<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پریسا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_79613489</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:57:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2600941/avatar/NgTgCz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پریسا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_79613489</link>
        </image>

                    <item>
                <title>صعود به قله‌ی آرارات بزرگ (آغری داغی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79613489/%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A2%D8%BA%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%BA%DB%8C-ywvqagogl0mu</link>
                <description> گروه طبیعت‌گردی آرنیکا اکوتورمربی و سرپرست گروه: سینا سراجیانعقبدار گروه: حسن سلیمان خانیتعداد اعضای گروه: ۴تاریخ: ۲۳ تا ۲۷ مرداد***کوه آرارات یا به محلی کوه آغری داغی در کشور ترکیه و در نزدیکی مرز سه کشور ترکیه، ایران، و ارمنستان واقع است. این کوه شامل دو قله است: آرارات کوچک به ارتفاع ۳۸۶۹ متر و آرارات بزرگ به ارتفاع ۵۱۳۷ متر که بزرگ بلند‌ترین قله‌ی کشور ترکیه است. گروه ما در این برنامه از تهران به شهر دوگوبایزید ترکیه رفت و از آن جا به قله‌ی آرارات صعود کرد. می‌تونید گزارش برنامه‌ی قبلی گروه یعنی صعود به قله‌ی دماوند، بام ایران، رو از این لینک بخوانید :))***قبل از سفر ماجرای این سفر برای من از ۱شنبه ۹:۴۵ شب شروع شد، وقتی فکر می‌‌کردم حرکتمان از تهران ۱۱ شب ۲شنبه است و با خیال راحت با دوستانم در پارک نشسته بودم و منتظر آماده شدن شامی که سفارش داده بودیم بودم... به گوشی‌ام نگاهی انداختم و دیدم سینا، سرپرست گروه، در گروه سفر، پیامی داده و ساعت حرکت و جا نگذاشتن وسایل را یادآوری کرده. با خودم گفتم «چه عجیب که ی روز قبل از برنامه این یادآوری‌ها رو فرستاده و در گروه پین کرده... شایدم عجیب نیست خب از الآن گفته حواسمون باشه...» گوشی را در جیبم گذاشتم و مشغول صحبت شدم ولی هنوز چیزی ته ذهنم را قلقلک می‌داد. دوباره گروه را باز کردم پیام‌ها پین شده بودند و سینا از وضعیت ما خبر گرفته بود...» دیگر مطمین شدم یک جای کار می‌لنگد با دستان یخ کرده در گوشی دنبال فایل برنامه‌ی سفر گشتم. وقتی نوشته را دیدم کاملا یخ کردم و سفید شدم: «شروع سفر: یک‌شنبه ۲۲ مرداد ساعت ۲۳» دوستانم نگاهم کردند و پرسیدند «پریسا چی شده؟؟» با عجله از جا پریدم و گفتم «من باید برم...» فقط خوشحال بودم که از چند روز پیش بیش‌تر وسایلم را جمع کرده بودم!***سفر از تهران به پایانه‌ي مرزی بازرگان۱۱.۵ شب یکشنبه ۲۲ مرداد از امیرآباد تهران با دو ماشین سواری راه افتادیم تا به سمت مرز بازرگان برویم. در حرکت بودیم که حدود ساعت ۲.۵ صبح روز دوشنبه در جاده بین ضیاآباد و ابهر علامت Stop ماشین روشن شد. ماشین را نگه داشتیم و بعد از نیم ساعت تلاش برای رفع مشکل به امدادخودرو زنگ زدیم. یک ساعت بعد تعمیرکار امدادخودرو رسید و تسمه‌ی دینام را عوض کرد.تعمیر ماشینبعد از تعمیر ماشین دوباره به سمت مرز راه افتادیم. من که می‌دانستم نزدیک به تاریخ بارش شهابی برساووشی هستیم، تمام مدت آسمان را زیر نظر داشتم بلکه بارش شهابی ببینم با این حال برخلاف بقیه نتوانستم ببینم!بعد از حرکتمان همچنان آسمان را زیر نظر داشتم و کوه‌ها را نگاه می‌کردم. آسمان بالای سرمان سیاه بود و ستاره‌هایی در آن دیده می‌شد، پایین‌تر آسمان آبی بود و روشن و روشن‌تر می‌شد تا به لبه‌ی کوه‌های شرق می‌رسید که نور سفیدی آن‌ها را فراگرفته بود. انگار نواری درخشان لبه‌ی آن‌ها را از آسمان جدا می‌کرد.لحظه به لحظه سیاهی بالای سر روشن‌تر می‌شد تا بالاخره سیاه و سفید آسمان محو شد و آبی روشن کل آسمان را پر کرد از ماه هم فقط هلال کمرنگی در آسمان باقی ماند و خورشید نمایان شد.صبح ۲شنبهبعد از آن شب پرماجرا ساعت ۹ صبح به صوفیان رسیدیم و برای صبحانه ایستادیم.صبحانه در صوفیانبعد از صبحانه باز سوار ماشین شدیم ولی نمی‌دانستیم مسیر در ادامه، دو سوپرایز برایمان دارد... اول عقاب بزرگی که از فاصله‌ی خیلی نزدیک دیدیم! و دوم دو قله‌ی آرارات که از دوردست سرک کشیده بودند و هرچه به مرز نزدیک‌تر می‌شدیم بزرگ‌تر می شدند!قله‌های آراراتبعد از ۱۳ ساعت، ساعت ۱۲.۵ بعد از ظهر روز دوشنبه ۲۳ مرداد به پایانه‌ی مرزی بازرگان رسیدیم. ماشین‌ها را پارک کردیم، وسایلمان را برداشتیم، و راهی گذر از مرز شدیم. البته بعد از پرداخت آنلاین عوارض خروج از مرز!پایانه‌ی مرزی بازرگانپس از گذر از مرز، سوار ون شده و به سمت هتل، که در نزدیکی شهر دوگوبایزید بود، رفتیم. آن جا، با تیم دیگری که از اردبیل برای صعود آمده بودند و قرار بود با آن‌ها همراه شویم، آشنا شدیم. برای ناهار به شهر دوگوبایزید رفتیم، ناهار خوردیم و شهر را گشتیم. قله آرارات از همه جای شهر دیده می‌شد و از بالای ساختمان‌ها سرک می‌کشید و ما را بیش‌تر برای صعودش سر شوق می‌آورد. پس از آن به هتل برگشتیم تا استراحت کنیم و برای صعود روز بعد آماده شویم.شروع صعودروز سه‌شنبه، صبح زود بیدار شدیم در هتل صبحانه خوردیم وسایلمان را به انبار هتل سپردیم و سوار مینی‌بوس شدیم تا به سمت کوه آرارات برویم. بعضی از بچه‌ها در اتوبوس خواب بودند، من خسته نبودم و می‌خواستم اطراف را ببینم ولی از صندلی آخر اتوبوس دید خوبی به بیرون نداشتم و فقط زمین را می‌دیدم :| بالاخره رسیدیم و از اتوبوس پیاده شدیم. قله‌ی آراراتکسانی که می‌خواستند کوله‌یشان را برای حمل به اسب بدهند، کوله‌ها را در گونی گذاشتند و تحویل دادند – برایم جالب بود که برخلاف ایران که برای حمل بار در کوهستان از قاطر استفاده می‌شد، اینجا از اسب استفاده می‌کردند. بالاخره ساعت ۷.۵ صبح از ارتفاع ۲۲۰۰ متر راه قله را در پیش گرفتیم. از همین اول مسیر در دور دست دو عقاب در آسمان دیده می‌شد.حرکت گروهابتدای مسیر هموار بود و گیاهان بالشتکی و علفی آن جا دیده می‌شد. جلوتر که رفتیم شیب مسیر زیاد شد و بخش‌هایی از مسیر سنگی بود. روی سنگ‌ها هم گلسنگ‌های رنگی دیده می‌شد. در مسیر از کنار دو چادر بزرگ فروش خوراکی گذشتیم.نمای مسیربعد از چند ساعت، ۱۲ ظهر به کمپِ یک آرارات در ارتفاع ۳۲۰۰ متر رسیدیم! در کمپِ یک، آب چشمه، سرویس بهداشتی، و حتی یک دوش آب وجود داشت. چادرهایی هم آن جا برپا بود. ما در کمپِ یک ناهار خوردیم و بطری‌های آبمان را پر کردیم و ساعت ۱ بعد از ظهر به سمت کمپ دوم راه افتادیم.کمپ یکشیب در مسیر به سمت کمپ دو بیش‌تر شد و مسیر سنگی‌تر شده بود. من سرعت بالایی در حرکت نداشتم و حسابی خسته شده بودم، آرام‌تر از گروه پیش می‌ رفتم و با عقب‌دار گروه  همراه شدم. داشتیم پیش می‌‌رفتیم که من متوجه شدم نزدیکمان، سمت چپ پاکوب، چیزی با سرعت در حرکت است. بیش‌تر دقت کردم دیدم مار کوچکی به سرعت از بین سنگ‌ها به صورت زیگزاگ به سمت پایین می‌رود. باورم نمی‌شد سرعت مار اینقدر زیاد باشد و اینقدر با تناسب و زیبایی حرکت کند! مار همانطور که پایین می‌رفت سرش را بالا نگه داشته بود به نظرم آمد در دهانش چیزی حمل می‌کرد، یک جسم گرد سیاه کوچک که نواری از آن آویزان بود. نفهمیدم چه چیزی‌‌ست تا این که جلوی پایم را نگاه کردم و با یک موش کوچک قهو‌ه‌ای‌رنگ با چشم‌های بزرگ مواجه شدم. موش به سرعت به سمت بالا -خلاف جهت حرکت مار- می‌رفت و مشابه همان جسم و نوار کوچک سیاه را در دهانش حمل می‌کرد. حدس زدم آن بارِ کوچک، بچه موش است که یکی شکار مار شده بود و دیگری توسط مادرش نجات پیدا کرده بود ولی مار و موش آنقدر سریع حرکت کردند و از دیدم محو شدند که نمی‌توانم مطمین باشم. با خودم گفتم کاش آیدا، راهنمای طبیعت‌گردی، این جا بود که این صحنه را می‌دید و مثل برنامه‌های قبل درباره‌ی طبیعت آن جا توضیح می‌داد.مسیرمن که تا قبل از این ناراحت بودم که از بیش‌ترِ گروه عقب افتاده‌ام، حالا خوشحال بودم که شانس دیدن همچین صحنه‌ای را به دست آورده بودم و با انرژی بیش‌تر حرکت را ادامه دادم :)))ساعت ۳ بعد از ظهر به کمپ دوم آرارات رسیدیم، شرق کمپ دره‌ای با سنگ‌های قرمز رنگ دیده می‌شد که به دره‌ی شیطان معروف بود.جایی پایین‌تر از کمپ دو، در ارتفاع ۳۸۵۰ متر، چادر زدیم. بعد از بر پا کردن چادرها برای هم‌هوایی بهتر و آمادگی برای فردا تا ارتفاع بالاتر قدم زدیم. من که از بخش سنگلاخی بالا می‌رفتم یک دفعه متوجه دم سبز رنگ یک مارمولک شدم که زیر سنگ‌ها پنهان شد و تصمیم گرفتم همان جا بنشینم تا مارمولک را ببینم همین که داشتم از آمدن مارمولک ناامید می‌شدم و چشم‌هایم سنگین می‌شد، مارمولک از زیر سنگ‌ها بیرون آمد و توانستم به طور کامل ببینمش!  از آن جا زاغ‌ها را هم می‌دیدم که در آسمان در پرواز بودند، هم زاغ‌های نوک سرخ که در قله‌های قبلی دیده بودم هم زاغ‌های مشابهی با نوک‌های مشکی و زرد. پس از گشتن اطراف، به کمپ برگشتم. آن جا شام خوردیم، وسایلمان را جمع کردیم و خوابیدیم تا روز بعد، صبح زود آماده‌ی صعود به قله‌ی آرارات باشیم.پرواز زاغ‌ها صعود به قله۴شنبه قبل از ساعت ۲ صبح از خواب بیدار شدیم، صبحانه خوردیم، و ساعت ۲:۴۰ کمپ را به سمت قله ترک کردیم. با این که من شب به موقع خوابیده بودم حس می‌کردم خیلی خسته‌ام و باز به سرعت گروه نمی‌رسم. حتی بعد از چند دقیقه با غصه به سینا گفتم مطمین نیستم بتونم به قله برسم. سینا با قطعیت به من گفت می‌رسی! درست هم می‌گفت وقتی خورشید طلوع کرد و سایه‌ی پرعظمت قله را روی زمین‌های اطراف انداخت من هم انرژی دوباره گرفتم و با سرعت بهتری پیش رفتم.سایه‌ی قلهمسیر تا قله مثل مسیر تا قله‌ی دماوند شیب سربالایی بی‌انتهایی بود که با کمی مسیر هموار به ما استراحتی نمی‌داد! بر خلاف دماوند در آرارات خبری از تپه‌ی گوگردی نبود، و به جای آن، نرسیده به قله منظره‌ی هیجان‌انگیز دیگری در انتظارمان بود... یخچال آرارات!یخچال آراراتدر این مسیر طولانی کوهنوردان کشورهای مختلف را هم می‌دیدیم. هر گروه با زبانی متفاوت حرف می‌زد ولی همگی با یک مقصد مشترک آن جا بودند، همان مقصدی که سنگ‌هایی که روی هم چیده‌شده بودند مسیر به آن مقصد را نشان می‌دادند!سنگ‌های نشان دهنده‌ی مسیرحدود ساعت ۸ صبح به یخچال آرارات رسیدیم. وقتی به یخچال رسیدیم فهمیدم در توصیفش هیچ اغراقی نشده بود. یخچال بزرگ از ارتفاع ۴۷۰۰ متر شروع می شد و تا قله ادامه داشت. برف‌های آن رنگ سفید تمیز زیبایی داشت و برق می‌زد و زیر پا خش خش صدا می‌داد.یخچال آراراتوقتی به یخچال رسیدیم یخ‌شکن‌ها را به کفش‌هایمان بستیم و به حرکت ادامه دادیم. روی یخچال شیب کمی کم‌تر از مسیر قبل بود، برف زیر یخ‌شکن خش‌خش صدا می‌داد، و سفیدی برف در کنار آبی آسمان چشم‌ها رو نوازش می‌کرد. روی یخچال که راه می‌رفتم، همنوردانِ جلوتر از من فاصله گرفته بودند و همنوردانِ عقب‌تر هنوز نرسیده بودند. آن زمان یک لحظه‌ی سکوت و آرامش حس کردم، انگار یک لحظه هیچ چیز در دنیا نبود به جز برف و آسمان، و من می‌خواستم تا ابد در آن لحظه بمانم...یخچال آراراتآرام آرام پیش می‌رفتم و حدود ساعت ۹ به قله رسیدم. روی قله با تشویق بچه‌هایی که به قله رسیده بودند مواجه شدم. گروه دیگری زودتر به قله رسیده بودند و در حال برگشت بودند. روی قله عکس گرفتیم و آماده‌ی برگشت شدیم.عکس روی قلهفرود از قلهحدود ساعت ۱۰ از قله به سمت کمپ راه افتادیم. روی یخچال عقبدار گروه را به همراه یکی از اعضا دیدیم که به سمت قله می‌رفتند. بعد از گذر از یخچال، یخ‌شکن‌ها را از کفش‌هایمان باز کردیم و به مسیر ادامه دادیم. پایین‌تر که رفتیم باز پرواز زاغ‌ها را می‌دیدیم. من احساس می‌کردم مسیر برگشت چند برابر مسیر رفت است و هر چه پیش می‌رویم به کمپ نزدیک نمی‌شویم. انگار دیگر همه‌ی انرژی‌ام را مصرف کرده بودم و برای آخر مسیر برگشت چیزی باقی نمانده بود.وصل کردن یخ‌شکن کفشهر قدم را با کلی خستگی برمی‌داشتم تا بالاخره ساعت ۲.۵ به کمپ دو رسیدیم بطری‌هایمان را پر کردیم و باز حرکت کردیم. از آن جا دره‌ی شیطان را هم می‌دیدیم که سنگ‌هایش در حال ریزش بودند و در دره خاک بلند شده بود. صدای سنگ‌ها توجه کوهنوردان دیگر را جلب کرده بود و آن‌ها هم به دره خیره  شده بودند.{عکس از دره‌ی شیطان} ساعت ۳ بعد از ظهر به چادرهای خودمان رسیدیم. وقتی رسیدیم سینا چند بار تاکید کرد که غذا بخوریم و بدون غذا خوردن یکسره نخوابیم. حتما گزارش صعود به دماوندم را خوانده بود و می‌خواست مطمین شود مثل آن بار بعد از صعود بدون ناهار و شام نمی‌خوابم.فرود از کمپروز ۵شنبه ساعت ۶ صبح از خواب بیدار شدیم، صبحانه خوردیم و آماده شدیم. پس از آن چادرها را جمع کردیم و ساعت ۸ صبح از محل کمپ به سمت پایین راه افتادیم. در کمپِ یک برای پر کردن بطری‌های آب توقف کردیم و باز به راهمان ادامه دادیم. من مثل همیشه از این که داشتیم برمی‌گشتیم دلم گرفته بود ولی خودم را دلداری می‌دادم و می‌گفتم هنوز بقیه‌ی این سفر -گشتن شهر دوگوبایزید و سفر تا تهران- باقی مانده و مهم‌تر از آن هنوز قله‌های دیگه و سفر‌های دیگه منتظر هستند و این تازه اول ماجراجویی‌هاست.فرود گروهجلوتر که رفتیم به چادرهای فروش خوراکی که در مسیر صعود دیده بودیم رسیدیم و متوجه شدیم چیز زیادی از راه باقی نمانده است. سرعت برخی همنوردان گروه جدید در برگشت خیلی زیاد بود و حتی برای آب خوردن توقف نمی‌کردند. ما هم برای رسیدن به آن‌ها تلاش می‌کردیم ولی با یک توقف برای آب خوردن از آن‌ها جا می‌ماندیم. با همه‌ی این‌ها ساعت ۲:۲۰ به ارتفاع ۲۲۰۰ متری یعنی محل شروع حرکتمان رسیدیم. مینی‌بوس آن جا منتظرمان بود. سوار مینی‌بوس شدیم تا به سمت شهر دوگوبایزید برویم. راه افتادیم و آرام آرام از قله‌ی آرارات دور شدیم تا جایی که کوهستان از مکانی اعجاب‌انگیز که چند روز در آن گشت و گذار می‌کردیم، به قابی زیبا از قله‌ای در دوردست‌های شهر تبدیل شد...قله‌ی آرارات از شهر دوگوبایزید بعد از کوهنوردیعصر به هتل رسیدیم. همه می‌خواستیم بعد از چند روز دوش بگیریم، چیزی بخوریم و برای گشت و گذار شهر برویم. چیزی که انتظارش را نداشتیم این بود که آب هتل همان زمان قطع شود! من به لابی هتل رفتم و درباره‌ی وضعیت آب پرسیدم مثل بقیه‌ی افراد این شهر مسیول پذیرش چندان انگیسی بلد نبود و دست و پا شکسته به من گفت آب چند دقیقه دیگر می‌آید. به اتاق که برگشتم صدا از اتاق‌های دیگر هم بلند شده بود که آب نیست. منتظر ماندیم ولی وقتی آن چند دقیقه به ۴۰ دقیقه رسید، پیگیری‌های من در لابی هتل ادامه پیدا کرد تا بالاخره موفق شدم با دو گالون آب معدنی به اتاق برگردم و به داد دوستم، که حدود یک ساعت منتظر آب بود تا دوش بگیرد، برسم!بالاخره عصر آماده شدیم تا برای گشتن شهر برویم و برای شام از غذاهای محلی امتحان کنیم. شب که به هتل برگشتیم، دوستم برای خوابیدن به اتاق رفت ولی من هنوز دوست نداشتم با این بخش از سفر خداحافظی کنم و در لابی هتل نشستم. از پنجره‌ی هتل به خیابان، گیم‌نت و کافه‌ی روبه‌روی هتل نگاه می‌کردم تا این که بقیه‌ی بچه‌هایی که می‌خواستند بیرون بروند هم به لابی آمدند و تصمیم گرفتیم برای بار آخر در خبایان‌های دوگوبایزید گشتی بزنیم، غافل از این که دوستم -که فکر می کردیم در اتاق، خواب است- چشم به راه برگشتمان بود و حسابی نگران شده بود!!!***برگشت به تهرانروز جمعه صبح زود از خواب بیدار شدیم و به سمت مرز بازرگان راه افتادیم. در پایانه‌ی مرزی بعد از چک شدن پاسپورت‌ها در ترکیه افرادی برای ثبت آمار ایستاده بودند و از مسافران سوالاتی می‌کردند. در کمال تعجبِ من، حتی این افراد هم انگلیسی بلد نبودند و به سختی با اشاره از مسافرانی که ترکی بلند نبودند سوال می‌پرسیدند و فرم پر می‌کردند.از مرز بازرگان که رد شدیم انگار همه چیز مثل روزی بود که ایران را ترک می‌کردیم با این تفاوت که زمان رفتن به ترکیه افرادی سر مرز اصرار می‌کردند از آن‌ها سیگار بخریم و آن طرف مرز بفروشیم، و زمان برگشت همان افراد اصرار می‌کردند که رجیستری گوشی به آن‌ها بفروشیم کنیم.به سمت پارکینگ رفتیم و سوار ماشین‌ها شدیم که از روز دوشنبه در پارکینگ بودند و به سمت تهران راه افتادیم. در جاده بودیم و انتظار اتفاق جدیدی در این مسیر نداشتیم که نرسیده به مرند دوباره ماشینمان دچار مشکل شد. در شهر مرند و صوفیان دنبال مکانیکی گشتیم ولی ظهر جمعه بود و مکانیکی‌های زیادی که می‌دیدیم همه بسته بودند! چون مشکل ماشین جدی نبود، در نهایت تصمیم گرفتیم به آرامی به مسیر ادامه دهیم تا جای مناسب برای تعمیر ماشین پیدا شود.به خاطر تاخیر پیش آمده زمان طولانی‌تری در مسیر بودیم و حدود ساعت ۴ به ائل گلی رسیدیم و برای ناهار توقف کردیم. بعد از ناهار مثل قبل به آرامی پیش رفتیم و ساعت ۱ صبح روز شنبه به تهران رسیدیم و دفتر کوهپیمایی‌های این دوره بسته شد.نوشته‌ی پریسا پورمند </description>
                <category>پریسا</category>
                <author>پریسا</author>
                <pubDate>Sun, 08 Oct 2023 22:42:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صعود به قله‌ی دماوند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79613489/%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-sfdvbezpr2ph</link>
                <description>گروه طبیعت‌گردی آرنیکا اکوتورمربی و سرپرست گروه: سینا سراجیانراهنمای طبیعت گردی و میاندار گروه: آیدا احمدیمیاندار گروه: احسان هاشم نژادعقبدار گروه: حسن سلیمان خانیتعداد اعضای گروه: ۱۸تاریخ: ۴ تا ۶ مرداد ۱۴۰۲***گروه ما از هشت هفته‌ی پیش برنامه‌های کوهنوردی را آغاز کرد و هر هفته به یکی از قله‌های ایران سر زد. این هفته بالاخره نوبت به قله‌ی زیبا و پرشکوه دماوند، بلندترین قله‌ی ایران، رسید! ^_^ برنامه‌های قبلی ما دیدار قله‌ی علم‌کوه، قله‌ی توچال، قله‌ی آزادکوه، قله‌ی قدمگاه، قله‌ی دارآباد، و قله‌ی بندعیش بودند. هفته‌ی قبل از صعود به دماوند هم برای هم‌هوایی یک شب‌مانی در قله‌ی توچال داشتیم. می‌توانید گزارش هر کدام از این برنامه‌ها را با کلیک روی لینکشان بخوانید.***شروع سفر۵ صبح روز چهارشنبه، طبق برنامه، در امیرآباد تهران جمع شدیم تا به سمت پلور راه بیوفتیم. اول صبحِ خیابان امیر‌آباد مثل هر هفته بود ولی حس و حالش متفاوت بود. یا به خاطر هیجان رفتن به سمت دماوند بود یا به خاطر این فکر که آخرین باری‌ست که همه این جا جمع می‌شویم.۵.۵ حرکت کردیم و در رستورانی در مسیر برای صبحانه توقف داشتیم و ساعت ۸.۵ به قرارگاه پلور رسیدیم.قرارگاه پلورپس از دیدن قرارگاه پلور به سمت قرارگاه رینه یا بارگاه اول دماوند، به ارتفاع ۲۱۰۰ متر، حرکت کردیم. آن جا ماشین‌ها را پارک کردیم و گروه گروه با ماشین‌های پاترول به سمت گوسفندسرا حرکت کردیم. در گوسفندسرا یا بارگاه دوم دماوند، مسجد صاحب‌الزمان، یک سوپرمارکت، و غرفه‌ای برای دادن بار به قاطر بود. آن جا منظره‌ای زیبا از قله‌ی دماوند هم دیده می‌شد و قله خیلی نزدیک به نظر می‌رسید به قدری که یکی از بچه‌های گروه گفت کاش دماوند هم اینقدر نزدیک بود!منظره‌ی قله‌ی دماوند از گوسفندسراآخرین ماشین پاترول، که گویا در راه به مشکل خورده بود، ساعت ۱۱:۲۰ به گوسفندسرا رسید. افرادی که نمی‌خواستند کوله‌کشی کنند در گوسفندسرا کوله‌ها را در گونی گذاشتند و برای حمل با قاطر تحویل دادند تا در بارگاه سوم آن را تحویل بگیرد.کوله‌های درون گونیبالاخره ساعت ۱۲ از گوسفندسرا حرکت کردیم و به سمت بارگاه سوم راه افتادیم. در راه بوته‌های آشنای گون و اسپرس کوهی دیده می‌شد و همینطور گندمیان و علفیان. آیدا توجه مرا به یک گیاه بالشتکی دیگر هم جلب کرد و گفت اسم آن کلاه‌میر‌حسن است!! گیاهی که من برای دیدنش ذوق داشتم گل شقایق بود که گاهی به تعدادی از آن‌ بر می‌خوردیم. تعداد بیش‌تری از آن‌‌ها هم در دره‌ها دیده می‌شد. در راه سنگ‌هایی با شکل‌های خاص هم دیده می‌شد. در راه درباره‌ی این بحث می‌کردیم که هر سنگ شبیه چه حیوانی است.گیاهان مسیربه مسیر ادامه دادیم تا پرچم بزرگ سفیدی پدیدار شد و متوجه شدیم تا بارگاه سوم فاصله‌ای نمانده است. این جا آیدا سرقدم گروه شد و سینا جلوتر از گروه رفت تا جای مناسب برای چادر زدن را بررسی کند.ساعت ۴:۴۵ بعد از ظهر به بارگاه سوم به ارتفاع ۴۲۵۰ متر رسیدیم.بارگاه سوم دماوندعلاوه‌بر ساختمان بارگاه، سرویس‌های بهداشتی، جانپناه زردرنگ قدیمی و دو طرف جانپناه چند ردیف جای چادر زدن دیده می‌شد. کنار بارگاه و کنار چادرها هم آب برای پر کردن بطری‌ها بود. زمین هم پوشیده از سنگ‌های تیره‌ای بود که برق می‌زدند.جانپناه قدیمی زردرنگاز کنار جانپناه گذشتیم. بطری‌های آبمان را پرکردیم و برای ناهار نشستیم. پایین‌تر از ساختمان بارگاه، شرق جانپناه چندین ردیف برای چادر زدن خالی بود. آن جا نشستیم و منتظر رسیدن قاطرها شدیم که چادرها را حمل می‌کردند.زاغ‌های نوک‌سرخ در آسمان در پرواز بودند. نوعی گنجشک هم روی سنگ‌های اطراف محل کمپ دیده می‌شدند که گاهی گروهی و گاهی تنهایی از روی سنگ‌ها می‌پریدند و به سمت دیگری می‌رفتند. وقتی به پایین نگاه می‌کردیم دریای زیبایی از ابرها در سمت چپ و دریا‌چه‌‌ی لار سمت راست دیده می‌شد.بعد از برپا کردن چادرها، شام خوردیم تا طبق توضیحات سینا ۸ شب بخوابیم و ۲ صبح ۵شنبه برای آماده شدن برای صعود بیدار شویم.منظره‌ی اطراف از داخل چادر***صعودساعت ۲ صبح ۵شنبه از خواب بیدار شدیم و صبحانه‌ی سبک خوردیم تا آماده‌ی صعود شویم. برنامه‌ی صعود برای ساعت ۳ بود ولی آماده شدن همنوردان بیش‌تر طول کشید و در نهایت ساعت ۳:۴۰ صبح از کنار ساختمان بارگاه به سمت قله‌ی دماوند راهی شدیم. ۵ نفر از گروه که آمادگی لازم را نداشتند با ما همراه نشدند و در کمپ ماندند. برای ارتباط با گروه یک بی‌سیم به آن‌ها داده شد.شروع صعوددر این مسیر خبری از گیاهان نبود ولی خاک و سنگ‌های مسیر برق می‌زدند. بخشی از مسیر هم تا حدی صخره‌ای بود و صخره‌ها شکل خاصی داشتند. سینا به ما گفت این شکل‌های خاص به علت آتشفشانی بودنشان است. من در ابتدای حرکت خیلی خسته می‌شدم و به سرعتِ گروه نمی‌رسیدم. سینا گفت اگر تا استراحت بعدی هم نتوانم با گروه همراه شوم مرا به کمپ برمی‌گرداند :’( ولی بعد از آن با قدم‌های کوتاه و نفس‌گیری مناسب در رسیدن به گروه مشکلی نداشتم و به مسیر ادامه دادم.ساعت ۵:۱۵ به جعبه‌ای قرمز رنگ رسیدیم سینا گفت این کیت امداد است تا اگر کوهنوردان به مشکلی خوردند از امکانات آن استفاده کنند ولی مدت‌هاست که افرادی از وسایل آن برده‌اند و جایگزین نکرده‌اند.کیت امداد (عکس از مسیر فرود)بالاتر که رفتیم سمت چپ برفچال بزرگی دیده می‌شد. از نزدیک برف‌های آن به طرز جالبی مثل تیغه‌های کوچک ایستاده بودند. سینا گفت برف به خاطر باد به این شکل قرار گرفته است. سینا یک بخش سنگی هم نشانمان داد و گفت آن جا قبلا آبشار یخی بوده که سال‌ها قبل از دور دست هم دیده می‌شده، ولی به علت گرمای زمین از چند سال پیش خیلی کوچک شده بود و از یکی دو سال قبل تقربیا به طور کامل آب شده بود.برفچال از نزدیکمسیر طولانی تا قله را ادامه دادیم. گروه‌های کوهپیمایی دیگر هم در حرکت بودند. برخی جلوتر از ما و برخی عقب‌تر بودند. گاهی از کنار گروهی که برای استراحت ایستاده بودند رد می‌شدیم و صدایشان را می‌شنیدیم که می‌گفتند گروه بعدی رسید باید راه بیفتیم.هر چقدر بالاتر می‌رفتیم قدم‌ها را آرام‌تر برمی‌داشتیم و نفس‌های عمیق‌تر می‌کشیدیم. به نظرم می‌رسید هر چقدر هم پیش می‌رفتیم شیب سربالایی مسیر تغییر نمی‌کرد. یادم آمد علم‌کوه شیب‌های خیلی تند داشت ولی بعد مسیر هموار و سرپایینی می‌شد و انرژی‌ام تا سربالایی بعد تجدید می‌شد ولی تا قله‌ی دماوند شیب سربالایی توقفی نداشت! از سینا در این باره پرسیدم که گفت شیب تپه‌های گوگردی کم‌تر است.مسیر پر از سنگ‌ها و صخره‌های قهوه‌ای و مشکی بود و آسمان صاف و آبی‌رنگ بود. جذابیت شکل خاص سنگ‌ها و برق زدنشان با حالت الکیلی، نبود گیاه آنجا را جبران می‌کرد. با این حال، من بیش‌تر و بیش‌تر چشم به راه رسیدن به تپه‌‌ها گوگردی می‌شدم تا هم از شیب تند استراحتی کرده باشیم هم بالاخره آن تپه‌های مرموز که همیشه درباره‌ی آن‌ها شنیده بودم را ببینم!بالاخره به تپه‌های گوگردی رسیدیم. سنگ‌های تیره‌رنگ جایشان را سنگ‌های سفیدرنگ دادن، بخش‌هایی از سنگ‌ها زردرنگ بود. بخش‌های زردرنگ رسوب گوگرد بودند که از نزدیک مثل نبات زعفرانی روی سنگ‌های سفید نقش بسته بودند.تپه‌های گوگردیرسوب‌های زرد رنگبخارهایی شبیه به ابر از دهانه‌های گوگردی بیرون زده و در حرکت بودند. چون باد زیاد نبود بوی گوگرد با شدت پخش نمی‌شد، با این حال، ما به توصیه‌ی سرپرستان گروه روی دهان و بینی خود را با اسکارف پوشانده بودیم و برای این که بو اذیتمان نکند یک حبه سیر در اسکارف‌ها گذاشته بودیم.دهانه‌ی گوگردیحرکت روی تپه را به کندی ادامه می‌دادیم با این وجود من حسابی خسته شده بودم. در این مسیر افراد گروه خسته می‌شدند برای استراحت توقف می‌کردند و دوباره به راه می‌افتادند. همینطور به راه ادامه دادیم. شاید ۲۰ متر بیش‌تر تا قله نمانده بود که من حسابی خسته شدم و با چشمان پر اشک روی سنگ‌های سفید گوگردی نشستم و گفتم «دیگه نمی‌تونم :&#x27;( » ولی بعد از چند دقیقه از جا بلند شدم به سمت قله رفتم و با اسقبال گرم گروه در قله مواجه شدم. ساعت ۱۲:۳۰ همگی به قله رسیده بودیم و بالاخره وارد کاسه‌ی آتشفشانی قله‌ی دماوند شدیم.قله‌ی دماوند هر سمت از گودال کوهنوردانی دیده می‌شدند که از جبهه‌های مختلف صعود کرده بودند. کنار تابلوی جبهه‌ی جنوبی هم حسابی شلوغ بود. همه شادی می‌کردند و عکس می‌گرفتند. یخچال‌ها، ابرها، و سنگ‌ها همگی با لباس‌های سفید هماهنگشان منتظر استقبال از آن‌ها بودند ولی آسمان در این میان با آبی خاص آنروزش برای کوهنوردان خودنمایی می‌کرد. انگار می‌دانست همه برای رسیدن به او بالا و بالاتر رفته بودند و از سر غرور دست از دلربایی بر نمی‌داشت. شاید می‌خواست به ما نشان دهد دست نیافتی‌تر و خاص‌تر از انتظارمان است. شاید هم می‌خواست دلمان را آب کند که تا همین جا بسنده نکنیم و راهی برای بالاتر رفتن پیدا کنیم...***فرودساعت ۱:۴۰ بعد از ظهر از قله به سمت کمپ راه افتادیم از مسیر شن‌اسکی که غرب‌تر از مسیر صعودمان بود پایین رفتیم. من در مسیر رفت حسابی خسته شده بودم ولی بعد از استراحت در قله انرژی دوباره برای پایین رفتن پیدا کرده بودم و خیلی سرحال بودم. از این هم  خوشحال بودم که بالاخره شیب حرکتمان تغییر می‌کند. علاوه‌بر این، چون قبلا در پایین رفتن از شن‌اسکی مشکل خیلی زیادی نداشتم، نگران نبودم ولی به چیزی توجه نکرده بودم...این که مسیر شن‌اسکی  پیش رو چندین برابر طولانی‌تر از مسیرهای شن‌اسکی‌یی است که تا حالا پیموده‌ام. ابتدای مسیر فرود با انرژی پیش می‌رفتیم ولی مسیر شن‌اسکی طولانی بعد از چند ساعت حسابی خسته کننده شده بود. بعضی از همنوردان از زانودرد شکایت داشتند. من هم که کوله‌ی حمل مناسب نداشتم کمر درد گرفته بودم و برای استراحت و کشش کمر توقف می‌کردم.فرود گروهدر تمام طول مسیر زاغ‌های نوک‌سرخ در آسمان دیده می‌شدند. زاغ‌ها در پرواز بودند و بال‌های بزرگ مشکی براقشان در آسمان گسترده بود. با این حال من هر بار که صدایشان را می‌شنیدم دوباره ذوق می‌کردم و سرم را برمی‌گرداندم تا باز هم ببینمشان. وقتی زاغ‌ها در نزدیکی ما پرواز می‌کردند رنگ سرخ نوک و پاهایشان هم دیده می‌شد و من با دیدنشان سر از پا نمی‌شناختم ولی زاغ‌های نوک سرخ تنها آسماننوردان آن روز نبودند. پرنده‌ای با بدن بسیار بزرگ با رنگ روشن در سمت شرق دماوند نمایان شد. وقتی سینا گفت «عقاب»، چشم‌های من از هیجان گرد شد. بالاخره عقاب می‌دیدم!!!عقاب را که به سمت شرق در پرواز بود با چشم دنبال کردم. عقاب عظیم دورتر و دورتر می‌شد و هر لحظه کوچک‌تر به نظر می‌رسید تا این که پشت قله رفت و برای همیشه از دید ما خارج شد...مسیر شن‌اسکی بی‌انتها را همچنان پیش می‌رفتیم... برای استراحت توقف می‌کردیم و باز حرکت را ادامه می‌دادیم. در ادامه‌ی راه دو گروه شدیم گروه اول با حسن سریع‌تر حرکت کردند و جلوتر رفتند و گروه دوم آرام‌تر به حرکت ادامه دادند. من دوست داشتم سریع‌تر حرکت کنم نه فقط برای این که سریع‌تر به کمپ برسم، بلکه برای این که زودتر به مسیر غیر شن‌اسکی برسم. با این حال، خستگی کمر به من اجازه نمی‌داد سریع‌تر پیش برم و با گروه دوم همراه شدم. از سینا پرسیدم چرا از همان مسیر صعود برنگشتیم که گفت به خاطر صخره‌ای بودن، فرود از آن مسیر سخت‌تر و فنی‌تر است و زمان بیش‌تری می‌برد و مسیر رایج برای صعود از جبهه‌ی جنوب، صعود از آن سمت صخره‌ای و فرود از این مسیر شن اسکی است.***رسیدن به کمپساعت ۷ بعد از ظهر به بارگاه سوم رسیدیم. آن جا با استقبال بچه‌هایی که در کمپ مانده بودند و گروهی که سریع‌تر پایین آمده بودند مواجه شدیم. بارگاه سوم در راه برگشت از قلهبچه‌ها می‌خواستند غذا بخورند و استراحت کنند ولی من فقط می‌خواستم به زیراندازم برسم تا دراز بکشم و کمر را بکشم. با این به ما تاکید شده بود وعده‌های غذایی را بخوریم بدون ناهار و شام یک راست وارد کیسه‌خواب شدم. وقتی داخل کیسه‌خواب شدم بوی گوگرد لباس‌هایم در کیسه‌خواب پیچید ولی خسته‌تر از آن بودم که فکر جدی‌یی برای آن کنم. پس فقط سرم را از کیسه‌خواب بیرون آوردم. البته بعد از این که با دستمال مرطوب دست و صورتم را تمیز کردم و جوراب‌های تمیز پوشیدم.***آسمان شببدون ناهار و شام خوابیدم ولی نصف شب از خواب بیدارم شدم و در چادر را باز کردم. در چادر رو به دریای زیبای ابر باز می‌شد. آسمان هم پرستاره بود. از چادر خارج شدم و سیاره‌ی مشتری و خوشه‌ی پروین را دیدم. آرام دوستم را صدا کردم و با ذوق از او پرسیدم نمی‌خواهد ستاره ببیند. جواب منفی بود، نصف شب بود و خسته‌تر از آن بود که از چادر خارج شود. احتمالا فکر می‌کرد عقلم را از دست داده‌ام که برای غذا بلند نشده بودم ولی الآن برای دیدن ستاره‌ها از کیسه‌خواب بیرون آمدم. شاید درست فکر می‌کرد. کم‌کم داشت سردم می‌شد ولی نمی‌خواستم فرصت این لحظات و این جا بودن را از دست بدهم. در چادر نشستم و از لبه‌ی در بیرون را نگاه کردم. در آسمان دنبال ستاره‌های پر نور می‌گشتم و از Appی که در گوشی داشتم، اسم صور فلکیشان را پیدا می‌کردم. اول ستاره‌ی پر نور Vega را دیدم و به کمک آن بقیه‌ی صورت‌فلکی چنگ رومی را هم پیدا کردم. از آنجا هرکول و چند ستاره از صورت‌فلکی اژدها را هم پیدا کردم. بعد از آن درست روبه‌روی چادر ۴ ستاره از صورت‌فلکی عقاب را هم دیدم. عصر که عقاب پرنده را در مسیر دیده بودم، الآن هم عقاب آسمان شب را پیدا کرده بودم. راضی شدم، در چادر را بستم و دراز کشیدم. به صدای کوهنوردان گوش دادم که بیدار شده بودند تا برای صعود آماده شوند. بعضی مشغول صحبت بودند، دنبال وسایل و دوستانشان می‌گشتند، یا صبحانه می‌خوردند. از چند چادر هم صدا بلند شد که از صعود کنندگان می‌خواستند آرام‌تر آماده شوند تا مزاحم خواب بقیه نشوند. من که با صداها مشکلی نداشتم فقط نگران کسی بودم که با صدای بلند دنبال دوستش می‌گشت. وقتی شنیدم او را پیدا کرده و دارد برای جدا شدن از گروه سرزنشش می‌کند، خیالم راحت شد و خوابیدم.چادرها در شب***خداحافظی با بارگاه سومصبح روز جمعه از خواب بیدار شدیم با خیال راحت آب جوش کردیم، صبحانه خوردیم و مشغول جمع کردن وسایل شدیم. آن زمان من فقط به این فکر می‌کردم که برای برگشتن خیلی زود است و اصلا دلم نمی‌خواست برگردم. هوا خوب بود، در کنار ابرها بودیم، گنجشک‌ها کنار چادرهایمان لی‌لی می‌کردند. به این فکر کردم که ناهار و شام دیشب که نخورده بودم دست نخورده است و می‌تواند برای یک روز دیگر هم استفاده شود. انگار شرایط دست به دست هم داده بود که مرا راضی کند یک روز دیگر آن جا بمانم. من هم به راضی کردن نیاز نداشتم افسون کوهستان از همان لحظه‌ی شب که برای نگاه کردن به ستاره‌ها بیدار شده بودم اثر کرده بود. با بچه‌ها حرف می‌زدم و به شوخی آن‌ها را به ماندن وسوسه می‌کردم تا حداقل بفهمم آن‌ها هم همین حس را دارند یا نه. آن‌ها به فضا ذوق و علاقه نشان می‌دادند ولی به نظر نمی‌رسید هیچ کدام مثل من علاقه‌ی جدی به ماندن داشته باشند :( من هم می‌دانستم نمی‌توانم از گروهم جدا شوم و باید با گروه برگردم.اطراف بارگاه سومگروه جمع شده بود تا‌ آماده‌ی فرود شود که من یک دفعه یادم آمد تا این جا آمده‌ام ولی داخل ساختمان بارگاه را ندیده‌ام. وسایلم را گذاشتم و با سرعت به سمت بارگاه رفتم. در طبقه‌ی اول یک در بسته بود که انگار فروشگاه بارگاه بود. افرادی دم در گفتند آبجوش می‌خواهند که یکی از کارکنان از در بیرون آمد و گفت تا ساعت ۱۲ فروش نداریم. به طبقه‌ی دوم رفتم آن جا دو در بود. یکی در ورودی کارکنان بود و بسته بود، دیگری باز بود و پر بود از تخت‌های دو طبقه و تعدادی پریز برق. فردی گفت «اگه چادر نداری تخت‌های خالی موجوده» گفتم «چادر دارم فقط می‌خواستم بارگاه رو ببینم» ولی در دلم گفتم چادرهایمان را که جمع کردیم ولی هنوز هم جای ماندن هست... از بارگاه بیرون آمدم -همان لحظه که در را باز کردم کوهنوردی داشت با در بسته‌ی بارگاه عکس می‌گرفت، به نظرم با باز کردن در از وسط عکسش سر در آوردم. به سمت گروه رفتم نشسته بودند تا تحویل کوله‌ی افرادی که می‌خواهند کوله‌یشان را برای حمل به قاطر بدهند انجام شود. مدتی منتظر ماندیم و بالاخره ساعت ۹:۴۵  از بارگاه سوم به سمت پایین راه افتادیم.هر قدم که از بارگاه سوم دورتر می‌شدیم بیش‌تر به نظرم می‌آمد دو روز گذشته رویایی بیش‌‌تر نبوده است و مطمین نبودم خاطراتم از رفتن به قله واقعی هستند یا نه. نگران بودم تا وقتی به گوسفندسرا می‌رسم دیگر همه‌ی خاطراتم از روزهای قبل محو و فراموش شده باشند و برگشتن، پایان این رویا باشد. بعد حتی بیش‌تر نگران شدم که بعد از این برنامه، یک ماه و نیم گذشته تبدیل به یک رویا شود و از زندگی‌ام فرار کند...مسیر به گوسفندسرا از پیمایش‌های روز قبلمان تا قله شیب کم‌تری داشت، و در مقابلش مسیر ریلکس و کم چالشی بود. علاوه‌بر این، گیاهان که در ارتفاع بالا خبری ازشان نبود باز پدیدار شدند. دامنه پر بود از بوته‌های گون، اسپرس، کلاه‌میرحسن و همینطور گیاهان گندمی و علفی. یکی از قاطرها به سمت بالا می‌رفت جلوی ما از مسیرش خارج شد و به سمت گیاهان گندمی رفت تا -بدون توجه به قاطرچی که سرش داد می‌زد- برای میان‌وعده بایستد.بعضی از بچه‌ها طبق عادت می‌پرسیدند کی می‌رسیم ولی من هیچ عجله‌ای برای رسیدن نداشتم و فقط از مسیر لذت می‌برم. حتی هنوز یواشکی در دلم نقشه می‌کشیدم که به بارگاه برگردم و یک روز دیگر بمانم تا وقتی که اینقدر از بارگاه دور شدیم که خاطرات بارگاه هم مثل خاطرات صعود به قله شبیه به یک رویا شدند.در راه برگشت برای استراحت کنار سنگی نشسته بودیم که یک خزنده از بین سنگ‌ها سرک می‌کشید. آیدا گفت این خزنده آگادا است و احتمالا از نوع آگادای صخره‌ای است. آگادا با سر و صدای بچه‌ها بین سنگ‌ها قایم شد ولی بعد ترسش ریخت و بیرون آمد، علف خورد و روی سنگ ژست گرفت تا از او عکس بگیریم!آگادانزدیک ظهر گنبد کوچک طلایی‌رنگ مسجد صاحب‌الزمان پدیدار شد و می‌دانستیم فاصله‌ی زیادی تا گوسفندسرا نمانده است. ساعت ۱:۱۵ بعد از ظهر به گوسفندسرا رسیدیم و منتظر ماشین‌های پاترول شدیم تا به سمت بارگاه اول برویم.گوسفندسرا از مسیر  فرود***در گوسفندسرا کوله‌هایمان را داخل گونی گذاشتیم و سوار پاترول‌ها شدیم و به سمت ماشین‌هایمان حرکت کردیم. سوار ماشین‌ها شدیم و به سمت رستوران برای ناهار راه افتادیم. البته در راه توقف کردیم تا کافرکلی‌ها را از دور ببینیم. کافرکلی‌ها سازه‌های معماری دست‌کَند باستانی‌ای هستند که در کوه تراشیده شده‌اند. سینا درباره‌ی ساختار و استفاده از سازه‌ها برایمان توضیح داد بعد به سمت رستوران راه افتادیم.کافرکلی‌هااز یکی از دوستان شنیدم حسابی از این که به امکانات رسیدیم ابراز خوشحالی می‌کرد و می‌گفت شاید بخشی از جذابیت رفتن به کوه همین برگشتن باشد. من که هنوز تو دلم مونده بود یک روز دیگر بمانم مخالف بودم و هنوز ته دلم به این فکر می‌کردم که شاید باید بیش‌تر می‌موندم...بعد از ناهار در پلور برای بستنی ایستادیم و با منظره‌ای زیبا از دماوند روبه‌رو شدیم و سعی کردیم مسیری را که برای رفتن به قله پیموده بودیم پیدا کنیم. دیدن منظره‌ی قله باور این که همین دیروز بالای قله ایستاده بودیم را برایم سخت‌تر می‌کرد ولی عکس‌ها، لباس‌ها و بوی گوگرد وسایل، و خاطرات همنوردان از صعود، واقعیت آن رویاها را تایید می‌کرد.منظره‌ی دماوند***زندگی واقعی؟از پلور به سمت تهران راه افتادیم. کم‌کم باید قبول می‌کردم که دفتر این سفر را ببندم ولی فکر نمی‌کردم آماده باشم. در ماشین به بچه‌ها درباره‌ی این حس گفتم. یکی از بچه‌ها گفت خوشحال است که به زندگی واقعی برمی‌گردد، ولی من مطمین نبودم کدام زندگی واقعی است که به آن برگردم. مثل همیشه که از سفر بر می‌گشتم با نزدیک شدن به تهران هوا و گیاهان کدرتر و خاکستری‌تر می‌شدند. به این فکر کردم که هر قدر دور می‌شوم باز هم آخر سفرها به خاکستری تهران می‌رسم. پس احتمالا زندگی واقعی همین است... شاید هم باید دنبال زندگی واقعی دیگری بگردم!ماشین به سمت تهراننوشته‌ی پریسا پورمند</description>
                <category>پریسا</category>
                <author>پریسا</author>
                <pubDate>Tue, 08 Aug 2023 16:29:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صعود به قله‌ی علم‌کوه، هفتمین برنامه‌ی آمادگی صعود به قله‌ی دماوند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79613489/%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-o6jsgw0smvsd</link>
                <description>گروه طبیعت‌گردی آرنیکا اکوتورمربی و سرپرست گروه: سینا سراجیانراهنمای طبیعت گردی و میاندار گروه: آیدا احمدیمیاندار گروه: احسان هاشم نژادعقبدار گروه: حسن سلیمان خانیتعداد اعضای گروه: ۲۰ نفرتاریخ: ۲۱ تا ۲۳ تیر ۱۴۰۲***Comming soon ;)____________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________</description>
                <category>پریسا</category>
                <author>پریسا</author>
                <pubDate>Tue, 08 Aug 2023 16:24:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صعود و کمپ قله‌ی توچال، پنجمین برنامه‌ی آمادگی صعود به قله‌ی دماوند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79613489/%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D9%88-%DA%A9%D9%85%D9%BE-%D9%82%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DA%86%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-o7q8scn37mml</link>
                <description>گروه طبیعت‌گردی آرنیکا اکوتورمربی و سرپرست گروه: سینا سراجیانراهنمای طبیعت گردی و میاندار گروه: آیدا احمدیمیاندار گروه: احسان هاشم نژادعقبدار گروه: حسن سلیمان خانیتعداد اعضای گروه: ۱۹ نفرتاریخ: ۱۵ تا ۱۶ تیر ۱۴۰۲***قله‌ی توچال با ارتفاع ۳۹۶۲ متر، بلندترین قله‌ی تهران است. این قله در رشته کوه البرز قرار دارد و در شمال شهر تهران واقع است. چند مسیر برای صعود به قله‌ی توچال وجود دارد . در این برنامه ما از مسیر دره‌ی دربند، از جبهه‌ی جنوب، به قله صعود کردیم و در قله کمپ و شب‌مانی داشتیم. این برنامه پنجمین برنامه از هفت برنامه‌ی گروه ما برای آمادگی صعود به قله‌ی دماوند است. هر هفته پس از برنامه گزارش آن نوشته و همینجا منتشر می‌شود. می‌توانید گزارش برنامه‌ی دو هفته قبلی، یعنی صعود به قله‌ی قدمگاه، را هم در این لینک بخوانید.***ساعت ۴ صبح ۵شنبه، ۱۵ تیر، کنار مجسمه‌ی کوهنورد در میدان سربند جمع شدیم تا از مسیر دربند، یعنی از جبهه‌ی جنوبی، به قله‌ی توچال صود کنیم. ابتدای مسیر سنگ‌فرش و پله‌پله بود و کافه و مغازه‌های مختلفی در راه بود. ساعت ۴.۵ پس از گرم کردن حرکت را شروع کردیم، چون هوا تاریک بود هدلایت‌هایمان را آماده کرده بودیم که در صورت نیاز استفاده کنیم ولی نور مغازه‌ها مسیر را روشن کرده بود و نیازی به استفاده از هدلایت نشد.مجسمه‌ی کوهنوردساعت ۵ به روستای پس قلعه رسیدیم. آن جا هم کافه و رستوران‌ها با تخت‌های داخل آب دیده می‌شد.تابلوی روستای پس‌قلعهپس از گذر از روستا، ساعت ۶:۳۰ صبح، به مسیر سنگی رسیدیم. آن جا باتوم‌های خود را جمع کردیم و در کوله‌ها گذاشتیم تا از دست‌هایمان برای بالا رفتن از سنگ‌ها کمک بگیریم. دو طرف مسیر حرکتمان طناب‌هایی هم وصل شده بودند که برای بالا رفتن از آن‌ها کمک می‌گرفتیم.حرکت در مسیر سنگیپس از مسیر سنگی به آبشار دوقلو رسیدیم و نیم ساعت پس از آن به پناهگاه شیرپلا رسیدیم.آبشار دوقلوساعت ۸:۱۵ به پناهگاه شیرپلا رسیدیم و برای صبحانه وارد پناهگاه شدیم. در پناهگاه صبحانه‌ی گرم سفارش دادیم، بطری‌هایمان را پر از آب کردیم و ساعت ۹:۳۰ آماده‌ی ادامه‌ی صعود شدیم. در شروع برنامه حرکت ۲ لیتر آب داشتیم. سینا گفت برای صعود و کمپ آبمان را دوباره تا ۲ لیتر پر کنیم تا اگر چشمه آب نداشت به مشکل نخوریم ولی اگر متوجه شدیم آب هست باید مقدار کم‌تری ببریم تا کوله‌ها سبک‌تر شوند. تابلوی شیرپلامسیر بعد از پناهگاه دیگر سنگی نبود و برای همین باتوم‌هایمان را که کنار گذاشته بودیم برداشتیم، تنظیم کردیم، و برای ادامه‌ی صعود آماده شدیم. در این مسیر اول گیاه فرفیون و شکرتیغال دیده می‌شد. کمی بالاتر هم مسیر پر از گون، شکرتیغال و گیاهی دیگر با برگ‌های زرد و سبز بود. درباره‌ی آن گیاه از آیدا پرسیدم و گفت چون گل ندارد نمی‌توانیم شناسایی دقیق انجام دهیم ولی یا جاشیر است یا شوید کوهی.شکر تیغال و فرفیونبوته‌های گون، شکر تیغال و بوته‌های سبز و زردبرای استراحت نشسته بودیم که من متوجه یک پرنده‌ی شکاری در آسمان شدم و از سینا درباره‌ی آن پرسیدم. سینا گفت پرنده دلیجه است، از شاهین‌سانان و از پرنده‌هایی است که می‌تواند بدون بال زدن در یک ارتفاع بماند. این پرنده‌ در صعود به دارآباد هم از بالای سرمان عبور کرده بود ولی این بار بالاخره توانستم عکسی (نه چندان واضح) از او بگیرم. در طول مسیر در دور دست دو زاغ نوک سرخ هم دیده می‌شد.پرواز دلیجهبه صعود ادامه دادیم و ساعت ۱۱:۱۰ به میله‌ای رسیدیم که شماره‌ی ۱۳۵ روی آن نوشته شده بود. این اولین میله‌ی مسیر نبود شرق‌تر از مسیر صعود ما هم میله‌ها وجود داشتند و تا قله ادامه پیدا می کردند. میله‌ها به رنگ زرد، قرمز، و نارنجی بودند و عدد روی آن‌ها تعداد میله‌ی باقی‌مانده تا قله را نشان می‌داد.میله‌ها و مسیر تا قلهدر سمت راست خود در مسیر منظره‌ای زیبا از یال سرسبز با سنگ‌های تیره که به صورت راه‌راه درآمده بودند می‌‌دیدیم. دو دره هم دیده می‌شد. سینا گفت چشمه‌ی نرگس و چشمه‌ی شیرپلا آنجا قرار دارند و آب هر دوی آن‌ها به دره‌ی دربند می‌ریزد. در مسیر دره فشارشکن‌هایی هم دیده می‌شد که برای جلوگیری از سیلاب در طول دره زده شده بودند.دره‌ی نرگس (سمت راست تصویر) و دره‌ی شیرپلا (سمت چپ تصویر)پیمایش را ادامه دادیم و ساعت ۱۲:۳۰ به جانپناه سنگ سیاه رسیدیم. نام دیگر این جانپناه، جانپناه امیری است ولی به جانپناه سنگ سیاه معروف شده است. برای ناهار توقف کردیم. این ساعت آفتاب بیرون سوزان بود ولی داخل جانپناه تاریک بود و هوا کمی گرفته بود برای همین با تعدادی از همنوردان در سایه‌ی بیرون از جانپناه نشستیم.  پس از ناهار برای استراحت ماندیم و بالاخره ساعت ۲:۳۰ به سمت قله راه افتادیم.جانپناه سنگ سیاه (امیری)من که معمولا وسط یا ابتدای گروه حرکت می کردم در ابتدای حرکت از سنگ سیاه در انتهای گروه حرکت کردم و طولی نگذشت که از گروه جا ماندم و هرچه تلاش می‌کردم به بقیه‌ی گروه نمی‌رسیدم. امیدوار بودم وقتی گروه به برای استراحت توقف می‌کند به آن‌ها برسم ولی تا به گروه می‌رسیدم دوباره حرکت شروع می‌شد و بدون استراحت به همراه عقب‌دار گروه و یکی دو همنورد دیگر به حرکت ادامه می‌دادم. در این مسیر حسابی خسته شده بودم و احساس می‌کردم نمی‌توانم به مسیر ادامه دهم ولی احسان، میاندار گروه، با من همراه شد و مرتب به من یادآوری می‌کرد که آب بخورم و نفس‌گیری مناسب داشته باشم که به حرکتم خیلی کمک کرد. با وجود این، چند متر بیش‌تر به قله نمانده بود که نتوانستم بدون استراحت به حرکت ادامه بدهم و همانجا رو به شهر نشستم. تازه آن جا بود که متوجه برف در کناره‌ی مسیری که از آن گذشته بودیم شدم.منظره‌ی پایین از نزدیکی قلهساعت ۵ بعد از ظهر روز ۵شنبه همگی به قله رسیده بودیم. در قله آیدا را دیدیم که به همراه یکی از اعضای گروه، که به خاطر وضعیت جسمانی امکان کوله‌کشی نداشت، با تله‌کابین به قله آمده بود. به قله که رسیدیم گروهی دیگر که با تله‌کابین پیش از ما به قله آمده بود چادرهایشان را برپا کرده بودند. ما هم به سرعت مشغول برپا کردن چادرهایمان شدیم.برپا کردن  چادرها پس از برپا کردن چادرها، همگی کنار جانپناه قله‌ی توچال ایستادیم و عکس گرفتیم و بعد برای شنیدن توضیحات سینا جمع شدیم.جانپناه قله‌ی توچال  سینا درباره‌ی ارتفاع‌زدگی و هایپوترمی توضیحاتی داد و بعد درباره‌ی انوع سازه‌های کوهنوردی، یعنی هتل کوهنوردی، قرارگاه، پناهگاه، و جانپناه صحبت کرد. توضیحات برای من خیلی جالب بود چون با این که همه‌ی این نام‌ها به گوشمان می‌خورد ولی هیچ وقت به طور دقیق تفاوت و ویژگی‌های آن‌ها را نمی‌دانستم. پس از توضیحات سینا، آیدا هم برای خانم‌های گروه درباره‌ی بهداشت زنان در کوهستان صحبت کرد. من از شنیدن این توضیحات هم خوشحال شدم چون تا حالا هیچ گروه کوهنوردی دیگری ندیده بودم که در این باره توضیح و آموزشی بدهند.منظره‌ی غروب آفتاب از قلهپس از شنیدن توضیحات سرپرست گروه و تماشای غروب آفتاب برای شام و استراحت به چادرها رفتیم. من و چند همنورد دیگر که با هم هماهنگ کرده بودیم که یک گاز و سرشعله بیاوریم، غذا گرم کردیم. همنوردان دیگر هم به همین صورت مشغول شام شدند و برای استراحت به چادرها رفتند.صبح جمعه در چادرها روی قله از خواب بیدار شدیم. من که اولین بار بود از کیسه‌خواب جدیدم استفاده می‌کردم در عجب بودم که برای اولین بار در کمپ یخ نکرده بودم و برعکس همین که آفتاب زد از گرما بیدار شدم. کمپ در صبحساعت ۹ صبح به سمت ایستگاه ۷ تله‌کابین‌های توچال راه افتادیم تا با تله‌کابین‌ از قله برگردیم. بعد از نیم ساعت به ایستگاه رسیدیم. در این مسیر گل‌های زرد راعی به صورت پراکنده دیده می‌شدند ولی خیلی کم‌تر و با گل‌های کوچک‌تر از راعی‌های دارآباد. در این مسیر نوجوانان و حتی کودکانی در راه قله دیدیم که آیدا به من گفت حضور در این ارتفاع برای آن‌ها خطرناک است. سینا هم به این موضوع تاکید کرد که حضور در ارتفاع بیش از ۲۵۰۰ متر برای افراد زیر ۱۳ سال بسیار خطرناک است!حرکت به سوی ایستگاه هفتدر ایستگاه ۷ سوار تله‌کابین شدیم، باید ایستگاه ۵ از تله‌کابین پیاده می‌شدیم و دوباره سوار تله‌کابین به ایستگاه ۱ می‌شدیم. ساعت ۱۱ صبح به ایستگاه ۱ توچال رسیدیم. آن جا به دعوت همنوردانی که صبح سر وقت برای صعود نیامده بودند بستنی گرفتیم و به سمت پارکینگ توچال راه افتادیم. بستنی در ایستگاه یکنوشته‌ی پریسا پورمند</description>
                <category>پریسا</category>
                <author>پریسا</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jul 2023 16:38:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صعود به قله‌ی قدمگاه، سومین برنامه‌ی آمادگی صعود به قله‌ی دماوند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79613489/%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D9%82%D8%AF%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-gbmmt0wlvztm</link>
                <description>گروه طبیعت‌گردی آرنیکا اکوتورمربی و سرپرست گروه: سینا سراجیانراهنمای طبیعت گردی و میاندار گروه: آیدا احمدیمیاندار گروه: احسان هاشم نژادعقبدار گروه: حسن سلیمان خانیتعداد اعضای گروه: ۲۱ نفرتاریخ: ۲ تیر ۱۴۰۲***قله‌ی قدمگاه در شمال غرب شهرستان مهدی‌شهر است و با ارتفاع ۳۶۵۱، دومین قله‌ی بلند این شهرستان است. صعود به این قله سومین برنامه از هفت برنامه‌ی گروه ما برای آمادگی صعود به قله‌ی دماوند است. هر هفته پس از هر برنامه، گزارش آن نوشته می‌شود و در همین سایت منتشر می‌شود. می‌توانید گزارش برنامه‌ی قبلی، یعنی صعود به قله‌ی دارآباد، را هم در این لینک بخوانید.***گروه ساعت ۴ صبح روز جمعه در امیرآباد تهران جمع شد تا سوار ماشین‌ها شویم و به سمت گردنه‌ی گدوک و بعد قله‌ی قدمگاه راه بیوفتیم. ساعت ۴:۳۰ راه افتادیم و ۶:۳۰ به گردنه‌ی گدوک رسیدیم. گردنه مه غلیظی داشت و هوای آنجا از مسیر قبل و بعد سردتر بود، طوری که می‌خواستیم تهویه‌ی ماشین را از کولر به بخاری تغییر دهیم. گردنه گدوکپس از رسیدن به گردنه از یک مسیر خاکی حرکت را ادامه دادیم و در این مسیر گیاه خار مریم دیده می‌شد و زمین پر بود از تارهای عنکبوت شبنم گرفته. حدود یک ساعت به مسیر ادامه دادیم و ساعت ۷:۴۵ ماشین‌ها را پارک کردیم و در  دشت چالمیش برای صبحانه  توقف کردیم. دشت چالمیش در ارتفاع 2600 متر از سطح دریا قرار داشت و مثل گردنه گردوک مه آن را فراگرفته بود. البته مه ناگهان کم می‌شد و دوباره بعد از چند دقیقه غلیظ می شد.دشت چالمیشساعت ۸:۴۰ بعد از خوردن صبحانه و گرم کردن مسیر به قله را پیش گرفتیم. حرکت گروه از دشت چالمیشمسیر پر از گون و اسپرس کوهی و گیاهی با برگ‌های تیغ‌دار شبیه به کنگر بود. از آیدا درباره‌ی آن گیاه پرسیدم گفت «چون گیاه الآن گل و میوه ندارد، نمی‌توانیم با قطعیت آن را شناسایی کنیم ولی از شکل برگ و با توجه به رویش کنگر در منطقه می‌توانیم حدس بزنیم کنگر است.» جلوتر که رفتیم گل‌های استکانی بنفش زیادی به چشم می‌خورد. گل های کوچک مختلفی هم در راه دیدم حتی بعضی از بوته های گون و اسپرس هم پر از گل بودند. آیدا و سینا به ما توضیح دادند که بوته‌های گون اهمیت زیادی دارند و حتی به بوته‌های خشک شده‌ی آن نباید آسیب زد چون جانوران مختلف زیر آن‌ها زندگی می‌کنند. در راه متوجه گلسنگ‌های نارنجی، مشکی و سبز زیادی روی سنگ‌ها شدم که نشانه‌ی پاکیزگی هوای آن جا بودند. مسیر سرسبزچند جای مسیر سنگ‌های روی هم چیده شده هم دیدیم. من اول فکر کردم کسی برای سرگرمی آن‌ها چیده است ولی با تکرار این منظره به این موضوع شک کردم بعد از همنوردان شنیدم سنگ‌ها برای مشخص شدن مسیر تا قله چیده شده‌اند.سنگ‌های نشان دهنده‌ی مسیر تا قلهدر مسیر حرکت قله خرونرو و چند قله‌ی دیگر سمت چپمان سرک کشیده بودند. پشت سرمان هم منظره‌ی زیبایی از قله‌ی اتابک دیده می‌شد. منظره‌ی هیجان‌انگیزی که در سمت راستمان بود دریایی از ابرهای زیبا بودند که به نظر می‌رسید مثل آبشاری از ابر از کوه‌ها جاری شده‌اند و فضا را پر از ابر کرده‌اند. پشت سرمان در دور دست زاغ‌های نوک سرخ هم دیده می‌شدند و نزدیک قله اطرافمان بادخورک‌ها در پرواز بودند. من طبق معمول موفق نشدم با دوربین عکسی از آن‌ها شکار کنم. در مسیر برگشت از همنوردان شنیدم که عقربی هم دیده بودند ولی من که در گروه جلوتر از آن‌ها بودم دیدنش را از دست دادم!منظره‌ی قله‌ی اتابکمنظره‌ی قله‌ی خرونرومنظره‌ی ابرهاابتدای مسیر نسبتا هموار بود ولی جلوتر که رفتیم شیب مسیر بیش‌تر شد. بخشی از مسیر تا قله به صورت شن‌اسکی بود و شیب تندی داشت بالا رفتن از این بخش واقعا نفس‌گیر بود. احساس می‌کردم با هر چند قدم بالا رفتن یک قدم هم پایین می‌آیم. بعضی از بچه‌های گروه هم به نفس‌نفس افتادند و می‌ایستادند. من متوجه شدم این جای مسیر پوشش گیاهی کم‌تر شده بود. البته بوته‌های گون و اسپرس همچنان در مسیر بودند ولی پراکنده‌تر و دورتر از مسیر حرکت ما. دلیل این موضوع هم از توضیحات سینا درباره‌ی پایین آمدن مشخص شد. در مسیر برگشت سینا حرکت به صورت شن‌اسکی را نشان داد ولی گفت این نوع حرکت پوشش گیاهی را از بین می‌برد و باعث فرستایش می‌شود و نباید از آن استفاده کرد مگر در مواقع ضروری و از مسیری که گیاه نیست. دلیل نبود گیاهان در آن بخش از مسیر هم پایین آمدن کوهنوردان از آن جا به صورت شن‌ اسکی بود.فرود گروهبه حرکت ادامه دادیم و در نزدیکی قله برای استراحت و گوش دادن به صحبت‌های سینا، سرپرست گروه نشستیم. سینا درباره‌ی علایم ارتفاع‌زدگی و همینطور حفاظت از کوهستان توضیحاتی داد. او توضیح داد که هیچ وقت نباید چیزی از طبیعت برداریم یا چیزی آن جا جا بگذاریم و گفت اولین بار که سال‌ها پیش به دیدن این قله می‌آمد پر از فسیل بود، چون در قدیم این منطقه زیر دریا بوده است، ولی الآن هیچ فسیلی دیده نمی‌شود چون مردم آن‌ها را برداشته‌اند. مدتی آن جا نشستیم و سینا توضیح داد برای هم‌هوایی و آمادگی صعود به دماوند از ما خواسته مدتی در این ارتفاع باشیم. پس از استراحت و شنیدن توضیحات راهی قله شدیم و ساعت ۱۲ به قله رسیدیم.قله‌ی قدمگاهروی قله عکس گرفتیم و به توضیحات جالب سینا درباره‌ی این کوه و منظره خاص از آن ارتفاع گوش دادیم و ساعت ۱ به سمت پایین راه افتادیم، البته بعد از تنظیم بند کفش و باتوم برای فرود.فرود گروهاول مسیر فرود به صورت شن‌اسکی بود و با فرود‌های قبلیمان متفاوت بود و بعضی از بچه‌ها چند بار لیز خوردند ولی همگی بعد از آن به بخش هموار و مه‌آلود انتهای مسیر رسیدیم و در نهایت ساعت ۴.۵ به محل شروع حرکت در دشت چالمیش رسیدیم.در دشت چالمیش سرد کردیم بعد با خیال راحت برای ناهار نشستیم غافل از این که هنوز بخش سختی از مسیرمان باقی مانده بود، ۵ ساعت در ترافیک تا رسیدن به تهران!نوشته‌ی پریسا پورمند</description>
                <category>پریسا</category>
                <author>پریسا</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jul 2023 14:43:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صعود به قله‌ی دارآباد، برنامه‌ی دوم آمادگی صعود به قله‌ی دماوند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79613489/%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-jql93p67yydr</link>
                <description>گروه طبیعت‌گردی آرنیکا اکوتورمربی و سرپرست گروه: سینا سراجیانراهنمای طبیعت گردی و میاندار گروه: آیدا احمدیمیاندار گروه: احسان هاشم نژادعقبدار گروه: حسن سلیمان خانیتعداد اعضای گروه: ۱۶ نفرتعداد مهمان‌ها: ۱ نفرتاریخ: ۲۷ خرداد ۱۴۰۲پوشش گیاهی غالب: ریواس، گل راعی، آویشن کوهی، جاشیر***قله‌ی دارآباد یا مونگچال، با ارتفاع ۳۱۶۲ متر، چهارمین  کوه بلند تهران است. این کوه در شمال شرق تهران واقع است. صعود به این قله، دومین برنامه از هفت برنامه‌ی گروه کوهپیمایی ما برای آمادگی صعود به قله‌ی دماوند است. پس از این برنامه‌ها از جبهه‌ی جنوبی به دیدار قله‌ی دماوند خواهیم رفت. هر هفته پس از هر برنامه، گزارش آن نوشته می‌شود و در همین سایت منتشر می‌شود. می‌توانید گزارش برنامه‌ی قبلی، یعنی صعود به قله‌ی بندعیش، را هم در این لینک بخوانید.***ساعت ۴ صبح در ابتدای مسیر پیاده‌روی دارآباد حاضر شدیم. کمی جلوتر، پس از ایستگاه پلیس کوهستان ایستادیم تا همه‌ی تیم جمع شوند و گرم کنیم. سینا، مربی و سرپرست گروه، به ما توضیح داد که امروز هشدار هواشناسی زرد داده شده و باید در تمام مسیر ابرها را زیر نظر داشته باشیم تا اگر احتمال توفان بود به مسیر ادامه ندهیم. پس از گرم کردن، ساعت ۴:۳۰ صعود را شروع کردیم. از پل ابتدای مسیر رد شدیم و راه شیب‌داری که تقربیا پله‌کانی بود را پیش رفتیم. بعد از ۲۰ دقیقه به مسیر هموار رسیدیم. ابتدای مسیر آب آشامیدنی و دو رستوران و سوپرمارکت دیدیم. پس از ۵ دقیقه، ساعت ۴:۵۵ به یک دو راهی رسیدیم، سمت چپ مسیر سرپایینی به سمت آبشار دارآباد بود و سمت راست که با تابلو مشخص شده بود شیب تندی داشت که به سمت قله‌ی دارآباد می‌رفت. مسیر سمت راست را در پیش گرفتیم و شیب را بالا رفتیم.عکس 1-ابتدای مسیر به سمت قلهابتدای مسیر از کنار  دسته‌ای از درختان سرو گذشتیم ولی بعد از آن خبری از درختان نبود و جای خود را به ریواس، گل‌های کوهی سفید رنگ، گل ختمی، شکر تیغال و پس از آن جاشیر، گل‌های راعی، و آویشن کوهی دادند.عکس 2- گذراز کنار درختان کاجعکس 3- گل‌های کوهی سفید، شکرتیغالمسیر را ادامه دادیم و ساعت ۵:۳۰ صبح به ابتدای یال شن‌سیاه، که با تابلو مشخص شده بود، رسیدیم. با دیدن خاک تیره‌رنگ آن جا دلیل نام‌گذاری یال را فهمیدیم. روز شلوغی بود و گروه‌های دیگری هم در حال صعود از این مسیر بودند. این مسیر پر از گیاهان ریواس، جاشیر، گل‌های راعی، و آویشن کوهی بود. اول مسیر بیش‌تر برگ‌های ریواس‌ خشک شده دیده می‌شد ولی هر چه بالاتر رفتیم. ریواس‌های سرحال با گل‌های قرمز زیبا هم دیدیم.  گل‌های راعی هم اول مسیر به صورت پراکنده دیده می‌شدند ولی هر چه بالاتر رفتم گل‌های راعی بیش‌تر شدند و مسیر نزدیک قله یک راعی‌زار بزرگ بود.عکس 4- صعود تیم‌های مختلف از یال شن‌سیاهشیب یال شن‌سیاه را پیش رفتیم و ساعت ۶ صبح به چشمه رسیدیم. من که با ۲.۵ لیتر آب به راه افتاده بودم، بدون پر کردن آب به مسیر ادامه دادم ولی در مسیر برگشت قبل از رسیدن به چشمه، همه‌ی آبم را تمام کرده بودم. ساعت ۷:۱۰ دقیقه به نرده و سیم‌خاردارهایی رسیدیم. بالاتر یک ساختمان کوچک دیده می‌شد. آیدا به من گفت آن جا به سرباز خانه معروف است. پس از گذر از کنار نرده‌ها برای صبحانه جایی با زمین هموار انتخاب کردیم و آماده‌ی نشستن بودیم که سینا، مربی و سرپرست گروه، از ما خواست بایستیم و پرسید در منظره‌ی روبه‌رو چه می‌بینیم. چند لحظه طول کشید که با کلی ذوق متوجه شدیم... روبه‌رویمان قله‌ی دماوند را می‌بینیم، بلندترین قله‌ی ایران و مقصد یک ماه دیگر ما!عکس 5- منظره‌ی قله‌ی دماوند از سرباز خانهساعت ۷:۱۵ صبح مشغول صبحانه شدیم و پس از آن سینا درباره‌ی عواض کوهستان صحبت کرد  و مفاهیمی مثل کوه، تپه، قله، دامنه، یال، خط‌الراس، دره، گردنه، کرده، و تراورس را برایمان توضیح داد. پس از آن ساعت ۸ پیمایش به سمت قله را ادامه دادیم.عکس 6- ریواس‌ها در نزدیکی سربازخانهاز سرباز خانه مسیر به قله را ادامه دادیم. سمت چپ مسیر حرکتمان دره‌ی دارآباد بود که رودخانه‌ی دارآباد در آن جریان داشت. مسیر پر از ریواس‌های پرگل، گیاه جاشیر و بیش‌تر از همه گل‌های راعی بود. بوته‌های گون هم به چشم می‌خورد ولی کم‌تر از کوه‌های دیگر که دیده بودم. آیدا که همیشه می‌گفت ایران یک گون‌زار بزرگ است، به من گفت این مسیر بیش‌تر شبیه راعی‌زار و ریواس‌زار است. در بین راعی‌ها گل‌‌های قرمزی هم به طور پراکنده به چشم می‌خورد که به نظر من شکل خیلی خاص و عجیبی داشت. وقتی نزدیک شدم متوجه شدم این‌ها همان گل‌های ریواس هستند. وقتی خم شدم تا گل‌ها را از نزدیک ببینم، متوجه بوی آویشن شدم و دیدم سراسر مسیر پر از برگ‌های کوچک آویشن با گل‌های بنفش کوچک آن هم هست.عکس 7- گل‌های راعی و جاشیرعکس 8- گل ریواس (سمت راست)، آویشن کوهی (سمت چپ)نزدیک به قله، پرنده‌ای بالای سر دیدیم و سینا گفت این پرنده دلیجه است که از شاهین‌سانان است. در راه تعدادی زاغ نوک سرخ هم در حال پرواز دیدیم. این پرندگان بال‌های بزرگ سیاه براقی داشتند که هنگام پرواز مدتی باز نگه ‌می‌داشتند و وقتی جمع می‌کردند، صدای آوازشان شنیده می‌شد. البته، متاسفانه در بخشی از مسیر به افرادی برخوردیم که با اسپیکر با صدای بلند آهنگ پخش می‌کردند و اجازه‌ی شنیده شدن چیزی به جز آهنگ مورد علاقه‌ی خودشان را به گروه‌های دیگر نمی‌دادند...عکس ۹- مسیر سر سبز تا قلهساعت ۱۰:۳۰ به پناه‌گاه قله‌ی دارآباد رسیدیم. گروه‌های مختلف آن جا بودند و مشغول عکس گرفتن و استراحت بودند. ما هم عکس گرفتیم و برای استراحت نشستیم. من حسابی خسته بودم و آماده بودم چند ساعت همانجا استراحت کنم و به آسمان آبی و گل‌های راعی نگاه کنم ولی ساعت ۱۱:۱۵ بلند شدیم، طول باتوم و بند کفشمان را برای فرود آمده کردیم و دوباره به راه افتادیم.عکس ۱۰- پناهگاه قله‌ی دارآبادهنگام فرود ابتدا زمین نسبتا هموار بود. من از قدم زدن روی زمین هموار کنار گل‌ها در حالی که بوی آویشن پیچیده بود سرشوق بودم ولی مدتی نگذشت که به شیب تند یال رسیدیم. مسیر را ادامه دادیم و ساعت ۱۲:۴۵ بعد از ظهر به ساختمان کوچک سربازخانه رسیدیم آن جا برای ناهار و استراحت توقف کردیم و ساعت ۱:۴۵ به فرود ادامه دادیم. سینا به ما یادآوری کردی که استراحت در مسیر فرود هم مهم است و زمان فرود نباید از صعود خیلی کم‌تر شود.عکس ۱۱- ساختمان سربازخانهپیش رفتیم و ساعت ۲ بعد از ظهر از کنار نرده‌های سربازخانه عبور کردیم. مسیر پرشیب را ادامه دادیم و ساعت ۳ به مسیر سنگی رسیدیم اینجا سینا درباره‌ی فرود از مسیر‌های سنگی برایمان توضیح داد و نشان داد چطور باتوم را کنار بگذاریم و به کمک دست‌هایمان رو به سنگ مسیر را پایین بیاییم. تک‌تک پایین آمدن از بخش سنگی را تمرین کردیم و به سمت پایین راه افتادیم. من متوجه گلسنگ‌های مشکی و نارنجی روی برخی سنگ‌ها شدم. در گذشته هم در مسیر به آبشار دارآباد آن‌ها را دیده بودم ولی مطمین نبودم چه هستند. این بار از آیدا پرسیدم و او تایید کرد که گلسنگ هستند. آیدا گفت گلسنگ‌ها شاخص بسیار خوبی از پاکیزگی هوا هستند چون در هوای آلوده رشد نمی‌کنند. به این خاطر که گلسنگ‌ها ریشه ندارند و تمام مواد مورد نیازشان را از هوا می‌گیرند.عکس ۱۲- گلسنگ‌ها ساعت ۳:۱۵ بعد از ظهر به چشمه رسیدیم. من که چند ساعت پیش آبم تمام شده بود چند لیوان از آب چشمه نوشیدم و بعد کمل‌بکم را با زحمت باز کردم و پر از آب کردم. ۱۰ دقیقه بعد از چشمه راه افتادیم و ۳:۴۵ به سر یال شن‌سیاه که با تابلو مشخص شده بود رسیدیم. همچنان پیش رفتیم و ساعت ۴:۲۵ به درختان کاج رسیدیم و فهمیدم مسیر شیب‌دار زیادی نمانده است.عکس ۱۳- گروه در مسیر فرودپس از ۱۰ دقیقه به دو راهی ابتدای مسیر که راه به قله روی تابلوی آن مشخص شده بود رسیدیم. چند دقیقه مسیر هموار تا آبخوری و سوپرمارکت ابتدای مسیر را طی کردیم و برای آب خوردن و استراحت نشستیم. من که در مسیر برگشت دقت می‌کردم که زباله‌هایی که در راه افتاده است را بردارم، خوشحال بودم که مسیر نسبتا تمیز است ولی در چند قدمی سوپرمارکت زباله‌های زیادی روی زمین دیده می‌شد.تا ساعت ۵ کنار آبخوری استراحت کردیم. بعد مسیر تا پایین را ادامه دادیم. ساعت ۵.۵ به پل ابتدای مسیر رسیدیم. افراد زیادی آن جا کنار آب زیرانداز پهن کرده بودند و مشغول عصرانه بودند. ما هم که به انتهای مسیر رسیده بودیم مشغول سرد کردن با حرکات کششی شدیم و پس از آن تا برنامه‌ی آینده خداحافظی کردیم.عکس ۱۴- سرد کردن گروهنوشته‌ی پریسا پورمند</description>
                <category>پریسا</category>
                <author>پریسا</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jun 2023 13:14:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صعود به قله‌ی بندعیش، برنامه‌ی اول آمادگی صعود به دماوند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79613489/%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%B9%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-t0x9f6osxlw3</link>
                <description>گروه طبیعت‌گردی آرنیکا اکوتورمربی و سرپرست گروه: سینا سراجیانراهنمای طبیعت گردی و میاندار گروه: آیدا احمدیمیاندار گروه: احسان هاشم نژادعقبدار گروه: حسن سلیمان خانیتعداد اعضای گروه: ۲۲ نفرتعداد مهمان‌ها: ۲ نفرتاریخ: ۱۹ خرداد ۱۴۰۲***گروه کوهپیمایی ما، هفت برنامه برای آمادگی صعود به قله‌ی دماوند دارد. در نهایت از جبهه‌ی جنوبی به دیدار قله‌ی دماوند خواهیم رفت. صعود به قله‌ی بندعیش در تهران، اولین برنامه‌ی ما در این راه است. گزارش برنامه‌های هر هفته پس از برنامه این جا منتشر می‌شود!***طبق برنامه ساعت ۶ صبح در خیابان آبرسانی، واقع در حصارک، در غرب تهران جمع شدیم تا صعود را شروع کنیم. مدتی منتظر رسیدن همنوردان ماندیم بعد به راه افتادیم و درابتدای مسیر پاکوب ایستادیم تا به توضیحات مربی و سرپرست برنامه گوش دهیم و گرم کنیم. کوله‌هایمان را کنار پاکوب گذاشتیم و به توضیحات سینا درباره‌ی شیوه‌ی صحیح بستن بند کفش، طول صحیح باتوم کوهنوردی، و لباس ­­مناسب کوه گوش کردیم. بعد از آن گرم کردیم و حدود ساعت ۷:۱۰صعود را شروع کردیم.عکس ۱- حرکت گروه در مسیر پیش رفتیم تا به شیب تندی رسیدیم. سمت چپ مسیر دره‌ی وسکرو بود و باید با تمرکز بیش‌تری به مسیر ادامه می‌دادیم. آیدا به ما یادآوری کرد که فقط به پایین نگاه نکنیم و گردن و کمرمان را خم نکنیم. پس از پشت سر گذاشتن آن شیب تند، مسیر هموارتر شد و از سربالایی و سرپایینی‌های سبک عبور کردیم. از همینجای مسیر همنوردانی که لباس مخصوص کوهنوری نپوشیده بودند حسابی گرمشان شده بود و می‌خواستند لباس عوض کنند ولی لباس آستین‌کوتاه هم در آفتاب کوه گزینه‌ی مناسبی نبود. من هم که کفش جدیدم برایم بزرگ بود کمی کلافه شده بودم ولی همچنان همگی به مسیر ادامه دادیم.دامنه‌ی کوه پر بود از درختان زیبای گیلاس، گردو، و چند درختچه‌ی زرشک. من حسابی از راه رفتن کنار درختان پر از گیلاس‌های قرمز ذوق کرده بودم. هیجان دیدن میوه روی درخت هیچ وقت برایم کم نمی‌شود، انگار با بزرگ شدن در تهران عادت کرده‌ام که میوه از قفسه‌های میوه‌فروشی می‌آید و دیدنشان روی درخت عجیب و هیجان‌انگیز است. در همین فکر بودم که چند نفر از باغ گیلاسشان با یک جعبه و یک کیسه‌ی گیلاس به سمت پایین حرکت می‌کردند و به همه‌ی ما از گیلاس‌هایشان تعارف کردند و گفتند برای فروش پایین می‌برند.عکس ۲- درخت گردو، درختچه زرشک، درخت گیلاس ساعت ۹:۱۵ صبح قبل از شیب تند یال برای صبحانه نشستیم. کمی بالاتر آب تمیز از چشمه برای پرکردن بطری‌ها در دسترس بود. من که با بیش‌تر از ۱.۵ لیتر آب -که مقدار توصیه شده برای این سفر بود- در کمل‌بک‌م راه افتاده بودم، نگران پر کردن آب نبودم و تصمیم گرفتم با همان مقدار آب به مسیر ادامه بدهم ولی بعد متوجه شدم اشتباه کردم چون قبل از رسیدم به قله آبم را تمام کردم!عکس ۳- محل صبحانه بعد از صبحانه دوباره دور هم جمع شدیم، عکس دسته‌جمعی گرفتیم و به توضیحات مربی و سرپرست گروه، سینا، گوش دادیم. سینا علاوه‌بر توصیه‌هایی درباره‌ی حرکت گروه، درباره‌ی نوع ابرهایی که می‌دیدیم توضیح داد و گفت توجه به نوع ابرها همیشه مهم است برای این که اگر هوا توفانی شود نباید به صعود ادامه دهیم.  ساعت ۹:۴۵ راه افتادیم و مسیر روی یال را پیش گرفتیم. به علت شیب زیاد مسیر، زیگزاگ به سمت قله پیش می‌رفتیم. در این مسیر بوته‌های زیادی دیدم، بوته‌های گون، شکر تیغال، بادام کوهی، گل‌های ختمی و گیاهان مختلف دیگر، ولی گیاهی که بیش‌تر از همه چشم مرا گرفت گیاهی بود با برگ‌های سبز که گل‌های سبز-زردی داشت. از آیدا درباره‌ی آن پرسیدم و فهمیدم گیاه فرفیون یا شیرسگ است و بسیار سمی است. خوشحال شدم از سر کنجکاوی به آن دست نزدم، برخلاف اولین بار که در بچگی گیاه گزنه را دیده بودم و با ذوق به برگ‌های پرزدار سمی آن دست زده بودم و حسابی پشیمان شدم.عکس ۴- گیاه فرفیون راه رفتن روی یال را همچنان ادامه دادیم. بعضی از همنوردان حسابی خسته شدند و صدای نفس‌هایشان شنیده می‌شد. یکی از همنوردان که در مسیر دامنه زود خسته می‌شد. از ابتدای یال برای تنظیم سرعت گروه، جلوی گروه با جلودار حرکت می‌کرد، ولی همچنان نتوانست با گروه به مسیر ادامه دهد و به نتیجه رسید که باید آرام‌تر به پیش برود. پس همراه با احسان میاندار گروه، از گروه جدا شد و آرام‌تر مسیر را در پیش گرفت. بقیه‌ی گروه به مسیر ادامه داد.  کفش یکی از همنوردان دیگر راحت نبود. او نیز زود خسته می‌شد و توقف می‌کرد ولی با گروه مسیر را ادامه داد.حدود ساعت ۱۱:۴۰ یال پرشیب را رد کرده و به خط‌‌‌الراس شرقی قله رسیدیم. عبور از شیب تند و دیدن قله از فاصله‌ی نزدیک، حسابی به ما انرژی داد. همان جا، از دیدن یک کبوتر چاهی تنها در کنارمان متعجب شدیم. معلوم بود خود کبوتر هم از صعود خودش راضیه و با افتخار مسیری که طی کرده را نگاه می‌کند.عکس ۵- مسیر تا قله بندعیش عکس ۶- حرکت گروه به سمت قله شیب خط‌‌الراس کم بود و مسیری سرسبزتر از یال بود. بوته‌های گون بیش‌تری هم به چشم می‌خوردند. پرنده‌های کوچک جالبی به اسم بادخورک کنار و بالاسر ما در پراوز بودند، ولی اینقدر سریع حرکت می‌کردند که موفق نشدم عکسی از آن‌ها بگیرم! در مسیر کفشدوزک و یک نوعی سوسک سیاه هم می‌دیدم. این بار هم موجود جالبی چشمم را گرفت البته تعدادشان بسیار بود. شبیه کرم پشمالویی بود که پاهای کوچکی دارد. این بار حواسم بود که ممکن است باز سراغ یک موجود سمی رفته باشم پس بدون آن که به او دست بزنم آستینم را جلویش گرفتم تا یک عکس از نزدیک از او بگیرم بعد او را به همان گیاهی که رویش نشسته بود برگرداندم. باز هم برای فهمیدن نوع آن از آیدا سوال کردم و گفت «Tent Caterpillar است که تبدیل به پروانه‌ی وصله‌دار می‌شود.»عکس ۷- بوته‌های گونعکس ۸- Tent Caterpillar ***ساعت ۱۲:۴۰ به قله رسیدیم. از قله، منظره‌ی کوه‌های اطراف در زمینه‌ي آسمان آبی، بسیار زیبا بود. با دیدن تابلوی «قله‌ی بندعیش، ارتفاع: ۲۷۷۰ متر» مطمین شدیم که به مقصد رسیده‌ایم. از قله‌ی بندعیش، قله‌های چین‌کلاغ، دوشاخ، پلنگچال و توچال دیده می‌شدند.عکس ۹- گروه روی قله‌ی بند عیش پس از استراحت و گرفتن عکس‌ روی قله، بندکفش و باتوم‌هایمان را برای فرود آماده کردیم و ساعت ۱:۴۰ بعد از ظهر، به سمت پایین راه افتادیم. همین که به سمت پایین راه افتادیم، احسان و همنورد دیگرمان به قله رسیدند.عکس ۱۰- گروه در حال برگشت از قله مسیر خط‌الراس را ادامه دادیم در مسیر یک پرنده‌ی شکاری عظیم در آسمان دیدیم که با ابهت خاصی در پرواز بود. پس از آن، به یال رسیدیم. سینا درباره‌ي پایین رفتن از شیب و نکات مهم برای لیز نخوردن، به ما توضیحاتی داد. پس از شنیدن توضیحات، مسیری که آمده بودیم را به صورت زیگزاگ پایین رفتیم. پایین رفتن از شیب چالش‌های خاصی داشت، من که از سایز کفشم راضی نبودم در مسیر سرپایینی به مشکل خوردم و مطمین شدم نمی‌توانم از آن کفش‌ها استفاده کنم. همنورد دیگری که کفش ناراحت داشت هم در فرود خیلی اذیت شد. ساعت ۳:۴۰ بعداز ظهر، یال پرشیب را پشت سر گذاشتیم و به محل صبحانه رسیدیم. آنجا بطری‌هایمان را پر از آب کردیم و برای ناهار نشستیم.بعد از ناهار کمی استراحت کردیم و دوباره به سمت پایین راه افتادیم. در راه به دو سگ برخوردیم که مقداری از مسیر را پشت سر ما طی کردند. سینا به ما یاد‌اوری کرد که درست نیست به سگ‌ها غذا بدهیم چون همین کار باعث ضربه‌ی شدید به گونه‌های دیگر در بسیاری از مناطق شده است.مسیرهای هموار را پشت سر گذاشتیم و به شیب تند ابتدای مسیر رسیدیم. هیچ کدام باور نمی‌کردیم که برای صعود از همان شیب بالا آمده‌ بودیم! البته پایین رفتن از آن شیب سخت‌تر از بالا آمدن از آن به نظر می‌رسید. در این مسیر بعضی از همنوردارن به مشکل برمی‌خوردند و با کمک بقیه به آرامی به مسیر ادامه می‌دادند. ۳ همنورد با عقب‌دار گروه آرام آرام در مسیر پیش می‌آمدند. گروه به حرکت ادامه داد و بعد از آن شیب تند دوباره به مسیر‌های هموارتر رسیدیم. در مسیر برگشت چند بار استراحت کردیم و پیش رفتیم. در دامنه‌ی کوه دوباره از منظره ي زیبای درختان گیلاس و گردو لذت بردیم. حدود ساعت ۷ شب به محل حرکتمان رسیدیم و با حرکات کششی سرد کردیم. بعد از چند دقیقه همنوردانی که عقب‌تر بودند هم رسیدند و همگی به سمت ماشین‌ها راه افتادیم.عکس ۱۱- حرکت گروه در مسیر برگشت نوشته‌ی پریسا پورمند</description>
                <category>پریسا</category>
                <author>پریسا</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jun 2023 01:14:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>