<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های موری یزدان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_79850489</link>
        <description>مرتضام
کلمه ی رشد برام خیلی وزن داره
اینجا درباره هرچیزی که بتونه کمک کنه کمی بهتر زندگی کنم مینویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:02:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3078096/avatar/mnZT0T.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>موری یزدان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_79850489</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تجربه من از سیگار | وداع با هیولا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79850489/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7-oizzq8rll3rv</link>
                <description>چند روزه با یه هیولا خداحافظی کردم.نه از اون هیولاهایی که زیر تختن...از اونایی که هر صبح توی ریه‌هام بیدار می‌شن .🙄بعد از سفر شیراز، سیگاری شدم.حس می‌کردم حسِ رهایی می‌ده؛اینکه مثلِ یه مردِ تنها و دپ،فندکتو از جیبت بکشی بیرون،دستتو دورِ آتیش حلقه کنیو سیگارتو آتیش بزنی. 🚬دودشو بدی تو ریهو بعد—پووووف—بازدمتو با دود بدی بیرون. 😮‍💨تصویر، خیلی سینمایی بود.این تصویرِ سینمایی، حدود شش ماه منو درگیرِ خودش کرد. 🙂حقیقت اینه که من هیچ‌وقت از خودِ سیگار کشیدن لذت نمی‌بردم.بیشترین لذتم، همین تصویرِ درامی بودکه تو ذهنِ خودم خلق کرده بودم.و حالا، بعد از حدود پنج‌–‌شش ماه سیگاری بودن،کتابِ «هفت دقیقه‌ای» حمید محمودزاده رو خوندم —کسی که خودش، بعد از مدت زیادی سیگاری بودن،با هیولا وداع کرده.منم امروز تصمیم گرفتم:وقتشه با هیولا وداع کنم. 🙄پ.ن:فایل کتاب حمیدمحمودزاده رو پایین همین صفحه براتون گذاشتم،از چنل تلگرامم میتونید دانلود کنید.( تصویرگر کتاب هم صدشو گذاشته انصافا 🥲)🗓 ۲۹ مهر ۱۴۰۴⏰ ۱۷:۵۳........کتاب وداع با هیولا:https://t.me/moorivibes/1104</description>
                <category>موری یزدان</category>
                <author>موری یزدان</author>
                <pubDate>Tue, 21 Oct 2025 19:16:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبر درد بودن است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79850489/%D8%B5%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-qzjqefuwm0y7</link>
                <description>چه میشود کرد جز صبر در این زندگی پر چالشی که لحظه ای به تو امان نمیدهدواقعا چاره چیست؟صبر؟!تا کی؟تا کجا ؟برای موجودات ناصبوری مثل انسان اصلا صبر ممکن است؟واقعا کلمه ی زیبا و پر مفهومیست کلمه صبر...اما میان ابهام های گاه و بی گاه زندگی انسانی اصلا صبر کردن میسر است؟فرض کنید درون یک آتش سوزان افتاده اید،آیا میتوان به امید اینکه زمان میگذرد وچوب و زغال ها خاکستر شوند و آتش فرونشیند صبر کرد؟اگر هم بشود بسیار دردناک است. اینطور نیست؟شاید اصلا از همین زاویه باید به مفهوم صبر نگاه کرد،شاید دریچه نظاره کردن همین است.اینکه اساسا در صبر کردن قرار نیست درد و رنج را انکار کنیم،درد میکشیم و ناچاریم به انتظار،میسوزیم و مجبوریم به ادامه دادن،آتش میگیریم اما باید نمردن را تاب بیاوریم.آه...چقدر سخت و تلخ میشود گاهی این زندگی انسانی،چه درد میکشد انسان،چه زخم ها میخورد انسان.جمله های پیشین برجای مانده را در ذهنم مرور میکنمجمله زیبای احمد شاملو را که میگوید:انسان دشواری وظیفه است،یا آنجا که میگوید سفر جانکاه بود.جمله بهرام نورایی به یادم می آید،که میگوید:برخیز و درد بودن را دوباره حس کن،( کمی لحن شعر بهرام برای جور شدن با ادبیات پیش گرفته در این متن دستخوش تغییر شده)زیبا و عمیق است:درد بودن؟!ترکیب زیباییست،به راستی که بودگی بسیاری از مواقع دردناک است.اما با این درد چه میتوان کرد؟آیا  راه گریزی هست یا باید آغوشی باز کرد و این درد را به آغوش کشید.نمیدانم،اما قابل تامل است.کلمه نمیدانم هم واقعا نجات بخش است، آدم را خیلی از اوقات از عمیق فکر کردن فراری میدهداما چه اشکالی دارد؟آدمی همیشه در عمق تاب نمی آورداینطور نیست؟خرداد 1404نوشته هایی پراکنده،بازتابی از یک ذهن پراکنده( مرتضی یزدان)</description>
                <category>موری یزدان</category>
                <author>موری یزدان</author>
                <pubDate>Thu, 29 May 2025 17:00:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزرگسالی؛ همراهی که سوال نمی‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79850489/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-n6yig1pemryy</link>
                <description>و اما بزرگسالی ناگهان از راه می‌رسدبدون آنکه در بزند،بی آنکه از تو سوال کند که آیا آمادگیش را داری یا نه؟اضطرابش را در درون تو می‌ریزد بدون آنکه بدانی آیا ظرف تو فضای خالی دارد یا نه؟اضطرابی اذیت کننده و عجیب،کلافی کلافه کننده،آتشی در برگیرنده،رو به روی تو می‌ایستدماشه ی سلاح کشنده‌‌ی مشمئز کننده‌اش را به سوی تو میگیردو تو ..نمیدانی در برابرش باید چه واکنشی نشان دهی،واکنش موری نوشتن بود،کشیدن بود:کشیدن سیگار و نقاشیکشیدن درد و رنجکشیدن بار بزرگسالی به دوشبزرگسالی ای که هیچگاه از ما سوال نپرسید،هیچگاه به ما گوش نسپاردو ناگهان خود را به آغوش ما انداختبی آنکه بپرسد آیا میخواهیم آن را به آغوش بکشیم یا نه :(</description>
                <category>موری یزدان</category>
                <author>موری یزدان</author>
                <pubDate>Thu, 08 May 2025 19:12:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوه یخ، تمنای پسرک خسته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79850489/%DA%A9%D9%88%D9%87-%DB%8C%D8%AE-%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DA%A9-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-jg9ezj50qwqv</link>
                <description>خیلی وقتا دوست دارم برم توی کوه یخ،توی اعماق یِ یخ بزرگ وسط یِ دریای ناشناخته،مابین آبی سرد و تاریک معلق باشم،اون قسمتی از کوه یخ رو میگم که محیط بیرونی جامده و فضای داخلی مایعدقیقا همونجا رو میخوام،تعلیقشو دوست دارمتو ذهنم ی صدایی شبح وار تکرار میشه که چرااا؟.....چراااا؟....چراااا ؟!برای چی دوست داری بری تو کوه یخ؟مگه برات چی داره؟به صدای درونیم که باهام حرف می‌زنه بها می‌دمفکر می‌کنم به حرفاش و این چرایی های بجا و خیلی از چرایی‌هایی که بعضی وقتا پاسخش رو ازم طلب می‌کنهمثل اینکه:چرا خیلی وقتا دوست داری بری زیر موزاییکای زیر فرش اتاقت و دوست داری شکافشون باز بشه و تورو درون خودش بکشه و دوباره بسته بشه؟یا میشه بگی چرا از فکر به اینکه تختت تورو  توی خودش بکشه،پتوت به حالت اولیش برگرده و آب از آب تکون نخوره لذت میبری؟ازین حالت محوی و گنگی و غیب شدنه لذت میبری یا مشکلی چیزی داری؟بهش جواب میدم،بهش میگم:خب من خیلی وقتا دوست دارم گم بشم،پنهان بشم،نامرئی بشمو نباشم....و برای این دوست دارم پنهان باشم که... آدمی که نیست و محو و نامرئیه مسئولیتی هم نداره،پیچیدگی های انسانی رو هم مجبور نیست تحمل کنه ،نیاز نیست توضیح بده چرا حالش بدهو تازه بقیه مدام پاپیچش نمیشن که :مگه میشه؟!بهش فکر کن؟!چی حالتو بد کردهههه؟ما که نمیفهمیم چی حالتووو بد کردههه؟مگه میشه هیچی نباشههه؟حتما ی چیزی هست که نمیخوای بگی دیگهسر درنمیاریمو ...‌..... اَه،این افکار دیوانه‌وار اعصابم رو خرد می‌کنهخطاب به صدای درونم با لحن محکم میگم:حالم بهم میخوره ازین سوالات مزاحم تهوع آور ،بهتر نبود جای این سوالات مزاحم اذیت کننده یکم بهم گوش میدادن؟یکم سعی میکردن کنارم میبودن؟واقعا بهتر نمی‌شد به جای پرسیدن این چرایی های لعنتی منو با غمی که به سراغم اومده بود می‌پذیرفتن ؟ای لعنت به چرایی ها،لعنت به چرایی‌هتچرایی ها سرم رو به درد میارن 🤕شاید اگه به جای این سوالات مزخرف مسخره، غم و اندوهم رو میدیدن و سعی می‌کردن کنارم باشن، درک کنن، گوش کنن و ایراد نگیرن  این صداهای توی سرم انقدر زیاد نمی‌شدولی می‌دونی‌...توقع بی جاییهنمی‌تونم این توقع رو از بقیه داشته باشم در حالی که خودم نپذیرفتم غم و خستگیم رواول باید خودم ناراحتیم رو بغل بگیرماول باید به تو ،به تویی که بعضی وقتا باهام حرف داری گوش بدم باید صدای تورو بشنومباید بپذیرمتباید کنارت بودن رو یاد بگیرمدراین صورته که می‌تونم یکم سبک تر بشمو شاید....شاید ....شایددر این صورت به جایی برسم که نخوام برم تو کوه یخ یا زیر موزاییک های اتاقماتفاقاممکنه ....ممکنه...ممکنهکه بعد از همه ای اینا جویای نور بشمو به جای تاریکی و سرماروشنایی و گرما رو طلب کنممسیر مسیر طولانی‌ایهصبور باید بشمچون با صبوریه که یخ ها آب میشه مگه نه؟🥲</description>
                <category>موری یزدان</category>
                <author>موری یزدان</author>
                <pubDate>Fri, 28 Mar 2025 00:55:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمالگرایی دوست خطرناک من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_79850489/%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D9%85%D9%86-j1iejyweuyzs</link>
                <description>فک می‌کنی دوستته،فک می‌کنی قراره کمکت کنه تا ورژن بهتری از خودت رو به نمایش بذاری،کدوم ورژن بهتر؟ نمایه چِ یِشی؟آینده و ورژن بهتری که قراره هیچ وقت نیاد به چه دردی می‌خوره؟یادمه خیلی وقت بود می‌خواستم پست ویرگول بنویسم،چون با نوشتن ارتباط بدی ندارم،اما هربار اومد مثل یک شبح پشتم وایساد،دستشو گذاشت رو شونم و در گوشم با صدای خش دار و کثافتش گفت:الان وقتش نیست،یکم دیگه صبر کنکی قراره نوشته هات رو بخونه؟اصلا تو مگه نگارش بلدی؟حتی تو نمیدونی کجا باید از علائم نگارشی استفاده کنی ؟بذار وقتی کامل‌تر شدی تو ویرگول مطلب بنویس.بذار وقتی یاد گرفتی کجای جمله ویرگول بذاری تو ویرگول مطلب بنویس.بذا ...بذاااا....بذاااا....... هیچوقت رنگ روز موعودش رو ندیدماینبار با اینکه دست سیاهش رو ، روی شونم دیدمو بازم داشت در گوشم میگفت تو کافی نیستی،تو هنوز خوب نیستی..اما اینبار دستش رو از روی شونم کنار زدمدستش رو گرفتم توی دستم و گفتم بیا باهم این مسیر رو بریم دوست خطرناک من.</description>
                <category>موری یزدان</category>
                <author>موری یزدان</author>
                <pubDate>Sun, 02 Mar 2025 00:25:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>