<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پانیذ.پ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_79568172</link>
        <description>به قول پرویز شاپور:به نگاهم خوش امدی!
https://t.me/tehrandarbaadzohr</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:19:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1668003/avatar/JiC97H.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پانیذ.پ</title>
            <link>https://virgool.io/@m_79568172</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پروانه های قفسه سینه ام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79568172/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D9%81%D8%B3%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85-akipephhjjns</link>
                <description>خیلی وقت بود منتظرت بودم..نمیدونم از اینجا به بعد چه اتفاقی میفته؛اما خب از این آینده یکم میترسم..از اینکه خودمونم نمیدونیم و بلاتکلیفیم،از این تفاوت،از این حرفای تو حرفای من..اما میدونم که اگر درست نباشه،با کوچکترین ضربه ای خراب میشه..ممکنه اون موقع ناراحتی کنم اما بعدش هزاران بار خداروشکر میکنم..اما در مقابلش میدونم اگر درست باشه ،ممکنه مثل الان بعد یک سال باز برگردی..این نوشته ها رو هیچوقت نمیبینی بخاطر همین مینویسم اینجا برای خودم که یادم نره که تا خالا همچین حسی و به کسی نداشتم..مرسی هستی..حرفم و امشب با آهنگی که برات فرستاده بودم زدم..غرورم اجازه بیشتر از اینو نداد عزیزم..شنبه قراره ببینمت..استرس دارم خیلی..چون امتحان هم دارم،شروع کاراموزی هم هست و همه چیز با هم..امیدوارم فقط اون روز تکلیف خیلی چیزها روشن شه..امیدوارم همه چیز خوب پیش بره..تو خونه ناخودآگاه لبخند میزنم و مامانم میفهمه..پروانه تو قفسه ی سینه ام وقتی نیستی خودشون و میزنن به در و دیوار و وقتی هستی،رها میشن....https://t.me/tehrandarbaadzohrچنلم✨..-پانیذ.پ“یاعلی</description>
                <category>پانیذ.پ</category>
                <author>پانیذ.پ</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 11:49:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چنلم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79568172/%DA%86%D9%86%D9%84%D9%85-n7ogrjpvnmya</link>
                <description>حقیقتا داستان این هست که دلم میخواهد ویرگولی ها را در جایی غیر از اینجا هم داشته باشم؛علاوه بر این از اینستاگرام خسته شدم و پاکش کرد چون نه تنها روحیه ام را عوض نمیکرد بل آزارم هم میداد..حالا ترکیب این دو دلیل باعث شد من یک چنل کوچولو داشته باشم:)و دلم میخواد اونجا شما رو هم داشته باشم..اگر دوست داشتید ،من که خیلی دوست دارم،داخل چنل من جوین بدید و دور هم باشیم(صرفا بخاطر اینکه همدیگر رو گم نکنیم و جایی کنار هم باشیم)..https://t.me/tehrandarbaadzohrممنون از شما:))🩵..-پانیذ.پ“یاعلی</description>
                <category>پانیذ.پ</category>
                <author>پانیذ.پ</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 16:18:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکر کردی از قلبم رفتی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79568172/%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C-eozfgi0qm7gh</link>
                <description>کمی فاصله از آدم ها شاید بتواند سر و سامانی به حالم دهد؛اما بین تناقض دل و عقلم ماندم..از روی منطق فاصله را انتخاب کردم یا از روی دلی که برایشان تنگ نشده؟تنگ نشده؟تنگ نشده.ادم بدی هستم؟بی احساس؟شاید هم بی خیال؟نه فقط خسته..خسته..فاصله از آدم ها؛انتخاب تصادفی یا انتخاب عمدی؟«اولین نفر»..اگر بگویم عمدی بازخواستم میکنی؟مثل این روزها که باید دهن را ببندیم تا مبادا مورد تهدید و ناسزا قرار نگیریم؟..بله اصلا عمدی،دقیقا هم از قصد..چگونه می‌توانم آدمی را تحمل کنم که دورو است؟که تمام مدت برایم نقش بازی میکرد؟نقش دوست خوبی که خوب مرا میخواهد؟نقش آدم مهربانی که جای اشتباه، تودهنی بهم نزد و جای درست، تشویقم نکرد؟نقش آدمی که ذره ای اهمیت برایش نداشتم و با نشان دادن توجه زیاد از حد ،به من عذاب وجدان میداد؟..بله پُر هستم؛بسیار پُر ..انقدر که خیلی وقت است لبریز شده ام و حالا دارم باقی را پُر میکنم..پُر از رفاقت های فیک،پر از رازهایی که نشان داده ام از سر اعتماد و زیرآبی هایی که دیدم..از یاداوریش هم حالت تهوع میگیرم..حالم را به هم میزنید آدم های دورو!فاصله از آدم‌ها؛احتمالا همان انتخاب عمدی..«دومین نفر»..سایه می‌گوید که اگر چیزی درون دیگری تو را آزار می‌دهد،یعنی آن سایه ی توست و از مدت ها پیش با تو بوده و روزی بروز می‌کند..حسادت تو را همه به من یادآوری کردند که هیچ، خودم هم احساس کردم..سوالت هست کجا احساس کرده ام؟از تمام فیلم‌هایی که از خودمان گرفته ام و در آنها صحبت میکنیم و تحلیل..از طرز نگاه کردنت،حرف زدنت،تیکه‌های بین خنده هایت آن حس که من لایقش نبودم میبارد..میترسم حرف سایه درباره ی من هم صدق کند و من هم در فیلمی آن طرز نگاه را داشته باشم..من اشتباه کردم،از اینکه اجازه دادم هر طور مایلی در زندگی ام دخالت کنی و من بگذارم پای اینکه خوبم را میخواهی..نمیدانم شاید هم خوبم را میخواستی اما آن نگاه ها را کجای دلم بگذارم؟..آن جملات «چه آدم چندشی هست که این را به تو می‌گوید»،«با فلانی نگرد»،«باهاش صحبت نکن»..نامردی نمیکنم؛خیلی جاها پیشم بودی..همان صبحی که جلویت گریه کردم..ممنونت هستم و بعدش خیلی سعی کردم برایت جبران کنم؛ولی نامرد آن نگاه‌هایت را کجای دلم بگذارم؟..فاصله از آدم ها؛مرهمی روی زخم هایم..«سومین نفر»..بله مرهم..اما فاصله میتواند باعث پاک شدن آن قسمت از آزردگی من شود؟..نه اما دلم را که خنک می‌کند..تک تک ثانیه های کنار تو بودن برای من عذاب بود ؛من تن دادم به آن عذاب چون فکر میکردم دوستت دارن..چه مسخره..دوستت دارم؟دوستت داشتم؟البته که نه..من چطور می‌توانم آدمی را دوست داشته باشم که وقتی به او زنگ زدم و بابت حرفی که پشت سرم در آمده بود،به جای اینکه بگوید من حلش میکنم ،گفت«هَمِش نزن و بیخیال شو»..چگونه می‌توانم آدمی را دوست داشته باشم که ابرویم را برده است؟..حیف ثانیه هایم و قلبم که در اختیار تو قرار دادم..بله فاصله مرهم است؛فاصله از آدمی که هر روز تو را ببیند و در ظاهر بگوید اهمیتی نداری اما در باطن چیز دیگری ست….یاد جمله ای از افشین یداللهی میفتم که میگفت:«تا اخر عمر درگیر من خواهی بود و تظاهر میکنی که نیستی؛اما من میدانم به کجای قلبت شلیک کردم و تو دیگر خوب نخواهی شد.»فاصله از آدم‌ها؛خودم را گول میزنم..«چهارمین نفر»..من هنوزم دلم برایش تنگ میشود.خیلی وقت است از او فاصله گرفتم..خودم را گول میزنم که مگر چه داشت؟..مگر چه داشت؟؟خودم خوب میدانم چه داشت و از همین ناراحت هستم که درون فردی دیگر آن را پیدا نخواهم کرد..راستش من هم دیگر خوب نخواهم شد..این فاصله فقط برای خودت بود،که اذیت نشی و قلبت بازیچه نشود..مسخره است که این فاصله به نفع خودم نبود و نفع تو را دیدم..پس یعنی انقدر هم بی احساس نیستم..عرصه را به من تنگ کرده بودی؛با آن همه دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم و..حالم خوب نبود؛ پس فاصله گرفته ام که خوب شوم؛دیگر هر روز نمیبینمت که فشارم در حد مرگ بالا رود و مجبور شوم طوری از آن فضای بسته بیرون بزنم که تمام محتویات کیفم پخش زمین شود؛دیگر لازم نیست هر روز تظاهر کنم که غریبه ای بیش نیستی؛دیگر لازم نیست در صدم ثانیه طوری بچرخم که چشمم در چشمت نیفتد..خوب شدم؟نمیدانم ولی از ان شب تا الان،شبی نبوده که به تو فکر نکنم..تو خوب شدی؟نمیدانم؛شاید شدی که آخرین بار با دروغ گفتن جوابم را دادی و دیگر خبری ازت نشد..اهنگه میگفت«فکر کردی از قلبم رفتی؟..»نمیدانم الان کدام فاصله به نفع من بوده و کدام به ضرر من؟نمیدانم بخشیدمشان که فاصله گرفتم یا از سر کینه فاصله گرفتم؟نمیدانم رها کردم یا هنوز کلنجار می‌روم؟نمیدانم فاصله گرفتم تصمیم درستی بود یا فقط صورت مسئله را پاک کرد؟..من کار درستی کرده ام؟..-پانیذ.پ“یاعلی</description>
                <category>پانیذ.پ</category>
                <author>پانیذ.پ</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 14:23:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79568172/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-df2yzgfe0tb2</link>
                <description>«زندگی حاصل تخیلهتو کارگاه من که پر تنهو خواستم از لحظه های زندگیم مجسمه بسازمبعد عبور از اتاق های سحرخونه ام رو کشیدم سمت کارگاه شعرمیه کوه خمیر رو پینه می زدمو گوشه های اضافه اش رو کارد و میله می زدمنقش تو ذهنم بود باید در بیارم از توشتجسمت تو لباس عروسی قشنگ بودتو دوست نداری تن مجسمه می کنم توررقصیدیم با اندوهرقصیدیم با هم نورزیبا ترین دختر دنیا تو بغلم بودتاصدا اومد از تو کارگاهتیکه ها وا شد و ریختمجسمه لق شدکلی دست و پا شد وریخت»-مجسمه/سورنادرباره‌ی درباره‌ی این روزها بگویم؟.کمی درد دارم؛هم جسمی هم روحی..به چیزی فکر نکن خواننده!این دردها طبیعی ست..نمیدانم ولی هربار که نفس عمیقی میکشم،همزمان با درد تیز و تیرکشنده قفسه ی سینه سمت چپم،قلبم هم درد میگیرد..شاید آن درد تیز هم از «قلبم» بیاید و پشت بندش «قلبم »هم درد بگیرد..عجیب شد؟قلب اول همون حفره‌ی توخالی عضلانی هست و قلب دوم منظورم همان بخشی از ادم‌هاست که کار احمقانه انجام میدهد..همان که برای بدترین آدم زندگی اش تنگ میشود..همان که می‌شکند..همان که این شب‌ها باعث ریزش قطره‌هایی از چشمانم میشود ..این روزها فقط یک اهنگ گوش میدم..کاش اینجا این قابلیت اهنگ گذاشتن بود..آن وقت فکر میکنم تمام تصورات از خودم را میتوانستم عوض کنم؛به قول دوستی،(من خواننده گوش نمیدم،اهنگ گوش میدم)..واقعا هم همین هست؛برای ورژن و خواننده مهم نیست؛بیشتر این مهم هست که با اهنگ ارتباط بگیرم..حتی خواننده مورد علاقه‌ی مشخصی هم ندارم..این روزها کاش در قلبم بمیری..در هردو قلبم..واقعا نمی‌خواهم هر روز و هر ثانیه به تو فکر کنم!مگر زور هست؟..الان این همان کارمایی‌ست که من باید پس دهم؟..خداوندا !برای من خودت کافی هستی ؛دیگر فکر یک آدم قدیمی چه بود که قلب هایم قرار دادی..دورت بگردم این رسمش نبود..وضعم واقعا خنده دار هست..وقتی فکرم به او می‌رسد،تند تند و سریع سرم را به چپ و راست تکان میدهم تا برود بیرون..هی میگویم این دیگر آخرین روز فکر به توست اما تمام نمی‌شود..دارم راجع به تو با همه حرف میزنم؛انگار امید دارم با این حرف‌ها ، خودت هم میرسی..خسته شدم از فکر و خیالت.روزها،عصر ها ترکیب قهوه و بیسکویت جدیدی که فوق العاده است ولی اسمش را نمیدانم را امتحان میکنم..البته چون با قهوه و نسکافه سر درد میگیرم،آن را با ترکیب شیر و یخ مخلوط میکنم..قهوه را از سال کنکورم شروع کردم؛البته آن موقع یک بسته علی‌کافه را بدون شکر به شکل نوشیدنی داغ میخوردم..خیلی سنگین بود و اتاق را بویی شبیه به سیگار و قهوه میگرفت..یکبار خاله آن زمان وارد اتاقم شد و گفت:«سیگار کشیدی؟»..این روزها سعی میکنم از فرصت بیکار بودنم استفاده کنم و کتاب‌های نخوانده را تمام کنم..اما انگار کافی بود این تصمیم را بگیرم که از طرف یه دوست کلی کتاب برای خواهرم فرستاده بشه و من بیخیال کتاب های نخوانده ی خودم شوم و به سمت کتاب های جدید حمله کنم..البته هنوز هم بعد دو ماه که از عملم میگذرد،باز هم نگاه طولانی مدت به کتا ،اذیتم می‌کند؛اذیت از دو جنبه..یکی سوزش چشم‌هایم و دومی هم اینکه نمیتوانم مثل آدم مطالعه کنم..اما خب می ارزید..بگذریم..کتاب«دختری در قطار» نوشته ی «پائولا هاوکینز»..یه کتاب تقریبا معمایی که بنظرم تصویرسازی فوق العاده ای داشت..۳۰،۴۰ صفحه از کتاب خونده بودم که با یه سرچ متوجه شدم فیلمش هم هست..و بنظرم لذتی بالاتر از این نیست که هم فیلمِ کتابت موجود باشد..و باید ابتدا کتاب را بخوانی و بعد فیلمش را ببینی؛چون هم میتونی تصویرسازی های ذهنت را با تصویر واقعی مقایسه کنی و هم میتواند حس شخصیت داستان را در طول فیلم ،بدون آن که حرفی بزند متوجه بشوی چون کلمه به کلمه آن را خواندی....-پانیذ.پ“یاعلی</description>
                <category>پانیذ.پ</category>
                <author>پانیذ.پ</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 00:53:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عمویی که عمویم نبود!</title>
                <link>https://virgool.io/Mlpjvbj/%D8%B9%D9%85%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D9%85%D9%88%DB%8C%D9%85-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-xiqjxh50ts4d</link>
                <description>شاید یکی از آدم هایی که در زندگیم بعد از خانواده ام بهش امید داشتم،عمو علی بود.عمو علی عموی واقعیم نبود اما مثل عموی نداشتم بود.از قصد موقعی که میخواستم حرصش بدم ،میگفتم«من عمو ندارم».اون هم با دست خودش را نشان میداد و میگفت:«پس من هویجم؟».عموعلی از بچگی با بابام دوست بوده؛انگار تو یک کوچه بودند و مامان هاشون هم با هم دوست..تا جایی که اول عمو ازدواج می‌کنه و بعد هم بابا..با هم دیگر در ارتباط بودن تا جایی که بچه دار هم میشن و بچه ها هم مثل خودشون اما نه به اون شدت..مهدیه دختر اون ها و پری هم خواهر من.همسن هم.بعد از به دنیا اومدن من هم این داستان ادامه داشت..کلی رفت و آمد..یادش بخیر!من خیلی اذیت میکردم و همیشه در راه خونه علی ،بابا کلی من رو نصیحت میکرد«اونجا اذیت نکن»و پری رو که«پانیذ اگه خواست بیاد پیش تو و مهدیه غرغر نکن»..ولی نه من به حرف بابا گوش میدادم نه پری..در این حد که در راه برگشت من خودم رو میزدم به خواب که بابام دعوام نکنه..ماهی یک بار مهمونی داشتیم با عموعلی اینا..شایدم بیشتر..ما میرفتیم و اونها میومدن..من به بچگیم میگفتم«عمو ایندفعه نوبت ماس که بیایم»..دیگه از اون به بعد از من میپرسید «ایندفعه نوبت کیه؟»..مامان همیشه سنگ تموم میذاشت؛خاله مرضی هم..یادمه همیشه کنار غذاهایی که میذاش برامون سالاد الویه با تخم مرغ حلقه ای روش درست میکرد..البته بقیه غذا ها رو فکر کنم زهرا خانم،همسایه شون، میومد درست میکرد..خاله مرضی منو خیلی دوست داشت..مثل عمو علی ،اگه به اون هم میگفتم «خاله اینکارو میکنی»،نه نمیگفت..اما خب خودش رو هم میگرفت یکمی..یادمه مسافرت شیراز،یک ساعت رفتم توی اتاقش و باهاش اسم فامیل بازی کردم و اون هم شکایتی از اینکه با من بی سواد باید بازی میکرد،نداشت..اخرش دیدم امتیازهامون مساوی شد..پرسیدم«خاله چرا مساوی شد»گفت «چون منم مثل تو به خودم امتیاز دادم»..خونه شون داخل شهرک بود و عاشق زمستون هایی بودم که برف میومد و مارو دعوت می‌کردند..هم شهرک ترسناکی بود هم باحال..چند بار که برف اومده بود ،سینی میبردیم و از سرازیری سرسره بازی میکردیم..یا یکبار یادمه با پری و مهدیه رفتیم ظرف های زهرا خانم و بدیم..ساعت ۱۱ شب بود و باباها رفته بودن زغال قلیون بخرن و مامان ها هم گرم حرف زدن..ما سه تا رفتیم و من خیلی ترسیدم و مهدیه هم برای اذیت کردن من گفت«دوستم شب اینجا صدای کل عروس شنیده و اومده ببینه چیه و دیده آدم های کوچیک که جن بودن دارن دست میزنن،از اون موقع هم لکنت زبون گرفته»..وقتی رسیدیم خونه زهرا خانم و رفتیم بالا دلم نمیخواست بیام پایین..اما اومدیم و وقتی رسیدیم خونه از کنار مامان جم نخوردم و حتی داخل اتاق مهدیه هم نرفتم..احتمالا یک برنامه ی از پیش تعیین شده ای بود که من مزاحمشون نشم..عموعلی یه اعجوبه بود..مثلا وقتی جوجه درست میکردیم،من بال کبابی برمیداشتم و عموعلی میومد بالم و میخورد..منم از اون بچه های سم بودم که گریه میکردم..اما علی ذره ای براش مهم نبود..بعدش یه تکنیک یاد گرفتم که به بالم زبون میزدم که دیگه نخوره؛اما اصلا فایده ای نداشت و باز میومد برمیداشت..اما علی هرچی من میگفتم نه نمیگفت..میگفتم «عمو بشین آرایشت کنم» و میگفت باشه..یا میگفتم «عمو به بابا بگو بریم فلان جا» و میگفت چشم..نمیدونم علی یه موجودی بود که من دیگه مثلش رو توی زندگیم نمیبینم..خیلی بی مهابا بود..اصلا هیچ چیز براش مهم نبود..مثلا همیشه که میرفتیم دریا یهو میومد من بچه رو بغل میکرد و میچرخوند و میبرد تو دریا..بابام هم مدام از اون دوردست ها نگران بود..خیس میشدم و شن و ماسه ای و جیغ میزدم ..یا مثلا یکبار رفتیم شیراز..قشنگ یادمه..میخواستیم عکس بگیریم که یهو اومد منو بغل کرد و شروع کردیم وسط فضای سبز کشتی گرفتن..عکساش هنوز هست که من روی کول علی دارم میزنم روی سر و‌ کله اش و اون هم با من کشتی میگیره.. به من میگفت «پانیذ روزی که ازدواج کنی میام بین تو و دوماد میشینم و دوماد رو هل میدم بیفته رو زمین.»..و من چقدر حرص میخوردم از اینکه بیاد دوماد و بندازه زمین..عموعلی خیلی پایه بود برعکس بابای من..بابای من میخواست همه چیز با برنامه ی قبلی پیش رود ولی علی دیوونه تر از این حرف ها بود..ولی منو پری همیشه امیدمون به علی بود که اگر به بابا بگه همین الان جمع کن بریم شمال، بابا نه نمیاره.. دلم تنگ شده برای اون شمالی رفتیم..شاید سنم به زور به ۶ سال میرسید ؛شاید برای همینه که فقط دو سکانس یادم هست..دوتا ماشین زدیم کنار جاده تا استراحتی کنیم؛یادم نیست میرفتیم یا می آمدیم..مامان و بابا و عموعلی و خاله مرضی نشسته بودن رو تخت این رستوران های بین جاده ای..من و پری و مهدیه رفتیم دستشویی ..دستشویی هم نبود؛وسط بیابون انگار یه چهار دیواری کشیده بودند با عنوان توالت!..کنار ماشین های ما،یک ماشین با سه چهار تا پسر ایستاده بود..پری قبل از اینکه راه بیفتیم،از کافی نت زیر خونه،سی دی آلبوم جدید بابک جهانبخش و خریده بود؛«آلبوم اکسیژن»..ترتیب تمام اهنگ هایش رو حفظم..تمام طول مسیر این آلبوم رو میذاشت و گوش میدادیم ..وقتی از دستشویی برگشتیم،مهدیه به قصد اذیت کردن پری،سی دی رو داخل ماشین برداشت ..پری هم وقتی فهمید قاطی کرد..عاشق جهانبخش بود اون موقع..مهدیه دور ماشین میدویید و پری دنبالش..سکانسی که پسرها به دختر ها نگاه می‌کردند و باباها به دختر و پسرها رو یادمه..اخ که چقدر دلم برای اون موقع لک زده..برای گوش دادن آلبوم اکسیژن در جاده بارها و بارها..بابا بعدش به پری گفت سی دی رو دیگه از مهدیه نگیر بذار مال اون باشه..یادمه پری غرغر کرد..بابا بهش گفت وقتی برگشتیم تهران یدونه دیگه من برات می‌خرم..اما یادم نیست پری سی دی رو به مهدیه داد یا نه..۱۴،۱۵ سال از اون اتفاق میگذره و من دیگر ۶ سالم نیست..پروانه دیگر خواننده ی مورد علاقه اش بابک جهانبخش نیست..مهدیه دیگر هم بازی ما نیست و و ازدواج کرده و از آخرین باری که دیدیمش ۷، سال میگذره..عموعلی و خاله مرضی دیگر با هم زندگی نمیکنند ..خاله مرضی را آخرین بار شاید ۱۰،۱۱ سال پیش دیدم و بعدش تمام تصوراتم ازش بهم ریخت..عموعلی همان سال‌ها سکته کرد و دیگر اون عمویی که یکسره من رو اذیت میکرد و میخندید نبود..آخرین باری که دیدمش رو یادم نمیره..نمیتونست راحت راه بره و راحت صحبت کنه چه برسه به اینکه با من کشتی بگیره..اما بابا هرچند وقت یکبار میره پیشش و با هم وقت میگذرونن..سراغ منو از بابا گرفته..نمیدونم اصلا الان چه شکلی شده اما مطمئنم دیگر آن عمویی نیست که میشناختم..میخواهم همان تصویر ازش داخل ذهنم بماند..نمیدانم باز هم خانوادگی میریم شمال و جوجه بزنیم یا نه ؛قطعا نه …اما عموعلی!تو یکی از بهترین اتفاقی زندگیم بودی!ممنونم که کودکیم و ساختی..کاش فقط یکبار دیگه،فقط یکبار دیگه دو تا ماشین بشیم و بریم شمال..جاش هم تو انتخاب کن....-پانیذ.پ“یاعلی</description>
                <category>پانیذ.پ</category>
                <author>پانیذ.پ</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 14:10:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکس های من</title>
                <link>https://virgool.io/Zendeh/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-mmzzj6bi3ojd</link>
                <description>سلام..من همچنان نمیتونم انتشارات بزنم..میشه لطفا پستم رو داخل انتشاراتی که دارید بذارید که بتونیم کامنت بذاریم؟🩵خب حقیقتا نمیدانستم از کجا روز کنم؛پس سعی کردم از عکس هایی شروع کنم که با دیدنشون لبخند میزنم..و صفحه ام انگار باگ خورده و یاعلی اخر پست ها رو نمیتونم بگذارم..پس این اول میذارم“یاعلیلبخند استقبال محبوبه خانم جان از من بعد از عمل..کلینیک المهدی-اتاق عمل پلاستیک-پیوند پوست از ران پا به ساق..ماقوت یزدی توسط من..عصرانه بعد از کلاس جلسه اخر سرطان-من و الهه و الاهمین الان برف شدیدبیمارستان ولیعصر-NICU-نوزاد چند روزه بستری به دلیل سندرم زجر تنفسی-دنده هاش و..آثار بعد از جراحی ..برنامه کاراموزی های ترم چهار-اثر من-آب مرکب-حدس میزنید چه بخش هایی رفتیم؟بیمارستان فارابی-بخش انژیو گرافی چشم-پدیده ی رعد و برق که همزمان با تزریق ماده به بدن بیمار وارد عروق چشم میشه و اونهارو قابل مشاهده میکنه..بیمارستان فارابی-اتاق عمل ۱-منتظر رزیدنت شوخ و خوش برخورد که عمل بعدی رو شروع کنه ولی نیمد:((دانشکده-صبحانه بین دو کلاس-من و الههبیمارستان ولیعصر-بخش لیبر-سونوگرافی مادری که به دلیل سندرم داون جنین،ختم بارداری اعلام شد..هدیه روز دانشجو که من بخاطر الینا که حالش خوب نبود نرفتم مراسم..وقتی برگشتم مهدیس دوتا گل داشت و یکیش و داد به من..وقتی سرماخوردم درمونگاه نموندم و گفتم خونه برای خودم سرم و میزنم..و این هم اثر و خالق اثر..اما موقع مسمومیت این اجازه رو نداشتم و منی که روزانه به بقیه انژیوکت صورتی میزنم،از انژیو ابی مثل چی ترسیدم:))کلینیک المهدی-اتاق عمل توراکس(ریه)-عمل برداشت کیست هیداتیک داخل ریه(این یک کیست انگلی هست که انگلش از طریق خوردن سبزیجات نشسته وارد بدن میشه..)کافه کتاب کوچک نزدیکمون-این کتاب ها رو هرکسی درک نمیکنه:))گناهکار،قرار نبود،…-من و پروانههفته ی دیزاین دانشگاه تهران -من تنهانماز خونه ی مرکز  بهداشت-صبحانه به دست شِف معین با سوسیس های سوختهپاتوق ما-پشت پراتیک و کنار میز پینگ پنگ-قبل از امتحان میانترم مادر و نوزادسام جیم-کلاس یوگا-من و ملیکابعد از زندانی که بعد جنگ برای خودم درست کرده بودم-من و الههتسبیح ابی من</description>
                <category>پانیذ.پ</category>
                <author>پانیذ.پ</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 17:25:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوراهی</title>
                <link>https://virgool.io/short-writing/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-evyecpecbxfj</link>
                <description>سلام؛اول میشه خواهش کنم پستم و به انتشاراتی که دارید اضافه کنید که بتونیم کامنت بذاریم؟ممنونم🩵She was cryin&#039; on my shoulderAll I could do was hold herOnly made us closer until JulyI know that you love meYou don’t need to remind meWanna put it all behind meBut baby………………..I see her in the back of my mind all the timeFeels like a fever,like I&#039;m burning alive,like a sign………………….Did I cross the line?شب بود و هجوم حوادث به من رسید..داشتم فکر میکردم چقدر سخت هست تنها راه ارتباطی زنگ زدن باشد..زنگ زدن خیلی ریسک دارد..من خودم از آدم هایی هستم که تلفنی صحبت کردن آن هم با برنامه ریزی قبلی،انرژی تمام روزم را می‌گیرد..پیامک هم که هیچی..پیامرسان داخلی هم که هیچی به هیچی..مانده ام بین دو راهی زنگ زدن و زنگ نزدن..تا حالا هیچوقت یک دو راهی انقدر ذهنم را درگیر نکرده بود..طفره می‌روم؟میدانم..داخل پیامرسان‌هایی که میشد ،آخرین بازدیدش را چک کردم..دیدن کلمه ی اخیرا باعث شد کمی خوشحال شوم اما باعث نشد کمی قرار بگیرم..بعد از کلی سر و کله زدن با ارسال پیام، در کانال اخبار فوری بله متوجه شدم که پیام را میتونی باز ارسال کنی..حالا بگرد دنبال یک پیام مرتبط در کانال اخبار فوری:)))…یک پیام مرتبط پیدا کردم با عنوانِ «اختلال در دیتاسنتر های همراه اول و ایرانسل»..واقعا به شرایط هم خنده ام گرفته بود هم غصه ام..اول گفتم ولش کن چه اصراریه..بعد گفتم نه ..دوباره منصرف و دوباره و دوباره..تا در نهایت ساعت ۳:۱۷ صبح پیام دیتاسنتر را فوروارد کردم:))..صبح که بلند شدم پیش خودم گفتم این که نشد ارتباط گیری و احوال پرسی..و حدس بزن چه شد؟پیام را پاک کردم…بنظر شما،من چه باید میکردم؟..بعد از شام طبق هرشب ،اول وضو گرفتم و رفتم داخل اتاق و در را بستم..هالوژن کوچک بالای تخت را روشن گذاشتم؛از خرداد ماه دیگر خاموش نشد..سجاده را پهن کردم..نمیدانم تسبیح ابی آسمانی ام را آخرین بار دست کی دادم که هنوز پس نداده..نمیدانم شاید هم پس داده و من نمیدانم کجا گذاشته ام..چادر سر کردم و قامت بستم..از طرفی هم بخاطر وضعیت چشم‌هایم میترسم قطره اشک‌های زیادی بریزم؛اما دیگر دست خودم نیست..خواندم و بعد نماز عشا نشستم و باز هم ایرپاد گذاشتم..خنده ام گرفت که از صبح چه صوت هایی رو با این ایرپاد گوش دادم..دعای عهد و با صدای آقای فرهمند گذاشتم..چون حفظ نبودم از کانال بله متنش رو پیدا کرده بودم..خواندم و تمام شد..در واقع گوش دادم و خواندم..خواستم بلند شوم که یادم افتاد دعا نکردم..به سجده رفتم و هرچیز که به ذهنم میرسید و با پیشوندِ«دعا میکنم….»گفتم..برای همه دعا کردم..نه تک به تک..ولی در ذهنم تمام آدم ها بودند..قبل از شام بود و رفتم تا سیب زمینی ها رو سرخ کنم؛بابا یادم داده که اگه بالا سرش بایستم و مدام هم بزنم،قشنگتر سرخ میشه..این دفعه ایرپاد و گذاشتم و کتاب«یادداشت های اسدالله خان علم» رو گوش دادم..متن روونی داره و نسخه صوتی اش هم خیلی گیرا هست..چیزهایی که میشنیدم بسیار مکمل بود با کتاب«یادداشت های حسین فردوست»..گرمم شده بود..پنجره اشپزخونه رو باز کردم،یادم افتاد هفته ی پیش پنجره رو نمیشد باز کنم چون از حجم سوزش چشم ها….بگذریم..به اسمون نگاه کردم؛یادم افتاد خیلی وقت هست ستاره ها رو ندیدم؛نمیدانم این هایی که میدیدم ستاره بودند یا نه..یاد کتاب«نرگس ها» افتادم..یه قسمتش به ارتشی ها میگفت«دیگر کسی نیست به شما ستاره بدهد،شاید مجبور باشید حتی خودتان ستاره شوید»..از ظهر سعی کردم وقتم را در اشپزخانه سپری کنم تا کمتر فکر و خیال کنم..شام قیمه گذاشتم(مادرم فقط خورشت و بار گذاشت و باقی کار ها را به من سپرد)..ایرپاد را گذاشتم و کتاب صوتی ای که از سایت ایران صدا پیدا کرده بودم را پلی کردم(کتاب آشتی با امام عصر)..شروع کردم به جا به جا کردن ظرف ها و شستن آنها..چیز جالبی که در کتاب گفت این بود که «وقتی خدا و انبیا حادثه ای را جلوتر شرح می‌دهند،به این معنی نیست که صد در صد در دست جبر هست،بلکه شاید میخواهند شیعیان را از نتیجه کار خود آگاه کنند تا دست به تغییر آن بزنند..»..بعد از شستن ظرف ها اسفناج گذاشتم بپزد تا بورانی درست کنم..بعد از آن ها سیب زمینی ها را خرد کردم..اهنگ«زندگی ادامه داره» رو گذاشتم؛جنگل از بیرون قشنگهاز تو که چند تا درختهاینکه محکم باشی امااز درون بخشکی سختهامروز صبح فهمیدم بعضی اهنگ ها،کتاب ها،شعر ها،انگار ساخته شدن تا تو را به گردابی از خاطرات بکشانند و مجبور شوی به غرق شدن..اهمیتی هم ندارد با آن خاطره ی مشترکی داشته باشی یا نه،فقط انگار برای تو ساخته شده..برای تو و آن خاطره..برای تو و آن اتفاق..برای تو و آن حادثه ناگوار..شاید هم گوارا!…کدام اهنگ؟برگرد اول متن....-پانیذ.پ“یاعلی</description>
                <category>پانیذ.پ</category>
                <author>پانیذ.پ</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 16:31:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف بزنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/Dorzadan/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-wqtacof00wnn</link>
                <description>سلام و عرض ادبانقدر این هفته آدم ندیده ام و ارتباطم خلاصه میشه با خانواده ام و یکی از دوستام،واقعا دارم میترکم..یکم این پایین با هم حرف بزنیم؟به دور از بحث سیاسی و اتفاقاتی که افتاده..راجع به خودمون!قبلمون!روزمره مون!مشکل کوچیکی که داریم و میتونیم کمک بگیریم از هم!دستور پخت مثلا یه غذا به هم بدیم!یه فیلم پیشنهاد بدیم به همدیگه!یا یه کتاب!نظرتون چیه؟چخبر؟منتظرتونم....-پانیذ.پ“یاعلی</description>
                <category>پانیذ.پ</category>
                <author>پانیذ.پ</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 13:59:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من بزرگ نشده ام..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79568172/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-ufnbjwu9goug</link>
                <description>غروب شد و ساعت مچی دستم که هدیه تولدم از پری بود،۵ را نشان میداد.اگر الان بچه بودم و در حالی شیرکاکائو دامدارانم  را با کیک تاینی میخوردم،مادرم ازم میپرسید«ساعت چند است؟»میگفتم:«عقربه‌ی کوچک روی پنج است و بزرگش روی دوازده.»اما الان..الان به عقلم شک می‌کنند اگر بگویم عقربه ی کوچک روی چه عددی است..اما چه اشکالی دارد؟کسی به من خرده می‌گیرد که بچه شده ام؟مگر من به کسی گفتم چرا بزرگی کرده ای؟..به هفتِ بین انگشت اشاره ام و کناری اش که حالا جمع شده و چیزی بین خود گرفته نگاه میکنم..این چیست؟به زبان بچگی ام بگویم؟«یک چیز لوله ای که کم کم دارد خاکستر میشود و سرش اتیشی روشن است.»به آسمان نگاه میکنم..آن چیز خاکستر شده را بالا می آورم و بین لبانم میگذارم..عین زمانی که میخواستم شیرکاکائو دامداران بخورم..نی را بیرون می آورم و حالا فوت میکنم..«عین زمانی که میخواستم شمع های روی کیک گیتار شکل بابا را فوت کنم»..آسمان تار میشود و همزمان بویی می اید..«این بو شبیه همان بویی هست که وقتی دایی می آمد بعد یک ساعت در خانه میپیچید.»..سرم تیر میکشد..مگر سر درد فقط برای آدم بزرگ ها نبود؟یادم می اید وقتی بابا سرش درد میکرد یک قرص آکسار میخورد«قرصی که نصفش صورتی و نصفش سفید بود و روکش نداشت.»قرص آکسار و سر درد برایم نشانه بزرگ شدن بود..یعنی من بزرگ شده ام؟..نه نمیخواهم بزرگ شوم..در پیاده رو به راه می افتم..یک قدم..دو قدم..حواسم هست پایم روی خط نرود..سرم پایین است و فقط جلوی پایم را میبینم..یعنی اشتباهم همین بود که فقط جلوی پایم را دیدم؟..دنبال جایی میگردم که آتش گرفتنش ضرری نداشته باشد..مثل قلبم..اما کجا؟کنار درخت؟نه خوب نیست..به راهم ادامه میدهم..به کوچه ای که«ته دارد» میرسم..نوشته است بن بست «دل»..دل بن بست است..هر دلی بن بست هست..وارد بن بست «دلم» میشوم و وارد بن بست «دل» میشوم..ساختمان نیمه کاره ای میبینم..کنار خاک و اجر ها«لگنی بزرگ که از جنس اهن هست» میبینم..انگار قبلا داخلش مخلوطی شبیه «آب و آرد »وجود داشته..کنار آن کاسه ی بزرگ مینشینم.. کیفم را باز میکنم؛قرص نصف صورتی و نصف سفید را بیرون می آورم ،آن پاکت که چیزهای لوله ای سفید که سرش اتیش می‌گیرد را در می آورم،فندک را در می اورم،نامه‌‌ای که نوشتی که «وقتی عقربه کوچک بین چهار و پنج و عقربه بزرگ روی عدد ۱۱ بود» را دستم دادی را در می اورم..نمیخواهم بزرگ شده باشم..خرت و پرت های داخل دستم را در کاسه ی بزرگ می اندازم..فندک را از کنار پاکت نصفه و نیمه بر میدارم..اول پاکت..به شعله کشیدنش نگاه میکنم..داخل شعله چشم‌هایم را نگاه میکنم ..این متعلق به من نیست!..پاکت دستم را می سوزاند..با یک حرکت پرتش میکنم داخل کاسه ی بزرگ..قرص نصف صورتی و نصف سفید گوشه ی کاسه افتاده..با یک حرکت به سمت شعله پاکت هلش میدهم..بوی پلاستیک سوخته آزارم می‌دهد..مثل تو..بوی تو ،نگاه تو،چشمان تو،دستان تو،نامه ی تو آزار م می‌دهد.. نامه ی تو،اخ از این نامه ی تو..کاش سواد نوشتن نداشتی و میتوانستم بگویم نمیداند چه نوشته...نم باران میزند..میترسم باران مانع آتش گرفتن خودت و نامه ات شود..با حرکت دوم نامه را سمت شعله هل میدهم..نگاه میکنم به شعله که به آخرین جمله نامه کم کم می‌رسد..سرم را خم میکنم ..چه میبینم؟«یه حرف شبیه به کوه که یه نقطه بالا سرش داره..به آن یک د چسبیده..کنارش یک عصای بلند و صاف..بغلش همان کوه اما اینبار بدون نقطه..به آن همان عصا چسبیده..کنارش یک کاموای گرد که کمی از نخش باز شده و به آن یک حروف عجیب دسته دار چسبیده..فکر کنم بالای آن کاموا یک نقطه باشد..»سعی میکنم کلمه را بخوانم..آتش با سرعت به سمت انتهای نامه یعنی همان کلمه ی عجیب می اید..سعی میکنم بخوانمش..نمیتوانم..اشتباه میخوانم؟..اخر من هنوز بزرگ نشده ام..یادم می اید کلمه را که حین بیرون رفتن از خانه به مادرم میگویم ..باید همان باشد..چون اخر نامه نوشته ای و میخواهی از نامه بیرون بروی؛مثل زمان هایی که میخواهم از خانه بیرون بروم..«خُداحافِظ»....-پانیذ.پ“یاعلی</description>
                <category>پانیذ.پ</category>
                <author>پانیذ.پ</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 19:51:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشتباه کردم،اشتباه کردی!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-gwi867n58pbf</link>
                <description>امشب دنبال مقصر هستم؛و عادتم هم این هست که تو را مقصر داستانمان جلوه دهم..اما تعارف نداریم که!این داستان مقصرهای کمی نداشت..شاید دور ما پر بود از حسادت آدم‌ها..شاید سر من پر بود از تردید،از نااگاهی،از خود بزرگ بینی،از غرور،از حرف‌های بقیه که«لیاقت تو بیشتر است»..نتیجه چه شد؟نتیجه روز اخر شد که سرم ترکید و.. و آن همه تردید و نااگاهی و اثر جمعی بیرون ریخت و تبدیل به یک پیام صوتی ۱۰ دقیقه ای برای تو شد که محتوایش یک کلام بود:«نه!»امشب میخواهم برای تو بنویسم.. اما ذهنم برای تو بسیار پراکنده است..نمیدانم از کجا شروع کنم و فقط میدانم میخواهم از تو زیبا بنویسم..نه برای تو..برای خودم..انقدر زیبا که تعجب کنی این همان کسی ست که جواب تلفن هایت را نمیداد..چه میگویم!تو اگر میفهمیدی برایت متنی به این بلند بالایی میخواهم بنویسم تعجب میکردی چه برسد به اینکه زیبا هم باشد..امشب میخواهم برای تو بنویسم..برای تویی که شاید میتوانستی یکی از آدم‌های امن زندگی من باشی اما..اما یا آدم‌های مناسب هم بودیم در زمان اشتباه یا آدم‌های نامناسب هم بودیم در زمان درست..دیشب خوابت را دیدم؛بعد اینکه بیدار شدم احساس میکردم یک حس قدیمی را در خواب دیدم..حسی که قلبم را میفشرد و نفسم را تنگ میکرد و روحم را رها..پررو نشی ها ولی دلم برایت در خواب خیلی خیلی خیلی تنگ شد...در خواب؟من دلم هوای واقعیت را کرد..امشب میخواهم برای تو بنویسم..چه صدایت کنم؟اصلا هیچوقت صدایت کردم؟هیچوقت در جوابت گفتم جانم؟تو آرزویت شده بود من اسمت را صدا بزنم و من …..حقیقت این است اصلا نباید بگذاری که بفهمد تو دوستش داری..این بزرگ‌ترین اشتباه تو بود..حتی از همین نوشته،از همین جمله هم اشتباهت پیداست که دارم تمام تقصیر ها را گردن تو می اندازم..اشتباه من چه بود؟ترجیحم آدمی بود که دوستش داشته باشم..اشتباه؟اصلا چرا اسمش را اشتباه بگذارم..شاید الان هم همین اشتباه را تکرار کنم..باز گفتم اشتباه؟..یعنی این اثر دلتنگی است یا چیزی غیر از آن؟امشب از تو دارم مینویسم..از اولین روزی که همدیگر را ملاقات کردیم..تا آخرین روزی که همدیگر را دیدیم و مثل یک غریبه از کنار هم گذشتیم..اما غریبه ای که تمام همدیگر را میدانستیم..غریبه ای که دستم را گرفته بود و در چشمانم زل زده بود و گفته بود:«دوستت دارم.»و من در جوابش میگفتم:«ممنونم»..میگویند کلمات انرژی دارند.. یاد آن روزی افتادم که به دوستم گفتم:«دلم میخواهد کسی وارد زندگی ام شود که من را دوست داشته باشد ولی من نه…»امشب از تو دارم مینویسم..دروغ چرا..قبل از اینکه بفهمم از اینجا رفته‌ای،ناراحت شدم..هنوز هم بعضی وقت ها در حیاط دنبال پسری چشم و ابرو مشکی با قد دو متر میگردم..اما کسی نیست..حقیقتا بعد از تو واقعا کسی هم نبود..هیچکس..نمیدانم این را ربط دهم به احساس شیرینی که دلم برایش تنگ شده یا به خودت..به خود خودت..هنوز هم شک دارم..اگر از من بپرسی برای چه «نه» جواب بود،به تو میگویم:«نمیخواستم بین شکی که خودم گیر کرده ام،تو را هم گیر بیندازم..نمیخواستم اذیتت کنم..»تو میخندی..صد در صد میخندی و فکر میکنی دروغ میگویم..جوابت هم این است که:«حتی یکذره هم دوستم نداشتی؟»..و من باز هم تقصیرات را گردن تو میندازم و میگویم:«تو آن روز ساعت ۵عصر روز شنبه زیر بوفه گفتی که من عقب نمیکشم و انقدر هستم تا راضی ات کنم..پس چرا عقب کشیدی؟»..و تو با عصبانیت میگویی:«ادامه اش گفتم تنها در صورتی عقب میکشم که بفهمم دلت با من نیست..»راست میگویی..گفتی..و اینجا فقط سکوت میکنم و به جایی غیر از تو نگاه میکنم..امشب از تو دارم مینویسم..فکر میکردی من فراموش میکنم آن همه اتفاق را؟چه فراموشی ای اخر..من آن نوشته ای که سرکلاس داخل جزوه ام نوشتی ،آن گردنبند،آن پیام‌ها را دارم..من به یاد دارم آن شب بیمارستان را که ساعت از نیمه شب گذشته بود و آمدی؛همان جمله ای که موهایم را کنار زدی و گفتی:«موهایت را کوتاه نکن..»..من به یاد دارم وقتی گفتی:«هیچکس به اندازه ی من دوستت نخواهد داشت..»من به یاد دارم آن پیاده روی ولیعصر را..من به یاد دارم گرمی دستانت را و کشیدن دست هایم را..من به یاد دارم اذیت کردن هایم را و دست گذاشتن روی نقطه ضعف هایت را..من به یاد دارم وقتی سر کلاس کوچکترین کنشی از من حتی خیلی آروم،واکنشی از جانب تو داشت و به شکل پیام روی گوشیم ظاهر میشد که:«برایت قرص بگیرم؟»من به یاد دارم روزی که گفتی :«من سیگار نمیکشم ..»و در مقابلش به یاد دارم روزهای بعد از قطع ارتباط را که مقابل حیاط بیمارستان با دوستت سیگار میکشیدی..امشب از تو نوشتم..ما یک جاهایی حریف جبر زندگی نمیشیم..شاید پاییز و زمستان ۱۴۰۳ تا عمر دارم برای من متفاوت باشد..تجربه همزمان شیرینی و تلخی..شادی و غم..هیجان و بی تفاوتی..خنده و گریه..گرمی و سردی..این گردش تقویم خیلی زود سپری شد؛شاید دلم میخواهد باز هم برگردم یک سال و سه ماه پیش..میبینی؟همینجا هم پارادوکس من مشخص هست..پارادوکسی که هنوز هم دنبال دلیلی پی اش میگردم..دنبال حسی که مگر میشود قدری شکوفا نشود؟مگر میشود کسی «دوستت دارم» را بشنود و دلش نلرزد؟پس غیر از این هست که نرسیدن منطقی تر بوده..؟امشب از تو نوشتم..نمیدانم تقدیر ما را به کجا میکشاند و کجا همدیگر را ملاقات میکنیم و آیا اصلا باز هم چشم این دو غریبه ی آشنا به هم میخورد؟نمیدانم هنوز هم احساسی به من داری یا نه؟نمیدانم ماه پیش که تصادفا با هم صحبت کردیم و گفتی عوض شدی،هنوز هم مانند سال پیشش به من نگاه میکردی یا نه؟نمیدانم اگر الان هم برگردی حسی به تو دارم یا نه؟نمیدانم اصلا راه برگشتی هست یا نه؟نمیدانم تحت اثر آن خواب شیرین قرار گرفته ام یا واقعا….؟نمیدانم اصلا این یک سال به من فکر کردی؟نمیدانم اصلا دلت خواست بدونی کجا هستم و چه میکنم؟نمیدانم اما این تقدیر از همان سال گره خورد با این همه نمیدانم …راستی !موهایم از آخرین باری که دیدی،خیلی بلند تر شده....-پانیذ.پ“یاعلی</description>
                <category>پانیذ.پ</category>
                <author>پانیذ.پ</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 23:56:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره های حاکم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79568172/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%DA%A9%D9%85-t1hjme6vczsp</link>
                <description>در سرم حادثه‌هایی حکمرانی می‌کندبار آن را قلب بیچاره تحمل می‌کنداتفاقی شبیه احساس عشقی نسبت به اوکمترین چیزی که دهان آن را تعریف می‌کندانتخاب بین کسی که دوستت دارد یا تنهاییتصمیمی که همچنان شک در دلم طی می‌کندگیر کردن بین آن نامرد های روزگاردلیلی خوش برای آن که شب این چشم گریه می‌کنددرک آن حقیقت زندگی و این دنیاداستانی است که شب ها نفسم تنگ می‌کندبین این همه و ان همه که رخ داد در سالچیزهای باقی مانده در دلم خاطره بازی می‌کنداگر از من بپرسی که آن خاطره چیست؟گویمت برای دردسر، سرت درد می‌کند ؟..پی نوشت:وقتی نوشته های سه سال پیشم و خوندم حقیقتا خیلی دلم گرفت که از نوشتن دور شدم و خیلی هم تعجب کردم که آیا این ها را من نوشتم؟پی نوشت۲:همین باعث شد این شعر و همین الان بنویسم..خوب یا بدش را ببخشید ....-پانیذ.پ“یاعلی</description>
                <category>پانیذ.پ</category>
                <author>پانیذ.پ</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 02:53:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی غیرت‌های وطن فروش!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79568172/%D8%A8%DB%8C-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%B7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-pkhsgdmqhlvs</link>
                <description>و من چقدر خوشحالم که نوشته‌ی سه سال پیشم دقیقا شرایطی رو بازگو کرد،که الان خیلی ها ازش حرف میزنن..https://vrgl.ir/GuxePوقتی دارم این متن و مینویسم پر از خشم هستم..نمیدونم از کجا شروع کنم که متنم کمی بدنه منظمی داشته باشه؛بگذریم:شرایط کشورم،زندگیم،ایندم،تحصیلم،خانواده ام..در رابطه با همشون نگرانی دارم..نمیدونم دقیقا تا کی باید کار کنیم تا معیشتمون بگذره..در حقیقت نمیدونم ما انسان‌ها تا کی باید کار کنیم تا به درجه‌ای برسیم و بگیم«بسه!دیگه میتونیم نفس راحت بکشیم.»نمیدونم اون نفس راحت کی میاد!اصلا میاد؟از تمام اینها خسته و ناراحتم..متنفرم در واقع..از اخبار متنفرم،از کلماتی حول تحریم،جنگ،امریکا،اسراییل،موشک،غنی سازی،از شعار زن زندگی آزادی که فقط وسیله ی خارج نشینانی شد که بگن ما با شماییم..من از تمام اینها خسته و متنفرم..من از اشک‌هایی که از خرداد ماه دارم میریزم متنفرم..من از نگرانی هایی که توش خدا رو یادم میره متنفرم..من از استرس هایی که یادم میره روزی دهنده یکی دیگس متنفرم..من از بحث های سیاسی متنفرم..من از شبکه‌‌ی اینتراشغال متنفرم که به زبون من ،به زبون کشورم حرف میزنن ولی پشت پرده کسایی هستن که خون اون بچه‌های بی گناه و ریختن..من از حمایت اون قدرتمندی که نوشته بودن «ورود سگ و ایرانی ممنوع» متنفرم..من از دولتمردانی که یک لحظه جای پدر من و امثال من نبودن متنفرم..من از این خفه شدن و حرف نزدن از عقایدم متنفرم..من از این بغض لعنتی متنفرم…من از روشنفکرایی که ندونسته و ندیده فقط برای مخالفت با چیزی،طرف مقابل و میگیرن متنفرم..من از اون خارج نشینایی که نشستن از دور،به جوون مملکت من میگن بپر تو اتیش متنفرم..من از اون سلطنت فاسدی که قبولش دارید متنفرم..من از اون آدمی که دستش با قاتل اون همه آدم بی گناه تو یه کاسه اس متنفرم..من از آزادی خواهانی که منتظرن آزادی به دست بیارن و خون گروه مقابلشون و بریزن متنفرم..من از این همه استرس تو ۲۱ سالگیم متنفرم..من از اون خارج نشینی که خودش و خونواده اش تو اسایشن و برای یه ازمون و خطای دوباره میخواد جوون های ایران بها بدن متنفرم..من از این شستشوی مغزی متنفرم..•من از ادمایی که طرفدار کسی شدن که به دشمنای ما پیشنهاد فلان و فلان میده،نفرت دارم..تمام وجودم،تک تک سلول های بدنم،تک به تک نفسی که میکشم از امثال شماها نفرت داره..فرقی هم برام نداره غریبه‌اس،دوسته،آشناس،یا هرکس..شماها که وجدان درد میگیرید برای اون جوونای پرپر شده ای که تو خیابون رفتن، برای اون بچه‌های مظلومی که تو خواب کشته شدن،وجدان درد نمیگیرید بی غیرتا؟…...“یاعلی</description>
                <category>پانیذ.پ</category>
                <author>پانیذ.پ</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 01:51:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79568172/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-hqoszivlndiu</link>
                <description>خیلی بی معرفتم که اینجا زیاد نمیام..این روزها خیلی درگیری دارم.خیلی کار دارم و زمان زود داره میگذره.میخوام بگم ادما یکمی اذیتم میکنم ولی میدونم این بخاطر درون خودمه.اما بگذار یک چیز جالبتر بهت بگم..رابطه ام با بچه های دانشگاه خیلی بهتر شده.میدونی از کجا شروع شد؟دقیقا شب های جنگ بود که حال تک تکشون و پرسیدم.اونجا فهمیدم چقدر دوستشون دارم.من خب از اون شب ها خیلی تغییر کردم و خیلی رو خودم کار کردم.دوره های خودشناسی و خداشناسی خریدم.هنوز کلی راه دارم و هنوزم کلی مشکل..ولی کمترین نتیجه ای که میتونم از این چند ماه بگیرم همین ارتباط خوبم با بچه هاست..نمیدونم کسایی که این نوشته رو میخونن از دانشگاهشون خیلی وقته گذشته یا دارن میرن یا قراره برن..اما اگه میری و ارتباط خوبی نداری و یا اگه قراره بیرون به این حرف خواهرانه من گوش کن..اینجا اولین جایی هست که ما میتونیم با یک عالمه ادم متفاوت اشنا شیم و کلی تجربه به دست میاریم..لطفا سطح گاردت و نسبت به ادم های متفاوت بیار پایین.این موضوع تو دانشگاه های دولتی خیلی بیشتره.تنفر و کمتر کن و بجاش دوستی و جایگزین کن.تو نمیدونی در اینده قراره با اونها یه ارتباط سازنده داشته باشی یا نه.این مورد خیلی بهت کمک میکنه..من تقریبا سه ترم طول کشید تابفهمم.حقیقتش تا موقعی که بفهمم خیلی اذیت شدم.خیلی.یعنی روزهایی بود که از این حجم از بی رحمی ادم ها گریه میکردم و با هیچکس حرف نمیزدم ..اما الان..الان همه چیز خوبه..حتی فکر کنم یه اتفاقاتی هم داره میفته اما چون مطمئن نیستم نمیدونم راجع بهش صحبت کنم..اما خب جلو کسی نمیتونم بگم شاید اینجا بگم..دقیقا یکی از همون ادم هایی که باهاش داخل دانشگاه یه دعوای عجیب جلوی همه داشتیم و اگه اون دعوا چند دقیقه بیشتر طول میکشید قطعا همدیگر و میزدیم، یک جوری با هم میگیم و میخندیم و که تعجب رو توی رفتارهای همه احساس میکنم..و من احساس میکنم که حسی این وسط......بگذریم.روز های کاراموزی و میگذرونیم .این ترم یعنی ترم 4 تعداد کاراموزی ها نسبت به ترم پیش ک فقط 2تا بود خیلی بیشتر شده..داخل گروه کاراموزی خیلی صمیمی تر هستیم و خیلی خوش میگذره ..من هستم و دوتا دختر به اسم الف.شین و الف.سین و سه تا پسر به اسم م.خ و م.م و ع.ح ..اوایل فکر نمیکردم بچه ها انقدر خوب باشن ولی الان واقعا خیلی خوشحالم که بیشتر تایم روزم داره باهاشون سپری میشه..صبح ها از ساعت هفت و نیم تا 12 بیمارستان هستیم و بعدش تا 4 و 5 دانشگاه..از الان که فکر میکنم از ترم بعدی تعداد کلاس ها کمتر میشه و نمیتونیم کل کلاس با هم جمع شیم دلم میگیره..البته فکر کنم نگران چیز دیگه ای هستم.........کاراموزی چشم و گوش تموم شده و الان هم اخرای کاراموزی نفرولوژی هستیم..از نفرو خیلی میترسیدم ولی خداروشکر یه استاد خیلی خوب داریم که واقعا خیلی خانم خوب و کار بلدیه و همه چیز رو یادمون میده..کاراموزی گوش خبری نبود ولی چشم هم خیلی پرکار بود..یه روزش و رفتم اورژانس و یه روز اتاق عمل و یه روز رتینوپاتی و انژیو ..از گروه جدا میشدیم و هرکس یه جا میرفت و این موضوع برای اولین بار یکم برام ترسناک بود ولی همه جاش خیلی پرسنل خوبی داشت..مخصوصا اتاق عمل..واقعا دلم پیش اتاق6 اتاق عمل 1 مونده..از نرس و رزیدنت بگیر تا دکتر همگی باهام خونگرم بودن و همه چیز رو توضیح میدادن..رزیدنت هم کلی گفت و خندید باهام تا احساس غریبی نکنم..توی اورژانس هم تست اسنلن میگرفتیم و برای معاینه امادشون میکردیم..رتینوپاتی هم که نی نی ها گریه میکردن..این روز ها خیلی خسته میشم و بعضی از شب ها از عصر میخوابم تا فرداش..اما این روند و دوست دارم و ذره ای ازش شکایت ندارم..این روزها خیلی درگیرم معنی زندگی و بفهمم و اگاهیم و ببرم بالا و ترسام و کم کنم..ولی هرچی میرم جلو بیشتر میفهمم چقدر نابلدم و چقدر ترسو..میخوام خودم و پیدا کنم و بفهمم مسیر چیه..این روزها با دوست صمیمیم نمیتونیم درست ارتباط بگیرم و هربار یه سوتفاهمی پیش میاد و از اونجایی که من از ثابت کردن خودم خسته شدم،واقعا دارم اذیت میشم..از اینکه همیشه اونی که نگران حفظ ارتباطات هست منم خسته شدم..نمیدونم شایدم این یه تلنگر باشه برای اینکه خودم و پیدا کنم..این روزها مامان اینا هم یکم تو خودشونن ..انگار کدرن..من هم باید هم حال خودم و خوب کنم هم خونوادم و خونه رو..از اون طرف باید دوستام و حفظ کنم و دست از پا خطا نکنم که ازم ناراحت نشن..از اون طرف هم کارای خودم..و از طرفی هم حسی که احساس میکنم درونم داره پدیدار میشه..میدونم اولویتم خونوادمه ولی نمیدونم چجوری درصد توجهم و رو باقی موارد تا حدی که اسیب نبینم بیارم پایین..این روزها سعی میکنم قوی بمونم..این روزها سعی میکنم تو لحظه زندگی کنم..این روزها سعی میکنم خدا رو بیشتر بشناسم....&quot;یاعلی-پانیذ.پ</description>
                <category>پانیذ.پ</category>
                <author>پانیذ.پ</author>
                <pubDate>Tue, 07 Oct 2025 21:36:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای داراب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79568172/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-urtwibtijpfv</link>
                <description>داراب عزیزم!نمیدانم این نامه را چه زمانی میخوانی..نمیدانم باید از خدا بخواهم که موقع خواندن این نامه کنارت باشم یا نباشم..اگر باشم پس نوشتن چه ارزشی دارد؟ و اگر نباشم،غم دوری ات را کجای دل جا دهم؟داراب جانم!عزیزدلم!نمیدانم از کجا شروع کنم؛روزهای پر نشاطی را نمیگذرانیم؛البته این به معنای ناشکری نیست!از همین ابتدا یاد بگیر که من هرچه به تو یاد ندهم،این را یاد میدهم که برای تک تک ثانیه هایی که وقت داری خدا را شکر کن..داشتم راجع به این روز ها میگفتم عزیزکم!روزهای سختی را پشت سر میگذرانیم و نمیدانیم فردا چه میشود؛من حتی نمیدانم باید خداوند را شکر کنم که این روز ها را نمیبینی یا نه..ولی به هر حال خیلی بهتر که این روز ها اینجا نیستی؛من تاب نگران تو شدن را ندارم..دارابم،روحم،قلبم!روزهای جنگ را میگذرانیم؛من و خانواده ام هزاران مشکل داریم و جنگ هم به آنها اضافه شد..خیلی سخت بود؛میدانی چه شد؟مجبور شدیم خانه مان را ترک کنیم و نفری یک کوله وسیله جمع کنیم و به شهر یکی از آشنایان که اوضاع آرام‌تر بود برویم..عزیزکم موقع نوشتن اینها قلبم مچاله میشود..هرکی من را نشناسد تو من را خوب میشناسی که که در همچین موقعیت هایی چقدر نگران بقیه هستم و تو این گیر و دار،نشد تمام عزیزانم یکجا کنار هم جمع شویم..دارابم خیلی دردناک بود.اینکه من جایم امن است و از امنیت دیگر جگر گوشه هایم مطمئن نیستم من را میکشت؛من آن شب ها روزی چند صد بار میمردم..دارابم!این دو هفته،انگار ۲۰ سال طول کشیده؛ثانیه ها خیلی کند میگذشتند..ثانیه ای نبود که اخبار را دنبال نکنم..با هر اعلانی مبنی بر صدای انفجار در تهران؛با تن لرزه بهشان پیام میدادم و خدا نکند که آنها دو ثانیه دیرتر جوابم را بدهند..شاید بگویی خب چرا آنها را تنها گذاشتی؟..آن روزها همه چیز با هم آمیخته شده بود..همانطور که من نگران پدر و مادرم بودم،آنها هم نگران پدر و مادرشان و صد البته فرزندهایشان بودند و باید تصمیمی میگرفتند که خیالشان از همه بابت راحت باشد و در این گیر دار،همه چیز آنطور که میخواهی پیش نمیرود..کاش میتوانستم این ها را دست نویس برایت بنویسم تا در نهایت برگه ای خیس از اشک برایت کنار بگذارم اما نمیتونم تضمین دهم آن را برایت می‌توانم نگه دارم یا خیر..دارابم!هر روز یک خبر بد میشنیدیم؛یک روز خبر حمله به بیمارستان،یک روز خبر حمله به ساختامان صدا سیما،یک روز خبر شهید شدن کودک دو ساله و مادرش،یک روز خبر حمله به کوچه بالایی خانه دوستم..وای دارابم!ان همه انسان بی گناه شهید شدند بر سر جنگ قدرت ها!استرس تک تک آدما هایی که عزیزشان از خانه بیرون میرفت و نمیداست باز عصر او را میبینن یا نه..استرس شل خوابیدن و صبح را دیدن یا ندیدن..دارابم!من آدم ضعیفی هستم وقتی پای عزیزانم وسط باشد..آن روزها نه میتوانستم غذا بخورم نه بخوابم..غذایی در روز شده بود دو قاشق به زور و خوابم شده بود سه ساعت..بله من ضعیف بودم چون نمیدانستم صبح باید سقف خانه مان را ببینم یا آوار را..من ضعیف بودم چون نمیدانستم اشک هایم را جلوی مادرم نگه دارم..من ضعیف بودم که با صدای انفجار و وافند ها به معنای واقعی میکردم و زنده میشدم..دارابم!راضی کردن خانواده ای که بمباران تهران در جنگ ایران و عراق را دیده بودند ،برای ترک خانه و شهر،خیلی سخت بود..برایشان شوخی بود..همه تلاش خودم را میکردم تا از خانه بیرون بزنیم..خیلی حرف هایی که تا حالا جرعت گفتنشان را ندانم را گفتم..با زبان خوش،با داد،با گریه..خیلی سخت بود..دارابم!جنگ تنها مصیبتی نبود که دیده بودم..زمان دبیرستانم ویروس ناگهانی کرونا وارد کشور شد و ۲-۳ سال کل کشور را درگیر کرد و دقیقا همین استرس ها را به جان کشیدم..سال دوم بود که کل خانواده ام درگیر شدند بدجور..خدا آن زمان لطف عجیبی به من و خاله ام کرده بود تا آن ها را پرستاری کنیم و خودمان درگیر ویروس نشویم..داراب !این هم کم از جنگ نداشت؛انگار که آب شدن جگر گوشه هاست را باید میدیدی و کاری از دستت بر نمی آمد..دارابم!فقط این ها نبود؛من و امثال من،دلار ۱۰۰ تومنی را هم دیدیم،امنیت نداشته در تاکسی ها را دیدیم،تورم را دیدیم،پر پر شدن نخبه های هواپیما اوکراین را دیدیم،جنگ کودکان غزه را دیدیم،شهید شدن کسی که تا وقتی در کشور بود مگسی نمیتوانست به ایران چپ نگاه کند را دیدیم،اجاره خانه های سر به فلک کشیده را دیدیم،صبح تا شب دویدن پدر هایمان را دیدیم،زلزله را دیدیم،آتش سوزی پلاسکو و شهید شدن آتش نشانمان را دیدیم،ریزش متروپل آبادان را دیدیم…دارابم!ما خیلی چیز ها را دیدیم ولی هنوز زنده هستیم چون ما هیچوقت حکمت خدا را نمیدانیم..ما هنوز سر پا هستیم ،با تنی پر از زخم،قلبی که درد می‌کند از این حجم از غم،اشک هایی که شب ها بی صدا برای همدیگر میریزیم..راستی!گفته بودی جنگ یعنی چه؟پسرم !جنگ چیز خوبی نیست..در راه برگشت«پنج تیر سال هزار و چهارصد و چهار هرچی شمسی-از طرف مادرت»...-پانیذ.پ“یاعلی</description>
                <category>پانیذ.پ</category>
                <author>پانیذ.پ</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 02:15:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بامداد شنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79568172/%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%DB%B2%DB%B4-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-huz0hjuzfb7t</link>
                <description>فکر میکردم ۱۰ شب فقط قرار است راجع به چالش ۱۰ روزه بنویسم..فکر نمیکردم روز سوم چالش لاغری و فستینگ و رها کردن آدم ها،بیام بنویسم وطنم درگیر جنگ بی انصافی شده که قربانی هایش چندین کودک بودند..از بامداد پنجشنبه که سر و صداها شروع شد،چون خانواده ام سفر بودند و ما تنها،حس ترسی داشتم و حسرت میخوردم به دوستانم که کنار پدر مادرشان هستند.تو این شرایط ها فقط دلم میخواهد همه کنار هم باشیم.جمعه عصر همه کنار هم بودیم ..از انجایی که شب قبل اصلا نخوابیده بودم،عصر کنار پدرم خوابیدم ..خواب که نگویم!تقریبا بیهوش شدم..اخبار ها یک طرف،دوستانم یک طرف،ترس برای تک تک اعضای خانواده یک طرف،…خدایا من تحمل ندارم.از انجایی که با همکلاسی های دانشگاهم رابطه خوبی نداریم،ولی نگران آنها هم بودم؛غرور و کنار گذاشتم و داخل گروه براشون پیام گذاشتم..دلم میخواست ازشون حلالیت بگیرم.دلم میخواست از همه حلالیت بخوام..سر هر داستانی من هم مقصر بودم. به بقیه بدی کردم..اصلا هرچقدر هم که بگم واکنشی به کنش آنها بوده ولی من هم نباید بعضی کارها را از سر حرص و دلخوری و دلشکستگی انجام میدادم .کاش منو بخشیده باشن و خدا هم من را ببخشد.میترسیدم شب شود اما گردش شبانه روز به ترس من توجهی نمیکرد..ساعت ۱۲ به جا رفتم..پیش خودم گفتم من که بیدار میمونم ..امیدم از ساعت ۱۲ به بعد فقط به این بود که زودتر ساعت ۴:۳۰ شود و هوا روشن شود تا خطر کمی کم شود..ساعت ۱۲:۳۰ بود که صدای پهپاد و پدافند بلند شد..نمیدانستم جلوی مادر پدرم چگونه خودم را کنترل کنم!اهای خواننده!خیلی سخت بود..کنترل کردن را کنار گذاشتم و فرو ریختم..سطح استرس بدنم انقدر بالا بود که زورش به گریه نمیرسید و ثانیه به ثانیه گوش قلبم را زیاد میکرد و بیرون ریختن محتویات معده ام را هم بیشتر..با هر صدای پدافندی که زده میشد(معذت خواهی میکنم)به سمت سرویس بهداشتی میدوییدم..انگار هنوز تو شوک بودم و منتظر بودم کسی من رااز خواب بیدار کند..حمله عصبی وحشتناکی بود و با هربار شنیدن صداها،دستانم محکم روی گوشم فشار میدادم..پدرم ترسید و سعی در آرام کردن من داشت..زانوی غم به بغل گرفته،با ترسی که تا حالا تجربه اش را نداشتم،با سطح استرس هزار و معده ای که گنجایش یک قطره آب را هم ندارد،زانوهایم را به بغل گرفته بودم و به صفحه تلویزیون که اخبار را نشان میداد،خیره شده بودم..خیره شده بودم و منتظر بودم بلکه صداها قطع شود..منتظر بودم همین الان آتش بس اعلام شود..منتظر بودم پدرم جلوی آن صداها را بگیرد..منتظر بودم با اولین یا خدا گفتم،خدا در چشم به هم زدنی صداها را قطع کن..اما هیچی کدام اتفاق نمیفتاد. هیچکس من را از این کابوس بیدار نمیکرد ..سلام امام حسین را مدام میخواندم و میگفتم:شما جواب هیچ سلامی را بی جواب نمیذاری،پس جواب من رو هم بده..در واقع استرس آن شب من به خودم برنمیگشت ..نه فقط آن شب..نگرانی های من و بقیه و شما در این شرایط اصلا خودمان نیست،بلکه جیگر گوشه هایمان‌هست..هر ثانیه اندازه یک سال میگذشت..دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم..پدر من را در آغوش کشیده بود و سعی در آرام کردنم داشت و دستش را محکم روی گوشم گذاشته بود تا صدا را نشنوم..با هر صدا ریت تنفسی ام به صد میرسید و معدام تحریک پذیر تر..انقدر که رفتم و آمدم دیگر روی مبل نشسته ام و منتظر صدای بعدی..کل خانه خواب بود و انگار برایش یک شوخی بود..با خودم میگفتم کسی که هشت سال جنگ و موشک را دیده،معلوم است الان خوابش را ترجیح می‌دهد و مطمئن است این صدا،صدای پدافند است..با هر صدا میپریدم و لرز تمام جونم را میگرفت ..صداها تمام نمیشد..پتویی رویم کشیدم و نشستم روی مبل و به کانال فیلمی که پدرم از اخبار تغییرش داده بود خیره شدم..تقریبا آن شب سه فیلم سینمایی را دیدم که اگر الان ازم بپرسی داستانش چه خوب،میگویم نمیدانم..گفتم که..امیدم فقط به این بود که ساعت دیواری،ساعت پنج صبح را نشان دهد و پنجره ی کناریش هوای روشن را..آن شب فهمیدم یک ثانیه چقدر طول میکشید و من چقدر از این یک ثانیه ها را از دست دادم..صداها کمتر میشد ..نزدیکای شیش صبح بود که نفهمیدم چگونه و به چه نحو چشمانم تسلیم خواب شد ..این را نوشتم که فقط بگویم من بامداد شنبه مرگ را به چشم دیدم.سطح استرس و ترسم غیرقابل توصیف بود و هیچوقت آن شب و آن صداها را فراموش نخواهم کرد..فراموش نخواهم کرد که خود را مسئول میدیدم که بالا سر عزیزانم کشیک بدهم و بیدار باشم..آن شب دست کم ده سال از عمر من را گرفت و فقط به این فکر میکردم که آن ۸سال چگونه گذشت..خداوند حافظ تمامی ایران باشد..من دلم روشن است این داستان به زودی تمام خواهد شد و باز دوباره به زندگی برمیگردیم اما اینبار با این تفاوت که قدر هر ثانیه ها را بیشتر میدانیم..پی.نوشت:ازتون میخوام چیزی امیدوار کننده که شنیدید را این زیر بنویسید تا بقیه هم بخوانند..همه ی اخبار را همه شنیده اند و لزومی به تکرار از طرف منو. شما ندارد..این جنگ،بیشتر جنگ روانی است و باید مراقب اخباری که فقط به شما رعب و وحشت می‌دهد باشیم.....-پانیذ.پ“یا علی..</description>
                <category>پانیذ.پ</category>
                <author>پانیذ.پ</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jun 2025 04:53:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دومین روز از چالش ۱۰ روزه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79568172/%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DB%B1%DB%B0-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-ndkfgxzrhuvt</link>
                <description>اول از همه خدمتتون بگم که پشت این چالش ۱۰ روزه هیچ منبع علمی ای نیست و من یه پکیج از کارهایی که میخوام انجام بدم و انجام ندادم یا نصف و نیمه ولش کردم،قرار دادم.نکته ی بعدی اینکه چرا ۱۰ روز؟چون تا شروع بازه ی امتحانات نزدیک دو هفته بچه های دانشگاه رو نمیبینم و تقریبا ۱۰ ،۱۱ روز دیگه میبینمشون و این برام یه انگیزه هست تا یه قدم به سمت هدفم برداشته باشم و چیزی برای ارائه داشته باشم.کارهای زیادی نمیخوام بکنم ولی برای من بسیار مهم هستند چون زندگیم و تحت تاثیر انرژی منفی بسیار قرار دادن.کاری که میخوام بکنم اینه که تو رودروایسی شما عزیزان قرار بگیرم و این دوره رو خوب سپری کنم و بعد برم برای بازه های طولانی تر.و اما محتوای این چالش :۱.بیدار شدن نهایتا ساعت ۹ و شروع روز و خوابیدن نهایتا ساعت ۱۲ و اتمام شب۲.تا یک ساعت بعد از بیدار شدن و یک ساعت قبل از خوابیدن گوشی را کنار بگذارم.۳.رعایت کردن رژیم فستینگ۴.هوازی کار کردن با چنل یوتوب Madfit به مدت روزانه یک ساعت(بجز اخر هفته)۵.رها کردن و نه بخشیدن ادم هایی که اذیتم کردند.🔹نتیجه ی روز دوم،چهارشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۳۱.متاسفانه انجام نشد و تا حدودا ساعت ۱۱ خوابیدم و شب هم خوابم نبرد❌۲.خوشبختانه این مورد انجام شد و به محض بیدار شدن داخل اینستاگرام نرفتم✅۳.خوشبختانه این مورد رعایت شد و از ساعت ۸ شب چیزی نخوردم و انشالله تا ۱۲ ظهر فردا✅۴.خوشبختانه این مورد هم خیلی خوب انجام شد و اثر اسپاسم عضلانی به شدت حس میشه✅۵.در این مورد هر شب میخواهم یک نفر را رها کنم..امشب نوبت میرسه به دبیر ادبیات هنرستان خانم «ص» که وقتی فهمید برای کنکور رشته ی نظری میخونم با پوزخند بهم گفت«با این تراز شهرستان قبول میشی»!خانم ص که از اول هم حس خوبی بهت نداشتم و کاملا هم احساس میشد که دل به دل راه داره؛من بعد اون روز یه متن بلند بالا آماده کردم که بعد کنکورم برات بفرستم..حقیقتش هم یادم رفت هم حوصله سر و کله زدن باهات و نداشتم.چه جواب بهتر از این که من دانشگاه تهران دارم درس میخونم؟هیچ زمانی به نوع و اسم دانشگاهم افتخار نکردم مگر زمانی که به شما و این حرفت فکر میکنم..بگذریم..نمیتونم ببخشمت چون سنگینی حرفت خیلی زیاد بود..ولی به جاش رهات میکنم و امیدوارم روزی به لیست ادمایی که بخشیدم اضافه شی(شاید چالش بعدی)...-پانیذ.پ“ یاعلی</description>
                <category>پانیذ.پ</category>
                <author>پانیذ.پ</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jun 2025 01:11:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین روز از چالش 10 روزه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79568172/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-10-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-z4vtphwcucng</link>
                <description>اول از همه خدمتتون بگم که پشت این چالش ۱۰ روزه هیچ منبع علمی ای نیست و من یه پکیج از کارهایی که میخوام انجام بدم و انجام ندادم یا نصف و نیمه ولش کردم،قرار دادم.نکته ی بعدی اینکه چرا ۱۰ روز؟چون تا شروع بازه ی امتحانات نزدیک دو هفته بچه های دانشگاه رو نمیبینم و تقریبا ۱۰ ،۱۱ روز دیگه میبینمشون و این برام یه انگیزه هست تا یه قدم به سمت هدفم برداشته باشم و چیزی برای ارائه داشته باشم.کارهای زیادی نمیخوام بکنم ولی برای من بسیار مهم هستند چون زندگیم و تحت تاثیر انرژی منفی بسیار قرار دادن.کاری که میخوام بکنم اینه که تو رودروایسی شما عزیزان قرار بگیرم و این دوره رو خوب سپری کنم و بعد برم برای بازه های طولانی تر.و اما محتوای این چالش :۱.بیدار شدن نهایتا ساعت ۹ و شروع روز و خوابیدن نهایتا ساعت ۱۲ و اتمام شب ۲.تا یک ساعت بعد از بیدار شدن و یک ساعت قبل از خوابیدن گوشی را کنار بگذارم.۳.رعایت کردن رژیم فستینگ۴.هوازی کار کردن با چنل یوتوب Madfit به مدت روزانه یک ساعت(بجز اخر هفته)۵.رها کردن و نه بخشیدن ادم هایی که اذیتم کردند.___________________________________🔹نتیجه ی روز اول،سه شنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۳۱.متاسفانه انجام نشد و تا حدودا ساعت ۱۲ خوابیدم و شب هم خوابم نبرد❌۲.متاسفانه این هم انجام شد و به محض باز کردن چشمام مشغول چک کردن صفحات شدم❌۳.خوشبختانه این مورد رعایت شد و از ساعت ۸ شب چیزی نخوردم و انشالله تا ۱۲ ظهر فردا✅۴.خوشبختانه این مورد هم خیلی خوب انجام شد و اثر اسپاسم عضلانی به شدت حس میشه✅۵.در این مورد هر شب میخواهم یک نفر را رها کنم ..امشب نوبت به دوست قدیمی ام می‌رسد که بی خداحافظی ترکم کرد و همیشه جای خالی اش رو توی قلبم گذاشت..«س.ب» عزیزم!تا ابد در قلبم میمونی ،نمیدونم میتونم ببخشمت که اینجوری رفتی یا نه ولی برای ارامش روان خودم هم از قدیم ها شروع میکنم به رها کردن..قدیمی ترین آدمی که نبخشیدم تو هستی..امشب رهایت میکنم و امیدوارم روزی همدیگر و ببینیم و توضیح و دلیلت رو بشنوم..رها شدی آجی!...-پانیذ.پ“یا علی</description>
                <category>پانیذ.پ</category>
                <author>پانیذ.پ</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jun 2025 23:59:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرق بین عاشقی(!)با الانم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79568172/%D9%81%D8%B1%D9%82-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%85-ywwxjur9ubvn</link>
                <description>اصولا معتقد هستم که کلمه عشق انقدر سنگین هست که جرعت میخواهد تا صدمی از ثانیه زندگی ات را با آن پیوند بزنی..نمیدانم دقیقا چه اتفاقی افتاد و جرقه چگونه زده شد..نه اجازه بده صادق باشم..اتفاقا خوب هم میدانم از کجا شروع شد..اما دیگر نمیخوام درباره اش حرف بزنم از بس همه جا گفتم..شاید هم دیگر حوصله فکر کردن درباره اش را ندارم..ناراحتم می‌کند؟اصلا..فکر کردن بهش باعث بغضی در گلویم میشود؟ابدا..کینه داری؟بگو یک ذره!بگذریم..این نویسنده زمانی فکر میکرد عاشق شده است..حقیقتش نمیدانم اسمش را عشق بگذارم یا هیجان یا جوگیری یا هرچیز..فقط میدانم کلمه عشق در ظرفیت آن آدم نبود و از نسبت دادن کلمه ی عشق به او،از لیلی و مجنون خجالت میکشم..من از ابتدا منتظر توجهی از سمت او بودم و هر رفتارش را به نفع خودم برداشت میکردم..من میخواستم به صورت تصادفی همه جا او را ببینم..من میخواستم توجه اش را به خودم جلب کنم..من میخواستم مرا به اسم صدا بزند..من میخواستم بتوانم او را به اسم صدا بزنم..من دلم میخواست برای او غذا درست کنم..من میخواستم بقیه او و من را با هم ببینند ..من میخواستم به او بفهمانم که به جزعیات کاراش توجه میکنم..من در تک تک مکان هایی که میرفتم دنبال بوی عطرش بودم..من در ثانیه ثانیه هایی که با او صحبت میکردم  فقط اعلان پیام او روی گوشی ام باز بود..من در تمام آن ثانیه ها منتظر دیدن اسمش روی گوشیم بود..من گر میگرفتم وقتی میدیدم دختری با او صحبت می‌کند..من اشک میریختم وقتی میدیدم دختری کنار او نشسته..من برایش اهنگ میفرستادم و تاکید میکردم گوش کند..من زمانی که با او صحبت میکردم ،خیلی ناراحت بودم چون پیش خودم میگفتم باز کی من با تو تا این وقت شب می‌توانم صحبت کنم..من وقتی نگاهش میکرد تند تند پلک میزدم..من خیلی دوره ی سختی را پشت سر گذاشتم..من خیلی اذیت شدم..بنظر شما اسم اینها چه بود؟من دیگر دنبال مقصر نیستم..دوره ی شیرینی بود و تمام شد..چیزی که برایم جالب است این است که وقتی به عکس و فیلم های خودم در آن زمان نگاه میکنم، خیلی شاد تر و خوشحال تر و سر زنده تر از الانم بودم..چشمانم تو عکس ها برق میزد و یک حال عجیبی داشتم که ترکیبی از ناراحتی و خوشحالی و اضطراب و سرزندگی و تلاش کردن بود..اما عکس های الانم هیچکدام از این حس ها را ندارد..نمیدانم ایراد کجاست..من نه دختر ان موقع را میخواهم و نه دختر حال..نمیدانم چه شد..نمیدانم..نمیدانم اسمش را چه بگذارم اما امشب دلم خواست راجع به آن زمان نوشته ای داشته باشم ..بعد از یکسال و پنج ماه..خیلی سخت و دردناک بود..انگار هر ثانیه قلبت مچاله میشد و باز خودت باید آن مچاله را باز میکردی و خودت را به خریت میزدی و ادامه میدادی..باید؟بله چون راه دیگری نداشتی..اگر عشق و هیجان در یک نگاه بود ،ریشه نداشت و بخاطر همین به سر انجام نرسید..حالا که بحثش پیش اومد بگذار این را بگویم؛من ادمی نیستم که بگویم عشق وجود ندارد و اینها!نه خیلی هم وجود دارد ..من به این اعتقاد دارم که عشق ندیده و نشناخته اتفاق میفتد؛زود به وجود می اید و شعله میکشید و خیلی زود هم فروکش میشود..بیشتر هم در قالب همان عشق در یک نگاه!یعنی نه میدانی معشوق کیست،اسمش چیست،علایقش چیست،رفتارش چیست و اینها..تصورش را کن هیچ کدام از اینها را نمیدانی ولی جوری دلباخته طرف میشوی که جوابت به امثال من این است که«مهم دله!»..زمان میگذرد و تو دلباخته تر و معشوق قابل دید تر..ناگهان یک رفتاری میبینی که باب میلت نیست؛میگویی اشکال نداره درست میشه..دومین رفتار ..سومین رفتار..و سرد میشوی و فقط بخاطر اینکه معشوق را در یک نگاه طلب کردی..این علاقه ریشه نداشت و با یک نسیم،نهال افقی میشود…..و اما دوست داشتن!کم کم و پله پله با قصد یا سهوا،آشنا میشوی ..کم کم شدت میاید تا جایی که با شیب ملایم افزایش می‌یابد و ثابت میشود..رفتار میبینی،نگاهش را میبینی،گفتارش را میبینی و علاقه ای کم کم به وجود میاد..چون ریشه دارد،قطع ریشه دیگر کار آسانی نیست و سطح علاقه ثابت میماند تا ابد..پس عاشقش نشوید..دوستش داشته باشید تا ابد..…..-پانیذ.پ“یا علی</description>
                <category>پانیذ.پ</category>
                <author>پانیذ.پ</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jun 2025 01:09:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از غیبت طولانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79568172/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%BA%DB%8C%D8%A8%D8%AA-%D8%B7%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-a0yz5ism45yt</link>
                <description>صفحه ویرگولم و خیلی وقت بود نداشتم؛اما امشب باز ورود زدم و تو گوشیم سیوش کردم. حقیقتش موقعی هایی که از سوشال مدیا خسته میشم پناه میارم به ویرگول..و خب این اصلا خوب نیست..تو صفحه ام داشتم میچرخیدم و متن هایی که نوشته بودم و میخندیدم. و حقیقتش دام برای اون قلم تنگ شد.فوق العاده نبود ولی الان که میخوندم به خودم گفتم:«اینارو خودت نوشته بودی»؟حقیقتش دلم گرفت که خیلی وقته دور نوشتن و خط کشیدم. انگار ذهنم خاموش شده. البته این ها همه بخاطر مشغولیات ذهنیه ولی اعتراف میکنم هیچ چیز جز نوشتن و ورزش کردن و رژیم داشتن،منو زنده نشون نمیده..از فردا که میخوام رژیم و شروع کنم ولی ورزش رو فک نکنم وقت کنم..اما نوشتن و از همین امشب شروع میکنم فقط به تنها چیزی که نیاز دارم،لطف ویرگولی هایی بود که متن هام و میخوندم و بهم انگیزه میدادن..الان فقط میخوام لطف کنید بخونید و نظرتون رو راجع به بهش بگید..ارادتمند شما-پانیذ.پ”یاعلی</description>
                <category>پانیذ.پ</category>
                <author>پانیذ.پ</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jan 2025 21:17:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا مدتی رفتم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79568172/%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D8%AF%D8%AA%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-e5ungdedfs8o</link>
                <description>از کنکورم به اینور، زندگیم از این رو به اون رو شد.. در واقع اولش خوب بودا! بذا واضح توضیح بدم.. تا وقتی که کنکور داشتم، تنها شبکه اجتماعیم تلگرام بود و تنها آدمی که باهاش در ارتباط بودم خانوادم بودن.. اصلا به آشنا شدن و دوست شدن و رفیق شدن با کسی یا فعالیت تو سوشال مدیا نمیتونستم فکر کنم! خیلی هم اذیت میشدم! فک کن دلت میخواست دایره ارتباطیت و مثه قبل بزرگ کنی اما طنابی به اسم درس و آزمون و تراز و کنکور، دست و پاتو بسته بود.. به زور خودم و تا خرداد کشیدم.. پیجم و باز کردم اما سعی می‌کردم کنترلش کنم و زیاد نرم سمتش! واقعا هم همینطور بود.. بعد دو سال داشتم پیجم و باز میکردم و واقعا ذوق داشتم... نزدیک 2کا فالور داشتم.. همونجا قطبام فعال شد و تمام کسایی رو که نمی‌شناختم ریمو و انفالو کردم و تنها کسایی که و که در حد سلام و خدافظی بودن با دوستام نگه داشتم.. خب واسه من ضیافت بود.. تو چند تا آپ بازی دیگه جوین دادم تا اون دایره رفاقتی و بزرگ کنم.. کنکورم و که دادم، بیشتر غرق این فضا دوباره شدم.. یعنی انگار دو تا صعود داشتم و یه نزول.. 1.صعود اول قبل کنکورم بود که خیلی تو سوشال مدیا فعالیت داشتم. 2.نزول 3 ساله فعالیت بخاطر داستان کنکورم.  3.صعود دوم بعد کنکورم که فعالیتم داشت اوج می‌گرفت.  تنها اپ های مفید. حالا چرا گفتم اوایل صعود دوم خوب بود؟  چون من منزوی تقریبا از تو غارم در اومده بودم و داشتم باز دوستامو میدیدم و میرفتم بیرون و سر صحبت و با نیمچه کراش ها باز میکردم.. خب بعد از مدت ها بود.. اما کم کم که گذشت من باز دلم میخواست به (نزول) برگردم.. حالا چرا این و میگم:_شاید پست خداحافظی با اینستاگرامتو و تو همین صفحه ام خونده باشید.. اگه نخوندین لینکش و میذارم.. من خودم آدمی بودم که اخرای دوره ی صعود اولم داشتم با دیدن اینستا بالا نیوردم و نه فقط برای کنکورم، بلکه با میل خودم از اون فضا لفت دادم.. دیدن شرایط زندگی پرفکت بقیه واقعا اذیتم می‌کرد.. نه از حسادت.. از اینکه ما  واسه یه عده زیادی که کار تولید بی محتوایی و رواج میدن، حکم کیف پول و داریم و از نگاه های ما کسب درآمد میکنن.. حالا خود ما داریم تو بدترین شرایط دست و پا میزنیم و ناخواسته واسشون کیف پول شدیم..  https://vrgl.ir/efC2O _راجع به توییتر صحبتی نمیکنم چون آخرین بار 2021 یه پیج جدید باز زدم و دیدم مثه همون 2019 بود که فعالیت داشتم و شاید هم بدتر.. همه میپرن بهت.. اصلا چه تو دوره های صعودم و چه نزولم دیگه به اونجا برنگشتم..مطلب خداحافظی با توییتر و هم میذارم..  https://vrgl.ir/oAG5h _مورد بعدی اینه که این کاربر یک آدم به شدت اورثینک کننده ای هست و ذهنش تماما درگیر اتفاقات سوشال مدیا می‌شود.. این کاربر 3روز تمام بخاطر یک ویدئو از یک کودک فلسطینی اشک می‌ریخت و زندگی به معنای کامل جهنم شده بود.. یا از اینها گذشته، ذهنم تماما درگیر حرفهای آدم های قلابی مجازی میشه.. مدام با خودم تکرار میکنم که اینها واقعی نیستن، اما دست خودم نیست.. در طول روز هی چکشون میکنم.. پروفایل و پست و استوری و آخرین بازدید و پیگیری میکنم و خب این واقعا مریضیه.._مورد بعدی حس پوچی و خالی بودنه.. اینکه ملت به کار و زندگیشون میرسن و من سر هر فرصتی گوشی و برمیدارم و بی تحرک نشستم و بهشون نگا میکنم و وقتم و هدر میدم. این از موارد مهم بود که باید بهشون توجه کنم.. الان دلم نزول دوم و میخواد اما از یه طرفی به خودم میگم اینطوری که نمیشه! بالاخره این فضایی هست که برای همه وجود داره.. نمیشه اصلا کامل از همه جا لفت داد و از طرفی من آدم به شدت حساسی هستم و نمیتونم واقعا این داستان و مدیریت کنم(هر دیقه من باید این داستان و مدیریت کنم.. نمیتونم.. من یه نفر اینجا زندگیمو هندل کنم هنر کردم?) واقعا کلافه شدم و نمیدونم باید چیکار کنم.. در حالی که کارای مهم و دانشگاه و کار و بارم تو این فضاس، از یه طرف عامل درگیری ذهنیم هم تو این فضاست.. تا وقتی فکر کنم و یه راه حل پیدا کنم، از همه اکانت ها موقت لفت دادم.. اینستا، تلگرام،یوتوب و باقی موارد.. نمیدونم هدفم چیه.. واقعا سردرگمم..از یه طرف میگم خودت باید خودت و مدیریت کنی که این فضا باشه و زیاد سمتش نری نه اینکه نباشه.. خب نباشه هیشکی سمتش نمیره.. از یه طرف اینایی و میبینم که راحتن و اصلا هیچ شبکه اجتماعی ای ندارن و راحت به زندگی واقعیشون ادامه میدن.. برای حسن ختام یکم من ببینید. </description>
                <category>پانیذ.پ</category>
                <author>پانیذ.پ</author>
                <pubDate>Fri, 17 Nov 2023 00:12:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>