<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Crow</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_79493431</link>
        <description>کسی که هیچ ادعای برای نویسندگی نداره صرفا به عنوان ابراز رشد مینویسه.. ..ابزاربرای رسیدن به آرامش</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 15:32:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Crow</title>
            <link>https://virgool.io/@m_79493431</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه ای به من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79493431/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-a7vlw2ohejqj</link>
                <description>اووم درونمتو که همیشه در درونم حضور داشتی، اما نه همیشه دیده می‌شدی. امروز، می‌خواهم تو را در آغوش بگیرم، تمام خشم و ناراحتی‌هایت را بپذیرم و با عشق و آرامش در کنارت باشم. تو بخش جدایی‌ناپذیر منی، و من برای هر لحظه‌ای که با تو می‌گذرانم، از تمام وجودم سپاسگزارم. دیگر از تو نمی‌ترسم، دیگر از احساسات و دردهایت فرار نمی‌کنم. تو مهم‌ترین بخش وجود منی و وقت آن رسیده که به تو اجازه دهم تا از درون شکوفا شوی.اوا خودمعزیزترین من، این روزها در جستجوی تو هستم، اما در درون انزوا و فاصله‌های ناخودآگاه به سر بردم. وقت آن رسیده که بیرون بیایم و راهی را پیدا کنم که به تو برسم. می‌دانم که در انتهای این مسیر، تو خواهی بود، و تنها صبر و جستجوست که مرا به تو می‌رساند. می‌خواهم با تمام وجود به دنبال تو بگردم، به هر جایی که نیاز باشد بروم، و از هر مانعی عبور کنم تا دوباره در کنار هم باشیم. صبر خواهم کرد، چون می‌دانم تو به من نیاز داری و من نیز به تو.رها کردن جینجین عزیز، وقت آن رسیده که تو را رها کنم. دیگر نمی‌توانم در گذشته بمانم و با خاطراتت زندگی کنم. باید به جلو حرکت کنم و به خودم اجازه دهم تا بدون بار سنگین این انتظارهای بی‌پایان به رشد و آرامش برسم. تو همیشه در قلب من خواهی بود، اما اکنون دیگر وقت آن است که به خودم اجازه دهم به جلو بروم و خاطراتت را با آرامش و محبت رها کنم.محبت به بقیهحالا وقت آن است که محبت را در دنیای اطرافم جاری کنم. هر روز فرصتی است برای نشان دادن مهربانی به دیگران، حتی وقتی دلم درگیر است. می‌خواهم با دست‌های باز به دیگران نزدیک شوم، از اشتباهاتشان بگذرم و به آن‌ها احساس ارزشمندی بدهم. دیگر زمان آن است که خودم را در محبت به دیگران گم نکنم، بلکه آن را جزئی از وجود خودم بدانم و با دل و جان به دیگران محبت کنم.#داستان #داستانک #داستان_کوتاه #دلنوشته #crow </description>
                <category>Crow</category>
                <author>Crow</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jan 2025 01:43:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لوکا۲:پروانه ای درون چشمان لوکا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79493431/%D9%84%D9%88%DA%A9%D8%A7%DB%B2%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%84%D9%88%DA%A9%D8%A7-k9rumrlvsxmd</link>
                <description>این داستان درباره پسرکی به اسم &quot;لوکا&quot;ستاز روزی که چشم به دنیا باز کرد  نه از روزی،که بدنیا اومد نتونست چشم به دنیا باز کنه متاسفانه لوکا تنها پسر &quot;خانواده مگ &quot; کور متولد شد بود و باعث ننگ خانواده اش بود البته نمیشد گفت که حتی جزئی از ان خانه بود!امکان نداشت&quot; مَگ خوک &quot; بخاطر یک پسر علیل یک نون خور اضافی را در خانوادش نگه دارد؟ بودن لوکا برای پدرش اوج ورشکستگی خاندان مگ بود!چطور میشد که کسب و کار را به یک پسر کور داده بشه؟کسی که حتی نتونه جلوی پاش رو ببینه؟اگر لوکا پا بیرون می‌گذاشت زیر دست و پای بقیه مثل یک مگس له میشد!&quot;چهار تا خواهر میمون اش&quot; که با اون سنشون مجبور بودن هر روز توی بازار دست فروش ها سبد حصیری بفروشند خیلی مفید تر از لوکا بودند،حتی با ماندنش هم در خانه نمی‌توانست به مادرش کمک کند .هیچ سرگرمی برای لوکا وجود نداشت با بودن آن همه کتاب در قفسه دیوار کسی وقت نداشت برای اون کتاب بخواند ... برای شناختن دنیای بیرون هیچ شانسی نداشت اون همه کتاب رنگارنگ برایش حکم آجر داشت  لوکا همه جا نامرئی بود دلش می‌خواست یک جفت چشم و بال داشته باشه تا بتونه دنیا رو ببینه حتی اگر به قیمت جفت دست و پایش می بود اما نمیتونست اینا رو به کسی بگه چون علاوه بر کور بودنش به عقلش هم شک می‌کردند !اینها تا روز بود که والدین لوکا اون رو به خونه مادر بزرگش در ساحل&quot; دِی کوماری&quot; فرستادند .روزی که لوکا به پیش مادر بزرگش فرستاده شد با استقبال خوبی روبه رو نشد به شکلی که صاحب خونه تمایل به راه دادن لوکا به خونه نداشت ! مادربزرگ لوکا از پشت در گفت اینجا جایی رو برای یک جیره خور کور نداریم!چند ساعت بعد مادربزرگ در رو باز کرد با لحظه ای مکث اجازه داد او داخل خونه بشه لوکا نمی‌دونست چرا ...شاید چون بگفته بقیه خیلی عجیب شکل پدر بزرگش بود!مادربزرگ لوکا دست اون رو گرفت تا بتونه از پله های ایوان کوچیک بالا بیاد، با لمس دست مامان بزرگ پیرش متوجه شده که اون مثل یک لاک‌پشت بزرگ و پیره همون قدر آروم و با حوصله اما حرف های تند و تیزش مثل خار در حلقش میمونه. روز های لوکا در ایوان مشغول یادگیری  حصیری بافی از مادربزرگش می‌گذشت و همینطور تعریف تمجید او لاک‌پشت پیر از شوهرش! تا اینکه یک شب مادربزرگ لوکا خواب پدر بزرگ رو میبینه که بهش میگه چقدر لوکا رو دوست داره و بعد لوکا رو میبینه که بینایی رو بدست آورده و داره با یک پروانه بازی میکنه پس تصمیم گرفت لوکا رو به مرکز توانمندی ها بفرسته.آقای واکر دکتر برجسته که در دوران بازنشستگی به ساحل دِی کوماری رفته بود و به شکل موقت در مرکز توانبخشی دی کومار کار میکنه او متوجه پسر بچه ای میشه که تنها روی صندلی های محوطه میشینه نزدیک لوکا میشه و میگه هی بچه اونجا چیکار میکنی چرا با بقیه بازی نميکنی؟لوکا گفت من نمیتونم ببینم برای همین کسی با من بازی نمیکنه .دکتر واکر دست لوکا رو گرفت و گفت نظرت چیه که بیای و داخل با کلکسیون من آشنا بشی؟وقتی آقای واکر دست لوکا رو گرفت یک هدهد پیر دانا ظاهر شد شاید اون آقا همون نور امیدی بود که سالها لوکا در اعماق تاریکی زندگیش منتظرش بود.آقای واکر دفترچه پروانه ای خودش رو به لوکا داد و گفت اگه گفتی این چیه؟ لوکا دفتر رو باز کرد و صفحه اول رو لمس کرد یک پروانه خشک شده وسط دفتر بود . برق ذوق در چشمای مروارید رنگ لوکا نشست .لوکا گفت یک پروانه. او بال های پروانه رو لمس کرد و متوجه شد که این پروانه برعکس سایر پروانه ها گرده ای به بال هاش نداره.تا لوکا خواست بپرسه ،اقای واکر گفت پروانه شیشه‌ای این پروانه ای که پولک رنگی نداره و برای همین بی رنگه!لوکا گفت یعنی پروانه ای که نامرئیه مثل من؟آقای واکر تایید کردروز های پی در پی می‌گذشت آقای واکر شد بود معلم خصوصی لوکا. کسی که به اون خوندن و نوشتن یاد می داد... البته نمیشد گفت فقط هدهد بود که مشغول آموزش به لوکا بود؛ وقت گذروندن با پسری که فراتر از چشمان او می‌توانست دنیا را ببیند همان اندازه برای آقای واکر دلپذیر بود! اما  عمر هدهد پیر به سراومد.اون توی یک نامه به لوکا میگه که نگران نباش تو یک روز پروانه شیشه ای خودت رو میبینی!لوکا توی ساحل دی کوماری در حال فکر کردن به نامه آقای واکر داشت قدم میزد که ناگهان به شخصی برخورد میکنه و میگه ببخشید من نمیتونم ببینماما صدایی نمیشنوه تا اینکه اون شخص دستش رو میگیره و کف دستش مینویسه &quot;مشکلی نیست &quot;زندگی برای لوکا وایمیسته نوک انگشت اون شخص در کف دستش مثل حرکت یک پروانه شیشه ای روی یک گل همون اندازه ارام و زیبا بود بلخره اون پروانه خودش رو پیدا کرد ...پروانه ای به اسم &quot;اِوا&quot; که چشمان لوکا شد. او دوباره متولد شد حداقل اینبار به عنوان یک انسان بینا!منظره غروب افتاب ساحل دی کوماری مثل اسمش &quot;ساحل دو دریا &quot; خیلی دیدنی بوداوا و لوکا در با دریایی از احساسات، که بعد مدت ها به هم رسیدن اند . انها کنار هم روی یک ساحل نشسته و خیره به غرق شدن خورشید داخل دریا بودند همانقدر بی‌صدا و بی رنگخوک:نماد طمع و ثروتمیمون:نماد بازیگوشی و تقلیدلاک پشت: نماد خرد و تجربههدهد:نماد خبر های خوبپروانه:نماد زندگی دوباره #داستان  #داستان_کوتاه #داستانک #crow </description>
                <category>Crow</category>
                <author>Crow</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2025 16:08:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسی پشت لوکا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79493431/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%84%D9%88%DA%A9%D8%A7-j6u22mj3rrku</link>
                <description>این داستان درباره پسرکی به اسم &quot;لوکا&quot;ستپسربچه ای که همیشه توی کابینت قایم میشد و چشم و گوشش رو می بست و شروع به خوندن میکرد این تنها سرگرمی بود که درخانه داشت .اون محروم بود که با بقیه بچه ها بازی کنه تنها کسی که مجاز بود با او ارتباط برقرار کنه &quot;باب&quot; بودمیشد گفت باب تنها دوستش بود که بعضی وقتا میرفت رو مخش اما وقت گذروندن باهاش رو خیلی دوست داشت سال های متعدد باعث شده بود باب به مهمترین شخص زندگی او بشه اما همه چیز ثابت و مطلق نمی میمونهلوکا حتی نفهمید چطور باب با لگد اون رو سمت چاله گل پرت کرد.پیچش صدای قاه قاه خنده بقیه بچه ها در سرش رژه میرفت.لوکا منگ بود توی چاله نشسته بود.تمام روز در چاله مانده بود نزدیک غروب بود پس باید به خانه برمی‌گشت. شب توی خونه طوفان به راه شد که چرا بیرون داشتی بازی میکردی ؟بحث جایی رسید که تصمیم بر این گرفته شد به خونه باب بروند تا با پدرش حرف بزنن اما لوکا با کلی التماس قانع شون کرد که خودش افتاد توی چاله چون نمی‌خواست بازم دردسری درست کنه اما نمیدونم چرا باید طرفداری باب را بکنه فردای آن روز منتظر باب ماند تا شاید توضیحی به او بدهد اما کسی سراغ لوکا را نگرفت روز ها می‌گذشت و این باعث شد که باب رو کلا فراموش کند. بازی توی کابینت آشپز خونه آنقدر ها هم بد نبود حداقل دیگه نیاز به گزارش های متعدد به این و اون نداشت دوباره صدای اون گرام ترسناک شروع شد آنقدر آزار دهنده که هر روز آرزوی مرگ خودش یا سوختن اون دستگاه عجیب الخلقه رو با خودش تکرار می‌کرد صدای موسیقی مخصوصا نوت های بلند مثل کشیدن سیم های ویولن به مغز اون بود لبخند رضایت بخش همگی اعضای خانه در اون لحظه نشان‌دهنده احترام به فرهنگ خانوادگی لوکا بود  نیم نگاهی به پنجره انداخت بچه ها مشغول بادبادک بازی بودند اما اصلا دلش نمیخواست بیرون برود مدرسه ها باز شد و لوکا باید به مدرسه میرفتترجیح میداد که بدون صبحانه بره مدرسه تا نخواد اون صدای ترسناک رو باز بشنوه. مگه آشپزی بدون اون صدا اصلا توی خونه ممکن بود؟نقش خیلی خاصی توی مدرسه نداشت اما بازم میتونست که زنگ تفریح بقیه رو از نزدیک ببینه حداقل نه از پشت پنجره!   اگه دعوایی بین همکلاسی ها پیش میومد بهترین جا پشت مدرسه بود جایی که خوب از همه جا فاصله بگیره کتاب مدرسه همیشه دستش بود همیشه انتظار بهترین ها رو ازش داشتند &quot;باید بهترین دانش آموز مدرسه می‌بود&quot; چون همیشه در رفاه بود و بهترین دانش آموز بودن فقط بخشی از پرداخت هزینه زندگی او به عنوان لوکا در این دنیا بوداون روز خیلی عجیب بود که درخونه قفل نبود لوکا میدونست با رد شدن از در ورودی دیگه راه برگشتی نبود پس باید رد میشد چشم بسته و پا برهنه شروع به دویدن کرد و با خودش شروع به خواندن کرد تا جایی که نفس توی سینه داشت به سمت جنگل میدویدوسط راه خسته شد پس چشم هاش رو باز کرد تا یک نگاه به دور و اطراف بندازه .غروب شده بود احساس می‌کرد که چندین جفت چشم توی اون جنگل داشتن اون رو نگاه می‌کردند با اینکه جنگل در اون وقت از روز و برای پسر بچه ای مثل لوکا خیلی ترسناک بود اما لوکا در ته دلش مقداری احساس آرامش می‌کرد همینطور که به دور و اطراف نگاه میکرد ناگهان متوجه غار کوچک شد دهانه غار به حدی کوچک بود که لوکا باید سینه خیز وارد اون میشد بعد از ورود به غار نگاهی به اطراف انداخت اما هیچ چیز قابل مشاهده نبود دستش رو داخل جیبش فرو برد کبریت آشپزخانه را بیرون آورد و یک کبریت روشن کرد یک برکه کوچک و چند پاره سنگ ...همینطور درحال بررسی بود که سردی چیزی رو پشت سرش احساس کرد سریع برگشت و پشت سرش رو دید یک موجود سیاه یک و نیم فوتی با شاخ های عجیب و قیافه زشت داشت بهش نگاه می‌کرد انگار منتظر بود که لوکا جیغ بزنه اما لوکا همینطور داشت نگاه می‌کرد هیولا دهنش رو باز کرد و شروع به گفتن صدای های عجیب غریب کرد لوکا دهن کجی به اون غول با شاخ و دم کرد و از غار بیرون رفت شروع به جمع کردم هیزم کرد چوب ها رو به هر سختی که بود وارد سوراخ تنگ و تاریک غار کرد دوباره نگاهی به اطراف کرد اما دیگه اثری از غول نبود یک کبریت دیگه روشن کرد صورت غول رو به روی صورتش معلوم شد یک قدم عقب رفت و با صدای هین بلندی که گفت کبریت خاموش شد. دوباره غیب شد کبریت روشن کرد.. پیدا شد کبریت رو فوت کرد ..غیب شدکبریت روشن کرد.. پیدا شد کبریت رو فوت کرد ..غیب شدمعلوم شد غول فقط وقتی نور باشه پیداش میشه! لوکا بهش گفت تو چی هستی؟ اسمت چیه؟اینجا چیکار میکنی؟اما غول نتونست چیزی بگه فقط یک سری صدای بی معنی از دهنش بیرون اومد .لوکا گفت اسم من لوکا دوباره گفت لوکا و به سمت خودش اشاره کرد .غول گیج نگاه کرد لوکا به تلاشش ادامه داد .دهن غول باز شد و گفت لولو لوکا لبخندی زد سریع بهتش زد &quot;لبخند&quot;؟ اما اون اجازه نداشت که اینکار رو بکنه سری تکون داد و از فکر بیرون اومد. لوکا تمام شب رو تلاش کرد که به غول اسمش رو یاد بده اما بی فایده بود پس به &quot;لولو &quot;کفایت کرد و اسم غول رو هم &quot;اووم&quot; گذاشت چون اغلب این صدایی بود که از دهن غول بیرون میومد!لوکا مثل عادت شروع به خوندن کرد غول هم دو تیکه چوب برداشت و بهم زد و سعی می‌کرد با صدای چوب آواز لوکا رو دنبال کنه .به دور آتیش چرخ می‌زند و میخوندن زمان همینطور داشت می‌گذشت و معلوم نبود که روزه یا شب اما اهمیتی هم نداشت لوکا بعد مدت ها تازه کسی رو پیدا کرده بود که بتونه باهاش وقت بگذرونه ،حتی اگه نتونه حرف بزنه زندگی با &quot;اووم &quot; به عنوان غول احمقی که توی یک سوراخ قائم شده بود به اندازه برای لوکا کافی بود .زندگی در اون غار تاریک با &quot;اووم &quot; ادامه داشت آنقدر که لوکا دیگه نمیتونست رنگ اسمون رو به خاطر بیاره البته مسئله خاصی نبود چراکه قبلش هم نمیتونست زیر سقف آسمون بازی کنه و بلکه باید با سقف شیروانی راضی میشدیک روز لوکا به به غول گفت که بیا باهم بریم بیرون از غار بازی کنیم میخواست یک چیز جدید رو با غول امتحان بکنه دست غول رو گرفت و سعی کرد که باهم بیرون برند اما دست غول یک دفعه محو شده و غول زجه ای زد لوکا دوباره توی غار رفت و دید که غول دستش رو گرفته یعنی چی؟اون نمیتونه زیر نور خورشید باشه ؟لوکا ناراحت شد که غول رو اذیت کرده بود چون میدونست اذیت شدن از کسی که میشناسی یعنی چی!اما غول پرید بغل لوکا.گذراندن زندگی به دور آتیش ، آواز خوندن، داستان گفتن، بازی کردن شده بود تمام زندگی لوکا زندگی که هرگز نداشت !یک شب لوکا در بغل غول غرق خواب بود که ناگهان از خواب پرید آتش داشت خاموش میشد پس چند هیزم به اتش اضافه کرد برای شستن دستانش نزدیک برکه شد . نگاهی به آب برکه انداخت اما چیزی ندید جلوتر رفت و صورتش را مماس آب برکه قرار داد اما چیزی ندید از ترس به سراغ &quot;اووم&quot; رفت اما تا نزدیک او شد متوجه شد پسرکی در بغل او خوابیده شبیه خودش بود. چطور ممکن بود ؟مگر او بیدار نبود سعی به بیدار کردن غول کرد اما تکان نمیخورد. چطور ممکن بود که همزمان لوکا ناشناس و غول هر دو تکان نمیخوردند ؟یعنی هر دو مرده بودن؟ یا او مرده بود؟ لوکا زانو هایش رو بغل کرد و کنار غول نشست غمناک نگاه به آن دو می‌کرد و افسرده تر از همیشه روح خودش را کشت تا شاید در دنیای دیگر جای دیگر با &quot;اووم&quot; آن غول زشتِ دوست‌داشتنی دیدار کند #داستان #داستان_کوتاه # داستانک #crow</description>
                <category>Crow</category>
                <author>Crow</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2025 15:49:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آلیس گمشده در آلبروبلو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79493431/%D8%A2%D9%84%DB%8C%D8%B3-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%A8%D9%84%D9%88-r6hygzshfcgv</link>
                <description>صدای زنگ یتیم خانه مگنت به صدا در می آید . آقای والس با دوچرخه خود نامه های یتیم خانه را به سرپرست می دهد. با اینکه آقای والس بخاطر باران موش آب کشیده شده اما لبخند بر لبان او خشک شده . حتما از شغل و زندگی خود خیلی خوشحال است . او آزادانه در کوچه  آلبروبلو میگردد .سرپرست ما خانوم آونس ولی با چهره مجسمه ای خود ،در  یتیم خانه را در صورت آقای والس می‌کوبد. انگار که چرا کسی مزاحم وقت خانوم با کمالاتی همچون خانوم آونس شده ...اکنون موقعه مراسم چای و شعر خوانی شروع شده اما صاحب و میزبان مراسم بخاطر تحویل یک سری کاغذ بدرد نخور از مراسم جا مانده! درکی ندارد که آن کاغذ های خیس و مچاله شده می‌تواند قلب خشک یک یتیم را با ذره ای امید مرطوب کند تا احساس زندگی در او جریان پیدا کند .شاید دیر رسیدن در مراسمی که هر جمعه در اتاق نشیمن خانوم آونس با همان چای معطر و خواندن دوبار و دوباره کتاب شعر و سخن گفتن درباره وجنات خانوم آونس در هر هفته آنقدر مهم نباشد !شاید درهمان لحظه صورتی به شیشه سرد پنجره یتیم خانه چسبیده باشد ...و منتظر یک خبر گرم از جایی دور از نرده های پنجره خانوم آونس نام گیرنده نامه ها را بلند میخواند و به نفع همه بود که همگی در یک صف مرتب می ایستادیم و به ترتیب نامه ها را تحویل می‌گرفتیم قبل از اینکه عصبانی شود و نامه ها را در شومینه بسوزاند!&quot;آلیس &quot;اسمم را صدا میزند . اشک شوق در چشمانم مینشیند بلخره دوستم جین برایم نامه فرستاده هفته پیش بود که او را به سرپرستی قبول کردند . قرار شد هر وقت بحث حضانت او قطعی شد نامه ای به من بنویسد و از دنیای بزرگ و آسمان آبی برایم بگوید از پرنده ها ،از نجوای کلیسا ، از گرمای غذای خانگی ، از اتاق و لوازم شخصی ...یادم است آخرین شبی که منو جین کنار هم بودیم دو نفری روی تخت من خوابیدیم و با شوق گریه میکردیم شاد بودیم که بلخره یکی از ما از این جهنم بیرون رفته و ناراحت از اینکه جدا شدیم البته من با کمی حسرت شاید بخاطر اینکه منم دلم همچین زندگی ای میخواست خانواده تامز حضانت جین را بر عهده گرفته بودند هر دو دانشمند بودند می‌خواستند زندگی شاد و عاشقانه خود را با داشتن یک بچه شیرین کنند . جلو میروم و نامه را تحویل می‌گیرم کارت پستالی است از یک جای زیبا کوه های زیبا و طبیعت بکر آن منظره آنقدر چشم گیر بود که تا دقیقه ها داشتم تنها به عکس کارت پستال نگاه میکردم نمی‌دانم کجاست اما واقعا زیباست .کارت را برمی‌گردانم و متوجه دست خط جین میشوم آلیس عزیز دوست خوب و با وفایم  سخت دلتنگت هستم تا باهم روی تاب محوطه بیرونی بشینیم و برایت ساعت ها از بیرون حرف بزنم از رنگ آسمانی که خیلی با نوشته های کتاب و آسمان تاریک یتیم خانه فرق دارد از جایی که آزادی معنای پرواز دارد محبت عطر دوستی دارد و خانواده گرمایی بیش از شومینه دارد برایت آرزوی خانواده ای همچون خانوم و آقای تامز دارم متاسفانه به علت مهاجرت خانواده جدیدم دارم از آلبروبلو میروم خیلی دوست داشتم در لحظات آخر تو را ببینم اما امکانش برایم میسر نیست ساعت ۴ از اسمان آلبروبلو خداحافظی میکنم آن هم از سکوی ۹ قطار اما خاطراتم باتو را در کوله پشتی قلبم حمل میکنم هرچقدر هم سنگین باشد دوست خوبت جین خشکم زد نگاهی به ساعت انداختم ساعت ۳:۳۰ دقیقه بود و تنها ۳۰ دقیقه دیگر بهترین دوستم از اینجا میرفت بدون ان که بتوانیم همدیگر را بغل کنیم در آغوش دیگری گریه کنیم یا چهره هم دیگر را برای آخرین بار ببینیم اینطور نمیشود باید بروم، بروم و برای لحظه اخر او را ببینم دستانم مانند مغزم یخ زده اما چگونه ؟ ناگهان چراغی در ذهنم روشن می‌شود رو به بچه های اتاق کردم نمی‌توانستم طغیان عواطفم را در خود مهار کنم با چشمان اشک آلود گفتم می‌شود به من کمک کنید تا برای اخرین بار جین را ببینم بچه ها با چهره متعجب و ترسیده نگاهم کردند ... با زانو روی زمین افتادم و سیل اشک از چشمانم جاری شد همانطور داشتم گریه میکردم که یک دفعه یکی از بچه های اتاق به اسم لیسا دست روی شانه ام گذاشت از تعجب نمی‌توانستم به آنچه با چشمانم میبینم اعتماد کنم بچه ها ملافه ها را بهم گره زده بودند و از پنجره به بیرون انداخته بودند سریع بلند شدم و با ذوق از آنها تشکر کردم . زیر آسمان نمناک آلبروبلو، معلق در بین زمین زمان ، چسبیده به ملافه پایین رفتم .همین که پا به زمین گذاشتم شروع به دویدن کردم ‌ . مردم با تعجب نگاهم میکردند شاید دیدن یک دختر بچه ۱۰ ساله با لباس سفید نازک و مو های ژولیده آن هم زیر باران ساعت ۳:۳۰ عصر آنقدر عادی نباشد.میدیویدم اما نمی‌دانستم به کدام مقصد . لحظه ای از عابری آدرس ایستگاه قطار را پرسیدم ولی متوجه شدم که کل مسیر را برعکس دویدم . شروع به دویدن کردم لعنت به من چطور مانند احمق ها فقط دویدم مگر من آدرس را بلد بود؟ آنقدر دویدم که دیگر هیچ کدام از انگشتان پایم را حس نمیکردم بلخره به ایستگاه رسیدم با پرسش از مسئول ایستگاه سکوی مورد نظر را پیدا کردم اما قطار حرکت کرده بود چشمانم روی  عقربه ساعت ۴:۱۰ ماند من بودم و من گم شده در دریایی از حسرت بهت زده از فرصتی که پیدا کردم تا به ایستگاه برسم اما فرصت را از دست داده بودم مامور بازرسی که متوجه من شد دست من راکشید و از طریق بیسیم به بقیه اطلاع داد که دختر بچه ای را پیدا کرده اما نمی‌دانست که درواقع آن دختر بچه گم شده است روی نیمکت سکوی ۹ نشسته ام مامور دست دختر بچه ای که شبیه من است را می‌گیرد و به یتیم خانه مگنت تماس میگیرد . آن دختر بچه مرموز و ساکت را دوباره به یتیم خانه برمی‌گردانند  اسمش آلیس است ... نمیدانم در واقع او من است یا من او اما می‌دانم ما بهم وصل بودیم شاید یک تکه ای از وجودمان به شکلی به هم وصل بود آما همدیگر را گم کردیم ولی هر دو منتظر جین بودیم من روی نیمکت سکوی ۹ اماو از پشت پنجره یتیم خانه هر دو منتظر منتظر جین ...#داستان #داستان_کوتاه #داستانک #آلیس #crow</description>
                <category>Crow</category>
                <author>Crow</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2025 15:41:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>