<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های جناب دنیز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_79760902</link>
        <description>يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:09:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2285545/avatar/KlyDrU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>جناب دنیز</title>
            <link>https://virgool.io/@m_79760902</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خدا مرا برای تو انار آفرید</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF-fkmvqoevgss2</link>
                <description>زمستون و یه برف سنگین برای خانه ماندن و در آغوش کشیدن یار!آتش بخاری چرق چرق می کند. امروز یک دم برف آمده. نه غروب ماه را دیدیم نه طلوع خورشید را. تمام مدت دانه های برف را تماشا کردیم. پرده ها همگی طاق باز بودند. توی این برف کسی نمی توانست ما را ببیند. دانه های برف ولی تمام شب ما را دیدند.. وقتی چهارزانو روی فرش زانو زده بودم و مداد ذغالی طراحی را تند تند روی میز می تراشیدم، وقتی تو روی مبل چرم پاهایت را برایم دراز می کردی، وقتی سیگارت را با دو انگشت بالای سر نگه داشته بودی تا موهای من را به آتش نکشد-چون طاقت نیاورده بودم سیگارت تمام شود و یکهو پریده بودم بغلت-، وقتی انگشت های من روی پیچ و واپیچ موهایت که روی پایم انداخته بودی بالا پایین می رفتند یا وقتی پوست سیب ها را کنده و قاطی پوست پرتقال ها انداخته بودیم توی آتش-که بفهمیم بوی آتش و سیب و شکوفه پرتقال چطور توی خانه می پیچد- تماشایمان کردند؛ حالا از آن شب رد سیگار و ذغال نقاشی و پوست سیب قاطی هم روی لبه پنجره مانده. جلوی بخاری دراز کشیده ای. صورتت از گرما گل سرخی شده. چشمانت بسته اند و حسابی می توانم تماشایت کنم. ناگهان چشمهایت باز می شوند و در جا غافلگیرم می کنی: «برام یه قصه بگو.»نگاه به تو کافی ست تا قصه دختر انار را تعریف کنم، خدا می داند چقدر هوس انار کرده ام..«شاید قبل تر شنیده بودی اش.., این را بعد قصه می گویم؛ شاید، چون  خود دختر انار همین الان جلویم نشسته؛ حالا دختر انارم.. انارت کجاست؟»این را که می گویم می زنی زیر خنده. تند تند با پاهای برهنه ات می دوی سمت آشپزخانه. با انار و چاقو بر می گردی. نگاهم می کنی و چاقو را میان انگشتانت تاب می دهی. می گویم: « اِاِاِ  ! می دونی که من از چاقو می ترسم...»چشمانت می خندند. می گویی: «چشمات رو ببند. سرت رو بذار رو دامنم. رو پام.»سرم روی ننوی دامن تو جا می گیرد.. چاک چاک و چِرِک چِرِکِ چاقویی که توی دستت می چرخد و انار را چاک می دهد لالایی اش است.می گویی: «می دونستی دونه انار اولین هم آغوشی درد و لذت بوده؟ جریان خون یاقوتی رنگش شکل قطرهِ اشک شده و سقوط کرده. اون دونه سفید داخلش رو هم درد براش گذاشته. که دیگه جاری نشه. اشک نشه. قطره نشه..» «-ولی همیشگی نیست نه؟ چیزی نیست که با حرکتِ چاک یه شکافتن،  تابِ گشوده شدن دامن یا تپّ قفل شدن دونه سختش لای دندون نشه درستش کرد، نه؟-»این را که میگویم انگشتت می کشی روی لبم، انگشتانت طعم انار می دهند..طعم انار می دهند.. دانه انار را که روی لبم می گذاری دیگر انار نیست. طعم تو را می دهد. قسم به خدایم که تو باشی، طعم تو را می دهد...می گویی چشمهات را باز کن.. دانه های انار را کف دستت جمع کرده ای و بالای سرم نگه داشته ای. چشمانت می خندند.. دستت را از هم باز می کنی و دانه های انار از میان انگشتانت سرازیر می شوند.. این را کجا دیده بودیم؟ ها.. دانه های تسبیح که از پی هم می گسستند......رشته تسبیح آگر بگسست معذورم بدار   دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود... می خندی: «حالا باید تا دونه آخر جمع شون کنیم. وگرنه نمی تونیم راه بهشت رو پیدا کنیم. یادته؟» «- خیلی طول می کشه.. ممکنه هزار تا دونه انار بوده باشن.. چطور قراره پیداشون-انگشتت را می گذاری روی لبم. می خندی. انگشتی هم که روی لبم گذاشتی دارد می خندد: «هیسسس! هزار و یک شب وقت داریم یادته؟ هزار تا دونه انار و هزار و یک شب...»-بگو پس.. می خواستی با دونه های انار هزار و یک شب بکنی..سر می چرخانی سمتم. لبت می خندد. انگشتانت از انار قرمزند. چشمانت دارند شعله می کشند...آتش بخاری چرق چرق می کند. دانه های برف امشب هم می توانند تماشایمان کنند. کسی قرار نیست پرده ها را بکشد. یه روز یا یه شب(!) خدا چشم تو را در چشم من آفرید..</description>
                <category>جناب دنیز</category>
                <author>جناب دنیز</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 21:53:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این زیبایی معاشقه نور و تاریکی است</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tyhx7yxvv2ut</link>
                <description>0Ça va bientôt commencer; votre voyage au bout de la nuit(به زودی شروع خواهد شد; سفر شما به انتهای شب)1حتی اگه دیر بیای خونه و من خوابیده باشم دوست دارم یکی از اون افکار کوچولویی که در طول روز از سرت گذشتن رو آروم زیر گوشم زمزمه کنی؛ عاشق طرز  نگاه چشمات به دنیا هستم..2انقدر دلم برات تنگ شده که بدن درد گرفتم البته احتمالا بیشتر به خاطر سرماخوردگی بدیه که گرفتم ولی.. خب دیگه:)3صدای ترانه اش مانند بارانی نرم بود که بر برگ ها می بارید.4بانو برای نخستین بار سخن گفت، صدایش شفاف و آهنگین بود اما عمیق تر از آن سخن می گفت که شیوه زنان است.5هوا به خنکی و لطافت اوایل بهار بود اما آرامش عمیق و تفکر برانگیز زمستان را در گرداگرد خود حس می کردند.6خلاصه ش این شد که موسیقی تو وجود آدم به جاهایی راه پیدا می کنه که خود اون آدم هم نمی دونسته وجود دارن، برایی تویی مینویسم که موسیقی زندگیم شدی!7احساسم ازش زرد طلایی با غلظت شبرنگه.. خودش ولی رنگش رو قرمز میدونه8کدوم خری در حالی که داره از آسمون سیل میاد با شلوارک بالای زانو و بدون هیچ پا پوشی میره رو پشت بوم برقصه؟ آفرین من!9دلبرا که جان فرساندی تو...10شنیدم که شنیدی که گفته ایم آنچه یافت می نشود آن آرزوست..11ناامیدی را گریستم. تمام شد و خداحافظی نکرده رفت.12نگاه من با نگاه تو خویشاوند بود.13این‌که از صبح، بوی رز خونین چیده نشده‌ای بپیچد توی دل و کلمه‌هایت...چیز عجیبی که نیست؛ هست؟14&quot; Ah, May! You are the very best month of the season that awakens my soul . . . “15بوسیدن پلک چشم به هم آوردن ظرافت زیبای خواستن هاست.16سعی کردم لبخند بزنم اما صورتم باز حوصله اش را نداشت.17خوشبختی ات مقدر است و بر پیشانی ات نوشته شده، آتش را  در دلت  نگاه ندار، در میان ستاره ها به دنبالت بودم اما نورت خورشیدی شد که سپیده دم بوسید مرا.;-)</description>
                <category>جناب دنیز</category>
                <author>جناب دنیز</author>
                <pubDate>Thu, 07 Aug 2025 09:31:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمعاً و طاعتاً</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79760902/%D8%B3%D9%85%D8%B9%D8%A7%D9%8B-%D9%88-%D8%B7%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%A7%D9%8B-xacqlk09jghw</link>
                <description>در حقیقت خیلی چیزها مثل قبل نیست..آیا پیش تر ها عشق شور و شوق بیشتری داشت یا حسرت ها عمیق تر بودند؟ برای یک تار موی عزیز چه شعر ها که سروده نمی شد. با یک نگاه دل ها را می شد ربود؛ سری که از دری نیمه باز دراز می شد، سایه محبوب که پشت پرده ایستاده بود، تبسمی مبهم، آتشی که توی مردمک های چشم پنهان بود. عشق هم میسر بود و هم ناممکن.عبارت &quot;یار من&quot; چه زیبا بود-اویی که عزیز تر از جان است- مثل شکر در دهان آب می شد. به زبان می آمد و با درنگی سکوت را حاکم می کرد. حرفی برای گفتن باقی نمی ماند، کلمه ها به تنهایی همه چیز را می گفتند، حتی آن چیز هایی که قرار بود ما بعدا بفهمیم.آیا حرف ها پیشتر با ارزش تر بودند؟ یک نامه برای شکستن سکوت ماه ها کافی بود. تنها یک قول انگشتی برای از بین رفتن زنگار آینه ها کفایت می کرد.انگار دستی لرزیده و کوک ساز به هم خورده، به راستی چه بر سر آن عشق افسانه ای آمده؟ما به دنبال عشقی هستیم که ما را از این دایره ابدی بیرون بکشد-عشقی متفاوت و غیر معمول- ما نه لیلی بودیم، نه مجنون ولی در سطر به سطر رندگی دنبال عشق و حقیقت گشتیم و گشتیم و گشتیم.باز جلال الدین-خداوندگار را در خواب دیدم. در دشتی از گل های زرد راه می رفت. گم گشته بود و سرگردان. دنبال کسی یا چیزی می گشت. نمی دانم من بودم یا او که این کلمات را به زمزمه آواز کرد( به قول بایزید: با او به او بی خویش نجوا کردم:) که:ای عزیز تر از جانم کجایی؟!عزیز تر از جانم...عزیز تر از جانم...کی خواهم توانست دید تو را؟!</description>
                <category>جناب دنیز</category>
                <author>جناب دنیز</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jun 2025 09:24:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک دور هم بودگی برای دومین روز از آخرین تابستان نوجوانی!!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79760902/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-jwoyrsjmeiag</link>
                <description>ساعت 12 و  نیم روز دوشنبه 26 خرداد است، البته شاید بهتر باشد گفت بود چون الان وارد روز بعد شده ایم ولی خب دیگر!این بعد از شهر مهمانی H بود؛ مهمانی ای بی مناسبت ولی سخت به موقع و در زمان و مکانی عالی؛ تا جا داشت رقصیدیم، راستش کف پایم هنوز هم درد  می کند.. برایم جالب-عجیب است بعد از همچین گردهمایی-مهمانی-خوشگذرانی ها، ,وقتی یک خانه جدید دعوت شده ام، جایی که یک عالمه آدم هستند، انرژی ها و ایده های جدید، دنیایی از چیزها را که باید تحلیل شوند در مغزم باقی میگذارند، کنش و واکنش آدم ها با همدیگر، ارتباط و نزدیک شدنشان به یکدیگر، شیوه بروز وجودشان، اینکه چه کسی هستند با چه سطحی از آگاهی، علم و تجربه و اینکه به چه شکلی در دنیا رفتار می کنند و آن را بروز می دهند، باعث می شود گاهی بدجور تعجب کنم.. آدم ها جوری که انتظارش را دارم رفتار نمی کنند، و راستش خوشم نمی آید انتظارتم برآورده نشود، حتی اگر دنیا قبولش نداشته باشد!داخل این به اصطلاح با هم بودگی ها وقتی آهنگ با بلند ترین صدای ممکن در سلول ها گیرنده گوشم فریاد می کند و لباس رقص چسبان تنم است سعی می کنم خودآگاهی ام را ببرم بالا.. انگار می خوام لحظات را مزه مزه کنم و حقیقت واقعی شان را بفهمم؛ مثلا می گویم دستانم یخ کرده و پایم داخل جوراب شلواری گرمش است، این آهنگی که پخش می شود را اولین بار توی ساحل در یک شب وسط تابستان شنیدم، فلانی دارد جلوی پنکه خودش و گرمای حاصل از رقصیدنش را باد می دهد، آفریت و آتن که در حالی که به هم می چسبند می رقصند و... این طوری شاید بتوانم خودم را  به گذر زمان لحظات نزدیک کنم.راستش تمام مهمانی یک طرف و رفتن به اتاق مطالعه H یک طرف دیگر..میز مطالعه وسط اتاق، برگه های آزمون های راهبردی ماز و قلم چی و زیستاز و آرمان و گاج!، کتاب های  تست در دسته های عمودی، برگه های آزمون ها که در دسته بندی های کاملا منظم طبق سال کنار هم مجموعه ای چند صدتایی را تشکیل می دادند( موضوع جالب تر این است که H نه تنها سوالات امسال بلکه سوالات پارسال و حتی پیآر سال را هم حل کرده بود!!) می دانی، تلاش واقعی این است! تراز آزمون بالا حتی بعد از دی و بهمن، نمره کامل سالیانه، آمادگی برای هر امتحان مسخره یا پرسش بی دلیل... همه از استمرار و نظمی که او به وجود آورده می آیند، همه!بعد شام در طول رقصیدن در حالی که سرم را به چپ و راست تکان می دادم و موهایم روی صورتم فرود می آمدند در حالی که بلند تر از همه بالا و پایین می پریدم در درون داشتم می سوختم، میل خواستن و حس غبطه و رقابت وجودم را می کاوید و پیش می رفت، تا جاهایی رسوخ کرده که نمی دانستم وجود دارند.. جالب است که این حس به اصطلاح رقابت وجودم را عمق می بخشد و افزایش سطح می دهد.. جالب است، خیلی جالب است!قسم به وجودم که خواستار، خواهان، دنبال و در انجام هدفم هستم.. قسم به نور آسمان، قسم به خداوند جهان که از جان می خواهم، قسم به آفریدگار جهان که هرچه که باید را باید انجام دهم تا تلاشی که باید انجام شود ، نظم و پیوستگی حفظ شود، استمرار و تمرکز در جریان باشد را انجام خواهم داد.. چون این من هستم، وجود  دارم، فکر می کنم، تا عمق آتشین وجود می خواهم، و در همه اینها زندگی جریان دارد...من که خواهم شد؟ نشوم یک آدم پولدار که داخل خانه اش می نشیند و مهمانی های اعیانی می دهد، می رود دیدن خواهرانش و بچه هایش را باقی می گذارد تا پشتش بد بگویند؟:)نه، به راستی که دوست دارم دنیا وجود مرا به یاد بیاورد، دوست دارم در طول دوران زندگی علم و آگاهی ، نور و جریان و رشد برای خودم داشته باشم، دوست دارم بتوانم به درجه بالایی از توانایی و جایگاه برسم که درد بغرنج و گره حل ناشدنی مردم را باز کنم، دوست دارم دردی از مردم را دوا کنم، دوست دارم با آدم ها ارتباط سازنده برقرا کنم، ارتباط با آدم ها از دردسرساز ترین پدیده های بشری ست ولی گاها چنان اتصالات درخشانی بینمان شکل می گیرد که ارزش تمام این مرارت ها را دارد! دوت دارم برای طبیعت و محیط زیستش مفید باشم..ببینم، آیا روزی جوابی درخور برای همچین سوالات بنیادی و اعصاب خرد کنی خواهم داشت؟ سوالاتی مثل: دنیا شبیه به چیست؟ چرا من در حال سوال پرسیدنم؟ در حال حاضر وجودم چطور تعریف می شود؟ در آینده چه کار خواهم کرد؟ دلیل تفاوت بین آدم ها چیست؟ چرا انقدر بنیادی رفتار میکنم؟ چرا اتفاقی معمولی مثل یک مهمانی انگار خلائی به وجوی می آورد که باید با کار . فکر و نتیجه پرش کنم؟ و دوباره به خودم حق می دهم بپرسم:دنیا شبیه به چیست؟؟؟!در دنیای واقعی- نستنرن، شقایق وحشی...این یک کولی است یکی از اعضای آن قبایل اول جهان.. که در طول شب دارد می رقصد با آتش</description>
                <category>جناب دنیز</category>
                <author>جناب دنیز</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jun 2025 02:11:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه وقت به یاد می آوریم آن چیزها را که باید؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79760902/%DA%86%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A2%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-jtec894zqugc</link>
                <description>شلوار قهوه ای مخمل کبریتی، بلوز نخی و ژاکت ورزشی؛ در حالی از کشتی پیاده شد که باد موهای مواج سیاه رنگش را پریشان کرده بود. با مردم اطرافش همراه شد، بعد از بیست و اندی سال ایستادن روی خاک زادگاهش حس عجیبی داشت، گویی به جای خاک روی هوا قدم بر می داشت و هیچ جا پای محمکمی برای تکیه زدن وجود نداشت. انگشتانش را آنقدر محکم به نرده ها فشرده بود که بندشان سفید شده بود، با هر ثانیه ای که می گذشت بی قراری اش افزایش می یافت.در تاکسی راننده بی آنکه اجازه بگیرد رادیو را روشن کرد: موسیقی پاپ ترکی از بلندگو ها به گوش رسید؛ آه کشید، با اینکه ترانه را متوجه نمی شد، تصور موضوع برایش دشوار نبود، در این گوشه از جهان همه چیز در آخر به عشق از دست رفته انسان بر می گشت.راننده از آینه وسط نگاهی به او انداخت، به انگلیسی پرسید: اولین باره که می آین اینجا؟-برای لحظه ای مکث کرد:آره و نه.. من تو جزیره به دنیا اومدم ولی خیلی وقته اینجا نیومدم؛ و کوشید خاطراتی که سعی داشتند به ذهنش هجوم بیاورند را انکار کند.همین که سر از پنجره بیرون آورد بوی فراموش شده ای را در نسیم حس کرد، یاسمن و کاج و بوی سنگ های آفتاب خورده.. بویی که فکر می کرد در هزارتوی ذهنش به فراموشی سپرده.باید پیدایش می کرد، همین بعد از ظهر که هنوز همان شوری که او را از انگلستان به اینجا کشانده بود در وجودش باقی بود. تا به حال هر اطلاعاتی که می توانست درباره اش جمع کرده بود، می دانست یک دانشمند باستان شناس است و در کارش اسم و رسمی به پا کرده، این را هم می دانست که بچه ای نداشت و ازدواج نکرده. عکس هایی که از او دیده بود او را در حال سخنرانی در کنفرانس ها به نمایش گذاشته بودند ولی از ویژگی های زندگی امروزش اطلاعی نداشت. خلائی بی پایان بر روابط گذشته شان حاکم شده بود؛ چه وقت به یاد می آوردند آن چیز ها را که باید؟!--------------------------------------------وقتی به محل کارش، حفاری باستان شناسی رسید تپش قلبش شدید شد، گروه را وارسی کرد اما نتوانست او را میان آنها شناسایی کند؛ بارها این لحظه را در ذهن مجسم، و به شیوه های دیدارشان اندیشیده بود اما حالا تقریبا در جا خشکش زده زده بود. افرادگروه برای استقبال جلو آمدند، با تک تک آنها به گرمی احوال پرسی کرد، با آنکه یکسره اطراف را می پایید و به دنبال امیلی می گشت، بعد او را دید که روی شاخه ای نشته و پاهایش را آویزان کرده-دوست مشترکشان دیوید گفت«آه، همیشه دوست داره این کارو انجام بده، ظاهرا وقتی مثل یه پرنده میره بالای درخت تمرکز بیشتری داره-» امیلی در حالی که لبخند به لب داشت از درخت پایین پرید، گیسوان سیاه و مواجش روی شانه هایش ریخته بودند و شلوار خاکی و پیراهن سفید گشادی به تن داشت. «سلام، دن.» با او دست داد و حرکت دیگری نکرد.«دیوید بهم گفت که یه دوست قدیمی داره در موردم پرس و جو میکنه، گفتم جدی؟ کی؟ معلوم شد تویی.» از سردی صدای امیلی یکه خورد، کاملا سرد و رسمی نبود بلکه سنجیده حرف می زدو با دقت. گذر سال ها خطوطی را در چهره اش نشانده بود و گونه هایش تکیده تر از پیش بودند. اما این چشمانش بودند که بیش از هر چیز تغییر کرده بودند. نگاه سردی بر آن چشمان درشت درخشان رخنه کرده بود. وقتی دن دید امیلی هنوز چقدر زیباست قلبش به تپش اقتاد.«امیلی...» نامش در دهان دن چقدر عجیب به نظر می رسید، نگران بود شاید متوجه تپش قلبش بشود.دیوید پرسید:«پس شما دوستای قدیمی هستین، یه مدرسه میرفتین؟»امیلی چانه اش را بلند کرد و گفت:«تقریبا، سال هاست که همدیگه رو ندیدیم.» ناگهان عطر تند و شیرینی هوا را پر کرد، کسی داشت قهوه دم می کرد.دیوید سیگاری به امیلی تعارف کرد، که لبخندی زد و بی آنکه چیزی بگوید آن را قبول کرد، پکی زد و دوباره برگرداند؛ با دیوید سیگار کشیدند، سیگار را بین خوشان رد و بدل کردند، دن رو برگرداند.به سمت درختان رفت و زیر شاخه شان نشست، در حالی که عطر قهوه و تنباکو را جذب می کرد به چهره امیلی که در حال کار سخت اندیشمندانه شده بود نگاه کرد، بقایای تاریخی چه معنایی داشتند؟ چند تکه استخوان بود یا چیزی غیر ملموس؟ کلماتی که در فضای اثیری می فرستیم.. تپش قلبی که کنار معشوق پدید می آید.. خلا هایی که سعی می کنیم آنها را پر کنیم و هرگز نمی توانیم به درستی آنها را بر زبان آوریم... آیا هیچگاه می توان اینها را از زیر خاک بیرون کشید؟</description>
                <category>جناب دنیز</category>
                <author>جناب دنیز</author>
                <pubDate>Wed, 28 May 2025 15:56:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار است دیگر..چه بیشتر از این؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79760902/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-dgzud0lphqj6</link>
                <description>بهاره دیگه. تصویر سفارشی به قلم جناب AIبهار چه شگفتی پر شگفتی ست! نفس کشیدن در این هوا گویا هر لحظه گناه کردن است..شفاف و پاک کننده..نمی فهمم، بهشت نمی تواند از این زیبا تر باشد، لحظه را دریاب جانا..بیا شراب وجود را همین اکنون سر کشیم.*امروز بیرون رفتنی از مامان پرسیدم کاری ندارد گفت خرگوش را بگذارم داخل لانه اش. گفتم خب. گفت برگشتنی باقالی بگیرم از مغازه همیشگی جلوی بازار چوب فروشان.گفتم باشه. در را باز نکرده بودم گفت سر بزنم به مادربزرگم و آمدنی شله زرد بگیرم ازشان. گفتم چشم.سوار آسانسور شدنی صدایش آمد که بستنی هم بگیری. دیگر چیزی نگفتم.*تو بلندای کوچه ی قدیمی غوغایی به پا بود.. بوی کره داغ از حلوای تنوری و چلق چلق تخمه ها در حال بو داده شدن..چند قدم جلوتر از من کودکی یکهو دستش را از پدرش جدا کرد و با وجود کوچکش فریاد کرد:چقدر همه چی راه میره! با تو موافقم کوچولو.. با تو موافقم..*یک خانم و آقای جوان داشتند خوش خوشک با هم راه می رفتند. دست یکیشان کله پاچه بود و کوزه و دست دیگری سوسیس و نان ساندویچ. و داشتند با هم در مورد این که کی بنفشه هاشان را بکارند بحث می کردند.*وقتی داشتم توی فروشگاه کارت می کشیدم از خانم فروشنده در مورد اوضاع فروششان پرسیدم.گفتم حالا که مسافر زیاده حتما کسب و کارتون بهتره. گفت نه بابا کدوم مسافر. اینا همش اداشو در میارن. دیروز یه بچه با مادرش مامی مامی می کرد یهو سر برگردوند جیغ زد:(اولاردان ایستیم!) *آمدنی داشتم فکر می کردم آسمان چقدر قشنگ است، هر سال هر فصل اصلا انگار هر روز دارد خوشگل تر می شود.. به ما هم از چشمه ثریای آسمان هفتمت چیزی می رسد؟امشب هر کس ماه را ببیند مژدگانی می گیرد.. فطریه 75 هزارتومانی هشت میلیون ایرانی را! https://virgool.io/d/dgzud0lphqj6/11%D9%84 </description>
                <category>جناب دنیز</category>
                <author>جناب دنیز</author>
                <pubDate>Sun, 30 Mar 2025 01:45:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب هایمان بلند باد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79760902/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-bet4hmmx60ay</link>
                <description>آسمان است و ستاره و شهاب!بهار هوا را عوض کرده و به تسخیر خود در آورده.. مثل عسلی که به جای آب در نهر بهشت جاری است، انگار که به جوای هوا داریم عطر تنفس می کنیم،غنی و تلغیظ شده؛ این جادوی رشدی ست که شکوفه ها را از تن چوبی درخت و سنگی خاک بیرون خواهد کشید..امشب ولی شب عشق است.. ستاره ها چشمک می زنند، چشمک می زنند، انگار که رازی برای گفتن دارند..همان شبی که لب بر لب من نهاد و گفت آن راز راهمان شبی که می توانیم ببوسیم همدیگر را لای ورقه های تقویم این کتاب،دیگر هیچکس گذر این روزهای آخر سال را از تقویم خط نمی زند، بیا همدگیر را ببوسیم، شیرازه یاقوتی کتاب را محکم به هم می دوزم تا کسی پیدایمان نکند..ها ها بلاخره نشد با هم شام بخوریم، دعوتت می کنم به صرف آخرین معاشقه امسال.. کهکشان همسایه درست کنار سحابی چشم خدا روی ستاره نسر طایر.. لباسی از نور ماه بپوش و ستاره به موهایت بزن، و وقتی من را دیدی مثل یک نواختر جوان همزمان بشکف و فریاد کن!این شب ها را باید بلند باد گفت، وقتی زیر آسمان می ایستم، من روی زمین و آسمان در آسمان، انگار که هیچکس و هیچ چیز متعلق به خودش نیست، گویا می شود جریا آشوب نظم جهان را به عین حس کرد، چه شگفت زمان و مکانی! از آن هایی که ثبت می شوند بر جرید کیهان، بر ردای روح و ذهن و جان، پس بلند باد شب هایمان.. به بانگ بلند، بلند باد!ای ستاره در دل آسمان شب به کجا می روی؟!من در آتش عشق تو، به دنبال توامهمیشه وقتی به خیال خودم زمان سپری کردن با آسمان به اتمام رسیده بود یا سرمای هوا بیش از پیش شده بود با خداحافظ و شب خوش خودم را راضی به ترک صحنه آسمان می کردم ولی امشب نه! پس تا همیشه بلند باش آسمان محبوبم و به امید دیدار هر چه زودتر.</description>
                <category>جناب دنیز</category>
                <author>جناب دنیز</author>
                <pubDate>Tue, 18 Mar 2025 02:16:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به محبوب..اویی که چندی ست معشوقه ام شده...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-lkif6ydbfi6p</link>
                <description>صدای کفش هایت را می شنوم، حس لعنتی دوست داشتنی که از درون مرا سوراخ کرده،چشمان دلربایت، که گویا تر از کلمات هر زبان حرف می زنند،دلربایی تو نازنینم،دلربا! کلمه ای بهتر این نیست...افسونم کرده ای،جادو شده ام،ای جادوپیشه!▪از شدت نیاز به خواب سرگیجه گرفته ام ولی نمی توانم بخوابم،از شدت دل تنگی، دل تنگی؛تا به حال معنی این واژه را اینطور با جسم و جان احساس نکرده بودم، عجیب است که چرا حالا؟حالا که چند ساعت از دیدار بینمان می گذرد.. قلبم دارد فشرده می شود،جایی که قلبم آنجا باید قرار بگیرد را حالا حفره ای پر کرده به بزرگی یک سیاه چاله،دردناک است، واقعا میگویم، درد دارم،درد آکنده تمام لحظاتی را می کشم که بی عشق تو گذشته اند..دکتر برایش رویا و ستاره تجویز کرده بود!▪دیگر نگذار کسی تو را خوب بشناسد،در عشق تو غرق می شود،ولی اگر بتوانم از این آب عشق تو شنای عاشقی را بیاموزم دیگر هرگز از عشق تو خالی نخواهم شد؛ ▪می خواهم اعترافی داشته باشم:تماس های بینمان جذابیت خاصی دارند،تصادفی یا قصدی(!)حس میکنم سلول های پوستم گیرنده های ویژه ای برای تماس با تو به وجود آورده اند،باور کن،حسش که برای من مثل هیچ حس قبلی نیست‌‌.آسمان است..که می رود برسد به آغوش شب...▪ شب های بلندمان..شب های بلندمان..گور پدر آسمان! تا تو باشی،چه جای آسمان...می دانی،از وقتی که به یاد دارم خیره به آسمان بودم،فکر میکنم حالا می توانم بگویم که داشتم دنبال تو می گشتم.دنبال تو،درخشش همیشگی وجودم.▪چرا بوسه ام را از تو نگرفتم؟چرا نخواستم؟حالا چرا بغلت نکردم؟؟می توانستم در آغوش بفشارمت..همانطور که الان در عطش انجامش می سوزم،می توانستم آنقدر به خودم نزدیکت کنم که در تو حل شده باشم،آن موقع دیگر انقدر احساس دلتنگی نمیکردم! ولی اولین کاری که اولین لطظه دیدارمان انجام خواهم داد این است که به آغوش تو پناه بیاورم تا مثل آب روی آتشش شوی(آرامش کنی یا شعله اش افزایی؟)تا شاید بوسه ام را نیز از گلبرگ های گل  رز لب هایت باز بگیرم..▪شاعر چی می گفت؟قلب برای ما هم جا نگه دارد؟ قسم به خداوندگار وجودم(تو)که امشب قلبم را پیشت جا گذاشتم، مطمئنم، جای خالیش بدتر از حس قلبی شکسته ست، لطفا مراقبش باش، هر روز سه بار بستنی می خواهد و خوابیدنی شب ها باید در آغوشت بگیری اش..▪خورشید وجودم شمس نباش، مبادا رهایم کنی،ناتمام می مانم،ناتمام،مثل شمعی که هیچگاه به شعله نمی رسد یا شعله ای که از سوز اشتیاق رسیدن به شمع در خود می سوزد،ترکم نکن،مرا در آرزوی خودت رها کن ولی ترکم نکن،لطفا!</description>
                <category>جناب دنیز</category>
                <author>جناب دنیز</author>
                <pubDate>Sun, 22 Dec 2024 11:09:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرینم را از یاد نبر..</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D8%A8%D8%B1-dmgnadbajdta</link>
                <description>غمگینم یک ماه پیش نمی دانستم اصلا همچین تنوعی از غم وجود دارد؛ میشود زیر باران غم بود میشود درخت بود و غم مثل عشقه پیچ بخورد، بالا برود از وجودت ..حتی مثل خورشیدی که هر روز می تابد، تو غم تابنده شوی...تنها که می شوم صورتم را اشک بار می کنم ، غم بار؛ اشک و فریاد با هم می آیند و نم گذرشان را روی صورتم جا می گذارند؛ انگار عزیز وجودم را، انگار جانم، انگار نیستی ام را در ورق خوردن های پر سرعت این زندگی ار دست داده ام.. مردمان بدانید، من ناشی تر از رهگذران ساده این راهم، من قلبی دارم نرم تر از نان صبحانه تان... نمی دانید من بودن چه حسی دارد، رهایم کنید... رهایی.. راه.. جریان.. نور... معانی دیگر نمی توانند در راه تیره وجودم جلو بروند، هیچ وقت مثل الان از خودم از جهان از مردمش انقدر نترسیده ام، چرا؟ چه چی چطور شده؟ روزهای گذشته از پرده ذهنم میگذرند.. سریعتر از هر وقت دیگر، در تمام زندگی ام.. امروز و الان عذاب آور است پر از اضطرابی تکرار شونده و منی که انگار هر لحظه یک رنگم، مثل آسمان.. می توانم، ای کاش می توانستم تا آغاز جهان اشک بریزم و آوازی سبک تر از روحم بخوانم، شناور در آسمان.. آسمان...دیروز کسی، چیزی که وجودی داشت ، چنگ انداخت و قلبم را از سینه کشید بیرون.. گستاخانه و بی پروا.. جای قلبم هنوز هم خالیست ولی او می تواند از پشت مانیتور قهقهه سر بدهد، حتی حالا.. خودم هم نمی دانم چقدر دوستت دارم، راضی شدی؟ خیالت راحت شد؟ تو من را می ترسانی.. به  تو که می رسم وجودم گرداب می شود و در تاریکی بی انتها می شوم...حالا تو به من بگو، دِلَکَم، چه کنم؟</description>
                <category>جناب دنیز</category>
                <author>جناب دنیز</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jul 2024 21:44:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>