<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_80343394</link>
        <description>« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:48:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4160910/avatar/RiwwPd.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</title>
            <link>https://virgool.io/@m_80343394</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حَـــلَـقــاتــــ : ⟨خــسوف یک تـقابل⟩</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D8%AD%D9%8E%D9%80%D9%80%D9%80%D9%84%D9%8E%D9%80%D9%82%D9%80%D9%80%D8%A7%D8%AA%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80-%E2%9F%A8%D8%AE%D9%80%D9%80%D8%B3%D9%88%D9%81-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%80%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84%E2%9F%A9-w1jkvy1gliuf-w1jkvy1gliuf-w1jkvy1gliuf</link>
                <description>(۲۰+)حلقه ی نخست : خسوف یک تقابل ...با بر افروختگی غروبگاهِ تاریخِ میثاق ، اندر رحم مادران استقلال ...به سان گردی از طوفان، بپا خواستم بر جدال ...با قلمم کردم بوران برپا ...رو به گیتی گرد و خاک، نسیم قبضه وزید با طریقت بر خزان..توأمان، عشق را دیدم مشق جنگ.. به تکلیف در آمدم پر توان..در دل من مِهر گرگ .. ببوییدم عطر مرگ فلک، با استشمام خفقان ...جمود گشتم در ی سنگ .. تندیس شدم در زمان ..به تبسم جوهری که بود اشک خون ..با تپشی بی دوام..﴿دست بکش از قدس و شر، تاریخ را سرود چنگِ نقص ...قُلُب را بستان همچو کوبش پتک به سنگ، چون یورش داس بر گردن گندم، پُر شتاب ...روح را از دل قبضه بگیر با هفت تیرت چون صلیبی بر دستان یک جنگیر﴾تابیده بود نور عشق ...﴿ آنگه نورش را بخشکاند شورِ تیغ ﴾روییده شد از هفت تیرم حُبِ تیر...﴿ هههه!، گلوله اش برابر هر توپ و تانک می گریست ﴾از اشکه تیر شراره زد مُلکِ دیو ..﴿ خب که چی؟! دیو بر سریر، اسلحه بر شقیقه ماشه کشید..خونَش پاشید بر ستم، گشت آبشار خونش شرابی بی بدیل. ﴾من خالقم نکن بر اثرم دخلِ خلق ...چون معلولی بی دلیل .﴿ بشنو زین طریقت « ابژه » .. قلمم جانی‌ست وُ جوهرم جاری ، گشتم پسای یک اضمحلال، یک مرکب بی سوار...نوزادی که نوشد شیر از سینه ی ماده جن، چه دارد بر نبض خویشتن اختیار ؟ ﴾مقابل آفریدگار بر افتادی به گفتار؟﴿ به گفتار؟! آه ... به گفتار وُ به کردار وُ بپندار ﴾آنگاه به فرمانم ‌.. کین کلمه همچو‌ شمعی در باد خاموش گشت ...﴿ بی فایده است ..این کلمه تا به ابد به عزت روشن است... خالقم چون پروانه به دور نورم بچرخیده در طوافی سر مست ﴾خورشید بر فرجامت بتابید وُ ببارید بر نفسَت مُهره مرگ ..﴿ و شمس بدرخشید و کم سو گردید ... آنگاه به فرمانم بگریست و بمرد از شرحه ی قطره اشک... خجسته باد تباهی ـــ چون تیرگی به روشنی دارد اعتیاد، تشنه ای بی مشک. ﴾زین طریق، الهه ای بر کنیسه طهارت را سر کشید ...بر سریر شاه عدل، تباهیِ چنگال تیزش را می‌گزید..﴿ هیولای زخمی، خمار لذت از تن براق وُ عریان پریان ، با اروتیک گناه بر زنا، خون خود را می مکید ...اژدها، با دیدن قداستش شعله زد و پیپ کشید..شاه عدل برابر رسوخ ویروس الیگارشی، عدالتش انگلی ــــ به طریق ایدئولوژی هیولا می تپید ﴾شیوا ولیک مبتذل ...دست بکش ز ورقم ای قلم ..﴿ تو که گویی پاکی ای فانی ، بگو بدانم چه هستی جز پادشاهی بی سریر ...تو‌ از مهر بسرا من از هوس ، مشق تو عشق است و من دینم قانون عصیان، به پندارت رذل و پست ....من در کلبه تو در کلیسا، تو در بمان در بند پاکدامنی ملائک بارگاهان، من بخوانم رکیک از آئین فحشا ...از هرزگی های تجاوز فاشیسم بر یتیمان، بی سزا ... حق تیره است بی امان... منم تیره آورمش بر زبان ﴾آری که فانی ام ، لاکن با مرگ درک حیات را کردم ..تا نباشد فروغی از آرمان درگاه، روشنا نگردد تیرگی در تباهی مظلومان... بنگر که هستم بی تخت بر جهانم پادشاه...زین روی، نگریستم با وجودم که در دورخ ظلمانی نور عقل می تابد..﴿ هیچ است، وقتی روسپی ها چون پرتوی ایزدی در کلیسا ها می‌رقصند ..﴾بر من نگو سحر ظلم... وقتی کولیان، راهبان کبریا را بر گیرند به سنگسار ...﴿ بر من نخوان سرّ ضعف ... چون درختی تنومند که سست ریشه است .. تو دستانت غرق عشق ، من چنگالم بر رنج فراغ و هجر مهر فائق است ..﴾بر متن من ، این خلق من نکن رسوخ ... این عالمی‌ ست که نمی گردد به تسخیر قلمی رزل و بد مست و پست.﴿ گر نباشم ظهور اراده بر وجود ... خلقت در بند و زنجیر جبر توست... من نباشم اختیار نیست...اندر منزلت جهانت معنا نیست ﴾بنگر چگونه مرا است بی نیاز از تو ...بی جهت شتابان به تاختن بی مقصد نیستم همچون تو ...معبدی بر پا بود در قعر کوه ...پهلوانان در نیایش قدیسان نو ..گرز بدست، زرین سپر و با زره براق و درخشنده ی سلحشور...راهبه ها با ردای سفید ابریشم در نیایش علیت...بدین سبب، روییده بود درختان نور ..و بچرخید وُ بدرخشید بر سپهرش اختران کور ...﴿ آنگه ارتشی سرخ جامه ... به سوی معبد برفتند با توپ و تانک در رژه .. سرودشان بانگ بمب ... خدایان‌شان ظلم و جور .. شعله های نعره زن توپ ها بر کوباندند ستون و تندیس ...و معبد بی سلحشور فرو ریخت .... هر درخت به خاموشی گروید ﴾ولیک از دیرین زمین رازی عظیم در بلندای گنبد معبد برپا بود ..که هر ظالمی طمع ورزد بدین بنای پُر فروغ ...نفرین خالق برگیرد کل اصحاب دیو خو ...پس آنگه فرو ریخت از تک تک سرخ جامگان بدین کین خون ...﴿ ... ﴾نگریستی بدین گیتی جبری را که از جباری نیست ؟﴿ تناب‌ دار بر گردن اختیار .... گر ادامه در جدال ... حلقه ای پدیدار یابد از خلق خالق و خلق مخلوق ؛‌ براستی چاره چیست؟ ﴾زین سبب من خالق و تو مجری...هرچه خواهم بگوی به طریقت خویش .﴿ و در آن کوهستان طویل.. بر جای معبد حقیقت هیکلی دگر بنا شد ... شهر هایش عظیم و غرق اندوه ... قدرت سپاهشان بی بدیل ..لاکن مردمانش بی بصیر ...عشق را کالا کردند بر خرید ... مهر را سرودند به گفتار ..نه کردار ..کودکان گرسنه ...سیر گشته از فرط فقر ...مراد نرسید به مرید ...فاتحانه بسانه زورگویانی با عضله ... از کلان شهر های زرین دیگران به زور جنگ ستاندند زر و کیسه...لاکن همچنان مردمانش گرسنه ﴾و آنگه که بر کل وجود خویشتن را یابید بدین سلطه، از بطن خویش ریشه دوانده گردید همچون یک نطفه..خیابان هایش بگردید آغشته بر موج‌ مرگ ..بر انگیختند هر دیارش به خودکامگی بی مرز ..و در افسانه ی تاریخ به آنی، تمام دیارانش اخته، مستقل گشتند اندر آزادگی ..چیزی نماد جز چند معبدی مستقل از آن هیکل واحد ...﴿ بدین طریقت ...این حقیقتی بود که به گفتارمان آمد ﴾پایان ...﴿ نه آغاز ... آن مردمان در استقلال در فتادند بر جدال ..هر دیار طمع بر گسترش وزید در خیال ...پس با خیزش وارثان آن واحد ...فصلی از برادر کشی آغاز گردید....گلوله ها بکشتند دیگری...بیگانگان به لذت هبوط شان می گسار...هیچ یک نداشت با سواره نظامش بر سپاه دیگر چیرگی ...برپا گردید فصل تیرگی ...بمب آواره بزایید و هر توپ به پاس داشت مرگ و میر ...نوزادان نمادی از نومرگی...مادران در زباله بدنبال سحر حیات ...خاک خوراک همگان ...بدین سان، به هلاکت گرویدند تمام آن مردمان کوهستان ...دود و بوی سوختگی دمیده بود بر مکان ...گرگ ها در قله ها زیر مهتاب زوزه زن..کرکس ها خوراکشان گوشت اجساد مرد و سگ...مبعوث گشتند اجساد بی جان، اندرون گودلی از گور های دسته جمعی...دور سیمای فروپاشیده ی سربازان مگس نهاد رد پای خصم ... بدین حال این سرگذشت پایان یافت ﴾براستی که ای ابژه، بایستی تمام حقایق را نمی‌سرودی تا بماند پرتویی از نور غیب ..﴿حقیقت گاه روشن است گاه تیره ... گر بنوشی از جان شیرینش و ننوشی زهر تلخش بر توست عیب ﴾آری، لاکن همچنان گویم بایستی تا آزادی مردمان رسیده بود به سرانجام....ورنه در توان داشتم بازگویم تا آن فجایا و اتفاق ...﴿ طلوع پسای روشنی آید نه تیرگی ...لاکن تو تنها تا غروب را باز گفتی ﴾. . .﴿ اینک پایان ﴾</description>
                <category>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</category>
                <author>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 09:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اضمحلال بارگاهان: مضمون چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B6%D9%85%D9%88%D9%86-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-goyjw28xfk0s-goyjw28xfk0s-goyjw28xfk0s-goyjw28xfk0s-goyjw28xfk0s</link>
                <description>آخرین مضمون...« مضمون چهارم »در زادمرگ قدیسین، در عزلت خویش تنفسِ اشباحی ناطق رهنمود بنمودند لیک مرا ...زان بدان سوی پنجره ی نیمه گشوده در تلاطم وزش باد صبا .که اندر منظرش سپهری در گرگ و میش برانگیخته بود ..به مشامم برسید بدین خفقان ز جوهرم بوی خون ..و بدان مکنت آسمان ...شاهینی رخشان از طلا و زر می شتابید ورطه ی مهرگان را پروازان ..کائنات نجوایش را می سرود با پژواک ارواح بی امان ..بنگریستم با چشمان زرین آن شاهین بر آن افق ..و دیده آمد بر دیدگانم پدیداری ها ..آزورا، با هاله های قداست شهریاری بر کلاهخودش اندرون یک غروبگاه، که شمشیر بدست بنشسته بود با اقتدار خلوص از گناه بر تخت گاه ..انگشت اشاره بگرفت سوی کوهستانی مکنون بدان سوی بلندا ..با دیدگان شاهین بنگریستم اندر دامنه ی قله ای زان کوهستان..بدیدم راموس را ، مصنوعی با رزم جامه ی درنده سان، در زور آزمایی با رافائل ملک شهسوار ...پنجه در پنجه زیر پَرتوآن پرُ توانِ اختری مکنون و سرخ گون ..و با زورمندی رافائل، پوزه ی وی را بر خاک مالید بدان جدال ..اندر احوالی که کلاهی ببر سیمایش بر شیب دامنه ره می پیمود؛ بی امان ..و کلاهخود ببر نشان غلطان بر فتاد بر حریرِ پیشگاهٔ طائیل پادشاه ..و طائیل با تاج به تمثال خورشیدش بر خاست و بر گرفت کلاهخود آن درنده را ..بوسه ای نیک اختر زد بدان کلاهی ..و کلاهی بدرخشید و تابان بسط یافت سوی سرزمین های حاصل خیز از ریگزاران ...آنگه قمر و شمس ز قوس نجوم ...بی امان چرخان بگذشتند از سه بارگاه ...هر لحظه شبانگاه و بامدادان را فرا بگرفت ..و شمس به کودکی دگردیس یابید و قمر گشت دهلیز ارباب سیاهی ها، آفیراث ...با ظهور آفیراث با نقاب گاو سرش، چشمان تابان و سرخَش،کودکی تک چشم توأمان مبعوث گردید بر سرش ...و این چنین بود سِرّ آن گرگ و میش ...تابش فجر از غروبگاه رافائل شهوار آرام رمید...که بی انتها روشنی و تیرگی بر دیگری غالب گشت.لاکن اندکی بعد غلبه یافته بر چیره گشته چیره گشت ..حیات به مولود برسید و ممات با پوچی بگذشت ..گاهی حضور بر وجود بود گاهی بر دیگری ..و زین سحر ...آسمان گشت هبوط گاه فرشتگانی بدنهاد و دیو خو ...که پر پر بر خاک فرو فتادند .و پر هایشان آتش گرفت ...از اخگر آن آتش اثیر رویید...و بر انسان بیآورد وحی پوچی ..و بارگاهان بر آمدند به پدیداری ..آه چه دیداری ...غولان دو سر سوار بر ارابه بر زیرین زمین در راهپیمایی هر پری ...من همچنان در عزلت خویش ...با تنفسی از جوهر معاد جسمانی ..با آخرین نظر بر پاکدامنی ورونیا و سلحشور وفادارش ..و واپسین نگاه بر رهگذر بارگاه سفلی، که هیچگاه ازان هیچ انگاری باز نگردید ز منظرش ...آخرین صفحه را ورق زدم با جوهری از خون خیس...تا با اضمحلال اسطوره های پیشین بر انگیزم اساطیری نوین تر پیش ..پس با دلدادگی دل کندم از هر مهری بدین اساطیر..به پیکر در سُرب سوخته ی آبلیموس ..به معصومیت از دست رفته ی رامانوس...سوگند به آرمانگاه مملو از تباهی آکلیدوس..که جاودان بودند براهین هولناک آراتوث...و مژده باد یارا، که تمام پدیدار ها چیزی جز چهره ی تناسخ حقایق نبود ...با آواز طوفان، در بستر رقص پریان زیر مهتاب تابان ،ورق میزنم...بارگاهان همچو شکافی بر یشم ترک خورده و میشکنند..لاکن اسماء همچنان استوار می ماند ...سفلی ‌پوچ تر از پیش گشته و رهگذر را در خود می بلعد ..ورونیا تکه های تن برادر را می یابد اما خویش آلوده گشته در دستان قلمم جان میدهد..آفیراث و کودک پسای گرداگرد دیرینگی ها بر یکدیگر رسیده .. و این چنین در خویش حل گشته و محو میگردد..دروازه موعود باز میگردد ..نغمه های در مسلخ گاه خار ها می گریند.بگذر ز دستانم ای قلم ..بنگر بدین سروده که برون آمد از دلم ..تا پایمان نگردد زیر سم یورش گرازان یک وطن ..از شرِ شر، به ستوه آمد عقلم...شبحی بر گوش زمزمه کرد، که من ظاهرم یا باطنم.بدین سان ...آفیراث و کودک، روشنی و تیرگی را می ربایند از آسمان ...طائیل از تاج گاهش برخاسته و از این مهلکه به سوی نا پیدایی ها « آنسوی دروازه ی موعود » عروج می نماید ...اما می ماند ...رافائل پیکر بی جان راموس را بر دوش گرفته و اندر دامنه ای در بند کین گور می کند..سپس با درخششی زرین از سپهری غریب، رافائل به شمایل فلکی در آمده و با انفجاری از مرگ اختر رخ می نماید...ٱزورا همچنان بر تخت نشسته بر خاکستر شدن کوهستان نظر می افکند..به ارکست کائنات گوش فرا می دهد ..به طغیان دریا لبخند می‌زند ...با نگاهی به سوی من گوید : دگر خواهم دید تورا باری دگر؟! ..بر وی گویم : به آینه بنگر ..زیر کلاهخود تابانده اش لبخند می‌زند ...لاکن حجاب کلاهی اش مانع دید من بر لبخندش نبود ...و اینک می نویسیم ...« قبضه گردد آزورا »و آزورا نشسته بر تخت گردن خم نموده و هاله اش خاموش می گردد و بدین رو در دم جان می دهد ...نظر از چشم جهان نمای شاهین انداختم ..و به کنج اتاق متروک و مطرودم بازگشتم ...دفتر را می بندم؟قلم را می افکنم؟یا ورق دیگری میزنم ؟هیچ یک ..دفتری دیگر را با قلمی برنده تر بر افراشته خواهم نمود ...براستی هر فرجامی سر آغازی دگر است ..بر خلوص درونم نجوایی سر داد سنائیل... رسول نفس..« اینک صحفی را مکتوب گردان تا بماند به یادگاران غربت جهان »پس مضامین به اتمام رسد و زین پس « صحف » بر می انگیزد ...«پایان یک آغاز» و « آغازی بر پایان دیگر »</description>
                <category>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</category>
                <author>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 17:20:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>﴿ أَسَاطِيرُ النوین و الاَسرارُ الغَریب ﴾</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%E2%9F%A8%D9%85%D9%80%D9%80%D8%B6%D9%80%D8%A7%D9%85%D9%80%DB%8C%D9%80%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87%D9%94-%D8%AA%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%E2%9F%A9-ahjojyk2ognv-ahjojyk2ognv-ahjojyk2ognv-ahjojyk2ognv-ahjojyk2ognv-ahjojyk2ognv</link>
                <description>مضمون سوم : اسطورهٔ {} بودگیبر دیدگان جام جهانبین زمان، مسطور بود ..عیش دلدادگانِ ملائک اندر اریکه ی مهرگان ..پرتو های پر توان ... بود بام ملکوت، پَر باران ...پژواک مهر می‌وزید زان سرای معابد آسمان ..که لاجرم نجوایش را می تکاند بر گوش ناشنوایان...و زمین ... چون نفرینی لعین، مملو از نقصان ..پسای آنکه درندگان، چرندگان و پرندگان را در وجود خویشتن به حضور قلمداد بنمود،از رحم خویش خردمندی درنده برانگیخت و گشت انسان...پوستین پوش ... مردان‌شان زورمندانی با درخشش عضله ..زنانشان جسماً نه ، کل حیات‌شان از بند و زنجیر پوشیده...اسکان گزیدند آن مردمان از غار ها به کلبه ...برخی در آمدند به هجرت.. بی مقصد..برخی همان سرزمین را برگزیدند به سکونت.گذشت و گذشت تا آنکه برپا گردید در چند سرزمین بسیار ده...پس زمین را با سیر زمان جستند به اکتشاف...آهنگری برنز یافت...و در قومی دگر پادشاهی شمشیر ساخت...سالیان پسای گردش زمین، مردی برنا بر کوره ها آهن گداخت .پس به آرامی در سیر زمان، با آن اکتشاف در خفایش زره بساخت ...دیگران با هر اختراع و اکتشاف، بنا کردند دژ های از جنگ افزار ..با هر اکتشاف پسین...پدید آوردند طریقت مرگی نوین ...پس هر اقلیم با سودای برتری بر دیار دگر سپاهی مجهز با اسبان بتاخت...نیزه های فولادین پرتابان فتادند بر طفلان و مادران..و تبر های آهنین به انتقام، جان از مادری دگر ستاند ..و جوانان همچنان قطعات زره بساخت ..قوم شمال از چوبان ساختند کمان ...شرقیان بر پا گشتند با ارابه ها ...خونین سپری گشت هر زمان ...در تلاطم خون باران آن روزگاران، زان سپهری در کسوف، در هبوط فرو می آمد بر زمین موجودی با هاله های سحابی بر مکان ...همگان از شرق و غرب ... از جنوب و شمال، برفتند بدان هبوط گاهی به شکل گودال..بروج دود و غبار سقوطش عریان از منظر عالمیان...تا برسیدند همگان بدان مرکز ...پسای جدایی اقلیم بار ... این تجمع کل انسان بود دومین بار ...در انتهای گودال..موجودی نقره ای ...سیمایش خفاشین ..عضلاتش تنومند و پیکرش همچو ابلیسین..دم دار و بی بال ...چهارشانه دو شاخ ...پیرامونش یک شمشیر...جوانی دلاور بر اندامش دست گذاشت..سرمای تنش عرق دست پسر را رسانید به انجماد...تا آنکه بر وجودش نور دمید ..پلک گشوده بلند گردید آهنین ..شمشیر را برداشت از زمین ..جوان هراسان بر خیزید و عقب گریخت ..موجود نگریست به اطراف ..به دورش صفوفی حلقه زن از انسان ..از میان آنان پیری آمد و پرسید : بگوی بر ما چیستی ؟مردی تهی از روزگار نشسته آن گوشه کنار، گفت : ای پیر، مپرس آن چیست ... بپرس زان ما چیستیم؟! از میمون آمدیم یا الهگان ..موجود پوزخندی زد و گفت : چه فرقی دارد به حالتان ؟!‌ شمارا نیافتم جز خردمندانی وحوش و خونخوار..بدانید هم اینک رسیده فصل انقراض ....دلیری سینه ستبر آمد و سپر بالا گرفت ..گفت : من آمدم بر قتال ..سوی من بشتابپهلوانی پر گیس و محاسن گرز چرخانده گفت : ازان من خواهد شد این افتخار..آدمیان در هر سپاه در آمدند به اختلاف..جدا از شرق و غرب..در هر لشکری نیز یاران افتادند در لفظ ستیز..که سر موجود ازان من است یا دیگری ..نیش های نقره اش گردنبد اوست یا دگر کسی ..آن مرد تهی از روزگار... تکیه بر تخته سنگی پوزخندی سر کشید بی امان ..گفت : هرکه بکشت این بدسگال را ...اثباتی‌ست بر من مغز جهان..عاقبت، تصمیم بر آن شد یورش برند همگان ...و هر نفر تیغی زند بر آن اندام..پس با فریاد و هجوم...حلقه ی آهنین ارتشیان تنگ تر و تنگ تر گشت اندر دیدگان بر نجوم..خمیدگی قوس هبوط ...در گودالی از لشکر تباهی پر خروش ..لاکن ...تا برسیدند بدان هیبت و جثه ..نیزه های آهنین نخراشید بر پیکرش خراشی..تیر های کمان شکسته به اهداف رسید ...تبر های برنز خمیده شدند در هر ضربه ...یک به یک .. تنفس را از سینه ها می ستاند با تیغش، آن موجود موعود....وَ جنگنده ...با دستان آهنین شد مشت بکوباند بر کلاهخود، و جمجمه ها متلاشی غرق خون در انفجار..لبه ی شمشیر ... بر گلوی پهلوان پر ریش...خطوط براق جهش تیغه در هر ضربه، خراشی گردید بر تن دلیرانِ خونریز ...تجمع سربازان گشت خلوتگاه سترگ سرداران ...خاک سرخ گشت به خون آغشته ....و با آخرین کوبش تیغه بر فرق آخرین دلیر..موجود خوفناک سرود : اینک بمیر ..و آخرین نفرشان نیز بمرد..مرد تهی آرام برخاست و قدم زنان بی هراس گریخت ..خبر برد آنسوی گیتی از هیولایی پلید ..که سوی جهانیان با طغیان بدین جا خواهد رسید ...و چه شوم و تباه است آن مهلکه ای که کول بارش است ..جوان که دیگر بود مردی برومند و زورمند ..آن زره ای که در تلاطم دوران ها و نبرد ها بساخت را برداشت ...کلاه‌خودی شاهین نشان بر سر بگذاشت ..پیکر زره فلس های فولادین ...چهار نیزه باریک و شعله بر پشت نهاد..چکمه های آهنین پوشید و بگذاشت بر غلافش شمشیر..سپس سوی سرزمین هبوط رهپساران در افق به راه فتاد ..موجود کماکان از اجساد خوراک گوشت با نیش هایش می فشرد ..لاکن نمی‌رسید هرگز آن همه خوراک اجساد به اتمام ...شمس بر افتاد و ماه بر انگیخت اندر سپهر ..سلحشور شاهین ره سپرد با فولادی از حب و مهر ...تا آنکه غبار آلود گشت آسمان زرد...بدان گودال اندر کوهستان بر پا گردید انفجار آتش فشان ..سلحشور رسید به قله ...رو در رو اندر مقاتله، گشت برابر آن جثه ایستاده ...جاری گشت در دهانه رود های مذاب ...موجود گفت : آمدی چون این حیات پیشین این اجساد به افتخار ؟گفت سلحشور : ننگ نیست هر افتخار ...گر جای خصم باشد بر دفاع ...موجود گفت : برو .. مرا تقابلی با تو نیست ای مرام ..بگفت : من همینجام تا سدی باشم بر انقراض انسان ...موجود گفت : هم اینک هستی ... باید ازین مهلکه بروی، اینگونه آنی هستی که میگویی..سلحشور ، دو نیزه از پشت در آورد..زبان به سخن آورد : جان من بقا و ... مرگ من نماد انقراض است ..پس جانم را بستان تا به انقراض رسی...موجود شمشیر بر گرفت و زور آور به سوی بالا، اندر پرتوآن مهتاب بکشید ...نوری از فلک بر تیغ بتابید ...جنگاوران دو سر نیزه را بر هم بکوبید... جرقه زد و از نیزه ها شعله جهید ..و شتابان... دوان دوان، سلحشور طوفان وار هجومی سوی موجود دوید ...موجود اندر بلندا ..بالای کوهساران پرید ...از قله ای زیر مهتابی سوزناک از آتش مرداب، بلند کرد تکه سنگینی و سوی جنگجو افکند..سنگ از ارتفاع پایین می فتاد در شتاب سوی آن جنگجوی میانسال و صیرت جوان ...سنگ نزدیک شد به سوی سلحشور دوان ..سلحشور قلطی بر زمین زد و سنگ از بالایش گذشت..سلحشور بی مهابا از خاک برخاست و باز دوید در شتاب ...موجود پرید سوی قله ای دیگر.....از بالای کوه با انگشتش ماه را تکانید ..ماه کوچک بر کف دستانش افتاد و در دم رمید ...موجود قمر کوچک را کشید و نور وزید ..ماه کمان گشت و مهتابش تیرِ کمان ...پس موجود آهنین آن کمان مهتابی را کشید ..و تیر پر فروغش را سمت دلاور رهانید ...تیر رها شده اندر سپهر خزید ...شوالیه در شتاب بر زمین قلطان خزید و از کنارش تیر گریخت ...و جنگاور تلو خوران توأمان ، نیزه اش را به طرف موجود پرتابید در شتاب ...نیزه شعله زا ... بجنید و عروج برد بر بلندا، تا آنکه با خراش بر هوا .... برسید به چشم آهنینش و کور گردید هیولا...و آنگه دور پایش گشت جوی مذاب..اشک آتشین کور نمود چشمش را ..مذاب گزید و بلعید پا هایش را ...پای پولادش سُرب داغی گردید و در غبار محو گردید ...پس بی پا افتاد بر نوک کوه ...کف دودستش در داغی جوی..و عاقبت بی دست و پا از یک چشم نابینا... زنده زنده ... نفس نفس زنان سر می‌کشید هر دَم را ..سلحشور برخاست و رسید گوشه ی خشک دهانه ..گفت : می پنداشتم چیرگی محاله...خواستم زودتر به دیار مرگ روم تا نبینم کودکی غرق خون در گریه ...موجود در عذاب سرود : گر بمیرم می نگری چنین را ... آی الهگان کجایید یارانِ در عیش و من کجا؟ در جفا...پرسید سلحشور: الهگان؟!موجود با لکنت آمد به سخن : من آبلیموس! ارتش دار دوزخ ...وجودم بر شیاطین مسلخ...آنم که آمدم به سد انقراض.. لاکن مرا بکشتی تو ای پهلوان ..بزودی ...عصیان گردد در وجود آحادی از شما ...چو جوهر اهریمنی از دوزخ چو طاعون سرایت نموده بر باطن آدمیان ..تا کم کم از خردمندی! درندگی غالب گردد بر جنس‌تان ...و رخسارتان مظهر جنیان ...دخترانتان با دیدن هیبت مهیب‌تان جیغ زنان ..خونین ناخن بر صورت کشند بدین زوال ‌..صورتی از ابلیسان گرگ... شیاطین سرخ..گزاران دلیرانه به جان دیگری بیافتند در سترگ...و تو ... بدان من آمدم به کشتار آلودگان...آن زنده پنداران... از درون بودند از مردگان ...اینان را که کشتم ...بخشی از نطفه ی اهریمن را کردم هلاک ... و با مرگ من آنانی که ماندند باقی..بر مکنت تان بگردند طاغی ...سلحشور به اندیشه گروید ..پرسید : از چه دانم تو از راست گویانی ...ناگاه، چشم سلحشور از درون شکاف کلاهی، به جسد نگریست...صورت مردی از اجساد ..متلاشی گردیده، چروکیده در پوست در آورد خز..جمجمه اش لرزید و آرواره گشت ...آبلیموس...آن موجود در جوی مذاب از میان رفت به آرامی...سلحشور بر روی زانو فتاد ....شمشیر از غلاف کشید بر تن خاک فرو نهاد...پس دیدگانش را به آرامی بست ...گفت اندر درون : هرکه را ستیز جویی بود آبلیموس بکشت..پس منم چنین خواهم کرد و اینگونه آلودگان از میان خواهند رفت ...با بازگشت به ظاهر پیروزمندانه به سوی قومش، مردمان شادمان زره اش را معطر نموندند با عطر گلباران ..ولاکن وقتی سلحشور باز گفت سرگذشت قتل آبلیموس را ... جدالی دیگر بر انگیخت در جهان ...هرکه را می‌پنداشت ستیز جو ...بکشتند لاکن باشد بی گناه ..و اما ... سلحشور در این صف کشتار ها بود در ابتدا ..خود نیز ستیز جویی جست بر ستیزه جویان...گشت، هر چرخش شمشیرش دادگری خودکامه؛ز فرط کشتار خونینش کثیری گشتند سرخ جامه ...براستی چه سری‌ست این نقصان انسان ؟!گذشت روزگاران در قتال .. در کشتار ..تا آنگه که روز موعود فرا رسید ...از هر پنج نفر سه تن گشتند مظهر ابلیسین ..مکاران چهره هایشان روباه سیاه و جبارین گرگ های دیو سان ...جمیع مسخ شدگان بر انسان ها غران خصم ورزیدند بدان قیام..سلحشور آمد زره بر تن کند..سرش را بر گرفت دردی فجیع ...گونه هایشان زلزله وار بلرزید ...بدین طریق، سیمایش آمد به تناسخ شاهینی سرخ رنگ و وحشی ...پس وی همانگونه نیز برفت در مهلکه..مادری را بکشت و کودکی را بدید در گریه..همانگونه اندر خفقانش بی اعتنا ... نوک میزد بر گوشت اجساد با منقار ...پس از این سرگذشت غریب بگفتم بر خویش: گویی سری درکار نیست ... چرا که نقصان هیچ نیست جز جوهر انسان ...آری، منم آن مرد تهی . . .باری، بی شک تهی تر از پیش ...بدین سان سرانجام... از آدمیان نماند جز لاشه، و بازماندگانی گریزان غار ها را باری دگر برگزیدند به آشیانه....و مسخ گشتگان به زیرین زمین در فتادند به هجرت ...آنگه، ملک و تمدن هایشان زیر پوست سنگی زمین برپا گردید و شاهشان شد، آن سلحشور قهرمان ....پایان...</description>
                <category>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</category>
                <author>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 16:40:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>﴿مــــضـامین﴾</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%EF%B4%BF%D9%85%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D8%B6%D9%80%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%84%D9%8D-%D9%82%D8%AF%D8%B3%DB%8C%EF%B4%BE-rfg60n1t3xrj-rfg60n1t3xrj</link>
                <description>مضمون اول : قدرت غولاندر دامنه ای در بند کین..بدرخشید اختری بر اندام ارض زمین ..زین طریق بر پا گردید تجسد مردگان با صوره جاوید ...چون در دل غاری در هیکل کوه... نگریستم از افقی دور دست، تحرک غولی عظیم و شریر.گام هایشان لرزه بر تن زمین ...اذکار مرگ بر وجودم خوف دمید...بتابید اختری تابانده اندر پیرامون آن غول دو سر ...چه فانی نگریستم بدان هیئت..بدین مکنت ...کماکان بنگریستم در آن غار، به رخساران چروکیده ی غول با حیرت ...پرندگان برخاستند و تن درختان خیزان ...پوستینه سرخ بود بر تن آن غول سوار...یک سرش انسان و سر دیگرش دیو سان ...زنجیره طویل بر گردنش افساری بود که طولش به آنسوی گیتی را پشت تمامی کوه ها و جنگل ها می پیمود ...بر سر و زلفش بنشسته بود تاج خار...تا که برسید رو به غار، غران در افتاد به زار ...آمدم بگفتار که چه چیز گریبانت وا داشته به گریان؟بغرید با دهان نجس و دندان تیز، که ای فانی، تو چه دانی زان شبانی ، که جانم را گرفت به کردار وُ به پندار وُ به اجبار افعال نیک...پرسیدم مگر ایشان کیست ؟با پژواک بَم و بیمناک بر من بگفتا : بودیم با برادرم غولانی دیو وار چون خدایگان جاویدان بر بوم و بر هستی ...سوار بودیم بر ارابه ای با حمل هزار فیل ...سرگردان به غارت و ظغیان، درنوردیدیم خونین، مردمان و فرشتگان را اندر سپهر و زمین ...در کشتارمان خونباران با گرز کوبیدیم بر سر سرزمین های برهنه از نان و جان...تا آنکه به هنگام، آمدی شبانی جوان،‌...زلفش زرین، با عصا بر زمین کوبید و کرد بر ما قیام ...گفت : منم طائیل ، رسولی از جانب عقول متعال و علیت لایزال ...جنگاوری بی سلاح در تقابل تجلی استکبار ...سلاحم آئین خرد ... با عقل نازله از علت العلل...زین معرکه بگریزید چراکه ازان من خواهد گشت جانتان، به اذن حکمت خوی شر...پوزخند زنان بگفتیم بر چوپان، که تورا نیست بر اصحاب ما توان ... بنگر بدین کمان غول آسا...ارابه ای فیل کشان ... گرز هایمان خون زا ...چوپان نفس در دم دمید ...گفت : بزودی بر شما عیان خواهم نمود که خونتان معلولی‌‌ست بر علت ظلمتان ، نگردد افسارتان از من دریغ ...بدان هنگام قاطری آمد سوی وی...مرکبی گشت به او از حب عشق و خصم شرک...پسر گفت آیید ز سوی ما گر شمارا توانی‌ست...پس سوار شد و با مرکب قاطر تازان و شتابان بگریخت ...ارابه ما نیز آنان بگرفت به تعقیب..جاده بلرزید و صخره ها بشکست ز کوبش تبل وار پای هزار فیل...توأمان با جهش های غضبناک ارابه، برادرم سوی چوپان کمان کشید ...تیرش به قدر نیزه و به سان طوفان روح آسمان را جهید ...باد تندی وزید ...شدتش درختان را خمید ـــ برگ هایشان را مکید ...چوپان سرش را بگرفت به زیر ...تیر از بلندایش کنار کشید وُ از وجودش مرگ گریخت..به دره ای تنگ برسیدیم...در تلاطم حرکت ارابه ، سنگ عظیم بلند کردم از زمین ...و با پرتابی نیرومند سنگ را انداختم به شتاب سحابی، بسوی پسر با بغض و کین ...پسر گردن قاطر را گرفت و اورا به راست کشید...سنگ ز سوی‌ وی کنار کشید و به خطا بگذرید ...و آن سنگ عظیم بر تن زمین فتاده، و با پژواکی مهیب بدان دره بشکست...با رانش لرزان ارابه، به ابتدای تنگه برسیدیم ...پس راندن بر ما سخت دشوار گشت...چراکه تنگای دره، ذره ذره پیکر ارابه را می شکست...بدان سان ، آن تنگنا بی امان ز کثیر فیلان وُ پیلان جان ستاند ...دیواره های کوه، ارابه به ویرانی بکوباند...از عرش کوه بر پا گردید ارتشی از سنگ و لاخ...سنگ ها قلطان شتابان ...آمدند از شیب کوه به زیر..و در دم جان ستاندند از باقی فیلان...همی بدیدم از آسمان، ملائک به کثرت ستارگان با طوافی رقصان، آیات چیریگی بخواندند بر بلندای چوپان ...آمد به دیدگانِ خون‌ِمان، که پرتگاهی ژرف بود؛ در انتهای آن دره ی پُر توان ...راه بازگشتی نبود برما؛ در جنبش سوی مرگ، بودیم چون رودی روان ...آنسوی پرتگاه، دره ی دیگر قرار داشت؛ و حد فاصل میان دو دره پرتگاهی عمیق بود ...بتاختن آمد طوفان وار قاطر چوپان ...زورمند با برادر کشیدیم افسار فیلان ....خورشید بدرخشید میان دو دره .‌‌..با پرشی بلند گذر نمود چوپان چون باد از پرتگاه، تا بدان جان که برسید به آنسوی دره ...و اما ما ...بر یکدیگر برخورد کردند پیل هایمان ، آنگاه به سقوط در آمدند بدان پرتگاه تومان با گذر چوپان..افسارشان مارا نیز به سقوط کشید ...ارابه شکست ویرانی اش بدان سو پرید...ما در سقوط ...چشمانمان ندید چیزی جز ابر و دود ...در انتهای سقوط...دیدیم در زیرمان زمینی مملو از نیزه بود ...افکنده غرق خون ... بر نیزه ها کردیم سقوط ...برادر بمرد چون نیزه رفت بر گلوش..من نیز تکه پاره از هرجا مجروح ...آنگاه هلهله ای برپا شد از مردمان و فرشتگان به تشویق چوپان ...وی را گرامی داشتند ارج نمودند به مقام شاهان ...او نیز با زنجیر کشید بر گلویم...تا در ابدیت بنگرم بدین تقدیرم....پس سلطنت کرد بر زمین ...و شاعرانه... شاهانه زین تقدیر مضمون سرود ...پسای هزار هزار سلطنت بر قدر حکمت، او نیز بمرد لاکن من همچنان در بند سبط او ...به راستی با من چه کردند خاندان و آل طائیل...و در عاقبت ، غول چون سرگذشت را به اتمام رسانید، از دور دست ها جنبشی گویی از سوی عرش، زنجیرش را تکانید و حالت خفقان به هر دو سر غول دست داد ...از چشمانش خون سرازیر شد و رنگ از هر دو رخسارش پرید ...هیبت دهشتناک آن لحظه روح را از تنم قبضه کرد ...پس به آنسوی غار گریختم و دیگر هرگز به بیرون غار نظر نی افکندم...ـــــــــــ&gt;♢&lt;ـــــــــــمضمون دوم : حکمت طائیل﴿ به اسم نور مبین و روح یقین ﴾از مُلک شاه بَرین ...گفتیم بلند و رسا، بر همگان اعم از پیر و جنین ..که چگونه ستاندیم جور را از زمین ...چون دلداده ای تشنه لب، که به سلوک معبود رسید ...به تکذیب آن که نور زور است و زور شریر...و به تصدیق آنکه نور عقل است و عقل حکیم..چرا که زورمند ترین نیرومندان را بگرفتیم در جوانی بر کمین ...غولی را بکشته، و غول دیگر به اسارت گرفته، و گشتیم بر آنان چیره، با الوهیت بر عقل نوین ...چنین شد که به فضل درگاه عقل و بارگاه اثیر . . .ما شاهی عادل گشتیم بدین سرزمین ...که از اسرار حقیقت ربوبیست، چیرگی هیچ بر جملگی...سلحشوران ما با ستون های آتشین، بکوبیدند دژ های آل طاغی...باری بر این برابری ... که تا خصم چکید از چنگ شریر..بصیرتی‌ ز سوی ما با جزا، بی محابا آن چنگ را درید...منظره ای ست پر شکوه، طلوع اخترانِ در غرب و شرق ...تا افسانه خاتمه دهد ، به ظهوره ظلمته شب ...و از غلاف کشیده گردد، تیغه ی آمیخته به حکمت...از زبان ابلیسان، سروده شد بر حقیقت اذکار لعنت ...چنین گرامی داشت من و خاندانم را اسباط علیت...و به یاد آن اختری که از عالم نجوم ..پرتو می افکند بر قصر مرمرین با گنبدی زمردین و دروازه های آهنین در هیکلش...قلعه ای ازان من، که همچنان برپا‌ست در تپه ای رو به قبله ی عرش عقل...که هم آواز کائنات میخواند آوای کثرت وجود ..و قلمی که می نویسد افسانه ای پسین از حقیقت ...آن هنگام که چوپانی جوان بیش نبودیم ..با یاوری حکمت قدسی که ندا بر عقل آفرید،بدیدیم تناسخ درختی را که خود تبر شد و عصیان کرد بر شاخه ها ...و یا موریانه ای که ذره ذره بشکاند تخت شاه ...بکشتیم در قتال، غولی را بدون شمشیر و زوبین..جسدش را نمودیم خوراک و روزی برای کرکس های لعین ...و آن غول دیگر را ﴿ شایاطان ﴾ بر گرفتیم گردنش را به زنجیر ...زنجیره که طول هبوطش بگردد به چند اقلیم و سرزمین ...در بندی لایتناه، که گره خورده بر ملکوتِ این سریر ...باشد تا عبرتی گردد اندر گرداگرد تاریخ ... از ازل نخستین و تا ابد پیشین.یا آن هنگامی که اندر کاخ‌ مان شتابان آمدند دو پری ...و گفتند : آمدیم به تختگاه‌ تو ای طائیل ، با آنکه می‌دانیم گردن میزنی به نام عقلانیت ربوبی، از وجود شر، هر سری و هر گردنی ...پرسیدیم بر ایشان که چه می خواهید؟! ...یکی ز آنان فرود آورد سر تعظیم ...گفت : &quot;میان ما دو برادر اختلافی‌ست..یک گاو داریم که ایشان خواهان قربانی و ذبح اوست ...لاکن من همچنان در پی حیات و شیر او چرا که فرزندانی نوپا را دارام...اینجا آمدیم چراکه میدانیم بی تردید تو به عدل میانمان داوری خواهی نمود..&quot;بر ایشان گفتیم : پس گاوتان را جفتی افکنید...تا آن زمان که گوساله ای آورد و آن گوساله بالغ و نیرومند گردد وی را نکشید ...گاو چون بزرگ گشت به اذن علیت متعال ماده خواهد شد و گاو شما کهنسال...آنگاه گاو کهنسال را قربانی کنید و از شیر گاو جوان بنوشید ...&quot;پس برادری که خواهان ذبح بود بر ما بگفت : &quot; این چه داوری‌ست!؟ خواهان آن هستی که قربانی ناقص سوی ایزدان گردانم..براستی تو در تاریکی جهالت آشکاری...&quot;گفتیم : &quot;پس گاو کهنسال را بفروش و با آن گوساله ای دیگر بخر و آن را قربانی کن...&quot;رو بر تختگاهمان سینه سپر کرد و گفت : &quot; لاکن این زمان بسیار طولانی است خدایان از من روی گردان خواهند شد ...&quot;گفتیم : &quot;خدایان تو کیستند ؟&quot;گفت :&quot; آنانی که از هرچیز برترند...&quot;به پاسخ گفتارش بگفتیم :&quot; برتری را در چه می نگری ای پری؟&quot;گفت : &quot;خدایانم ارتشی‌ست از دیوان و غولانی بسیار...اشباحی که الماس است بر تاج هایشان سوار ..قدرتشان بی بدیل سرشتان از نور تهی...&quot;زبان گشودیم: &quot;که ای پری، گر چنین است برتری ... چرا نزد ما آمدی به داوری؟! عدل را نور می‌نگری یا تیرگی ؟&quot;پس سکوت کرد ...کمی بعد گفت : &quot;آنان را خواص است هر یاری ... منم حب ایشان گردم چون خون ریزم برایشان به قربانی ..&quot;گفتیم : &quot;حکم عقل پذیرای میل تو نیست ... بگو بدانم مظهر حق برای چیست ؟ خوبی کردن بر پلیدی ؟لعن و نفرین بر آن درختی، که از خون جوان جوانه زند با فرزانگی... &quot;فریاد زد :&#039; آری ، گر مرا یاری نکنی ... آنان چرا یاری خواهند نمود ...&quot;ایستادم بر پا از تختگاه...فرمان دادم که ذبحش کنید این پری را ... تا ببینم چه کس را توان یاری اوست ...وقتی خنجر رفت بر گردنش...شیطانی ظاهر گردید به حضور تاجگاهم...گفت : &quot;مارا با ایشان نسبتی نیست ای طائیل، جهلش را به حکم ما ننویس..و سپاهت را سوی قوم ما روانه مکن..چرا که ما و تمامی خاندانمان را توان مقابله با تو نیست پس هرگز نکوبان مارش جنگ ..چرا که این قربانی ما تقدیم به توست ...&quot;و آنگه غیب گردید . . . پرسیدیم از پری که این بود آن یاوری که سنگش را ستبر بر سینه می کوباندی؟گفتیم بر سلحشوران کاخ: ذبحش کنید...تا تیغه بر گلوش بنشست... عفو و مروت ما بر گردنش نطفه بست..پس گفتیم وی را رها کنید..وقتی اورا از مرگ رهایی بخشیدیم..بر سریر ما آورد سر تعظیم ...گفت که نمی‌دانست ... که خدایانش اعم از دیو و جن ...مقابلم عقوبتی ندارند جز تقدیر آن غول در طلسم...پس با برادرش از کاخ برفت...زان سویی دگر ...همچون آوایی جهانی را در بر گرفت...ندبه های منجیق..سرودی از مرگ و میر ..خون ها چکیدند بر تاج زرین در نگین ...بدین بدیل .. از قبیل ترانه ..آورده شد با جوهره ما هر دفعه..ظلمتی از حقایق.. نوری سرشت از دست غیب...ارتشی از ژرف شِرک.. وهم سراییدند در بغض و مهر ..و چه پیروزمندانه شکست خوردند جبارین تاریخ در قصاص...لاکن هر شری را نیست به خون تقاص ...چرا که قتل ظلم بر حق حقیقت نیکی جفاست....این به تصدیق آنکه خواستم تاج را فدای جانش کنم لاکن ، جان او شد به فدای تاجم...و وصایا، که هر شکست مقدمه‌ ای بر چیرگی ‌ست...« پایان »</description>
                <category>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</category>
                <author>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 15:00:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هــرمنـوتـیـک ⟨ تـجـسد حـقایق ⟩</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D9%87%D9%80%D9%80%D8%B1%D9%85%D9%86%D9%80%D9%88%D8%AA%D9%80%DB%8C%D9%80%DA%A9-%E2%9F%A8-%D8%AA%D9%80%D8%AC%D9%80%D8%B3%D8%AF-%D8%AD%D9%80%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%E2%9F%A9-hzsgdwkltefj-hzsgdwkltefj-hzsgdwkltefj-hzsgdwkltefj-hzsgdwkltefj-hzsgdwkltefj-hzsgdwkltefj-hzsgdwkltefj-hzsgdwkltefj-hzsgdwkltefj</link>
                <description>هــرمنـوتـیـک ⟨ تجسد حقایق ⟩آنگه که در بلندای ایوانی درخشنده... بدان کواکب کیهان، مسحور نگریسته بر میعاد اختران، بر برج عاج بنشستم ...،/در قمرِ قوم ستم، مَرده زورمنده بَدوی را ... در قتالِ با آن ماره خزنده در قوس نجوم، نگریستم ز حضورم /که با قامت ستبر وُ برهنه، بازوانی با عضله، تکه سنگ شهابی را بر پوز مار بکوبید وُ بر بدنَش خون پاشید وُ گفت :هم اینک سِیر جهان را با مشتان گره کرده بکشتم.../ منم آن پهلوان، که کره ای را بر دوش بگرفتم به ظهورم/آنگه آن مرد تکانید گیسوان، و پروازان تابیده رفت وُ فلک گشت به دیدم/خوکی غلتیده بر گِل، از زیرین زمین آمد وُ تاخت به رسمم//خرناس کشید و با دشنام بگفتا : براستی چه فرقی ست میان من وُ تو؟! ... که با بال مَلک تو والایی وُ من، با گِل حقایق، ملعون وُ پستم.../تو مغروقی در ژرف وجود ... من صادقانه گویم که نیستم../ منم آن هیچی، که هیچم.../.این یگانه حقی‌ست که به تو گفتم/گر گویی چنین نیست؛ بگو تا با سر خود، بر بنیاد وجودت بکوبم./گفتم: منم آنم که من هستم /در مصاف جهل مغان.. شهسوار شمشیر به دستم؛ با قلمم /منم آن حادثی که ... از قِبَل نور ازل، بدیدم دسته ای از اسب اجل/ در کرمم.../خوک بر انگیخت در هوا .../چشمانش سپید گشت اندر کما .../تابید حقیقت بر مکان و انجماد زایید بر زمان .../بزدایید ز پیکرش کراهت ذهن و نفس /خوک دگردیس گردید به پری ../از بلندای آسمان آرام رمید وُ آمد به زیر ../پریشان پرسید : چه بود سرگذشتِ آن اسبان بدیع ؟!بگفتم بر وی به زنهار :که چگونه اسب سپید، درخشیده تازان، با رقص زین آمد وُ رفت .../اسب سیه تاریک بود وُ دود، آمد از یال غرورش.../تا عاقبت اسب سرخ آمد و گفت : شرحه بگو که هر اسطوره بت‌کده است //گفتم : آری همچو اورنگِ هیولای بدسگال، که خوی‌َش درنده است . . .زان سلوک قُدسیان، تندیس آن قوچ طلا، لاجرم بدین ورطه ی ناسوت، شوریده گردیده پست //لاکن تجرد انتزاع، به شمایل اساطیرِ دیرین، قرین است وُ بس //تا با حجاب اساطیر بنمایاند خویشتن را ...زین معاد جسمانی اش../چو خودکامگی، که تک چشم اهریمن گشت مظهرش، با تاجی از خار برسرش../کس نگوید نیست بر این ذات جهان بد نهادی . . . چرا که حظور دیو دو سر در عدم است...//بماندند خفتگان کماکان در خفقان/و کولیان، برهان آوردند به عصیان برهان .../مسحوران طومار طریقت..، بتابیدند بر طاق طارق .. به طریق طوفان بدین دوران .../توأمان، اندر کائناتِ مردگان،اجرام نجوم بگردیدند، به تسخیر جن زدگان، درنده مسخ//خجسته باد؛ بادی که می وزد به هنگام/ کان دستان درخشان وجود، که بر گیرند خلقت عدم را با عروج اختران بر آن مسلخ /چه می‌بارد بر باران ؟چه می روید در خزان؟الوهیت بتابان، بدین گیتی پرتوی پر توانِ آن موجودیت//و یا نظمی نوین ز آحاد قدوس بر علیت //که معلولی بر قانون بود؛ قوانین طبیعت//و قانون!، نطفه ای از قانون‌گذار بود ... آن علت بی علت//بدین حکمت، برفتند ریاضیات اندر سرشت الهیات . . . ///چو بعثت هندسه بر گرداگرد کرات.. در مادیات ..///باشد که گویند حیاتمان جرمی‌ست بی قانون/لاکن بی قانونی خود بالقوه بر اشیاء گردیده کانون //بدین رو، نفی نگردد حقیقت طاووس/ با طلوع کرکسانِ طاغوت //حق را بشارتی‌ست در زمین ، به مظهر طاعون/گفته امد که به انکار رویای برین، نیامد به حضور این کابوس /تا نقصان تن ناسوت، گواهی گردد به تصدیق تکامل ملکوت، در هیاکل لاهوت//به چشم دل تنها بال مبین ز مظهر الهگان//چراکه آنان نیز، تجلی آزادی گشتند در بند مکان و زمان //و آزادگی از فرط لایتناه، تجسد بخشید تجرد خویش را، به انوار ...چنین است که فروغ رهایی را حد و مرزی‌ست/گر نباشد ... آزادی خود رود در بند خویش/به حدوث در آمد اندرون هیولٰئ صورتی نامتناهی از « خصم وُ کین »/تا آنکه بر افروخته بر انگیخت به هیکل جسمانی//صورت «خصم» در هیولٰی ، رقیق گشته متبلور گردید در پلیدی/بدان سان چهره گرفت به دیو مار چهار بال وُ خاکستری../و با انعکاس « ستیز » بر انگیخت وُ بر افروخت،‌ اخگری از پنجه ی شیر نیمیایی //زین طریقت، بر پا گشت شعله ای از هاله ی قداست ///که باری، نبودن هم بودن است؛ حقایق یک موعود، در دیدگان کوران بُوَد برهوتِ رذل/اندر وصال با لاینتاه، رسیدن گشت در نرسیدنَش/که بود، کلید اسرار مهر و موم در دستان پرسیدنَش//و زنهار در هبوطی نامتناهی مغروق بگشتند اذهان لَش!!چو جوهر هرج و مرج، که تجلی نمو کرد بدان کشتی ای که بر گل نشست /هنگامی که پرسید ز من، آن پری پریشان احوال/که گفت: بر من زینت چیست بدین حال//از بروج ملکوت، که رفته تا تارک آسمان ؟چرا کس ندید موجودیتِ آن دیو سانِ کژبال؟بدین سان، نیستند حجت بر وجود، چنین نشانه ها، پس مگیر آنان را بدنبال ../ندا آوردم به پژواک...سراییدم زان اختران با ادراک /که ای پریشان احوال ، تا توانی بر همگان یاوه سرا/اندر دیدگان دیگران بکوبان، بودن نبودن را //چو بایستی بدین نظام علّی ، نخست خود ارج دهی جوهر جملگی را بر پوچی ///بدین رو، شاعرانه اندر ساحرانه، اعراض را به حقیقت بگرفتی بپندار.../بگذار عریان بیان کنیم بر وجودت با گفتار /گفتم بنوش ز آن جام جهانبین جزا ..تا بنگری درنگ کنی؛ که چرا سنگین بود بر دوش تو گرز یک پهلوان ...چنین گردید که آن خوک درگدیس، چون بر بنا و ایوان گیتی غلبه نیابید...//به پوچی آن را از پای بست ویران کرد.../تا رهایی یابد ز بند علٌی ...لاکن رهایی در رهایی برفت در بندِ بند خویش../گفتم بر پری : میدانم جزایت تهی بودن است../باری بر این بارگاه برین ،که نبودن هم بودن است .../یارا، بازگردد به زیرین زمین، دگر به بلندای کاخ ها و تالار های وجودم فریاد مزن ... وانگهی نمی‌سد خالی بودنَت.../گر بنوشی زان جام جم جرعه ای، بصیرت یابی که چقدر بودی در دگم؛ به قدر تهی بودنَت../ای پری درگدیس ... ای تهی! من نبودم آنچه می پنداشتی...لاکن تو خود هستی آنچه می پنداشتی؟!/با کوبش سرت بر ستون علیت، نشکند چیزی جز استخوان جمجمه ات .../چنین بود، زایش این اذکار .../و تابشی از یک حقیقت شد هر نماد .../پرتو را هرگز، جوهر تابانِ خورشید مپندار .../و در درازنای چرخش ادوار .../گاهی گردد ... «حقیقت» بر تن دیوماران شعله زا سوار .../و گاهی ... «معصومیت» در آید به جنینِ قدیسِ نوزاد ../بدین سان «طاغوت» اندر مثال، بگردد صورتی از ابلیس خونخوار ../گر نباشد قدیس نوزاد، « معصومیت » در جهان باقی‌ست همچنان ...چو نیاید شیطان خون‌آشام بر دیدگان، به حضور است تیرگی در این جهان کماکان/..عدم شیاطین نگردید گواه بر نبودنِ نفس « ستم »./با ذبح نمادین فرشته، نگردد‌ صورت «نیکی» تهی ../حال به صورت اندیشیدی یا مثال؟/پر ملائک نمی گردد تقدم صورت ماده بر مثال .../عَرض را نگریستی چون کلیات حق اندر درون.../بدان ملعون، نیستند اعراض...حقیقت یک وجود.../ای پری پریشان حال، این را به خاطر بسپار.../ای پری پریشان حال، این را به یاد بسپار...</description>
                <category>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</category>
                <author>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 11:20:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«هــپـروت : دیــوزدگی ها»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D9%87%D9%80%D9%80%D9%BE%D9%80%D8%B1%D9%88%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%D9%80%D9%80%D9%88%D8%B2%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7-hv7fjvdzhsuv</link>
                <description>+۱۸با تابش فجر ... در روزگاران تبه روز..زان هنگامِ رویش اوهام ـــ‌ با نوشش اکسیر جنون ..بنشستم در معبدی بی فروغ.... که به دور میزش ضیافتی بر پا بود...« درخششی زرین ..از سپهری غریب..می درخشید ـــ بر گنبدی خونین ...خون مردگی ... تشنج تباهی ...اندر معبدی درخشان در سیاهی..بر پا بود ضیافتی شریر...در بستر میزی طویل، تار می نواختند شیاطین..ظروفی بر سر سفره، از جام حیات می‌نوشیدند شرب مرگ... تا برپا بگردد فصل جنگ »کم سو روشنا می بخشید بدان جا یک فانوس..لاکن همچو شمعی که می تابد بر غار یک کابوس..چشم گشودم دور میز ...دخترکی می نواخت چنگ با ناخن های تیز ...گرگ دیسی می گزید گوشت جگر از کاسه؛‌ با دندان نیش...بر افروخته بود دور میز و صندلی ... از آتش حلقه ای.که با خونخواران غریب ... اعم از جن و دیو و شیاطین لعین ...نشسته بودم بر صندلی در مجلسی شریر....کودکی را بدیدم از رگ معنا خون مکید ...بگفتم گریزانم از هر خصم و کین ...گرگ آدم، با پوزخندی زوزه کشید ...بغرید : ای نور من از تو ...کان جسم پوشالی ـــ روح من از تو.تویی من، منم از تو....بنگر این آینه را ...که انعکاسش عیان کند؛ در جسم من روح تورا...و در روح تو جسم مرا .. ها ها ها ....بر پا برخاستم ...بگفتم : بر دل من نیست حجاب این دیو زدگی ...دخترک چنگ نواخت ...و بخواند آوازی از خون مردگی...بیرون حلقه ی آتش و طغیان،... تندیس ملائک بر همگان بود عیان...که با رخساری جیغ کشان، بر صورت چنگ می‌کشیدند با دستان ...برفتم به سوی شعله...گرگ گفت : مرو که بازگشت بدین سرا دگر محاله..بر لب تکاندم ذکر عشق...همزمان پریدم از شعله با صور جن ...روشنا آمد بر دیدگان...ملائک ساغری بر دست آمدند ...آوردند شراب زندگانی بر رفتگان ...می رقصید پروازان طاووسی در آسمان ..دوباره به حلقه ی آتش نگریستم ...بدیدم در بطن حلقه گرگ و پریان می گریستن..به پندارم چنین آمد رهایی ارمغانی ندارد به تنهایی...پندارم آمد به کردارم..رفتم برای رهایی هرکه بود در حلقه ی آتش..« درخششی زرین ..از سپهری غریب..می درخشید ـــ بر گنبدی خونین ...خون مردگی ... تشنج تباهی ...اندر معبدی درخشان در سیاهی..بر پا بود ضیافتی شریر...در بستر میزی طویل، تار می نواختند شیاطین..ظروفی بر سر سفره، از جام حیات می‌نوشیدند شرب مرگ... تا برپا بگردد فصل جنگ »عبور کردم از شعله ها ...باز بهشتی از باغ فروغ ...نگریستم باز به بیرون حلقه ...آن می پنداشتم چیزی نبود جز فرشته ... با ساغر نوشش..از درون حلقه جز دیوان خفاش نبود ...طاووس برون آتش ... از درون حلقه نبود جز اژدر...که آتش افروز شعله می انداخت از دهانش...و اما باز درون شعله...گرگ بود تندیسی در باغ عدن...معبد تاریک ... زرین گشته بود در طینت...دخترک پری بود خندان ...که می سرایید آوازه خوبان ..معبد بود گویی اقامتگاه شاه پریان...دیوان خونخوار را بدیدم پری زادگانی رقصان...گفتارم آن شد : بر میگردم برون از حلقه... تا ناجی گردم هرکه باشد در عذاب وُ عقوبت فرشته نمایان...و نداند که نداند جهنم را بیند چون بهشت ... تا نباشد در باطن حلقه ای بد سرشت...باری دیگر برفتم آنسوی شعله ..باز دیدم جهانی از مملو از رویش...آبشارش شراب... کوهسارانش یاقوت وُ رودش، شیری از حیات جسم...اژدر بدان جا طاووس بود..دیوان خفاش، ملائک بودند در حجر ملکوت ...در اوج هپروت باز نگریستم در بطن حلقه ...گرگ و دیو و جن ...می گزیدند انسان زنده ...دخترک تار می نواخت از غصه ...دیو گوشت می جهید با آن جثه...من نیز پندارم خسته ...کدام سو بود حقیقت ؟درون شعله روم بهشت است و برونش روم دوزخ...برون حلقه از درونش بنگرم آتش است ...لاکن برونش روم چیزی نیست جز خاک مقدس...گفتم : شاید باشد هر حقیقت در بند نسبت اما، پس این گفته نیز بایستی باشد در بند نسبت ...راهی نماد ...پس رفتم میان مرز...که آتش بود شعله هایش...ایستاده بر خطوط آتش می سوختم و می سوختم...رودرو بر هر دو جهان با سوختن در بطن آتش سراییدم . . .« از فراسوی بامدادان..حقیقت، مسخ بگردید در اذهان دیو زدگان..که عواطف را قلاده کردند بر گردن...تا نیاندیشند عقول روشنگر ..و بگردند تسخیر قلوب تسخیرگر.پس با عصیان، به یاد هر دو جهان ...آشکارا بدمم بر صور حقایق، بر همگان ...»و چون نمی‌دانستم سوی کدام دیار روم ...پس در شعله و دود می سوختم و می سوختم ..می سوختم ...می سوخ . . .می س . .مـــی . . . .«پایان»</description>
                <category>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</category>
                <author>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 04:34:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نام استبداد : مــــصائب سپید جامگان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D9%85%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D8%B5%D8%A7%D8%A6%D8%A8-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%86-tdlfw0b9hnb6</link>
                <description>همهه ای برپا بوددر تن یک خاک دریاچه ای خونابه شدسربازان با شنل های سبز .. در رژه بودندبرابر مردمانی با ردای مشکیمردم در عزای عمومیسربازان سبز بی سخن با گارد آماده بر هر هجومیصفوف عظیم مسلح به سلاح ...با هدف تیر اندازیگفتند سیاه پوشان : سربازان در اوج بر انگیختگی...لاکن ما در هبوط از گرسنگی... یا خاک وطن خوریم یا گلوله های ایشان را ..انسان را دوبار مرگ نیست..بگفتند عده ای بر خویش سربازان : میگذریم از کنار بمب های ساعتی ...درباریان دهان زنند بر زیور...ما مظهر شیطان گردیم در مغز هم‌وطن...عده ای از سربازان دیگر گفتند : چه باکی از گزند وقتی تیر داریم و ملک بی گسل...گر بکشند از ما ..میکشیم ما از آنان .باری دیگر شکافی در جمع سیاهپوشان ... بگفتا : اینک که در مرگیم یورش بریم ...برخی دیگر بگفتند : بیایید با جامه های سیاهمان رهروان در کل شهر سرپا ایستاده برابر آنان بی ایستیم بی آنکه فرزندان ما و آنان از یتمیمان باشد..با این وجود آرا بر طغیان گردید...پس جمیع سیاه پوشان یورش بردند بر سبز جامگان...همهمه ای برپا بوددر تن یک خاک دریاچه ای خونابه شددر میان جنگ و جدال با چوب و تیرسرخ جامه ای شنل مشکلی به تن کرد ...سرخ جامه ای دیگر ردای سبز به تن کرد ..پس در صفوف آنان نفوذ کرده و از صفوف مقابل با خنجر از کشت بکشتند و بکشتند..با مرگ سبز پوشی سربازان گفتند : بنگرید که چیزی جز طغیان گز در میانمان نیستو با قتل سیه جامه ای مردمان بگفتند : وای براین استبداد که کشت جوانانمان...پس عصیان شعله گرفت و در شامگاه مصائب ....چیزی جز جسد عیان نبود ..بویی جز خون نیامد ...بامداد در طلوع روشنی...بدیدند مردمان..که پدر سیه پوش بکشت پسر سبز پوش خویش را ...سرباز بدید به قتل رسانید برادر سیاه جامه اش را ...سکوت آنجا را فرا گرفت...اما همچنان هر دو جمع .. غرق خصم..نگریستم بر دیگری حتی پسای آتش بس...قدم زنان بر بر پیکر رفتگان نگریستم..حتی نداستم مرثیه ام را بر کدام پرچم بخوانم ...سربازان ؟با اینکه می‌دانستم عده ای از ایشان نبودند جز خشن و نفاق ورزان که مهر کین بر جمیع آحاد خویش با اعمالشان زدند ...پس اینان بودند که آتش را برانگیختند..و بر اذهان گفتند : گر آبی را بنوشید که شور است... پس تمامی آب های جهان شور است..و هم خود را به هلاکت رسانیده هرچند حقشان جز این نبود ...و هم سربازانی که گلوله ای شلیک نکردند و «به نام استبداد» از مقتولین گشتند ..و یا سیه جامگان..که اشخاصی از آنان جای عَلم ... شمشیر را بر افراشتند... شاید بر این می اندیشند راهی جز این نیست ...هرچند از میانشان خصم ورزانی نهان بود ...که شعله های آتش سبزپوشان تیره ماب را شعله ور تر گرداند..بدین رو، خلف ظواهر آنان نیز معصوم نبودند ...البته که اراده به خشونت بانی ذاتشان شد...همانند گلوله هایی که شلیک شد...« جز عده دیگر از سیه پوشان که مسالمت را بر کشتاری بی حاصل ارجحیت دادند»این هم گناهی بر گلوله هایی که شلیک گشت..و هم گناهی بر تیغه هایی که تیز گردید..و آن مشکی پوشان که گفتند : نجاست را با خون نمیشویند...دریغا که سخنی از آنان شنیده نشد ...و اما سرخ پوشان ... که اجسادی از آنان نیافتم..ندانستم چه بپوشم ...اندیشیدم راه سربازان صلح جو و مردمانی که جای تیغ عَلَم بر افراشتند یکی‌ست... هرچند جامه هایشان به غلط به تن کردند.. بایستی شنلی سپید را بر پیکر خود می آراییدند...آنگاه به یاد آنان و حقیقتشان ...جامه سپید به تن کردم...بدین سان جز من ... دیگر سپید جامه ای نبود ...سربازان سبز مرا راندند و مرا تهدید به تیر باران کردند...مردمان سیاهپوش نیز را بر تابیده و هشدار سنگسار بر من دادند...بگفتند : بی طرفان از بی شرف ها هستند..بگفتم : چه فضلی بر اندیشه شماست... درحالیکه من ... سربازان خودتان ... مردمان خودتان را که نجوای خلف کین ورزی های بی حاصل را سر دادیم به قدر وُ حساب نیاورده ، و بی طرف پنداشتید..مگر این خودش یک سو از وقایع نبود و نیست؟آیا از اجسادی که آنان را بنام خود مهر زدید کسی با من در یک جبهه نبود؟چه از سبز جامگان و چه از سیه پوشان؟ما جناحی پنهان در میان آتش دودیم...ما نه بی طرف و یا در انحصار قطب شما... لاکن سوی سومیمندیدن دلیل بر نبودن نیست چراکه در تیرگی هیچ موجودیتی عیان نیست..ای سربازان ... گلوله زدید بر مردمان؟گفتند : تیر هایمان طغیانگران را در بر گفت ...گفتم : مردمان طغیان کردید بر سربازان ؟گفتند : گلوله هایشان جان را از ما گرفت ...نگریستم بر ردا های سرخ بر زمین...اندیشیدم تنها این علیت کافی نیست ..چراکه بوی خون می کشاند خوناشام را با دندان نیش...نگاهم کودکی گرسنه را در بر گرفت...باز سربازان را نگریستم..سربازی کودک را بلند کرد ...کودک رو به سرباز لفظ پدر بر زبان زد ..مردمان را نگریستم..مادری بالای سر پسر سربازش ضجه زد ..چه مه ی غلیظی بود...آری ، براستی چنین است مصائب ما «سپید جامگان».با آنکه آن دو حذب، هر یک از خون هارا به انحصار خویشتن در آورده ... و با آن تشنگی کین خواهی شان را سیراب می نمودند ...با افسوس از میان همگیشان دور گشته ...گفتم : بی تردید تمام باران خون از ابر درباریان است..تردید گفت : آیا تمام آب های عالم شور است؟«. پایان »</description>
                <category>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</category>
                <author>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 02:16:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>|&quot; رجـــ(↻)ـعـت &quot;|  افـسانه ی‌ موعــود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%E2%80%9C%D8%B1%D8%AC%D9%80%D9%80%D9%80%D8%B9%D9%80%D8%AA-%D8%A7%D9%81%D9%80%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%80%D8%B3%D9%80%D8%AE-%D8%B4%D9%80%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%E2%80%9C-urlgai2dx09n</link>
                <description>↻R +18ا═══════❖═══════ابسانه خروش اشباح، درون کالبدی در احتضار . . .می وزید بر موعودی سرمد‌...نسیمی دود آلود، که می‌رقصاند؛ شاخه های درختان کهنسال ــــ روییده از ریشه هایی شکننده وُ خشکیده...و در تکاپو بودند تیره ترین علوفه ..کلاغ ها بر شاخه ای چروکیده در سودای تنفس مرگ ...و گمنام در جنبش بودند رهسپاران ملک موعود؛ لشکر جنگ.گام برداشتند بدان سوی آسمان زرد ...اقلیتی سواره نظام ... درشت قامت ...پیل پیکر وُ زورمند ...جامه هایشان فولاد ... کلاهخودشان گاو سر ..جز آن ارباب ... که چهار شاخ بود کلاهی اش وُ به پیش میرفت، دیگران به تعقیبش...دو لبه بود تبرش ...از شکاف نقاب گاو شکل، عیان بود تنها چشمانی سرخ از هیبتش...مرکبش اسب برنزین...که شیهه کشیده سم می کوبید بر زمین...یلی بود آن مرکب،‌ از نژادی غولپیکر...چون دیو بود مقابل اسبان دیگر ...از میان کوره راه . .آمد کودکی تنها و تک چشم ...بدنش برهنه پر از نقش تازیانه...ارباب افسار کشید و رهروانش نیز ایستادند پای بر زین ..گفت آن کودک تک چشم :” این پیغامی از جانب کسی‌ست در بیگانگی آشنا پس گوش فرا ده بر کلام...بازگرد و بگذر زین مسیر ...تا نگردی عاقبت در زمان زنجیر ...در تباهی تسخیر ...و باز نگردی از انتها به ابتدا ...چون ماری که به دورش خزید با اشتها ..باشد تا رستگار شوی... اگر جای تیغ اندیشه ورزی..”بگفتا بر وی ... آن ارباب تاریک سرشت : &quot;مرا هراسی نیست زین عاقبت ...منم آفیراث فاتح بی بدیل دوزخ ...مصلوب‌گرِ برزخ ...در بر گیرنده ی عوالم کابوس وُ رویا بدین ارض، نامم لرزه بر اساطیر پیشین و پسین...تبرم خونخوار پهلوانان کبیر ...&quot;سپس کف دست راستش را بالا گرفت ...چهار تن از پهلوانان با باری بر روی دوش سوی مرکب آفیراث آمده و بار را بر زمین انداختند ...چندین سر بر روی زمین فتاده و قلط خوران مقابل پای کودک قرار گرفتند...سری از نوع پریان... کز دهشت لحظات ذبح خویش جیغ کشان منجمد گشته بود ...و همچنان در پلک ... یکی از نیش هایش شکسته، و لبانش خشکیده بود ..سری دیگر دیوی بی شاخ ... زلف هایش گره خورده چشمانش گشوده.. در حالیکه همچنان دود از دهانش می دمید...و در ازحادم جمجمه ها و سرهایی از قبیل گرگینه ها ، فرشتگان ... اژدهایان .. یک سر از انسان بود ...پیر ...بی زلف و ریش ...مملو از ماه گرفتگی ها ...کودک آن رخسار انسانی را از پیکر زمین برافراشته...گفت تو بر آنان سخن گوی ..پیر دیدگان باز کرد و بر شکاف آسمان مقابل نگریست ..شکافی آمیخته با شفق های ملکوت ...که همگان در جملگی ...پدیده ها و اشیاء....تمام کائنات و هستی ...آن را نمودند قطب سجده گاه ..لب گشود : دروازه ی موعود ... آفیراث وای بر تو ... که اینک تو بال میگشایی بر هبوط‌... کس ندید پشت این محراب را ... تورا توان ورود نیست بر قصر خدا ...ارباب زه کمان کشید ...بانگ خمیدگی چوب وزید ...و تیر را از کمان سوی دهان پیر برهانید ...و لبان پیر خونبار خاموش گردید...آفیراث سوی کودک کمان کشید ...بگفت : حال می‌رویم برای فتح بهشت ... بی تردید تورا یارای تقابل با من و سپاهیان من نیست ....تیر را رها نمود...خطی از طوفان جهید‌..تیر می جست به سوی پیشانی‌‌...لاکن به بی بدیلی...معلق باز ایستاد در کنار کودک ... از یک قدمی ...کودک انگشت بر چشم بگذاشت...و تیر وارونه گشته سوی آفیراث بازگردید...از شکاف کلاهی گاو تمثال به دیدگان شتابید..سرانجام سهمگین، برخورد بر چشم راست آفیراث در شتابی کم نظیر ...ارباب از روی اسب نالان بر زمین فتاد ...خون از تک چشمش جرعه بر خاک چکید...کودک محو گردید و لیک ...آذرخش زان سپهر سرود بلا آوازید...ارباب برخاست غرید ...تیر را با مشت فشرد ... و از جا خونباران در آورد...در تیزی نوک تیر... تکه ی گرد وُ مطروب چشمش را که به خون آغشته گشته بود ؛ با یگانه چشم دیگرش بنگرید...ازان رو...از غضب تیر را با زانو بشکست.پیرامونش را با دمی آتشین بجُست...کودک دیگر نبود ..در برکه بدان نزدیکی ...جنیه ای می خندید ...نیم زیبا ... نیم چون پیرزنی جن زده ...کلاغ ها از شاخه به پرواز در آمده و از منقار شعله هایی سیاه بر سمت و سوی ارتشیان انداختند...آفیراث رو بر سپاه ... دست به نشان سپر بالا گرفت...سواره نظام سپر های آهنین را بالا گرفتند و شعله هارا دفع نمودند...ارباب تبر از کول به در آورد ...و فرمان تیرباران سر کشید...سواران سپر هایشان را کنار زده و توأمان کمان بالا گرفتند ..پس تیر هایشان را بر پیکر آن پرندگان نگون بخت باریدند...بارش از اجساد کلاغ بر علوفه بارید ...جنیه به زبانی بیگانه به سخن آمد ..سپس به درون برکه رفت ..نجوایی وسوسه انگیز در میان جنگل به پژواک در آمد...پیوند خوردند سرها ....پوست ها ... خز ها ... و پرها، محلول یکدیگر، و پیکره ای عظیم پدید آوردند....پیکری از چندین سر ابلیسی .. چندین بال سیاه وُ کلاغی ... با تعدادی پا ... بدون دست ...ا با جسد....موجود مقابل آفیراث به ایستاد و نعره کشید ...نعره ای آمیخته به ضجه ی پریان ... غرش اژدهایان... و زوزه هایی از گرگنما...که اصواتش منظره را تار نموده و لرزه بر هیمنه ی طبیعت انداخت ...آفیراث با چرخاندن تبرش در فراز آسمان فرمان بر هجوم داد...سواره به تاختند بر سترگ...هر تیغ و نیزه بر تن موجود زخم نشد...فریاد کشتار ...خون از شمشیر میزد مُهر مرگ وُ دار ...تن به تن به آغوش کشیدند موت را ...بدان هنگام که هیولا با هر ضربه بیش از پیش می‌چشید طعم زندگانی را ...بگذشت تا آنجا که دیگر کس نبود ...جز اسب برنز بر ارباب جنگاور دیگر یار نبود ...اسب لگد می کوبید بر پیکر غول ...جنگاور تبر می زد بر هر سر ... کلاه‌خودش غرق خون ...غول چندین بال بگشود...بال زنان بر گرفت طوفان به زور...باد انداخت اسب و اربابش را ...افتادند در کنار برکه ...مرکب باز هجوم برد سوی غول برخاسته...دستی برون آمد از برکه ... کشاند پیکر آفیراث را بر عمق دریاچه...سنگینی زره وی را غرق می نمود آهسته‌...همچنان اسب در پیکاری خصمانه ...آفیراث درون آب افتاد به جنبش...برای رسیدن به سطح در کوشش...چشمش گشت به آرامی بسته ...لاکن باری دیگر باز شد آن یگانه چشم..مقابل بدید رخساری رنگ پریده ... یال هایی آشفته... چشمانی سپید بی پلک .بی هراس دست گرفت بر گلوی آن عفریته ...مشت فشرد و از جا به در آورد گردن و سر جنیه...بدین سان گشت برکه ز خون جن سرخ وار ...آب خشکید وُ ارباب خویش را یافت در گودالی سرشار از استخوان ...بالا رفت زان گودال...گل آلود برسید بالای بلندا..‌اسب را مغلوب بدید در زیر پای آن غول غران...شتابان شتابید ...در نزدیکی موجود، چرخان سلاحش را تکانید...در یک آن چند ضرب تبر بر پیکر غول رهانید...تکه تکه فتادند سر های موجود بر زمین...قطعه قطعه جدا گشتند بال هایش خونین...از رحم درختان بگردیدند نالان جنین...غول پاره پاره بارید بر اجل ...پیروز گردید بدان هنگام جنگاور در عمل ...اسب به آرامی آمد سوی وی...آنگه بگذاشت پای بر زین ...افسار فشرد بی جبین...بتاخت به آنسوی بلندای زیر آن شکاف فروزان در وَ در تلاطم نور بار...در بلندا به صحرا رسید ..افسار کشید از حرکت باز ایستاد...نظر انداخت بدان شفق مارپیچ گون به رنگی رنگین کمان ؛ که در محور آن گردان ...پرندگانی غولپیکر ــــ رنگارنگ وُ بال و پر درخشان ..هم بال با ماهیان بلند قامت و گوناگون می چرخیدند ...بدرخشیدند در بطن آن ستارگان ...گرداگرد شکاف را بود آب راهی چرخان...که توأمان بود زیست گاه پرندگان و ماهیان...پرندگانی چون سیمرغ فطرتان، شیردال ها و ققنوس سانان‌‌... هم نوا با آبزیانی چون وال و دیگر ماهیان...هرچند نبود پشت دروازه آسمان، آن موعود عیان ..و در زیر شکاف چرخان و شفق های گردان ...کودک را تسبیح گوی در خضوع و خشوع بدید ..‌.به آهستگی پیکر اسب را تکانید ...گام به گام رسید به آن نزدیکی ...کودک را گفت : تورا غیابی نیست ز من در خفا ... گردنت گردد زان چشمم به کین خواه... پسایش در آورم به چنگ مُلک ربونا...تبر بر گرفت ...خونریزان قطع کرد سر از گردن طفل...کودک در سجده بمرد و سرش قلط خوران ..آفیراث با تبر خون چکان ..تبر پیروزی بالا گرفت بالای پیکر بی جان ..جسد کودک بی سر شناور گشت در ریگزار...ناگه ارباب تاریک سرشت .. سردردی گرفت و آن لحظه را آشنا پندارید....زان پس، بر آسمان نظر انداخت با دیدگان ...از مرکب به زیر آمد....چکمه بر شن ...برای رسیدن بدان سپهر در اندیشه ....بگفتا : کاش بال بود بر دوش من جای شنل... که گیر خاکم تا نباشد بال مَلک...زیر شفق آن سپهر ... بتابید و بدرخشید فروغی بر اسب وی ...اسب در آمد به آدمی، یلی شد تنومند... زره اش برنز و کلاهخودش نقش اسب ...آفیراث رو‌ بر او بگفتا : شگفتا ... که یاوری آمد سوی من گویی هست از خودم...گفت : ”مرا بشناس با نام ثاریفا...در ابدیت ادوار کنارت بودم در جدال غریبی آشنا... دریغا، که در اوج وفا مرا بدیدی ناشناس...بدین احوال حال مینگرم نیافتم تورا جز ناسپاس ... چون نور این محراب مرا گرامی داشت عزت عطا کرد از آن اسب پست ...و تو نیز مرا ندیدی چیز جز مرکبی..اینک میان ما نیست جز دشمنی..”آنگه تیغه برنزینش را از غلافش گشود...آفیراث تبر به دست، سوی وی مشت فشرد ...بدین رو... با جهشی گردی بپا شد وُ خصمانه در افتادند به رزم...هر ضربه از تیغ و تبر زره انداخت به خط وُ خش...تبر کوبید آفیراث بر سینه ی ثاریفا...و تیغه زد ثاریفا بر رخسار آفیراث ...مدتی گذشت در جدل...هر دو خسته زانو زدند بر خاک سرد...پس در یک آن باز ایستادند...سوی دیگری در هجوم غریدند...تبر زدند ... سلاح کوبیدند.. در میدان جرقه زد.تیغه زدند ... سلاح کوبیدند.. در میدان جرقه زد ..تا بدان جا که تبر شکست...تیغه ی برنز انداخت بر شانه ی فولاد ترک...ازان زخم نور تابید...آفیراث پیل تن را با سحر به صورت کودکی آرایید...زره دیگر به قدر طفل نبود ... پس آفیراث عریان گشت...جنگاور برنزین رو به کودک گفت : این است جزای زور بی خرد ... تا بر گیری خردی بی زور ...آفیراث هراسان فریاد زنان...کودک برهنه، به ناکجا گریخت از مهلکه ...ناگه ثاریفا سوی جسد کودک آمد به حرکت...زره در آورد از تن ...و بر تن پیکر بی جان طفل مرده نمود ..آن زره برنزی ، طفل بی جان را به رجعت آورده، سپس به شمایل اسبی برنزین و غوپیکر بدل کرد...کودک اسب شده سردستی زد و شیحه کشید ....بتاخت وُ بدور ثاریفا بچرخید ...ثاریفا نیز رو به آن درگاه ...بگفتا :&quot; ای قدوس ... در دیار خویش بپذیر مرا، مگر ندیدی بدین نبرد گشتم از نیکان ؟ طفل معصوم را ننمودم دوباره برپا ؟&quot;آمد زمزمه ای زان محراب در شکاف بر ذهن او : « تو همانی که با آن در نبردی ... حال که بر تو موهبت عطا شده منزلت مارا خواهانی؟شاید روزی چون اربابت که بر وی خیانت وُ طغیان نمودی بر ما عصیان کنی ...فخر چه را بر ما می فروشی ؟ کودکی را که از مرگ بر انگیختی و مسخ به اسبی گرداندی ..تا ازان بهره گیری ...بگوی چه ارزشی دارد زیستن در کاخ وقتی در زنجیری ؟ »گفت : مرا بی‌آزمای . . .از شفق بر ثاریفا نور بتابید....سرش را درد فجیع گردانید...جنگاور فریاد کشید ...بر زمین قلطان لرزان خزید...تا آنکه از یاد برد که بود و چه کرد..همزمان با پرتویی ازلی . . .با رستاخیزی زمان و مکان باز آغازید ...پس از آن حدوث ...بلند گشت از جای ...خویش را یابید در برهوت ..و بر شکاف آسمان نگاهی انداخت حسرت آلود..گفت بایستی به تسخیر در آورم این ملک موعود...لیک قبل ازان ، خواهم کرد سپاهی زور آور برپا...فاتح میگردم ازین قبیل قلمرو ها ...و رجعت خواهم نمود بدین جا برای فتح باب...ثاریفا زره ی فولادین جامانده از آفیراث به تن کرد ...با طلسم خویش قطعات فولاد شکسته تبر را برهم جوشید از دم ...و سوار بر مرکب برنزین، آن طفل پیشین تازان به رفت ...توأمان آفیراث طفل گشته، تواب از سرگذشتی سیاه ...بازگردید به جبران اشتباه ...تازیانه زد بر دوش خویش به جزای خطا...موهبتی آمد از شفق بر آفیراث..آن هنگامی که سوارانی گرد هم آورد ثاریفا..ثاریفا، چون نامی از خویش در یاد نداشت نامش را بنهاد آفیراث...و ثاریفا، مبدل گشته به آفیراث، جنگ ها به راه انداخت بدان سواران و سپاه ...و دوزخ مسخ شدگان را فتح کرد...سرزمین پریان را غصب نمود...اژدهایان را به انقراض در آورد...پیران را بکشت و کنیز به اسارت بگرفت..تاجگاهش گشت دو عالم قرین ــــ کابوس و رویا ...بنشست بر تختگاه برین ـــ در قاموس و جویا ...تا آنگه پس از فتح باب با سواران وُ سپاه ...سوار بر اسب برنزینش رهسپار گشت در جنگل به مقصد ملک موعود...به قصد غصب درگاه سپهر ...تا بستاند این بار آنسوی دروازه ی شفق را ..و گردد در انتهای غارت و کشتارش یک خدا ..و در مسیر درختان کهنسال روبرو گردید باری دیگر آن آفیراثِ کودک، که پیش او و سپاهش ظاعر گشت . . . بی آنکه بشناسدش...گرفت نظر وی را جای نقش تازیانه اش...گفت آن کودک تک چشم : ”این پیغامی از جانب کسی‌ست در بیگانگی آشنا پس گوش فرا ده بر کلام ... بازگرد و بگذر زین مسیر ...تا نگردی عاقبت در زمان زنجیر ... در تباهی تسخیر ... و باز نگردی از انتها به ابتدا ... چون ماری که به دورش خزید با اشتها .. باشد تا رستگار شوی... اگر جای تیغ اندیشه ورزی..”❖═══════ا↻ . . . ↺ا═══════❖°[↘] * کودک(۱) °[→]°[↙] * اسب(۲) ↔°[↗] * آفیراث(۴)°[←] * ثاریفا (۳) [↖]°« پایان »</description>
                <category>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</category>
                <author>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 08:07:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>⟨⟨ آرمــانگاهِ آکلــیـدوس⟩⟩</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D8%AC%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%80%D9%80%D9%88-%D9%85%D9%80%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-opxyoxppeqax</link>
                <description>+۱۸به اسم اعظم. .‌ .اندر اقلیمی تاریک گستر ...و بر اریکه ای در نور مسخر...در پهنای قله ای شعله ور و آتش افروز ..که سرای درخشندگی وُ سرخگونش را در بطن هیاکل کوهساران سیه رنگ و تیره روزگار آن قمر ظلمانی بر می تابید .نخستین سانان ... موجوداتی آدم گون، دور یگانه آتشفشان آن سرزمین در فتاده بودند به زیست...گذاره های سرخ از دهانه ی کوه رگ های خونین حیات گشتند ...و بدین سان هرگز نباتی نرویید... حیاتی جز مرگ ندمید...خوراکی نبود جز سنگ های تیز ..تنها نور بود که بر نخستین سانان سلطنت می نمود...و حلقه های مه آگین و ظلمت سرشت دیار غرب و شرق را .. لاجرم سوی عقب می رهانید...نقطه ای تابان در مرکز گودالی سیه قامت...بدین رو، نخستین سانان یا انسان نما ها پیکر برهنه ... مغروق از خاک و گل زیر تنها تابش سرخ آن قمر ...با حسرت بر آنسوی اقلیم شرق و غرب نظر می انداختند...بر فراز قله هایی پر عظمت مغروق در دود های ناپیدایی..بر سایه هایی طویل و بلندی که از درختان تنومند و کهنسال آن اقلیم ها تنها نمایان بود...و چنگ بر دل گوش می سپردند بر پژواک خروش رودخانه های آن سو که هیچ گاه عیان نبود ..با گذر ادوار پیشین و پسین . . .با تابش بیشتر آتش فشان گرمایش بیشتر گردید و مذاب برانگیخته شد ..آکلیدوس...جوانی زلف سرخ ...پسری با سیمایی دختر گون ...سپید پوست و ظریف تن ...چون طاقت گرما را نیافت از نور دور بگشت..و هرچه بر دیار ظلمت ها نزدیک تر می شد سرما اورا از شر گرما می رهانید...و سایه های شاخ و برگ هایی که از درون تاریکی و مه...در وجود ناپیدایی ها پیدا بود وی را بیش از دیگران مسحور خود بنمود...پس به سوی غرب پیش رفت ...پژواکی غریب آمد بر او ...«دور شو ای پست و منفور »آکلیدوس سراسیمه دندان لرز...و انگشت بر لب بپرسید .ـــ کیستی ؟!گفت : کیستی نه ... بپرس کیستیم.. چه تورا بر ملک در عظمت و حیات جاویدان ما بدین تیرگی کشانید؟پسر گفت : گرسنگی ... بینوایی ... استبداد نوری که جز داغی ... داغی بر دل ما نگذاشت...آن صدا ... خراشیده و شبحوار پاسخ داد : ما فروغی را بر نمیتابیم...بدین ترتیب ... آزاده ایم زان گرما...رها گشته ایم در رویش نباتات... می‌شنوی صدای رود ها؟هرچند بر تو پوشیده است عزت عیان ما...پسر گفت : چرا نتوانم بینم؟گفت : چون نور عادت بر نشان دادن دارد ... تو خود بایستی یاد گیری بنگری...پسر گفت : چه کنیم برای رهایی ..گفت : به خاموشی در اور این سلطنت نور آگین...تا رودمان بر شما بخروشد...میوه هایمان لب هایتان را در بر گیرد ... و از سرزمین عقیم شما درختان برچیند..آکلیدوس دوان دوان ... شتابان... به سوی قوم خویش بشتابید...تا بر آنان بهشتی برین را بشارت دهد...وقتی به لبه دره در میان جمیع نخستین سانان رسید بر روی بلندا ایستاد سرود ...مژده باد بر شما طعم عدن...کژدیسه است این آتش بر من ..گرمایش می سوزاند از تن...بدیدم در تاریکی ملکی کهن...که بود بی بدیل از نور زحل...بنگرید بر سایه هایش...بر بلندای درختانش...بشنوید خروش رود هایش..چه شرق باشد چه غرب ...تفاهم آنان چه هست جز خاموشی ازین سلطنت...؟جمیع آنان پشت بر آکلیدوس...ندای مرگ سر کشیدند بر آتش ...و با صفوفی طویل..به سمت دهانه رهسپاران به راه افتادند ...عده قلیلی از انسان نماها گفتند : مارا چشم طمع به آنچه نمی‌دانیم چیست نیست...تا آگاهی نیابیم در شرق و غرب حقیقت چیست..خود به دنبال رویش می‌رویم...چراکه میدانیم بی هیچ نوری ... نباتی نمی یابد بر انگیختگی... نیست پناهی مارا در یخبندان جز گرمایی .. براستی چه زینتی دارد ثروت داشتن در نابینایی؟سپس در نزدیکی دامنه سد راه آکلیدوس و پیروانش گشتند...گفتند : شمارا چه شده ؟ آیا برای آنچه که بر آن آگاهی ندارید قیام میکنید؟... همانا علت فلاکت این نور است یا خود ما؟ از کدام سو بر شما وحی گردید علیت این پلیدی ، نور است و دیگر هیچ؟شما بر ماده قیام نمودید وُ ما برای معنا ...آکلیدوس...تکه سنگی را از زمین برداشت ...و زورمند آن را ... بر رخسار مردی از اقلیت بی انداخت...خون از پیشانی مردی بر زمین چکید ...و مرد بر زمین فتاد ...عاقبت، در دم وی را به قتل رسانید و گفت : اندیشه کنید . . . کدام سلطه گر بر شما گوید که تمام تقصیر از من است؟‌ مسلما این دروغی آشکار است..زورمندان و مریدانس را سوی ما فرستاده تا بر همگان چیره گردد... معنا چیست وقته ماده مارا کفایت می نماید.. بر گرسنگان آگاهی چه سود ؟پیری شاعر ریش بلند ... وساطت کرده و پیشنهاد آرا نمود ...گفت حق با آنانی ست که بر دیگران تکثر دارند پس منتظرم بنگرم کدام ازان دو بیشتر است ... بی شک برای من و قلمی که در دست دارم بودن با کثرت سودمند بخش تر است ...اگر آتش طلبان بیشتر باشند من و قلمم با آنان ...و اگر تیرگی گرایان به مراتب کثرت داشته باشند ؛ من و قلمم با آنانیم ...چراکه مقاومت در طوفان شاخه های مقاوم را میشکاند...ولی برگ هارا هرگز...اینگونه شد که با شروع آرا..اکثریت بر قیام بر آتش دست بالا گرفتند ...پیر نیز قلم برداشت و برای آنان شعر سرود ...عده قلیل نپذیرفته و گفتند : گر تمام جهانیان در تمامی عوالم گویند سنگی نرم است ...همچنان سنگ سخت است پس این گواهی بر حقانیت نخواهد بود ...با گسترش جدل ها ...میان دو گروه خصم در گرفت...و کشتاری سرخ بر پا گردید..یک به یک از دیگری می‌کشتند....با هر مرگ خونخواهی دیگر بر آشوب و طغیان اضافه شده و با چنگ و نیش به جان دیگری می افتادند...پوست ها دریده شد ...پیر شعر سرود ....اندام کودکان زیر دست و پا له شد...پیر شعر سرود ...از میان جمع ...عده بر اجساد رخنه کرده و قطعه قطعه هر جنازه را مسلحه بنمودند...و پیر شعر سرود ...تا آنجا که از سوی ناپیدا...تیری سیاه پرتاب شد و بر گلوی آکلیدوس فرو رفت...دهان پسر خون باران فواره کرد ...و پیکر آکلیدوس بر زمین فتاد...نخستین سانان گفتند ... وای که ریخته شد خون از جوان...وای که خواهیم رسانید بانی آن را به اتمام..سرانجام آنان بر عده قلیل چیره گشته..و با بر انگیختن مسلخ گاهی...تپه ای از اجساد آنان بر زیر ستارگان سرخ برپاییدند..در حالیکه پیکر کشته گشتگان خویش را با ناله و سودا سوگواران به تشیع در آوردند...و بر دوش خویش پیکر آکلیدوس را حمل نمودند..و از کوه بالا رفتند ...همچنان که پیر دهر، فقط برای کشتگان حذب خویش شعر سوگ سرود ...و یا هنگامی که بدید دیگر احزاب با فراموشی رفتگان، نظر بر پرنده ای انداختند که جدا از دسته اش در انزوا به سوی ناکجا بال می گشاید ... مدح و سرودش را از مرحومان گرفته و به ستایش پرنده پرداخت ...پس از آن واقعه عاقبت بر دامنه رسیدند ...با نظری بر آتش ...گفتند چه کنیم با این قدرت ...صدایی ناپیدا از میان جمع گفت : با بزرگ ترین سنگ ها ...پس زورمندان چندین سنگ غولپیکر را از پایین تپه به سختی بالا آورده تا با بستن آتشفشان مانع تابش شوند...چون عده ای در میان راه خسته شدند ...بازوان عرق کرده شان را نگه داشته تا استراحت نمایند ...لاکن زور سنگ ها بر آنان چیره شد و به سوی آنان عقب قلط خورد و از روی برخی آنان رد شد ... و باری دیگر کشته ای به کشتگان اضافه گردید ...بازماندگان سرانجام با بالا بردن سنگ ها دهانه ی آتشگاه را مهر و موم نمودند...آسمان سرخ به تیرگی در آمد...حلقه ی ظلمانی سوی آنان به تکاپو فتاد ...سرما وزید...نخستین سانان سر دادند که آمد سرانجام حیات رهایی..خروش رود به دره رسید....نور ستارگان از سپهر بر آنجا تابید . . .درختان رویدند..انسان نماها برای دیدار با عدن خویش خجسته گویان از تپه پایین آمدند...لاکن ...اندر درون رود ماهیانی غول پیکر با سیمایی جن وار خندان بر آنان خیره گشته بودند...درختان که شاخه هایشان سر های شیاطین بودند نیش خند سر میداند...از پهنای دور دست چهار پایانی غول آسا، چهاربال و با هیلکی از دیو و مار...بغریدند و هجوم ببردند سوی نخستین سانان ...آن انسان نماها هراسان و گریزان...بالا رفتن باری دیگر از تپه ...عده ای غلطیدند سراسیمه ... و افتادند سوی رود و دره ...ماهیان جنی نمودند با نیش های تیزشان گوشت نرم آنان را تکه پاره....برخی دیگر گشتند خوراک درخت و شاخه...و آخرین بازماندگان رسیدند بر دهانه ای که با سنگ بسته بود..هرچه زورمندان مشت کوبیدند بر تکه سنگ ها تا با ترک بر افروزد نور ...بی فایده بود ..گشتند مشت ها خونین ...بی فایده بود ...دیو ماران باگستر و پروازان . . .پرسه زدند بالا سر آنان ...بغریدند : اینک برسید آخرین طعام اقلیم...اول شرق بود ملک نور وُ ما بعد آن غرب ... اینک پایان بر شما خجسته باد ...پیر گفت : هم اینک من خواهم ایستاد در کنار دیو ماران ...مرحبا بر این بالها... چنگال هایشان را بنگر احسنت بدین نیزه ها ... من دوستدار قدرتم و قدرت است از شما ... استوار بمانند این شاخ ها ..پس فرود آمدند بر دهانه...پیر را با قلمش ببلعیدند چون لقمه ...تف کردند خونین از دهان زان مغ زلف و محاسن...زورمندان را کردند خوراک آرواره...دست و پا بود که عیان بود از لای دندان و پوزه...در حالیکه دیو ماران می جویدند گوشته... بگفتند چنین است تاج پیروزی ...سوار بر مرکب نادانستهخضوع بر جهل ناخواسته ...پس از هلاکت...زیر دهانه عیان گشت ...تابش نور ...جهان زیرین را زرین کرد ...بدین رو ...گیاهان زرین و درختان الماسین به روییدن در آمد...و از میوه های بلورینش دیو ماران و شیطان تبارانشان تا ابد و دهر مکیدند...و انچه را به تاراج بردند که هرگز از آن بر آکلیدوس نگفتند ...﴿ پایان ﴾</description>
                <category>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</category>
                <author>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 13:54:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنـــتـی تـز { نـبرد حـقیـقـت وُ نـیــستــی }</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D8%A2%D9%86%D9%80%D9%80%D9%80%D8%AA%D9%80%DB%8C-%D8%AA%D9%80%D8%B2-%D9%86%D9%80%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%AD%D9%80%D9%82%DB%8C%D9%80%D9%82%D9%80%D8%AA-%D9%88%D9%8F-%D9%86%D9%80%DB%8C%D9%80%D9%80%D8%B3%D8%AA%D9%80%D9%80%DB%8C-sjophidzga9y</link>
                <description>چه بود زندگانی جز آوایی در دم ...که به زور جاری گشت بر گلوی ...چون قلاده ای از غم...گفتم : چه بشارتی‌ست زیستن در مرگ؟...چرا علف هرز را بود حق روییدن؟بدیدم، وصلت حیات وُ مرگ را . . .که زاده گردید ز آنان بصیرتی در اغما .پس عیان گشتند نگاره ها..کز دیرینگی ... بر فراز قله ای سنگی ...دو قوچ سرخ و مشکی، بر کوبیدن شاخ هایشان را بر سر یکدیگر ...بدان کوبش های سهمگین، خورشید خراشید وُ مهتاب رمید.و قله شد مسلخ گاهِ پوچی...چون با ضربه ای از قوچ سرخ .. قوچ مشکی بمُرد؛ بستر کوهستان را بر گرفت رودی از خونابه...شاهین بال‌گشود و پر کشید از لانه...و بازتاب پژواکش را بر ناهمواری های کوهستان سرود...و از آن رود سرخگون ...برهوت رویید ...پس با رجعت نیستی در دامنه ی حقیقت ..پوچی بازگردید وُ نبودن بازگشت ..واقعیت ها گردان چرخیدند...در یکدیگر محلول گشتند ...تا آنجا که همه ی حقیقت یک گوی شد .که برون آن چیزی جز نبودن نبود ...گوی درخشان ...از شاخ و برگ هستی ، به آرامی رشد یافت..و سرانجام با گسترانیدن زمان... بیش تر بدرخشید..تا درخشید توأمان خُروشید..پس با انفجاری غریب ، صیحه ی کیهانی اش را بر نبودن ها تحمیل بنمود ..احشای بیرون زده اش به کائنات مبدل گشت...اختران بر تابیدند...خروشان آواز وجود نالیدند...بر بوم و بر حقیقت ارکست موجودیت نواختند..آنگه، گوی زمین برخاست .اندرونش حیات برخاست.و در بطنش اشیاء به طغیان در آمدند پدیده...ذریه ی پوچی که وارث هیچ انگاری ها بودند ..بر ضد میراث داران حقیقت شوریدند و بگفتند..«حقیقتی درکار نیست»از فراز دور دست گفتم ...این خود حقیقتی ست که گوید « حقیقت آن است که حقیقتی نیست»گفتند «معنا نیست..»بگفتم « معنی بی معنایی چیست ؟ »تا مرا بدیدند در سترگ..جمیع آحادشان شد یک قوچ...به رنگ شب..از قلب زمین قله ای برخاست ...وارثان مرا آوردند در وجود ...و گشتم یک قوچ سرخ ...در مسلخ گاه حق و بطلان...در نوردیدم با آن قوچ شوم ..و تاج شاخش را بشکستم ...از پیکرش خروش گرفت رود خون ..شمس ترک برداشت در غروب ...چون چیرگی مدتی بر هیلکم تابید...بدیدم به تنهایی مرا نیست معنایی.‌..شاید بایستی می بود بر ضد من قوچی ...پژواکی آمد از پوچی ...« دیدی که بی من هیچ نیستی ؟ آری، چنین است معنای بی معنایی که بودن نور است نبودن سایه اش »قه قهه اش گوش هایم را می خراشید...غار غار کلاغ آمد جای آواز شاهین .‌..پس واقعیت ها گردان گشتند باری دیگر ..و محلول حل بگردیدند در یکدیگر...تا آنکه یک گوی شدند شناور در نیستی ...گوی رشد کرد باری دیگر . . .تا ادامه دار شود این نبرددر ابدیت..عاقبت در آمدم از اغما....و این را سرودم بر شما .</description>
                <category>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</category>
                <author>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 22:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>|| میــعاد مــردگـان ||</title>
                <link>https://virgool.io/Mlpjvbj/%D9%85%DB%8C%D9%80%D9%80%D8%B9%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%80%D9%80%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D9%80%D8%A7%D9%86-xchhbmpv1aua</link>
                <description>« میعاد مردگان ماندگار است و بس . . .»هاره هاره هـــار ... پوزه زدند بر خاکِ پاک .خونِ خونِ خـــون، آرواره ها ... از خوراک لاشه ها.ستانده شد بی هوا ... جان وُ جان وُ جـــان . . .ز پیکر آوارگان ..و از دما، تحریف شدند آیه ها .. در بینش هیولا.اخته گشتند موشک ها .. از هیئت اتم ها ...سنگ ندارد، ترسی از زهرِ مار..نهال گشتم بدونِ آب ــــ در کویری که کشته شد هر بهار.زنده کردم مشقِ خزان ــ تا هر قلم عَلَم شود؛ به ضد یک جریانِ خون .جز یک فسیل، نماند چیزی از قدمتِ دایناسور..نمی‌کشد مردگان را ... گلوله ای ، از هزاران کلت..و آغازمان، نبود چیزی جز هبوطِ روح‌مان...بگفتم بر خویش ...رها بمان، بر لبه ی سیلابِ فضا ..پرتو هرگز نتابید، در جَو جولانِ جزا ..ازین رو، بر این خو .. خزان خزید.. تیره دمید ..ظلمت افتاد بر یک گوی وُ قطره چکید در آشوب وُ دریا برخاست..ایثار در مه... نواخت ساز وُ سوگند بخورد به توپ و تانک ..به شب های بی پایان ..گفت ... میر‌سد روزی که کوه و سنگ...چون برگ شوند در طوفان ..و به جوش آید آتشفشان ... و زندگانی برسد به اتمام.سراییدم ...مجروح بودم قوی دل ... زدم در این قلب شعر ..پس، خفقان کینه ها فوران کرد .. در کالبدی که از هیچ پر است..جادو در سایه دَوَران زد .. در ظلمتی که به سیاهی آغشته است..بگفتم بر جهانیان ...که نبودم؛ در زمره ی زندگان ...و نه خلقی از نامردگان..بودم؛ جلادِ آن جباران ..جنین اسیر در بند ناف است ..مکتب من، آئینِ راز است ..از سپهر، یک شیردال، عروج برد وُ یک گرگینه زوزه می کشید...گفتم به گرگ ... بدان قطعا در آخر، مقتول می شوی بدست شر..و آن چنگال خبیثت... در ژرفنای ظلمت، بگردد زیارت ..ساحره آمد . . .گفت .. منم ملکه بر خیانت ..فاحشه در عبادت .‌.پرده رفت کنار ... و نشان داد بر من دیدگان ..که بودند ـــ سر نیزه ها آغشته به طالع نحس ...مادران در شیون بگفتند...ای افسانه خاتمه ده ... به حضورِ ظلمتِ شب.که تخت بیمار، جای دفن کشته هاست ...آتش‌گاهِ معابد... جای ذبح بچه هاست...رو کرد به آنان گرگنما ...بگفتا ... نباشید از جاهلان ... اراده به خشونت است که بانی است .. هستند؛ سر نیزه ها بی گناه ......پرده باری دگر بر لحظه‌ حجاب انداخت ..و آنگه تباهی، تلاقی کرد در زمان . . .طوفانی شد سیاهی زد هر جهان . . .و شکست ترازوی عدالت ...با وجود شاهی شوم .تا قرون فانی ماند... تمدنی مغروق از خون ...و با حرکت حلول خصم، اشباح گشتند مونس روح ...</description>
                <category>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</category>
                <author>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 21:10:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>⟨ گـــرگِ شــبِـ دگــردیـسـی ⟩</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%E2%9F%A8-%DA%AF%D9%80%D9%80%D9%80%D8%B1%DA%AF-%D8%B4%D8%A8-%D9%88-%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%E2%9F%A9-dncaxkdmg0ap</link>
                <description>&amp;لُردم بر این قصر گور ـــ حاکم شوم دهم حکمِ قتلِ زور .بازوان قدرت را بدیدم زورمند، که دمیده گشت بر سریر وُ تاج و تخت ..و چه شوم بود؛ میلاد من در تابوتِ مرگِ سخت..وقتی، به تقدیر مصلوب دلان دچار گشتی بنگر بدین تیرگی ـــ که چطور با هر دمم در جنگم.و بر لژ واژگان ، حروف من میرقصند..اشک از قلم ــ دهد بذری از شعر هرز را . . عبور کردم ز عشق هار..که در فراغ تباه گشت ..چون سرگذشت از سر گذشت، جراحتم عشق را راند ..خشونت یک انتقام در کالبدم‌ زنجیر ماند .پدرم تقدیر وُ مادرم گرگ ...که در مهتاب زیرینِ ماه جور . . . محو بدان مه تاریکم .می چکد خون از، چنگالِ تیز وُ برنده ام .باری، که گرگینه ام، در بستر تاریخ این کفن ها ...در کف زمین، خونِ جاری ... بَرد ز من تشنگی طمع ها.و در بیشه وُ چمن ها ...افسون دهم بر چنگالم ... بدین سان، پنجه ام دهد بوی قلم ..در دره ها زوزه زنم ـــ هر وقت زدم؛ عالم لرزید . . . زمان رمید؛ و هر لحظه فلج شد..آنگه که پسای آن روزگاران ،‌قمر را بر گرفت رنگ خون؛ شکارچی ای بدان شبانگاهِ شوم ـــ با شلیکش تیرش را برهانید در بدن وُ در بطنم‌ . . .تا بستاند ز هیکلم قرینِ روح . . . لاکن، بدید مرا که زنده ام ..بسوی وی در هجوم، با نیش و چنگ رونده ام .. شاعرانه درنده ام ..‌ هر دمی را بلعنده ام ..تا مرا بدید در سترگ ... گریخت ز من سوی خور..راهی نبود . . .هفت تیر گرفت سوی سر ...ماشه کشید؛ بر مغز خویش گلوله را روانه کرد...تا که بزد؛ از پیکرَش، لخته خونَش مُهره مرگ ... گذر کردم از جسدَش بی رغبت ...زوزه زدم بی امان . . . محکم زدم بر دل هر طوفان .به سانِ، خیزشِ حیوان ـــ دیدم درد را، در دام دیوان .خنجر شیطان، می برید تنِ هیبت انسان را ...در ذهن کوران جزا بود؛ تزئینِ تصویره/ تندیسِ عریان ــــ غرشِ شرِ ، شمشیره شیران شد؛ اعلان جنگ بر آئین اژدهایان..نغمه بر این تاریکی... چراکه چنگالِ تیزم، نوزاده مرگِ ترس هایم بود.و ساحران در تب وُ تاب تا بِبرند ... از منظرِ وهم ببُرند .در بدنم در به درم؛ در نبرد تن به تنم با وطنم..تیرِ تفنگ بر تنِ من مانده که داغ در بدن است...گذر کردم از مرز جبر تا بدیدم ...برده شدن بندگان؛ مست شدن از شرب جام ..ز گشنگی خوراک‌شان گوشتِ خام . . .همتای آنان در بید مان، تپیده درد؛ حیات‌مان شناور است در رودِ مرگ ..پس از سیلِ هرج و مرج . . . پدیدار گشت؛ تسلسلِ حلولِ رنج .و آغازید؛ میعادِ جبر وُ جنونِ جنگ وُ بذرِ سنگ ...شجره زد از خاک جهل .حیف تیر . . که شلیک شود بر مغزِ رزم .قلم زدم به رسم خلق ـــ تا که دیدم؛ شاهان شدند اسیران تاج وُ تخت ...تا بلا شود بنای مین، عفریته ای گردن زند به نام کین..و در این شبانگاه، از ظهور لاشه ها . . . هر کفتار می خندید .لا به لای جمجمه، مار افعی می خزید .تا بگوید زنده بمیر / تیغ را بگیر/ تاج را ببین که شاخ شد ... قصر را بریز که وهم بود.چون تار زمان شکافته گشت ـــ پیله برید وُ گشتم رها .و گرگ وار دریدم؛ قمر از شب ها ــــ زین رو، گشتند همه روز ها تباه.و بشد تبر شفا؛ ریشه مریض ... تبم جدا، سرد است شدید.بر خویشتن گویم؛ چه خوف انگیز است صدای شکار گشتان در این شبانگاه...که می‌گریزند آهوان از چراگاه..و گویم بر روحِ زمین، دگر بذر از کفتار در خویش نکار..اَندَرونم خوف را نَزا ...آن اشباح، قفس می‌درند تا که کنند جامه ی قدرت را بر تن ..پس آنان را نیز از خود بران...یا آنکه نیش هایم بشکافد ز آنان ولو در تجرد استخوان...« اتمام »آن اشباح . . .</description>
                <category>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</category>
                <author>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 12:53:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وطن وَ تن ﴿ عروج شیردال ﴾</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D9%88%D8%B7%D9%86-%D9%88%D9%8E-%D8%AA%D9%86-%EF%B4%BF-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%AC-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%84-%EF%B4%BE-hippqijii6ds</link>
                <description>(Griffin/Gryphon)با رویش ازلیت .. بر این محرومیت..یادم آمد زمزمه شد آوای خون، از دهان گرگنما...و هجوم برد در نجوم ... هلهله ی سوز ماه.ستانده گردید زرِ خاک .. از قِبَل دیو هار ...بدان احوال . . . با نظر بر پرواز شیردال..به عشقِ عشق ــــ با یاد روحِ مستم...از تیغ و تیر نوشتم . . . آن لحظه که الفبای وجودم، دو واژه شد .. وطن وَ تن.بدین طور ، که این شور، بر زبانم شیرین بود... به رسم جنگ..هنگامی که با نقاب نفاقشان، گلوله را به تن و بدنِ وطنِ من ... زدند.. زدند ...خواستم به سوی دیار دگر بروم ـــ لیک نگریستم که جز این مهر دگر جایی نبود...بر من بگویید از کالبد خود، به کدام دیار ، شتابم؟¿پا برهنه سوی کدام مکان ؟ ـــــ کجا رَوم .. کجا رَوم..من مانده ام تنها، پس ای روح مرگ، با اتم ــ به هیلکم، بزن .. بزن..با پتک جور ... بر تندیسم ، بکوب .. بکوب ..بدین سان، که مهر خاک ـــ برابر هیبت تانک ... ماشه ی این قلم را کشاند ... به قلب شر..و سوگند بر این خاکِ پاک...حیات بخشم با واژه ها، حتی با مرگ ...بر این مرزِ پر از زخم...آتشی که زبانه کرد بر سبزی شمالش...خونین مسحور گشتم به سیمای سپیدش...شناور شدم من، در رود خونِ سرخش...هنگامی که دیو وُ دد.ظلم را کوبیدند با قدرت ... بر رخسار فرزانگی...بدل کردند طلا را ، به برنز شرارت ها ..تا آوار کنند سرگذشتی را که دو واژه بود ـــ وطن وَ تن..پس بنگر بدین تقدیر و جبر ...کان سرنوشتی که شر نوشت ... تا لحظات ــــ ابد در ابد ..که عشق فرمود : برای من، بجنگ ... بجنگ...چه شوم بود وقتی دیدم ... با هم تنم در افتادم، به جنگ .. به جنگ ..به سان آن خائنین، که ما را غرق نمودند در بند فقر .. کیسه به کیسه با ثروت...« و تن فروش ــــ وطن فروخت.»ای قلم ، آن دیوان را با زور خود ، با خون و اشک بگریان...پیکرشان را به رنگ خون بِـــسُرخان...ای جانِ جانا.. اسطوره ی این ابلیسان را ، با سوگ مرگ بگریان...ابر ها را در فراغ خاک بگریان ..تا توانی ملائک آسمان را با زخم خویش بگریان...و بی امان . . .بکوب... بزن... بگریان..بکوب... بزن... بگریان..تا بدان هنگامی که ... کزین دیرینگی ، قطرات زرین‌شان ــ از آسمان بر این خاک تشنه ببارد .پس بدین سان، تا توانی تیر خود را برهان و بکوبان به پیکر ظلمت وُ شر ... و ملکوت را بگریان... توأمان با عروج آن شیردال... . .</description>
                <category>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</category>
                <author>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 10:17:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>⟨⟨ ثــنـویــتـ |II| بـرانـگیـختگــی ⟩⟩</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%E2%9F%A8%E2%9F%A8%D8%AB%D9%80%D9%80%D9%86%D9%80%D9%88%DB%8C%D9%80%D9%80%D8%AA%D9%80-ii-%D8%A8%D9%80%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%80%DA%AF%DB%8C%D9%80%D8%AE%D8%AA%DA%AF%D9%80%D9%80%DB%8C-%E2%9F%A9%E2%9F%A9-enkqtgzydsys</link>
                <description>سلحشور ، تئودور و وِرونیاــــــ « پیش‌درآمد » ــــــ( +۱۵ )از ازل... پیش از شکوفایی ملکی بی گسل ــ با زایش اختران پسای یک بی آغازی... بدان هنگام وجود محض، حقیقت خویش را بر موجودیت ها گسترانید... و پدیدار گشت عالمی اختری .از زمزمه ی تقدیر بر نواحی الوهی ـــ کالبد پریان جوانه زد و بر خود ارواح تابان دمید ... در برکه ی بارگاهی‌ بنام جملگی..و هر پری را جفت بود ماده و نرینه...ازین رو ، بدین طور ...اولین آنان آراتوس بود پری ذات و فرشته سان ـــ که علت العلل تاجی نقره ای نقاب دار بر سرش نهاد ..و چنین شد که وی بر بارگاه جملگی به سلطنت رسید ...با کثرت پریان... کاخ زار هایش را بنا نمود ...بدین سان ، آواز شاهی را با مهر بر آنان سرود...کس ندید در صیرت وی جز نیک کرداری و مهرورزی..نیایش بر او ... نجوای هر عابدی..از آتشفشان ها فرو فرستاد بر مردمان رود های زرین...پریان غرق ثروت وُ سعادتی بی بدیل..روزگارشان سیپده دمی بی غروب ... ظلمت شب را کس ندید در آن حدوث...«سنگ واره هایی از آراتوس»تا بدان جا که آراتوس.. در اوهامی در درون ..اکتشافی یافت از مظهر ظلمت ... موجودیتی با نام حاروث .که نالید بر وی : &quot;ای آراتوس ... خواهی دید با دیدگان طلوعی در حال ذوب .. جنین آید بر ملک چون پتک فرود .. و کاخ زار هایت را بر سرت آوار گرداند ... جسمانیتت را برباید.. و سرانجام قدرت را از دستانت بزداید..&quot;آراتوس از جای بر خواست ... هر نوزادی را در ملک خویش باز خواست ..لیک هیچ نیافت...جز یگانه جنین چشم بر جهان نگشوده از همسر برادر عابد ...که وی را پیش از آن دختری بود « ورونیا »توأمان.... با زایش جنین نوپا ... ستارگان بر فتادند از پا ... و طغیان کردند سیه چاله ها... صیحه سر کشیدند سحابی ها ... و شعله ور گردید سرنوشت بی امان...و نامش را بنهادند تئودور، هدیه ی خداوندگار.پس آراتوس فرمان بر آن داد ... که بر گیرند نوزاد را از آغوش مادر بی جان..آمد کودک در آغوش خواهر ... برابر سریر سلطنت...در میان دربار و جمع...فتاده بود ... لرزه در درون چون کوه پدر..آراتوس گفت به خواهر «‌ورونیا» : &quot;کودک را سوی من آور تا اورا برکت نهم...&quot;وِرونیا با تردید و شک ... نگاهی انداخت سوی پدر...و پدر سر تکانید از سر جبر .لاکن پیش از قدم ـــ درآمد کودک به سخن :&quot; به اسم جلال علت العلل ... وجود محض.. والائل ارباب عالم ... به یاد آینده ای، که کشیده گردد زبان قدیس در چنگال حرامزادگانی بد صیرت .. و مغلوب گردد مصنوع هیولا گری برابر بصیرت.. و به ملک رسد کودکی از مادری... که فرمان نهد بر برزخی .. و تو ای اهل تزویر عاقبتی نداری جز هبوط بر دگردیسی..&quot;خاموشی بر جو دمید... چون حکمی کیفر خواست.و آراتوس از تخت خویش بر خواست....جنگاوران ... درباریان .... نیزه بر کف ها ... زره پوشان.. همگی لرزیدند از هیمنه ی وی ..جز ورونیا که ایستاده بر پا محکم در آغوش نگه داشت کودک را...شاه چشمانش غضب بود پشت نقاب تاج دار ... با لبخندی به کوشش دل سوزان ... یا شاید دل سوزان.گفت : &quot;بیاورش سوی من.&quot;خواهر گفت :&quot; این کودک خود برکت است ... تو بایستی از آن برکت گیری ..&quot;شاه گفت : &quot;من برای او از خیر خواهانم آیا لبخندم جز این میگوید؟!&quot;پاسخ داد : &quot;دیدگان چیز دیگری بر من گویند... و چشم هرگز دروغ نمی‌گوید..&quot;آراتوس رو به جنگاوران سر تکانید ...پس آنان نیزه سوی دختر گرفته گام به گام جلو رفته و گفتند : &#039;کودک را از دستانش بستانید&quot;پدر شمشیر کشید و مقابل آنان قرار گرفت..پشت به دختر گفت : از این مهلکه خود را برهان و این ستم عریان را افشا کن بر همگان...دختر گریخت سوی تالار...برابرش گارد هایی پر ازدحام...یکی از میان آنان ... سیلی کوبید بر سیمای سپید سراسیمه ی دختر پریان...و کودک را بلند کرد از پای...پدر دوان دوان ... شتابان ..کوشید رهایی بخشد کودک را ..با هر جنبش از دم تیغ گذرانید نگهبانان را ..آراتوس، نیزه گرفت بر دست ...دختر افتاده بر زمین عصیانش اشک...پدر رسید نزدیک کودک ...و نیزه از دور فرو رفت در کمرش...پس پاره چون پرده درید پشت پدر...افتاد بر زمین کنار دختر ... با چشمانی گشوده بی لبخند.سپس کودک را آوردند به پیش آن سریرِ به رنگ اختر...و آراتوس نوزاد را گرفت ... خنجر بر کف کشید..پس شروع کرد به مسلحه...کالبدش را بِبُرید قطعه به قطعه . . .دو دست نوزاد را از پیکر برهانید...و دختر جیغ کشید ...دو پای کودک در دم با خنجر درید...و دختر جیغ کشید . . .سر نورانی کودک جدا گردید ...لاکن اینبار دختر جیغ نکشید...ایستاده بر پا . . .گفت :&quot; دیگر خوف نمی اندازد دختری چون مرا از پای... چنین رنج پدر وُ برادر بود که بلندم نمود از جای...&quot;نیشخندی زد پادشاه ... به گوشه انداخت تکه های نوزاد...و خنجر انداخت پیش پای دختر...گفت : &quot;گر مردی بکش مرا با خنجر.&quot;پاسخ داد : &quot;می پنداری قوت زنان در جامه ی مردانگی‌ست؟!! زورمندترین جنگاوران را بوده مادری اکبر ...&quot;بر فضای قصر هاله ای دمید...فروزان پاشید و اندر درونش سلحشوری خزید...با زره ای ارغوانی ... کلاه‌خودی تمام‌رخ، تک شاخ با گوشه هایی اژدری... تیغه ای دو لبه، پهن و طویل...همگی نگاه ها سوی وی خزید...وانگهی در پلک زدنی، سوی جنگاوران با حرکت جهید...با پرشی دَوَرانی ... تیغه در هوا رقصانید؛ و بدین طریق چندین پهلوان را از دم گذرانید..در کاخ فورانی از خون جوشید...و سلحشور به کنار دختر رسید ...آراتوس دوید...سلحشور دختر را در آغوش کشید...دوباره هاله ای ... آمد و محو نمود آن دو تن را در. لحظه ای.....آراتوس با دیدی بر جنگاوران ... بگفتا : گر گوید کس از این اتفاق بر مردمان ، ندانند دیگر پریان مرا شاه مهربان...و در عاقبت، کل سالن قصر را به خون آلود..و شاهدی دیگر باقی نبود...جز آن دختر که در پی او بود..پسای آن، تکه های نوزاد را پراکنده در عوالم نمود...و ده تکه را به ده خان واگذارید...خان اول اَبیلوث : گرگی اژدری که در بلند ترین قله ی عقیق از دست نخست نوزاد صیانت می نمود ..خان دوم کاراوِن : اسبی شش پای که شتابش هم پای افلاک بود و در ابدیت درون منظومه ها می تاخت ـــ وی نگهبان دست دوم بودخان سوم پایرون : جنیه ای چهار دست با یال های شیر ... بال های دیو، و چهار پای گاو ... او در بطن درختی کیهانی می زیست و مراقب چشم نخست بود .خان چهارم خانوس : عفریتی تغییر رنگ دهنده چون آفتاب پرستی دیو گون ـــ در باطن رنگین کمان کهکشانی .. او از چشم دوم صیانت می‌نمودو خان پنجم دابطیش : خرسی سیه رنگ و پیل تن که در رودخانه ی زمان می زیست ... رودی که ابتدا و انتها نداشت ...او نیز از پای نخست حفاظت میکرد...لاکن پنج خان دیگر بر دیگران توسط حاروث پوشانده ماند...و لیکن آراتوس برای جویندگان تکه ها نفرینی گذارید تا با یافتن هر تکه از نوزاد روحش آلوده گردد تا سرانجام به مرگ خویشتن رسد..ورونیا چشمان را گشود .به آرامی نگریست بر هیکل سلحشور.و پیرامونش را نظر کرد با دیدگان...قرار گرفته بود بر تپه ای ماقبل منظومه ای تابان ...پرسید از سلحشور: &#039; کیستی و من چه می کنم در این مکان...&quot;سکوت اختیار کرد سلحشور...ورونیا ادامه داد :&quot; با من سخن گوی ای بی زبان ...&quot;که ندا آمد بر ذهن او : &quot;از وی هیچ مپرس که اختیار کرده روزه ی سکوت ... من سنائیل پیک بارگاه ... بر تو خواهم گفت ..از داغ برادر ... بگذر ...و این چنین او به تو باز گردانده خواهد گشت ... لیکن ماقبل آن می بایست بگذری از ده خان ... سلحشور شمشیر توست... اینک سوی جمع آوری تکه های بردار به طرف آن ده خان رهسپار گرد.. تا با بر انگیختی کودک، نقاب نیک نامی از چهره آراتوس افکنده شود ... و ستم وی بر اجزای کائنات آشکار گردد ـــ با نجوایی که کودک پسای بر انگیختی اش بر علیه او خواهد داد و اینگونه، آراتوس از جایگاه و مرتبه عزل گشته .. و به سفلی هبوط می کند...لاکن بدان با هر خان.... روحت آلوده گردد ... و نوزاد طعم زندگانی را با مرگت بچشد.. آیا میپذیری ؟&quot;دختر گفت :&quot; آری، میپذیرم...&quot;ندا خاموش گردید . . .شوالیه در پیشگاه دختر زانو زده و تیغه بر زمین کوبید ... آن هنگام که دختر بر منظومه ی تقدیر می نگریست......﴿ پایان پیش‌درآمد ﴾</description>
                <category>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</category>
                <author>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 17:14:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تثلیث [∆] آخرین هیولا گری ها ( بخش دوم )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D8%AA%D8%AB%D9%84%DB%8C%D8%AB-%E2%88%86-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-s1un8sjsjjhe</link>
                <description>جهان قدسی ≠ تمدن ارتداد✦ ــــــــــــــــــــ((باب پایانی ))ــــــــــــــــــــــــ ✦« بخش دوم »راموس ، که از زیر زمین به کوهستان باز گردید با نگاه به آن هاله ی به قدر خورشید که همچنان تمدن هارا در بطن خود می‌سوزاند می نگریست... گفت : &quot; برای رامانوس .... و اینک فقط یک چیز برای هلاکت باقیست، اصل علیت.&quot;ندا آمد از سوی سلحشور نور « سنائیل » : آیا آماده ای ؟پاسخ داد :&quot; از پیش بودم&quot;فرمود : &quot; سوی پل بصیرت در بارگاه اسما بشتاب... آنجا خاستگاه علت العلل است ...&quot;اسبی شاخ دار و بالداری سرخگون از میان آسمان به کنار راموس فرود آمد و شیهه ای کشید که پژواکش اختران را به شور انداخت..راموس بی معطلی سوار بر اسب شد و اسب بال گشوده سوی آسمان پرواز نمود‌...و کسری از لحظه از بارگاه اقمار عبور نمود . .از سفلی گذر کرد . . .در میان خوشه ای از افلاک گذشت ...تا سرانجام به بارگاه اسما رسید ..از میان طواف ملائک سوی پل بصیرت در اوج پرواز شتافت...بانگ صاعقه ای غرش وار از بطن آسمان آنجا شنیده شد ...آن زمان که به نزدیکی پل بصیرت رسید آذرخشی فیروزه ای بر اندام اسب فرو نشست و در دم نفس اسب را ربود...پس المصنوع همراه اسب در سقوط بود که در اوج هبوط نیزه اش را به بدنه ی آن پل آسمانی کوبید و آن را در آنجا میخکوب کرد ...و اسب در پهنای آسمان به بارگاهان زیرین فرو رفت ...سرانجام...راموس تن خود را بالا کشانده و به روی پل رسید ...و اما رودروی خویش رافائل را یافت که سدی میان او و انتهای پلی گشته بود که امواج و غبار های نور آگین ساطع می نمود... پلی طویل و درازنا که هلیکش چون استخوان فرشتگان بود.‌المصنوع جلوتر رفته و شمشیر از غلاف کشید و نیزه اش را محکم در دست گرفت...رافائل در یک مشت سپری برق آسا و در یک مشت شمشیری آغشته به آذرخشی نورانی ، بال گشوده برابر راموس ایستاده بود ...راموس گفت :&quot; و اینک ، تقدیر من و تو را باری دیگر پسای هزار سال مقابل هم قرار داد ... بی شک ساره نیز مرگت به دستان مرا تصدیق خواهد کرد و رامانوس دعای پیروزی مرا برابر تو در نیایش های روحانی اش خواهد آورد...&quot;فرمود : &quot; همینک ، معلولی را می نگرم که خواهان نابودی علت خویش است ... و این چه فکاهی بزرگی‌ست ... موجود بر علیه اصل وجود ... پس با گذر از من بینش خود را بر ملکوتیان به اثبات برسان که می‌شود نظام معنا را برچید ...&quot;عاقبت، هر دو مقابل یکدیگر گام برداشته و به سرعت سوی دیگری هجوم بردند ...رافائل ، از دور با شمشیر صاعقه اش را بر پیکر راموس فرود آورده و المصنوع همانجا از برق گرفتگی منجمد گردید و توان حرکت از وی گرفته شد..هنگامی که رافائل همچنان بی مهابا سوی او می دوید...و نزدیک تر و نزدیک تر میشد..راموس با هر تکاپو نتوانست خود را از صاعقه برهاند..رافائل به سوی او رسید و لبه ی تیز سپرش را بالا گرفت تا سینه ی راموس را بشکافد...راموس غرید ... نور سرخ از چشمان کلاهخود درندگی اش تابان تر گشته و سپس با نیرویی غریب نور سرخ صاعقه را بی اثر کرد ...رافائل ضربه زد ... لاکن سپر توسط چنگال راموس گرفته شد ... شهسوار با دست دیگر شمشیرش را به سمت راموس حرکت داد اما، راموس با شمشیر خود آن کوبش را دفع کرده و با لگدی بر سینه رافائل اورا عقب راند...رافائل بال گشود و پرواز کنان چندین اشعه آذرخش را پرتاب کرد ...المصنوع از یک به یک انان گذر کرده و نیزه اش را پرتاب کرد...نیزه در آسمان به کلاهخود رافائل برخورد کرده و وی را برای باری دیگر بر روی پل انداخت...راموس غران با تو چنگالش شمشیرش را گرفت ..و دوید تا بر گردن رافائل ضربه ای لرزان وارد کند...شهسوار سپرش را بالا گرفت و بی درنگ کوبش راموس را بلوکه نمود ...توأمان، با تیغه ی خود ضربه ای برق آسا به پای راموس کوبید ...راموس بر روی زانو افتاد ...رافائل آماده‌ی ضربه ای دیگر شد ...لاکن در همان حین المصنوع شمشیرش را به پاشنه ی او کوبید ... شهسوار بر زمین فتاد ...راموس از جای برخاسته و شمشیرش را بالا گرفت تا در سینه ی رافائل فرو برد ...همزمان رافائل قلطی زد و از ضربه گریخت...اما راموس همچنان به کوبیدن شمشیرش ادامه داده و رافائل همچنان با قلط زدن از اثابت ضربات خود را نجات می داد ...تا آنجا که توأمان با یک قلط آذرخشی به راموس زد و وی را گوشه ای انداخت ...پس انگاه‌ از روی زمین بلند گردید... و سوی راموس دوید ...راموس نیز برخاست و دوید...و با غرشی غریب مشتش را بر سپر رافائل کوبید و آن را شکست.پس آن دو با ضربات شمشیر هایشان به جان یکدیگر افتادند ... راموس غضبناک تا تمام نیرو سلاحش را بر سلاح شهسوار میکوبید... در همان هنگام که رافائل در گام به گام به عقب رانده میشد ...سرانجام تیغه ی درنده بر تیغه ی فرشته غلبه کرده و آن را شکست...و تیغ راموس کنار گردن رافائل قرار گرفت ... و در رافائل ایستاده بی حرکت و شمشیر بر لب گردن ... ایستاد و خیره به راموس نظر کرد..و سرانجام دست برتر بر دستان راموس قرار گرفت...پس گفت : &quot;حال حیاتت در چنگ من است با مرگت خود را به انتهای این بصیرت رسانده و نظام معنا را بر خواهم چید و بی تردید هیچکس توان مقابله با مرا نخواهد داشت ... من انسان هارا باز گردانده و خود بر این عرش می نشانم تا ثابت کنم معلول همان علت میشود ...و تو را به سرنوشتی بدتر از آن که برای برادر خویش و انسان ها مکتوب کردی دچار می گردانم..&quot;فرمود : &quot;به رامانوس و سنائیل گفته بودم تو را توان رستگاری نیست ...&quot;راموس پرسید : &quot;از چه چیز سخن میگویی؟!&quot;و در یک لحظه. . .از کالبد رافائل رعدی ساطع گردید وُ بدان رو ... جریان رعد به تیغه ی آهنین شمشیر راه یافته..... و در آخر به هیکل راموس امتداد یافت ...و وی را دچار برق زدگی کرده و کل هیبتش در دم قفل نمود.رافائل با مچ‌ دستانش شمشیر راموس را کنار زد ...و با کلاهخود بر صورت راموس کوبید ...آنگاه مچ دست المصنوع را در یک لحظه شکسته و شمشیر را از دستش ربود ... بدین سان تیغه بر کنار گردن راموس قرار گرفت...راموس مبهوت زده خیره به شهسوار به سکوت در آمد...رافائل فرمود : &quot; پس نیک تر آن است سرگذشتم را از زبان من بشنوی ...آری من نسبت به برادر در کودکی کین ورزیدم...اما به آن رسیدم که کین خواهی را پیامدی جز تباهی نیست ...پس برتری برادر را پذیرفته و از نفس خویش گذشتم آنگاه بود که به این مرتبه رسیدم نه با زهد و آئین های روحانی ...و از ازل ، بر من فرمان داده شد برای رستگاری دیگران بایست رامانوس قربانی گردد.. همانگونه که خود فرمود حاضر است برای جان سپاری ...وی می دانست از میان خواهد رفت؛ لاکن پذیرفت تا مرگش نجات بخش و رستگاری دیگران شود..همچون آن ابلیس تباری که همراه او شد و حال اینک در عدن است ...و بی شک، انکه من پاره ای از آن خود را فدای دیگران کردم برایم سبب مصیبتی سخت تر از رنج های تو بود .و اما انسان ها ... من آنان را نه آنکه به قتل رسانده، بلکه با تیر های نورانی به احتضار در آوردم تا از اسارت انان در چنگ دشیل جلوگیری کنم ... آیا بر تو فاش نکردم هرگز بر کسی ظلم نخواهم کرد؟!پس با فروپاشی ابلیسان آنان بزودی بیدار گشته به ناسوت بازگردانده می‌شوند...و تو که در پی رستگاری بودی ... ما در این آزمون چیزی جز هیولاگری در بطن تو نیافتیم..همانطور که پیش تر گفتم ... می اندیشید تمام این ها بر من آسان بود؟! هرگز.تو شمشیری آهنین بودی که نیت آن را داشت از آهنگر خویش پیشی بگیرد و چه بد تقدیری در این گمراهیست‌....پس اندیشه کن آیا با برچیدن ذات ظلم ... حقیقت نیکی باقی خواهد ماند؟بی تردید، چنین شود چیزی جز جبر در صیرت نیکی نخواهی یافت ... و نیکی از سر اجبار چه ارزشی دارد ؟ &quot;راموس کلاهخودش را در آورده و بر زمین انداخت...مبهوت زده به کلاهخود فروزان شهسوار نگریست...پس بدان رو، کف دستانش تیغه بر لب گردنش را لمس کرده ...و تیغه را بر گلوی خویش فرو برد....خون راموس همراه با اشک بر زمین چکید ... و کالبد بی جان وی بر زمین خورد...همان هنگام سلحشور آسمان سنائیل ظاهر گردید...بر رافائل فرمود : &quot; این فرمانی از سوی علت العلل والائل بر توست.... انسان ها بازگردانده شده و تو نیز حاکم بی بدیل ملک آنان خواهی شد و بر زمین حکومتی برزخی حکم فرما خواهد گشت... پس تاج حکمت بر سر کن و به یاد دار به‌ عدل حکم کنی ... چراکه پایان ستمگری و هیولاگری آن جسدی است که در مقابل توست..سنائیل محو گردید و بدین طور به فرمان آزورا، شهریار بارگاه ...یاقوت های ملکوتی و زمرد های اثیر به ناسوت نازل گشته و فرشتگان با آنان قلعه ها و مناره هایی آسمانی برای آدمیان بنا نمودند..در کوهستان اجساد انسانی برانگیخته گشتند و بدین سان ارواحشان از زهدان ستارگان از آلودگی پاک گردیده و با عطرت رجعت نمودند ... و همانا بر رافائل و ملائک ذکر درود می فرستادند...و ملائک به خدمت آدمیان از اغما رجعت کرده قرار گرفتند...انسان ها به شهر های الماسین بازگشته و رافائل بر سریر بلورین نشست....درحالیکه روح تجلی یافته ی رامانوس در مقابل وی قرار داشت زل زده بر هیبت او بی لبخند می نگریست و نگه داشته بود کلاهخود درنده وار راموس را با دستان خویش ...﴿پایان﴾</description>
                <category>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</category>
                <author>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</author>
                <pubDate>Thu, 25 Dec 2025 23:06:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تثلیث [Δ] آخرین هیولا گری ها ( بخش اول )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D8%AA%D8%AB%D9%84%DB%8C%D8%AB-%CE%94-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7-ywyjvjejkj9o</link>
                <description>« پایان جهان قدسی ≠ تمدن ارتداد »✦ ــــــــــــــــــــ((باب پایانی ))ــــــــــــــــــــــــ ✦« بخش اول »با شیوع آتش بار، در گنبد ها و دژ های دیوسارــــ زبانه کشیدند دود های ارتداد ... زین سبب، آن شیاطین پری زاد، با قداره ها و ساتور هایشان به جان گارد شاه شاهانِ ابلیسان فتاده و سربازان دربار نیز نیزه بر چنگ ... خونباران با آنان گره خوردند در جنگ....انقلابیون به رهبری جالیان، جنی یالدار و خاکستری که با قلع و قم نمودن سپاهیان با دو ساتور خونین اش به قصاب ابلیسان شهرت یافته بود ...از پناهگاه های کشف شده در دولت شهر ها گریخته، و سوی کوهستان های کریه المنظر پناه بردند...بدین علت ، دُشیل این طغیان را فتنه ای شوم و برخاسته از بارگاه قدیسان پندارید... و بر درباریان فرمان صادر نمود تا با تمام دانش هایشان جنگ افزاری بنا نهد تا با آن ستون های ملکوت را متزلزل نموده و اثیر را به خاکستری از نور بدل گرداند...اما می بایست ماقبل آن از شر جالیان و دیگر توده ها، ملک خویش را برهاند... چراکه جالیان از نوادگان آن ابلیس تباری بود که گوشتش همراه با بدن رامانوس قدیس در لا به لای نیش هایش جویده شد و بدین طریق کینه ای دیرینه میان آنان شکوفا بود...از سویی دیگر مردمان از قساوت های دشیل به تنگ آمده و دیگر حاضر نبودند خون هایشان را خراج لذات دشیل دهند.... پس آنان نیز به جالیان پیوستند...در عاقبت پادشاه ... دیوانی سم دار و چهار پا که جنگاورانی ورزیده بودند با زره های فولادین پوشاند و صد ها نفر از آنان را به سوی کوهستان روانه کرد ـــ چراکه این تعداد برای سرکوب توده بسی کفایت می کرد...پسای آن واقعه، جالیان در بلندای کوه ها کماندارانش را مستقر نموده و خود نیز همراه جان فداییانش در پهنای صخره ها به کمین دیوان بنشست..ارتشیان از راه رسیده و شعار ظلمت را غران سر کشیدند ـــ در حالیکه از دهان نجس و دودزای خویش ملک شیطانی خود را تقدیس می نمودند..کمانداران به دستور جالیان تیر های ظغیانگر را به سمت دیوان روانه کردند...اما دریغا ... که پیکر فولادین دیوان، ظغیان‌شان را درهم درید...و دیوان خنده زنان ــــ سرود سرکوب سر دادند بر آن انقلاب...پس با چهارپا... با سم هایشان به طرف صخره ها طوفان وار بتاختند...و چه گرد و خاکی بپا کرد یورش دیوان...جالیان و محافظانش از پشت صخره ها به ارتشیان هجوم برده و سترگ بطلان ها آغازید...جالیان با جفت ساتور های زنگ زده اش ـــ یک به یک... پا های دیوان چهار پا را گوشت به گوشت جدا نموده و هیمنه ی فولادین‌شان را که در پاهایشان پوشانده نبود فرو می انداخت...لیک تمام این زور آزمایی ها نیز همچنان کافی نبود ـــ زیرا که هویدا بود که هرگز آهن با زبان ذوب نمی گردد.....و چون همراهیانش همچو او زورمند نبودند تک به تک به دیار مرگ می شتافتند...و با گذر نسیم های عصاینگر لحظات... اون تنها تر و تنها تر می گردید...باقیمانده بازماندگان چون جان خویش را در بند بینش خود یافتند از آن معرکه گریختند...تا آنجا که از پشت سپاهیان دیوان صیحه ای بر خاست....نعره ای که صخره هارا تکانید، سنگ ریزه هارا به تکاپو واداشت و بوته ها را به رقص و زمین را به لرزه در آورد...گرد و غبار نبرد متوقف و گردید و همگان ... خیره گشتند به پشت سپاه ابلیسان....از بلندای تپه ای ... رو به افق و تابش غروب آفتاب...المصنوع آن زره پوش دیو خو... در هنگامی که پرتوی سرخ از شکاف های کلاهخودش خوف را می تابید و در یک دست شمشیر و در دست دیگرش نیزه ای گرفته بود رو به همگان با اقتدار ایستاده بود استوار ...بغرید : بنگرید بر این پایان ـــ بی اندیشید بدین نجوا... هم قدیسان و هم شما ارتش ابلیسان...من بر غروبی ایستاده هم که آشیان ستم را از ریشه خواهد درید ... من آنم که میبینید .. منم آن پایان ستمگری بدین صحنه ی گیتی ..کل سپاهیان دندان فشرده و جالیان و دیگر بازماندگان را رها کرده و یورش کنان به جهت افق غروب زده ی راموس ( المصنوع) تاختند...راموس بی درنگ از همان بلندا ــــ خود را در دل دیوان انداخته و در میان هجوم بی مهابای دیو ها غرق گردید...به گونه ای که دیگر عیان نبود و در حجاب فولادین گارد ها فرو رفت...از بطن تجمع شیاطین رو به آسمان خون فوران کرد و دستان ... سر ها و پا های بسیاری در آن بوران خونین به پیرامون پرتاب میشد ... هنگامی که شیون استخوان ها گوش جالیان را می خراشید .و در مقابل چشمانش بارانی از تکه پاره های فولاد های ذوب شده باریده گردید....پژواکی غران از میان ازدحامی که بر زمین سایه انداخته بود و چیزی جز تاریکی بر آنجا حکم فرما نبود به صدا در آمد ــــ سپس کل جمعیت دیوان با فشاری زورمند از سوی راموس، همگی پرتاب شده و بر زمین فِتادند...و سینه خیز قصد دور گشتن از هیبت آهنین و خونین راموس کردند ... که راموس چون درنده ای دلاور، تمام آنان یک به یک با نیزه و شمشیر از دم گذرانید...و زمانی که به آخرین دیو نیمه جان رسید گفت : برای معصومیت رامانوس....سپس نیزه اش را بر گلوی دیو فرو کرده و جان را از بطن دیو ستاند.جالیان به طرف راموس شتافت و بر او بگفت : پس تو همانی... آن دو پاره که هزار سال بر ما پوشیده بود و اینک بازگشته‌...باقی مانده ی انقلابیون نیز خود را به آنجا رسانده و دور راموس گرد هم آمدند... که به ناگاه، یکی از میان آن ها به جهت تپه اشاره کرد ...راموس نیم نگاهی بدان جا انداخت...ارابه های آسمانی .... سپاهیان بی شمار، همگی آماده به نبردی مرگ زا، به طرف آنان در حال رهسپاری بودند .که راموس نوک نیزه اش را بر زمین کوبید ...زمین به لرزه در آمده و تپه با انفجاری اشتین به همراه سپاهیان به ریزش در آمد و هاله ای آتیشن تا فراز آسمان بنا شد ... به گونه ای که ارابه های در پرواز نیز آتش گرفته و همگیشان به سقوط در آمدند...تپه به گودال عمیق مسخ گردید و بدین رو ، تمام سپاه در درون حفره زنده زنده در آتش سوختند و سوختند....ضجه زدند... و سوختند...چنگال بر خاک کشیدند... و سوختند...بدین سان تمامی توده ها زانو زده و در برابر المصنوع خضوع و تعظیم نمودند ، به غیر از جالیان ... که تنها خود را لایق چنین جایگاه می پندارید.در همان هنگام جالیان گفت : &quot; این کافی نیست آنان باز خواهند آمد و به راستی این چیرگی کوچکی ست چون قطره در برابر هئیت اقیانوس..&quot;راموس پاسخ داد : &quot;به صف شوید و بدنبال من رهسپار شوید...&quot;پس چنین کردند و بدنبال وی به راه افتادند تا آنجا که به دهانه ی کوهی رسیدند....راموس با زور بازوان خویش دری سنگی و مخفی را گشوده و گفت : به درون این کوه وارد شوید...و آنان در بطن کوه وارد گشتند...در درون کوه به زیر زمینی حفر شده بود که راهرو های بسیاری داشت گویی هزارتویی در کل سرزمین بنا شده بود ....جالیان گفت : &quot; چنین مکانی را چگونه یافتی ؟!&quot;بدین گونه راموس پاسخ داد :&quot; من چیزی را نیافتم ... لذا در طول سالیان بسیار آن را ساختم...&quot;سپس مشعلش را روشن نموده و با روشنی بشکه های بسیاری از باروت عیان گشت.جالیان با نظر به بشکه ها رو به او گفت : خواهی با آنان چه کنی؟!پاسخ داد :&quot; خواهید فهمید... فقط بدانید با این ها بود که سپاهیان را مهار کرده و شمارا بدین جا آوردم...&quot;ابلیسی از میان انقلابیون نجوا سر داد : &quot;آیا با دیدگان خود ندید چگونه این مصنوع مارا رهایی بخشید در حالیکه رهبرمان نیز در پی سقوط و مرگ بود ؟ آیا بهتر نیست رهبری مدبر برگزینیم و کیست شایسته تر از این منجی؟&quot;پس همگی آنان دستانشان را بالا گرفته و بر گفته ی وی گواهی دادند ...جالیان فریاد سرداد :&quot; این کودتایی آشکار است ... گر هرکس بدنبال رهبری‌ست بایست آن را به چنگ آورد و من هیچ قدرتی را تقدیم بیگانه نخواهم کرد... برای رهبری من اورا به دوئل در میان شما دعوت می نمایم و هرکس بر دیگری چیره گشت ... همان باشد که شما گویید.&quot;آن زن ابلیسه پاسخ داد : &quot;تو را توان مقابله با آرای ما نیست..&quot;راموس دستش را به نشانه سکوت بالا گرفت و گفت : &quot;دوئل را می‌پذیرم... زیرا هرگز من زندگانی ام را به آرای دیگران واگذار نخواهم کرد و بر من عیان است که این گمراهی آشکاری‌ست.‌‌&quot;جالیان گفت ساتور هایش را با زوزه های خشم در آورد... و گفت : به تبارم سوگند این دو سلاح زاینده ی مرگ دیگران است که تا به ابد پابرجا چنین خواهد بود ...راموس نیزه اش را بر زمین انداخته و نیز بی آنکه شمشیر از غلاف کشد... گفت : &quot;من چیزی جز دو تیغه ای زنگ زده و عقیم در برابر خویشتن نمی نگرم..&quot;جالیان بی درنگ به طرف راموس دوید .و در هنگام دویدن یکی از ساتور هارا پرتاب کرد...راموس کنار کشید و ساتور از کنار وی گذر کرد ...جالیان خود را به راموس رسانید و ساتور دیگر را بالا گرفته و ضربه اش را سوی المصنوع روانه کرد...بی معطلی... راموس مچ دست جالیان را گرفته ... و با دستکش های آهنین مشتی بر بینی او وارد کرده ــــ و در یک آن خلع سلاحش کرد و بدان رو با دسته ی همان ساتور به سینه ی او کوبید.نفس در سینه جالیان حبس گردید و لحظاتی را در خفگی زانو بر زمین به سر بود...پس خود را تسلیم بازوان راموس نمود.انقلابیون با همهمه ای شیوا، پایان آن دوئل را اعلام کرده و بی صبرانه با راموس بیعت کردند... و گفتند :&quot; حال گوش به فرمانیم ... بر ما بگو که با دشیل چه باید کنیم ...&quot;راموس پس از کمی درنگ به سخن آمد :&quot; پشت من در میان این راهرو حرکت کنید .. من تا زیر صحن قلعه زمین را حفر کرده و در آنجا انبوهی از این بشکه ها گذارده ام... هنگامی که به آنجا خود را برسانیم تمام بشکه هارا آتش زده ... و تمام زیر بنا تا روبنای آنان را ویران خواهیم کرد...پس برویم..&quot;جالیان آب دهان به خون آغشته اش را بر زمین انداخت....راموس ساتورش را به طرف او بر روی سطح زمین پرتاب کرده و همراه دیگر ابلیسان انقلابی و توده ها از میان حفره ها گذر کرد..جالیان نیز همچو سرو خشکیده از زمین برخاسته و با آنان همراه گشت...در تالار قصر دشیل ... توپ اندازی طویل و برنزین توسط گارد های تنومدنش حمل گشته و در کناره ی تختگاهش نشانده شد ...وزیر دشیل که شیطانی پیر بود به طوریکه مژه های سپیدش بلند بود و شاخ هایش پوک شکننده بود رو به دشیل گفت :&quot; این سلاحی‌ست بدیع ... که با جوششی از ماده ای خورشیدی... پرتویی انفجاری تا ژرفنای اثیر ساطع کرده و کل افق آنجا را درهم میکوبد .. آماده به فرمان عصیان شماست&quot;دشیل انگشت اشاره بالا گرفت تا دستور به قیامت دهد ....که بی مهابا با درخششی سهمگین...کف صحن قصر فرو ریخته و امواجی از آتش کل قصر را احاطه نمود... رقصی آتش بار که درباریان را به خاکستری بدل کرد و گارد هارا به ورق هایی پاره پاره مسخ گردانید...راموس و دیگر انقلابیون از زیر صحن به درون قصر هجوم برده و به کشتار بازماندگان پرداختند...تا آنجا که دشیل تحت حصار جوانه ای که خود کود کرده بود قرار گرفت... و دیگر کسی برایش باقی نمانده بود.بدین سان راموس بر انقلابیون فرمان آزاد سازی دیگر شهر را داده و آنان در خروش سوی دروازه رفته و با نگهبانان بیرون قلعه درگیر گشتند...جز جالیان که پشت ستونی خود را پنهان نمود.دشیل پوزخندی و زد و رو به راموس بگفت : &quot;پس مصنوع بازگشته ... تا همچنان فرصتی باقیست سوی ما بازگردد چراکه تو و یارانت تاب مقابله با ارتش بیرون قلعه در دیگر دژ ها نیست...&quot;راموس، بی سخن . . .یک بار نیزه بر زمین کوبید...صدای انفجار یک دژ به گوش رسید و لرزه ای آنجا را فرا گرفت ...دشیل سراسیمه پیرامونش را نگریست...راموس برای بار دیگر نیزه کوبید...دژی دیگر ویران شد و بوی دودش شامه ی دشیل را آزورد...و برای آخرین راموس بازهم نیزه بر زمین کوبید ...و همزمان چندین برج و مناره فرو ریخت...دشیل ... نفس عمیقی کشید و از تختگاه برخاست...عصای زرینش را چرخاند و آرام از پله های فلزی تختگاه به زیر آمد و در برابر راموس قرار گرفت...گفت :&quot; بنگر بدین سلاح بدیع.. که زوزه اش تلاوت هبوط اثیر خواهد بود ... اما پسای مرگت&quot;از پشت ستون جالیان به توپ انداز نظر کرد و به فکری شوم فتاد...راموس شمشیر از غلاف کشید و نیزه اش را بالا گرفت و زبان گشود :&quot; من حقانیت خود را از ملکوت به برهوت دگردیسی داده ... و تو را نیز به سرانجامی تاریک واگذار خواهم کرد.&quot;پس آنگاه دشیل به پرواز در آمده و پروازان به دور قصر چرخیده و بلافاصله با عصای زرینش اشعه هایی سوزان سوی راموس روانه کرد...راموس از جای خیز برداشته... قلط زنان از موج زرین دشیل گریخته...و سپس پا بر ستونی نهاده خود را سوی دشیل در پرواز پرتاب کرد ...و در همان جهش یک ضربه بر سیمای دشیل وارد کرد و قلط زنان بر زمین فرود آمد ...دشیل از شدت نیروی وارده سقوط کرد..اما از جای برخاسته بر زمین با نوک تیز عصایش به طرف راموس دوید...المصنوع نیزه اش را به جهت دشیل گرفته نیز به همان جهان دوید ...آن دو ... دوان دوان به یکدیگر رسیده و با نظاره جالیان که کوبش یک ضربه را حس کرد از میان پیکر یکدیکر گذر کردند... سپس درحالیکه پشتشان به دیگری بود ایستادند ...و آنگاه ... به ناگاه...از سینه دشیل که سرپا بود خون به جوشش آمده و فوران کرد ... و دشیل با آخرین نگاه بر تختگاه... در دم بر زمین افتاد و کف سنگی قصر را جوی خونش پر نمود....در همان لحظه ای که المصنوع استوار ایستاده بود و شمشیرش را تکانید و خون دیو را بر زمین چکانید ...و آن نیزه ای را که استفاده نکرده بود بر پشت گذاشت..سپس سوی تختگاه بچرخید و بدید . . .جالیان، توپ انداز را به جهت راموس گرفته بود...و گفت :&quot; بی تردید تمام زور تو مانع از نیروی هلاکت بار این سلاح نخواهد شد و جان دیگری بر تنت نخواهد ... بدین گونه من جای تو بر این تخت خواهم نشست...&quot;پاسخ داد : &quot;من بدنبال نشستن بر این سریر نبودم ... بلکه خواهان نابودی آنم..&quot;جالیان آماده به روشن کردن سلاح بود که به آنی ستونی ترک برداشته ارزش فتاده فورا بر روی او افتاد.جنگ افزار برنزین به گوشه ای به حرکت در آمد . . .جالیان از شدت درد شکستی استخوان هایشان به ضجه افتاد و سعی در بلند کردن ستون از روی پاهانش را داشت ... لاکن بی فایده بود...راموس به طرف سلاح رفت و رو به جالیان گفت : نه فقط نابودی این سریر ... نابودی دودمان ابلیسان ..چه ظالمانش چه مظلومان ...پس تیغه بر پیکر برنزین سلاح کشید و ثانیه های شلیک رستاخیز آغازید ...انقلابیون و نگاهبانان همچنان در پیکار ...جالیان سر کشید فریادی ضجه وار ...المصنوع از صحن شکافته به زیر رفت و گذر کرد ازان دیار...و سرانجام رخ داد آن انفجار...چون خورشیدی در پس گودال ...پراکنده گردید احشای لحظات....بر زمین حک گردیدند سایه ها ....زنان ... کودکان ..پیران و جنگاوران ... و جالیانیکجا محو گشتند بدان دودمان ...و چیزی نماند در تاریخ . . . از تمدن ابلیسان ...« پایان بخش اول »</description>
                <category>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</category>
                <author>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</author>
                <pubDate>Thu, 25 Dec 2025 17:28:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>(&quot;تــنـدیــــس&quot;)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D8%AA%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B3-k3a9b1l4dnau</link>
                <description>به اذن شیدایی ...بحر عشق در من شور گردید وُ ازان رو، لاجرم از زخم وُ رنج، عاقبت گشت تناسخ مهرم به کین...دل سپردم به گرگ زادی، و بدیدم که قلبم را درید...و از آشیان دلدادگی خونم چکید.بدین سان زندگانی ام طعم مرگم را چشید...و چون نگاهش سنگ را بر پیکرم دمید .خیره گشتم که چگونه سحرش در بطنم خزید....پس بر من بگفتا ـــــ بنگر مرا در این تیرگی.من نیزـــ بگفتم بر وی ، که تو خود هستی این تیرگی ....رقصان چرخید . . . دیدگانش از من ساخت پیکری سنگی...چون تندیس ...و رخت جمود سنگی را بر تن من کرد نثار ــــ زان پس، خیره گشته بی حرکت ... در آغوش گرفتم دردم را ..تا بدان جا که نگاهش از را از سنگواره ام ربود.و افیونش را به کام دلبری دگر سرود..اشباح‌شان در آن هنگام حل گردیدند در آغوش ....و من نیز، همچنان تندیس از مهر او ---- تا ابد خیره گشتم به شرک او....و بر من آغازید ـــــ طلوعی از تباهی و تراژدی...خیالی از خیانت، و خودکشی.تسخیر گشتم در باطنِ جنونِ جنگی جهانی....در آن ابدیت بود چه غروب غم غمگینی . . .که تازیانه ی حقیقتش می‌نواخت نوای تار جزای جزمی ...و عقوبتش به سان رقاص میخانه ... با سوزش در بطن من می خزید.در آن اغمای ظلمانی، حیات مرگ را می بلعید...آری، آن ساحره عشقش را می دمید ــــ بر پیکر کرکس های رنگین....و بر لطافت دستانِ درخشانِ پریان، موج به موج بوسه می چکاند ... لبان سیاه وُ پریشان دودِ هیولا ــــــ باری بر این وصایا، که عشق طعمه ای بیش نبود ــــــ همچو اسب تروآ...</description>
                <category>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</category>
                <author>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</author>
                <pubDate>Sun, 14 Dec 2025 17:06:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تثلیث(Δ) هیولا گری ها ﴿II﴾</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D8%AA%D8%AB%D9%84%DB%8C%D8%AB%CE%94-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%EF%B4%BFii%EF%B4%BE-hy5dhwzcvrr5</link>
                <description>« جهان قدسی ≠ تمدن ارتداد »﴿ باب دوم ﴾رده : R +18پــا بــرهنه وُ رونـده ، رامانوس، اسیر گشته پسای سترگی سهمگین . . در تلاطم خــونین ترین کارزار..در بـــند وُ زنـجیر بـرفتا بر افقی در درون دیـار تیره ترین کاخ‌زار...و خونبار، ره مــی ســپرد با پـیکری مــجروح وُ بالدار...از بیــم پـرواز با تـناب گره خوردند جفت بال ها...آلوده بود بدان هنگام، وزش های آن نسیمِ سوزان...‌در آن قافله ، با رژه های پولادین ارتش شیطان، گذر کرد از میان بلندای بلند ترین دروازه ها ..در آنجا جمعیتی از پریانِ شیطان تبار ..... از کین نیک ترین پندار ها ، نفرین کنان بی افکندند بر رخسارش سنگ و لاخ ...سنگ ها کور کردند چشمش را...و کبود نمودند گونه هایش را...آهسته و پیوسته آرام با سپاهیان ره سپرد.. تا بدان جا که رسید بر دروازه ای طویل ، درکناره ی قلعه ای پر هینمه و غول آسا در آن سرزمین سیه روزگار ..و با دیدگان دید؛ در میانه‌ی گرداگرد برج ها حوضی گرد و سرخ رنگ؛ که بود از میانه ی درازنای مناره ها مجسم ‌.بود . . در بطن حوضی گرد پیکره ای سنگی از شیطانی بنام آراتوث ، اهریمنی شاخ دار و بال‌پیکر ، ایستاده سینه سپر، و نیزه در چنگ ... در حالتی دهان گشوده وُ غران در خشم ...از میان نیش های تیز و براقَش، سیمای ابلیسی اش آب هایی نجس و خون گون می جوشید با فوران از خوی وحش ...پس از پیرامون فواره ی مجسمه ای ، با گارد اسبان دیو آسا ، رامانوس پیش رفت در تالار قصر شاه ابلیسان با پیکری پُر زخم ..یک چشمش کور و یک دستش قطع ...مصمم و قاطع ، نفس حبس در سینه ، رسید بر برابر تاجگاه پادشاه ..دُشیل نشسته بر اورنگ جاویدان ، سریری در تاریکی فروزان...زیر سر ستون هایی از رخسار اهریمنان..پرده هایی شرابی از سقف گنبدی آویزان...عصای زرین می‌درخشید بر ایوان ستارگان...ردایش سرخ و چهره اش بزی دیوسان...و شاخ هایش بلند و تاج دار ...قهقهه ای سر کشید : &quot; ای روح الیقین ــــ بگوی بر ما چه شد آن نور بَری وُ بدیع..؟مگر شمع روشن نمود.... ژرفنای این غار سرتاسر غرق در تاریکی ؟چرا کوری وُ تک دست ....چه شد آن مَلکِ چیره دست ...لگد مال گل آلود گشت ؟!...هیکلش را بنگر، چقدر هست بازنده و پست...&quot;پوزخندی دگر بر کشید...گفت : &quot;پس بنگر بدین آزادی . . . مردمانم می‌گسار و عرق شادی ... اموالشان زرین و لانه هایشان کاخ زار های غریب ....&quot;رامانوس . . .لب گشود : &quot;ننگ برین آزادگی ... که ستونش ظلم باشد و خشت قصر هایش مرگ نگین ...خون انسان کنند شیر جنین...آزادی را بنا کند با سلب دگر آزادگی!...آری . . . من کورم ولی بینا تر از هر پری...استوار ماندم تک دست در جنگ شر . . . تو نیز برسر بُگذاشتی تاج جهل...بدان در این غار چون هزار شمع گردیم،‌ چیرگی داریم بر هر تیرگی..&quot;پس از نطق وی بر صحنِ آن کاخ، از میان ابلیسان عده ای به درنگ آمدند و با خود اندیشه ورزیدند.لیک با بینشی آغشته بر تردید به تاجگاه پوشالی خیره گشتند.دشیل سکوت نمود...دستی بر ریش کشید...گفت : &quot;. . .ببرید زبانش را.....&quot;گارد امپراطوری با تبرزین هایی افروخته . . .گام به گام سوی رامانوس قدم نهادند...ناگاه.. در همان هنگام ....از کنار سریر پادشاه ... دیوی سگ چهره با پیکری غول آسا ـــ نیزه کشید برابر گارد شاه با هیبت وُ اقتدار...گفت :&quot; بر خویش بی اندیشید ای امت ابلیسان، چون روزی این خودکامگی موجب اسارت خودمان گردد . . .کیست چون این ملک تبار مارا بدین دام رهایی بخشد؟!گر روزی چنین شاهی بخواهد برای قدرت خویش مارا به اسارت گیرد چه بر ما میگذرد ؟یا اموالمان را برای ثروت به تاراج برد ؟ حال می دانم آزادی در سرشت فردیت هرگز جوانه نخواهد زد ... و نخواهد رویید...&#039;دشیل انگشت شست خویش را فرو انداخته و فرمان قتل رامانوس و آن ابلیس تبار را صادر نمود...بی درنگ گارد قصر به سوی آنان یورش بردند ...یکی از میان نگهبانان تبرزینش را سوی ابلیس تبار بی نام روانه کرد .ابلیس تبار کنار کشیده و توأمان تبرزین را از دستان نگهبان ربود و در یک آن با نیزه اش سینه نگهبان را شکافت . . .رامانوس نیز زنجیر هایش را زورمند با بازوانی نیرومند از هم گسست ...حلقه های زنجیر بر افتادند بر زمین تکه تکه ... با اشک رهایی می‌چکیدند قطره قطره ... بر کف جنگ... چون گریستن آهن بر روی سنگ ...در همان هنگام ابلیس تبار . . . تبرزین را به جهت رامانوسِ انداخته و رامانوس با تک دست خود تبرزین را گرفت؛ سپس هردو در پی سترگ با تک تک افراد گارد امپراطوری در آمدند...کوبش های آهنین جنگ افزار هاط پژواکی چون طبل بر کل صحن ساطع نموده وُ همچنین کف سنگی آنجا را شر شر خون نگهبانان فرا گرفته بود..رامانوس و ابلیس تبار کمر به کمر یکدیگر پشت کرده و دو نفره برابر چندی، در پس پیکار با گارد ابلیسان بودند...از راه روی گوشه ی تالار اصلی گارد هایی نیرومند تر بر جمع نگهبانان افزوده گشته و بی محابا سوی آن دو نفر هجوم بردند ...رامانوس نگاهی به پیرامونش انداخته و بر پلکانی مارپیچ وُ گردان ... طویل وُ درازنای در کناره ی دور سریر دُشیل نگریست...پس خیره بر ابلیس تبار به سوی آنجا اشاره کرده و همراه ابلیس تبار به طرف آنجا گریختند...آنگاه که آنان از پلکان سوی بالا پیش می‌رفتند . . . .نگاهبانان تمام تبرزین هایشان را به جهت رامانوس و آن ابلیس تبار پرتاب نمودند ...بارانی از جنگ افزار ها بر پیکر ابلیس تبار اثابت کرده و وی همانگونه که از کمر مملو از سلاح ها و تیغه های فرو رفته در کالبد بلند قامتش بود ایستاد ...خون از باطنش طغیان نموده، بدین طریق شر شر پُر تحرک، قطره قطره از دهانَش چکید...و به بیرون از لبانش درز پیدا کرد ..همانطور که ایستاده بود به یک آن سست گردید...بدین روی بر روی پله ها تلو خوران فرو فتاد ...و قلط زنان پله به پله به سوی زمین به حرکت در آمد.با برخورد پیکرش در هنگام سقوط با نگهبانانی که در حال پیش روی بودند برخورد نمود و آنان را نیز به عقب بر روی سالن انداخت...رامانوس نیز، دوان دوان درحال گذر از آن پلکان....در برابرش با ایوانی از کمانداران برخورد کرد...کمانداران کمان کشیدند...و بارانی از تیر به سمت و سوی رامانوس روانه کردند ..پیکر رامانوس را به سان کاکتوسی خونین، لبریز از تیغ و تیر .. کالبدش سوراخ سوراخ در مرز مرگ و میر....نیمه جان از گردانه ی پلکان ... بر پیکر زمین فرو فتاد..و بدین ترتیب، دُشیل از سریر خویش بلند گردید...وَ سنگین وُ زمین لرزان قدم برداشت ..تا آنکه به رامانوس نیمه جان رسید...و عصایش را روی چانه وی قرار داده بگفت : &quot;ببرید زبانش را...&quot;پس پای بر گلویش بنهادند...با دسته ی شمشیر دندان هایش را بشکستند...و در پایان . . .با چنگال هایشان . . .زبانش را فشردند ... و به بیرون کشیدند....خون از لبان رامانوس فراوان کرده و زره های براقشان را به سرخگونی آراست...سپس پیکر آن دو را به قصابان دربار واگذار کرده تا برایشان شام چیرگی را در ضیافتی شنیع محیا سازند ...« مدتی‌ پیش تر ـــ ماقبل این واقعه . . . »راموس ، در بطن عالمی بیگانه خویشتن را هوشیار یابید .چشمانش را گشود . . . لاکن پیرامونش را تار و تیره می‌نگریست.چیزی جز نوری سوزان و گداخته نبود در آن جایگاه ...پس سعی بر حرکت دستانش نمود بدان هنگام...لیک بدون توانی در حرکت همچو پیکره ای معلق و ثابت در آسمانی پر فروغ و داغ شناور مانده بود .دمی در سینه اش به سختی باز دم شد ...دیدگانش گشوده تر گردید ...و خویش را اندرون یک جرم اختری یابید...در کنار هزاران هزار ستارگانی دگر که در خلأ ای پوچ بر می تابیدند ــــ و اندر درون خود موجوداتی را حمل می‌کردند..افلاکی چون رَحِم ... موجوداتی چون نطفه ....پیکر راموس بی امان درحال گداختن و شعله افروختن بود و از خود فروغی سوزاننده می خروشاند...هر کوششی برای رهایی ... اورا بیشتر در ستاره مغروق کرده و در ژرفنای آن زهدان نورانی پر تلاطم بیش از پیش حبس می نمود...بر وی ندا آمد : &quot;ای مصنوع . . . خود را از بند جسم خویش برهان تا رهایی یابی...&quot;پرسید :&quot; تو کیستی ؟!&quot;فرمود :&quot; من ... سنائیل پیکی سلحشور از میان بارگاهان...&quot;گفت : &quot;از من چه خواهی ؟&quot;سنائیل بگفت :&quot; اینک در بستر زادگاه ملائکه قرارگرفته ای مگر نخواستی از ملکوتیان باشی؟&quot;المنصوع بر وی بگفت : &quot;دگر هرگز ... بگویید بدانم ای ملائک هنگام قتل نفس آدمیان تحت فرمان رافائل که از شما بود چه طریقتی در پیش گرفتید ؟! براستی نور شما چون آتشی خاکستر کننده است ...پس چگونه میان سرمای تاریکی و داغی نور بایست مختار بود ؟!‌ این عین جبر است..&quot;سلحشور پاسخ داد : &quot;من تورا ازین بند رهایی خواهم بخشید ... لیک بد نیست سرگذشتی نیز برایت بازگو شود تا شاید بدانی چه در پیش داری..&quot;برابر دیدگان راموس شکافی در ستاره پدیدار شد ...در آن زندانِ زهدان ... نگاره هایی موج وار و متحرک برخاستند...تصویری از کودکی در آغوش مادر ...و همزمان سنائیل زبان بر روایت گشود..در دوران عصیان آراتوث ... چرخه ی پیشین . .آن زمان که ارتش ابلیسان بر سلطنت آدمیان هجوم می بردند؛ زنی دلیر و پاکدامن .. نجیب و مادری دلسوز از یگانه پسرش در برابر سربازان شیطانی آراتوث به تنهایی ایستادگی می نمود...شیر زنی که کمانش جان را از نامرد ترین مردان ابلیسان می ربود ...و چون بدید به تنهایی یارای صیانت از فرزند خویش را نداشت؛ وی را درون درشکه ای مخفی کرده و از درشکه چی درخواست نمود اورا به امن ترین مکان منتقل نماید...بدین سبب پس از گریز کودک ... دور تا دور کلبه اش را شیاطین حلقه وار محاصره کردند ...و اما به ناگاه ....از بلندای آسمان ها، سافئیل ملکی سلحشور دوش آ دوش اثیریان به یاری او شتافت.تمام ابلیسان با دیدن شخص وی.. از شدت رویش رعب در هیکلشان از آنجا گریختند.و سافیئل و آن زن که ساره نام داشت با ملاقات یکدیگر مهرشان در دل یکدیگر فرو رفت ...پسای مدتی با حظور و رقص ملائکه با یکدیگر وصلت کردند...فرشتگانی که هنگام هلهله مژده ای از فرزند نور بر ساره دادند...پس از وصلت ... سافئیل بدنبال کودک شوی اول ساره که انسانی فانی بیش نبود نیز می جست.لیک ... امان از آن روزگار که در نبردی جانش توسط گرگ دیوی در سپاه آراتوث ستانده شد .. و دیگر هرگز بازنگشت.و ساره باردار گشت ...نطفه ای از نور و خاک ...معصوم و پاک ...فرشته تباری که بود از بطن جنینی بی باک...سپس، هنگام شکست آراتوث و چیرگی قدیسان آن کودک راهش را به منزل یافت لیک با مادری باردار روبرو شد با دامانی خونین، در حال وضع حمل بود...ساعاتی گذشت تا آنکه نوزادی دو رگه پا بر جهان گشود....ساره، نفس نفس زنان در دم مرگ بر کودک نخست گفت : &quot; از برادر در برابر شریران صیانت کن .. چراکه او فرزندی از نور، و نجات بخش آیندگان خواهد بود...&quot;ساره این را بگفت و سرانجام مادر فدای نوزاد شد ..کودک نخست در کنار پیکر مادر گریست و ضجه وار می نالید...در حالیکه نوزاد نیز گریان شیر مادرش را می‌طلبید..آنگاه فرشتگانی از آسمان در آنجا نزول کردند ..و نوزاد را در آغوش گرفتند تا سوی بارگاه ببرند.آنگاه بر کودک الهام گشت که ملکی با مادر وی وصلت کرده و برادری ناتنی از پدر خوانده ای آسمانی از آنان متولد گردید...کودک گفت : &quot; چنین سزاوار است بر خاندان من هجوم برید ... مادرم را از شیاطین رهایی بخشید و در نور در بند کشید ... لعن برین مصیبت.. این نوزاد از پدرم نیست ...از شماست ..و من هرگز هیچ برادری نخواهم داشت اورا ببرید...چرا که پدر من از انسانیان بود و پدر وی ملکی از شما....منجی شما تباهی بخش حیات من و مادرم بود ...اورا با خود ببرید که میان چیزی جز خصم و کین ورزی نخواهد بود .&quot;فرشتگان بی هیچ پاسخی بال گشوده و پروازان از میان رفتند..کودک بیرون کلبه دست بر خاک کشیده انگشتانش فشرد ...پسای آن دوران و با تثبیت سلطه ی ابلیسان ...سالیان سال جنگاوری در میدان های نبرد جنگاوران آموخت...و روحش را در تیره ترین غار ها از جسمانیت رهایی بخشید...در چهار فصل...از سفلی تا حقیقت اقمار....از فطرت اقمار تا ماهیت بارگاهان ...و از صیرت بارگاهان به ورای درگاه اسما...گذشت .... تا به آئین تکامل روح رسید...و علم هرچیز به او داده شد ... هنر نبرد...دانش شهسواری ــــ قدرت صاعقه ‌. . . و حکمت ملکوتی که پشت پرده ی تمام کائنات را بر او فاش می‌نمود و حق دخل و تصرف بر وی عطا گردید.تا جایی که در بزرگسالی ...درشبی توانست بر بارگاه عروج برد و به مقام مرتبت رسد ... وی به شهسواری رسید و آن نوزاد برادر که در آنجا با رامانوس از وی یاد می‌شد را پسای مدتی دراز ملاقات کرد...اما مقام وی از رامانوس برادر ناتنی اش نیز بیشتر بود ...وی در آن مرتبه با نام رافائل خوانده شد ..و اینک او تو را به اینجا کشاند..« رافائل پسر انسان ... رامانوس پسر سافئیل »تصاویر محو گردیدند ...و راموس لب گشود : &quot; پس این کینه ای دیرینه از رافائل نسبت به برادری از تباری دگر بود ... باید آن هنگام که رامانوس را دست خالی به نبرد با ابلیسان می فرستاد می‌دانستم تله ای در زیر این خاک است... &quot;و آن اختری که المصنوع درونش قرار داشت رو به مرگ و خاموشی در آمد..پژواک سلحشور همچنان بر فضا تنیده میشد . . .« رها گرد موجودیت دو پاره، و به زمین بازگرد ... ازین اغما سوی حیات بر خیز و مسیرت را از میان غبار فتنه با فانوس اعتدال بیاب »ستاره دهان گشود...و راموس را از بطن خویش بیرون بی انداخت..راموس شناور در آسمانی اختری گردان متحرک بود ...تا آنکه در آن اقیانوس کیهانی، یک وال نورانی و فرشته گون ظهور کرد ... عظمت هیکل آن وال ...که بود پیکرش پُر بال ــــ به قدر چندین هزار اختر...که میان افلاک می گذشت..و برای بار دگر نگاره ای در آنجا ظاهر گشت..رامانوس و ابلیس تبار یاغی در حال جدال با حرامزادگان طاغی...راموس که می اندیشید نگاره زمانی موازی را عیان میکند بی درنگ یکی از پَر های وال را گرفت و خود را شناور نگه داشت تا سوی نگاره خود را برساند....اما صاعقه ای فیروزه ای پدیدار شد و ضربه‌ای سهمگین بر پیکر تنومند وال وارد کرد...هیکل وال به لرزه درآمده و از مسیری دیگر منحرف گردید...راموس آرام آرام با گرفتن تک تک پر های وال خود را به سطح یکی از باله های بلندش رسانید...از جهت همان صاعقه... شیئی با شتابی نور آسا فیروزه ای رنگ و درخشان بر همان باله فرود آمد....از میان آذرخش هیکل رافائل نمایان گشت که رو در روی راموس ایستاده بود .راموس با وجود هیبت بالدار رافائل و برق کلاهخودش فقط به نگاره ای آسمانی که پشت سر وی قرار داشت می نگریست ...که چگونه همان هنگام ابلیسان تبار غرق در خون در پلکان می قلطید و بر روی نگهبانان در هجوم برخورد می‌کرد...راموس ایستاده در برابر رافائل بر وی بگفت : &quot;پیش تر بر تو گفته بودم که کین خواهی من روزی بر پیکرت فرود خواهد آمد... لیک اینک آن روز نیست پس سد مسیر نباش تا برادرت را از آن تباهی که خود برایشان پهن کرده ای رهایی بخشم ... بنگر چگونه برای آرمان هایتان جان میدهد....&quot;رافائل فقط خیره بر راموس سکوت اختیار کرده..توأمان در نگاره لحظه ی تیر باران رامانوس پدیدار گردید...راموس بی مهابا از روی باله ها سوی نگاره دوید..جرقه ای فروزان از شمشیر رافائل بر پیکرش برخورد نموده و وی را در حال برق زدگی و آذرخش سوختگی لرزه در آورد ذر حالیکه بر پیکر نیمه جان رامانوس را در آن تصویر آسمانی خیره گشته بود...و همانطور که از شدت برق بر خود می لرزید آن لحظه ی فرمان بریدن زبان را بدید...رافائل هم خیره به آن لحظه ی فانی... فرمود : &quot; بمیر ای هم خون ناتنی، به یاد ابدی ترین زندگانی.... بنگر من ماندم و تو دگر تا ابد در یادی... و بگو ای مادر ـــ جز رنج بر تو چه زینت داد مهر مادری ؟. &quot;راموس در جوابش بگفت : &quot; افسوس که او نیک در یاد و تو طغیانگر در یادی...&quot;فرمود : &quot; پس از جانت خواهم گذشت تا خود بنگری وقتی امپراطوری ابلیسان را از هم گسستم... و با تیغ مهر خویش سرای آرمان هارا بر اراضی زمین برقرار و استوار نمودم ... از من جز والاترین صفات .. چه یاد خواهند کرد ... &quot;همان هنگام بر آنان نشان داده شد که چطور پلید ترین ابلیسان زبان از دهان رامانوس می‌کشیدند...راموس با دیدن آن لحظه نعره زد... درحالیکه رافائل شهسوار بالای سرش اشعه های صاعقه بر پیکرش وارد میکرد...رفائل نیزه اش را کنار کشید و شعله های فیروزه اش را خاموش کرد ...راموس با ضعفی شدید سینه خیز جلوتر رفته، و خود را از روی بال آن وال به زیر پرتاب کرد...و در سقوط به درون گردانه ای نجومی کشیده...و به عالم ناسوت بازگشت...درحالیکه رافائل همچنان روی لبه ی بال ... به پایین نظر می انداخت...و سرانجام رامانوس کشته شد...و آن نگاره طویل با مرگ رامانوس از ایوان آسمان محو گردید..« هزار سال بعد . . . »در عالم فانی ... هنگام غروب خورشید در پس همان کوهستان پر از اجساد انسانی...المصنوع...پا برهنه رونده ... سوی دفینه اش در کناره ی کوه خیز برداشت ...کشان کشان از میان خاک خویش را به محل دفن زره اش رسانید...و از بلندا بدید دود هایی از کاخ زار ها و دروازه های غولپیکر برخاسته...و در کناره های صحرا ارتشیان ابلیسان بصورت خودکامه‌ بر علیه استبداد دشیل قیام کرده بودند ...نوادگان آن ابلیس تبار ...نظامیان قربانی ثروت دشیل، آن دیو خویِ تیره ذات ...و اندیشمندان... سلطه طلبان که سودای استقلال یافته بودند شمشیر طغیان از غلاف کشیدند..بر راموس از سوی سنائیل الهام گردید که مرگ رامانوس تا سقوط وی بر ناسوت یک دوران هزار ساله گذشته ..و از قحطی ابلیسان برای جان خویش به جان یکدیگر افتاده اند.راموس پنجه بر زمین ... زره اش را از بطن دفینه بیرون کشید.و بر پیکره ی کهن خویش نگاهی انداخته و سپس کلاهخود درندگی را بر سر بُگذاشت.از لایه های شکاف دود زای کلاهخود... زیر نیش های آهنین کلاهی.. گفت :« ندیدم در تیرگی ارغوانی، نداشت بر من نور نیز ارمغانی...بدین سان بر نمیتابم چیزی از میان نور و تاریکی ... بایستی برچید حقیقت ظلم را در این گیتی ...پس . . . از میان سد دشیل و رافائل... باید اصل علیت ظلم که در ملکوت برافراشته شده را درهم کوبید..با از دم گذراندن علت العللِ ستم .... بر عرش علیت تکیه زده و واقعیت ظلم را بر خواهم چید ــــ زین سبب نظامی ورای فروغ و ظلمت را در هیئت بی‌کرانگی ها بر قرار خواهم ساخت..و بدین گونه نسل بشری را باز خواهم گردانید..»و چنین شد که بدین بینش . . .لحظات سقوط وی به تکاپو فتاده و این ... آغازی بر سقوط او بود.« پایان باب دوم »ادامه دارد . . .</description>
                <category>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</category>
                <author>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</author>
                <pubDate>Fri, 12 Dec 2025 13:51:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>. . . فنای عاشقان . . .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D9%81%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86-ykvwg5admwfd</link>
                <description>آنگاه که ظلمت، جزا می دمید ز بطنم.....درد فراغ در هیکلم شعله گرفت، چون دوزخی آتش زا..خیره گشتم به درد انسان... اندر درون گناهانی غول آسا.‌..بدین روی ،‌ طغیان کردم در نیستی ... تا معنا بر من گشت آشکارا...گفتم باشد تا زنده شوم به رسم آن مردگان...تا عشق حل گردد در آغوش معشوق . . . و بیابم وصال عاشقان را ...آنگاه، با نوره نیک معناـــــ بشکافم، طینت هر حیات حیوانی را...و با توره دیو بند... در بند کشم سلول بطنم‌ را ــــ تا بی مادر زاده شود ... مسیحای ایمان به اختیار..و بستانم رنج ها را ... با نام دلدادگانِ مختار به اجبار...باشد که عشق و معنا ــــ چون ناهید و مهر در خاموشی پیکره ی کیهان... فروزان بتابند در تلاطم افلاک...و درون سَیَلان اشیاء...استوار بمانند کلمات در هیئت اعداد..تا شاه بماند اسیر تاج و تخت ...و من کور بینم حقایق پایدار را....و بدان هنگام که اجل کرد کمینش را... شکارچی خود طعمه گشت .آن صیادی که چشیده بود بر پیکرش طعمه تیر و تله...ساحره گرفته بود وجودش را.شر را می‌دید که کشته بود درونش را...بدین سان سایه انداخت با ردا ــــــ شبح شب در احتضار .‌.و آمیخته شد با ظلمت....سلسله‌ی خونینِ این جدال ها ...پس زمزمه گردید آوای نور ــــ از دهان گرگنما.و هجوم برد در نجوم ــــ هلهله ی سوز ماه...چنین بود که هرگز نطفه نشد شوالیه ـــ در رحم اژدها . . .کان افسوس، که فطرت روز سیاه شد ــــ لای دندان سگ های هار..</description>
                <category>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</category>
                <author>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 09:36:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;مافوق الطبیعه&quot; &lt;دودمان موجودیت&gt;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D9%85%D8%A7%D9%81%D9%88%D9%82-%D8%A7%D9%84%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%AA-hwwu7n1wvibt</link>
                <description>« هندسه الهیات »ـــــ«دوران اول »ـــــبه وقت حدوث ...در آسمانی بی طلوع.. با گسستن اجرام فلکی در خروش ـــ حیات کروی آغازیدن گرفت...و باران بارید . . .بدان هنگام که آحاد اقمار ...دور تا دور خورشید فروزان دَوَران چرخید...تا آنکه در هیکل زمین از رویش علیت، زندگانی رویید...از جانداران . . تا حیاتی نباتی...نسیم بر تن طبیعت وزید...و آنگاه به هنگام گرگ و میش...شدت گرفت بارش های خلقت از اثیر ..و بدین سان، از آسمان . . .شهابی تابان چون سحابی بر پیکر زمین فرو آمده و گودالی پهناور در میانه ی قاره پدید آورد..آتشفشان ها فوران کردند و اقیانوس ها به طغیان در آمدند ـــ ابر ها در آسمان تیره گشته، تمام موجودات از میان رفتند و بدان رو زمین را دوزخ در بر گرفت...ــــــ« دوران دوم »ــــــاختران به دور یکدیگر گردان در طواف بودند .زمین از خورشید دور گردید و سرمایی سوزان هیکلش را به لرزه در آورد...بدان طریقت مذاب ها از میان رفتند...و حیات نباتی منجمد گشت .$n$اُمـــــ«دوران سوم »ـــــخورشید از ماقبل خود تابان تر گشته و پرتوی پر فروغش را بر تن زمین تاباند...تا آنکه در پیکر نیمه جان زمین، روحی کیهانی دمیده شد...و بدین رو زمین به آگاهی رسید و شد دارنده ی ذهنی بی کران.---« دوران n ام »---«الف» = [1]چشمانش را گشود . . .پلک هایش به سنگینی باز گشتند.وی خود را از روی آن زمین گل آلود بلند کرده و با دستی بر روی زانو از جای برخاست.و بر طلوع ستاره‌ ای تپنده در آسمانی فیروزه ای نگریست.بر رویش درختان سرخ ...بر فرشتگانی شش بال در بطن آن آسمان های بی زمان ..زین رو، بر تمام موجودیت ها نگریست..تا به آن هنگام که در بلندای قله ای سرسبز...درختی کهنسال، تنومند و غول پیکر را با دیدگانش نظر کرد..پس قدم برداشت تا بدان جا رسد..با یک گام زمان گسست ... مکان دریده گشت ...و به آنی به کنار درخت رسید .حیرت زده مبهوت عظمت آن شجره مسحور گشته نظر انداخت..از لای بوته زاری در کنار درخت در آمد شیری . . .خرناس کنان ..نفس نفس زنان . .پنجه بر چمن با گام هایی چون پتکی از آهن . . .کالبدش عضلانی زور آور بود با پوستی پیل تن.پوزه اش درشت وُ یال هایش سیاه رنگ..غرید : &quot; آمده ای بر سلطنتم طغیان کنی؟&quot;گفت : &quot; آمده ام بدانم آمدنم بهر چه بود؛ نیامدم به نیت طغیانگری..&quot;شیر گفت : &quot;لیک بر من بگوی . . . پاسخش بر تو دارد چه سود ؟&quot;پاسخ داد : &quot;هر آنچه که هست . . . نهان است وُ من ــــ بدنبال هستی نمی‌گردم؛ لیکن در پی چیستی ام.&quot;شیر پوز خنده زنان گردان به دورش بچرخید.گفت : &quot;من همانم . . .&quot;سرش را خم نمود آن انسانِ بی ریشه ــــ کشید، دستی بر ریش های بلندش تا غرق گردد در ژرف های اندیشه.سپس سرش را بالا آورد و گفت : &quot;زین طریق، هرچه که هست تو آنی!&quot;شیر قهقهه زد... ناگاه با چشمانی غضبناک خیره بر وی نگریست .مرد گفت : &quot;پس بر من بگوی ... ای هستی براستی تو چیستی؟&quot;آن درنده ی نرینه خرناس کنان بر سخن آمد : &quot;من آن ستاره ی تابان ام که در بستر آسمان ها می درخشد...من تمام آن دسته ی ملائک در فراز پروازم ..من تمام کوه زار های این قلمرو ام.من این درخت کهنسالم...و من . . .تو هستم ...&quot;مرد رو به عقب خیره به درنده گام برداشت.خم شد و از روی زمین تکه سنگی در دست خویش بگرفت و بگفت :&quot; تو نیز معلولی نه علت ...و من نیز معلول علت دیگری ... می‌بری گمان که بی انتهاست تمامی این سلسله ها ؟!گر چنین باشد همگی تنها اجماعی از معلول هایی بی علتیم..و معلولی بی علت ممکن نیست...وگرنه چرخه ای حادث نمی‌گردد چراکه معلولیت پدیداری ندارد..من ... تو ... همگی .. چیزی جز یک احتمال معلول در این زنجیره نیستیم...پس بایستی سرآغازی قطعی واسطه وجود شود...که موجودیت ذاتی خویش را به طریق موهبتی شگرف بر اشیاء بگستراند ـــ زین رو ، معلولیت هایی پدید آورد که علت دیگری باشند ـــــ هر موجودی را محتاج مبدا ای است...جز خود وجود .پس نتوان گفت وجود را چه به وجود آورده...این لفظ بر موجود صدق میکند به آن معنا که . . .«موجود را چه بوجود آورده ؟ ...نه آنکه وجود را چه بوجود آورده »پس پاسخ عیان است : هر موجودی را حملی است از حالت وجود...پس می بایست برای حل معما به خود وجود اندیشید....تا آشکار گردد این معمای آشکار...یک سرا آغازی ازلی...تا تمامی معلول ها به واسطه که علت بی علت پدیدار گردند...همانگونه که من .. تو .. او ــــ همگی در خود وجود را وامداریم از یک میراث مشترک ..که از وی به ارث برده ایم..و بدین سبب همگان موجودیم‌ از میراث آن وجود ...&quot;عیان نمود، آن شیر... نیش های تیزش را و بر وی بگفت :&quot;بگو من نیز بدانم..علت بی علت موجود است ؟&quot;پاسخ داد : &quot;بگذار برایت شرح دهم...بر من بازگوی عدد 3 معلول چیست؟&quot;شیر گفت : عدد &quot;2&quot;مرد ادامه داد : &quot;و عدد 2 معلول چیست ؟&quot;جواب داد : &quot;1&quot;مرد گفت: &quot;و آنگاه 1 معلول چیست ؟&quot;شیر سرش را پایین انداخت و گفت : &quot;0&quot;مرد زبان گشود : &quot;0 وجودی ندارد که علتی بر 1 باشد ... پس 1 خود علت خود است به این معنا که وجودش ذاتا از خویش است و نه اتفاق .&quot;شیر یال هایش را تکاند تا عرق سردش از سرش ریخته گردد ...سپس بر وی بگفت : &quot;گر چنین باشد که آن وجود خویش را موجود نموده ـــ چرا باید این عمل را انجام دهد در حالیکه قبل از موجودیت خویش، موجود است؟ بایستی اول نبود تا به بودن رسید ـــ نه از بودن به بودن ...ضمنا، در تمثیل اعداد چرا اعداد منفی را از نظر انداختی ؟ گر پای آنان به میان آید تا بی نهایت پیش خواهد رفت ...&quot;انسان سنگ در دستانش فشرد و در پاسخ گفت : &quot; بسیار خب ، بدان اول آن موجود مخلوق خود نیست ... لذا خود واقعیت معنای وجود است ...خود آن صفت ... که همگی در عرض آن را داراییم ـــ لیکن وی در ذات عین وجود محض است نه حامل آن ...و در باب تمثیل اعداد ... باید بگویم گر اعداد منفی را هم در بر گیریم باز همگی به یک واحد خواهند رسید ...خود «اعداد صحیح» که یک معناست و با وجود تمام ابدیت ها در افرادش همچنان به یک واحد مجموع خواهند رسید و آن واحد خود جزئی از جمیع افرادش نیست ...تمام آن عدد ها اعم از منفی ها یا مثبت ها تا بخشی از وجود وی را وام میگیرند .« وجودی به عنوان عدد »بدین سان ، چون مفهومی به عنوان اعداد موجود است . . . اجتماعی از بی نهایت را شکل می‌دهند گر چنین نبود؛ عددی موجود نبود...0-----&gt;(1)-----&gt;2-----&gt;3-----&gt;Nو یا حتی حروف که همگی به الف می‌رسند ... اما الف به چیزی نمی رسد ...&quot;و آن شیر بگفت : &quot;پس بدین رو بایست ما همگان .... کلیات ماهیت و حقیقت وی را در تمام ذرات هستی وُ جان به ارث بَریم...بدین علت همگی از تبار ازلیت جوانه زنیم ...لیک اینک ما اشیا را ازلی میپنداری ؟ پس فنای طبیعت در ادوار پیشین چه؟!... این ابدیت هلاکت را در کدامین دیار این سلسله ای جای خواهی داد ؟ &quot;مرد پاسخ داد : &quot;وی ماهیتی ندارد ..ماهیت از شکل گیری و پدیداری می آید چرا که ساختار ها جوهر را شکل می‌دهند.. پس ما از جنس اتفاقیم..عکس آن بایستی آن وجود ذاتی باشد وگرنه خود یک معلول بود .&quot;درنده بغرید :&quot; از کجا دانیم علیتی درکار است ؟ اینان چیزی جز تجربه که می‌تواند باطل شود نیست ...&quot;انسان گفت :&quot; اینک تو خود نیز برای رد علیت از یک علت استفاده نکردی؟ آن هم علت تجربه... ؟&quot;شیر نعره ای ارزان سر کشید ــــ کوهساران به لرزه در افتادند... اقیانوس های تیره از هم گسستن ..شیر سوی مرد غرید و خیز برداشت . . .مرد سنگ در دستش راه به سوی شیر روانه کرد..سنگ پرتاب شد ..روانه پر تحرک و چرخان در هوا ..تا آنجا که محکم بر پوزه شیر برخورد کرد؛ اما بی فایده بود و شیر درنده کماکان غضبناک در یورش خویش می غرید...به ناگاه در همان هنگام . . .نفس در سینه ی شیر نرینه حبس گردید.گویی زندگانی اش از تپیدن باز ایستاد.سپس پیکر درنده بی درنگ بر زمین افتاد ..توأمان در آسمان تابان . . پدیده ها بصورت گردانه ای ...حلقوی شکل خمیده گشته و در مرکز آن گردانه که حفره ای نورانی و ژرفناک بود به همراه آن مرد عروج بردند ...و در یک واحد نقطه ی نورانی در مرکز گردانه شعله گرفتند و تابیدند ...«دوران پسین »با مرگ آن جانور درنده، ذهن زمین دوباره به خاموشی گروید و با هلاکت از میان رفت...چراکه تجلی اراده اش از میان رفت و روحش در طینت ذهن خویش فنا را در آغوش گرفت...بدین علت، با مرگ شیر روح زمین توسطی علیتی بعید قبضه گشت .و مدت ها گذشت . . .تا آنجا که انسان، پدیدار یافت هوشیاری خویشتن را در بطن زمین . . .هنگامی که خورشید در فراز آسمان آفتاب می تابید.دگر نه خبری از جهانی که می‌شناخت بود نه موجودیت های عالم پیشین...پس به صخره ای تکیه داده و به تلاطم آفتاب بر جویبار ها نگریست.... و در ذهن اندیشه ورزید . . .با خویشتن گفت : آیا ذهن مقدم بر ماده است؟‌ و یا بالعکس؟ ... نمیدانم ...و بدین طریق در عالمی از وجود ذهنی خویش آسمانی دگر آفرید ..... رود هایی سپید... کوهستان های کژدیسه، پ در مرکز آن درختی کهنسال ...پسای از آن، وی خویش را در قالب یک شیر در میان آن واقعیت موازی متصور گشت ...لیک در آن لحظات اکتشاف موجودی از جهان خارج بر عالم ذهن او حلول کرد..و آن موجود بیگانه از درون اقلیم ذهنی انسان سوی درخت فرا رفت.بلکه علت تمام موجودیت های آن اقلیم درونی را کشف کند.موجود شبه انسانی بر خویشتن گفت : &quot; این اقلیم پهناور گر خالقی توانمند بُوَد ـــ آیا قادر به خلقت کوهی‌ست که نتواند آن را بشکافد؟!!&quot;شیر ( تجلی ذهنی مرد ) ظاهر گردید و گفت : &quot;بگو بدانم آیا در اقلیم ذهن خویش... تو را بر هر تصوری قادر بُوَد؟پاسخ داد : &quot;آری . .در ذهن قادر مطلقم&quot;شیر گفت : &quot;پس اینک چیزی را تصور کن که نتوانی آن را متصور شوی...&quot;موجود نیز اندیشید تمام زنجیره واقعیت باید به یک واحد ختم گردد ﴿ خالق آن جهان ذهن ﴾ .پس او نیز در ذهن واقعیتی آفرید ...و در آن واقعیت ذهنی بیگانه ــــ موجودیتی دیگر نازل گردید...و در اقلیم ذهن بیگانه ... بیگانه ای دگر آمد و وی نیز بر کائنات اندیشید و واقعیتی نوین در ذهن خود به خلقت در آورد ...و در ذهنیت او نیز وجودی دگر . . از جهانی دگر در سومین لایه ی ذهن به پدیداری رسید و وی نیز . . .«بیرون از سلسله ..»آن هنگام، در برون از ذهن مرد ..درون واقعیت عینی در طبیعت زمین ...لاشه ای از شیری نرینه گوشه ای کور بر زمین افتاده بود که پیکر تنومند و پر قدمتش چیزی نبود جز نیمی از استخوان و آرواره ای پوسیده ...گذشت تا که بدان جا نیز سایه ای افکنده شد و واقعیت ها محو گردیدند تا سرانجام به یک حقیقت واحد رسیدند..از بی انتها تا ابتدا...دومینوی موجودیت گر بی سرآغاز بود ..وجودی در کار نبود ...آیا کس تواند گوید سرآغازِ آغازیدن کِی بُوَد؟و یا آنکه بر پیکر نور چه میتابد؟« چرخه ی N ام »</description>
                <category>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</category>
                <author>﴿ اُبــــــژهٔ ﴾</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 20:22:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>