<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های MIKHAK_sefid</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_79718427</link>
        <description>چقدر دنیا هیچ است ،
و ما برای هیچ ،
چه‌ها که نکردیم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:05:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3953444/avatar/BVL3aE.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>MIKHAK_sefid</title>
            <link>https://virgool.io/@m_79718427</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلنوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79718427/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-ijf9ynbkc3vg</link>
                <description>امسال خیلی بیشتر از سال قبل منتظرت هستم خسته تر دلشکسته تر و نا امیدترامسال ادمی که سال پیش می دیدی نیستم دلم را به محرمت گره زده ام شاید شبی در تاریکی بغض های جمع شده امسال رها شود...میدانی امسال خیلی ها مهمانت هستند دیگر حسینه ای نیست که شب های کرونا تلوزیون را روشن میکردیم تا با رهبر که تنها در حسینه نشسته بود عزداری کنیم...حتی ان شبی نمی اید که وقتی خبر دادند رهبر وارد حسینه شده مداح نمیدانست گریه کند یا حرف بزندامام حسین بچگی‌هایم حتی وقتی مطمعن بودم در رفاقتم با تو کلک زده ام و دلت را شکسته ام باز هم تو امام حسین بودی امسال هوایمان را بیشتر داشته باش...به چشم سربازی نگاهمان کن که در لشگر دشمن از نگاه کردن در چشمانت خجالت میکشد مبادا قبولش نکنی امسال ترک های قلبمان به جای ما سخن می گوید سال سختی بود از کودکان میناب بپرس انها برایت خواهند گفت که امسال حتی خیلی ها دستی ندارند که برایت سینه بزنند ...امام حسین بچگی هایمان امسال محکم تر در اغوشمان بگیر...</description>
                <category>MIKHAK_sefid</category>
                <author>MIKHAK_sefid</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 19:36:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حافظه حسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79718427/%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%D9%87-%D8%AD%D8%B3%DB%8C-cyjxwcozbu9r</link>
                <description>یکی میگفت تابستان حالش را بد میکند گرما که شروع میشود تمام پرده ها را میکشد تا حرکت گرم درختان در باد را نبیند کولر روشن نمیکرد تا وسط قلبش طوفان به پا نشود...برای همه اطرافیان این رفتار غیر واقعی می آمد بعضی ها نصیحت میکردند و بعضی دیگر شبیه دیوانه های از قفس گریخته به او نگا میکردند...بعدها فهمیدم برای خیلی از ادمها در جهان این اتفاق می افتد...مغز حافظه دارد...حس بو و حالات را در خودش زخیره میکند اتفاقات ممکن است مربوط به دو یا سه سالگی فرد باشد وقتی هنوز حافظه کلامی قوی نشده...میگفت سربازان جنگی را دیده که با بوی خاک گریه میکردند...یا حتی حالتی که راه رفتن در یک کوچه خلوت در تابستان به شما دست میدهد</description>
                <category>MIKHAK_sefid</category>
                <author>MIKHAK_sefid</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 11:07:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حیاط خلوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79718427/%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%B7-%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA-oo01tfgbgnuq</link>
                <description>بهترین عکس از خودم برای توصیف دنیام😂قبل تر فکر میکردم فضای مجازی فضای همه ادمهاست ما ادم عادی ها،ادم های معمولی...فکر میکردم دیدن زندگی ادمها جالب است زندگی معمولی ادمها‌..اینترنت که دوباره وصل شد انگار کشور دیگری با ادمهای دیگری را نگاه میکردم..من چند ماه را چشمم به اسمان بود و اخبار شبها صدا ها آرامشان را بهم می ریخت ولی همه چند ماهه در فضای مجازی راننده اشپز و ناخون کار شده بودنداصلا مگر امتحان های رانندگی تعطیل نبود😂حالا شده ویترین ادمهای خوشبخت ،لباس های زیبا...هر چقدر خوشبختیت توجه بیشتری جلب کند برنده ای ادمها بیشتر دنبالت میکنندشاید علت پاک کردن نوشته هایم همین باشد به خودم امدم و بین تمام خوشبختی های مجازی ظواهر زیبا من بودم و کتابهای در گوشه اتاق تلنبار شده و فضای مجازی که جز تماشا چیزی برای ارائه به ان نداشتم..</description>
                <category>MIKHAK_sefid</category>
                <author>MIKHAK_sefid</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 13:25:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پست موقتتت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79718427/%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA%D8%AA%D8%AA-s8ui5djpfire</link>
                <description>فصل دوم داستانم هم تمام شد...هی با خودم کلنجار میروم که داستانم را با شما به اشتراک بزارم یا نه...اصلا چون نصفشو دیدین حس میکنم از اول گذاشتنش اینجا اشتباهه نمیدونم ولی اگه بعدا گذاشتم قول بدین ردش نکنین🐈🐈‍⬛پ.ن این پست فقط بهونه ای برای نوشتن بود...چیزی به ذهنم نمیرسید اینجا پست جدید بزارم🐾شایدم موقتهیچ‌چیز شبیه دلتنگی نیستمگر پرنده‌ای شکسته‌بال که با دریغ و حسرت به آسمان نگاه می‌کند ...!&quot;👤نزار قبانی</description>
                <category>MIKHAK_sefid</category>
                <author>MIKHAK_sefid</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 12:02:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهرو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79718427/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%B1%D9%88-z0bqwdbtjhis</link>
                <description>به راهرو باریک اتاق نگاه میکنم نمیدانم شاید تاثیر داروهای مسکن سرما خوردگی باشد که دلم میخواهد برایش بنویسم ولی برای من این راهرو باریک خانه پدربزرگ شبیه سقف ارزوهایم است برای اینده،ساده،دلنشین و آرام...پایه گرگم به هوا های ساده بچگیمان و چه زود پاهای کوچکمان باعث دردسرمان میشد،افتادن همانا و گریه های از سرِ درد...بزرگتر که شدیم خودمان را درگوشه اش پنهان میکردیم تا شاید مادر یکبار هم که شده ما را فراموش کند و برود اجازه دهد تنهای و دلتنگی را زودتر تجربه کنیم ،تا برایمان فقط قسمت عادی از زندگی شود...و حالا حس میکنم دیوار های همان راهرو کوچک با موکت قدیمی پایه تمام غیبت های زیر لب دخترانه مان شدند وقتی سعی میکردیم تعداد بیشتری را کنار خودمان جا دهیم اگر از انهها بپرسیدتا صبح از ما و خنده ها و گریه هایمان سخن خواهند گفت زیرا از خودمان به ما اگاه تر بودند</description>
                <category>MIKHAK_sefid</category>
                <author>MIKHAK_sefid</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 19:50:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بید مجنون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79718427/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-hdv3s1qlcuef</link>
                <description>برای گین عزیز:کشیده شدن عصایش روی زمین سکوت دنیای مردگان را برهم میزد...لنگان لنگان بین گورهای خاکی قدم میزد،موعد قرارش فرا رسیده بود...عزرائیل زیر درخت توت انتهای قبرستان انتظارش را می کشید،پیرمرد خودش را به سختی در سایه درخت پناه داد،دلش میخواست جان عزیزش را اسوده رها کند_فکر میکنی جون چند تا ازشونو تو گرفتیپیرمرد قبرستان را نظاره کرد: نیمی یا بیشتر‌،روزگار من روزگار پراز بلوا بود،خیانت ها دروغ ها...میدانی عزرائیل جلاد حاکم بودم باشکوه ترسناک ،حاکم شهر تیزی تبرم را ستایش میکرد تا روزی که...عزرائیل تکیه اش را از درخت گرفت_تا روزی که خودش نیز مهمان تیزی تبرم شد..._از کشتن کسی پشیمان شدی؟پیرمرد به نفس نفس افتاده بودپشیمان نه،مادرم میگفت ادم های خوب با پیشانی سفید به دنیا میاید،ولی من بارها پیشانیم را نگاه کردم چیزی روی پیشانیم نوشته نشده بود،به گمانم برای عبادت هایم در گوشه ای خرابه ای از بهشت به من منزل دهند‌..عزراییل تلخ خندید از کجا انقدر مطمئنی؟_به کسانی میکشتم میگفتم شما را بدون درد میکشم ولی در دنیای بعدی پاهایم را روی پل نلرزانید انها نیز قول میدادند گاهی با هراس چشمانشان و گاهی نیز با گریه، سردار ها حاکم ها رفتند ولی باز من ماندم...صدای اذان از گلدسته های مسجد به گوش میرسید و سپیده سر زده بودپیرمرد نفس های اخرش را می کشید و دستاهایش توان تکیه دادن نداشت..._کاش میگذاشتی اخرین نمازم را بخوانم خوبیت ندارد کلام خدا را شنید و جواب نداد...عزرائیل ماموریتش را به پایان رسانده بود در چشم های بی حرکت پیرمرد نگریست،گویی هیچگاه زاده نشده بود وپا روی زمین نگذاشته بود.قدمهایش را برای گرفتن جان ادمهای بعدی به سمت شهر کج کرد لحظه اخر دوباره برگشت و به پیرمرد نگریست...خلق خوی مردمان این شهر این است که خدا را برای عبادت هایشان بینا می بینند و برای لکه های خون روی لباسشان نابینا...</description>
                <category>MIKHAK_sefid</category>
                <author>MIKHAK_sefid</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 13:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>■اگر من دیگر من نباشم...</title>
                <link>https://virgool.io/Mikhak/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-ktm9jrfwuzhr</link>
                <description>روی تیکه روزنامه قدیمی نوشته های از افراد مختلف بود که زندگیشان را ترک کرده بودند اکثر از کشورهای توسعه یافته بودند خانه ، فرزندان ،حتی اسم و علایقشان را تغییر داده بودند تا دیگر خودشان نباشند...فکر کردم اگر قرار بودی منی نباشد چه کسی می شد؟ اگر جرئت تغییر را داشت چه کسی بودن را انتخاب میکرد؟بدون شک به اولین چیزی که فکر میکردم باستان شناس شدن بود ،از کودک درون خوش ذوقم کلاه حصیری قرض میگرفتم و تمام مصر را می گشتم (شاید انموقع ورود ایرانی ها به مصر ازاد بود😃)از کاوش که خسته شد زیاد مزاحمش نمیشدم در کافه دنج رو به خیابانم گل میکاشتم و جلد چرمی کتاب هایم را از گرد خاک پاک میکردمخیال که انتها ندارد کتابم را بغل میکردم و برای بچه های که کسی را ندارند برایشان کتاب بخواند قصه میگفتم به جای والدینی که نداشتند انها را ساعتها در اغوش میگرفتم و با انها قدم میزدم،مدیر یک پناهگاه کودکان در جای کوچکی در این دنیا....●پ.ن شما چی اگه خودتون نبودید کی میشدید؟دوس دارم نظراتتونو بدونم...با عشق میخک سفید🐬...</description>
                <category>MIKHAK_sefid</category>
                <author>MIKHAK_sefid</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 00:11:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکسهای ساده از روزهای ساده🙂</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79718427/%D8%B9%DA%A9%D8%B3%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87%F0%9F%99%82-i7uncpevjx3j</link>
                <description>هر کجا باشم اسمان مال من است...یادگار اخرین روزهای دانشگاهبا دیدن این عکس اون اهنگ یادم افتاد که میگفت هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری...گاهی تضادا خیلی زیبا میشن...</description>
                <category>MIKHAK_sefid</category>
                <author>MIKHAK_sefid</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 14:21:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>