<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Asra❤</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_79450643</link>
        <description>...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 06:43:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Asra❤</title>
            <link>https://virgool.io/@m_79450643</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کودک گم شده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79450643/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-dbnktc1xomth</link>
                <description>پارت دوم امروز روز شش سالگی من بود.گفتم من باید مامان و بابا رو ببینم .راستش بابا تو کما است🙁گفتم که من باید برم.😭باشه ، گریه نکن رسیدیم به شهر،الان گذرنامه ت رو می گیرم.رفتم و کارای گذرنامه م رو انجام دادم.بهم گفتن هفته ی دیگه پسچی می فرسته خونتون .رفتم هتل آبجی م .خیلی خسته شده بودم ،خوابیدم.😴ساعت ۱۲ بیدار شدم، رفتم دستام رو شستم و صبحانه م رو خوردم و رفتم پیش آبجی می خواستم ازش چند تا سوال بپرسم.  چه کشوری رفتن؟فعلا کره جنوبی.چرا کره جنوبی؟چون مامان خبر نگار هست و میخواد در باره ی تدریس کشور ها گزارش بنویسه تا الان کشور های ترکیه ، کره شمالی ، انگلیس رفته و کلا باید از ۴ تا کشور به دلخواه انتخاب می کرد.پس خودش میاد ایران درسته؟نه، چون خاله آنجا تنها ست امکان داره چند سالی بمونه.</description>
                <category>Asra❤</category>
                <author>Asra❤</author>
                <pubDate>Thu, 30 Oct 2025 08:40:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودک گم شده🖤</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79450643/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87%F0%9F%96%A4-lpi2zmnym2sc</link>
                <description>پارت1سلام من میترا هستم من تقریبا پنج سالم بود که بیدار شدم و دیدم توی یه جای زیبا و پر از گل هستم گذشته رو یادم نمیاد انگار حافظه ام رو از دست دادم.به اطرافم نگاه می کردم انتظار داشتم مادر و پدرم را ببینم اما،اما اینجا هیچ کسی نبود ،ترسیده بودم و دلهره داشتم.با صدای مسترب گفتم :کسی اینجا نیست؟جلو رفتم تا وارد شهر شوم.از اینجا که بیرون رفتم ماشین ها سریع حرکت می کردن ،من فریاد زدم وگفتم:ببخشید شهر کدوم سمته؟خانوم گفت:بیا سوار شو .ممنون.سوار شدم .ازم پرسید:تو شهر زندگی می کنی؟مامان و بابات کجا هستن؟گفتم:اره،نمی دونم یهو چشمامو باز کردم دیدم هیچ کسی نیست فکر کنم گمم کردن؟یادته اسم مامانت چیه؟اره اسمش هانا یه.مامان و بابات رفتن یک کشور دیگه؟چرا رفتن؟چرا منو تنها گذاشتن؟نمی دونم.شما کی هستی؟ من خواهرتم سارا خیلی وقته دنبالت می گشتم الان که پیدات کردم خیلی خوشحالم. از کجا می دونی.؟مگه تو میترا نیستی ؟اره ولی شما رو یادم نمی یاد ،اینا برام مهم نیست من می خوام مامانم رو پیدا کنم.خوب باشه ولی خیلی کوچیک هستی.</description>
                <category>Asra❤</category>
                <author>Asra❤</author>
                <pubDate>Wed, 29 Oct 2025 16:02:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>