<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های احمد هوشمند کاوش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_80004121</link>
        <description>من بدنبال خودم می‌گردم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:33:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3094563/avatar/Q1LQtR.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>احمد هوشمند کاوش</title>
            <link>https://virgool.io/@m_80004121</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شاملو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80004121/%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-e3ycfdtda5cy</link>
                <description>و اما مرگ نشناخت...! مرگ نگذاشت...حتا همین شاملوهمین غول زیبایم را به گمانم که ...، نه یادم آمد بیست و سه سال از نبودنش میگذرد، نمی دانم کجا جهان بودم، شاید سه_چهار سال و چند ماه و اندی من از شکم  مادرم، اصلن از گزیرش پدر_مادرم دور بودم که رفت، نماند ببینم پک زدن سیگار یا لب غنچیدنش برای آیدایش را و یا‌هم گرفتن سرش میان دست هایش به وقت شعر گشتن.راستش نمی شناختمتش تا اینکه چهارده بهار خشک و بی برگ  زنده گی ام  را فوت دادم و با نوشته های که مثل خون در رگ های من برای آیدا نوشته بود شناختم‌اش.واویلا! نفرین به گاهی که دانستم پیش از من پای خود را کژ  کرده زین بساط بر رفته‌ی ناپایدار  و با امروز بیست و سه سال...میگویم برایش     شاملوی من  ای آب! ای ورجاوند ترین آیه‌ی من           ،امید...و ای عشق و سرنوشت!من و تو با هم!  آوخ! فاصله انداخت  نفرین به مرگ بد سرشت پدر سگ  حتا جدا از هم خود زنده گی هستیمشاملوی من#کاوش</description>
                <category>احمد هوشمند کاوش</category>
                <author>احمد هوشمند کاوش</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jan 2024 15:01:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه کم داشتم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80004121/%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-ulfhw2owszgc</link>
                <description>با چشم های تر و  پندیده با گونه های که به خوبی رده های اشک روی شان خودنمایی میکند، خاموش تر از همیشه  به عکسم خیره میشوم.با‌ خودم می‌گویم آخر من چه کم داشتم، چه میخواست که من نداشتم؟آشیانه می خواست؟بیاید بغلم آشیانه و از‌ آن  اوستخنده می خواهد؟لب هایم برده سیاه پوست اوستیا گریه، گریه  می طلبد؟   چشم هایم ترم رود، رودی به‌فرمان عصایش خواهد بود.  چه کم داشتم؟بگو نمی آیی؟سیاهی در و دیوار اتاق  را گرفته، خورشید پشت تپه اورته‌بز ( دشت دانشگاه تخار)خوابیده.ترس تنهایی‌ست و تنهایی ترسناک است نمی‌آیی؟ببین! تو که رفتی خنده از لب من هم سفره جم کرد و رفتمثل خورشید، مثل رنگ اتاق های خوابگاه، مثل اشرف غنیمثل هر چیزی که می‌رود و نمی آید.#کاوش</description>
                <category>احمد هوشمند کاوش</category>
                <author>احمد هوشمند کاوش</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jan 2024 12:47:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>