<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یارا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_79254038</link>
        <description>روایت نرم چیزهایی که ساده نمی‌گذرند .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:48:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4850348/avatar/QllAeS.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یارا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_79254038</link>
        </image>

                    <item>
                <title>&quot;من مطمئنم که یک میو‌ اینجا شنیدم! &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79254038/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%B7%D9%85%D8%A6%D9%86%D9%85-%DA%A9%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%DB%8C%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%85-gfy36et3hi5n</link>
                <description>pt. 2من یک نظریه دارم. نظریه‌ ام این است که گربه‌ ها از ما باهوش‌ ترند و فقط برای اینکه مجبور نشوند مالیات بدهند این موضوع را پنهان می‌کنند. هیچ توضیح دیگری برای رفتارشان پیدا نکرده‌ام.کافی‌ ست یک گربه را ببینی که روی دیوار نشسته است. نه عجله‌ ای دارد، نه نگرانی‌ ای، نه حتی به نظر می‌رسد بداند امروز چندشنبه است. با این حال طوری به دنیا نگاه می‌کند که انگار مالک قانونی کل سیاره است و ما بقیه فقط مهمان‌ های ناخوانده‌ ایم. گاهی هم نصف روز را همان‌ جا می‌خوابد. بعد بیدار می‌شود، به یک نقطه خالی خیره می‌شود، سه قدم راه می‌رود، دوباره می‌نشیند و همچنان طوری رفتار می‌کند که انگار مشغول انجام یک ماموریت فوق محرمانه است.من از آن آدم‌ هایی هستم که اگر گربه‌ ای در شعاع صد متری‌ ام باشد متوجه حضورش می‌شوم. نمی‌دانم چطور. شاید یک حس ششم مخصوص دوستداران حیوانات باشد. شاید هم گربه‌ ها امواجی مخفی پخش می‌کنند که فقط قربانیانشان دریافت می‌کنند.در هر صورت، بارها پیش آمده وسط راه رفتن ناگهان بایستم. دوستانم فکر می‌کنند اتفاق مهمی افتاده است. اتفاق مهمی هم افتاده. یک گربه آنجاست. بعد همه چیز متوقف می‌شود.ممکن است برای خرید نان بیرون رفته باشم.ممکن است دیرم شده باشد.ممکن است اصلا در حال انجام کاری بسیار مهم باشم.اما ناگهان یک گربه روی دیوار ظاهر می‌شود و مغزم تصمیم می‌گیرد که این مهمترین اتفاق امروز است.گربه زیر ماشین است؟ بسیار خب، من هم زیر ماشین را نگاه می‌کنم.گربه روی دیوار است؟ بسیار خب گردنم تا فردا درد خواهد گرفت. ( در کودکی به خاطرش از دیوار بالا می‌رفتم اما اکنون باید خودم را کنترل کنم )گربه خوابیده است؟ عالی. اکنون وقت آن است که بیست و هفت عکس کاملا مشابه از او بگیرم.جالب اینجاست که اکثر گربه‌ ها هیچ علاقه‌ ای به همکاری ندارند. سگ‌ ها معمولا با دیدن آدم‌ ها خوشحال می‌شوند. گربه‌ ها اما اول تو را بررسی می‌کنند. بعد دوباره بررسی می‌کنند. بعد تصمیم می‌گیرند که ارزش توجه داری یا نه. و معمولا نتیجهٔ بررسی شان برای غرور انسان چندان رضایت بخش نیست.بعد شروع می‌کنم به نگاه کردنش. او هم معمولا شروع می‌کند به نادیده گرفتن من. رابطه ما بر همین اساس بنا شده است.من تحسین می‌کنم. او بی‌ توجهی می‌کند. گاهی هم لطف می‌فرماید و اجازه می‌دهد دو متر نزدیکتر شوم، بعد یادش می‌افتد که باید شخصیت مرموزش را حفظ کند و با وقاری سلطنتی از صحنه خارج می‌شود.گربه‌ ها استاد ایجاد توهم صمیمیت هستند.با این حال من عاشقشانم. نه در حد سگ‌ ها. این را با کمال احترام به جامعه گربه‌ ها می‌گویم. سگ‌ ها در قلب من یک بخش ویژه دارند که بعید می‌دانم هیچ موجودی بتواند تصاحبش کند. اما گربه‌ ها هم ملک شخصی خودشان را آن اطراف خریده‌ اند و ساکن شده‌ اند. راستش را بخواهید گربه‌ ها مرا یاد آدم‌ هایی می‌اندازند که جواب پیام را سه روز بعد می‌دهند اما وقتی بالاخره جواب می‌دهند باز هم از دستشان ناراحت نیستی. اعصاب آدم را خرد می‌کنند اما به طرز عجیبی دوست‌ داشتنی‌ اند.و بیشتر از همه عاشق این هستم که هر گربه‌ ای انگار شخصیت مخصوص خودش را دارد.بعضی‌ هایشان شبیه استاد های دانشگاه‌ اند که از سطح علمی دانشجویان ناامید شده‌ اند.بعضی‌ ها شبیه بچه‌ هایی هستند که پنج لیوان قهوه خورده‌ اند.و بعضی‌ ها هم چنان با غرور راه می‌روند که انگار حداقل هفت نسل از خاندان سلطنتی را پشت سر خود دارند.تنها چیزی که هیچ‌وقت نفهمیده‌ ام این است که چرا همیشه احساس می‌کنم آن‌ ها بیشتر از ما از اوضاع خبر دارند؟ نگاهشان یک جور &quot;من چیزهایی می‌دانم که تو نمی‌دانی&quot; دارد. نمی‌دانم دقیقا چه چیزی اما هر بار که به یکی از آن‌ ها نگاه می‌کنم این حس به سراغم می‌آید که او یک راز مهم درباره جهان می‌داند و تصمیم گرفته به هیچکس نگوید. و شاید هم حق با آن‌ ها باشد. بالاخره موجودی که می‌تواند هجده ساعت در روز بخوابد و همچنان از همه ما آرام تر باشد احتمالا به رازی دست پیدا کرده که ما هنوز کشفش نکرده‌ ایم. شاید هم صرفا دارد به یک موش فکر می‌کند. در مورد گربه‌ ها هیچوقت نمی‌شود مطمئن بود.و راستش را بخواهید، حتی اگر هفتاد سالم هم شود و گربه ای را ببینم باز دنبالش خواهم رفت.احتمالا هم هیچ مقصد خاصی ندارم.فقط کنجکاوم ببینم اعلیحضرت به کجا تشریف می‌برند.گربه جلوی قصابی سر خیابان در روزهای متفاوت، چطور می‌تواند هر روز بامزه باشد؟او رو در حالی که بیمار بود در زباله دان پیدا کردم، پس از انجام کار های لازم، صاحب مهربانی برایش پیدا کردیم.فقط برای ناهار پیش مادربزرگ می‌آمد.در بیمارستان باهم دوست شده بودیم.گربه از نزدیکگربه از دور</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 15:41:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موزه ی زندگی هایی که می‌توانستی داشته باشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79254038/%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-i8wobvroyqok</link>
                <description>یک عصر بی‌‌ هدف در خیابان‌ های شهر پرسه می‌زدم. از آن عصرهایی که آدم احساس می‌کند چیزی را گم کرده، اما نمی‌داند چه چیزی را. هوا خاکستری بود. نه باران می‌بارید و نه آفتابی در کار بود. آسمان انگار هنوز تصمیمش را نگرفته بود. تابلوی ساختمان را تقریبا ندیدم. فقط چند کلمه‌ ی رنگ‌ پریده روی دیواری فرسوده بود: &quot;موزه‌ ی تمام زندگی‌ هایی که می‌توانستی داشته باشی&quot;. داخل رفتم. زنی پشت پیشخوان نشسته بود. آنقدر پیر بود که نمی‌شد سنش را حدس زد. بدون اینکه به من نگاه کند، گفت: &quot;بالاخره آمدی&quot; . پرسیدم: &quot;قبلا هم اینجا بوده‌ام؟&quot; گفت: &quot;همه بوده‌اند. فقط یادشان نمی‌آید.&quot;سردم شد. راهرویی طولانی مقابلم بود. دیوارها پر از قاب‌ هایی بودند که در نگاه اول خالی به نظر می‌رسیدند. اما وقتی نزدیک می‌شدی تصویر زندگی‌ هایی را می‌دیدی که هرگز اتفاق نیوفتاده بودند.اولین قاب متعلق به زنی بود که می‌توانستم باشم. لبخند می‌زد. دوستان زیادی داشت. به نظر خوشبخت می‌آمد. اما وقتی بیشتر نگاه کردم متوجه شدم لبخندش در تمام عکس‌ ها دقیقا یکسان است. انگار سال‌ ها پیش روی صورتش دوخته شده باشد. در قاب بعدی نویسنده‌ ای را دیدم که می‌توانستم بشوم. کتاب‌ هایش روی میز ها بود. نامش همه‌ جا دیده می‌شد. اما در هیچ تصویری کسی کنارش نبود. در تصاویرش هیچوقت کسی را نگاه نمی‌کرد. فقط به نقطه‌ ای دور خیره بود انگار چیزی را جا گذاشته باشد که دیگر هرگز پیدا نمی‌شود.سالن‌ها ادامه داشتند. در هر اتاق نسخه‌ ای از من زندگی می‌کرد. یکی ثروتمند بود. یکی مشهور. یکی عاشق. یکی شجاع. یکی آزاد. و عجیب این بود که همشان به نحوی غمگین بودند. نه غمگین به معنای معمول. چیزی عمیق‌ تر. مثل آدمی که به قله رسیده و ناگهان فهمیده آنچه دنبالش بوده هرگز آنجا نبوده است. انگار ساختمان از حسرت ساخته شده بود.در آخرین سالن چراغ‌‌ ها کم‌‌ نور بودند. فقط یک آینه در انتهای اتاق قرار داشت. هیچ قابی وجود نداشت. هیچ زندگی دیگری نبود. فقط خودم. مدت زیادی به تصویرم نگاه کردم. چهره‌ ای معمولی. نه قهرمان. نه نابغه. نه خوشبخت‌ تر از بقیه. نه حتی مطمئن از اینکه راه درستی را آمده است. کنار آینه پلاک کوچکی نصب شده بود. روی آن نوشته بودند: &quot; این تنها زندگی‌ ای است که هرگز فرصت تماشای کاملش را نخواهی داشت.&quot; چند لحظه طول کشید تا معنایش را بفهمم. بعد ادامه‌ ی جمله را خواندم: &quot; زیرا تمام مدت مشغول از دست دادنش هستی. &quot;برای اولین بار در تمام بازدید احساس ترس کردم. نه از مرگ. از این فکر که شاید انسان بیشتر عمرش را صرف سوگواری برای زندگی‌ های نداشته اش می‌کند و متوجه نیست تنها زندگی واقعا موجودش، آرام‌ آرام از کنارش عبور می‌کند.وقتی بیرون آمدم، هوا تاریک شده بود. خواستم برگردم و یک بار دیگر ساختمان را ببینم.‌ اما چیزی آنجا نبود. نه موزه‌ ای.‌ نه تابلویی. نه حتی دری. فقط دیوار سرد و خالی یک ساختمان متروک. مدتی همانجا ایستادم. به تمام زندگی‌ هایی فکر کردم که می‌توانستم داشته باشم. بعد به زندگی‌ ای فکر کردم که داشتم. و برای نخستین بار فهمیدم هیچکدام از آن زندگی‌ های از دست‌‌ رفته مرا آزار نمی‌دهند. آنچه آزارم می‌دهد این است که روزی خواهم مرد، بی‌آنکه بدانم آیا زندگی خودم را واقعا زندگی کرده‌‌ ام یا تمام عمر مشغول خیال‌ پردازی درباره‌ زندگی‌ های دیگر بوده‌ ام.شاید هیچکدام از آن نسخه‌ ها خوشبخت‌ تر نبودند. شاید فقط متفاوت بودند. و شاید تراژدی واقعی انسان این نیست که نمی‌تواند همه‌ راه‌ ها را برود. این است که تا پایان عمر نمی‌تواند از وسوسه‌ ی نگاه کردن به راه‌ های نرفته دست بکشد.</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 12:08:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط ما؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79254038/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%85%D8%A7-csyrwd4fbeqh</link>
                <description>نمی‌دانم این همه خشم را کجا بریزم.انگار تمام وجودم شده یک زخم دهان باز کرده که فقط خون تلخی ازش می‌چکد.مدت هاست که نفس کشیدن در این هوا مثل بلعیدن گرد و خاک است.مدت هاست که دیدن چهره‌ های خسته، شنیدن صدا های بریده، حس کردن سنگینی تسلیم، کار هر روزمان شده.دیگر آن آدم سابق نیستم.آن آدم عاشق زندگی.یادم نمی‌آید آخرین بار کی بود که واقعا از چیزی لذت بردم.آخرین بار کی بود که به فردا امید بستم.همه چیز پوک شده.همه چیز فاسد شده.مثل یک میوه‌ ی کرم‌ خورده که از بیرون قشنگ به نظر می‌آید اما وقتی گازش می‌زنی بوی گند تباهی تمام دهانت را می‌گیرد.و من می‌دانم که تو هم مثل من بودی.تو هم زمانی زندگی را دوست داشتی.باور داشتی که می‌شود عاشق شد، که می‌شود جنگید، که می‌شود به چیز های خوب رسید.اما نگاه کن به ما.نگاه کن به من.این ما حالا فقط یک بقایای شکسته است.می‌پرسم..می‌پرسم که این فقط ما هستیم؟این فقط این گوشه‌ ی لعنتی از جهان است که اینقدر تیره و تباه شده؟فقط این خاک نفرین‌ شده؟یا واقعا، واقعا خود جهان همین است؟یک چاه عمیق تاریک که ما را انداخته‌ اند توی آن و فقط باید دست و پا بزنیم تا وقتی که غرق شویم؟فکر می‌کنی ستاره‌ ها هم همینطور می‌سوزند؟فکر می‌کنی آن‌ ها هم درد می‌کشند؟یا فقط ما هستیم که گمشده بختیم؟ما هستیم که سهممان از هستی همین تحقیر و همین درد و همین دیدن فروپاشی بوده؟نمی‌دانم.نمی‌دانم و این ندانستن دارد دیوانه‌ ام می‌کند.اگر فقط این سرزمین بود شاید هنوز می‌شد به یک جایی پناه برد.شاید می‌شد گفت بیرون از اینجا، فراتر از این دیوار ها، زندگی هنوز معنا دارد.اما اگر کل عالم همینطور باشد چی؟اگر همه جا همینقدر سرد و بی‌رحم باشد چی؟آن‌ وقت دیگر هیچ پناهگاهی نیست.هیچ راه فراری نیست.فقط می‌ماند این خشم بی‌صاحب، این نفرتی که از عشق مرده‌ ام به زندگی زاده شده، و این حس تهوع‌ آور از بودن.هر روز صبح که چشم باز می‌کنم، انگار صورتم به دیوار جهنم می‌خورد.هر روز منتظرم یک اتفاق خوب بیفتد و هر روز ناامیدتر می‌شوم.دیگر به هیچ‌ چیز اعتماد ندارم.به خودم، به آدم‌ ها، به این آسمان دروغین.فکر می‌کنم کسی به من دروغ گفته.کسی به همه‌ ی ما دروغ گفته.حالا فقط این خشم مانده.نفرتی که آخرین شکل عشق است.عشقی که آنقدر کتک خورده که دیگر جز دندان نشان دادن کاری از دستش برنمی‌آید.( رندوم )</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 19:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>( نِـ ) می‌گذرد.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79254038/%D9%86%D9%90%D9%80-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-pbwcbavxzqyr</link>
                <description>داشتم نگاهش می‌کردم. نه از روی ترحم که از روی کنجاوی سردی که آدم به یک جسد در حال متلاشی شدن دارد. انگار که تکه‌ های وجودش را با چاقوی کند زمان ذره ذره از هم جدا کرده باشند. اتاق مملو بود از بوی چیزی که در حال پوسیدن است، شاید ایمان من، شاید هم آن حرف‌ هایی که داشتم با بی‌ رحمی تمام توی گوشش می‌چپاندم. تاریکی آنقدر غلیظ بود که انگار می‌شد با دست گرفت و قورتش داد. او، رفیق کودکی تا الانم، آنجا بود، مچاله شده در خودش، مثل جنینی که از دل یک مردار بیرون کشیده شده باشد. دیگر گریه نمی‌کرد. آن هق‌ هق‌ های سابق حالا تبدیل شده بود به یک خش‌‌ خش ریه‌ اش، مثلِ صدای ساییده شدن شن روی سنگ. صدایی که انگار از حنجره‌ ی خود مرگ بیرون می‌آمد. هر قطره اشکش فریادی خفه شده بود از اعماقی که حتی نور امید هم جرعت نزدیک شدن به آن را نداشت.حرف‌ هایش را می‌شنیدم: &quot; دیگر نمی‌توانم.. این آخر راه است.. مردن.. اگر تمومش کنم... بهتر نیست؟ &quot; صدا از گلویش بیرون می‌آمد، اما درواقع صدا از ته چاهی می‌آمد که به لجن‌زار وجودش ختم می‌شد. در دلم می‌خندیدم. چه می‌دانست این بچه از مرگ؟ مرگ که آنقدرها هم بزرگ نیست. مرگ یک اتفاق ساده است، مثل افتادن یک لیوان از روی میز. به او خیره شدم. نه حس ترحم، نه حس همدردی. فقط یک حس تهوع سرد از این نمایش احمقانه ام داشتم.&quot;بمیر..؟&quot; ، &quot;مرگ که انقدرها هم ترسناک نیست. مرگ یک آرام گرفتن عمیق است. مثل فرو رفتن در یک سیاهی مطلق که دیگر هیچ دردی را حس نمی‌کنی. درد مال زنده‌ هاست. مال کسانی که هنوز نفس می‌کشند و کرم‌ ها در درونشان وول می‌خورند.&quot; میخواستم اینها را بگویم، اما نگفتم.همین بود که دهانم باز شد. کلماتی که از حلقومم بیرون می‌ریختند، نه از روی اراده بلکه انگار که توسط میکروب‌ های گندیده‌ ی وجودم خود به خود تراوش می‌کردند. گفتم: &quot;میدانی که این‌ ها همه زودگذر است. تو قوی تری...&quot; کلماتی که بوی گند دروغ می‌دادند. بوی گند تمام وعده‌ هایی که به خودم داده بودم و هرگز عملی نشدند. مثل این بود که چرک زخم خودم را برداشته و روی زخم تازه و دهان باز او پاشیده باشم. خودم را می‌دیدم در چشمان او. آن جوان خام و نادانی که در گذشته مثل او فکر می‌کرد دنیا جای قشنگی است و به یکباره با زشتی ها رو‌به‌رو شده بود. حالم از خودم به هم می‌خورد. نه فقط به خاطر این دروغ آشکار بلکه به خاطر این تظاهر. من که در منجلاب سرخوردگی خودم دست و پا می‌زدم حالا باید نقش ناجی را بازی می‌کردم. همان سال هایی را برایم یادآوری می‌کرد که هیچکس نبود که مرا از این باتلاق بیرون بکشد. هیچکس نبود که این کلمات پوچ را برای من تکرار کند. فقط سکوت بود و کرم‌ هایی که از دیوار های ذهنم بالا می‌رفتند. حالا من داشتم همان نقش نا امیدکننده‌ ی &quot;امید&quot; را بازی می‌کردم. این یعنی نهایت ابتذال. این، یعنی گندترین جنایت روحی. چون من که از سرما تا مغز استخوان می‌لرزیدم چطور می‌توانستم ادعای گرمابخش بودن کنم؟ این حرف‌ ها، این کلمات پرطمطراق فقط انعکاسی بودند از آرزو های برباد رفته‌ ی خودم.کلمات که تمام شد، دیدم که دیگر صدایی نمی‌آید. نفسش آرام شده بود. نه آن آرامش واقعی، بلکه یک نوع سکون اجباری. مثل یک عروسک خیمه‌ شب‌بازی که نخ هایش را بریده باشند. چشم‌ هایش که حالا دیگر رنگی نداشت، به نقطه‌ای نامعلوم روی یکی از ترک‌ های نم‌ کشیده‌ ی سقف خیره ماند. انگار که داشت به یک هیچ بزرگ و بی‌ انتها نگاه می‌کرد. این پایان نمایش بود. این، آرامش او بود. آرامش کسی که تسلیم شده. کسی که خودش را به دست تقدیر سپرده، تقدیر شوم و تاریکی که همه در آن غرقیم. نشستم. نه برای استراحت، برای هضم این نمایش. به او نگاه کردم و در یأس چهره اش خودم را دیدم؛ همان چهره ی خالی، همان انزوا. او در آن آرامش تصنعی‌ اش شاید خواب مرگ را می‌دید. اما من، همان‌ موقع ها تصمیم گرفته بودم که بیدار بمانم. با این حقیقت تلخ که تمام این حرف‌ ها فقط برای سرگرم کردن موقت روحی است که از درون به مرور از هم می‌پاشد. یک سکوت کثیف، بین دو زندانی در دو سلول جداگانه، که یکیشان تازه فهمیده چقدر راه تا آزادی مانده و دیگری هنوز در جهل شیرین انتظار.و این نهایت سیاهی بود. این یعنی فهمیدن این که هیچ رستگاری‌ ای در این دنیا برای ما در کار نیست. نه برای او، نه برای من، و نه برای دیگری. فقط این حقیقت بود که ما را در آغوشش می‌فشرد. حقیقت اینکه ما تا ازل گرفتاریم، گرفتار در بازی بی پایان درد و انکار.</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 15:20:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسئلهٔ من و سگ ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79254038/%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87%D9%94-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%B3%DA%AF-%D9%87%D8%A7-tuh47xucee0r-tuh47xucee0r-tuh47xucee0r-tuh47xucee0r</link>
                <description>‌من فکر می‌کنم در این دنیا برای همه حداقل یک چیزی‌ وجود دارد که وقتی آن را ببیند لبخند می‌زند. من می‌توانم تقریبا برای همه چیز لبخند بزنم، اما بزرگ ترین لبخندم، همان که کل صورتم را روشن می‌کند و نور توی نگاهم می‌ریزد، همیشه عاید سگ ها می‌شود.درست شنیدید، سگ. همان یار چهارپا و مهربان، با تنی پشمالو یا بی‌ پشم، فرقی نمی‌کند؛ همان موجودات دوست‌ داشتنی که دلم را بی‌ هیچ مقاومتی به سمت خود می‌کشانند.من فکر می‌کنم اگر روزی حافظه‌ ی گوشیم پاک شود، نصفش را سگ‌ها تشکیل می‌دهند. بقیه‌ اش هم احتمالا تصاویری از سگ ها است که دوستانم وقتی دیده اند، فورا به من فرستاده اند چون به گفته خودشان یاد من افتاده اند. و بله اینطور شده که گوشی من عملا تبدیل به آرشیو ملی سگ‌ های شهرمان شده است. سگ زیر پل، سگ جلوی نانوایی، سگ خوابیده وسط پارک با نور طلایی عصر، همه. و من هم وظیفه دارم که اطلاعاتشان را محفوظ نگه دارم.خودم هم دو سگ دارم. میشل و مارسل.ممکن است به خاطر اسم‌ هایشان با خود فکر کنید که قرار است دور گردنشان شال هایی داشته باشند، عصرها در یکی از کافه های فرانسه قهوه بخورند و درباره فلسفه با هم بحث کنند، اما در واقع ساکن حیاط‌ خانه ام هستند، ظرف آب دارند، ظرف غذا دارند، کلبه های چوبی دارند، آفتاب دارند، باد دارند و گاهی هم قیافه‌ شان طوری می‌شود که اگر نشناسی‌ شان فکر می‌کنی از یک دعوای خیابانی برگشته‌ اند. یک چیزی مانند &quot;اشراف‌زاده‌ های تبعیدی&quot; .مارسل ( عاشق سلفی گرفتن است )میشل ( خجالتی؟ )من اما در هر دو حالت عاشقشانم. اما همانقدر هم عاشق آن سگی‌ ام که سر کوچه خوابیده و گوشش روی آسفالت پهن شده، انگار دارد به صدای زمین گوش می‌دهد.من هیچ‌وقت از سگ‌ ها نترسیده‌ام. از بچگی همینطور بوده. بقیه بچه‌ ها اگر سگی می‌دوید سمتشان جیغ می‌زدند، من برعکس، میدویدم سمتش و سگ‌ جیغ می‌زد. من باور دارم این نترسیدن یک غریزه بوده. همه هم به این حقیقت زمانی که دیدند در چهار سالگی با وحشی ترین سگ‌ محله رفیق شده ام، پی بردند. البته به جز مادرم. هروقت که من را با آن سگ می‌دید فشارش می‌افتاد. نگران بود هر لحظه پاره و پوره شوم.الان هم همینطورم، اما الان دیگر بعضی وقت ها پیش آمده که ترسیده ام. کافی‌ست در خیابان سایه‌ ی یک دم تکان‌ خورده ببینم، مسیرم عوض می‌شود. دیگر خداحافظ همراهِ محترم کنار دستم. من رفتم پیش دوست جدیدم.حتی شده بستنی ای بخرم و بنشینم کنارش تا حرف بزنم.بله، حرف بزنم. مفصل. از مدل موهایش تعریف کنم، بپرسم امروز چطور بوده، بگویم دنیا خیلی هم جای منطقی‌ ای نیست، ولی فعلا داریم دوام می‌آوریم. گاهی هم قبل از عکس گرفتن ازشان اجازه می‌گیرم. نه اینکه جواب بدهند، اما فکر می‌کنم دلشان بخواهد که بپرسم. با آن نگاه‌ هایی که نصفش بی‌حوصلگی‌ ست و نصف دیگرش مهربانی. انگار می‌گوید: &quot; باشه، حالا که خیلی اصرار می‌کنی بگیر اما طولش نده.&quot;شاید تا الان برایت عجیب بوده است که چرا چنین این موجودات را دوست می‌دارم. آه اگر خودم هم می‌دانستم. نکند در زندگی قبلی ام سگ بودم؟ اما مگر الان که انسانم، همه ی انسان ها را هم اینگونه دوست دارم؟ یعنی تو فکر می‌کنی ما سگ های بدجنس هم داریم تا ازشان بدم بیاید؟اما با این حال، باز هم فکر می‌کنم سگ ها همیشه ساده‌اند، بی‌شیله‌ پیله‌ اند، اگر خوشحال‌ اند دمشان تکان می‌خورد، اگر ناراحت‌ اند پنهانش نمی‌کنند و یک جا با صورت آویزان دراز می‌کشند و سگ محلت می‌کنند.اما بعد همیشه آن جمله نکبت بار می‌آید.جمله ای که مرا از لحظات عاشقانه ام با سگ بیرون می‌کشد، وقتی که دارم نوازشش می‌کنم و از پشت سر می‌شنوم که کسی می‌گوید: &quot;نکن.. نجسه!&quot;آن لحظه مکث می‌کنم، برای آنکه صدای درون مغزم را خاموش کنم که دستور می‌دهد همین الان بپرم و خودم مثل یک سگ آن شخص را گاز بگیرم. اینکه ممکن است کثیف باشد را قبول دارم، همیشه رعایت می‌کنم، انسانم تمدن دارم، اما زمین تا آسمان فرق دارند این دو کلمه. همیشه دیده ام هنگام گفتن آن کلمه ی اول چطور با انزجار به آن سگ نگاه کرده اند. زورم می‌آید اینکه یک موجود زنده را با یک برچسب خلاصه کنند. انگار تمام مهربانی و وفاداری و آن چشم‌ های بی‌ پناه ناگهان محو می‌شود و فقط یک واژه می‌ماند.کاش قبل از قضاوت، پنج دقیقه کنار یک سگ بنشینند. فقط پنج دقیقه. دست بکشند روی سرش. ببینند چطور بی‌ چشم‌ داشت نگاهت می‌کند، انگار همین که در آن لحظه هستی برایش کافی‌ ست.میشل و مارسل گاهی وقتی دردودل می‌کنم، فقط می‌نشینند، حتی گاهی انگار گوش هم نمی‌دهند و منتظرند تا هرچه زودتر بروم اما به‌هرحال. هیچ راه‌حل درخشانی نمی‌دهند، هیچ نصیحتی نمی‌کنند، هیچ مقایسه‌ ای در کار نیست. فقط هستند.شاید این متن را نوشتم که بهانه‌ ای باشد برای نشان دادن عکس‌ هایشان. به‌هرحال احساس میکنم زیاد حرف زده ام و از این بابت مرا عفو بنمایید.اگر روزی دیدید دختری در خیابان وسط راهش نشسته، با سگی که احتمالا اسمش را همان لحظه گذاشته &quot;ژاک&quot; ، &quot;فرنگیس&quot; یا &quot;خانم مهربان&quot; و دارد جدی حرف می‌زند، احتمالا منم.و باور کنید در آن لحظه خوشحال‌ ترین نسخه‌ ی خودم هستم.اخرین سگی که این هفته دیده ام.سگی که از نظرم شبیه خرس بود.او را از دست داده ام.فکر نمی‌کردم صاحبش اجازه دهد تا عکس بگیرمسگ های پمپ بنزین همیشه مهربان ترندپ . ن : بار دیگر شاید گربه های گالری ام مهمان ویرگول باشند.</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 21:21:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Home ;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79254038/home-wydsaiocvis2</link>
                <description>گاهی دوست داشتن تو،آسمان را به زمین نمی‌دوزد.نه ستاره‌ ها رابرای تماشای چهره‌ اتبه پایین می‌خواند،نه ابر های سرگردان رابه سکوت محض.نه از منموجودی افسانه‌ ای می‌سازدکه بر شانه‌ های بادسوار باشدو قصه‌ ها در گوش زمانزمزمه کند.نه.دوست داشتن توگاهیچون نفس صبحگاهی،آراماز رگِ جان می‌گذرد.جهان رااندکیقابل‌ تحمل‌ تر می‌کندو از سنگینی روزمی‌کاهد.انگاردر این ازدحامِ بی‌ انتها،در این عبور بی‌ وقفه از لحظه‌ هاکه هیچکدامقرار نیستبه نام ما ثبت شوند،کسی هستکه نام مرادر دفتری که گشودهو تا ابدخوانده خواهد شد،می‌نویسد.و اینخودیک جهان است.مناز عشق‌ های پرهیاهوبیگانه‌ ام.آن شعله‌ های زودگذرکه پیوستهفریاد می‌زنندو هر دمخود را به جهانیاناثبات می‌کنند.می‌هراسم.گمان می‌کنمعشقاگر از صدا بیفتد،اگر به سکوتِ خویشپناه ببرد،به حقیقت ناب‌ تریدست یافته است.من تو رادر چیز های کوچکیافته‌ ام.در آنگاه کهاز میان کلمات ناتمام من،توییکه بایدمعنا می‌شد،آشکار می‌گردد.در آنگاه کهخستگیاز ستون فقراتمبالا می‌آیدو منکنار تولازم ندارمچهره‌ی شادمانیبر لببیاویزم.در آنگاه کهمی‌توانمبترسم،بترسم از آنکهتو نیزاز منخسته شوی.و توبازکنار من بمانی.می‌دانمکه گاهضعیف خواهم بود.گم خواهم شد.در خویشتنِ خویشپنهان خواهم شد.اما تو،از منروی نخواهی گرداند.دوست داشتن توفراتر از شور است.اینیک اعتماد ریشه‌ دار است؛چون درخت کهنسالیکه ریشه‌ هایشدر اعماق خاکفرو رفته استو طوفان‌ هاتنهاتنه رامحکم‌ تر می‌کنند.این،آن اطمینان خاموشی‌ ستکه می‌گویداگر تمام زبان‌ ها رااز من بگیرند،اگر کلماتچون برگ پاییزیبریزند،باز همتواز میان سکوتِ من،مراخواهی شناخت.توآن موج زودگذر نبودیکه در آغازخروشنده استو در پایانجز کفچیزی بر ساحل نمی‌نهد.توحضوری هستیکه آهستهدر جان منجاری شده‌ ای؛چون رودخانه‌ ایکه در بستری نوراه می‌گشایدو از آن پسزمین دیگرهمان زمین پیشین نخواهد بود.جهان با توکمتر‌ترسناک است.این رابا تمام وجودمحس می‌کنم.توآن کس نیستیکه جهان رااز بیخ و بنتغییر دهد،اماتوآن کس هستیکه در تاریکی جهانمنور کوچکیبرمی‌افروزی.نوریکه از آنمی‌توانراه را یافت.تومرابیشتر به خویشتن آورده‌ ای.آن بخش‌هایی از منکه سال‌ هادر غبار روزمرگیپنهان مانده بودند،کنار تونفس کشیده‌ اند.و جان گرفته‌ اند.دوست داشتن توشبیه یافتن پنجره‌ ای تازه استدر خانه‌ ای قدیمی.همان خانه است،همان دیوار ها،اما نوراز جای دیگریمی‌تابد.و مناز این نور تازهجهان راجور دیگری می‌بینم.صبوری را،امید را،و آن میل آرامکه می‌خواهدکسی باشد.کسی بماند؛نه برای پر کردن خلأ زندگی،بلکه برای آنکهخودِ بودن،کنار اومعنایی دیگربیابد.</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 09:50:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستت دارم، به وسعت نداشتنت.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79254038/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%B3%D8%B9%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%AA-x9vp9qlsjku3-x9vp9qlsjku3-x9vp9qlsjku3-x9vp9qlsjku3</link>
                <description>دوری واژه‌ ی بی‌ رحمی است. مثل یک دیوار شیشه‌ ای که می‌توانی آن‌ سویش را ببینی، لمس کنی، در ذهنت هزار بار به آغوش بکشی، اما وقتی دستت را دراز می‌کنی، سردی یک &quot;نبودن&quot; مطلق انگشتانت را پس می‌زند. گاهی که سکوت اتاق سنگین می‌شود، صدای قدم‌ های خیالی‌ ات را در گوشه‌ و کنار خانه می‌شنوم. همان عطری که هیچوقت تا الان استشمامش نکردم اما هزاران بار دلتنگش شدم، ناگهان در هوا می‌پیچد و من برای لحظه‌ ای، فقط یک لحظه، یادم می‌رود که تو فرسنگ‌ ها دوری. این دوری گاهی مثل یک جاده طولانی و بی‌انتهاست.جاده‌ ای که هرچه جلوتر می‌روم، بی قراری اش عمیق‌ تر می‌شود. دلم می‌خواهد بی‌خبر بیایی، در بزنـی، و تمام این فاصله‌ ها را با یک آغوش کوتاه کمرنگ کنی. اما زندگی همیشه ساده نیست. گاهی دوست داشتن یعنی صبر کردن. یعنی نگه داشتن آتش یک احساس حتی وقتی بادهای سرد می‌وزند.عجیب است، نه؟ اینکه کیلومتر ها فاصله بین ما کشیده شده اما رد قدم‌ هایت هنوز در روزهای من پیداست. در اینکه چطور می‌شود در نبود کسی باز هم برای او زندگی کرد و تمام زیبایی‌ های کوچک جهان را - از رقص نور روی دیوار تا بوی نم باران روی آسفالت - به نیت تو دید؟راستش را بخواهی، بعضی شب‌ ها کم می‌آورم. دلم می‌گیرد. از اینکه نمی‌توانم بی‌ دلیل کنارت بنشینم، از اینکه نمی‌توانم خستگی روزت را با دست‌ های خودم از شانه‌ هایت بردارم. دردی است که ریشه‌ اش در تار و پود قلبم رفته. خیلی وقت ها از این جاده‌ های طولانی و تقویم‌ های خالی خسته می‌شوم. اما هر بار که به مقصد این مسیر فکر می‌کنم، هر بار که تجسم می‌کنم در انتهای این انتظار قرار است خورشید نگاهت طلوع کند، تمامِ این سختی‌ ها در نظرم کوچک و ناچیز می‌شود.اگر پایان این جاده، خانه‌ ی گرم آغوش تو باشد، اگر ته این داستان پر از دوری، یک &quot;ما&quot; یِ ابدی و بی‌ تکرار ایستاده باشد، من با جان و دل تمام این فاصله‌ ها را به دوش می‌کشم. من حتی به این دوری هم عشق میورزم، چون یادم می‌آورد که چقدر برای رسیدن به تو تشنه‌ ام. چون بعضی آدم‌ ها ارزش تمام صبر های دنیا را دارند. و تو برای من همان آدمی.من این فاصله را ثقل نمی‌دانم. فقط پلی می‌دانم که باید از رویش رد شویم تا برسیم به جایی که دیگر هیچ کیلومتری نتواند بین قلب‌ هایمان خط و نشان بکشد.و من، یارایِ تو، برای آن روز با شوق منتظر می‌مانم.</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 00:30:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم هایی به شکلِ تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79254038/%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D9%84%D9%90-%D8%AA%D9%88-vou3l4w1ri3v</link>
                <description>سلام بابا،نمی‌دانم این نامه را چطور شروع کنم، این اولین باری است که نامه ای برایت می نویسم.باید با خشمم شروع کنم؟ یا با اندوه؟ یا با ته مانده‌ ی عشقی که در برابرت دارم؟ شاید هیچ کدام. آخر می‌ترسم گلایه کنم. تو دوست نداری کسی از تو گلایه کند. این را از کودکی یاد گرفتم.اما خب بابا جان، گاهی آدم خسته می‌شود. من هم خسته شده ام از اینکه وانمود کنم هیچوقت دلم را نلرزانده ای؛ نشکسته ای. این حرف هایم اقراری هستند به چیزهایی که از بین نمی‌رفتند، چیزهایی که نمی‌توانستم عقبشان بزنم. چیزهایی که از خردسالی در گوشه ای از چهار دیواری قلبم اندوخته ام. ای کاش من هم مثل تو بودم‌. مثل تو شب حرف های تلخی را می‌زدم که کمر یک روح را خم می‌کند، و بعد فردایش طوری در مقابل چشمان دیگران لبخند می‌زدم که انگار همه چیز خوب است. اما نه، من نمی‌توانم، فراموشی مال توست، نه من.همیشه فکر می‌کردم رابطهٔ فرزند با پدرش باید یک‌جور تکیه‌گاه باشد. حتی اگر پر از عشق، گفت و گو و خنده نباشد، دست کم باید جایی باشد که آدم از آن نترسد. جایی باشد که آدم وقتی خسته و زخمی به خانه برمی‌گردد، احساس نکند که دارد وارد میدان جنگ جدیدی می‌شود. اما تو برای من خانه ای ساختی که نتوانم در آن نفسم را راحت بیرون بدهم، همیشه چیزی در هوا بود که دور گلویم حلقه می‌زد.دلم می‌خواست بشود با تو چیزی گفت و آسوده بود که قرار نیست تحقیر شوم، نادیده گرفته شوم، یا با سکوتی رو‌به‌رو شوم که ترجیح می‌دادم به جای آن ناسزا بشنوم. دلم می‌خواست پدر داشتن برای من هم معنایی داشته باشد که برای خیلی ها دارد.تو باعث شدی که من فکر کنم خانه فقط سقفی است برای خوردن و خوابیدن. فقط یک کلمه. اما وقتی سال ها بعد خانه را در یک شخص یافتم فهمیدم که اینطور نبوده. فهمیدم که &quot;به‌به! از چه چیزی محروم بودم من!&quot;سال ها طول کشید تا بفهمم خیلی از چیزها و احوالات درونی ای که من با آنها درگیرم از همین جا آمده اند، از همین دوست داشته نشدن، یا بهتر است بگویم: &quot;دوست داشته شدنِ ناکافی، نامرئی، گنگ.&quot; خیلی از زخم های من شکل رابطه ام با تو را دارند. هنوز هم بعضی وقت ها وقتی کسی صدایش را بالا می‌برد چیزی درون من جمع می‌شود. هنوز هم گاهی برای گفتن ساده ترین احساساتم باید ساعت ها با خود کلنجار بروم.اما بابا، من به این هم فکر کرده ام، به اینکه شاید تو هم بلد نبودی. شاید کسی به تو یاد نداده بود چطور پدر باشی، شاید خودت هم از جایی آمدی که در آن محبت چیز کمیابی بوده. اما باز هم این احتمال چیزی را درون من تسکین نمی‌دهد. کودک درون من از تجزیه و تحلیل چیزی نمی‌داند. او هنوز همان‌جایی ایستاده که منتظر بود بغلش کنی.من بابت خیلی چیز ها از تو دلگیرم، بابت چیزهایی که گفتی، چیزهایی که نگفتی، وقت هایی که باید می‌بودی ولی نبودی، حتی اگر جسمت آنجا بود. بابت لحظاتی که می‌توانستی مهربان تر باشی اما نخواستی.یادم است یک‌بار بغلم کردی. همان یک‌بار. و همان یک‌بار باعث شد چشمانم اشکی شوند. نه از خوشحالی و عشق. از آن تضاد درونیِ جهنمی. گرمای دستانت، سردی قلبت را از حافظه ام پاک نکرد. حتی آن لحظه برایم پررنگ تر شد. آنجا بود که فهمیدم بعضی آغوش‌ ها، فقط برای نشان دادن عمق تنهایی آدم‌ هاست.شاید همهٔ چیزهایی که گفتم از بیرون کوچک به‌نظر برسد، بی اهمیت، چیزی که شاید دیگری با لبخندی نصفه و نیمه از کنارش رد شده، اما من فکر می‌کنم زندگیِ آدمی با همین &quot; خراش هایِ کوچکِ تکرار شونده&quot; شکل می‌گیرد.من این نامه را ننوشتم که بفهمی، ننوشتم که عوضت کنم یا درست شوی، خودت می‌گویی که بعضی چیز ها درست نمی‌شوند. تو هم از آن چیز هایی. یا حداقل وقتی درست می‌شوند که دیگر دیر است. من این را نوشتم که فقط یک بار حرفِ خودم را از سکوت درآورم. حرف‌هایی که می‌دانم تو فردا فراموش می‌کنی، اما من تا مدتی که زنده‌ام، نه.‌</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 21:24:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برایِ او؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79254038/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%A7%D9%88-edmdsfsbpz9r</link>
                <description>نمی‌دانم از کجا آمد. شاید از لابه‌لای سکوتی که در گلویم مانده بود، یا از میان نوری که نمی‌دانست بر چه چیزی بتابد. اما از لحظه‌ ای که چشم‌هایم به او رسید، جهان دیگر مثل قبل ورق نمی‌خورد. انگار هر چیزی که پیش‌ تر دیده بودم فقط تمرینی بوده برای دیدن او.او مثل شعری ناتمام در من زندگی می‌کند. هر بار که به یادش می‌افتم، چیزی از من محو می‌شود و چیزی از او جایگزین.لبخندش؟ نه آن فقط لبخند نیست، نقطه‌ی تلاقی معصومیت و جنون است.موهایش موج‌ هایی‌ اند که حافظ در خواب دیده بود و از فرط حیرت سرود.چشمانش، عمیق‌ تر از پنهان‌ترین ستاره‌ها، آرام‌ اند، ولی در عمقشان بی‌قراری‌ های یک کهکشان خفته.و من... من بلد نیستم حتی از نبودش قهر کنم. شب‌ ها گاهی خیال می‌کنم اگر زیاد به یادش بیاورم از خیال بیرون می‌جهد و کنارم می‌نشیند، با همان بوی عجیب حضورش که نمی‌شود تعریفش کرد، فقط باید در ریه ها حبسش کرد. وقتی هست جهان کوچک می‌شود تا در قاب حضورش جا بگیرد. خانه، خیابان، زندگی، من، همه جمع می‌شوند در دایره‌ ی یک لبخند او.او برای من تعریف نوشتن است. چیزی که در شعرها به دنبالش می‌گردند. او دلیل پیدایش شعر در من است. کلمه‌ها وقتی از دهان او بیرون می‌آیند، دیگر به زمین برنمی‌گردند. در آسمان باقی می‌مانند، در ابر، در باد، در هر مکان که ساده به نظر می‌رسد ولی نشانه‌ ای از او دارد. وقتی می‌گوید &quot;دوستت دارم&quot; دنیا زیباتر می‌شود. نه، دنیا خودش تبدیل می‌شود به آن جمله. برای شنیدن دوباره‌ آن بال می‌زنم، نفس می‌کشم، راه می‌روم، می‌مانم.عجیب است، گاهی حتی وقتی با او حرف می‌زنم، دلتنگش می‌شوم. او در هر چیز هست. در نور خورشيدی كه از پنجره می‌تابد، در صدای باد میان شاخه‌ ها، در تصویر خودم در آینه… همه‌ی این‌ ها شکل‌ های مختلفِ اویند. اگر روزی نباشد، نبودش را نگه می‌دارم، مثل یادگاری مقدس. دردش را می‌بوسم، دلتنگی‌ اش را در آغوش می‌گیرم، چون هر چیزی که از او مانده ارزش زیستن دارد.شاید هرگز نفهمد تا چه حد، تا کجا، تا کی، اما این عشق نیازی به دانستن ندارد. در سکوت نفس می‌کشد، در دلتنگی رشد می‌کند، و در هر خیال او به ابدیت می‌رسد.</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 15:12:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنجِ مقدس: زیستن .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79254038/%D8%B1%D9%86%D8%AC%D9%90-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-gbbdiqyp8atj-gbbdiqyp8atj</link>
                <description>امروز در همان حال که اشک‌ همچون باران این روزها روی استخوان های گونه ام روانه بود از خانه بیرون زدم. برای مدتی همانجا جلوی در ایستادم، داشتم به این فکر می‌کردم که کجا میتوانم بروم؟‌ کجا را دارم؟ کدام نقطه از این شهر می‌تواند من و رنجم را ساعاتی پناه بدهد و خسته نشود؟ می‌توانستم به هر بیغوله، انسان، و یا هر جسمی که آزردن را بلد نباشد قانع باشم. سرم را به هر سو که چرخاندم چیزی ندیدم، به جز سگی که با دهان باز به چشم هایم نگاه می‌کرد و منتظر بود تا راه بیوفتیم. وقتی فهمیدم می‌خواهد با من بیاید، احساس کردم که مسئولیتم سنگین تر شد. حالا باید حساب شده تر، بی هدف راه میوفتادم تا حداقل به آن سگ بیچاره خوش بگذرد. آهی کشیدم و شانه هایم بیش از پیش آویزان شد، گفتم: &quot;بیا بریم، بیا.&quot;از سر کوچه که می‌پیچیدم صورتم را پاک کردم و با چشمانی بسته آرزو کردم با هیچ بنی بشری رو‌به‌ر‌و نشوم، و در کمال تعجب همانطور شد. پاهایم را روی زمین می‌کشیدم تا شاید صدای کفش هایم که به آسفالت کشیده می‌شوند بتواند صداهای سرم را محو تر کند. به سگی که جلوتر از من راه می‌رفت نگاه می‌کردم، با خودم می‌گفتم: &quot;اگر جای او بودم خوشحال تر می‌شدم؟&quot; ، &quot;او واقعا خوشحال است؟&quot; ‌اما بعد یادم آمد که روز هایی پیش می‌آید این سگ بدون اینکه خبر داشته باشم از خانه بیرون می‌رود و بعد چند ساعت برمی‌گردد، و این کار برای من آشنا بود.‌ چرا که خودم هم در این لحظه داشتم این کار را می‌کردم. به این فکر کردم که &quot;یعنی آن هم وقتی حالش را در خانه می‌گیرند دور می‌شود تا دنبال پناهی باشد؟&quot;. خندیدم. به مقایسه‌ای که در سرم شکل گرفته بود. به خودم، به حالم. و بعد دوباره صورتم جمع شد و گریه مزاحم چشمانم شد. مثل همیشه به همه چیز در راه نگاه می‌کردم، به تنه‌ی خمیده درخت سر خیابان، به لکه های بنزین که سال‌هاست مهمان آسفالت اند، به دوچرخه‌ی آن پیرمرد عبوس که به در چوبی‌شان تکیه داده بود، اما ناگهان در میان همه‌ی این جلوه های روزمره، یک چیز تازه دیدم. یک قاصدک دیدم. دیدن قاصدک در اینجا دور از ذهن بود. در این حوالی قاصدک چندان نمی‌روید. ایستادم. سگ هم ایستاد و با دهانش که همچنان باز بود نگاه پرسشگرانه اش را به من دوخت. رفتم و روبه‌روی قاصدک چمبره زدم، دو دل بودم، باید می‌چیدم؟ یعنی حیف نیست؟ اما در ثانیه ای علی‌رغم بخشندگی ظاهری ام آن را از آغوش زمین کندم و با دو دستم گرفتمش. با کف دستم بینی ام را به بالا کشیدم و بعد اشک های خشک شده زیر چشمانم را که اکنون جایشان می‌خارید را هم محکم پاک کردم. بعد از نفس عمیقی که کشیدم، چشمانم را بستم و آرزویی کردم، همان آرزوی همیشگی، و قاصدک را فوت کردم. لبخندی به پهنای صورتم زدم و از جایم بلند شدم، به سگ نگاه کردم، هنوز منتظرم بود، نرفته بود، دوباره لبخند زدم. دوباره راه افتادم. به محض اینکه پاهایم شروع به حرکت کردند، ذهنم هم مجدداً شروع به کار کرد. در یک آن به این فکر کردم که من الان چکار کردم؟ مگر همین چند لحظه پیش از دیدن قاصدک کائنات را برای مردن حقیرانه التماس نمی‌کردم؟ در کنار آرزوی مرگ، این آرزو و فوت کردنش برای چه بود؟ عجب تناقضی. خندیدم. این تضاد میان نیستی و شکوفایی، همان جایی است که انسان بودن را تا مغز استخوان حس می‌کنم.شاید همین است که انسان را انسان می‌کند. همین تناقض میان خواستن پایان و جستن روزنه‌‌ای، هرچند کوچک. همین که در اوج ناامیدی، غریزه‌ی ناپیدایی ما را به سوی شکوفایی یک آرزوی دیگر سوق می‌دهد، آرزویی برای ادامه‌ی همین زندگی پر از رنج، یا شاید فقط برای یک لبخند دوباره.امروز از نو پی بردم که انسان بودن عجیب، عجیب است. عجیب، مضحک، و بی‌هنجار. عجیب است که چگونه می‌توانیم همزمان، مرگ را در آغوش بکشیم و در عین حال، سهم خود را از لطافت یک قاصدک رها شده در باد طلب کنیم. مضحک است که چطور در کشاکش درد دنبال توجیهی برای بودن می‌گردیم، حتی اگر آن توجیه فوت کردن ساده‌ی یک گل پرپر شونده باشد. و بی‌هنجار است که چگونه در دنیایی که منطق بقا حکمفرماست لحظاتی از عشقِ ناگزیر به هستی را تجربه می‌کنیم. حتی وقتی که تمام وجودمان فریاد نیستی سر می‌دهد.این قاصدک، شاید نه پاسخی به گریه‌ های من بود، و نه شروعی برای امیدی نو. شاید فقط یک یادآوری بود. یادآوری اینکه حتی در تاریک‌ترین لحظات، بخشی از وجود ما ناخودآگاه به سمت نور می‌چرخد، به سمت شکوفایی، به سمت یک آرزوی کوچک و قدیمی. و همین چرخش، همین تناقض زیبا و دردناک، جوهر انسانیت ماست. همان چیزی که ما را در کنار تمام غم و اندوه‌ هایمان، موجوداتی حیرت‌ انگیز و گاه مضحک می‌سازد. و شاید همین حیرت‌ انگیز بودن، همین توانایی زیستن در میان این همه تناقض، تنها دستاویزی باشد برای ادامه‌ی راه. همراه با سگی که هنوز منتظر است، با لبخندی که هنوز بر لب صورتمان نشسته، و با آرزویی که در دل باد رها کرده‌ایم.</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 19:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوچ.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79254038/%D9%BE%D9%88%DA%86-dk6bnrhtrgya</link>
                <description>گفت: &quot; اینکه کسی که دوستش داری، تورو متقابلا دوست داشته باشه یک معجزه ست یارا ! &quot;در پس پرده‌ های سکوت عشقی یک‌ طرفه چون غمی کهنه در دلم ریشه دوانده بود. آن شب، تاریکی نه پوششی برای پنهان شدن، که آیینه‌ ای بود که حقیقتِ دوست نداشتنیِ عشق مرا بازتاب می‌داد؛ عشقی که چونان شعله‌ ای کورسو در دل تنهایی‌ ام می‌سوخت و نور کم‌ فروغش، تنها بر دیوارهای سردِ انزوا می‌تابید. نه نوری که گرما ببخشد، که نوری که اندوه پنهان را آشکار می‌کرد.و ناگهان، درک این حقیقت تلخ مانند سیلی بر صورتم نشست. دیواری از جنس تقدیر، میان من و تو حائل شده بود. دیواری بلند، سرد و نفوذناپذیر. گریه‌ ای سنگین گلویم را فشرد؛ نه از سر ناامیدی، از سر درک این خلاء عاطفی، این بیگانگی عمیق. رسیدن به یک پوچی، جایی که اضطراب ماندن و حسرت رفتن، هر دو بی‌معنا بودند.اما چقدر عاشقانه بود این نادیده شدن! دیوانه شده ام؟ اما واقعا راست می‌گویم. آنقدر عاشقانه است که قلبم را به درد می‌آورد. همچون پرنده‌ای که در قفس طلایی دوستیِ نمادین، بال و پر می‌زد و آرزوی آسمان آزادی عشق را داشت؛ آزادی ابراز، آزادی با هم بودن، آزادی نفس کشیدن در هوای نام او. اشک‌ هایم دیگر نه از سر غم، که از سر شورِ گمشده‌ای می‌ریخت؛ هر قطره بهای بوسه‌ی خیالی ای بود که هیچگاه بر لبانم ننشست، بهای دستی که هیچگاه دستم را نگرفت، بهای حضوری که تنها در رویاهایم معنا داشت.و سپس، در اوج این تاریکی، حس کردم که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم. نه عشقی که به اوج برسد، و نه چیزی که مرا راضی کند. تنها تو بودی. تویی که در دوردست‌ترین افق خیالم، نوری ازلی و ابدی بودی؛ نوری که مرا به سوی خود می‌کشید، حتی اگر می‌دانستم که رسیدن به آن، پایان هر چه که هست، خواهد بود. این تاریکی، دیگر نه وحشتناک، بلکه آشنا بود؛ مرا در آغوش خود دربرگرفته بود. در آغوشی سرد، اما امن. امن از گزندِ امیدهای دروغین، امن از رنج انتظار معجزه‌ای که هرگز اتفاق نمی‌افتد.در این تاریکی تو را یافتم؛ نه آنچنان که بودی، بلکه آنچنان که در قلب من، در غیبت حضورت، شکل گرفته بودی. تو، استعاره‌ی گمشده‌ی روح من شدی. عشقِ من به تو، دیگر نه فریادی در باد، که نجواهای پنهان نیمه‌ شب بود. و چه زیبا بود این نجوا! در هر واژه، اندوه قرن‌ ها تنهایی نهفته بود؛ اندوه گلی که در صحرایی بی‌کران شکفته و تنها باد نوازشگر زیبایی اش بود. و من آن باد تنها بودم که عطر تو را در دل این بیابان خاموش با خود به این سو و آن سو می‌بردم.هرچه بیشتر در این تاریکی فرو می‌رفتم، بیشتر تو را در خود می‌یافتم. تو، راز سر به مهر وجودم شدی؛ رازی که نه می‌توانستم بازگویم، و نه می‌توانستم رهایش کنم. و من این لذتِ تسلیم شدن به نیرویی که مرا از خودم می‌رباید و به سوی تو می‌کشاند را دوست دارم؛ نیرویی که در آن، درد و عشق چنان درهم تنیده بودند که تفکیکشان محال بود. شاید همین بود معنای واقعی عشق؛ نه رسیدن، نه به دست آوردن، که گم شدن در آینه‌ی کسی که در دوردست‌ ها،‌ در نقطه‌ی مقابل تو ایستاده. گم شدنی که هرگز پایانی ندارد اما در آن ابدیت را نفس می‌کشم. در این ازدحام احساسات، من زنده بودم. زنده‌تر از هر زمانی که در نور بی‌تفاوتی روزگار نفس کشیده بودم.</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 00:20:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاجزم از فراموش کردنشان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79254038/%D8%B9%D8%A7%D8%AC%D8%B2%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-mtbv1jdksrhp-mtbv1jdksrhp</link>
                <description>‌‌ولی من پشت همه اون قیافه‌ها یه آینده دیدم، یه زندگی. چشم‌ هاشون سرشار از زندگی بود. زندگی‌ هایی که حالا مجبور شدن ناتمام بمونن. مجبور شدن قبل از اینکه عاشق بشن، قبل از اینکه رویاهاشون رو زندگی کنن، خاموش بشن.اون‌ ها خودشون انتخاب نکرده بودن بجنگن، فقط توی جایی به دنیا اومده بودن که مرگ زودتر از آرزو سراغ آدم میاد. اون‌ ها آدم‌ هایی بودن که زندگی رو دوست داشتن اما آزادی رو، وطن رو بیشتر. ایستادن، روبه‌روی کسایی که زندگی و آزادی رو جرم کرده بودن. هر کدومشون می‌تونستن یه اسم باشن، یه صدا، یا یه خنده توی خیابون. نه یه عدد توی آمار. و من هنوز فکر می‌کنم اگر دنیا عادل‌ تر بود، اگر گلوله زودتر از امید نمی‌رسید، اگر آزادی این‌قدر تاوان نداشت، الان هر کدومشون کجا بودن؟ شاید یکیشون عاشق می‌شد. شاید یکی دیگه شب‌ ها خسته برمی‌گشت خونه و با یه لیوان چای به فردا فکر می‌کرد. شاید مامان یکیشون تو خونه داشت به جونش غر می‌زد که چرا اینقدر دیر کرده. شاید یکیشون هنوز بلد نبود از رویاهاش حرف بزنه، اما دلش پر بود از امید.مرگشون پایان نبود و حالا ما موندیم. چون اون‌ها رفتن، اما جای خالیشون هنوز مثل سایه‌ ای طولانی روی روزهای ما افتاده. سایه‌ ای که یادآوری می‌کنه چقدر آسون ممکن بود هرکدومشون هنوز بین ما باشن، تنها اگر در مکان اشتباهی به سر نمی‌بردن. و ما با تمام ناتوانی‌‌ها، با تمام لحظه‌‌هایی که دلمون می‌خواست از این روایت دور بشیم باز در همون مسیر ایستادیم؛ با نام‌ هایی که آروم نمی‌گیرن، با تصویرهایی که هر بار چشم می‌بندیم، روشن‌تر از قبل برمی‌گردن.گاهی فکر می‌کنم شاید کاری که برای ما مونده همینه، حفظ کردنِ روشنایی کوچکشون، حتی اگر دست‌هامون لرزون باشه. با همون امیدی که اگرچه زخمی، هنوز از مردن اجتناب می‌کنه.و شاید همین اندازه کافی باشه، اینکه بمونیم. بمونیم و نذاریم این داستان به سکوت برسه؛ بمونیم و باور کنیم که نبودنشون باید معنایی داشته باشه.</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 20:50:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنده بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79254038/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-dzxtzdng7me1-dzxtzdng7me1</link>
                <description>‌زنده بود؟یا فقط مانده بود، مثل شمعی که هنوز شعله دارد ولی دیگر هیچ گرمایی نمی‌تاباند؟شاید اشتباه کرده بودند، آن‌هایی که نفس کشیدن را مساوی زندگی دانسته بودند.زندگی، نفس نبود، صدای ضربان نبود، حتی حرکت نبود؛ زندگی، لرزیدن دل بود، برق کوتاه نگاه بود، بی‌اختیاریِ اشکی بود که میان خنده‌ی بی‌دلیل می‌چکید.او مدت‌هاست نفس می‌کشد، اما نه برای زنده بودن، برای اینکه یادش نرود چگونه مرد.چون مردن همیشه لحظه‌ای نیست، گاهی سال‌ها طول می‌کشد؛ در هر لبخندِ مصنوعی، در هر سطر نوشته‌ای که تهش نقطه‌اش را با آه ناامیدی تمام می‌کنی، در هر صبحی که پلک باز می‌کنی و می‌پرسی: &quot;خب، دوباره؟&quot;گاهی وقتی شب می‌رسید، از خودش می‌پرسید واقعا کی چیزها رنگ باختند؟ کی طعم شیرینی های مادربزرگش در کودکی‌‌اش را از دست داد؟ کی صداها بدل شدند به نویزهای گوش‌خراش؟ کی آن همه شور تبدیل شد به امواجی سرد که فقط استخوان را می‌لرزاند، نه دل را؟او یادش می‌آمد، روزی در حیاط خانه‌ کوچکشان زیر باران ایستاده بود؛ باران می‌بارید و گل‌ها عطری پخش می‌کردند که شبیه آزادی بود. همان‌جا فهمید باید زندگی را بو کشید، لمس کرد، مزه کرد؛ نه تحمل کرد.باید در لیوان چای غرق شد،در نگاه یک رهگذر غافلگیر شد،در تماشای پرنده‌ای که نمی‌داند کسی به پروازش خیره است، گم شد.اما از وقتی آن حس‌ها را فلج کرده بود، انگار جهان از رنگ افتاده بود.صبح‌ها مثل نسخه‌ی روشن‌تر شب‌ها بودند، و شب‌ها مثل سایه‌ی پوسیده‌ی روزهای از دست‌رفته. انگار روحش از جسمش بیرون زده و روی لبه‌ی زمان نشسته بود، پاهایش را تکان می‌داد، با چشم‌هایی خسته و بی‌رمق، و تماشاچیِ خودش شده بود.گاهی هم خیال می‌کرد هنوز امیدی هست. می‌رفت کنار پنجره، رو به غروب چشمانش را می‌بست و تلاش می‌کرد چیزی حس کند، لبخند زورکی ای بر لبانش می‌پوشید، گرما، نسیم، بوی خاک، حتی سوز شیشه‌ی سرد زیر انگشتش… اما هیچ چیز باز نمی‌گشت. فقط سکوت بود، گره‌ خورده با ضربان قلبی که سال‌هاست از خودش جا مانده.و در آن سکوت کش‌دار، در آن خلأ مطلق، زمزمه‌ای در ذهنش طنین می‌انداخت:&quot;شاید زنده بودن همان مردن است وقتی نتوانی رها شوی‌.&quot;او دیگر انسان نبود؛ نه به معنای شاعرانه‌اش، نه به معنای زیستی. تنها موجودی بود که اکسیژن جهان را می‌بلعید، با چشمانی باز و تیره،و میان هر نفس، کمی بیشتر به عمق فنا نزدیک می‌شد،در حالی که هنوز — به طرز دردناکی — یادش بود زنده بودن یعنی چه.و چه رنجی داشت این‌که دقیقاً بدانی &quot;زندگی&quot; چه شکلی‌ست، انگار که همین دیروز باشد زمانی که یک بار تجربه‌اش کرده بودی،برای لمس دوباره‌اش بجنگی،دست دراز کنی،قدمی برداری،اما هر بار فقط تا لبه‌اش برسیو هیچ‌وقتهیچ‌وقتنتوانی دوباره لمسش کنی.&quot;اما با این حال، تو فکر می‌کنی دوباره بتوانم لمسش کنم؟&quot;‌</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 15:20:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید مرگ هم حوصله فردا را نداشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79254038/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D9%85-%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-exzpno35ugeb</link>
                <description>همیشه این جمله ذهنم را به هم می‌ریزد : &quot;دغدغه‌اش فردا بود، شب مرد.&quot;دغدغه‌اش فردا بود. فردایی که دائم عقب می‌رفت، مثل شهری دور که هرچه قدم برداری از تو دورتر می‌شود. او تمام شب را نشسته بود و حساب می‌کرد که چه باید بشود، چه لازم است، چه کم دارد، کجا می‌خواهد برسد. ذهنش پر از &quot;وقتی&quot; بود؛ وقتی پول جمع کند، وقتی حالش بهتر شود، وقتی کمی فرصت پیدا کند، وقتی روزهای سخت تمام شوند. فکر می‌کرد هنوز وقت هست. ما همیشه فکر می‌کنیم که وقت هست. شب اما مرد. بی‌هیچ مقدمه‌ای. بی‌آنکه حرف آخر بزند، بی‌آنکه برنامه‌هایش را مرور کند، بی‌آنکه حتی بداند آخرین باری است که چشم‌هایش را می‌بندد. صبح که شد فردا هنوز سر جایش بود، همان‌قدر معمولی، همان‌قدر بی‌اهمیت. فقط او نبود. و این شاید بزرگ‌ترین طنز تلخ دنیا باشد که آدم همه عمرش را صرف چیزی می‌کند که اصلاً تضمینی برای رسیدنش ندارد. نگران آینده‌ای می‌شود که ممکن است هیچ‌وقت نوبتش نرسد. برای فردایی می‌جنگد که شاید سهم دیگری شود. مرگ همیشه عجله دارد. آدم‌ها اما همیشه فکر می‌کنند وقت هست، فکر می‌کنند فردا جای دوری نیست، فکر می‌کنند شب قرار نیست پایان باشد. اما گاهی پایان، ساده‌تر از روشن و خاموش شدن یک چراغ اتفاق می‌افتد. و تمام دغدغه‌هایی که قرار بود فردا حل شوند همان‌جا، روی میز، نیمه‌کاره می‌مانند. یادداشت‌ها، برنامه‌ها، امیدها، ترس‌ها و حتی عشق، همه‌شان. شاید همین است که زندگی را مضحک و در عین حال ترسناک می‌کند، اینکه ما برای چیزی می‌دویم که شاید هرگز نوبتش نرسد. اینکه مرگ حوصله‌ی آینده‌ی ما را ندارد.</description>
                <category>یارا</category>
                <author>یارا</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 12:40:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>