<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Fafa</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_79804294</link>
        <description>این چیزی که توی روح و قلبم این چیزیه که می‌خوام بشنوی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 22:34:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4856988/avatar/12GpNk.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Fafa</title>
            <link>https://virgool.io/@m_79804294</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سکوت بعد از صدا،3</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79804294/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B5%D8%AF%D8%A73-q6jpvjy2cyje</link>
                <description>بعد از اون روز من بلافاصله رفتم سمت کارم چون هم کار میکردم هم درس میخوندم، بعد از کارم که گذشت حقوقمو گرفتم رفتم تا برای مادر بزرگم دارو بخرم نورا : سلام میخواستم این دارو هارو بخرم فروشنده : بله لطفاً بنشیند تا صداتون کنم بعد از چند دقیقه که گذشت دارو ها آماده شدهفروشنده : بفرمایید نورا : مرسی ممنون بفرمایید کارتفروشنده: قابلتون‌ نداره میشه $$$ذهن نورا: وای خدا این نصف حقوقمه فک کنم باید کار زیاد بکنم چون دیگه پولی برام نمی‌مونه نورا : رمز ۵۶۵۶فروشنده : خوش اومدید  خدانگهدار نورا : خدانگهداربعد تاکسی گرفتم رفتم خونه به مامانم بزرگ سلام گفتم و گفتم مامان بزرگ غذاتو خوردی؟؟مامان بزرگم: نه ننه میخواستم تو بیای باهم غذا بخوریم نورا با نگرانی گفت : مامان بزرگ باید غذاتو میخوردی می‌دونی اگر غذاتو سر وقت نخوری مریض میشی چرا نخوردی مامان بزرگ من فقط تورو دارم لطفاً مراقب خودت باش به منم توجهی نکن من از پس خودم بر میاممامان بزرگ : باشه ننهبعد رفتن سر میز غذا خوردند بعد رفت مادر بزرگشو بزار رو تخت و شب بخیر بهش بگه بعد از این کارا نورا رفت سمت تخت خواب گوشیشو چک کرد و تو اکسپلور چرخید ذهن نورا : ای کاش منم مثل اینا خوشبخت بودم ای کاش منم مثل اینا خانواده داشتم خیلی دلم برای مامانم تنگ شدهبعد با اشک در چشمانش خوابید فردای آن روز نورا رفت به مدرسه البته با کمی تاخیر چون خواب مونده بود سریع به سمت مدرسه رفت و تو راه خسته شد اومد تو مدرسه خواست بره سر کلاس معلم به او گفت : چرا دیر کردی؟؟نورا : ببخشید خانم خواب مونده بودم معلم: اشکال ندارد وقت کلاس نگیر برو بشیناکیپ که ازشون بدم میومد داشتن می‌خندیدند ولی یه گلوله کاغذی سمتشون پرت شد اون سوفیا بود که انداختتش با عصبانیت نگاهشون میکرد و اون اکیپ لبخندشون محو شد نورا احساس امنیت و خوبی گرفت چون کسی اینجوری پشتش در نیومد نورا رفت پیش سوفیا نشست به او سلام کرد و سوفیا هم گفت : سلام نورا صبحت بخیر نگران نباش نمیزارم‌ اذیتت کنن نورا : مرسی بابت کمکت بعد از چند دقیقه درس دادن زنگ تفریح خورد من رفتم سمتم کمدم تا چندتا چیز بردارم که وقتی بازش کردم .....ادامه دارد ...</description>
                <category>Fafa</category>
                <author>Fafa</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 19:34:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت بعد از صدا,2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79804294/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B5%D8%AF%D8%A72-nrhr9y3l8lgb</link>
                <description>سوفیا اومد جلو و گفت : داری چیکار میکنی؟؟ لیلا گفت: به تو چه تو کی که جرئت کردی دست من رو بگیری میخوای بفرستمت زندان آب خنک بخوری؟ سوفیا گفت : الان میبینی من کیم بعد از حرفش با حرکات رزمی کونگ فو همشون انداخت زمین جوری که نتونن پاشن دوباره منو اذیت کنن بعد از مبارزه با اونا گفت : اگر یه بار دیگه سمت نورا بیاین دیگه نمیتونین با بدن سالم برید خونه فهمیدید ؟ (چند ثانیه سکوت) ، گفتم فهمیدیدددد؟؟؟، اونا گفتند : بله بله فهمیدیم ، لیلا گفت : بچه ها زودتر بیاین بریم ، بعدا برات جبران میکنیم سوفیا بعد مکان ترک کردند من اونجا به سوفیا خیره شده بودم ، ذهن نورا : خدای من مثل مادرم داشت مبارزه می‌کرد چقدر شبیه مادرم چقدر چشماش زیباست جوری که به هیچ چیز نمیشه تشبیه کرد با هیچ حرفی نمیشه بیان کرد ، سوفیا اومد جلو گفت : چیزیت که نشده وای لباست من همیشه لباس اضافی دارم میخوای بپوشی فکر نکنم بخوای اینجوری بری سر کلاس ، اون گفت : ها؟ ام باشهباهم رفتند سمت اتاق پرو که تو حموم استفاده کنه سوفیا بعد از چند دقیقه از اتاق پرو اومد بیرون ، اون خیلی زیبا شد با دامن کوتاه آبی پاستیلی با کمربند ذغالی شومیز سفید با کراوات قرمز اون خیلی با این لباس‌ها زیبا شده بود ، همین که تو راه روی مدرسه به سمت کلاس بود صدای پچ پچ‌ بقیه بلند تر میشد ، {وای خدای من اون نوراست!! ، اره لباس به صورتش خیلی میشینه خیلی زیباتر شده }رفتند توی کلاس همگی سر صندلی نشسته اند تا معلم بیاد این زنگ زنگ آخر بود زنگ علوم راجب مخلوط کردن مواد های شیمایی باهم که بعد از واکنش چه بدست میاد بعد از درس نورا آخرای زنگ بود که داشت کم کم خوابش می‌برد ،مامان لطفا نرو مامان من بدون تو نمیتونم زندگی کنم مامان دور نشو ازم مامان ماماننننیه دفعه از خواب پرید و تو خواب بیداری گفت : ماماننننهمگی به اون خیره شدند. ذهن نورا : وای نه این فقط خواب بود الان کل کلاس توی سرشون دارن منو مسخره میکنن وای سوژه خنده شدم نه ): بعد از چند ثانیه مکث، زنگ خورد . معلم : یادتون نره همگی درس رو بخونید جلسه بعد ازتون امتحان میگیرم من چند دقیقه قبل از بچه ها رفتم داشتم وسیله هامو جمع میکردم سوفیا هم منتظرم بود که باهم بریم بعد از جمع کردن وسایل هام سوفیا گفت : چرا همش تو خواب زم زمه میکردی گفتی مامان مامان اتفاقی برای مادرت افتاده؟ اون گفت : ام بیا تو برگشت به خونه راجبش صحبت کنم. سوفیا : باشه !!در راه برگشت نورا: خوب من مادرم فوت کرده تنها کسی بوده دوستش داشتم پدرم هم ترکم کرده چون نمی‌تونسته منو نگه داری کنه نمی‌دونم الان بابام کجاست و من پیش مادر بزرگ مریضم زندگی میکنم برای خرج و مخارج باید برم کار کنم کارم تو فروشندگی .سوفیا: خیلی برات متاسفم نورا واقعا نمی‌دونستم اگر کمکی خواستی حتما بهم بگو منم تا خونه مادر بزرگت میرسونمت و تو دوستی نداری ؟؟نورا: نه کسی نیست که حاضر باشه با من دوست بشه به گفته همه‌ من عجیب غریب و ضعیفمسوفیا : نه اصلا اینطوری نیست تو دختر قوی هستی که پای خودت وایسادی بعد از اینهمه درد و منم دوست صمیمیت خواهم بود هیچوقت ازت جدا نمیشم باشه هر موقع کمک خواستی بهم بگو و الان شمارتو بفرست برام .نورا : آآ مرسی سوفیا چشم هر موقع کمک خواستم میگم بهت اینم شمارم (:سوفیا : یادت نره من همیشه کنارتم خوب دیگه کاری نداری من باید برم .نورا : نه مراقب خودت باش دوست دارم سوفیا خداحافظسوفیا : منم دوست دارم خداحافظ....ادامه دارد...</description>
                <category>Fafa</category>
                <author>Fafa</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 16:31:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت بعد از صدا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79804294/depressedgirl-aoczvcwurpqc-aoczvcwurpqc</link>
                <description>روزی روزگاری یه دختر افسرده به نام نورا بود همه مسخرش می‌کردن تنها بود مادرش فوت کرد پدرش ترکش کرد با مامان بزرگ مریضش زندگی میکنه تقریبا هیچ امیدی برای زندگی تازه و زیبا نداشت یه روز تو مدرسه داشت قدم می‌زد که با دختری به اسم سوفیا هم اسم مادرش مواجه شد چشماش زیبا مثل اقیانوس پر از ماهی بود که نورا غرق در چشمانش شد بعد از چند دقیقه سکوت سوفیا گفت : ببخشید آم سلام چیزی رو صورتمه‌ چیزی شده ؟، بعد از چند ثانیه سکوت نورا گفت : آم نه فقط تو فکر بودم ببخشید و سریع رفت داخل کلاس ، کلاس شروع شد معلم که اومد توی کلاس گفت : بنشینید بچه ها امروز دانش آموز جدید داریم خودتو معرفی میکنی ؟, سوفیا گفت: سلام من دانش آموز جدید سوفیا لوپز هستم امید وارم در کنار هم خاطره ای خوبی رو به جا بزاریم معلم گفت : چه عالی ممنونم سوفیا کنار نورا بشین اون دانش آموز درس‌خونی بهت تو درس می‌تونه کمک کنه، بعد از چند ثانیه مکث من گفتم : آم اره میتونم کمکت کنم تو چه درسی مشکلی داری سوفیا ، سوفیا با لحن ارومی گفت : فعلا باید ببینم چه درس هایی‌ داریم بعد از چند ساعت درس خواندن ، زنگ خورد و رفتم تو صف غذا ، امروز پوره سیب زمینی با سوسیس داشتیم و به عنوان دسر سیب و شکلات بود بعد از گرفتن غذام رفتم سر میز همیشگی خودم تا به خودم اومدم دیدم یکی کنارم نشسته اون سوفیا بود بعد از چند لحظه سکوتو مکث ، گفت : میشه کنارت غذامو بخورم ؟ گفتم : چرا که نه بفرمایید گفت : مرسی، بعد از چند دقیقه که غذامو خوردم شروع به دسر شد موقعیه که خواستم دسرمو بخورم چندتا دختر اکیپی اومدن بالا سرم اونا جزو اکیپ محبوباو مشهور بودن همونایی که همیشه منو اذیت میکردن اونا لیلا یاسمین زویی‌ ملینا بودند لیلا رهبر تیمشون بود جز لاس زدن با تمامی نر های تو کل زمین و پارتی رفتن غیبت کردن کار دیگه نمیکنن همیشه نمره هاشون افتضاح بود، لیلا اومد جلو گفت هه سلام دختره زشت امروز می‌دونی می‌خوایم چیکار کنیم ابروتو ببرم تو اینترنت ویدیو های تو سری خوریتو پخش کنیم ولی اول باید یه چیزی برای پخش کردن داشته باشیم بخاطر همین، اومد جلو سینی غذا ریخت روم خواست شیری که دستشه رو بریزه که سوفیا اومد جلو و......ادامه دارد...</description>
                <category>Fafa</category>
                <author>Fafa</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 19:21:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی اینجوری که فک میکنی نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79804294/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%DA%A9-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-l0neeretdyha</link>
                <description>این زندگی که تو فکر می‌کنی نیست فکر می‌کنی هرچی بیشتر آدم بدی باشی بیشتر میری تو اولویت بیشتر میری بالا بیشتر دوست داشتنی میشی بیشتر زندگیت قشنگ میشه ولی تا به خودت میای نه دوستی داری نه زندگی خاصی نه اون دنیا ازت پذیرایی میشه نه کاران بخشیده میشه نه وقتی یه زندگی دیگه پیدا می‌کنی اون زندگی برات خوش میگذره و.. کل زندگی به یک نه بنده آدما میمیرن دوباره متولد میشن اگر زنده بودن هیچوقت از زندگی راضی نبودن سرنوشت تصمیم میگیره کی بمیری بهت قول میدم زمان مردنت که دست سرنوشت بهترین زمان اگر مردم نمیرن زندگی کسل کننده میشه دنیا تیر تار میشه مردن عزیزانمون خیلی بده میدونم ولی فکر کن الان زنده بودند فکر کن تو این دوره زمونه چقدر درد می‌کشیدند همین که اون دنیا جاشون خیلی خوبه برو خدارشکر کن همین که نمی‌بینن چه اتفاقی تو این دنیای کثیف میوفته برو خدارشکر کن زندگی به یک نخ بنده اگر ازش استفاده نکنین اگر ازش لذت نبرید  اگر نهایت استفاده با عزیزانتون تو این دنیا نکنید اگر کینه نندازید دور اگر هممش بحث کنید اگر دل مردم همیشه بکنید هیچوقت هیچوقت تاکید میکنم هیچوقت از زندگی لذت نمیبرید لذت نمیبرید </description>
                <category>Fafa</category>
                <author>Fafa</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 15:21:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>