<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سوین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_79331365</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:11:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>سوین</title>
            <link>https://virgool.io/@m_79331365</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آرزو در تاکسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79331365/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C-ttkonnoo6exi</link>
                <description>سوار تاکسی شدم، روی صندلی عقب نشستم و منتظر ماندم تا مسافران دیگر هم سوار شوند. کوله‌ام را در بغلم گرفتم و پول تاکسی را آماده کردم. خسته بودم. خسته از کمبود خواب، و درس‌هایی که تمامی نداشتند. مغزم مثل اتاقی شلوغ بود. پر از اسامی عضلات، و کلی نگرانی‌های دیگر. پیرمردی با کت‌وشلوار شیک و موهای سفید سوارشد، متواضعانه سلام کرد. چند لحظه بعد زن میان‌سالی با موهای چتری و کت زرد روشن در را باز کرد. لاغر بود، اما حضورش گرم بود. پیرمرد پیاده شد تا او سوار شود. او نشست و بین من و پیرمرد، بوی عطرش پیچید. تاکسی تا پر نمی‌شد حرکت نمی‌کرد. راننده بیرون ایستاده و به ماشین تکیه داده بود. داشت به مردم نگاه می‌کرد. پسر جوان، لاغر و قدبلند هم روی صندلی جلویی نشست و بالاخره حرکت کردیم. اما برای چند لحظه و بعد گیر ترافیک شهری افتادیم. صداهای بوق و هر از گاهی فحش‌های راننده‌ها در فضا پیچید. رادیو روشن بود و داشت چیزی در مورد حقوق پرستاران می‌گفت...راننده گفت: «با همین حرفاشون سر مارو سال‌ها شیره مالیدن. من پرستار بودم، حالا راننده‌م.‌ ولی باور کن توی همین ماشین، چیزایی یاد گرفتم که بیمارستان نداده بود.»پسر جوان تبسمی کرد: « نون باید حلال باشه فقط.» و هندزفری‌اش را به گوش زد.خانم میانسال آرام گفت: « این‌ روزا نون حلال هم شده آرزو، پسرم. مدرک‌های زیادی به درد نمی‌خورن»پیرمرد خندید: «مشکل ساختاره. اگه آدم‌ها فرصت خلاقیت داشتن و استعداد هاشون دیده می‌شد، همه‌مون وضع بهتری داشتیم.»حالا دیگر کاملا توقف کرده بودیم و بوی بنزین هم از پنجره باز به داخل می‌آمد.خانم جواب داد: «آره، ولی همیشه یه عده هستن که فرصت ازشون گرفته می‌شه.»سکوتی کوتاه افتاد. از رادیو گفتند: «اعتراض پرستاران...»خانم‌ میانسال زیر لب گفت: «کاش یه روز بشه صدای ما هم از رادیو شنیده شه. اون موقع شاید دوباره بخونم.»بعد رو به من کرد: «تو دانشجویی؟ مراقب خودت باش، مخصوصاً رویاهات.»من لبخندی زدم: «سعی می‌کنم.»راننده گفت: «جوان‌های امروزی فقط رویا می‌بافن، عمل نمی‌کنن. اون سخت‌کوشی آدم‌های قدیم دیگه رفته، اینا همش سرشون تو اون چیزای مستطیلیه!»با این حرفش کمی بیشتر ناخن‌هایم را در کیفم فشار دادم.پیرمرد مسافر آرام و مؤدبانه جواب داد: « شاید تو درست میگی، اما دوست من‌، خیلی از اون رویاها برآورده کردم، زندگی بدی ندارم... فقط تنهام. تمام دوستانم رو در شرکتم جا گذاشتم. کاش یکی بهم می‌گفت مراقب خودم باشم.»تاکسی تکان آرامی خورد و سرعتش بیشتر شد.خانم میانسال هنوز امیدوار بود: «شما نباید تنها باشین. زندگی جدیدی با چندتا دوست واقعی شروع کنین. منم حداقل میدونم اطرافیانم رو با آوازم خوشحال می‌کنم.»به مقصد رسیدیم.پسر جوان بالاخره هندزفری‌اش را درآورد، پولش را به راننده داد و موقع پیاده شدن گفت: «بعضی‌ها کل فکرشون اینه که چطور سیر بشن، مثلا خودم واقعا وقت برا رویا و دوست ندارم.»این بار کسی حرفی نزد. سکوتی به نشانه احترام... یا همدلی. بقیه ما هم پیاده شدیم، به عنوان نفر آخر در را بستم.دیدم که هر کدام به طرفی رفتند، احتمالا دیگر هرگز آن‌ها را نخواهم دید.برای مدتی همانجا ایستادم و گذر ماشین‌ها را تماشا کردم. با خودم فکر کردم من چطور و برچه اساسی انتخاب‌هایم را می‌کنم؟ مثل آن پیرمرد که تنها به دنبال موفقیت بود، یا آن خانمی که اطرافش پر از آدم بود ولی جایی برای برآورده کردن رویاهایش نبود؟یا شاید هم راننده‌ای که دیده نشدن تلاش‌هایش او را به طرف یافتن معنا سوق داده بود. حس می‌کردم از خوابی طولانی بیدار شده‌ام. من رویا داشتم. اما دریایی هم بود که قایقم را حرکت دهد؟ به آن جوانی فکر کردم که تلخی تجربه‌هایش همه‌مان را به سکوت واداشته بود. من مثل کدامشان بودم؟ هیچکدام. یا شاید هم ترکیبی از همه.اما یک چیز را خوب می‌دانم. حق با راننده بود، آنجا که گفت در تاکسی خیلی بیشتر می‌شد درباره زندگی فهمید.شاید مسیر کوتاه باشد اما گاهی اتفاقاتی می‌افتد که بیرون از شیشه‌ها دیده نمی‌شود.</description>
                <category>سوین</category>
                <author>سوین</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 13:49:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای مدتی،فقط ملکه بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79331365/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%AA%DB%8C%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-foajklrfgefi</link>
                <description>آنروز روز خوبی برایش نبود. این را همه می دانستند. غمگین بود و هر لحظه  می خواست گریه کند، البته فشار های روزمره و شکست های پی در پی که قبلا موفقیت تلقی می کرد او را طی زمان به این نقطه رسانده بود.مشکل از درست پیش نرفتن کار های جزئی نبود، نه، کلا از بیخ اشکال داشت همه چیز.تغییر خیلی نشدنی به نظر می آمد، خیلی دست نیافتنی. او هیچوقت برنامه ریزی این هارا نکرده بود. چه اتفاقی برای آن دختر کوچک با تمام آرزو های بلندپروازانه اش افتاده بود؟در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود به آرامی دست در موهای کوتاهش فرو کرد و کمی در آن حالت ماند.فکر کرد که چه می خواهد؟ سعی کرد مانند همان دخترک بی پروا به زندگی بنگرد. و یادش افتاد او در بچگی عاشق کتاب های پریان بود، با آنها بزرگ شده بود حتی یادش نبود کی دیگر آنها را گوشه کتابخانه ول کرده بود تا خاک بخورند.از اولش کتابخوان منزوی بود.اشک هایش را پاک کرد، به طرف تنها درمان آدم های درون گرا رفت. چندین کتاب داستان افسانه را از گوشه کنار قفسه ها پیدا کرد و روی مبل لم داد و خودش را به دست دنیایی تازه و جادویی سپرد.اکنون وقت آن بود تا  دنیای خشک و بی رحم واقعی برای مدتی بایستد و کمی منتظر بماند.ایزابلا(نام خیالی او در داستان) اکنون ملکه تمام جهان بود. او زیبا بود، باهوش، محبوب و دوست داشتنی.البته در باطن باید سیاست مدار هم می بود. باید جنگ هارا مدیریت می کرد، ولی قبل از همه چیز باید صلح را برقرار می کرد. خون می ریخت تا خون مردم سرزمین خودش ریخته نشود. حفظ ظاهر زیبا و باوقار در حالی که افراد دربار چاپلوسی اش را می کردند تا محبوب بمانند. ولی او می دانست انها احتمالا در اولین ضعفی که در او می‌دیدند نهایت استفاده را می کردند.ایزابلا یکم دلسرد شد. با این حال به نظرش خیلی بهتر از زندگی خودش بود. تمام این ابهت به هر حال یه بهایی داشت.کمی بیشتر ملکه ماند. او سخن رانی های بلند بالایی کرد و تمام افراد حاضر برای او تعظیم کردند. همه چیز از قبل برایش آماده بود. یکم زیادی آماده... طوری که انگار که برنامه ریزی شده بود. ظاهرا قرار بود دو ماه بعد شاهزاده ای را ملاقات کند. بعد جانشینانش تاج را به دوش می کشیدند و او می ماند با خاکستری از سلطنت. به نظر می امد خودش نیز مانند تمام رعیت ها فقط یک مهره بود.اینجا به فکر فرو رفت. زندگی یک ملکه در حد کشنده ای سخت بود. زندگی اداری خودش هم بیشتر وقت ها خسته کننده بود. احتمالا زندگی یک معدنی چی یا حتی یک نویسنده هم همینطور. ولی حتما هیچکدام از این ها در چشم آن دخترک کاری نداشت. چشم های او اشتباه می دید، مشکل همینجا بود که زمان گذشته و نگاه او به همه چیز تغییر کرده بود...کتاب را به سینه اش فشرد بعد کنار کتاب های دیگر گذاشت تا هر از گاهی به آن سر بزند. حالا وقت از سر گرفتن بود، مثل همیشه دارویش جواب داده بود. او هنوز می توانست با خیال، نفس بکشد.</description>
                <category>سوین</category>
                <author>سوین</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jul 2025 21:49:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فانوس های امید(داستان کوتاه)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79331365/%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-rmmmdbx0oh99</link>
                <description>آنها او را باور داشتند. او خواهد آمد. آنها نجات خواهند یافت... برای همین هر سال در زمان مقرر همگی فانوس های امید و انتظار را به سوی آسمان می فرستادند. آنها نمادی از باور به نجات و روشن ماندن امید بودند.هر کسی آن هارا از دور می دید کنجکاوی اش بر انگیخته می شد شاید عامل شروع سفری می بود و یا صرفا صحنه ای بی نهایت زیبا که حس شادی را بر می انگیخت.در آن دهکده دختری با پدرش زندگی می کرد. مردی که به همه کار های آنها می خندید. با لبخندی تلخ. و می گفت همه این کار ها آغاز دوران رنج آنها خواهد بود. او فردی سنت شکن بود که برای هر تابویی چرایی داشت. دخترش اورا می پرستید و در اکثر نظریاتش همراهش بود.چندین سال بعد وقتی که دیگر دختر تنها مانده بود با خاطراتی از پدرش، اتفاقی افتاد.او پیدایش شد! البته نه دقیقا خود او! فرستاده ای توسط او تا آنها را هدایت کند. یا به خوشبختی، رستگاری و بهشت برساند. او می گفت:《 من فرستاده همانی هستم که منتظرش بودید. همراه من باشید تا شما را به او برسانم...》هیچکس نفهمید دقیقا که بود یا اهل کجا بود... او کسی بود که از بی نهایت، خوشبختی ابدی در جهانی دیگر و هر چیزی فراتر از افق دید بشریت حرف می زد. او از اعتقاد حرف می زد ولی چیزی برای اثبات حرف هایش نداشت. برای همین مردم می خواستند باورش کنند. انسان ها ابهام را دوست دارند...طی زمان کوتاهی او تبدیل شده بود به فردی مقدس که راه را برای آنها تعیین می‌کند. هر روز به تعداد پیرووانش افزوده می شد، حتی فرزندان پیرووانش نیز اعتقادات خانواده خود را به ارث می بردند و ذاتا معتقد به دنیا می آمدند!مردم از اموال خود به او هدیه می دادند، گاهی برای او فداکاری می کردند و خود گرسنه می ماندند. گویی همه آنها افسون شده بودند و هر چه به دست می آوردند تقدیم او می کردند. او نیز اعتراضی نمی کرد، برای آنها از پاداشی که در بهشت نصیب شان خواهد شد حرف می زد و مردم راضی بر می گشتند.دختر می دید که هر چه پدرش گفته بود به واقعیت می پیوندد. مدت اندکی خودش نیز تحت تاثیر قرار گرفته بود، ولی او آگاه بود. آن مرد پست روحانی داشت از آنها سو استفاده می کرد. او خیلی زیرک بود و می دانست چطور به روح این مردم نفوذ کند.دختر تمام تلاشش را کرد تا دیگران را نیز آگاه کند. با تمام دوستانش و آشنایانش حرف می زد ولی کسی گوشش بدهکار نبود. آنها او را متهم کردند و مجبور به سکوت شد.دختر از حماقت اطرافیانش در شگفت بود. گویا هر گونه تفکری را برای خود ممنوع دانسته و تنها چیزی که داشتند اعتقاد بود و بس. بعد از آن او دیگر حرفی نزد. در سکوت انسان های نادان اطرافش را تماشا کرد و هر از گاهی سر به سرشان گذاشت و به آنها خندید. کمی بعد ظاهر خود را شبیه آنان کرد تا کسانی که دوستشان داشت برایش بمانند. هر چند هنوز داشت به حماقتشان می خندید.چندین نسل بعد از دختر این ماجرا ادامه داشت. مردم در فقر غوطه ور بودند و به زور چیزی برای خوردن پیدا می کردند همه جا خفقان بود، نه آنقدر که واقعا خفه شوند چون انها باید زنده بودند تا برای دیکتاتور کار کنند. اکنون آنها متوجه شده بودند چه بلایی سرشان آمده. ولی ضعیف تر از آن بودند که بتوانند کاری انجام دهند. بالاخره فهمیده بودند هیچوقت نجات دهنده ای در کار نبوده و نیست. تنها نجات دهنده خودشان بودند، برای همین دیگر فانوسی نفرستادند.</description>
                <category>سوین</category>
                <author>سوین</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jul 2025 14:10:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>