<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نسرین زبردست</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_79774830</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:49:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/867678/avatar/Pes1AN.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نسرین زبردست</title>
            <link>https://virgool.io/@m_79774830</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آیدا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79774830/%D8%A2%DB%8C%D8%AF%D8%A7-aaaa5xwcwit9</link>
                <description>🔻آن روز هم یکی از همان روزها بود؛ یکی از روزهای خاطره انگیز سال تحصیلی که ساعت 4بعدازظهر، جلسه ای با حضور اولیای دانش آموزان در مدرسه داشتیم. با این که می دانستم بعضی از بچه ها سفارش کرده¬اند: «خانوم، به مامانامون چیزی نگین» و مقصودشان این بود که در گفتگوهایم با والدین از شیطنت ها، بی انضباطی ها و خلاصه کم کاری ها و نمرات افتضاح شان سخنی به میان نیاورم با این حال، بازهم قبل از رفتن لیست نمرات و تکالیف را چک کردم تا حضور ذهن لازم برای گفتگو با اولیا را داشته باشم.از میان اسامی بچه ها که ازنظر می گذراندم، نام یک نفر توجهم را به خود جلب کرد؛ «آیدا» دانش آموزی که اگرچه از شاگردان خوب کلاس به شمار می رفت اما چند وقتی می شد که حسابی به درِ تنبلی زده بود و وقتی برای پرسش کلاسی صدایش می کردم با خونسردی به دیوار کلاس لَم می داد، چشم در چشم من می دوخت و می گفت: «خانوم ما درس نخوندیم؛ چون مهمون داشتیم و من داشتم حیاطمونو جارو می زدم و به مامانم کمک می کردم. وقت نکردم درس بخونم. جلسه ی بعد از ما بپرسین.» اما جلسه ی بعد هم که نوبتش می شد، دقیقاً با همان حالت بی خیالی می گفت: «خانوم ما داشتیم ظرف می شستیم. حیاطمونم خیلی بزرگه، جارو می زدیم، وقت نکردیم درس بخونیم». چیزی به ساعت چهار نمانده بود. درحالی که وسایلم را جمع و جور می کردم و اسامی را به سرعت در کِلِیربوک می گذاشتم، زیر لب زمزمه کردم: «اینو حتماً به مامانش بگی که دیگه خیلی حسابش پُره. امتحانشم که بد گرفته. خجالت نمی کشه، همین طوری داره اُفت می کنه. واقعاً که»! با این فکر وخیال ها کیفم را برداشتم و به مدرسه رفتم.جلسه هنوز شروع نشده بود. تعدادی از والدین در صندلی های زرد رنگ وسط سالن نشسته بودند. برخی هم پس از ورود و امضای لیست حضور در جای خود می نشستند و آنهایی که یکدیگر را می شناختند به صحبت با یکدیگر می پرداختند. مدتی گذشت، جلسه حالت رسمی یافت. ابتدا خانم مدیر و سپس سایر همکاران سخنرانی کردند و بعد نوبت به گفتگوی انفرادی با معلمان رسید. خوشبختانه مامان آیدا همان طور که انتظارش می رفت، آمده بود و جویای وضعیت درسی دخترش بود. کمی که اطرافم خلوت تر شد به سراغم آمد و گفت: «سلام خانوم زبردست، آیدای ما چه جوریه؟» سرم را بلند کردم و پس از احوال پرسی مختصر پاسخ دادم: «راستش جدیداً خیلی اُفت کرده».با تعجب پرسید: «چطور؟»-دوبار صداش زدم درس جواب بده، گفته: من درس نخوندم چون داشتم حیاطمونو جارو می زدم. حیاطمون خیلی بزرگه». یه بار دیگم گفته که داشته ظرف می شسته و در کارها به شما کمک می کرده به همین خاطر درس نخونده. امتحانی ام که جدیداً گرفتم خراب کرده، ببینید نمره شو، علتشو که پرسیدم، گفت: «مهمون داشتیم و من داشتم به مامانم کمک می کردم. ظرفا رو شستم، خونه رو جارو زدم.» و از این حرفا. بالأخره در جریان باشید که خیلی اُفت کرده.صورت مامان آیدا درحال سرخ شدن بود و هرچه من بیشتر توضیح می دادم و دلایل آیدا را بیان می کردم، هاج وواج تر نگاهم می کرد و سرانجام وقتی حرف هایم تمام شد با حرص پرسید: «کی خانوم زبردست به من کمک می کرده؟ آیدای ما؟ آیدای ما به من کمک می کرده؟ آیدای ما ظرف می شسته؟ حیاطو جارو می زده؟»-آره، خودش گفته-آیدای ما ناهارشو می خوره، بشقابشو از روی میز برنمی داره بذاره تو ظرفشویی، یک نمکدون از رو میز جا به جا نمی کنه، بعد اون برای من ظرف می شسته، جارو می زده، مهمون داری می کرده، خب خانوم زبردست، حیاط ما بزرگ هست که هست اما مگه او جارو می زنه؟ من مهمون دارم که دارم، او اگه راست میگه بره تو اتاقش در رو ببنده، درسشو بخونه، نه این که تا آخر شب با بچه ها بازی کنه.» و خطاب به آیدا ادامه داد: «ای ظالم! ای ظالم!»-نمیدونم والا، خودش این حرفا رو به من گفته.-مرسی خانوم زبردست، خیلی ممنون. الان میرم خونه، خودم درستش می کنم. یه بار دیگه ازش درس بپرسین تا مثل بلبل براتون درس جواب بده.ناراحتی مادر آیدا برای من قابل درک بود اما درهرحال، این موضوعی بود که او باید به عنوان یک مادر درجریان قرار می گرفت. با ایشان خداحافظی کردم و فردای آن روز پس از ورود به کلاس نگاهم به نگاه آیدا که در ردیف دوم یا سوم نشسته بود، گره خورد. او می خندید و چون می دانست چه دسته گلی به آب داده. سرش را پایین انداخته بود و گاه گاه زیرچشمی نگاهم می کرد. کیفم را گذاشتم و خطاب به او گفتم: «که داشتی ظرف می شستی، آره؟ جارو می زدی، مهمون داری می کردی». با خجالت سرش را بلند کرد و همان طور که می خندید، گفت: «خانوم، آخه چرا به مامان مون گفتین؟».-خوبه والا، به مامانتونم نگم. بعدنم وقتی نمره های قشنگ شما رو ببینن، بگن چرا به ما نگفتین. واقعاً که! چقدر شماها منو حرص میدین!و این پایان ماجرای تنبل بازی های آیدا بود. از آن پس آیدا مثل گذشته درسش را می خواند، تکالیفش را می نوشت و همه چیز به حالت سابق خود بازگشت. سال بعد که او دوباره در پایه ی بالاتر، دانش آموزم شده بود، با عده ی دیگری از بچه ها در اردوی تفریحی یک روزه به مقصد مشهد شرکت کرد. مدرسه برای اقامت در یکی از هتل ها چندین اتاق رِزِرو کرده بود و طبق برنامه ریزی، آیدا، سحر، نیوشا، مهرگل، فاطمه، آیناز و نازگل در گروه من بودند. آن شب در کنار بچه ها به من خیلی خوش گذشت. با یکدیگر چای، میوه و خوراکی خوردیم. حرف زدیم و دست آخر هم بازی فکری آوردند و من هم با آن که بلد نبودم و می باختم با آنها همبازی شدم. مدتی که گذشت، آیدا سینی استکان ها را برداشت و به آشپزخانه بُرد. من هم برای خوردن آب به دنبالش رفتم. کنار دسشور ایستاده بود. مرا که دید، گفت: «خانوم، ما نمی تونیم ظرف بشوریم. من پوست دستم خیلی حساسه. ببینین اگه بشورم این قسمتای دستم پوسته پوسته میشه».و سپس دستانش را نشانم داد. همان طور که به انگشتان گوشت آلودش چشم دوخته بودم، ناخودآگاه حرف های سال گذشته ی او را به خاطر آوردم و گفتم: «خب نمیخواد بشوری، بذارشون همونجا اما خودمونیما مشخص شد چقدر برای مامانت ظرف میشوری». آیدا زد زیر خنده. صورت سفید و تپلش گل انداخت و خنده کنان گفت: «وای خانوم، شما هنوز اون خاطره رو یادتونه؟» من هم خندیدم و پاسخ دادم: «آره، آخه این از اون خاطراتیه که هیچ وقت فراموش نمی کنم».✍️نسرین زبردست </description>
                <category>نسرین زبردست</category>
                <author>نسرین زبردست</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 19:17:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سحرخیز باش تا کامروا باشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79774830/%D8%B3%D8%AD%D8%B1%D8%AE%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%A7-onyxoie2cldi</link>
                <description>🔺همیشه فکر می‌کردم &quot;سحرخیز باش تا کامروا باشی&quot; حرف مفتی است. برای همین تابستان ها و روزهای تعطیل، تا لنگ ظهر می‌خوابیدم و سایر روزها را با غرولند و کلی فحش به خودی بیدار می‌شدم و مدرسه می‌رفتم. تا اینکه همین چندوقت پیش متوجه شدم کارت بانک صادارتم منقضی شده وچیزی به انقضای کارت بانک ملی ام هم نمانده. این بود که به بانک صادرات رفتم و از متصدی آن خواستم کارتم را عوض کند. او گفت: &quot;الان سامانه قطعه. برای تعویض کارت فقط ساعت ۷صبح باید بیاین که وصل باشه&quot;.با ناراحتی گفتم: &quot;هفت صبح؟!!!&quot;🥺-بله خانوم! پس هفت شب😑از بانک بیرون آمدم و تمام راه را تا منزل کلی با خودم غرغر می‌کردم اما چاره ای نبود.موبایلم را کوک کردم. صبح زود به زور از خواب بیدار شدم و خودم را به بانک رساندم. دیدم دونفر جلوتر از من پشت در ایستاده اند. پرسیدم:- اینا کی باز میکنن؟ گفتن از ساعت هفت اینجا باشیم. (با یک لحنی که انگار طلب بابام را دارم) 😤-میگن هفت اما هفت ونیم باز میکنن.-واقعا که!کمی گذشت. یک نفر دیگر هم آمد و سؤال مرا تکرار کرد. حالا چهارنفر بودیم. نگهبان، در بانک را باز کرد و ما هرکدام پشت یک باجه نشستیم.خانم متصدی فرمی به من داد. نوشتم و با کارت تحویلش دادم. بعداز کمی انتظار رو به من گفت: &quot;خانوم این که فعاله&quot;.-چی فعاله؟😳-کارتتون.-نه، نوشته برج شیش.-خوب برج شیش، اما سال۴۰۶ منقضی میشه. هنوز دوسال دیگه اعتبار داره.-وای، خدای من! یعنی من بیخودی صبح زود از خواب بیدار شدم!😂🤨خانم متصدی خندید. من هم خندیدم. کارت را گرفتم و بیرون آمدم.شهر هنوز در خواب ناز بود و خیابان ها و پیاده رو ها خلوت. به بانک ملی وارد شدم.-سلام آقا،کارتم آخرای اعتبارشه. برام عوض میکنین یا باید ماه آبان بیام؟- نه خانم، براچی عوض نکنیم، هزینه ش ۲۵تومنه، الان ازتون می‌گیریم، عوض می‌کنیم.-خوب پس بفرمایین این کارتم.کارتم را گرفت. خدا رو شکر همه چی داشت خوب پیش می‌رفت که ناگهان گفت: &quot;خانم، شناسنامه تونو بدین&quot;.-باتعجب پرسیدم: شناسنامه!!!😳- بله، صفحه ی اولش لازمه.-همراهم نیست. من فکر کردم کارت ملی کافیه. ☹️- نه خانم، از صفحه اول شناسنامه تون عکس بگیرین همیشه همراتون باشه. حالا اشکال نداره، زنگ بزنین براتون عکسشو بفرستن.-نه آقا، الان همشون خوابن. از دست من عصبی میشن. میرم میارم.از بانک بیرون آمدم. هوا روشن تر شده بود و آفتاب دامن زردش را بیشتر در پیاده روها پهن کرده بود اما رفت و آمد زیادی درجریان نبود و تاکسی ها به انتظار مسافر ایستاده بودند. فاصله ی خانه و بانک را به سرعت پیمودم. شناسنامه ام را آوردم و تحویل کارمند بانک دادم. او هم صفحه ی اول را نگاهی انداخت و نشانم داد و گفت: &quot;همین شماره رو می‌خواستم. همیشه عکس همین صفحه رو داشته باشین&quot;.کارم تمام شده بود. داشتم می آمدم که صدای یکی از مشتری ها توجهم را جلب کرد: &quot;پیامکشو فعال کردی؟&quot;راست میگه. منم برم پیامک فعال کنم.برگشتم.-سلام خانوم. کدوم باجه مربوط به پیامکه؟-نوبت بگیرین صداتون میزنن.نوبت گرفتم و نشستم. ۲۰دقیقه ای گذشت. نوبتم شد. بعداز کمی حرف زدن با باجه ۱۲ پیامکم فعال شد.از بانک بیرون آمدم.حالا شهر از خواب بیدار شده بود. مردم در جنب و جوش بودند و مغازه‌ها کرکره هایشان را بالا می کشیدند. در راه خانه با خودم فکر کردم که واقعا راست گفته اند: &quot;سحرخیز باش تا کامروا باشی&quot; من از ساعت ۷ دوتا بانک رفتم و تمام کارهایم را انجام دادم. الان هم ساعت ۹ است که دارم به خانه برمیگردم. پس از حالا به بعد هروقت کار اداری داری، صبح زود از خواب بیدار شو ولی بقیه ی روزها تا ساعت ۱۰ بخواب. آخر هرچه باشد من هنوز هم تا لنگ ظهر خوابیدن را دوست دارم😊✍️نسرین زبردست نسرین زبردست</description>
                <category>نسرین زبردست</category>
                <author>نسرین زبردست</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 15:19:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من معلم بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79774830/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-qh53vtd0qxsq</link>
                <description>یکی دوسالی از فارغ‌التحصیلی ام می‌گذشت و من مشتاق و پرانرژی، دربه‌در به دنبال کار می‌گشتم اما تمام تیرهایم به خطا می‌رفت و به درِبسته برمی‌خوردم. تااینکه یک روزظهر، بعداز یک ماجرای ناراحت کننده، مادرم با شور و حرارت آمد و از رفتن به مدرسهٔ فروغ علم، دیدار با خانم ناصرقرایی و استقبال ایشان از همکاری با من درمجموعه شان سخن گفت.آنقدر ناامید بودم که جز سیاهی، چیزی نمی‌دیدم. بااین حال مدرکم را برداشتم و رفتم. بعدازیک دیدارحضوری و گفتگوی مختصری که بین ما گذشت، اسمم را برای گزینش و گذراندن دوره‌های بدو خدمت رد کردند و همکاری ۱۵ساله من با فروغ علم به همین سادگی آغازشد.😍اوایل فقط در راهنمایی تدریس می‌کردم و فارسی پایه‌های اول، دوم وسوم با من بود اما یکی دوسالی که گذشت، زمزمه‌های تغییر نظام آموزشی به حقیقت پیوست و خانم ناصرقرایی از من خواستند ادبیات ششم به‌طورتخصصی با من باشد.تجربهٔ تدریس درابتدایی را نداشتم. بااین حال پذیرفتم و کم‌کم درکنارفارسی ششم، فارسی پنجم هم به لیست تدریس های من اضافه شد.دیگروقت سرخاراندن هم نداشتم و میخواستم باتوجه به شرایط نیروی آزاد، ازحجم کارم کم کنم تا اینکه کرونا تمام بهانه‌ها را در اختیارم قرارداد و من، فارسی پنجم، و پس از کرونا فارسی ششم را واگذارکردم و به همکاری‌ام با دبیرستان (همان راهنمایی قدیم) همچنان ادامه دادم.😊بالأخره قسمت تلخ ماجرا آغازشد.سال ۹۹ بود. من هم مثل بعضی از همکارانم درآزمون استخدامی آموزش وپرورش پذیرفته شدم و خوشحال ازتبدیل وضعیت و رهاشدن از تبعیض‌های ناروا درحق نیروهای آزاد، برای گذراندن مراحل مصاحبه و استخدام به مشهد رفتم اما باورتان می‌شود که نشد!!چرا؟فقط به این دلیل که چشم من ضعیف بود و آنها می‌گفتند نباید با سهمیه آزاد شرکت می‌کردم.😞بااینکه رد شدنم تاثیرمنفی در روحیه ام گذاشت اما بحث سهمیه‌های متفاوت و اینکه هرکس باید درسهمیه خودش شرکت کند قانعم می‌کرد. این بود که به همکاری با فروغ علم ادامه دادم و منتظر فرصتی بودم تا دوباره درآزمون استخدامی شرکت کنم. این فرصت درسال۴۰۴ فراهم شد. من هم مثل دیگرهمکارانم پذیرفته شدم. این بار درسهمیه ای که آموزش و پرورش مشخص کرده بود و البته دوباره رد شدم.چرا؟چون چشم من ضعیف است!!!!ازآن روزبه بعد من ماندم واین سؤال بی‌جواب که چرا چشمهای من جواز ورود به غیرانتفاعی را دارد اما حق ورود به مدرسه دولتی و استخدام شدن را نه؟🤔حالا یک سال است مدرسه نمی‌روم. ترک تدریس کرده ام. البته خانم ناصرقرایی هم زنگ زدند و کلی صحبت کردیم. ولی فایده ای نداشت. قلب من، شکسته تر ازاین حرفها بود و روحیه‌ام خراب‌تر ازاین که بتوانم دوباره روبه‌روی بچه‌ها بایستم و به آنها فارسی درس بدهم.دراین یک‌سال خودم را با مطالعه، آموزش و تألیف جلد دوم زندگینامه دهخدا سرگرم کرده ام ولااقل با اعصابی آرام، به دور ازهیاهو وآموزش آزاردهنده مجازی روزگارمی گذرانم.جالب است بااینکه مدرسه نرفتم، خواب مدرسه را زیاد می‌بینم. اینطور بگویم دراین یک‌سال، همه به خواب من آمده‌اند: خانم ناصرقرایی، همکارانم، بچه‌ها، کلاس‌ها ومحیط مدرسه. حتی تبریک روز معلم هم دریافت کرده‌ام. انگار برای بعضی از بچه‌ها اصلا مهم نبود من دیگرمعلم آنها نیستم. آنها پیامک می‌دادند و تبریک می‌گفتند.❤️امروز نهم خرداد است بعضی شب‌ها این سؤال که به مدرسه برگردم یا نه، در ذهنم چرخ می‌زند.پتو را روی صورتم می‌کشم. می‌خواهم ازاین پرسش تکراری فرارکنم. به کفش‌هایم فکرمیکنم؛ آنها با مدرسه غریبه‌اند. به پاهایم؛ آیا حاضرند کفش‌های جدیدم را بپوشند و مرا به مدرسه برگردانند؟ به کیفم که یک‌سال است ازگوشه‌ی اتاق برنداشته‌ام. به کتاب‌ها، جزوه‌ها و جامدادی ام.پتو را کنار می‌زنم . درتختخوابم جابجا می‌شوم. من برای ذهن پرسشگرم یک پاسخ، بیشترندارم: نمی‌دانم.می‌خواهم به دنیای پرآرامش خواب‌ها سفرکنم.✍نسرین زبردست🗓۹خرداد۱۴۰۵🆔 @booksnz</description>
                <category>نسرین زبردست</category>
                <author>نسرین زبردست</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 02:12:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایدۀ سرودن «نشانی»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79774830/%D8%A7%DB%8C%D8%AF%DB%80-%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C-bf7yyw4ksc8d</link>
                <description>همان طورکه درپیاده‌روی زرد پاییز قدم می زنم و برگهای خشک درختان را ازنظر می گذرانم، واژه&quot;نشانی&quot;در ذهنم نقش می‌بندد. پیش خود میگویم:  &quot;هرچیزی نشانه ای دارد. نشانه پاییز، برگهای زرد درختان است.  نشانه پرندگان، پرواز. ونشانه آدم‌ها؟&quot; چهره های مختلفی ازمقابل چشمانم رد می‌شوند و با یک ویژگی خاص خودنمایی می‌کنند: -برخی با مهربانیشان. -برخی با گذشت وفداکاری.  -برخی با لبخندی که بر لب دارند. -برخی با کارهای ماندگارشان درتاریخ.برای لحظه ای روی حریر نرم برگها می ایستم. به آسمان گرفته پاییز با ابرهای خاکستری رنگش چشم می دوزم و زیرلب زمزمه میکنم‌: &quot;پس من چی؟&quot;در ذهن، خودم را می تکانم. می فشارم، مثل لباسی خیس روی رخت آویز پهن می کنم و می‌بینم کلمات، قطره قطره از نوک انگشتانم بر صفحات کاغذ می‌چکد. حالا میفهمم. نشانه من، واژه‌هایم هستند. واژه‌هایی که مثل خون در رگ‌هایم جاری اند و گاه و بیگاه به شکلهای مختلف، خودی نشان میدهند. درذهنم این جمله نقش می‌بندد: &quot;نشانی واژه‌هایم را از رگ‌هایم بگیر&quot; باد سرد پاییزصورتم را میسوزاند.از پیچ کوچه میگذرم وقدم به ابتدای خیابان میگذارم. صدای بوق ماشینها و ویراژ موتورها کلمات را فراری میدهند و من با گوش سپردن به صداهایی که از کنارم میگذرند با دنیای شاعرانه‌ام خداحافظی میکنم.👤نسرین زبردستبرشی ازشعر:نشانی«...نشانی واژه‌هایم رااز کوچه‌های خلوت آفتاب بگیراز دریچه‌ی باز رنگین‌کمان و پنجره‌ی بارانی یک اتاقکه گل‌های شمعدانی واژه‌هایم راکنار آیِنه‌اش به یادگار می‌گذارم...» (کتاب چلچراغ های خاموش،نسرین زبردست)چلچراغ های خاموش</description>
                <category>نسرین زبردست</category>
                <author>نسرین زبردست</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 12:58:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب مردی برای تمام فصل های ما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79774830/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-ks0m6zudy9p3</link>
                <description>نام کتاب: مردی برای تمام فصل های ماتألیف: نسرین زبردستموضوع: زندگی نامۀ دهخدا(ازتولد تا تبعید ازایران) همراه با بررسی نوشته های دهخدا درصوراسرافیلتعدداد صفخات: 247سال چاپ: 1402        کتاب «مردی برای تمام فصل‌های ما» زندگی دهخدا را از زمان تولد تا هنگامی که به حالت تبعید ایران را ترک کرد روایت می کند. این روایت برمبنای اسناد و مدارک تحقیقی موجود درباره‌ی زندگی دهخداست و اثری پژوهشی به‌شمار می‌آید.    کتاب مردی برای تمام فصل‌های ما سه فصل به شرح زیر دارد:    1-‌ازتولد تا همکاری با صوراسرافیل: دراین بخش دوران کودکی و نوجوانی دهخدا، خانواده، تحصیلات، آغاز جوانی وسفر به اروپا و همچنین اشتغال او در دستگاه امین‌الضرب و چگونگی استخدامش در روزنامه‌ی صوراسرافیل آمده‌است.    2-‌صوراسرافیل ومندرجات آن: این بخش، طولانی‌ترین قسمت کتاب است و شامل معرفی صوراسرافیل، بررسی مندرجات32شماره‌ی صوراسرافیل تهران و رویدادهای زندگی دهخدا دراین ایام می‌شود.    3-‌بمباران‌مجلس‌و‌تبعید‌از‌ایران:در‌این‌بخش وقایع مربوط به بمباران مجلس، سرانجامِ میرزاجهانگیرخان و میرزاقاسم‌خان(دومدیرصوراسرافیل)،‌پناهندگی‌دهخدا و‌ تبعید وی از ایران قراردارد.    کتاب درپایان، واژه‌نامه‌ای برای شرح لغات و عبارات دشوارمتن دارد که خوانندگان می‌تونند به ‌آن مراجعه کنند. سفارش کتاب: 09012357069تلگرام: https://t.me/booksnzایتا: https://eitaa.com/booksnzتاب مردی برای تمام فصل های ماhttps://keemeeyagar.kowsarblog.ir/</description>
                <category>نسرین زبردست</category>
                <author>نسرین زبردست</author>
                <pubDate>Fri, 29 Mar 2024 11:44:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تخم مرغ دزد، شتر دزد می شود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79774830/%D8%AA%D8%AE%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%AF%D8%B2%D8%AF-%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%B2%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-sqbebbcfdqfu</link>
                <description>«پسری در کودکی، تخم مرغی دزدید و نزد مادر آورد. مادر، او را نوازش کرد و کارش را ستود.پسر وقتی بزرگ شد، شتری به سرقت برد و نگهبانان، او را گرفتند و پادشاه دستور قتل وی را داد.هنگام مرگ، پسر به جلاد التماس کرد که اجازه دهد برای آخرین بار، مادرش را ببیند و با او وداع کند. جلاد پذیرفت. مادر را آوردند.پسر به او گفت: «ای مادر! آرزوی من این است که زبان تو را ببوسم.»پیرزن زبانش را از دهان بیرون آورد.پسر با دندان، زبان مادر را از بُن کَند و گفت: «تخم مرغ دزد، شتردزد می‌شود.»منبعکتاب ازقصه تا مثل، ص 49)گردآوری و نگارش: نسرین زبردستعکس جلد پشت و روی کتاب</description>
                <category>نسرین زبردست</category>
                <author>نسرین زبردست</author>
                <pubDate>Tue, 04 May 2021 01:24:36 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>