<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Shahram</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_79663032</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:30:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4277598/avatar/Dzngjs.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Shahram</title>
            <link>https://virgool.io/@m_79663032</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رؤیا راهی برای دوری از واقعیت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79663032/%D8%B1%D8%A4%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-bq79ydbciaec</link>
                <description>وسط صندلی نشسته بودم تو هوای خنک شب تابستونی شهریور.دوتا درخت کنار صندلی بود،درخت هایی با سر های خمیده،سر هایی که از تجربه خم شده بود،سر هایی که از بعضی سر هایی که در حال راه رفتن بودن،خیلی چیز ها بلد بودن.چمن های سبز کوتاه منظم زیر پاهام رو فرش کرده بودن و بوی تازگی بهت می دادن.رو به روم یک دریاچه بود.ماه کامل وسط اون تاریکی زیبا،حکم می داد.یک چراغ با نور سفید چند قدم آن طرف تر داشت تاریکی رو سوراخ،سوراخ می کرد.دو دست روی تکیه گاه صندلی انداخته بودم و داشتم از این صحنه لذت می بردم و آروم می شدم؛یک بچه که نتونستم جنسیت‌ش رو تشخیص بدم سریع از جلوی من رد شد.کنجکاو شدم ببینم کجا می رود.به دنبال او رفتم.از محوطه خارج شدم اورا دیدم که به سمت جنگل روز می رود.(جنگل روز اسم جنگل تاریکی بود که ترس های زیادی به مردم اون منطقه تحمیل کرده بود،جوری که از مردم محل شنیده بودم)پی‌ش رفتم و او وارد کلبه ای چوبی شد که روی دیوار هاش پر از خزه بود.منتظر بودم ببینم چه می کند و شاید بتونم اون جنسیت‌ش رو تشخیص بدم که یک صدا از پشتم شنیدم و تا برگشتم از هوش رفتم ولی قبلش اون بچه رو دیدم البته که اون یک پسر بچه بود.موقعی که به هوش امدم خودم رو روی صندلی بین اون دو درخت دیدم!خوابم برده بود و داشتم رویا می دیدم،هه چه عجیب بود.از اونجا بلند شدم راه خانه رو که تو روستای نزدیک اون دریاچه بود،به پیش گرفتم.جاده سنگی که در کنار اون از گل های توی چمن بوهای خوشی داشت می بارید.خانه های روستا از دور گلی بودن ولی وقتی وارد روستا شدم همه خونه ها با سنگ درست شده بودن؛ولی موقع اجاره کردن یکی از خونه ها، همه شون گلی بودن،برام عجیب شد.با خودم گفتم شاید من دقت نکرده بودم و به راهم ادامه دادم.تو کوچه ها با چراغ های زرد راه می رفتم تا برسم به خونه که نگاهم به یک راه باریک خورد که از تاریکی بیداد می کرد ولی من موندم چجوری تو اون تاریکی یک سایه رو واضح دیدم.برام عجیب بود رفتم سمتش،هرچی سمتش می رفتم راه باریک تر می شد تا حدی که یک جا حس کردم گیر کردم،ترس منو فرا گرفت،هرچی زور می زدم فایده نداشت یک حس خفگی تو اون تاریکی بهم داشت دست می داد مثل زمانی بود یک یک مرده رو تو خاک می ذارن، که ناگهان بیدار شدم.!دوباره خواب بود،داشتم همه اینا رو خواب می دیدم حتی تو خوابم هم خواب دیدم،خیلی برام عجیب بود چون وقتی بیدار شدم دوباره روی همون صندلی بین اون دو درخت بودم.یکم شک کردم ولی انقدر همه چی واقعی بود که    بی خیال شدم و بلند شدم و به سمت خونه رفتم.وقتی داخل شدم اول یک دوش گرفتم و بعد شام خوردم.آخر های شب بود روی صندلی جلوی پنجره نشستم و چشمام رو بستم و اون باد خنک داشت صورتم رو لمس می کرد و منو نوازش می کرد که یک نفر با سنگ از بیرون با سنگ زد به چشمم،سریع بلند شدم ببینم کیه و با دیدن اون کلا دیگه حواسم به درد اون سنگی که به چشمم خورده بود،نبود و جالب اینجاست که اون همون پسربچه بود.داد زد دنبالم بیا منم سریع آماده شدم و دنبالش کردم منو برد تو کلبه اش.گفت: بشین روی مبلی که کناره شومینه بود توش چوب ها داشت می سوخت ؛گفتم: اما الان تابستونه چرا شومینه ات رو روشن کردی؟ گفت: بشین متوجه میشی.بعد رفت و با دو تا چای داغ،همون چای هایی که تو زمستون تو دستت گرفتی و کنار شومینه می خوری،امد.گفت :ماجرا طولانیه ولی اصلش رو میگم تو بخش رویا های ذهنت دچاره اختلال شده و اگه الان واقیعت رو نپذیری و به رؤیا هات دل ببندی مثل من تو این بعد گیر می افتی تا اینکه اون جسم به خواب رفته ات از بین بره و تو این تو گیر خواهی کرد و در فضایی پرت خواهی شد که دگر برگشتی در کار نیست.اصلا نمی فهمیدم چی میگه ولی با اون سن کمش از صد ها آدم بالغ هم بیشتر بارش بود عاشق شخصیت‌ش شدم ولی حیف که این یک رؤیا بود اینو که با خودم گفتم اون گفت:نه من یک رؤیا نیستم منم یک انسان بودم مثل تو که کسی نبود منو نجات بده و من تو این سن وارد این بعد شدم ولی نمی ذارم بقیه مثل من بشن بری همین هر اختلالی رو که حس می کنم سریع وارد رؤیای اون فرد می شم تا نجاتش بدم.گفت:زیاد تو رؤیا نباش زندگی رو بپذیر و سعی کن تا قبل مرگت به آنچه دلت می خواد برسی و سختی های زندگی رو قبول کن و زیاد تو رؤیا نباش که عاقبت‌ت مثل من می شه.گفتم: اوکی حالا باید چکار کنم.گفت: یکم درد داره ولی بیدارت می کنه و همینو که گفت سرم رو گرفت و تو آتش کرد؛با اینکه رؤیا بود ولی مثل واقیعت درد داشت و حس بدی بود.از خواب پریدم،دوبار سرم رو زدم به صندلی که روش خوابم برده بود و بعد دیدم تو خونه خودم هستم روی صندلی خودم جلوی پنجره نیم باز و شب هم بود داشت بارون می امد و چای ام روی میز کنارم بود و هنوز هم داغ بود ترسیدن نکنه باز خوابم ولی یادم امد که تازه از سرکار امده بودم و خسته بودم یک دوش آب داغ گرفتم و بعد امدم اینجا نشتم تا چای بخورم بعد مطمئن شدم این خواب نیست چون از لحظه های قبل از اون لحظه یادم میاد.با گفتن یک آخهش از ته دل،چای رو برداشتم و رو به بارونی که تو تاریکی هوا تو شهر آروم گرفته داشت می بارید خوردم.</description>
                <category>Shahram</category>
                <author>Shahram</author>
                <pubDate>Fri, 10 Oct 2025 23:28:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به چاه تاریکی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79663032/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-irs8jqpjaccq</link>
                <description>من بودم.هوای روشن بود.از پشت پنجره به خورشید نگاه می کردم که داشت آبی آسمان را روشن می کرد.دو قدم آن طرف تر چاهی قدیمی بود که تاریکی شب از آن نشأت می گرفت.فکر می کردم چرا،چرا یک حالت مکشی از سمت قلبم به ذهنم جاری است مثل اون چاهی که آنجا بود.چشمانم درشت شده بود و پلک نمی زدم،خیره شده بودم به آن چاه و در فکر تاریکی چاه قلبم بودم.چرا من یک نفر را دوست دارم و از وقت گذراندن با آن لذت می برم اما با بعضی ها نه؟!ولی اگه به او می گفتم و او می گفت که امروز کار دارم نمی توانم بیایم و با تو قدم بزنم،آن چاه بیشتر مرا درون خود می کشید و گلویم را می گرفت جوری که دیگر راهی برای رسیدن حرف های دلم به مغزم نبود.به گونه ای لحظه ام در روشنایی روز تاریک می شد که هیچ چیز را نه می دیدیم نه می شنیدم.کماکان در فکر بودم؛اگه بگویم و او بگوید نه چی؟...با خودم هی طفره می رفتم.تصمیم گرفتم بروم بیرون و آن دور و بر قدمی بزنم و فکرکنم.با خودم صحبت می کردم به سنگ های کوچک ضربه می زدم که،صدایی از تو چاه توجه ام را جلب کرد.نزدیک شدم و او مرا با دستانش به داخل کشید؛سرد بود و تاریک ولی یک چیز با ظاهر جور در نمی آمد اون،همونی که منو کشید داخل،خودم بودم!.گفت نترس اینجا خونه توست.گفت چرا داری از یک مشکل به این خزعبلی یک هیولایه تاریک می سازی؟ چرا فکر می کنی اون با این کار تو ناراحت میشه؟ چرا می پنداری که اگه بگه نه دیگه نمی تونی بهش زنگ بزنی و درخواست بدی که بریم بیرون یک دوری بزنیم؟ چرا فکر می کنی اون حتما باید با تو بیاد بیرون؟ خب مرد حسابی اون مرد هم حق انتخاب داره.اره شاید شخصیت هاتون کمی باهم تطابق داره ولی به این معنی نیست که اون فقط بخواد با تو بیاد بیرون یا اگه میاد بیرون حتما باید تو باشی. می دونم تو دلت می خواد که هر جا میری اون باشه چرا چون تو با شخصیت اون حال می کنی اما یک نکته مهم اینکه هیچ چیز تو این دنیا پایدار و با دوام نیست چرا خودتو وابسته به اون می دونی؟ آخرین حرفم رو بگم و خودت تصمیم بگیر این چاه تاریک رو همین جوری نگه داری یا روشنش کنی؛ کاری کن که توی درد آروم بگیری.فکر کردم،فکر کردم و به محض اینکه راه باریکی از دلم به مغزم باز شد کلید رو زدم و چاه روشن شد.چشمام رو که باز کردم روی تخت بودم؛ آها پس خواب بودم. کمی خنده ام گرفت بعد بلند شدم به گمانم نیمه شب بود از پنجره به بیرون نگاه کردم و متوجه یک چیزی شدم،اونا خواب نبود چون اون چاه تو تاریکی هوا روشن بود.</description>
                <category>Shahram</category>
                <author>Shahram</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 14:56:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>