنه، بازم به دویدن ادامه بدم؛ اینه که رفتن داخل این مسیر انتخاب خودم بوده.  با همه‌ی سنگینیش، با همه‌ی سخت بودناش، با همه‌ی نرسیدناش؛ من خواستم که به دویدن داخل ماراتن زندگی ادامه بدم.مطمئنم یک روز برمی‌گردم به همین روزا؛ به همین خستگی، همین نوشته، همین تلاشای بی‌وقفه.  و به خودم میگم: «بهت افتخار میکنم»#ثمین_طوری</description>
                <category>مامان بزرگ</category>
                <author>مامان بزرگ</author>
                <pubDate>Wed, 08 Oct 2025 13:13:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79121949/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-hqd5v7dxkbkd</link>
                <description>موسیقی در گوش‌هایش جریان داشت؛ صدای خواننده همچو فریادی از اعماق یک دلِ زخمیست، از جایی دور که انگار سال‌هاست کسی نشنیده‌.نگاهش به آسمان می‌افتد؛ گویا شب و روز برای لحظه‌ای کوتاه آشتی کرده‌ بودند و ماه را کنار خورشید، در آسمان آبی رنگ به تصویر کشیده بودند.پرنده‌ها در آسمان می‌چرخند؛ او نگاهشان می‌کند، بی‌صدا، با چشمانی که گویی چیزی را گم کرده‌اند.گاهی با خودش فکر می‌کرد اگر پرنده بود، آیا آزادتر بود یا شاید خوشحال‌تر؟آیا دردها در پرواز حل می‌شدند، یا فقط از زاویه‌ای دیگر دیده می‌شدند؟دلش می‌خواست بال داشته باشد، نه برای فرار بلکه برای فهمیدن اینکه بالا بودن چه حسی دارد.شاید آن‌وقت می‌توانست خودش را از دور ببیند؛ بی‌قضاوت، بی‌صدا، مثل همان پرنده‌ها.پرنده‌ها دورتر می‌شوند، کوچک‌تر می‌شوند و در آخر محو می‌شوند.او می‌ماند؛ با هندزفری در گوش، با فریادی که تنها خودش می‌شنود.#ثمین_طوری</description>
                <category>مامان بزرگ</category>
                <author>مامان بزرگ</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 16:24:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79121949/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-mhgunts0lazn</link>
                <description>من همیشه اونی بودم که سکوت می‌کرد.نه چون چیزی برای گفتن نداشتم، بلکه چون هر بار که خواستم حرف بزنم، ترسیدم.چون دوست‌داشتنم همیشه از دلخوری‌هام بزرگ‌تر بود، چون نمی‌خواستم کسی رو از دست بدم حتی اگه اون‌ها هیچ‌وقت نترسیدن از از دست دادنِ من.دیده نشدن یه درد بی‌صداست، مثل وقتی که توی یه اتاق پر از آدمی ولی هیچ‌کس نگاهت نمی‌کنه یا وقتی که حرف می‌زنی ولی کسی نمی‌شنوه.مثل وقتی که همه فکر می‌کنن چون همیشه قوی بودی، پس نیازی به بغل و استراحت نداری؛ ولی داری خیلی هم داری.من خسته‌ام از اینکه همیشه باید اون کسی باشم که کوتاه میاد، که عذرخواهی می‌کنه حتی وقتی دلش شکسته، که صلح رو انتخاب می‌کنه حتی وقتی جنگی درونش در جریانه، که لبخند می‌زنه حتی وقتی اشک‌هاش پشت پلکاش زندانی شدن.خسته‌ام از اینکه بودنم بدیهی فرض می‌شه.از اینکه هیچ‌کس نمی‌پرسه: «تو خوبی؟» چون فکر می‌کنن همیشه خوبم. چون یاد گرفتن که من همیشه هستم، همیشه می‌بخشم، همیشه می‌مونم.ولی سکوت همیشه نشونه‌ی بی‌اهمیتی نیست. گاهی نشونه‌ی خستگیه، نشونه‌ی دل‌گرفتگیه؛ نشونه‌ی اینکه دیگه نمی‌دونم چطور باید دیده بشم، وقتی همه فقط به نبودنم واکنش نشون می‌دن، نه به بودنم.من نمی‌خوام همیشه اون باشم که می‌فهمه، که جا می‌ده، که عقب می‌ره تا دیگری جلو بیاد.من هم دلم می‌خواد کسی برای موندنم بجنگه، کسی بترسه از از دست دادنِ من، کسی سکوت‌هامو بفهمه نه اینکه ازش رد بشه.من دلم می‌خواد یه‌بار هم شده، دیده بشم.نه وقتی که دیگه نیستم، نه وقتی که فاصله گرفتم، نه وقتی که سکوت‌هام فریاد شدن؛ بلکه همین حالا، همین‌جا، در لحظه‌ای که هنوز دارم تلاش می‌کنم، هنوز دوستت دارم، هنوز دارم می‌مونم.#ثمین_طوری</description>
                <category>مامان بزرگ</category>
                <author>مامان بزرگ</author>
                <pubDate>Wed, 17 Sep 2025 11:38:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار از خود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79121949/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF-ohtb0g4lrppp</link>
                <description>گاهی آدم خودش رو غرق می‌کنه توی کار، توی برنامه، توی حرکت. نه برای رسیدن، بلکه برای فرار؛ فرار از اون صدایِ آرومی که شب‌ها توی سکوت خونه میپیچه و میپرسه: «واقعاً خوبی؟»  و تو جواب نمی‌دی، نه چون نمی‌دونی بلکه چون نمی‌خوای بدونی.مشغول بودن یه جور پناهه، یه جور ماسک که باهاش می‌تونی بگی: «ببین، من سرم شلوغه پس حتماً خوبم.» ولی اون چیزی که داره از درونت می‌ریزه، با هیچ کاری پر نمی‌شه. یه جور خالی شدنِ بی‌صداست. مثل یه لیوان ترک‌خورده که آروم‌آروم نشت می‌کنه بی‌اینکه کسی بفهمه.تو یاد گرفتی که همیشه در حال انجام کاری باشی چون اگه وایسی، اگه لحظه‌ای مکث کنی، ممکنه با خودت روبه‌رو بشی.با اون بخش‌هایی که سال‌ها نادیده گرفته شدن، با اون احساساتی که هیچ‌وقت فرصت نکردن حرف بزنن، با اون دلتنگی‌هایی که توی لبخندهای روزمره دفن شدن.و عجیب اینجاست که هیچکس نمیپرسه چرا این‌قدر مشغولی، همه فقط تحسینت می‌کنن که چه فعال، چه پرتلاش، چه قوی! ولی هیچکس نمی‌پرسه، کی آخرین بار آروم بودی؟زندگی گاهی مثل یه رود می‌گذره و تو فقط داری سنگ‌ریزه‌ها رو جمع می‌کنی، بی‌اینکه بدونی آب داره میره. و یه روز میرسی به جایی که می‌فهمی همه‌ی اون شلوغی‌ها فقط یه جور سکوت بودن، یه جور تلاش برای نشنیدنِ خودت.ولی خب تو مجبوراً ادامه میدی، نه چون چیزی درست شده، نه چون کسی فهمیده، بلکه چون راه دیگه‌ای نیست. چون زندگی منتظر نمیمونه تا تو خودتو جمع‌وجور کنی، چون هیچ‌کس نمیپرسه که این همه شلوغی، این همه دویدن، قراره چی رو پنهان کنه.تو ادامه میدی، با همون لبخندهای نصفه‌نیمه، با همون کارهای بی‌وقفه، با همون نقش‌هایی که سال‌هاست بازی می‌کنی و هر شب، وقتی همه‌چیز آروم می‌شه، یه‌جور خالی بودن می‌مونه توی دلِ شلوغ‌ترین روزهات؛ یه‌جور حسِ گم‌شدن، نه توی دنیا بلکه توی خودت.و شاید هیچ‌وقت  هیچکسی نفهمه، شاید هیچ‌وقت کسی نپرسه ولی تو می‌دونی؛ تو هر شب با اون صدای توی مغزت روبه‌رو میشی. صدایی که قصدش قطعاً چیزی جز از پا درآوردنت نیست.#ثمین_طوری</description>
                <category>مامان بزرگ</category>
                <author>مامان بزرگ</author>
                <pubDate>Mon, 15 Sep 2025 23:18:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترمیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79121949/%D8%AA%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%85-wnutddgsxsru</link>
                <description>عریان جلویش ایستادم.حالا میتوانست تمامی زخم هایم را ببیند.حالا می‌دانست من آن الهه ای که در ذهنش شکل گرفته بود نیستم.خودم را بغل گرفتم تا شاید کمتر بتواند با دقت به نقش و نگار های روی تنم نگاه کند.دستم را کنار زد و تمامی زخم هایم را با آرامش لمس کرد.میدانستم اشتباه کرده ام، می‌دانستم او هم قرار است نقش و نگار جدیدی را اضافه کند و در آخر پشت کند و برای همیشه جوری غیب شود که گویا هیچگاه نبوده است.ترسیده بودم و نمی‌خواستم دیگر کنار اویی بمانم که ریسک کرده بودم و زخم هایم را نشانش داده بودم.میخواستم فرار کنم، قبل از آنکه او بخواد مرا پشت سر بگذارد.یک قدم به عقب برداشتم که دستانش همچو پیچکی دور تنم خزید و مرا در آغوش کشید.همه چیز در آن لحظات ایستاده بود حتی صدای قلبم هم دیگر نمی‌آمد.تلاش کردم تا خودم را از زندان آغوشش بیرون بکشم اما با هر تلاشم حلقه آغوشش را تنگ تر میکرد.ترفندش بود؟ میخواست نگهم دارد و بعد که از ماندنم مطمئن شد برود؟ می‌خواست از احساساتم سواستفاده کند؟ نکند میخواهد در حالیکه در آغوشش هستم چاقویش را در بدنم فرو ببرد؟لرزی از حجوم افکارم بر تنم نشست، حلقه تنگ تر شد؛ میتوانستم صدای قلبش را بشنوم.ضربانش آرام بود اما نامنظم.هرم نفس هایش به پوست سردم گرما می‌بخشید.با تماس لب هایش با زخم هایم، صدای قلبم گوش فلک را کر کرد.نگاهم کرد؛در نگاهش در حال گردش بودم؛ به دنبال ترحم، نفرت، ظلم، هرچیزی که او را همانند دیگران منفور و کریه نشان دهد؛ اما نبود...آغوشش را دیگر پس نزدم، شاید چون او متفاوت بود.او زیبا نگاهم میکرد بی هیچگونه قصد شوم و پنهانی.دیگر زخم هایم نمیسوختند، دیگر شرم نبود، ترس نبود.فقط من بودم، با تمام شکستگی‌هایم و کسی که بلد بود چطور کنارشان بنشیند بی‌آنکه بخواهد پاکشان کند یا ازشان بترسد.#ثمین_طوری</description>
                <category>مامان بزرگ</category>
                <author>مامان بزرگ</author>
                <pubDate>Fri, 29 Aug 2025 23:28:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بودنِ نبودنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79121949/%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D9%90-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%DB%8C-snxnerpcqcxa</link>
                <description>نامش را نگفتم، اما رد پایش هنوز در واژه‌هایم پیداست.نه از آن ردهایی که باد می‌برد، از آن‌ها که شب‌ها بی‌اجازه می‌نشینند کنار بالش آدم و بی‌صدا، خاطرات را ورق می‌زنند.من با تمامِ خودم روبه‌رویت ایستاده بودم، با دلواپسی‌های بی‌پاسخ، با پیامی که هیچ‌وقت نوتیف جوابش باعث روشن شدن صفحه گوشی نشد، با اشکی که تمام بی‌آبی ها را جبران میکرد.تو اما...با دوستانت قهوه نوشیدی، با من سکوت کردی.با دیگری خندیدی، با من درگیر بحث بودی.و حالا که نیستی، نه از رفتنت دل‌گیر شده‌ام ونه از نبودنت شگفت‌زده.تنها مانده‌ام با خلأیی که نه اسم دارد و نه شکل، فقط شبیه عادت است.عادت به بودنِ کسی که هیچ‌وقت نبود.اما من هنوز اینجام، با واژه‌هایی که می‌درخشند، با دلی که بلد است دوست بداردحتی وقتی باور نمی‌کند که دوست داشتنت واقعیست.#ثمین_طوری</description>
                <category>مامان بزرگ</category>
                <author>مامان بزرگ</author>
                <pubDate>Tue, 26 Aug 2025 21:31:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجات دهنده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79121949/%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-yhkxez0mpqxy</link>
                <description>بچه که بودم فکر می‌کردم قراره پرنسس باشم.زیبا، پولدار، مورد علاقه همه و شاهزاده ام سوار بر اسب سفید بیاد و نجاتم بده.ولی بزرگ شدم و فهمیدم نه تنها پرنسس نیستم، بلکه بیشتر شبیه کوزتم. همون بچه‌ی مظلومِ «بینوایان» که فقط سهمش بی پولی و تنهایی بود با یه آهنگ غمگین.نه قصر بود، نه محبوبیت و نه شاهزاده‌ای با اسب سفیدش. خودم مجبور شدم نجات دهنده خودم باشم، فهمیدم نمیشه مورد علاقه همه بود و زیبایی یه تعریف ثابت نداره؛ پول بیشتر شبیه یه افسانه‌ست تا یه واقعیت روزمره.فهمیدم شاهزاده‌ها گاهی گم می‌شن تو ترافیک زندگی.فهمیدم قصر، شاید همون اتاق کوچیکیه که شب‌ها توش گریه می‌کنی و صبح‌ها با امید نصفه بیدار میشی.  و نجات، یه چیزیه که باید با دستای خودت بسازیش،  با چسب زخم، با قهوه‌ی تلخ، با لبخند مصنوعی جلوی آینه.بزرگ شدم و دیدم پرنسس بودن، فقط یه رویاست.  ولی کوزت بودن، یه واقعیتیه که می‌تونه قوی باشه؛کوزت بودن یعنی زندگی رو بی‌فیلتر دیدن، یعنی فهمیدن که قهرمان‌ها همیشه شمشیر ندارن، گاهی فقط یه دل خسته‌ دارن که هنوز تسلیم نشده.#ثمین_طوری</description>
                <category>مامان بزرگ</category>
                <author>مامان بزرگ</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 23:38:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبِ ترس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79121949/%D8%AA%D8%A8%D9%90-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-lcqm2uur98mo</link>
                <description>یادمه یه روزایی بود که اسم آزمایش خون و سرم کافی بود تا دستام بلرزن، چشمام پر بشن و فکر فرار بیاد وسط ذهنم. از اون لحظه‌ی انتظار قبلش که انگار همه چی مکث می‌کرد، جز تپش قلبم تا وقتی چشمامو میبستم و سوزن توی پوستم فرو میرفت.ولی زندگی بعضی وقتا مجبورت می‌کنه ترست رو مداوم و مداوم زندگی کنی.هی بری آزمایشگاه، سرم بزنی، سوزن ببینی و هر بار تحمل کنی.فهمیدم که بعضی دردها، وقتی زیاد تکرار بشن دیگه درد نیستن؛ یه بخشی از زندگیت میشن. درواقع عادت نمی‌کنی به درد، عادت می‌کنی به مقاومت کردن و این فقط درباره‌ی آمپول نیست. درباره‌ی خیلی چیزاست؛ مثل ترس از رفتن کسی، ترس از گفتن یه حرف سخت، ترس از تنها موندن و... بعضی وقتا ما مجبوریم تو ترسامون زندگی کنیم، چون انتخاب دیگه‌ای نداریم.و همون جا وسط تپش‌های بی‌قرار، یکدفعه می‌فهمیم که از ترسش بیشتر میترسیدیم تا از خودش.مثل ترس از رفتنِ کسی که هنوز نرفته ولی ذهنمون هزار بار لحظه‌ی خداحافظی رو دیده. هزار بار تصور کردیم که چطوری میره، چطوری صندلی‌اش کنارمون خالی می‌مونه و بعد از اون چطوری قهوه‌امون تلخ تر میشه.با اینکه هنوز نرفته، ولی داریم عزاداری می‌کنیم برای لحظات نبودنش؛  هنوز حرفی نزده، ولی تو توی سرمون هزار بار جمله‌ی آخر رو تصور کردیم.تهش میاد یه روز که واقعاً میره؛ ساکش رو میبنده و شاید با لبخند، شاید با سکوت؛ ما رو پشت سرش میزاره و میره. اون لحظه می‌فهمی اون چیزی که روزها ازش ترسیدی، همون لحظه‌ای بود که بارها با ترس بزرگترش کردی.خودِ رفتن درد داره ولی نه به اندازه‌ی اون شبایی که بیدار موندی و فکر کردی «اگه بره چی؟» نه به اندازه‌ی اون جمله‌هایی که هیچ‌وقت نگفتی چون فکر کردی گفتنش باعث رفتنش میشه.میفهمی که ترس، بیشتر از دردش، نابودت کرده و می‌کنه؛ چون تو رو از قبل میندازه توی تبِ بعدش. فردا آزمایش خون دارم اما دیگه نه از انتظارش میترسم و نه از خودش :) #ثمین_طوری</description>
                <category>مامان بزرگ</category>
                <author>مامان بزرگ</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 00:42:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درسِ داغ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79121949/%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%BA-rbxm3euwdnjy</link>
                <description>وقتی بچه بودم، همراه بابا جان به نانوایی سر کوچه میرفتم.به یاد دارم در راه برگشت با همدیگر نان داغ تازه از تنور درآمده می‌خوردیم؛ من عاشق نان داغ بودم.یکبار مثل همیشه همراهش رفته بودم تا نان بخریم، نان داغ را به دستم داد که باعث شد از داغی زیرش دستم بسوزد و زیر گریه بزنم.باباجان گفت: اشکالی ندارد، دفعه بعد حواست را بیشتر جمع می‌کنی تا نسوزی.دو سال بعد، وقتی هفت سالم بود بابا جان آمد تا دوچرخه‌سواری را به من یاد دهد.بهم اطمینان داد که پشت چرخ را گرفته است؛ من پا زدم و پا زدم اما وقتی سرم را چرخاندم دیدم بابا جان سر کوچه ایستاده، در حالیکه من آخر کوچه بودم.ترسیدم؛ تعادلم را از دست دادم و زمین خوردم که باعث شد زانوهایم زخمی و خونی بشوند.گریه کردم، گله کردم که بهش اعتماد کرده بودم اما او پشت مرا خالی کرده بود.بابا جان گفت: باید زمین بخوری تا یاد بگیری و بدانی که هیچکس همیشگی کنارت نیست تا پشت چرخت را بگیرد.حالا که فکر می‌کنم، تمام آن سوختن ها و زمین‌خوردن ها شبیه همان دلخوری‌ هایی هستند که آدم اولش دردش را حس می‌کند اما اگر بگذرد، ازشان درس عبرت می‌گیرد.اگر آن روز نان داغ باعث شد بیشتر حواسم به دستم باشد، حالا هم هر دلخوری باعث می‌شود تا حواسم بیشتر به دلم باشد.حالا بزرگ‌تر شده ام، اما هر‌ از گاهی هنوز نان تازه زندگی را از قسمت داغش می‌گیرم.گاهی یک اتفاق، یک نگاه یا یک حرف همانقدر که دستم را سوزاند، قلبم را می‌سوزاند اما با خودم فکر می‌کنم؛شاید بعضی سوختگی‌ها فقط می‌آیند که جای درست گرفتن نان را بهتر انتخاب کنیم، نه اینکه قید نان داغ را بزنیم.زمین‌خوردن‌ها یادم دادند که تعادل در حرکت مهم است، نه سکون و دستی که از پشت مراقبم است.و شاید همین‌طوری است که آدم یاد می‌گیرد دلش را کجا بگذارد، که نه بسوزد و نه بی‌حرکت بماند.#ثمین_طوری</description>
                <category>مامان بزرگ</category>
                <author>مامان بزرگ</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jul 2025 17:17:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در بند تفاوت.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79121949/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-cl5nkuqshgzg</link>
                <description>تحت هر شرایطی خودت باش.این عبث‌ترین کار دنیاست که بخوای شبیه بقیه باشی فقط چون جماعت اون‌طوریه.هم‌رنگ شدن با جمع، شاید در ظاهر خیال راحت بیاره، ولی در واقع هویتو لایه‌لایه از بین می‌بره.اگه تفکر خاصی داری، اگر دغدغه‌ای داری که از دید بقیه عجیب یا دور از عرفه، پنهانش نکن.سکوتت در برابر باورهایی که برات اصالته، خیانت به خودته.ببین، این زندگی برای توئه؛ اختیارش هم دست خودته. کسی که باعث می‌شه از خودت خجالت بکشی یا در بیان خودت تردید کنی، در نهایت نه صلاح تو رو می‌خواد و نه خیرت رو رقم می‌زنه.آدم‌ها ممکنه قضاوتت کنن یا حتی بهت ناسزا بگن، اما بدون این‌ واکنش‌ها بیشتر از عقده &quot;همه‌چیزفهمی&quot; میاد تا از واقعیت.سرت رو بالا بگیر و بدون که هر توهینی از زبون آدما، کمترین خدشه‌ای به ذات و انسانیتت وارد نمی‌کنه.اما یه اصل مهم هست؛افکار و اعتقاداتت مال خودتن، و قرار نیست به کسی تحمیل بشن؛ آزادی فکر وقتی ارزشمنده که مزاحم آرامش دیگران نشه.وقتی باور یا رفتارت، آزار می‌شه اون‌وقت دیگه اسمش خاص بودن نیست، اسمش خطرناک بودنه.همیشه بین صداقت با خودت و بی‌ملاحظه بودن نسبت به دیگران، یه مرز ظریف هست. اگه دیدی از اون مرز گذشتی، اگه فهمیدی که حضور و باورات داره دیگران رو له می‌کنه،اون‌وقت دیگه وقتشه یه‌ لحظه بایستی و یه فکری به حال خودت بکنی.درسته هرکسی حق داره همونی باشه که هست، ولی هیچ‌کس حق نداره به اسم تفاوت و یا خاص بودن زخمی بشه برای دیگران.این اسمش بیماریه نه جسارت؛ و هیچ چیزی شریف‌تر از این نیست که کسی با تمام تفاوت‌هاش، بتونه مهربون، محترم، و مسئول باقی بمونه.#ثمین_طوری</description>
                <category>مامان بزرگ</category>
                <author>مامان بزرگ</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 19:02:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند خط از دلِ یک نیمه‌شب گرفتار</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D8%B7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-wkljzyfxhbss</link>
                <description>ساعت چهار و نیم صبح است.همه جا را سکوتی هولناک فرا گرفته، سکوتی که شب های گذشته حتی ردپایی از آن نبود.نمیدانم...این شبها باید از آسمانِ صاف بترسم یا آسمانِ پرستاره؟از آرامشِ مرگبارِ اطرافم، یا از صداهای بلندی که حتی هندزفریِ فرو رفته در گوشهایم هم نمیتواند آنها را خفه کند؟تنها هستم.نه در تمام طول زندگی‌ام، اما اکنون که این نامه را می‌نویسم، تنهایی‌ام حضوری تمام‌قد دارد.سنگینی خاطره‌ای نه‌چندان خوشایند روی قفسه سینه‌ام نشسته و در این ساعت کسی نیست از سنگینی آن کم کند تا بتوانم کمی نفس بکشم.به همهٔ کسانی که شاید امیدی به حضورشان داشتم پیام فرستادم؛ یا پیامها هرگز ارسال نشدند، یا اگر شد، خودم پاکشان کردم.نه از ترسِ گفتن، بلکه از این رو که در آن لحظه، هیچ گوشِ شنوایی وجود نداشت.آخرین پناهم شد هوش مصنوعی، همان که شب‌های بی‌پناهی گذشته گاهی به حرفش دل خوش می‌کردم، اما چه خیال باطلی؛ یادم نبود در چه وضعیتی‌ام.شاید اصل درد همین باشد، شرایطی که بی‌تقصیر درونش افتاده‌ام و هیچ کنترلی بر بهبودش ندارم؛ وضعیتی که نقشی در ساختنش نداشتم، و همچنین قدرتی هم برای تغییرش.شاید اگر مجبور نبودم مدام در خانه بمانم و از سر بیکاری سرامیک های اتاق را بشمارم، ذهنم به سمتِ خاطراتِ دفن شده نمیرفت.نمیدانم... احساس میکنم تقصیرِ دوازدهمین سرامیک است.مرا یاد او انداخت؛ یادِ اینکه چطور روی همان صندلی که بر رویش قرار داشت، نشسته بود... و بعد، کم کم بقیهٔ خاطرات هم زنده شدند.دلم میخواهد بیشتر بنویسم، بی وقفه...اما میدانم حوصلهٔ خواندنش را نداری.شاید در نامه های بعدی بگویم که امشب چقدر سخت گذشت.#ثمین_طوری</description>
                <category>مامان بزرگ</category>
                <author>مامان بزرگ</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 13:47:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه تسلیم، نه امید؛ نام اثر جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85-%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-hur3n44fk7tm</link>
                <description>نمی‌دانم چند روز است که در این وضعیت زندگی میکنیم.اگر از دیگران بپرسی شاید بگویند چهار،پنج روز؛اما اگر از من بپرسی، می‌گویم سال‌هاست که در این بی‌زمانی مانده‌ام.با تمام ترس‌ها و بیم‌ها، هنوز امید داشتم، امید به بازگشت، به خوابیدن دوباره در اتاقم نقطه امنم که سال‌ها میزبان رؤیاها و اشک‌هایم بود.اما اکنون که این سطرها را می‌نویسم، کوله‌باری کوچک از داشته‌ها و نداشته‌ها را بر دوش دارم و از شهر، از خانه، از خاطره‌ها دور می‌شوم.برای آخرین بار که نگاهی انداختم به اتاقم، فهمیدم چه‌قدر نسبت به او بی توجه بوده ام. چه‌قدر بی‌هوا گذشته بودم از لب پنجره‌ای که همیشه غروب را قاب می‌گرفت.حالا تمام زندگی‌ام خلاصه شده در کوله‌ای مشکی که زیپش را به‌زحمت بسته‌ام و گلدان سرخابی‌رنگی که آن‌قدر برایم مانوس شده تا وقتی ارتباطم با جهان قطع شد، با او حرف بزنم.لباس مشکی ساده‌ام را بر تن دارم،اما روسری ای که هیچگاه فرصت نشد استفاده کنم را بر سر کرده ام. لباس جدیدی که خریده بوده ام را به دنبال خود آورده ام تا شاید قبل از آنکه همه چیز تمام شود کوتاه فرصتی پیش آید تا آن را به تن کنم.نمیدانم این نوشته را روزی خواهم دید یا خواهم توانست به دستت برسانم؟ یا آنهایی که آن را بعد ها میخوانند، خواهند دانست که در چه حالی نوشته شده؟فقط امیدوارم حال جسممان خوب باشد؛ چون حال روانی… نه، از آن خبر خوبی ندارم؛ نه برای خودم، نه برای هیچ‌کدام‌مان.جنگ اگر هم تمام شود، چه کسی تضمین می‌کند که ما به آدم‌های رنگی دیروز برگردیم؟چه کسی قول می‌دهد که لبخندهایمان از نو شکل بگیرند بی‌لکه‌ی خاکستری اندوهی که به بند جانمان آویخته؟اما هنوز، در ته دل، چیزی مرا نگه می‌دارد، شاید نه امید به بازگشت، بلکه میل به روایت.که اگر همه چیز از میان رفت، حداقل واژه‌ای، خطی، جایی بماند که بگوید ما بودیم و زنده ماندن فقط نفس کشیدن نبود.#ثمین_طوری</description>
                <category>مامان بزرگ</category>
                <author>مامان بزرگ</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jun 2025 00:31:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو؛ و دیگر هیچ.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79121949/%D8%AA%D9%88-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-unzqlhvzeiqe</link>
                <description>در ازدحام افکارم، هیچ آوایی در گوشم طنین نمی‌انداخت.نگاه خاموشم از لب های او جدا نمیشد، امیدوار بودم از حرکت ظریف لب هایش بتوانم معنای حرف هایش را بیرون بکشم؛ اما چندان موفق نبودم.حرکت دستش، هرچند کوتاه توانست رشته‌ی افکار نامعلومم را لحظه‌ای از هم بگسلد و توجه ناقصم را به خود جلب کند.نگاهش، همانند فردی که بخواهد سایه‌ای را در مه پیدا کند، روی صورتم لغزید؛ بی‌گمان از تیرگی و تلاطم چشمانم فهمیده بود که متوجه هیچ‌کدام از صحبت هایش نیستم.منتظر و آماده بودم؛ آماده برای هجوم واژه‌هایی که چون تازیانه‌ای نرم اما سنگین، بر ذهنم فرود آیند. یک سخنرانی طولانی آغشته به سرزنش و رشته‌ای از جملات که حواس‌پرتی‌ام را به محکمه‌ی کلمات می‌کشاند.او تنها قاضی این محکمه بود؛ کسی که می‌توانست بی‌گناهی‌ام را به تأیید برساند یا در تاریکی شک فرو بکشاند.حکم نهایی او، بر ژرفای شناختش از من استوار بود؛ همان حقیقتی که یا مرا رهایی می‌بخشید، یا در تردید محبوس می‌کرد.آیا در نگاهش، من نیز در صف مقصران بودم؟ یا شاید برخلاف عام، دیده بود که حواس‌پرتی‌ام مرا به بند کشیده و من نه مجرم، بلکه گروگان افکارِ سرگردان خود بوده‌ام؟اگر تصمیمش به خداحافظی باشد، چگونه بدرقه‌اش کنم که در سکوت وداع، هم وفایم را ببیند و هم جفایم را؛ بی آن‌ که با طناب وابستگی دست‌هایش ببندم و سایه‌ی اندوه را بر شانه‌هایش بیفکنم؟به صورتش نگاه کردم، چشمانش در سکوتی سنگین به من دوخته شده بود؛ سکوتی که تنها چون از سوی او بود ببشتر از افکار مشوشم آزارم میداد.در جدال با واژه‌هایی که از گلوی خشکیده‌ام عبور نمی‌کردند، کلمات را با زحمت کنار هم چیدم و از میان لب‌های بسته‌ام بیرون راندم:  «چرا از حواس‌پرتی‌ام چیزی نمی‌گویی؟»  کمی مکث کرد؛ نفسش در میان فاصله‌ی کوتاهِ میان ما لرزید، انگار لحظه‌ای می‌خواست چیزی بگوید، اما اندیشه‌هایش در تردید گرفتار میشدند. سپس آرام بی آنکه نگاهش را از من بگیرد، زمزمه کرد:  حواس‌پرتی گاه گریختن از لحظه‌ایست که سنگین می‌گذرد و گاه پناه بردن به تصویری که هنوز نیافته‌ای. اما در حقیقت شاید بیش از آنکه نشانه‌ی نبودن باشد، تلاش بی‌پایان برای یافتن لحظه‌ای باشد که معنای ماندن را داشته باشد.سکوت مثل سایه‌ای نرم، همه جا را در بر گرفت. نه فقط اطراف بلکه درون ذهنم، در نگاه او و حتی در نگاه من. دیگر هیچ صدایی باقی نمانده بود؛ آرامش همه چیز را در آغوش کشیده بود، بی‌آنکه بعد از آن طوفانی در راه باشد. در میان همه‌ی این لحظات فهمیدم که بودنش حتی در خاموش‌ترین لحظه‌ها، خود دلیلی برای آرامش است. خوشحالم که دارمش و ممنونم، نه فقط برای آنچه می‌گوید بلکه برای آنچه با بودنش بی‌هیچ کلامی به من می‌بخشد. #ثمین_طوری</description>
                <category>مامان بزرگ</category>
                <author>مامان بزرگ</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jun 2025 00:18:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه به جنگ جنسیتی...!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79121949/%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AA%DB%8C-je2vfv6ojiad</link>
                <description>بیاید یکبار برای همیشه افکار زن ستیزانه خود را دور بیندازید.بیاید قبول کنید تلاش های یک زن در راستای بدست آوردن یک مرد تا وقتی خود مرد نخواهد به هیچ نتیجه ای نخواهد رسید.همیشه وقتی مردی خیانت می‌کند انگشت ها به سمت پارتنر او یا نفر سوم رابطه برمیگردد، اینکه شاید پارتنرش آنقدر برایش کافی نبوده که به آن بسنده نکرده؛ یا حتماً آن زن مار صفت با حقه و بازی او را خام خود کرده. اما همین جماعت وقتی زنی خیانت می‌کند می‌گویند او خراب است! در خراب بودن زن شکی نیست اما مسئله آنجاییست که آن مرد خائن به همان اندازه خراب است!! زن ها مقصر تمامی خیانت ها هستند؟ پس آن مرد متاهلی که خودش را مجرد نشان میدهد و بعد ها گندش در می آید که حتی بچه هم دارد چه؟ آیا باز هم تقصیر زن است ؟ زنی بهش تجاوز می‌شود انگشت ها باز به سمت او می‌رود تا مقصر نشانش دهند، حتماً لباس مناسبی نداشته است؛ پس آن زن محجبه ای که در مکه بهش تجاوز شد چه؟ آیا او هم لباس نامناسبی بر تن داشت؟ یا آن کودک خردسال که به تازگی می‌تواند راه برود چه؟ آیا او هم در این اتفاق مقصر است؟ نمی‌خواهم بگویم مردان تمام مشکلات این جامعه هستند، نه!میخواهم بگویم بس است در تمامی اتفاقات زنان را نشانه گرفتن، بس است این زن ستیزی و مرد ستیزی که به جان ما انداخته‌اند...! در آسیب های اجتماعی این جامعه به همان مقدار که مردان مقصرند، زنان هم مقصرند!</description>
                <category>مامان بزرگ</category>
                <author>مامان بزرگ</author>
                <pubDate>Mon, 05 May 2025 00:40:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در حصار یک حضور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79121949/%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%B5%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-qlj2w43schla</link>
                <description>توضیحات قبل متن : Dependent personalityبه اختلال شخصیت وابسته می‌گویند.افراد مبتلا به این اختلال به تنهایی قادر به تصمیم گیری یا انجام کار های روزانه خود نیستند و همیشه نیازمند تایید دیگری هستند.برای جلوگیری از رها شدگی در ارتباطاتشان باج میدهند ، در صورت از دست دادن منبع وابستگی به سرعت فرد دیگری را جایگزین میکنند، با دیگران به دلیل ترس از از دست دادن حمایت و توجه مخالفت نمی‌کنند و تفکرات واقعیشان را پنهان می‌کنند.معمولاً خیلی اطرافیانشان را چک می‌کنند و در صورت عدم دسترسی به آنها دچار اضطراب شدید میشوند.من برای تنهایی ساخته نشده‌ام!این را از همان کودکی میدانستم، هنگامی که ساعت ها مقابل کمد لباس هایم می‌ایستادم و تا مادرم پیشنهادی نمی‌داد نمی‌توانستم تصمیم بگیرم.از همان موقعی که پدرم تصمیم گرفت دیگر بعد از مدرسه به دنبالم نیاید و مادرم دیگر در انتخاب لباس هایم کمک نمی‌کرد، فهمیدم دیگر دوستم ندارند.بار ها بعد از مدرسه در دفتر مدیر پشت تلفن از پدرم با گریه تمنا کردم که به دنبالم بیاید چون نمی‌توانم مسیر خانه را پیدا کنم اما جواب او همیشه یک جمله بود « باید یاد بگیری خودت راهت رو پیدا کنی و مستقل باشی ».بار ها در فروشگاه از مادرم میخواستم تا لباسی را برایم انتخاب کند اما او مدام با جمله « هرکدام که خودت دوست داری  » مرا تنها می‌گذاشت.چه چیزی را دوست داشتم؟ چه چیزی برای من مناسب بود؟ کدام رنگ قشنگ تر است؟ کدام جنس بهتر است؟ آنها از من می‌خواستند تا مستقل باشم اما مگر من برای استقلال ساخته شده بودم؟  استقلال برای دیگران شاید مثل یک پرنده‌ی آزاد بود که در آسمان می‌چرخید، اما برای من مثل سقوط در یک فضای بی‌انتها، بدون هیچ راهنما، بدون هیچ اطمینان بود.برخلاف خانواده ام، او همیشه مرا دوست داشت.او همیشه کنارم بود، همیشه می‌دانست چه چیزی برایم بهتر است اینکه امروز صبحانه چه چیزی بخورم یا کدام لباسم را بپوشم. انگار ذهنم دیگر نیازی به تصمیم‌گیری نداشت، همه چیز از قبل مشخص شده بود.او همیشه مرا از سرگردانی‌هایم نجات می‌داد، وقتی عصرها دانشگاه تمام می‌شد دیگر لازم نبود به مسیر فکر کنم. او همیشه مقابل در دانشگاه منتظرم می‌ایستاد و مرا تا خانه همراهی میکرد. دیگر نیازی نبود مسیر را پیدا کنم، نیازی نبود در خیابان‌ها گم شوم، فقط باید همراهش می‌رفتم. هیچ انتخابی سخت نبود، هیچ راهی مبهم نبود. دیگر نیازی نبود به تنهایی فکر کنم اما گاهی در اوج آرامش چیزی در ذهنم جرقه می‌زد. اگر روزی نباشد چه؟ اگر روزی نتوانم از او راهنمایی بگیرم؟ اگر رهایم کند ؟ اگر یک روز  دوستم نداشته باشد ؟چندین بار تلاش کردم این فکرها را دور بریزم، اما هر بار که برای چند ساعت از او بی‌خبر بودم قلبم تندتر می‌زد و افکارم همچو موریانه به جانم می افتادند.آیا همه‌چیز به همین سادگی بود؟ آیا آرامشی که در حضورش داشتم، واقعی بود؟  اما خوشبختانه با نوتیف پیامش این فکر‌ها همیشه زود محو می‌شدند و من همان آدمی بودم که بدون او نمی‌توانست انتخابی داشته باشد.  شاید تنها باید قبول کنم هیچ‌وقت برای تنهایی ساخته نشده ام، اما تا همیشه میان این آرامش یک ترس خاموش حضور خواهد داشت.( از سری افکار یک Dependent )</description>
                <category>مامان بزرگ</category>
                <author>مامان بزرگ</author>
                <pubDate>Mon, 07 Apr 2025 16:16:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انعکاس عشق نافرجام.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79121949/%D8%A7%D9%86%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%86%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85-lytz8uoffzwr</link>
                <description>روز ها بود که پرنده بر شاخه درختِ کنار حوض می‌نشست و با چشمان تیز و قلبی بی‌قرار به هدف لذیذ و سرخ رنگش می‌نگریست. او یک شکارچی ماهر بود، هر بار ماهی را می‌دید در دلش شعله‌ای از گرسنگی زبانه می‌کشید.یک روز هنگامی که ماهی در آب چرخ می‌زد و پولک‌هایش نور خورشید را  منعکس می‌کردند؛ پرنده برای حمله خم شد اما لحظه‌ای پیش از آنکه بخواهد حمله کند و چنگال های تیزش را در بدن ماهی فرود بیاورد، مکث کرد. این برق پولک‌ها، این بازی نور بر تنش، این آرامش بی‌نقصی که در حرکتش موج می‌زد… پرنده هیچ‌گاه چنین چیزی را ندیده بود.روزها گذشتند و پرنده به کمین می‌نشست  اما اینبار نه برای شکار، بلکه برای دیدن. او از لبه‌ی حوض خم می‌شد، نگاهش نرم شده بود و دیگر چنگال‌هایش آماده‌ی دریدن نبودند. خودش هم نفهمید چه زمانی اتفاق افتاد، اما یک روز با هراس دریافت که دیگر نمی‌تواند ماهی را شکار کند؛ او عاشق شده بود! اما عشق پرنده و ماهی؟  دوردست، محال، بی‌انتها بود. او بال داشت، آسمان خانه‌اش بود  اما ماهی… ماهی اسیر آب و آن حوض رنگی بود. پرنده می‌خواست نزدیک‌تر شود، می‌خواست بداند آیا عشق در میان دو دنیا ممکن است؟ اما... هر بار که ماهی به سطح می‌آمد و بازتاب تصویر پرنده را در آب می‌دید گویی که عشق‌شان در انعکاس آب محو می‌شد، پیش از آن‌که هرگز لمس شود. سرانجام روزی پرنده دیگر نیامد. شاید از درد این عشق خاموش، پرواز را انتخاب کرد؛ شاید فهمید که برخی عشق‌ها هرچند پرشور، محکوم به از دست رفتن هستند. اما در حوض رنگی، ماهی هنوز گاهی سایه‌ی پرنده را بر سطح آب می‌بیند و نمی‌داند که آن خاطره‌ای بیش نیست.</description>
                <category>مامان بزرگ</category>
                <author>مامان بزرگ</author>
                <pubDate>Sun, 06 Apr 2025 12:59:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودپذیری! انقلابی در برابر استانداردهای تحمیلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79121949/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C-qaazmnzzbe74</link>
                <description>هیچ‌کس کامل نیست و ما هم مثل بقیه ضعف‌هایی داریم که به آن‌ها واقفیم، اما این به معنای آن نیست که لازم باشد دیگران مدام آن‌ها را به ما یادآوری کنند.ما هر روز خودمان را در آینه می‌بینیم و از همه چیز آگاه هستیم! از جوش‌های صورتمان، از وزنمان، از هر جزئیاتی که دیگران ممکن است ببینند و در موردش نظر بدهند؛ اما آنچه اهمیت دارد این است که خودمان را دوست داشته باشیم. نیازی نیست کسی به ما بگوید که زیبا هستیم یا نه، نیازی نیست مدام یادآوری کنند که باید تغییر کنیم یا نه.  زیبایی چیزی فراتر از معیارهای ظاهری است، فراتر از وزن، پوست، یا هر استانداردی که جامعه تعیین کرده است.ما می‌دانیم که باید مراقب جسم و سلامت خود باشیم، اما نه از سر اجبار یا برای جلب رضایت دیگران؛ بلکه برای خودمان، برای شادی و حال خوبمان. هر تغییر و هر رشدی اگر از دل رضایت و عشق به خودمان باشد پایدارتر خواهد بود؛ ما مسیرمان را خودمان انتخاب می‌کنیم، با آگاهی از خود، با عشق به خود، و با ایمان به اینکه ارزش ما به چیزی فراتر از ظاهرمان وابسته است.  در نهایت، هر کسی باید یاد بگیرد که احترام به ظاهر دیگران به همان اندازه احترام به ظاهر خود مهم است. زندگی‌ای که با پذیرش و عشق ساخته شده، همیشه ارزشمندتر از زندگی‌ای است که با تأیید دیگران پیش می‌رود.زندگی هر کس به خودش مربوط است و نیازی به گوشزد ها و دخالت های نا به جای ما ندارد. به جای اینکه انرژی‌مان را صرف قضاوت و نظر دادن درباره دیگران کنیم، بهتر است روی رشد خودمان تمرکز کنیم.  </description>
                <category>مامان بزرگ</category>
                <author>مامان بزرگ</author>
                <pubDate>Sun, 06 Apr 2025 00:30:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریاد خاموش پشیمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79121949/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%BE%D8%B4%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-dy0gbikgyb9p</link>
                <description>می‌دونی عزیزِ قدیمیِ مَن؟ من همیشه ناراحت اون صمیمیت های از دست رفته هستم. همیشه میخواستم بدونم چی باعث شد پشت پا بزنی بهمون و همه چیز رو خراب کنی.همیشه دلم می‌خواست اولین ضربه من از اعتماد و تکیه کردن نبوده باشی و همه این ها خواب بوده باشه. اما تو انجامش دادی...! تو منو از نقطه ضعفم زدی، خیلی نامردانه از پشت بهم چاقو زدی.حالا توی چشمات دارم عمق پشیمونی و تلاش هات برای برگردوندن اون من قدیمی که باهات بود رو میبینم اما ازم انتظار نداشته باش و نخواه که دست ندامت و نیازمندی که به سمتم دراز کردی رو بگیرم و از زمین بلندش کنم.ازم نخواه تموم زخما و دردایی که بهم هدیه دادی رو کنار بزارم و فراموش کنم تا تو وجدان و دلت در آرامش باشن. خربزه ات رو خوردی حالا باید تا آخر عمر پای لرزش بشینی. :) </description>
                <category>مامان بزرگ</category>
                <author>مامان بزرگ</author>
                <pubDate>Mon, 10 Mar 2025 00:02:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>