<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ﴿ هُــرمــزان ﴾</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_80343394</link>
        <description>« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:55:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4160910/avatar/X2ZtfX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>﴿ هُــرمــزان ﴾</title>
            <link>https://virgool.io/@m_80343394</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«هــپـروت : دیــوزدگی ها»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D9%87%D9%80%D9%80%D9%BE%D9%80%D8%B1%D9%88%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%D9%80%D9%80%D9%88%D8%B2%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7-hv7fjvdzhsuv</link>
                <description>+۱۸با تابش فجر ... در روزگاران تبه روز..زان هنگامِ رویش اوهام ـــ‌ با نوشش اکسیر جنون ..بنشستم در معبدی بی فروغ.... که به دور میزش ضیافتی بر پا بود...« درخششی زرین ..از سپهری غریب..می درخشید ـــ بر گنبدی خونین ...خون مردگی ... تشنج تباهی ...اندر معبدی درخشان در سیاهی..بر پا بود ضیافتی شریر...در بستر میزی طویل، تار می نواختند شیاطین..ظروفی بر سر سفره، از جام حیات می‌نوشیدند شرب مرگ... تا برپا بگردد فصل جنگ »کم سو روشنا می بخشید بدان جا یک فانوس..لاکن همچو شمعی که می تابد بر غار یک کابوس..چشم گشودم دور میز ...دخترکی می نواخت چنگ با ناخن های تیز ...گرگ دیسی می گزید گوشت جگر از کاسه؛‌ با دندان نیش...بر افروخته بود دور میز و صندلی ... از آتش حلقه ای.که با خونخواران غریب ... اعم از جن و دیو و شیاطین لعین ...نشسته بودم بر صندلی در مجلسی شریر....کودکی را بدیدم از رگ معنا خون مکید ...بگفتم گریزانم از هر خصم و کین ...گرگ آدم، با پوزخندی زوزه کشید ...بغرید : ای نور من از تو ...کان جسم پوشالی ـــ روح من از تو.تویی من، منم از تو....بنگر این آینه را ...که انعکاسش عیان کند؛ در جسم من روح تورا...و در روح تو جسم مرا .. ها ها ها ....بر پا برخاستم ...بگفتم : بر دل من نیست حجاب این دیو زدگی ...دخترک چنگ نواخت ...و بخواند آوازی از خون مردگی...بیرون حلقه ی آتش و طغیان،... تندیس ملائک بر همگان بود عیان...که با رخساری جیغ کشان، بر صورت چنگ می‌کشیدند با دستان ...برفتم به سوی شعله...گرگ گفت : مرو که بازگشت بدین سرا دگر محاله..بر لب تکاندم ذکر عشق...همزمان پریدم از شعله با صور جن ...روشنا آمد بر دیدگان...ملائک ساغری بر دست آمدند ...آوردند شراب زندگانی بر رفتگان ...می رقصید پروازان طاووسی در آسمان ..دوباره به حلقه ی آتش نگریستم ...بدیدم در بطن حلقه گرگ و پریان می گریستن..به پندارم چنین آمد رهایی ارمغانی ندارد به تنهایی...پندارم آمد به کردارم..رفتم برای رهایی هرکه بود در حلقه ی آتش..« درخششی زرین ..از سپهری غریب..می درخشید ـــ بر گنبدی خونین ...خون مردگی ... تشنج تباهی ...اندر معبدی درخشان در سیاهی..بر پا بود ضیافتی شریر...در بستر میزی طویل، تار می نواختند شیاطین..ظروفی بر سر سفره، از جام حیات می‌نوشیدند شرب مرگ... تا برپا بگردد فصل جنگ »عبور کردم از شعله ها ...باز بهشتی از باغ فروغ ...نگریستم باز به بیرون حلقه ...آن می پنداشتم چیزی نبود جز فرشته ... با ساغر نوشش..از درون حلقه جز دیوان خفاش نبود ...طاووس برون آتش ... از درون حلقه نبود جز اژدر...که آتش افروز شعله می انداخت از دهانش...و اما باز درون شعله...گرگ بود تندیسی در باغ عدن...معبد تاریک ... زرین گشته بود در طینت...دخترک پری بود خندان ...که می سرایید آوازه خوبان ..معبد بود گویی اقامتگاه شاه پریان...دیوان خونخوار را بدیدم پری زادگانی رقصان...گفتارم آن شد : بر میگردم برون از حلقه... تا ناجی گردم هرکه باشد در عذاب وُ عقوبت فرشته نمایان...و نداند که نداند جهنم را بیند چون بهشت ... تا نباشد در باطن حلقه ای بد سرشت...باری دیگر برفتم آنسوی شعله ..باز دیدم جهانی از مملو از رویش...آبشارش شراب... کوهسارانش یاقوت وُ رودش، شیری از حیات جسم...اژدر بدان جا طاووس بود..دیوان خفاش، ملائک بودند در حجر ملکوت ...در اوج هپروت باز نگریستم در بطن حلقه ...گرگ و دیو و جن ...می گزیدند انسان زنده ...دخترک تار می نواخت از غصه ...دیو گوشت می جهید با آن جثه...من نیز پندارم خسته ...کدام سو بود حقیقت ؟درون شعله روم بهشت است و برونش روم دوزخ...برون حلقه از درونش بنگرم آتش است ...لاکن برونش روم چیزی نیست جز خاک مقدس...گفتم : شاید باشد هر حقیقت در بند نسبت اما، پس این گفته نیز بایستی باشد در بند نسبت ...راهی نماد ...پس رفتم میان مرز...که آتش بود شعله هایش...ایستاده بر خطوط آتش می سوختم و می سوختم...رودرو بر هر دو جهان با سوختن در بطن آتش سراییدم . . .« از فراسوی بامدادان..حقیقت، مسخ بگردید در اذهان دیو زدگان..که عواطف را قلاده کردند بر گردن...تا نیاندیشند عقول روشنگر ..و بگردند تسخیر قلوب تسخیرگر.پس با عصیان، به یاد هر دو جهان ...آشکارا بدمم بر صور حقایق، بر همگان ...»و چون نمی‌دانستم سوی کدام دیار روم ...پس در شعله و دود می سوختم و می سوختم ..می سوختم ...می سوخ . . .می س . .مـــی . . . .«پایان»</description>
                <category>﴿ هُــرمــزان ﴾</category>
                <author>﴿ هُــرمــزان ﴾</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 04:34:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نام استبداد : مــــصائب سپید جامگان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D9%85%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D8%B5%D8%A7%D8%A6%D8%A8-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%86-tdlfw0b9hnb6</link>
                <description>همهه ای برپا بوددر تن یک خاک دریاچه ای خونابه شدسربازان با شنل های سبز .. در رژه بودندبرابر مردمانی با ردای مشکیمردم در عزای عمومیسربازان سبز بی سخن با گارد آماده بر هر هجومیصفوف عظیم مسلح به سلاح ...با هدف تیر اندازیگفتند سیاه پوشان : سربازان در اوج بر انگیختگی...لاکن ما در هبوط از گرسنگی... یا خاک وطن خوریم یا گلوله های ایشان را ..انسان را دوبار مرگ نیست..بگفتند عده ای بر خویش سربازان : میگذریم از کنار بمب های ساعتی ...درباریان دهان زنند بر زیور...ما مظهر شیطان گردیم در مغز هم‌وطن...عده ای از سربازان دیگر گفتند : چه باکی از گزند وقتی تیر داریم و ملک بی گسل...گر بکشند از ما ..میکشیم ما از آنان .باری دیگر شکافی در جمع سیاهپوشان ... بگفتا : اینک که در مرگیم یورش بریم ...برخی دیگر بگفتند : بیایید با جامه های سیاهمان رهروان در کل شهر سرپا ایستاده برابر آنان بی ایستیم بی آنکه فرزندان ما و آنان از یتمیمان باشد..با این وجود آرا بر طغیان گردید...پس جمیع سیاه پوشان یورش بردند بر سبز جامگان...همهمه ای برپا بوددر تن یک خاک دریاچه ای خونابه شددر میان جنگ و جدال با چوب و تیرسرخ جامه ای شنل مشکلی به تن کرد ...سرخ جامه ای دیگر ردای سبز به تن کرد ..پس در صفوف آنان نفوذ کرده و از صفوف مقابل با خنجر از کشت بکشتند و بکشتند..با مرگ سبز پوشی سربازان گفتند : بنگرید که چیزی جز طغیان گز در میانمان نیستو با قتل سیه جامه ای مردمان بگفتند : وای براین استبداد که کشت جوانانمان...پس عصیان شعله گرفت و در شامگاه مصائب ....چیزی جز جسد عیان نبود ..بویی جز خون نیامد ...بامداد در طلوع روشنی...بدیدند مردمان..که پدر سیه پوش بکشت پسر سبز پوش خویش را ...سرباز بدید به قتل رسانید برادر سیاه جامه اش را ...سکوت آنجا را فرا گرفت...اما همچنان هر دو جمع .. غرق خصم..نگریستم بر دیگری حتی پسای آتش بس...قدم زنان بر بر پیکر رفتگان نگریستم..حتی نداستم مرثیه ام را بر کدام پرچم بخوانم ...سربازان ؟با اینکه می‌دانستم عده ای از ایشان نبودند جز خشن و نفاق ورزان که مهر کین بر جمیع آحاد خویش با اعمالشان زدند ...پس اینان بودند که آتش را برانگیختند..و بر اذهان گفتند : گر آبی را بنوشید که شور است... پس تمامی آب های جهان شور است..و هم خود را به هلاکت رسانیده هرچند حقشان جز این نبود ...و هم سربازانی که گلوله ای شلیک نکردند و «به نام استبداد» از مقتولین گشتند ..و یا سیه جامگان..که اشخاصی از آنان جای عَلم ... شمشیر را بر افراشتند... شاید بر این می اندیشند راهی جز این نیست ...هرچند از میانشان خصم ورزانی نهان بود ...که شعله های آتش سبزپوشان تیره ماب را شعله ور تر گرداند..بدین رو، خلف ظواهر آنان نیز معصوم نبودند ...البته که اراده به خشونت بانی ذاتشان شد...همانند گلوله هایی که شلیک شد...« جز عده دیگر از سیه پوشان که مسالمت را بر کشتاری بی حاصل ارجحیت دادند»این هم گناهی بر گلوله هایی که شلیک گشت..و هم گناهی بر تیغه هایی که تیز گردید..و آن مشکی پوشان که گفتند : نجاست را با خون نمیشویند...دریغا که سخنی از آنان شنیده نشد ...و اما سرخ پوشان ... که اجسادی از آنان نیافتم..ندانستم چه بپوشم ...اندیشیدم راه سربازان صلح جو و مردمانی که جای تیغ عَلَم بر افراشتند یکی‌ست... هرچند جامه هایشان به غلط به تن کردند.. بایستی شنلی سپید را بر پیکر خود می آراییدند...آنگاه به یاد آنان و حقیقتشان ...جامه سپید به تن کردم...بدین سان جز من ... دیگر سپید جامه ای نبود ...سربازان سبز مرا راندند و مرا تهدید به تیر باران کردند...مردمان سیاهپوش نیز را بر تابیده و هشدار سنگسار بر من دادند...بگفتند : بی طرفان از بی شرف ها هستند..بگفتم : چه فضلی بر اندیشه شماست... درحالیکه من ... سربازان خودتان ... مردمان خودتان را که نجوای خلف کین ورزی های بی حاصل را سر دادیم به قدر وُ حساب نیاورده ، و بی طرف پنداشتید..مگر این خودش یک سو از وقایع نبود و نیست؟آیا از اجسادی که آنان را بنام خود مهر زدید کسی با من در یک جبهه نبود؟چه از سبز جامگان و چه از سیه پوشان؟ما جناحی پنهان در میان آتش دودیم...ما نه بی طرف و یا در انحصار قطب شما... لاکن سوی سومیمندیدن دلیل بر نبودن نیست چراکه در تیرگی هیچ موجودیتی عیان نیست..ای سربازان ... گلوله زدید بر مردمان؟گفتند : تیر هایمان طغیانگران را در بر گفت ...گفتم : مردمان طغیان کردید بر سربازان ؟گفتند : گلوله هایشان جان را از ما گرفت ...نگریستم بر ردا های سرخ بر زمین...اندیشیدم تنها این علیت کافی نیست ..چراکه بوی خون می کشاند خوناشام را با دندان نیش...نگاهم کودکی گرسنه را در بر گرفت...باز سربازان را نگریستم..سربازی کودک را بلند کرد ...کودک رو به سرباز لفظ پدر بر زبان زد ..مردمان را نگریستم..مادری بالای سر پسر سربازش ضجه زد ..چه مه ی غلیظی بود...آری ، براستی چنین است مصائب ما «سپید جامگان».با آنکه آن دو حذب، هر یک از خون هارا به انحصار خویشتن در آورده ... و با آن تشنگی کین خواهی شان را سیراب می نمودند ...با افسوس از میان همگیشان دور گشته ...گفتم : بی تردید تمام باران خون از ابر درباریان است..تردید گفت : آیا تمام آب های عالم شور است؟«. پایان »</description>
                <category>﴿ هُــرمــزان ﴾</category>
                <author>﴿ هُــرمــزان ﴾</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 02:16:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>|&quot; رجـــ(↻)ـعـت &quot;|  افـسانه ی‌ موعــود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%E2%80%9C%D8%B1%D8%AC%D9%80%D9%80%D9%80%D8%B9%D9%80%D8%AA-%D8%A7%D9%81%D9%80%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%80%D8%B3%D9%80%D8%AE-%D8%B4%D9%80%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%E2%80%9C-urlgai2dx09n</link>
                <description>↻R +18ا═══════❖═══════ابسانه خروش اشباح، درون کالبدی در احتضار . . .می وزید بر موعودی سرمد‌...نسیمی دود آلود، که می‌رقصاند؛ شاخه های درختان کهنسال ــــ روییده از ریشه هایی شکننده وُ خشکیده...و در تکاپو بودند تیره ترین علوفه ..کلاغ ها بر شاخه ای چروکیده در سودای تنفس مرگ ...و گمنام در جنبش بودند رهسپاران ملک موعود؛ لشکر جنگ.گام برداشتند بدان سوی آسمان زرد ...اقلیتی سواره نظام ... درشت قامت ...پیل پیکر وُ زورمند ...جامه هایشان فولاد ... کلاهخودشان گاو سر ..جز آن ارباب ... که چهار شاخ بود کلاهی اش وُ به پیش میرفت، دیگران به تعقیبش...دو لبه بود تبرش ...از شکاف نقاب گاو شکل، عیان بود تنها چشمانی سرخ از هیبتش...مرکبش اسب برنزین...که شیهه کشیده سم می کوبید بر زمین...یلی بود آن مرکب،‌ از نژادی غولپیکر...چون دیو بود مقابل اسبان دیگر ...از میان کوره راه . .آمد کودکی تنها و تک چشم ...بدنش برهنه پر از نقش تازیانه...ارباب افسار کشید و رهروانش نیز ایستادند پای بر زین ..گفت آن کودک تک چشم :” این پیغامی از جانب کسی‌ست در بیگانگی آشنا پس گوش فرا ده بر کلام...بازگرد و بگذر زین مسیر ...تا نگردی عاقبت در زمان زنجیر ...در تباهی تسخیر ...و باز نگردی از انتها به ابتدا ...چون ماری که به دورش خزید با اشتها ..باشد تا رستگار شوی... اگر جای تیغ اندیشه ورزی..”بگفتا بر وی ... آن ارباب تاریک سرشت : &quot;مرا هراسی نیست زین عاقبت ...منم آفیراث فاتح بی بدیل دوزخ ...مصلوب‌گرِ برزخ ...در بر گیرنده ی عوالم کابوس وُ رویا بدین ارض، نامم لرزه بر اساطیر پیشین و پسین...تبرم خونخوار پهلوانان کبیر ...&quot;سپس کف دست راستش را بالا گرفت ...چهار تن از پهلوانان با باری بر روی دوش سوی مرکب آفیراث آمده و بار را بر زمین انداختند ...چندین سر بر روی زمین فتاده و قلط خوران مقابل پای کودک قرار گرفتند...سری از نوع پریان... کز دهشت لحظات ذبح خویش جیغ کشان منجمد گشته بود ...و همچنان در پلک ... یکی از نیش هایش شکسته، و لبانش خشکیده بود ..سری دیگر دیوی بی شاخ ... زلف هایش گره خورده چشمانش گشوده.. در حالیکه همچنان دود از دهانش می دمید...و در ازحادم جمجمه ها و سرهایی از قبیل گرگینه ها ، فرشتگان ... اژدهایان .. یک سر از انسان بود ...پیر ...بی زلف و ریش ...مملو از ماه گرفتگی ها ...کودک آن رخسار انسانی را از پیکر زمین برافراشته...گفت تو بر آنان سخن گوی ..پیر دیدگان باز کرد و بر شکاف آسمان مقابل نگریست ..شکافی آمیخته با شفق های ملکوت ...که همگان در جملگی ...پدیده ها و اشیاء....تمام کائنات و هستی ...آن را نمودند قطب سجده گاه ..لب گشود : دروازه ی موعود ... آفیراث وای بر تو ... که اینک تو بال میگشایی بر هبوط‌... کس ندید پشت این محراب را ... تورا توان ورود نیست بر قصر خدا ...ارباب زه کمان کشید ...بانگ خمیدگی چوب وزید ...و تیر را از کمان سوی دهان پیر برهانید ...و لبان پیر خونبار خاموش گردید...آفیراث سوی کودک کمان کشید ...بگفت : حال می‌رویم برای فتح بهشت ... بی تردید تورا یارای تقابل با من و سپاهیان من نیست ....تیر را رها نمود...خطی از طوفان جهید‌..تیر می جست به سوی پیشانی‌‌...لاکن به بی بدیلی...معلق باز ایستاد در کنار کودک ... از یک قدمی ...کودک انگشت بر چشم بگذاشت...و تیر وارونه گشته سوی آفیراث بازگردید...از شکاف کلاهی گاو تمثال به دیدگان شتابید..سرانجام سهمگین، برخورد بر چشم راست آفیراث در شتابی کم نظیر ...ارباب از روی اسب نالان بر زمین فتاد ...خون از تک چشمش جرعه بر خاک چکید...کودک محو گردید و لیک ...آذرخش زان سپهر سرود بلا آوازید...ارباب برخاست غرید ...تیر را با مشت فشرد ... و از جا خونباران در آورد...در تیزی نوک تیر... تکه ی گرد وُ مطروب چشمش را که به خون آغشته گشته بود ؛ با یگانه چشم دیگرش بنگرید...ازان رو...از غضب تیر را با زانو بشکست.پیرامونش را با دمی آتشین بجُست...کودک دیگر نبود ..در برکه بدان نزدیکی ...جنیه ای می خندید ...نیم زیبا ... نیم چون پیرزنی جن زده ...کلاغ ها از شاخه به پرواز در آمده و از منقار شعله هایی سیاه بر سمت و سوی ارتشیان انداختند...آفیراث رو بر سپاه ... دست به نشان سپر بالا گرفت...سواره نظام سپر های آهنین را بالا گرفتند و شعله هارا دفع نمودند...ارباب تبر از کول به در آورد ...و فرمان تیرباران سر کشید...سواران سپر هایشان را کنار زده و توأمان کمان بالا گرفتند ..پس تیر هایشان را بر پیکر آن پرندگان نگون بخت باریدند...بارش از اجساد کلاغ بر علوفه بارید ...جنیه به زبانی بیگانه به سخن آمد ..سپس به درون برکه رفت ..نجوایی وسوسه انگیز در میان جنگل به پژواک در آمد...پیوند خوردند سرها ....پوست ها ... خز ها ... و پرها، محلول یکدیگر، و پیکره ای عظیم پدید آوردند....پیکری از چندین سر ابلیسی .. چندین بال سیاه وُ کلاغی ... با تعدادی پا ... بدون دست ...ا با جسد....موجود مقابل آفیراث به ایستاد و نعره کشید ...نعره ای آمیخته به ضجه ی پریان ... غرش اژدهایان... و زوزه هایی از گرگنما...که اصواتش منظره را تار نموده و لرزه بر هیمنه ی طبیعت انداخت ...آفیراث با چرخاندن تبرش در فراز آسمان فرمان بر هجوم داد...سواره به تاختند بر سترگ...هر تیغ و نیزه بر تن موجود زخم نشد...فریاد کشتار ...خون از شمشیر میزد مُهر مرگ وُ دار ...تن به تن به آغوش کشیدند موت را ...بدان هنگام که هیولا با هر ضربه بیش از پیش می‌چشید طعم زندگانی را ...بگذشت تا آنجا که دیگر کس نبود ...جز اسب برنز بر ارباب جنگاور دیگر یار نبود ...اسب لگد می کوبید بر پیکر غول ...جنگاور تبر می زد بر هر سر ... کلاه‌خودش غرق خون ...غول چندین بال بگشود...بال زنان بر گرفت طوفان به زور...باد انداخت اسب و اربابش را ...افتادند در کنار برکه ...مرکب باز هجوم برد سوی غول برخاسته...دستی برون آمد از برکه ... کشاند پیکر آفیراث را بر عمق دریاچه...سنگینی زره وی را غرق می نمود آهسته‌...همچنان اسب در پیکاری خصمانه ...آفیراث درون آب افتاد به جنبش...برای رسیدن به سطح در کوشش...چشمش گشت به آرامی بسته ...لاکن باری دیگر باز شد آن یگانه چشم..مقابل بدید رخساری رنگ پریده ... یال هایی آشفته... چشمانی سپید بی پلک .بی هراس دست گرفت بر گلوی آن عفریته ...مشت فشرد و از جا به در آورد گردن و سر جنیه...بدین سان گشت برکه ز خون جن سرخ وار ...آب خشکید وُ ارباب خویش را یافت در گودالی سرشار از استخوان ...بالا رفت زان گودال...گل آلود برسید بالای بلندا..‌اسب را مغلوب بدید در زیر پای آن غول غران...شتابان شتابید ...در نزدیکی موجود، چرخان سلاحش را تکانید...در یک آن چند ضرب تبر بر پیکر غول رهانید...تکه تکه فتادند سر های موجود بر زمین...قطعه قطعه جدا گشتند بال هایش خونین...از رحم درختان بگردیدند نالان جنین...غول پاره پاره بارید بر اجل ...پیروز گردید بدان هنگام جنگاور در عمل ...اسب به آرامی آمد سوی وی...آنگه بگذاشت پای بر زین ...افسار فشرد بی جبین...بتاخت به آنسوی بلندای زیر آن شکاف فروزان در وَ در تلاطم نور بار...در بلندا به صحرا رسید ..افسار کشید از حرکت باز ایستاد...نظر انداخت بدان شفق مارپیچ گون به رنگی رنگین کمان ؛ که در محور آن گردان ...پرندگانی غولپیکر ــــ رنگارنگ وُ بال و پر درخشان ..هم بال با ماهیان بلند قامت و گوناگون می چرخیدند ...بدرخشیدند در بطن آن ستارگان ...گرداگرد شکاف را بود آب راهی چرخان...که توأمان بود زیست گاه پرندگان و ماهیان...پرندگانی چون سیمرغ فطرتان، شیردال ها و ققنوس سانان‌‌... هم نوا با آبزیانی چون وال و دیگر ماهیان...هرچند نبود پشت دروازه آسمان، آن موعود عیان ..و در زیر شکاف چرخان و شفق های گردان ...کودک را تسبیح گوی در خضوع و خشوع بدید ..‌.به آهستگی پیکر اسب را تکانید ...گام به گام رسید به آن نزدیکی ...کودک را گفت : تورا غیابی نیست ز من در خفا ... گردنت گردد زان چشمم به کین خواه... پسایش در آورم به چنگ مُلک ربونا...تبر بر گرفت ...خونریزان قطع کرد سر از گردن طفل...کودک در سجده بمرد و سرش قلط خوران ..آفیراث با تبر خون چکان ..تبر پیروزی بالا گرفت بالای پیکر بی جان ..جسد کودک بی سر شناور گشت در ریگزار...ناگه ارباب تاریک سرشت .. سردردی گرفت و آن لحظه را آشنا پندارید....زان پس، بر آسمان نظر انداخت با دیدگان ...از مرکب به زیر آمد....چکمه بر شن ...برای رسیدن بدان سپهر در اندیشه ....بگفتا : کاش بال بود بر دوش من جای شنل... که گیر خاکم تا نباشد بال مَلک...زیر شفق آن سپهر ... بتابید و بدرخشید فروغی بر اسب وی ...اسب در آمد به آدمی، یلی شد تنومند... زره اش برنز و کلاهخودش نقش اسب ...آفیراث رو‌ بر او بگفتا : شگفتا ... که یاوری آمد سوی من گویی هست از خودم...گفت : ”مرا بشناس با نام ثاریفا...در ابدیت ادوار کنارت بودم در جدال غریبی آشنا... دریغا، که در اوج وفا مرا بدیدی ناشناس...بدین احوال حال مینگرم نیافتم تورا جز ناسپاس ... چون نور این محراب مرا گرامی داشت عزت عطا کرد از آن اسب پست ...و تو نیز مرا ندیدی چیز جز مرکبی..اینک میان ما نیست جز دشمنی..”آنگه تیغه برنزینش را از غلافش گشود...آفیراث تبر به دست، سوی وی مشت فشرد ...بدین رو... با جهشی گردی بپا شد وُ خصمانه در افتادند به رزم...هر ضربه از تیغ و تبر زره انداخت به خط وُ خش...تبر کوبید آفیراث بر سینه ی ثاریفا...و تیغه زد ثاریفا بر رخسار آفیراث ...مدتی گذشت در جدل...هر دو خسته زانو زدند بر خاک سرد...پس در یک آن باز ایستادند...سوی دیگری در هجوم غریدند...تبر زدند ... سلاح کوبیدند.. در میدان جرقه زد.تیغه زدند ... سلاح کوبیدند.. در میدان جرقه زد ..تا بدان جا که تبر شکست...تیغه ی برنز انداخت بر شانه ی فولاد ترک...ازان زخم نور تابید...آفیراث پیل تن را با سحر به صورت کودکی آرایید...زره دیگر به قدر طفل نبود ... پس آفیراث عریان گشت...جنگاور برنزین رو به کودک گفت : این است جزای زور بی خرد ... تا بر گیری خردی بی زور ...آفیراث هراسان فریاد زنان...کودک برهنه، به ناکجا گریخت از مهلکه ...ناگه ثاریفا سوی جسد کودک آمد به حرکت...زره در آورد از تن ...و بر تن پیکر بی جان طفل مرده نمود ..آن زره برنزی ، طفل بی جان را به رجعت آورده، سپس به شمایل اسبی برنزین و غوپیکر بدل کرد...کودک اسب شده سردستی زد و شیحه کشید ....بتاخت وُ بدور ثاریفا بچرخید ...ثاریفا نیز رو به آن درگاه ...بگفتا :&quot; ای قدوس ... در دیار خویش بپذیر مرا، مگر ندیدی بدین نبرد گشتم از نیکان ؟ طفل معصوم را ننمودم دوباره برپا ؟&quot;آمد زمزمه ای زان محراب در شکاف بر ذهن او : « تو همانی که با آن در نبردی ... حال که بر تو موهبت عطا شده منزلت مارا خواهانی؟شاید روزی چون اربابت که بر وی خیانت وُ طغیان نمودی بر ما عصیان کنی ...فخر چه را بر ما می فروشی ؟ کودکی را که از مرگ بر انگیختی و مسخ به اسبی گرداندی ..تا ازان بهره گیری ...بگوی چه ارزشی دارد زیستن در کاخ وقتی در زنجیری ؟ »گفت : مرا بی‌آزمای . . .از شفق بر ثاریفا نور بتابید....سرش را درد فجیع گردانید...جنگاور فریاد کشید ...بر زمین قلطان لرزان خزید...تا آنکه از یاد برد که بود و چه کرد..همزمان با پرتویی ازلی . . .با رستاخیزی زمان و مکان باز آغازید ...پس از آن حدوث ...بلند گشت از جای ...خویش را یابید در برهوت ..و بر شکاف آسمان نگاهی انداخت حسرت آلود..گفت بایستی به تسخیر در آورم این ملک موعود...لیک قبل ازان ، خواهم کرد سپاهی زور آور برپا...فاتح میگردم ازین قبیل قلمرو ها ...و رجعت خواهم نمود بدین جا برای فتح باب...ثاریفا زره ی فولادین جامانده از آفیراث به تن کرد ...با طلسم خویش قطعات فولاد شکسته تبر را برهم جوشید از دم ...و سوار بر مرکب برنزین، آن طفل پیشین تازان به رفت ...توأمان آفیراث طفل گشته، تواب از سرگذشتی سیاه ...بازگردید به جبران اشتباه ...تازیانه زد بر دوش خویش به جزای خطا...موهبتی آمد از شفق بر آفیراث..آن هنگامی که سوارانی گرد هم آورد ثاریفا..ثاریفا، چون نامی از خویش در یاد نداشت نامش را بنهاد آفیراث...و ثاریفا، مبدل گشته به آفیراث، جنگ ها به راه انداخت بدان سواران و سپاه ...و دوزخ مسخ شدگان را فتح کرد...سرزمین پریان را غصب نمود...اژدهایان را به انقراض در آورد...پیران را بکشت و کنیز به اسارت بگرفت..تاجگاهش گشت دو عالم قرین ــــ کابوس و رویا ...بنشست بر تختگاه برین ـــ در قاموس و جویا ...تا آنگه پس از فتح باب با سواران وُ سپاه ...سوار بر اسب برنزینش رهسپار گشت در جنگل به مقصد ملک موعود...به قصد غصب درگاه سپهر ...تا بستاند این بار آنسوی دروازه ی شفق را ..و گردد در انتهای غارت و کشتارش یک خدا ..و در مسیر درختان کهنسال روبرو گردید باری دیگر آن آفیراثِ کودک، که پیش او و سپاهش ظاعر گشت . . . بی آنکه بشناسدش...گرفت نظر وی را جای نقش تازیانه اش...گفت آن کودک تک چشم : ”این پیغامی از جانب کسی‌ست در بیگانگی آشنا پس گوش فرا ده بر کلام ... بازگرد و بگذر زین مسیر ...تا نگردی عاقبت در زمان زنجیر ... در تباهی تسخیر ... و باز نگردی از انتها به ابتدا ... چون ماری که به دورش خزید با اشتها .. باشد تا رستگار شوی... اگر جای تیغ اندیشه ورزی..”❖═══════ا↻ . . . ↺ا═══════❖°[↘] * کودک(۱) °[→]°[↙] * اسب(۲) ↔°[↗] * آفیراث(۴)°[←] * ثاریفا (۳) [↖]°« پایان »</description>
                <category>﴿ هُــرمــزان ﴾</category>
                <author>﴿ هُــرمــزان ﴾</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 08:07:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>⟨⟨ آرمــانگاهِ آکلــیـدوس⟩⟩</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D8%AC%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%80%D9%80%D9%88-%D9%85%D9%80%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-opxyoxppeqax</link>
                <description>+۱۸به اسم اعظم. .‌ .اندر اقلیمی تاریک گستر ...و بر اریکه ای در نور مسخر...در پهنای قله ای شعله ور و آتش افروز ..که سرای درخشندگی وُ سرخگونش را در بطن هیاکل کوهساران سیه رنگ و تیره روزگار آن قمر ظلمانی بر می تابید .نخستین سانان ... موجوداتی آدم گون، دور یگانه آتشفشان آن سرزمین در فتاده بودند به زیست...گذاره های سرخ از دهانه ی کوه رگ های خونین حیات گشتند ...و بدین سان هرگز نباتی نرویید... حیاتی جز مرگ ندمید...خوراکی نبود جز سنگ های تیز ..تنها نور بود که بر نخستین سانان سلطنت می نمود...و حلقه های مه آگین و ظلمت سرشت دیار غرب و شرق را .. لاجرم سوی عقب می رهانید...نقطه ای تابان در مرکز گودالی سیه قامت...بدین رو، نخستین سانان یا انسان نما ها پیکر برهنه ... مغروق از خاک و گل زیر تنها تابش سرخ آن قمر ...با حسرت بر آنسوی اقلیم شرق و غرب نظر می انداختند...بر فراز قله هایی پر عظمت مغروق در دود های ناپیدایی..بر سایه هایی طویل و بلندی که از درختان تنومند و کهنسال آن اقلیم ها تنها نمایان بود...و چنگ بر دل گوش می سپردند بر پژواک خروش رودخانه های آن سو که هیچ گاه عیان نبود ..با گذر ادوار پیشین و پسین . . .با تابش بیشتر آتش فشان گرمایش بیشتر گردید و مذاب برانگیخته شد ..آکلیدوس...جوانی زلف سرخ ...پسری با سیمایی دختر گون ...سپید پوست و ظریف تن ...چون طاقت گرما را نیافت از نور دور بگشت..و هرچه بر دیار ظلمت ها نزدیک تر می شد سرما اورا از شر گرما می رهانید...و سایه های شاخ و برگ هایی که از درون تاریکی و مه...در وجود ناپیدایی ها پیدا بود وی را بیش از دیگران مسحور خود بنمود...پس به سوی غرب پیش رفت ...پژواکی غریب آمد بر او ...«دور شو ای پست و منفور »آکلیدوس سراسیمه دندان لرز...و انگشت بر لب بپرسید .ـــ کیستی ؟!گفت : کیستی نه ... بپرس کیستیم.. چه تورا بر ملک در عظمت و حیات جاویدان ما بدین تیرگی کشانید؟پسر گفت : گرسنگی ... بینوایی ... استبداد نوری که جز داغی ... داغی بر دل ما نگذاشت...آن صدا ... خراشیده و شبحوار پاسخ داد : ما فروغی را بر نمیتابیم...بدین ترتیب ... آزاده ایم زان گرما...رها گشته ایم در رویش نباتات... می‌شنوی صدای رود ها؟هرچند بر تو پوشیده است عزت عیان ما...پسر گفت : چرا نتوانم بینم؟گفت : چون نور عادت بر نشان دادن دارد ... تو خود بایستی یاد گیری بنگری...پسر گفت : چه کنیم برای رهایی ..گفت : به خاموشی در اور این سلطنت نور آگین...تا رودمان بر شما بخروشد...میوه هایمان لب هایتان را در بر گیرد ... و از سرزمین عقیم شما درختان برچیند..آکلیدوس دوان دوان ... شتابان... به سوی قوم خویش بشتابید...تا بر آنان بهشتی برین را بشارت دهد...وقتی به لبه دره در میان جمیع نخستین سانان رسید بر روی بلندا ایستاد سرود ...مژده باد بر شما طعم عدن...کژدیسه است این آتش بر من ..گرمایش می سوزاند از تن...بدیدم در تاریکی ملکی کهن...که بود بی بدیل از نور زحل...بنگرید بر سایه هایش...بر بلندای درختانش...بشنوید خروش رود هایش..چه شرق باشد چه غرب ...تفاهم آنان چه هست جز خاموشی ازین سلطنت...؟جمیع آنان پشت بر آکلیدوس...ندای مرگ سر کشیدند بر آتش ...و با صفوفی طویل..به سمت دهانه رهسپاران به راه افتادند ...عده قلیلی از انسان نماها گفتند : مارا چشم طمع به آنچه نمی‌دانیم چیست نیست...تا آگاهی نیابیم در شرق و غرب حقیقت چیست..خود به دنبال رویش می‌رویم...چراکه میدانیم بی هیچ نوری ... نباتی نمی یابد بر انگیختگی... نیست پناهی مارا در یخبندان جز گرمایی .. براستی چه زینتی دارد ثروت داشتن در نابینایی؟سپس در نزدیکی دامنه سد راه آکلیدوس و پیروانش گشتند...گفتند : شمارا چه شده ؟ آیا برای آنچه که بر آن آگاهی ندارید قیام میکنید؟... همانا علت فلاکت این نور است یا خود ما؟ از کدام سو بر شما وحی گردید علیت این پلیدی ، نور است و دیگر هیچ؟شما بر ماده قیام نمودید وُ ما برای معنا ...آکلیدوس...تکه سنگی را از زمین برداشت ...و زورمند آن را ... بر رخسار مردی از اقلیت بی انداخت...خون از پیشانی مردی بر زمین چکید ...و مرد بر زمین فتاد ...عاقبت، در دم وی را به قتل رسانید و گفت : اندیشه کنید . . . کدام سلطه گر بر شما گوید که تمام تقصیر از من است؟‌ مسلما این دروغی آشکار است..زورمندان و مریدانس را سوی ما فرستاده تا بر همگان چیره گردد... معنا چیست وقته ماده مارا کفایت می نماید.. بر گرسنگان آگاهی چه سود ؟پیری شاعر ریش بلند ... وساطت کرده و پیشنهاد آرا نمود ...گفت حق با آنانی ست که بر دیگران تکثر دارند پس منتظرم بنگرم کدام ازان دو بیشتر است ... بی شک برای من و قلمی که در دست دارم بودن با کثرت سودمند بخش تر است ...اگر آتش طلبان بیشتر باشند من و قلمم با آنان ...و اگر تیرگی گرایان به مراتب کثرت داشته باشند ؛ من و قلمم با آنانیم ...چراکه مقاومت در طوفان شاخه های مقاوم را میشکاند...ولی برگ هارا هرگز...اینگونه شد که با شروع آرا..اکثریت بر قیام بر آتش دست بالا گرفتند ...پیر نیز قلم برداشت و برای آنان شعر سرود ...عده قلیل نپذیرفته و گفتند : گر تمام جهانیان در تمامی عوالم گویند سنگی نرم است ...همچنان سنگ سخت است پس این گواهی بر حقانیت نخواهد بود ...با گسترش جدل ها ...میان دو گروه خصم در گرفت...و کشتاری سرخ بر پا گردید..یک به یک از دیگری می‌کشتند....با هر مرگ خونخواهی دیگر بر آشوب و طغیان اضافه شده و با چنگ و نیش به جان دیگری می افتادند...پوست ها دریده شد ...پیر شعر سرود ....اندام کودکان زیر دست و پا له شد...پیر شعر سرود ...از میان جمع ...عده بر اجساد رخنه کرده و قطعه قطعه هر جنازه را مسلحه بنمودند...و پیر شعر سرود ...تا آنجا که از سوی ناپیدا...تیری سیاه پرتاب شد و بر گلوی آکلیدوس فرو رفت...دهان پسر خون باران فواره کرد ...و پیکر آکلیدوس بر زمین فتاد...نخستین سانان گفتند ... وای که ریخته شد خون از جوان...وای که خواهیم رسانید بانی آن را به اتمام..سرانجام آنان بر عده قلیل چیره گشته..و با بر انگیختن مسلخ گاهی...تپه ای از اجساد آنان بر زیر ستارگان سرخ برپاییدند..در حالیکه پیکر کشته گشتگان خویش را با ناله و سودا سوگواران به تشیع در آوردند...و بر دوش خویش پیکر آکلیدوس را حمل نمودند..و از کوه بالا رفتند ...همچنان که پیر دهر، فقط برای کشتگان حذب خویش شعر سوگ سرود ...و یا هنگامی که بدید دیگر احزاب با فراموشی رفتگان، نظر بر پرنده ای انداختند که جدا از دسته اش در انزوا به سوی ناکجا بال می گشاید ... مدح و سرودش را از مرحومان گرفته و به ستایش پرنده پرداخت ...پس از آن واقعه عاقبت بر دامنه رسیدند ...با نظری بر آتش ...گفتند چه کنیم با این قدرت ...صدایی ناپیدا از میان جمع گفت : با بزرگ ترین سنگ ها ...پس زورمندان چندین سنگ غولپیکر را از پایین تپه به سختی بالا آورده تا با بستن آتشفشان مانع تابش شوند...چون عده ای در میان راه خسته شدند ...بازوان عرق کرده شان را نگه داشته تا استراحت نمایند ...لاکن زور سنگ ها بر آنان چیره شد و به سوی آنان عقب قلط خورد و از روی برخی آنان رد شد ... و باری دیگر کشته ای به کشتگان اضافه گردید ...بازماندگان سرانجام با بالا بردن سنگ ها دهانه ی آتشگاه را مهر و موم نمودند...آسمان سرخ به تیرگی در آمد...حلقه ی ظلمانی سوی آنان به تکاپو فتاد ...سرما وزید...نخستین سانان سر دادند که آمد سرانجام حیات رهایی..خروش رود به دره رسید....نور ستارگان از سپهر بر آنجا تابید . . .درختان رویدند..انسان نماها برای دیدار با عدن خویش خجسته گویان از تپه پایین آمدند...لاکن ...اندر درون رود ماهیانی غول پیکر با سیمایی جن وار خندان بر آنان خیره گشته بودند...درختان که شاخه هایشان سر های شیاطین بودند نیش خند سر میداند...از پهنای دور دست چهار پایانی غول آسا، چهاربال و با هیلکی از دیو و مار...بغریدند و هجوم ببردند سوی نخستین سانان ...آن انسان نماها هراسان و گریزان...بالا رفتن باری دیگر از تپه ...عده ای غلطیدند سراسیمه ... و افتادند سوی رود و دره ...ماهیان جنی نمودند با نیش های تیزشان گوشت نرم آنان را تکه پاره....برخی دیگر گشتند خوراک درخت و شاخه...و آخرین بازماندگان رسیدند بر دهانه ای که با سنگ بسته بود..هرچه زورمندان مشت کوبیدند بر تکه سنگ ها تا با ترک بر افروزد نور ...بی فایده بود ..گشتند مشت ها خونین ...بی فایده بود ...دیو ماران باگستر و پروازان . . .پرسه زدند بالا سر آنان ...بغریدند : اینک برسید آخرین طعام اقلیم...اول شرق بود ملک نور وُ ما بعد آن غرب ... اینک پایان بر شما خجسته باد ...پیر گفت : هم اینک من خواهم ایستاد در کنار دیو ماران ...مرحبا بر این بالها... چنگال هایشان را بنگر احسنت بدین نیزه ها ... من دوستدار قدرتم و قدرت است از شما ... استوار بمانند این شاخ ها ..پس فرود آمدند بر دهانه...پیر را با قلمش ببلعیدند چون لقمه ...تف کردند خونین از دهان زان مغ زلف و محاسن...زورمندان را کردند خوراک آرواره...دست و پا بود که عیان بود از لای دندان و پوزه...در حالیکه دیو ماران می جویدند گوشته... بگفتند چنین است تاج پیروزی ...سوار بر مرکب نادانستهخضوع بر جهل ناخواسته ...پس از هلاکت...زیر دهانه عیان گشت ...تابش نور ...جهان زیرین را زرین کرد ...بدین رو ...گیاهان زرین و درختان الماسین به روییدن در آمد...و از میوه های بلورینش دیو ماران و شیطان تبارانشان تا ابد و دهر مکیدند...و انچه را به تاراج بردند که هرگز از آن بر آکلیدوس نگفتند ...﴿ پایان ﴾</description>
                <category>﴿ هُــرمــزان ﴾</category>
                <author>﴿ هُــرمــزان ﴾</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 13:54:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنـــتـی تـز { نـبرد حـقیـقـت وُ نـیــستــی }</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D8%A2%D9%86%D9%80%D9%80%D9%80%D8%AA%D9%80%DB%8C-%D8%AA%D9%80%D8%B2-%D9%86%D9%80%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%AD%D9%80%D9%82%DB%8C%D9%80%D9%82%D9%80%D8%AA-%D9%88%D9%8F-%D9%86%D9%80%DB%8C%D9%80%D9%80%D8%B3%D8%AA%D9%80%D9%80%DB%8C-sjophidzga9y</link>
                <description>چه بود زندگانی جز آوایی در دم ...که به زور جاری گشت بر گلوی ...چون قلاده ای از غم...گفتم : چه بشارتی‌ست زیستن در مرگ؟...چرا علف هرز را بود حق روییدن؟بدیدم، وصلت حیات وُ مرگ را . . .که زاده گردید ز آنان بصیرتی در اغما .پس عیان گشتند نگاره ها..کز دیرینگی ... بر فراز قله ای سنگی ...دو قوچ سرخ و مشکی، بر کوبیدن شاخ هایشان را بر سر یکدیگر ...بدان کوبش های سهمگین، خورشید خراشید وُ مهتاب رمید.و قله شد مسلخ گاهِ پوچی...چون با ضربه ای از قوچ سرخ .. قوچ مشکی بمُرد؛ بستر کوهستان را بر گرفت رودی از خونابه...شاهین بال‌گشود و پر کشید از لانه...و بازتاب پژواکش را بر ناهمواری های کوهستان سرود...و از آن رود سرخگون ...برهوت رویید ...پس با رجعت نیستی در دامنه ی حقیقت ..پوچی بازگردید وُ نبودن بازگشت ..واقعیت ها گردان چرخیدند...در یکدیگر محلول گشتند ...تا آنجا که همه ی حقیقت یک گوی شد .که برون آن چیزی جز نبودن نبود ...گوی درخشان ...از شاخ و برگ هستی ، به آرامی رشد یافت..و سرانجام با گسترانیدن زمان... بیش تر بدرخشید..تا درخشید توأمان خُروشید..پس با انفجاری غریب ، صیحه ی کیهانی اش را بر نبودن ها تحمیل بنمود ..احشای بیرون زده اش به کائنات مبدل گشت...اختران بر تابیدند...خروشان آواز وجود نالیدند...بر بوم و بر حقیقت ارکست موجودیت نواختند..آنگه، گوی زمین برخاست .اندرونش حیات برخاست.و در بطنش اشیاء به طغیان در آمدند پدیده...ذریه ی پوچی که وارث هیچ انگاری ها بودند ..بر ضد میراث داران حقیقت شوریدند و بگفتند..«حقیقتی درکار نیست»از فراز دور دست گفتم ...این خود حقیقتی ست که گوید « حقیقت آن است که حقیقتی نیست»گفتند «معنا نیست..»بگفتم « معنی بی معنایی چیست ؟ »تا مرا بدیدند در سترگ..جمیع آحادشان شد یک قوچ...به رنگ شب..از قلب زمین قله ای برخاست ...وارثان مرا آوردند در وجود ...و گشتم یک قوچ سرخ ...در مسلخ گاه حق و بطلان...در نوردیدم با آن قوچ شوم ..و تاج شاخش را بشکستم ...از پیکرش خروش گرفت رود خون ..شمس ترک برداشت در غروب ...چون چیرگی مدتی بر هیلکم تابید...بدیدم به تنهایی مرا نیست معنایی.‌..شاید بایستی می بود بر ضد من قوچی ...پژواکی آمد از پوچی ...« دیدی که بی من هیچ نیستی ؟ آری، چنین است معنای بی معنایی که بودن نور است نبودن سایه اش »قه قهه اش گوش هایم را می خراشید...غار غار کلاغ آمد جای آواز شاهین .‌..پس واقعیت ها گردان گشتند باری دیگر ..و محلول حل بگردیدند در یکدیگر...تا آنکه یک گوی شدند شناور در نیستی ...گوی رشد کرد باری دیگر . . .تا ادامه دار شود این نبرددر ابدیت..عاقبت در آمدم از اغما....و این را سرودم بر شما .</description>
                <category>﴿ هُــرمــزان ﴾</category>
                <author>﴿ هُــرمــزان ﴾</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 22:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>|| میــعاد مــردگـان ||</title>
                <link>https://virgool.io/Mlpjvbj/%D9%85%DB%8C%D9%80%D9%80%D8%B9%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%80%D9%80%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D9%80%D8%A7%D9%86-xchhbmpv1aua</link>
                <description>« میعاد مردگان ماندگار است و بس . . .»هاره هاره هـــار ... پوزه زدند بر خاکِ پاک .خونِ خونِ خـــون، آرواره ها ... از خوراک لاشه ها.ستانده شد بی هوا ... جان وُ جان وُ جـــان . . .ز پیکر آوارگان ..و از دما، تحریف شدند آیه ها .. در بینش هیولا.اخته گشتند موشک ها .. از هیئت اتم ها ...سنگ ندارد، ترسی از زهرِ مار..نهال گشتم بدونِ آب ــــ در کویری که کشته شد هر بهار.زنده کردم مشقِ خزان ــ تا هر قلم عَلَم شود؛ به ضد یک جریانِ خون .جز یک فسیل، نماند چیزی از قدمتِ دایناسور..نمی‌کشد مردگان را ... گلوله ای ، از هزاران کلت..و آغازمان، نبود چیزی جز هبوطِ روح‌مان...بگفتم بر خویش ...رها بمان، بر لبه ی سیلابِ فضا ..پرتو هرگز نتابید، در جَو جولانِ جزا ..ازین رو، بر این خو .. خزان خزید.. تیره دمید ..ظلمت افتاد بر یک گوی وُ قطره چکید در آشوب وُ دریا برخاست..ایثار در مه... نواخت ساز وُ سوگند بخورد به توپ و تانک ..به شب های بی پایان ..گفت ... میر‌سد روزی که کوه و سنگ...چون برگ شوند در طوفان ..و به جوش آید آتشفشان ... و زندگانی برسد به اتمام.سراییدم ...مجروح بودم قوی دل ... زدم در این قلب شعر ..پس، خفقان کینه ها فوران کرد .. در کالبدی که از هیچ پر است..جادو در سایه دَوَران زد .. در ظلمتی که به سیاهی آغشته است..بگفتم بر جهانیان ...که نبودم؛ در زمره ی زندگان ...و نه خلقی از نامردگان..بودم؛ جلادِ آن جباران ..جنین اسیر در بند ناف است ..مکتب من، آئینِ راز است ..از سپهر، یک شیردال، عروج برد وُ یک گرگینه زوزه می کشید...گفتم به گرگ ... بدان قطعا در آخر، مقتول می شوی بدست شر..و آن چنگال خبیثت... در ژرفنای ظلمت، بگردد زیارت ..ساحره آمد . . .گفت .. منم ملکه بر خیانت ..فاحشه در عبادت .‌.پرده رفت کنار ... و نشان داد بر من دیدگان ..که بودند ـــ سر نیزه ها آغشته به طالع نحس ...مادران در شیون بگفتند...ای افسانه خاتمه ده ... به حضورِ ظلمتِ شب.که تخت بیمار، جای دفن کشته هاست ...آتش‌گاهِ معابد... جای ذبح بچه هاست...رو کرد به آنان گرگنما ...بگفتا ... نباشید از جاهلان ... اراده به خشونت است که بانی است .. هستند؛ سر نیزه ها بی گناه ......پرده باری دگر بر لحظه‌ حجاب انداخت ..و آنگه تباهی، تلاقی کرد در زمان . . .طوفانی شد سیاهی زد هر جهان . . .و شکست ترازوی عدالت ...با وجود شاهی شوم .تا قرون فانی ماند... تمدنی مغروق از خون ...و با حرکت حلول خصم، اشباح گشتند مونس روح ...</description>
                <category>﴿ هُــرمــزان ﴾</category>
                <author>﴿ هُــرمــزان ﴾</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 21:10:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>⟨ گـــرگِ شــبِـ دگــردیـسـی ⟩</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%E2%9F%A8-%DA%AF%D9%80%D9%80%D9%80%D8%B1%DA%AF-%D8%B4%D8%A8-%D9%88-%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%E2%9F%A9-dncaxkdmg0ap</link>
                <description>&amp;لُردم بر این قصر گور ـــ حاکم شوم دهم حکمِ قتلِ زور .بازوان قدرت را بدیدم زورمند، که دمیده گشت بر سریر وُ تاج و تخت ..و چه شوم بود؛ میلاد من در تابوتِ مرگِ سخت..وقتی، به تقدیر مصلوب دلان دچار گشتی بنگر بدین تیرگی ـــ که چطور با هر دمم در جنگم.و بر لژ واژگان ، حروف من میرقصند..اشک از قلم ــ دهد بذری از شعر هرز را . . عبور کردم ز عشق هار..که در فراغ تباه گشت ..چون سرگذشت از سر گذشت، جراحتم عشق را راند ..خشونت یک انتقام در کالبدم‌ زنجیر ماند .پدرم تقدیر وُ مادرم گرگ ...که در مهتاب زیرینِ ماه جور . . . محو بدان مه تاریکم .می چکد خون از، چنگالِ تیز وُ برنده ام .باری، که گرگینه ام، در بستر تاریخ این کفن ها ...در کف زمین، خونِ جاری ... بَرد ز من تشنگی طمع ها.و در بیشه وُ چمن ها ...افسون دهم بر چنگالم ... بدین سان، پنجه ام دهد بوی قلم ..در دره ها زوزه زنم ـــ هر وقت زدم؛ عالم لرزید . . . زمان رمید؛ و هر لحظه فلج شد..آنگه که پسای آن روزگاران ،‌قمر را بر گرفت رنگ خون؛ شکارچی ای بدان شبانگاهِ شوم ـــ با شلیکش تیرش را برهانید در بدن وُ در بطنم‌ . . .تا بستاند ز هیکلم قرینِ روح . . . لاکن، بدید مرا که زنده ام ..بسوی وی در هجوم، با نیش و چنگ رونده ام .. شاعرانه درنده ام ..‌ هر دمی را بلعنده ام ..تا مرا بدید در سترگ ... گریخت ز من سوی خور..راهی نبود . . .هفت تیر گرفت سوی سر ...ماشه کشید؛ بر مغز خویش گلوله را روانه کرد...تا که بزد؛ از پیکرَش، لخته خونَش مُهره مرگ ... گذر کردم از جسدَش بی رغبت ...زوزه زدم بی امان . . . محکم زدم بر دل هر طوفان .به سانِ، خیزشِ حیوان ـــ دیدم درد را، در دام دیوان .خنجر شیطان، می برید تنِ هیبت انسان را ...در ذهن کوران جزا بود؛ تزئینِ تصویره/ تندیسِ عریان ــــ غرشِ شرِ ، شمشیره شیران شد؛ اعلان جنگ بر آئین اژدهایان..نغمه بر این تاریکی... چراکه چنگالِ تیزم، نوزاده مرگِ ترس هایم بود.و ساحران در تب وُ تاب تا بِبرند ... از منظرِ وهم ببُرند .در بدنم در به درم؛ در نبرد تن به تنم با وطنم..تیرِ تفنگ بر تنِ من مانده که داغ در بدن است...گذر کردم از مرز جبر تا بدیدم ...برده شدن بندگان؛ مست شدن از شرب جام ..ز گشنگی خوراک‌شان گوشتِ خام . . .همتای آنان در بید مان، تپیده درد؛ حیات‌مان شناور است در رودِ مرگ ..پس از سیلِ هرج و مرج . . . پدیدار گشت؛ تسلسلِ حلولِ رنج .و آغازید؛ میعادِ جبر وُ جنونِ جنگ وُ بذرِ سنگ ...شجره زد از خاک جهل .حیف تیر . . که شلیک شود بر مغزِ رزم .قلم زدم به رسم خلق ـــ تا که دیدم؛ شاهان شدند اسیران تاج وُ تخت ...تا بلا شود بنای مین، عفریته ای گردن زند به نام کین..و در این شبانگاه، از ظهور لاشه ها . . . هر کفتار می خندید .لا به لای جمجمه، مار افعی می خزید .تا بگوید زنده بمیر / تیغ را بگیر/ تاج را ببین که شاخ شد ... قصر را بریز که وهم بود.چون تار زمان شکافته گشت ـــ پیله برید وُ گشتم رها .و گرگ وار دریدم؛ قمر از شب ها ــــ زین رو، گشتند همه روز ها تباه.و بشد تبر شفا؛ ریشه مریض ... تبم جدا، سرد است شدید.بر خویشتن گویم؛ چه خوف انگیز است صدای شکار گشتان در این شبانگاه...که می‌گریزند آهوان از چراگاه..و گویم بر روحِ زمین، دگر بذر از کفتار در خویش نکار..اَندَرونم خوف را نَزا ...آن اشباح، قفس می‌درند تا که کنند جامه ی قدرت را بر تن ..پس آنان را نیز از خود بران...یا آنکه نیش هایم بشکافد ز آنان ولو در تجرد استخوان...« اتمام »آن اشباح . . .</description>
                <category>﴿ هُــرمــزان ﴾</category>
                <author>﴿ هُــرمــزان ﴾</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 12:53:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وطن وَ تن ﴿ عروج شیردال ﴾</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D9%88%D8%B7%D9%86-%D9%88%D9%8E-%D8%AA%D9%86-%EF%B4%BF-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%AC-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%84-%EF%B4%BE-hippqijii6ds</link>
                <description>(Griffin/Gryphon)با رویش ازلیت .. بر این محرومیت..یادم آمد زمزمه شد آوای خون، از دهان گرگنما...و هجوم برد در نجوم ... هلهله ی سوز ماه.ستانده گردید زرِ خاک .. از قِبَل دیو هار ...بدان احوال . . . با نظر بر پرواز شیردال..به عشقِ عشق ــــ با یاد روحِ مستم...از تیغ و تیر نوشتم . . . آن لحظه که الفبای وجودم، دو واژه شد .. وطن وَ تن.بدین طور ، که این شور، بر زبانم شیرین بود... به رسم جنگ..هنگامی که با نقاب نفاقشان، گلوله را به تن و بدنِ وطنِ من ... زدند.. زدند ...خواستم به سوی دیار دگر بروم ـــ لیک نگریستم که جز این مهر دگر جایی نبود...بر من بگویید از کالبد خود، به کدام دیار ، شتابم؟¿پا برهنه سوی کدام مکان ؟ ـــــ کجا رَوم .. کجا رَوم..من مانده ام تنها، پس ای روح مرگ، با اتم ــ به هیلکم، بزن .. بزن..با پتک جور ... بر تندیسم ، بکوب .. بکوب ..بدین سان، که مهر خاک ـــ برابر هیبت تانک ... ماشه ی این قلم را کشاند ... به قلب شر..و سوگند بر این خاکِ پاک...حیات بخشم با واژه ها، حتی با مرگ ...بر این مرزِ پر از زخم...آتشی که زبانه کرد بر سبزی شمالش...خونین مسحور گشتم به سیمای سپیدش...شناور شدم من، در رود خونِ سرخش...هنگامی که دیو وُ دد.ظلم را کوبیدند با قدرت ... بر رخسار فرزانگی...بدل کردند طلا را ، به برنز شرارت ها ..تا آوار کنند سرگذشتی را که دو واژه بود ـــ وطن وَ تن..پس بنگر بدین تقدیر و جبر ...کان سرنوشتی که شر نوشت ... تا لحظات ــــ ابد در ابد ..که عشق فرمود : برای من، بجنگ ... بجنگ...چه شوم بود وقتی دیدم ... با هم تنم در افتادم، به جنگ .. به جنگ ..به سان آن خائنین، که ما را غرق نمودند در بند فقر .. کیسه به کیسه با ثروت...« و تن فروش ــــ وطن فروخت.»ای قلم ، آن دیوان را با زور خود ، با خون و اشک بگریان...پیکرشان را به رنگ خون بِـــسُرخان...ای جانِ جانا.. اسطوره ی این ابلیسان را ، با سوگ مرگ بگریان...ابر ها را در فراغ خاک بگریان ..تا توانی ملائک آسمان را با زخم خویش بگریان...و بی امان . . .بکوب... بزن... بگریان..بکوب... بزن... بگریان..تا بدان هنگامی که ... کزین دیرینگی ، قطرات زرین‌شان ــ از آسمان بر این خاک تشنه ببارد .پس بدین سان، تا توانی تیر خود را برهان و بکوبان به پیکر ظلمت وُ شر ... و ملکوت را بگریان... توأمان با عروج آن شیردال... . .</description>
                <category>﴿ هُــرمــزان ﴾</category>
                <author>﴿ هُــرمــزان ﴾</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 10:17:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>⟨⟨ ثــنـویــتـ |II| بـرانـگیـختگــی ⟩⟩</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%E2%9F%A8%E2%9F%A8%D8%AB%D9%80%D9%80%D9%86%D9%80%D9%88%DB%8C%D9%80%D9%80%D8%AA%D9%80-ii-%D8%A8%D9%80%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%80%DA%AF%DB%8C%D9%80%D8%AE%D8%AA%DA%AF%D9%80%D9%80%DB%8C-%E2%9F%A9%E2%9F%A9-enkqtgzydsys</link>
                <description>سلحشور ، تئودور و وِرونیاــــــ « پیش‌درآمد » ــــــ( +۱۵ )از ازل... پیش از شکوفایی ملکی بی گسل ــ با زایش اختران پسای یک بی آغازی... بدان هنگام وجود محض، حقیقت خویش را بر موجودیت ها گسترانید... و پدیدار گشت عالمی اختری .از زمزمه ی تقدیر بر نواحی الوهی ـــ کالبد پریان جوانه زد و بر خود ارواح تابان دمید ... در برکه ی بارگاهی‌ بنام جملگی..و هر پری را جفت بود ماده و نرینه...ازین رو ، بدین طور ...اولین آنان آراتوس بود پری ذات و فرشته سان ـــ که علت العلل تاجی نقره ای نقاب دار بر سرش نهاد ..و چنین شد که وی بر بارگاه جملگی به سلطنت رسید ...با کثرت پریان... کاخ زار هایش را بنا نمود ...بدین سان ، آواز شاهی را با مهر بر آنان سرود...کس ندید در صیرت وی جز نیک کرداری و مهرورزی..نیایش بر او ... نجوای هر عابدی..از آتشفشان ها فرو فرستاد بر مردمان رود های زرین...پریان غرق ثروت وُ سعادتی بی بدیل..روزگارشان سیپده دمی بی غروب ... ظلمت شب را کس ندید در آن حدوث...«سنگ واره هایی از آراتوس»تا بدان جا که آراتوس.. در اوهامی در درون ..اکتشافی یافت از مظهر ظلمت ... موجودیتی با نام حاروث .که نالید بر وی : &quot;ای آراتوس ... خواهی دید با دیدگان طلوعی در حال ذوب .. جنین آید بر ملک چون پتک فرود .. و کاخ زار هایت را بر سرت آوار گرداند ... جسمانیتت را برباید.. و سرانجام قدرت را از دستانت بزداید..&quot;آراتوس از جای بر خواست ... هر نوزادی را در ملک خویش باز خواست ..لیک هیچ نیافت...جز یگانه جنین چشم بر جهان نگشوده از همسر برادر عابد ...که وی را پیش از آن دختری بود « ورونیا »توأمان.... با زایش جنین نوپا ... ستارگان بر فتادند از پا ... و طغیان کردند سیه چاله ها... صیحه سر کشیدند سحابی ها ... و شعله ور گردید سرنوشت بی امان...و نامش را بنهادند تئودور، هدیه ی خداوندگار.پس آراتوس فرمان بر آن داد ... که بر گیرند نوزاد را از آغوش مادر بی جان..آمد کودک در آغوش خواهر ... برابر سریر سلطنت...در میان دربار و جمع...فتاده بود ... لرزه در درون چون کوه پدر..آراتوس گفت به خواهر «‌ورونیا» : &quot;کودک را سوی من آور تا اورا برکت نهم...&quot;وِرونیا با تردید و شک ... نگاهی انداخت سوی پدر...و پدر سر تکانید از سر جبر .لاکن پیش از قدم ـــ درآمد کودک به سخن :&quot; به اسم جلال علت العلل ... وجود محض.. والائل ارباب عالم ... به یاد آینده ای، که کشیده گردد زبان قدیس در چنگال حرامزادگانی بد صیرت .. و مغلوب گردد مصنوع هیولا گری برابر بصیرت.. و به ملک رسد کودکی از مادری... که فرمان نهد بر برزخی .. و تو ای اهل تزویر عاقبتی نداری جز هبوط بر دگردیسی..&quot;خاموشی بر جو دمید... چون حکمی کیفر خواست.و آراتوس از تخت خویش بر خواست....جنگاوران ... درباریان .... نیزه بر کف ها ... زره پوشان.. همگی لرزیدند از هیمنه ی وی ..جز ورونیا که ایستاده بر پا محکم در آغوش نگه داشت کودک را...شاه چشمانش غضب بود پشت نقاب تاج دار ... با لبخندی به کوشش دل سوزان ... یا شاید دل سوزان.گفت : &quot;بیاورش سوی من.&quot;خواهر گفت :&quot; این کودک خود برکت است ... تو بایستی از آن برکت گیری ..&quot;شاه گفت : &quot;من برای او از خیر خواهانم آیا لبخندم جز این میگوید؟!&quot;پاسخ داد : &quot;دیدگان چیز دیگری بر من گویند... و چشم هرگز دروغ نمی‌گوید..&quot;آراتوس رو به جنگاوران سر تکانید ...پس آنان نیزه سوی دختر گرفته گام به گام جلو رفته و گفتند : &#039;کودک را از دستانش بستانید&quot;پدر شمشیر کشید و مقابل آنان قرار گرفت..پشت به دختر گفت : از این مهلکه خود را برهان و این ستم عریان را افشا کن بر همگان...دختر گریخت سوی تالار...برابرش گارد هایی پر ازدحام...یکی از میان آنان ... سیلی کوبید بر سیمای سپید سراسیمه ی دختر پریان...و کودک را بلند کرد از پای...پدر دوان دوان ... شتابان ..کوشید رهایی بخشد کودک را ..با هر جنبش از دم تیغ گذرانید نگهبانان را ..آراتوس، نیزه گرفت بر دست ...دختر افتاده بر زمین عصیانش اشک...پدر رسید نزدیک کودک ...و نیزه از دور فرو رفت در کمرش...پس پاره چون پرده درید پشت پدر...افتاد بر زمین کنار دختر ... با چشمانی گشوده بی لبخند.سپس کودک را آوردند به پیش آن سریرِ به رنگ اختر...و آراتوس نوزاد را گرفت ... خنجر بر کف کشید..پس شروع کرد به مسلحه...کالبدش را بِبُرید قطعه به قطعه . . .دو دست نوزاد را از پیکر برهانید...و دختر جیغ کشید ...دو پای کودک در دم با خنجر درید...و دختر جیغ کشید . . .سر نورانی کودک جدا گردید ...لاکن اینبار دختر جیغ نکشید...ایستاده بر پا . . .گفت :&quot; دیگر خوف نمی اندازد دختری چون مرا از پای... چنین رنج پدر وُ برادر بود که بلندم نمود از جای...&quot;نیشخندی زد پادشاه ... به گوشه انداخت تکه های نوزاد...و خنجر انداخت پیش پای دختر...گفت : &quot;گر مردی بکش مرا با خنجر.&quot;پاسخ داد : &quot;می پنداری قوت زنان در جامه ی مردانگی‌ست؟!! زورمندترین جنگاوران را بوده مادری اکبر ...&quot;بر فضای قصر هاله ای دمید...فروزان پاشید و اندر درونش سلحشوری خزید...با زره ای ارغوانی ... کلاه‌خودی تمام‌رخ، تک شاخ با گوشه هایی اژدری... تیغه ای دو لبه، پهن و طویل...همگی نگاه ها سوی وی خزید...وانگهی در پلک زدنی، سوی جنگاوران با حرکت جهید...با پرشی دَوَرانی ... تیغه در هوا رقصانید؛ و بدین طریق چندین پهلوان را از دم گذرانید..در کاخ فورانی از خون جوشید...و سلحشور به کنار دختر رسید ...آراتوس دوید...سلحشور دختر را در آغوش کشید...دوباره هاله ای ... آمد و محو نمود آن دو تن را در. لحظه ای.....آراتوس با دیدی بر جنگاوران ... بگفتا : گر گوید کس از این اتفاق بر مردمان ، ندانند دیگر پریان مرا شاه مهربان...و در عاقبت، کل سالن قصر را به خون آلود..و شاهدی دیگر باقی نبود...جز آن دختر که در پی او بود..پسای آن، تکه های نوزاد را پراکنده در عوالم نمود...و ده تکه را به ده خان واگذارید...خان اول اَبیلوث : گرگی اژدری که در بلند ترین قله ی عقیق از دست نخست نوزاد صیانت می نمود ..خان دوم کاراوِن : اسبی شش پای که شتابش هم پای افلاک بود و در ابدیت درون منظومه ها می تاخت ـــ وی نگهبان دست دوم بودخان سوم پایرون : جنیه ای چهار دست با یال های شیر ... بال های دیو، و چهار پای گاو ... او در بطن درختی کیهانی می زیست و مراقب چشم نخست بود .خان چهارم خانوس : عفریتی تغییر رنگ دهنده چون آفتاب پرستی دیو گون ـــ در باطن رنگین کمان کهکشانی .. او از چشم دوم صیانت می‌نمودو خان پنجم دابطیش : خرسی سیه رنگ و پیل تن که در رودخانه ی زمان می زیست ... رودی که ابتدا و انتها نداشت ...او نیز از پای نخست حفاظت میکرد...لاکن پنج خان دیگر بر دیگران توسط حاروث پوشانده ماند...و لیکن آراتوس برای جویندگان تکه ها نفرینی گذارید تا با یافتن هر تکه از نوزاد روحش آلوده گردد تا سرانجام به مرگ خویشتن رسد..ورونیا چشمان را گشود .به آرامی نگریست بر هیکل سلحشور.و پیرامونش را نظر کرد با دیدگان...قرار گرفته بود بر تپه ای ماقبل منظومه ای تابان ...پرسید از سلحشور: &#039; کیستی و من چه می کنم در این مکان...&quot;سکوت اختیار کرد سلحشور...ورونیا ادامه داد :&quot; با من سخن گوی ای بی زبان ...&quot;که ندا آمد بر ذهن او : &quot;از وی هیچ مپرس که اختیار کرده روزه ی سکوت ... من سنائیل پیک بارگاه ... بر تو خواهم گفت ..از داغ برادر ... بگذر ...و این چنین او به تو باز گردانده خواهد گشت ... لیکن ماقبل آن می بایست بگذری از ده خان ... سلحشور شمشیر توست... اینک سوی جمع آوری تکه های بردار به طرف آن ده خان رهسپار گرد.. تا با بر انگیختی کودک، نقاب نیک نامی از چهره آراتوس افکنده شود ... و ستم وی بر اجزای کائنات آشکار گردد ـــ با نجوایی که کودک پسای بر انگیختی اش بر علیه او خواهد داد و اینگونه، آراتوس از جایگاه و مرتبه عزل گشته .. و به سفلی هبوط می کند...لاکن بدان با هر خان.... روحت آلوده گردد ... و نوزاد طعم زندگانی را با مرگت بچشد.. آیا میپذیری ؟&quot;دختر گفت :&quot; آری، میپذیرم...&quot;ندا خاموش گردید . . .شوالیه در پیشگاه دختر زانو زده و تیغه بر زمین کوبید ... آن هنگام که دختر بر منظومه ی تقدیر می نگریست......﴿ پایان پیش‌درآمد ﴾</description>
                <category>﴿ هُــرمــزان ﴾</category>
                <author>﴿ هُــرمــزان ﴾</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 17:14:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تثلیث [∆] آخرین هیولا گری ها ( بخش دوم )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D8%AA%D8%AB%D9%84%DB%8C%D8%AB-%E2%88%86-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-s1un8sjsjjhe</link>
                <description>جهان قدسی ≠ تمدن ارتداد✦ ــــــــــــــــــــ((باب پایانی ))ــــــــــــــــــــــــ ✦« بخش دوم »راموس ، که از زیر زمین به کوهستان باز گردید با نگاه به آن هاله ی به قدر خورشید که همچنان تمدن هارا در بطن خود می‌سوزاند می نگریست... گفت : &quot; برای رامانوس .... و اینک فقط یک چیز برای هلاکت باقیست، اصل علیت.&quot;ندا آمد از سوی سلحشور نور « سنائیل » : آیا آماده ای ؟پاسخ داد :&quot; از پیش بودم&quot;فرمود : &quot; سوی پل بصیرت در بارگاه اسما بشتاب... آنجا خاستگاه علت العلل است ...&quot;اسبی شاخ دار و بالداری سرخگون از میان آسمان به کنار راموس فرود آمد و شیهه ای کشید که پژواکش اختران را به شور انداخت..راموس بی معطلی سوار بر اسب شد و اسب بال گشوده سوی آسمان پرواز نمود‌...و کسری از لحظه از بارگاه اقمار عبور نمود . .از سفلی گذر کرد . . .در میان خوشه ای از افلاک گذشت ...تا سرانجام به بارگاه اسما رسید ..از میان طواف ملائک سوی پل بصیرت در اوج پرواز شتافت...بانگ صاعقه ای غرش وار از بطن آسمان آنجا شنیده شد ...آن زمان که به نزدیکی پل بصیرت رسید آذرخشی فیروزه ای بر اندام اسب فرو نشست و در دم نفس اسب را ربود...پس المصنوع همراه اسب در سقوط بود که در اوج هبوط نیزه اش را به بدنه ی آن پل آسمانی کوبید و آن را در آنجا میخکوب کرد ...و اسب در پهنای آسمان به بارگاهان زیرین فرو رفت ...سرانجام...راموس تن خود را بالا کشانده و به روی پل رسید ...و اما رودروی خویش رافائل را یافت که سدی میان او و انتهای پلی گشته بود که امواج و غبار های نور آگین ساطع می نمود... پلی طویل و درازنا که هلیکش چون استخوان فرشتگان بود.‌المصنوع جلوتر رفته و شمشیر از غلاف کشید و نیزه اش را محکم در دست گرفت...رافائل در یک مشت سپری برق آسا و در یک مشت شمشیری آغشته به آذرخشی نورانی ، بال گشوده برابر راموس ایستاده بود ...راموس گفت :&quot; و اینک ، تقدیر من و تو را باری دیگر پسای هزار سال مقابل هم قرار داد ... بی شک ساره نیز مرگت به دستان مرا تصدیق خواهد کرد و رامانوس دعای پیروزی مرا برابر تو در نیایش های روحانی اش خواهد آورد...&quot;فرمود : &quot; همینک ، معلولی را می نگرم که خواهان نابودی علت خویش است ... و این چه فکاهی بزرگی‌ست ... موجود بر علیه اصل وجود ... پس با گذر از من بینش خود را بر ملکوتیان به اثبات برسان که می‌شود نظام معنا را برچید ...&quot;عاقبت، هر دو مقابل یکدیگر گام برداشته و به سرعت سوی دیگری هجوم بردند ...رافائل ، از دور با شمشیر صاعقه اش را بر پیکر راموس فرود آورده و المصنوع همانجا از برق گرفتگی منجمد گردید و توان حرکت از وی گرفته شد..هنگامی که رافائل همچنان بی مهابا سوی او می دوید...و نزدیک تر و نزدیک تر میشد..راموس با هر تکاپو نتوانست خود را از صاعقه برهاند..رافائل به سوی او رسید و لبه ی تیز سپرش را بالا گرفت تا سینه ی راموس را بشکافد...راموس غرید ... نور سرخ از چشمان کلاهخود درندگی اش تابان تر گشته و سپس با نیرویی غریب نور سرخ صاعقه را بی اثر کرد ...رافائل ضربه زد ... لاکن سپر توسط چنگال راموس گرفته شد ... شهسوار با دست دیگر شمشیرش را به سمت راموس حرکت داد اما، راموس با شمشیر خود آن کوبش را دفع کرده و با لگدی بر سینه رافائل اورا عقب راند...رافائل بال گشود و پرواز کنان چندین اشعه آذرخش را پرتاب کرد ...المصنوع از یک به یک انان گذر کرده و نیزه اش را پرتاب کرد...نیزه در آسمان به کلاهخود رافائل برخورد کرده و وی را برای باری دیگر بر روی پل انداخت...راموس غران با تو چنگالش شمشیرش را گرفت ..و دوید تا بر گردن رافائل ضربه ای لرزان وارد کند...شهسوار سپرش را بالا گرفت و بی درنگ کوبش راموس را بلوکه نمود ...توأمان، با تیغه ی خود ضربه ای برق آسا به پای راموس کوبید ...راموس بر روی زانو افتاد ...رافائل آماده‌ی ضربه ای دیگر شد ...لاکن در همان حین المصنوع شمشیرش را به پاشنه ی او کوبید ... شهسوار بر زمین فتاد ...راموس از جای برخاسته و شمشیرش را بالا گرفت تا در سینه ی رافائل فرو برد ...همزمان رافائل قلطی زد و از ضربه گریخت...اما راموس همچنان به کوبیدن شمشیرش ادامه داده و رافائل همچنان با قلط زدن از اثابت ضربات خود را نجات می داد ...تا آنجا که توأمان با یک قلط آذرخشی به راموس زد و وی را گوشه ای انداخت ...پس انگاه‌ از روی زمین بلند گردید... و سوی راموس دوید ...راموس نیز برخاست و دوید...و با غرشی غریب مشتش را بر سپر رافائل کوبید و آن را شکست.پس آن دو با ضربات شمشیر هایشان به جان یکدیگر افتادند ... راموس غضبناک تا تمام نیرو سلاحش را بر سلاح شهسوار میکوبید... در همان هنگام که رافائل در گام به گام به عقب رانده میشد ...سرانجام تیغه ی درنده بر تیغه ی فرشته غلبه کرده و آن را شکست...و تیغ راموس کنار گردن رافائل قرار گرفت ... و در رافائل ایستاده بی حرکت و شمشیر بر لب گردن ... ایستاد و خیره به راموس نظر کرد..و سرانجام دست برتر بر دستان راموس قرار گرفت...پس گفت : &quot;حال حیاتت در چنگ من است با مرگت خود را به انتهای این بصیرت رسانده و نظام معنا را بر خواهم چید و بی تردید هیچکس توان مقابله با مرا نخواهد داشت ... من انسان هارا باز گردانده و خود بر این عرش می نشانم تا ثابت کنم معلول همان علت میشود ...و تو را به سرنوشتی بدتر از آن که برای برادر خویش و انسان ها مکتوب کردی دچار می گردانم..&quot;فرمود : &quot;به رامانوس و سنائیل گفته بودم تو را توان رستگاری نیست ...&quot;راموس پرسید : &quot;از چه چیز سخن میگویی؟!&quot;و در یک لحظه. . .از کالبد رافائل رعدی ساطع گردید وُ بدان رو ... جریان رعد به تیغه ی آهنین شمشیر راه یافته..... و در آخر به هیکل راموس امتداد یافت ...و وی را دچار برق زدگی کرده و کل هیبتش در دم قفل نمود.رافائل با مچ‌ دستانش شمشیر راموس را کنار زد ...و با کلاهخود بر صورت راموس کوبید ...آنگاه مچ دست المصنوع را در یک لحظه شکسته و شمشیر را از دستش ربود ... بدین سان تیغه بر کنار گردن راموس قرار گرفت...راموس مبهوت زده خیره به شهسوار به سکوت در آمد...رافائل فرمود : &quot; پس نیک تر آن است سرگذشتم را از زبان من بشنوی ...آری من نسبت به برادر در کودکی کین ورزیدم...اما به آن رسیدم که کین خواهی را پیامدی جز تباهی نیست ...پس برتری برادر را پذیرفته و از نفس خویش گذشتم آنگاه بود که به این مرتبه رسیدم نه با زهد و آئین های روحانی ...و از ازل ، بر من فرمان داده شد برای رستگاری دیگران بایست رامانوس قربانی گردد.. همانگونه که خود فرمود حاضر است برای جان سپاری ...وی می دانست از میان خواهد رفت؛ لاکن پذیرفت تا مرگش نجات بخش و رستگاری دیگران شود..همچون آن ابلیس تباری که همراه او شد و حال اینک در عدن است ...و بی شک، انکه من پاره ای از آن خود را فدای دیگران کردم برایم سبب مصیبتی سخت تر از رنج های تو بود .و اما انسان ها ... من آنان را نه آنکه به قتل رسانده، بلکه با تیر های نورانی به احتضار در آوردم تا از اسارت انان در چنگ دشیل جلوگیری کنم ... آیا بر تو فاش نکردم هرگز بر کسی ظلم نخواهم کرد؟!پس با فروپاشی ابلیسان آنان بزودی بیدار گشته به ناسوت بازگردانده می‌شوند...و تو که در پی رستگاری بودی ... ما در این آزمون چیزی جز هیولاگری در بطن تو نیافتیم..همانطور که پیش تر گفتم ... می اندیشید تمام این ها بر من آسان بود؟! هرگز.تو شمشیری آهنین بودی که نیت آن را داشت از آهنگر خویش پیشی بگیرد و چه بد تقدیری در این گمراهیست‌....پس اندیشه کن آیا با برچیدن ذات ظلم ... حقیقت نیکی باقی خواهد ماند؟بی تردید، چنین شود چیزی جز جبر در صیرت نیکی نخواهی یافت ... و نیکی از سر اجبار چه ارزشی دارد ؟ &quot;راموس کلاهخودش را در آورده و بر زمین انداخت...مبهوت زده به کلاهخود فروزان شهسوار نگریست...پس بدان رو، کف دستانش تیغه بر لب گردنش را لمس کرده ...و تیغه را بر گلوی خویش فرو برد....خون راموس همراه با اشک بر زمین چکید ... و کالبد بی جان وی بر زمین خورد...همان هنگام سلحشور آسمان سنائیل ظاهر گردید...بر رافائل فرمود : &quot; این فرمانی از سوی علت العلل والائل بر توست.... انسان ها بازگردانده شده و تو نیز حاکم بی بدیل ملک آنان خواهی شد و بر زمین حکومتی برزخی حکم فرما خواهد گشت... پس تاج حکمت بر سر کن و به یاد دار به‌ عدل حکم کنی ... چراکه پایان ستمگری و هیولاگری آن جسدی است که در مقابل توست..سنائیل محو گردید و بدین طور به فرمان آزورا، شهریار بارگاه ...یاقوت های ملکوتی و زمرد های اثیر به ناسوت نازل گشته و فرشتگان با آنان قلعه ها و مناره هایی آسمانی برای آدمیان بنا نمودند..در کوهستان اجساد انسانی برانگیخته گشتند و بدین سان ارواحشان از زهدان ستارگان از آلودگی پاک گردیده و با عطرت رجعت نمودند ... و همانا بر رافائل و ملائک ذکر درود می فرستادند...و ملائک به خدمت آدمیان از اغما رجعت کرده قرار گرفتند...انسان ها به شهر های الماسین بازگشته و رافائل بر سریر بلورین نشست....درحالیکه روح تجلی یافته ی رامانوس در مقابل وی قرار داشت زل زده بر هیبت او بی لبخند می نگریست و نگه داشته بود کلاهخود درنده وار راموس را با دستان خویش ...﴿پایان﴾</description>
                <category>﴿ هُــرمــزان ﴾</category>
                <author>﴿ هُــرمــزان ﴾</author>
                <pubDate>Thu, 25 Dec 2025 23:06:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تثلیث [Δ] آخرین هیولا گری ها ( بخش اول )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D8%AA%D8%AB%D9%84%DB%8C%D8%AB-%CE%94-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7-ywyjvjejkj9o</link>
                <description>« پایان جهان قدسی ≠ تمدن ارتداد »✦ ــــــــــــــــــــ((باب پایانی ))ــــــــــــــــــــــــ ✦« بخش اول »با شیوع آتش بار، در گنبد ها و دژ های دیوسارــــ زبانه کشیدند دود های ارتداد ... زین سبب، آن شیاطین پری زاد، با قداره ها و ساتور هایشان به جان گارد شاه شاهانِ ابلیسان فتاده و سربازان دربار نیز نیزه بر چنگ ... خونباران با آنان گره خوردند در جنگ....انقلابیون به رهبری جالیان، جنی یالدار و خاکستری که با قلع و قم نمودن سپاهیان با دو ساتور خونین اش به قصاب ابلیسان شهرت یافته بود ...از پناهگاه های کشف شده در دولت شهر ها گریخته، و سوی کوهستان های کریه المنظر پناه بردند...بدین علت ، دُشیل این طغیان را فتنه ای شوم و برخاسته از بارگاه قدیسان پندارید... و بر درباریان فرمان صادر نمود تا با تمام دانش هایشان جنگ افزاری بنا نهد تا با آن ستون های ملکوت را متزلزل نموده و اثیر را به خاکستری از نور بدل گرداند...اما می بایست ماقبل آن از شر جالیان و دیگر توده ها، ملک خویش را برهاند... چراکه جالیان از نوادگان آن ابلیس تباری بود که گوشتش همراه با بدن رامانوس قدیس در لا به لای نیش هایش جویده شد و بدین طریق کینه ای دیرینه میان آنان شکوفا بود...از سویی دیگر مردمان از قساوت های دشیل به تنگ آمده و دیگر حاضر نبودند خون هایشان را خراج لذات دشیل دهند.... پس آنان نیز به جالیان پیوستند...در عاقبت پادشاه ... دیوانی سم دار و چهار پا که جنگاورانی ورزیده بودند با زره های فولادین پوشاند و صد ها نفر از آنان را به سوی کوهستان روانه کرد ـــ چراکه این تعداد برای سرکوب توده بسی کفایت می کرد...پسای آن واقعه، جالیان در بلندای کوه ها کماندارانش را مستقر نموده و خود نیز همراه جان فداییانش در پهنای صخره ها به کمین دیوان بنشست..ارتشیان از راه رسیده و شعار ظلمت را غران سر کشیدند ـــ در حالیکه از دهان نجس و دودزای خویش ملک شیطانی خود را تقدیس می نمودند..کمانداران به دستور جالیان تیر های ظغیانگر را به سمت دیوان روانه کردند...اما دریغا ... که پیکر فولادین دیوان، ظغیان‌شان را درهم درید...و دیوان خنده زنان ــــ سرود سرکوب سر دادند بر آن انقلاب...پس با چهارپا... با سم هایشان به طرف صخره ها طوفان وار بتاختند...و چه گرد و خاکی بپا کرد یورش دیوان...جالیان و محافظانش از پشت صخره ها به ارتشیان هجوم برده و سترگ بطلان ها آغازید...جالیان با جفت ساتور های زنگ زده اش ـــ یک به یک... پا های دیوان چهار پا را گوشت به گوشت جدا نموده و هیمنه ی فولادین‌شان را که در پاهایشان پوشانده نبود فرو می انداخت...لیک تمام این زور آزمایی ها نیز همچنان کافی نبود ـــ زیرا که هویدا بود که هرگز آهن با زبان ذوب نمی گردد.....و چون همراهیانش همچو او زورمند نبودند تک به تک به دیار مرگ می شتافتند...و با گذر نسیم های عصاینگر لحظات... اون تنها تر و تنها تر می گردید...باقیمانده بازماندگان چون جان خویش را در بند بینش خود یافتند از آن معرکه گریختند...تا آنجا که از پشت سپاهیان دیوان صیحه ای بر خاست....نعره ای که صخره هارا تکانید، سنگ ریزه هارا به تکاپو واداشت و بوته ها را به رقص و زمین را به لرزه در آورد...گرد و غبار نبرد متوقف و گردید و همگان ... خیره گشتند به پشت سپاه ابلیسان....از بلندای تپه ای ... رو به افق و تابش غروب آفتاب...المصنوع آن زره پوش دیو خو... در هنگامی که پرتوی سرخ از شکاف های کلاهخودش خوف را می تابید و در یک دست شمشیر و در دست دیگرش نیزه ای گرفته بود رو به همگان با اقتدار ایستاده بود استوار ...بغرید : بنگرید بر این پایان ـــ بی اندیشید بدین نجوا... هم قدیسان و هم شما ارتش ابلیسان...من بر غروبی ایستاده هم که آشیان ستم را از ریشه خواهد درید ... من آنم که میبینید .. منم آن پایان ستمگری بدین صحنه ی گیتی ..کل سپاهیان دندان فشرده و جالیان و دیگر بازماندگان را رها کرده و یورش کنان به جهت افق غروب زده ی راموس ( المصنوع) تاختند...راموس بی درنگ از همان بلندا ــــ خود را در دل دیوان انداخته و در میان هجوم بی مهابای دیو ها غرق گردید...به گونه ای که دیگر عیان نبود و در حجاب فولادین گارد ها فرو رفت...از بطن تجمع شیاطین رو به آسمان خون فوران کرد و دستان ... سر ها و پا های بسیاری در آن بوران خونین به پیرامون پرتاب میشد ... هنگامی که شیون استخوان ها گوش جالیان را می خراشید .و در مقابل چشمانش بارانی از تکه پاره های فولاد های ذوب شده باریده گردید....پژواکی غران از میان ازدحامی که بر زمین سایه انداخته بود و چیزی جز تاریکی بر آنجا حکم فرما نبود به صدا در آمد ــــ سپس کل جمعیت دیوان با فشاری زورمند از سوی راموس، همگی پرتاب شده و بر زمین فِتادند...و سینه خیز قصد دور گشتن از هیبت آهنین و خونین راموس کردند ... که راموس چون درنده ای دلاور، تمام آنان یک به یک با نیزه و شمشیر از دم گذرانید...و زمانی که به آخرین دیو نیمه جان رسید گفت : برای معصومیت رامانوس....سپس نیزه اش را بر گلوی دیو فرو کرده و جان را از بطن دیو ستاند.جالیان به طرف راموس شتافت و بر او بگفت : پس تو همانی... آن دو پاره که هزار سال بر ما پوشیده بود و اینک بازگشته‌...باقی مانده ی انقلابیون نیز خود را به آنجا رسانده و دور راموس گرد هم آمدند... که به ناگاه، یکی از میان آن ها به جهت تپه اشاره کرد ...راموس نیم نگاهی بدان جا انداخت...ارابه های آسمانی .... سپاهیان بی شمار، همگی آماده به نبردی مرگ زا، به طرف آنان در حال رهسپاری بودند .که راموس نوک نیزه اش را بر زمین کوبید ...زمین به لرزه در آمده و تپه با انفجاری اشتین به همراه سپاهیان به ریزش در آمد و هاله ای آتیشن تا فراز آسمان بنا شد ... به گونه ای که ارابه های در پرواز نیز آتش گرفته و همگیشان به سقوط در آمدند...تپه به گودال عمیق مسخ گردید و بدین رو ، تمام سپاه در درون حفره زنده زنده در آتش سوختند و سوختند....ضجه زدند... و سوختند...چنگال بر خاک کشیدند... و سوختند...بدین سان تمامی توده ها زانو زده و در برابر المصنوع خضوع و تعظیم نمودند ، به غیر از جالیان ... که تنها خود را لایق چنین جایگاه می پندارید.در همان هنگام جالیان گفت : &quot; این کافی نیست آنان باز خواهند آمد و به راستی این چیرگی کوچکی ست چون قطره در برابر هئیت اقیانوس..&quot;راموس پاسخ داد : &quot;به صف شوید و بدنبال من رهسپار شوید...&quot;پس چنین کردند و بدنبال وی به راه افتادند تا آنجا که به دهانه ی کوهی رسیدند....راموس با زور بازوان خویش دری سنگی و مخفی را گشوده و گفت : به درون این کوه وارد شوید...و آنان در بطن کوه وارد گشتند...در درون کوه به زیر زمینی حفر شده بود که راهرو های بسیاری داشت گویی هزارتویی در کل سرزمین بنا شده بود ....جالیان گفت : &quot; چنین مکانی را چگونه یافتی ؟!&quot;بدین گونه راموس پاسخ داد :&quot; من چیزی را نیافتم ... لذا در طول سالیان بسیار آن را ساختم...&quot;سپس مشعلش را روشن نموده و با روشنی بشکه های بسیاری از باروت عیان گشت.جالیان با نظر به بشکه ها رو به او گفت : خواهی با آنان چه کنی؟!پاسخ داد :&quot; خواهید فهمید... فقط بدانید با این ها بود که سپاهیان را مهار کرده و شمارا بدین جا آوردم...&quot;ابلیسی از میان انقلابیون نجوا سر داد : &quot;آیا با دیدگان خود ندید چگونه این مصنوع مارا رهایی بخشید در حالیکه رهبرمان نیز در پی سقوط و مرگ بود ؟ آیا بهتر نیست رهبری مدبر برگزینیم و کیست شایسته تر از این منجی؟&quot;پس همگی آنان دستانشان را بالا گرفته و بر گفته ی وی گواهی دادند ...جالیان فریاد سرداد :&quot; این کودتایی آشکار است ... گر هرکس بدنبال رهبری‌ست بایست آن را به چنگ آورد و من هیچ قدرتی را تقدیم بیگانه نخواهم کرد... برای رهبری من اورا به دوئل در میان شما دعوت می نمایم و هرکس بر دیگری چیره گشت ... همان باشد که شما گویید.&quot;آن زن ابلیسه پاسخ داد : &quot;تو را توان مقابله با آرای ما نیست..&quot;راموس دستش را به نشانه سکوت بالا گرفت و گفت : &quot;دوئل را می‌پذیرم... زیرا هرگز من زندگانی ام را به آرای دیگران واگذار نخواهم کرد و بر من عیان است که این گمراهی آشکاری‌ست.‌‌&quot;جالیان گفت ساتور هایش را با زوزه های خشم در آورد... و گفت : به تبارم سوگند این دو سلاح زاینده ی مرگ دیگران است که تا به ابد پابرجا چنین خواهد بود ...راموس نیزه اش را بر زمین انداخته و نیز بی آنکه شمشیر از غلاف کشد... گفت : &quot;من چیزی جز دو تیغه ای زنگ زده و عقیم در برابر خویشتن نمی نگرم..&quot;جالیان بی درنگ به طرف راموس دوید .و در هنگام دویدن یکی از ساتور هارا پرتاب کرد...راموس کنار کشید و ساتور از کنار وی گذر کرد ...جالیان خود را به راموس رسانید و ساتور دیگر را بالا گرفته و ضربه اش را سوی المصنوع روانه کرد...بی معطلی... راموس مچ دست جالیان را گرفته ... و با دستکش های آهنین مشتی بر بینی او وارد کرده ــــ و در یک آن خلع سلاحش کرد و بدان رو با دسته ی همان ساتور به سینه ی او کوبید.نفس در سینه جالیان حبس گردید و لحظاتی را در خفگی زانو بر زمین به سر بود...پس خود را تسلیم بازوان راموس نمود.انقلابیون با همهمه ای شیوا، پایان آن دوئل را اعلام کرده و بی صبرانه با راموس بیعت کردند... و گفتند :&quot; حال گوش به فرمانیم ... بر ما بگو که با دشیل چه باید کنیم ...&quot;راموس پس از کمی درنگ به سخن آمد :&quot; پشت من در میان این راهرو حرکت کنید .. من تا زیر صحن قلعه زمین را حفر کرده و در آنجا انبوهی از این بشکه ها گذارده ام... هنگامی که به آنجا خود را برسانیم تمام بشکه هارا آتش زده ... و تمام زیر بنا تا روبنای آنان را ویران خواهیم کرد...پس برویم..&quot;جالیان آب دهان به خون آغشته اش را بر زمین انداخت....راموس ساتورش را به طرف او بر روی سطح زمین پرتاب کرده و همراه دیگر ابلیسان انقلابی و توده ها از میان حفره ها گذر کرد..جالیان نیز همچو سرو خشکیده از زمین برخاسته و با آنان همراه گشت...در تالار قصر دشیل ... توپ اندازی طویل و برنزین توسط گارد های تنومدنش حمل گشته و در کناره ی تختگاهش نشانده شد ...وزیر دشیل که شیطانی پیر بود به طوریکه مژه های سپیدش بلند بود و شاخ هایش پوک شکننده بود رو به دشیل گفت :&quot; این سلاحی‌ست بدیع ... که با جوششی از ماده ای خورشیدی... پرتویی انفجاری تا ژرفنای اثیر ساطع کرده و کل افق آنجا را درهم میکوبد .. آماده به فرمان عصیان شماست&quot;دشیل انگشت اشاره بالا گرفت تا دستور به قیامت دهد ....که بی مهابا با درخششی سهمگین...کف صحن قصر فرو ریخته و امواجی از آتش کل قصر را احاطه نمود... رقصی آتش بار که درباریان را به خاکستری بدل کرد و گارد هارا به ورق هایی پاره پاره مسخ گردانید...راموس و دیگر انقلابیون از زیر صحن به درون قصر هجوم برده و به کشتار بازماندگان پرداختند...تا آنجا که دشیل تحت حصار جوانه ای که خود کود کرده بود قرار گرفت... و دیگر کسی برایش باقی نمانده بود.بدین سان راموس بر انقلابیون فرمان آزاد سازی دیگر شهر را داده و آنان در خروش سوی دروازه رفته و با نگهبانان بیرون قلعه درگیر گشتند...جز جالیان که پشت ستونی خود را پنهان نمود.دشیل پوزخندی و زد و رو به راموس بگفت : &quot;پس مصنوع بازگشته ... تا همچنان فرصتی باقیست سوی ما بازگردد چراکه تو و یارانت تاب مقابله با ارتش بیرون قلعه در دیگر دژ ها نیست...&quot;راموس، بی سخن . . .یک بار نیزه بر زمین کوبید...صدای انفجار یک دژ به گوش رسید و لرزه ای آنجا را فرا گرفت ...دشیل سراسیمه پیرامونش را نگریست...راموس برای بار دیگر نیزه کوبید...دژی دیگر ویران شد و بوی دودش شامه ی دشیل را آزورد...و برای آخرین راموس بازهم نیزه بر زمین کوبید ...و همزمان چندین برج و مناره فرو ریخت...دشیل ... نفس عمیقی کشید و از تختگاه برخاست...عصای زرینش را چرخاند و آرام از پله های فلزی تختگاه به زیر آمد و در برابر راموس قرار گرفت...گفت :&quot; بنگر بدین سلاح بدیع.. که زوزه اش تلاوت هبوط اثیر خواهد بود ... اما پسای مرگت&quot;از پشت ستون جالیان به توپ انداز نظر کرد و به فکری شوم فتاد...راموس شمشیر از غلاف کشید و نیزه اش را بالا گرفت و زبان گشود :&quot; من حقانیت خود را از ملکوت به برهوت دگردیسی داده ... و تو را نیز به سرانجامی تاریک واگذار خواهم کرد.&quot;پس آنگاه دشیل به پرواز در آمده و پروازان به دور قصر چرخیده و بلافاصله با عصای زرینش اشعه هایی سوزان سوی راموس روانه کرد...راموس از جای خیز برداشته... قلط زنان از موج زرین دشیل گریخته...و سپس پا بر ستونی نهاده خود را سوی دشیل در پرواز پرتاب کرد ...و در همان جهش یک ضربه بر سیمای دشیل وارد کرد و قلط زنان بر زمین فرود آمد ...دشیل از شدت نیروی وارده سقوط کرد..اما از جای برخاسته بر زمین با نوک تیز عصایش به طرف راموس دوید...المصنوع نیزه اش را به جهت دشیل گرفته نیز به همان جهان دوید ...آن دو ... دوان دوان به یکدیگر رسیده و با نظاره جالیان که کوبش یک ضربه را حس کرد از میان پیکر یکدیکر گذر کردند... سپس درحالیکه پشتشان به دیگری بود ایستادند ...و آنگاه ... به ناگاه...از سینه دشیل که سرپا بود خون به جوشش آمده و فوران کرد ... و دشیل با آخرین نگاه بر تختگاه... در دم بر زمین افتاد و کف سنگی قصر را جوی خونش پر نمود....در همان لحظه ای که المصنوع استوار ایستاده بود و شمشیرش را تکانید و خون دیو را بر زمین چکانید ...و آن نیزه ای را که استفاده نکرده بود بر پشت گذاشت..سپس سوی تختگاه بچرخید و بدید . . .جالیان، توپ انداز را به جهت راموس گرفته بود...و گفت :&quot; بی تردید تمام زور تو مانع از نیروی هلاکت بار این سلاح نخواهد شد و جان دیگری بر تنت نخواهد ... بدین گونه من جای تو بر این تخت خواهم نشست...&quot;پاسخ داد : &quot;من بدنبال نشستن بر این سریر نبودم ... بلکه خواهان نابودی آنم..&quot;جالیان آماده به روشن کردن سلاح بود که به آنی ستونی ترک برداشته ارزش فتاده فورا بر روی او افتاد.جنگ افزار برنزین به گوشه ای به حرکت در آمد . . .جالیان از شدت درد شکستی استخوان هایشان به ضجه افتاد و سعی در بلند کردن ستون از روی پاهانش را داشت ... لاکن بی فایده بود...راموس به طرف سلاح رفت و رو به جالیان گفت : نه فقط نابودی این سریر ... نابودی دودمان ابلیسان ..چه ظالمانش چه مظلومان ...پس تیغه بر پیکر برنزین سلاح کشید و ثانیه های شلیک رستاخیز آغازید ...انقلابیون و نگاهبانان همچنان در پیکار ...جالیان سر کشید فریادی ضجه وار ...المصنوع از صحن شکافته به زیر رفت و گذر کرد ازان دیار...و سرانجام رخ داد آن انفجار...چون خورشیدی در پس گودال ...پراکنده گردید احشای لحظات....بر زمین حک گردیدند سایه ها ....زنان ... کودکان ..پیران و جنگاوران ... و جالیانیکجا محو گشتند بدان دودمان ...و چیزی نماند در تاریخ . . . از تمدن ابلیسان ...« پایان بخش اول »</description>
                <category>﴿ هُــرمــزان ﴾</category>
                <author>﴿ هُــرمــزان ﴾</author>
                <pubDate>Thu, 25 Dec 2025 17:28:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>(&quot;تــنـدیــــس&quot;)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D8%AA%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B3-k3a9b1l4dnau</link>
                <description>به اذن شیدایی ...بحر عشق در من شور گردید وُ ازان رو، لاجرم از زخم وُ رنج، عاقبت گشت تناسخ مهرم به کین...دل سپردم به گرگ زادی، و بدیدم که قلبم را درید...و از آشیان دلدادگی خونم چکید.بدین سان زندگانی ام طعم مرگم را چشید...و چون نگاهش سنگ را بر پیکرم دمید .خیره گشتم که چگونه سحرش در بطنم خزید....پس بر من بگفتا ـــــ بنگر مرا در این تیرگی.من نیزـــ بگفتم بر وی ، که تو خود هستی این تیرگی ....رقصان چرخید . . . دیدگانش از من ساخت پیکری سنگی...چون تندیس ...و رخت جمود سنگی را بر تن من کرد نثار ــــ زان پس، خیره گشته بی حرکت ... در آغوش گرفتم دردم را ..تا بدان جا که نگاهش از را از سنگواره ام ربود.و افیونش را به کام دلبری دگر سرود..اشباح‌شان در آن هنگام حل گردیدند در آغوش ....و من نیز، همچنان تندیس از مهر او ---- تا ابد خیره گشتم به شرک او....و بر من آغازید ـــــ طلوعی از تباهی و تراژدی...خیالی از خیانت، و خودکشی.تسخیر گشتم در باطنِ جنونِ جنگی جهانی....در آن ابدیت بود چه غروب غم غمگینی . . .که تازیانه ی حقیقتش می‌نواخت نوای تار جزای جزمی ...و عقوبتش به سان رقاص میخانه ... با سوزش در بطن من می خزید.در آن اغمای ظلمانی، حیات مرگ را می بلعید...آری، آن ساحره عشقش را می دمید ــــ بر پیکر کرکس های رنگین....و بر لطافت دستانِ درخشانِ پریان، موج به موج بوسه می چکاند ... لبان سیاه وُ پریشان دودِ هیولا ــــــ باری بر این وصایا، که عشق طعمه ای بیش نبود ــــــ همچو اسب تروآ...</description>
                <category>﴿ هُــرمــزان ﴾</category>
                <author>﴿ هُــرمــزان ﴾</author>
                <pubDate>Sun, 14 Dec 2025 17:06:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تثلیث(Δ) هیولا گری ها ﴿II﴾</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D8%AA%D8%AB%D9%84%DB%8C%D8%AB%CE%94-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%EF%B4%BFii%EF%B4%BE-hy5dhwzcvrr5</link>
                <description>« جهان قدسی ≠ تمدن ارتداد »﴿ باب دوم ﴾رده : R +18پــا بــرهنه وُ رونـده ، رامانوس، اسیر گشته پسای سترگی سهمگین . . در تلاطم خــونین ترین کارزار..در بـــند وُ زنـجیر بـرفتا بر افقی در درون دیـار تیره ترین کاخ‌زار...و خونبار، ره مــی ســپرد با پـیکری مــجروح وُ بالدار...از بیــم پـرواز با تـناب گره خوردند جفت بال ها...آلوده بود بدان هنگام، وزش های آن نسیمِ سوزان...‌در آن قافله ، با رژه های پولادین ارتش شیطان، گذر کرد از میان بلندای بلند ترین دروازه ها ..در آنجا جمعیتی از پریانِ شیطان تبار ..... از کین نیک ترین پندار ها ، نفرین کنان بی افکندند بر رخسارش سنگ و لاخ ...سنگ ها کور کردند چشمش را...و کبود نمودند گونه هایش را...آهسته و پیوسته آرام با سپاهیان ره سپرد.. تا بدان جا که رسید بر دروازه ای طویل ، درکناره ی قلعه ای پر هینمه و غول آسا در آن سرزمین سیه روزگار ..و با دیدگان دید؛ در میانه‌ی گرداگرد برج ها حوضی گرد و سرخ رنگ؛ که بود از میانه ی درازنای مناره ها مجسم ‌.بود . . در بطن حوضی گرد پیکره ای سنگی از شیطانی بنام آراتوث ، اهریمنی شاخ دار و بال‌پیکر ، ایستاده سینه سپر، و نیزه در چنگ ... در حالتی دهان گشوده وُ غران در خشم ...از میان نیش های تیز و براقَش، سیمای ابلیسی اش آب هایی نجس و خون گون می جوشید با فوران از خوی وحش ...پس از پیرامون فواره ی مجسمه ای ، با گارد اسبان دیو آسا ، رامانوس پیش رفت در تالار قصر شاه ابلیسان با پیکری پُر زخم ..یک چشمش کور و یک دستش قطع ...مصمم و قاطع ، نفس حبس در سینه ، رسید بر برابر تاجگاه پادشاه ..دُشیل نشسته بر اورنگ جاویدان ، سریری در تاریکی فروزان...زیر سر ستون هایی از رخسار اهریمنان..پرده هایی شرابی از سقف گنبدی آویزان...عصای زرین می‌درخشید بر ایوان ستارگان...ردایش سرخ و چهره اش بزی دیوسان...و شاخ هایش بلند و تاج دار ...قهقهه ای سر کشید : &quot; ای روح الیقین ــــ بگوی بر ما چه شد آن نور بَری وُ بدیع..؟مگر شمع روشن نمود.... ژرفنای این غار سرتاسر غرق در تاریکی ؟چرا کوری وُ تک دست ....چه شد آن مَلکِ چیره دست ...لگد مال گل آلود گشت ؟!...هیکلش را بنگر، چقدر هست بازنده و پست...&quot;پوزخندی دگر بر کشید...گفت : &quot;پس بنگر بدین آزادی . . . مردمانم می‌گسار و عرق شادی ... اموالشان زرین و لانه هایشان کاخ زار های غریب ....&quot;رامانوس . . .لب گشود : &quot;ننگ برین آزادگی ... که ستونش ظلم باشد و خشت قصر هایش مرگ نگین ...خون انسان کنند شیر جنین...آزادی را بنا کند با سلب دگر آزادگی!...آری . . . من کورم ولی بینا تر از هر پری...استوار ماندم تک دست در جنگ شر . . . تو نیز برسر بُگذاشتی تاج جهل...بدان در این غار چون هزار شمع گردیم،‌ چیرگی داریم بر هر تیرگی..&quot;پس از نطق وی بر صحنِ آن کاخ، از میان ابلیسان عده ای به درنگ آمدند و با خود اندیشه ورزیدند.لیک با بینشی آغشته بر تردید به تاجگاه پوشالی خیره گشتند.دشیل سکوت نمود...دستی بر ریش کشید...گفت : &quot;. . .ببرید زبانش را.....&quot;گارد امپراطوری با تبرزین هایی افروخته . . .گام به گام سوی رامانوس قدم نهادند...ناگاه.. در همان هنگام ....از کنار سریر پادشاه ... دیوی سگ چهره با پیکری غول آسا ـــ نیزه کشید برابر گارد شاه با هیبت وُ اقتدار...گفت :&quot; بر خویش بی اندیشید ای امت ابلیسان، چون روزی این خودکامگی موجب اسارت خودمان گردد . . .کیست چون این ملک تبار مارا بدین دام رهایی بخشد؟!گر روزی چنین شاهی بخواهد برای قدرت خویش مارا به اسارت گیرد چه بر ما میگذرد ؟یا اموالمان را برای ثروت به تاراج برد ؟ حال می دانم آزادی در سرشت فردیت هرگز جوانه نخواهد زد ... و نخواهد رویید...&#039;دشیل انگشت شست خویش را فرو انداخته و فرمان قتل رامانوس و آن ابلیس تبار را صادر نمود...بی درنگ گارد قصر به سوی آنان یورش بردند ...یکی از میان نگهبانان تبرزینش را سوی ابلیس تبار بی نام روانه کرد .ابلیس تبار کنار کشیده و توأمان تبرزین را از دستان نگهبان ربود و در یک آن با نیزه اش سینه نگهبان را شکافت . . .رامانوس نیز زنجیر هایش را زورمند با بازوانی نیرومند از هم گسست ...حلقه های زنجیر بر افتادند بر زمین تکه تکه ... با اشک رهایی می‌چکیدند قطره قطره ... بر کف جنگ... چون گریستن آهن بر روی سنگ ...در همان هنگام ابلیس تبار . . . تبرزین را به جهت رامانوسِ انداخته و رامانوس با تک دست خود تبرزین را گرفت؛ سپس هردو در پی سترگ با تک تک افراد گارد امپراطوری در آمدند...کوبش های آهنین جنگ افزار هاط پژواکی چون طبل بر کل صحن ساطع نموده وُ همچنین کف سنگی آنجا را شر شر خون نگهبانان فرا گرفته بود..رامانوس و ابلیس تبار کمر به کمر یکدیگر پشت کرده و دو نفره برابر چندی، در پس پیکار با گارد ابلیسان بودند...از راه روی گوشه ی تالار اصلی گارد هایی نیرومند تر بر جمع نگهبانان افزوده گشته و بی محابا سوی آن دو نفر هجوم بردند ...رامانوس نگاهی به پیرامونش انداخته و بر پلکانی مارپیچ وُ گردان ... طویل وُ درازنای در کناره ی دور سریر دُشیل نگریست...پس خیره بر ابلیس تبار به سوی آنجا اشاره کرده و همراه ابلیس تبار به طرف آنجا گریختند...آنگاه که آنان از پلکان سوی بالا پیش می‌رفتند . . . .نگاهبانان تمام تبرزین هایشان را به جهت رامانوس و آن ابلیس تبار پرتاب نمودند ...بارانی از جنگ افزار ها بر پیکر ابلیس تبار اثابت کرده و وی همانگونه که از کمر مملو از سلاح ها و تیغه های فرو رفته در کالبد بلند قامتش بود ایستاد ...خون از باطنش طغیان نموده، بدین طریق شر شر پُر تحرک، قطره قطره از دهانَش چکید...و به بیرون از لبانش درز پیدا کرد ..همانطور که ایستاده بود به یک آن سست گردید...بدین روی بر روی پله ها تلو خوران فرو فتاد ...و قلط زنان پله به پله به سوی زمین به حرکت در آمد.با برخورد پیکرش در هنگام سقوط با نگهبانانی که در حال پیش روی بودند برخورد نمود و آنان را نیز به عقب بر روی سالن انداخت...رامانوس نیز، دوان دوان درحال گذر از آن پلکان....در برابرش با ایوانی از کمانداران برخورد کرد...کمانداران کمان کشیدند...و بارانی از تیر به سمت و سوی رامانوس روانه کردند ..پیکر رامانوس را به سان کاکتوسی خونین، لبریز از تیغ و تیر .. کالبدش سوراخ سوراخ در مرز مرگ و میر....نیمه جان از گردانه ی پلکان ... بر پیکر زمین فرو فتاد..و بدین ترتیب، دُشیل از سریر خویش بلند گردید...وَ سنگین وُ زمین لرزان قدم برداشت ..تا آنکه به رامانوس نیمه جان رسید...و عصایش را روی چانه وی قرار داده بگفت : &quot;ببرید زبانش را...&quot;پس پای بر گلویش بنهادند...با دسته ی شمشیر دندان هایش را بشکستند...و در پایان . . .با چنگال هایشان . . .زبانش را فشردند ... و به بیرون کشیدند....خون از لبان رامانوس فراوان کرده و زره های براقشان را به سرخگونی آراست...سپس پیکر آن دو را به قصابان دربار واگذار کرده تا برایشان شام چیرگی را در ضیافتی شنیع محیا سازند ...« مدتی‌ پیش تر ـــ ماقبل این واقعه . . . »راموس ، در بطن عالمی بیگانه خویشتن را هوشیار یابید .چشمانش را گشود . . . لاکن پیرامونش را تار و تیره می‌نگریست.چیزی جز نوری سوزان و گداخته نبود در آن جایگاه ...پس سعی بر حرکت دستانش نمود بدان هنگام...لیک بدون توانی در حرکت همچو پیکره ای معلق و ثابت در آسمانی پر فروغ و داغ شناور مانده بود .دمی در سینه اش به سختی باز دم شد ...دیدگانش گشوده تر گردید ...و خویش را اندرون یک جرم اختری یابید...در کنار هزاران هزار ستارگانی دگر که در خلأ ای پوچ بر می تابیدند ــــ و اندر درون خود موجوداتی را حمل می‌کردند..افلاکی چون رَحِم ... موجوداتی چون نطفه ....پیکر راموس بی امان درحال گداختن و شعله افروختن بود و از خود فروغی سوزاننده می خروشاند...هر کوششی برای رهایی ... اورا بیشتر در ستاره مغروق کرده و در ژرفنای آن زهدان نورانی پر تلاطم بیش از پیش حبس می نمود...بر وی ندا آمد : &quot;ای مصنوع . . . خود را از بند جسم خویش برهان تا رهایی یابی...&quot;پرسید :&quot; تو کیستی ؟!&quot;فرمود :&quot; من ... سنائیل پیکی سلحشور از میان بارگاهان...&quot;گفت : &quot;از من چه خواهی ؟&quot;سنائیل بگفت :&quot; اینک در بستر زادگاه ملائکه قرارگرفته ای مگر نخواستی از ملکوتیان باشی؟&quot;المنصوع بر وی بگفت : &quot;دگر هرگز ... بگویید بدانم ای ملائک هنگام قتل نفس آدمیان تحت فرمان رافائل که از شما بود چه طریقتی در پیش گرفتید ؟! براستی نور شما چون آتشی خاکستر کننده است ...پس چگونه میان سرمای تاریکی و داغی نور بایست مختار بود ؟!‌ این عین جبر است..&quot;سلحشور پاسخ داد : &quot;من تورا ازین بند رهایی خواهم بخشید ... لیک بد نیست سرگذشتی نیز برایت بازگو شود تا شاید بدانی چه در پیش داری..&quot;برابر دیدگان راموس شکافی در ستاره پدیدار شد ...در آن زندانِ زهدان ... نگاره هایی موج وار و متحرک برخاستند...تصویری از کودکی در آغوش مادر ...و همزمان سنائیل زبان بر روایت گشود..در دوران عصیان آراتوث ... چرخه ی پیشین . .آن زمان که ارتش ابلیسان بر سلطنت آدمیان هجوم می بردند؛ زنی دلیر و پاکدامن .. نجیب و مادری دلسوز از یگانه پسرش در برابر سربازان شیطانی آراتوث به تنهایی ایستادگی می نمود...شیر زنی که کمانش جان را از نامرد ترین مردان ابلیسان می ربود ...و چون بدید به تنهایی یارای صیانت از فرزند خویش را نداشت؛ وی را درون درشکه ای مخفی کرده و از درشکه چی درخواست نمود اورا به امن ترین مکان منتقل نماید...بدین سبب پس از گریز کودک ... دور تا دور کلبه اش را شیاطین حلقه وار محاصره کردند ...و اما به ناگاه ....از بلندای آسمان ها، سافئیل ملکی سلحشور دوش آ دوش اثیریان به یاری او شتافت.تمام ابلیسان با دیدن شخص وی.. از شدت رویش رعب در هیکلشان از آنجا گریختند.و سافیئل و آن زن که ساره نام داشت با ملاقات یکدیگر مهرشان در دل یکدیگر فرو رفت ...پسای مدتی با حظور و رقص ملائکه با یکدیگر وصلت کردند...فرشتگانی که هنگام هلهله مژده ای از فرزند نور بر ساره دادند...پس از وصلت ... سافئیل بدنبال کودک شوی اول ساره که انسانی فانی بیش نبود نیز می جست.لیک ... امان از آن روزگار که در نبردی جانش توسط گرگ دیوی در سپاه آراتوث ستانده شد .. و دیگر هرگز بازنگشت.و ساره باردار گشت ...نطفه ای از نور و خاک ...معصوم و پاک ...فرشته تباری که بود از بطن جنینی بی باک...سپس، هنگام شکست آراتوث و چیرگی قدیسان آن کودک راهش را به منزل یافت لیک با مادری باردار روبرو شد با دامانی خونین، در حال وضع حمل بود...ساعاتی گذشت تا آنکه نوزادی دو رگه پا بر جهان گشود....ساره، نفس نفس زنان در دم مرگ بر کودک نخست گفت : &quot; از برادر در برابر شریران صیانت کن .. چراکه او فرزندی از نور، و نجات بخش آیندگان خواهد بود...&quot;ساره این را بگفت و سرانجام مادر فدای نوزاد شد ..کودک نخست در کنار پیکر مادر گریست و ضجه وار می نالید...در حالیکه نوزاد نیز گریان شیر مادرش را می‌طلبید..آنگاه فرشتگانی از آسمان در آنجا نزول کردند ..و نوزاد را در آغوش گرفتند تا سوی بارگاه ببرند.آنگاه بر کودک الهام گشت که ملکی با مادر وی وصلت کرده و برادری ناتنی از پدر خوانده ای آسمانی از آنان متولد گردید...کودک گفت : &quot; چنین سزاوار است بر خاندان من هجوم برید ... مادرم را از شیاطین رهایی بخشید و در نور در بند کشید ... لعن برین مصیبت.. این نوزاد از پدرم نیست ...از شماست ..و من هرگز هیچ برادری نخواهم داشت اورا ببرید...چرا که پدر من از انسانیان بود و پدر وی ملکی از شما....منجی شما تباهی بخش حیات من و مادرم بود ...اورا با خود ببرید که میان چیزی جز خصم و کین ورزی نخواهد بود .&quot;فرشتگان بی هیچ پاسخی بال گشوده و پروازان از میان رفتند..کودک بیرون کلبه دست بر خاک کشیده انگشتانش فشرد ...پسای آن دوران و با تثبیت سلطه ی ابلیسان ...سالیان سال جنگاوری در میدان های نبرد جنگاوران آموخت...و روحش را در تیره ترین غار ها از جسمانیت رهایی بخشید...در چهار فصل...از سفلی تا حقیقت اقمار....از فطرت اقمار تا ماهیت بارگاهان ...و از صیرت بارگاهان به ورای درگاه اسما...گذشت .... تا به آئین تکامل روح رسید...و علم هرچیز به او داده شد ... هنر نبرد...دانش شهسواری ــــ قدرت صاعقه ‌. . . و حکمت ملکوتی که پشت پرده ی تمام کائنات را بر او فاش می‌نمود و حق دخل و تصرف بر وی عطا گردید.تا جایی که در بزرگسالی ...درشبی توانست بر بارگاه عروج برد و به مقام مرتبت رسد ... وی به شهسواری رسید و آن نوزاد برادر که در آنجا با رامانوس از وی یاد می‌شد را پسای مدتی دراز ملاقات کرد...اما مقام وی از رامانوس برادر ناتنی اش نیز بیشتر بود ...وی در آن مرتبه با نام رافائل خوانده شد ..و اینک او تو را به اینجا کشاند..« رافائل پسر انسان ... رامانوس پسر سافئیل »تصاویر محو گردیدند ...و راموس لب گشود : &quot; پس این کینه ای دیرینه از رافائل نسبت به برادری از تباری دگر بود ... باید آن هنگام که رامانوس را دست خالی به نبرد با ابلیسان می فرستاد می‌دانستم تله ای در زیر این خاک است... &quot;و آن اختری که المصنوع درونش قرار داشت رو به مرگ و خاموشی در آمد..پژواک سلحشور همچنان بر فضا تنیده میشد . . .« رها گرد موجودیت دو پاره، و به زمین بازگرد ... ازین اغما سوی حیات بر خیز و مسیرت را از میان غبار فتنه با فانوس اعتدال بیاب »ستاره دهان گشود...و راموس را از بطن خویش بیرون بی انداخت..راموس شناور در آسمانی اختری گردان متحرک بود ...تا آنکه در آن اقیانوس کیهانی، یک وال نورانی و فرشته گون ظهور کرد ... عظمت هیکل آن وال ...که بود پیکرش پُر بال ــــ به قدر چندین هزار اختر...که میان افلاک می گذشت..و برای بار دگر نگاره ای در آنجا ظاهر گشت..رامانوس و ابلیس تبار یاغی در حال جدال با حرامزادگان طاغی...راموس که می اندیشید نگاره زمانی موازی را عیان میکند بی درنگ یکی از پَر های وال را گرفت و خود را شناور نگه داشت تا سوی نگاره خود را برساند....اما صاعقه ای فیروزه ای پدیدار شد و ضربه‌ای سهمگین بر پیکر تنومند وال وارد کرد...هیکل وال به لرزه درآمده و از مسیری دیگر منحرف گردید...راموس آرام آرام با گرفتن تک تک پر های وال خود را به سطح یکی از باله های بلندش رسانید...از جهت همان صاعقه... شیئی با شتابی نور آسا فیروزه ای رنگ و درخشان بر همان باله فرود آمد....از میان آذرخش هیکل رافائل نمایان گشت که رو در روی راموس ایستاده بود .راموس با وجود هیبت بالدار رافائل و برق کلاهخودش فقط به نگاره ای آسمانی که پشت سر وی قرار داشت می نگریست ...که چگونه همان هنگام ابلیسان تبار غرق در خون در پلکان می قلطید و بر روی نگهبانان در هجوم برخورد می‌کرد...راموس ایستاده در برابر رافائل بر وی بگفت : &quot;پیش تر بر تو گفته بودم که کین خواهی من روزی بر پیکرت فرود خواهد آمد... لیک اینک آن روز نیست پس سد مسیر نباش تا برادرت را از آن تباهی که خود برایشان پهن کرده ای رهایی بخشم ... بنگر چگونه برای آرمان هایتان جان میدهد....&quot;رافائل فقط خیره بر راموس سکوت اختیار کرده..توأمان در نگاره لحظه ی تیر باران رامانوس پدیدار گردید...راموس بی مهابا از روی باله ها سوی نگاره دوید..جرقه ای فروزان از شمشیر رافائل بر پیکرش برخورد نموده و وی را در حال برق زدگی و آذرخش سوختگی لرزه در آورد ذر حالیکه بر پیکر نیمه جان رامانوس را در آن تصویر آسمانی خیره گشته بود...و همانطور که از شدت برق بر خود می لرزید آن لحظه ی فرمان بریدن زبان را بدید...رافائل هم خیره به آن لحظه ی فانی... فرمود : &quot; بمیر ای هم خون ناتنی، به یاد ابدی ترین زندگانی.... بنگر من ماندم و تو دگر تا ابد در یادی... و بگو ای مادر ـــ جز رنج بر تو چه زینت داد مهر مادری ؟. &quot;راموس در جوابش بگفت : &quot; افسوس که او نیک در یاد و تو طغیانگر در یادی...&quot;فرمود : &quot; پس از جانت خواهم گذشت تا خود بنگری وقتی امپراطوری ابلیسان را از هم گسستم... و با تیغ مهر خویش سرای آرمان هارا بر اراضی زمین برقرار و استوار نمودم ... از من جز والاترین صفات .. چه یاد خواهند کرد ... &quot;همان هنگام بر آنان نشان داده شد که چطور پلید ترین ابلیسان زبان از دهان رامانوس می‌کشیدند...راموس با دیدن آن لحظه نعره زد... درحالیکه رافائل شهسوار بالای سرش اشعه های صاعقه بر پیکرش وارد میکرد...رفائل نیزه اش را کنار کشید و شعله های فیروزه اش را خاموش کرد ...راموس با ضعفی شدید سینه خیز جلوتر رفته، و خود را از روی بال آن وال به زیر پرتاب کرد...و در سقوط به درون گردانه ای نجومی کشیده...و به عالم ناسوت بازگشت...درحالیکه رافائل همچنان روی لبه ی بال ... به پایین نظر می انداخت...و سرانجام رامانوس کشته شد...و آن نگاره طویل با مرگ رامانوس از ایوان آسمان محو گردید..« هزار سال بعد . . . »در عالم فانی ... هنگام غروب خورشید در پس همان کوهستان پر از اجساد انسانی...المصنوع...پا برهنه رونده ... سوی دفینه اش در کناره ی کوه خیز برداشت ...کشان کشان از میان خاک خویش را به محل دفن زره اش رسانید...و از بلندا بدید دود هایی از کاخ زار ها و دروازه های غولپیکر برخاسته...و در کناره های صحرا ارتشیان ابلیسان بصورت خودکامه‌ بر علیه استبداد دشیل قیام کرده بودند ...نوادگان آن ابلیس تبار ...نظامیان قربانی ثروت دشیل، آن دیو خویِ تیره ذات ...و اندیشمندان... سلطه طلبان که سودای استقلال یافته بودند شمشیر طغیان از غلاف کشیدند..بر راموس از سوی سنائیل الهام گردید که مرگ رامانوس تا سقوط وی بر ناسوت یک دوران هزار ساله گذشته ..و از قحطی ابلیسان برای جان خویش به جان یکدیگر افتاده اند.راموس پنجه بر زمین ... زره اش را از بطن دفینه بیرون کشید.و بر پیکره ی کهن خویش نگاهی انداخته و سپس کلاهخود درندگی را بر سر بُگذاشت.از لایه های شکاف دود زای کلاهخود... زیر نیش های آهنین کلاهی.. گفت :« ندیدم در تیرگی ارغوانی، نداشت بر من نور نیز ارمغانی...بدین سان بر نمیتابم چیزی از میان نور و تاریکی ... بایستی برچید حقیقت ظلم را در این گیتی ...پس . . . از میان سد دشیل و رافائل... باید اصل علیت ظلم که در ملکوت برافراشته شده را درهم کوبید..با از دم گذراندن علت العللِ ستم .... بر عرش علیت تکیه زده و واقعیت ظلم را بر خواهم چید ــــ زین سبب نظامی ورای فروغ و ظلمت را در هیئت بی‌کرانگی ها بر قرار خواهم ساخت..و بدین گونه نسل بشری را باز خواهم گردانید..»و چنین شد که بدین بینش . . .لحظات سقوط وی به تکاپو فتاده و این ... آغازی بر سقوط او بود.« پایان باب دوم »ادامه دارد . . .</description>
                <category>﴿ هُــرمــزان ﴾</category>
                <author>﴿ هُــرمــزان ﴾</author>
                <pubDate>Fri, 12 Dec 2025 13:51:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>. . . فنای عاشقان . . .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D9%81%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86-ykvwg5admwfd</link>
                <description>آنگاه که ظلمت، جزا می دمید ز بطنم.....درد فراغ در هیکلم شعله گرفت، چون دوزخی آتش زا..خیره گشتم به درد انسان... اندر درون گناهانی غول آسا.‌..بدین روی ،‌ طغیان کردم در نیستی ... تا معنا بر من گشت آشکارا...گفتم باشد تا زنده شوم به رسم آن مردگان...تا عشق حل گردد در آغوش معشوق . . . و بیابم وصال عاشقان را ...آنگاه، با نوره نیک معناـــــ بشکافم، طینت هر حیات حیوانی را...و با توره دیو بند... در بند کشم سلول بطنم‌ را ــــ تا بی مادر زاده شود ... مسیحای ایمان به اختیار..و بستانم رنج ها را ... با نام دلدادگانِ مختار به اجبار...باشد که عشق و معنا ــــ چون ناهید و مهر در خاموشی پیکره ی کیهان... فروزان بتابند در تلاطم افلاک...و درون سَیَلان اشیاء...استوار بمانند کلمات در هیئت اعداد..تا شاه بماند اسیر تاج و تخت ...و من کور بینم حقایق پایدار را....و بدان هنگام که اجل کرد کمینش را... شکارچی خود طعمه گشت .آن صیادی که چشیده بود بر پیکرش طعمه تیر و تله...ساحره گرفته بود وجودش را.شر را می‌دید که کشته بود درونش را...بدین سان سایه انداخت با ردا ــــــ شبح شب در احتضار .‌.و آمیخته شد با ظلمت....سلسله‌ی خونینِ این جدال ها ...پس زمزمه گردید آوای نور ــــ از دهان گرگنما.و هجوم برد در نجوم ــــ هلهله ی سوز ماه...چنین بود که هرگز نطفه نشد شوالیه ـــ در رحم اژدها . . .کان افسوس، که فطرت روز سیاه شد ــــ لای دندان سگ های هار..</description>
                <category>﴿ هُــرمــزان ﴾</category>
                <author>﴿ هُــرمــزان ﴾</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 09:36:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;مافوق الطبیعه&quot; &lt;دودمان موجودیت&gt;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D9%85%D8%A7%D9%81%D9%88%D9%82-%D8%A7%D9%84%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%AA-hwwu7n1wvibt</link>
                <description>« هندسه الهیات »ـــــ«دوران اول »ـــــبه وقت حدوث ...در آسمانی بی طلوع.. با گسستن اجرام فلکی در خروش ـــ حیات کروی آغازیدن گرفت...و باران بارید . . .بدان هنگام که آحاد اقمار ...دور تا دور خورشید فروزان دَوَران چرخید...تا آنکه در هیکل زمین از رویش علیت، زندگانی رویید...از جانداران . . تا حیاتی نباتی...نسیم بر تن طبیعت وزید...و آنگاه به هنگام گرگ و میش...شدت گرفت بارش های خلقت از اثیر ..و بدین سان، از آسمان . . .شهابی تابان چون سحابی بر پیکر زمین فرو آمده و گودالی پهناور در میانه ی قاره پدید آورد..آتشفشان ها فوران کردند و اقیانوس ها به طغیان در آمدند ـــ ابر ها در آسمان تیره گشته، تمام موجودات از میان رفتند و بدان رو زمین را دوزخ در بر گرفت...ــــــ« دوران دوم »ــــــاختران به دور یکدیگر گردان در طواف بودند .زمین از خورشید دور گردید و سرمایی سوزان هیکلش را به لرزه در آورد...بدان طریقت مذاب ها از میان رفتند...و حیات نباتی منجمد گشت .$n$اُمـــــ«دوران سوم »ـــــخورشید از ماقبل خود تابان تر گشته و پرتوی پر فروغش را بر تن زمین تاباند...تا آنکه در پیکر نیمه جان زمین، روحی کیهانی دمیده شد...و بدین رو زمین به آگاهی رسید و شد دارنده ی ذهنی بی کران.---« دوران n ام »---«الف» = [1]چشمانش را گشود . . .پلک هایش به سنگینی باز گشتند.وی خود را از روی آن زمین گل آلود بلند کرده و با دستی بر روی زانو از جای برخاست.و بر طلوع ستاره‌ ای تپنده در آسمانی فیروزه ای نگریست.بر رویش درختان سرخ ...بر فرشتگانی شش بال در بطن آن آسمان های بی زمان ..زین رو، بر تمام موجودیت ها نگریست..تا به آن هنگام که در بلندای قله ای سرسبز...درختی کهنسال، تنومند و غول پیکر را با دیدگانش نظر کرد..پس قدم برداشت تا بدان جا رسد..با یک گام زمان گسست ... مکان دریده گشت ...و به آنی به کنار درخت رسید .حیرت زده مبهوت عظمت آن شجره مسحور گشته نظر انداخت..از لای بوته زاری در کنار درخت در آمد شیری . . .خرناس کنان ..نفس نفس زنان . .پنجه بر چمن با گام هایی چون پتکی از آهن . . .کالبدش عضلانی زور آور بود با پوستی پیل تن.پوزه اش درشت وُ یال هایش سیاه رنگ..غرید : &quot; آمده ای بر سلطنتم طغیان کنی؟&quot;گفت : &quot; آمده ام بدانم آمدنم بهر چه بود؛ نیامدم به نیت طغیانگری..&quot;شیر گفت : &quot;لیک بر من بگوی . . . پاسخش بر تو دارد چه سود ؟&quot;پاسخ داد : &quot;هر آنچه که هست . . . نهان است وُ من ــــ بدنبال هستی نمی‌گردم؛ لیکن در پی چیستی ام.&quot;شیر پوز خنده زنان گردان به دورش بچرخید.گفت : &quot;من همانم . . .&quot;سرش را خم نمود آن انسانِ بی ریشه ــــ کشید، دستی بر ریش های بلندش تا غرق گردد در ژرف های اندیشه.سپس سرش را بالا آورد و گفت : &quot;زین طریق، هرچه که هست تو آنی!&quot;شیر قهقهه زد... ناگاه با چشمانی غضبناک خیره بر وی نگریست .مرد گفت : &quot;پس بر من بگوی ... ای هستی براستی تو چیستی؟&quot;آن درنده ی نرینه خرناس کنان بر سخن آمد : &quot;من آن ستاره ی تابان ام که در بستر آسمان ها می درخشد...من تمام آن دسته ی ملائک در فراز پروازم ..من تمام کوه زار های این قلمرو ام.من این درخت کهنسالم...و من . . .تو هستم ...&quot;مرد رو به عقب خیره به درنده گام برداشت.خم شد و از روی زمین تکه سنگی در دست خویش بگرفت و بگفت :&quot; تو نیز معلولی نه علت ...و من نیز معلول علت دیگری ... می‌بری گمان که بی انتهاست تمامی این سلسله ها ؟!گر چنین باشد همگی تنها اجماعی از معلول هایی بی علتیم..و معلولی بی علت ممکن نیست...وگرنه چرخه ای حادث نمی‌گردد چراکه معلولیت پدیداری ندارد..من ... تو ... همگی .. چیزی جز یک احتمال معلول در این زنجیره نیستیم...پس بایستی سرآغازی قطعی واسطه وجود شود...که موجودیت ذاتی خویش را به طریق موهبتی شگرف بر اشیاء بگستراند ـــ زین رو ، معلولیت هایی پدید آورد که علت دیگری باشند ـــــ هر موجودی را محتاج مبدا ای است...جز خود وجود .پس نتوان گفت وجود را چه به وجود آورده...این لفظ بر موجود صدق میکند به آن معنا که . . .«موجود را چه بوجود آورده ؟ ...نه آنکه وجود را چه بوجود آورده »پس پاسخ عیان است : هر موجودی را حملی است از حالت وجود...پس می بایست برای حل معما به خود وجود اندیشید....تا آشکار گردد این معمای آشکار...یک سرا آغازی ازلی...تا تمامی معلول ها به واسطه که علت بی علت پدیدار گردند...همانگونه که من .. تو .. او ــــ همگی در خود وجود را وامداریم از یک میراث مشترک ..که از وی به ارث برده ایم..و بدین سبب همگان موجودیم‌ از میراث آن وجود ...&quot;عیان نمود، آن شیر... نیش های تیزش را و بر وی بگفت :&quot;بگو من نیز بدانم..علت بی علت موجود است ؟&quot;پاسخ داد : &quot;بگذار برایت شرح دهم...بر من بازگوی عدد 3 معلول چیست؟&quot;شیر گفت : عدد &quot;2&quot;مرد ادامه داد : &quot;و عدد 2 معلول چیست ؟&quot;جواب داد : &quot;1&quot;مرد گفت: &quot;و آنگاه 1 معلول چیست ؟&quot;شیر سرش را پایین انداخت و گفت : &quot;0&quot;مرد زبان گشود : &quot;0 وجودی ندارد که علتی بر 1 باشد ... پس 1 خود علت خود است به این معنا که وجودش ذاتا از خویش است و نه اتفاق .&quot;شیر یال هایش را تکاند تا عرق سردش از سرش ریخته گردد ...سپس بر وی بگفت : &quot;گر چنین باشد که آن وجود خویش را موجود نموده ـــ چرا باید این عمل را انجام دهد در حالیکه قبل از موجودیت خویش، موجود است؟ بایستی اول نبود تا به بودن رسید ـــ نه از بودن به بودن ...ضمنا، در تمثیل اعداد چرا اعداد منفی را از نظر انداختی ؟ گر پای آنان به میان آید تا بی نهایت پیش خواهد رفت ...&quot;انسان سنگ در دستانش فشرد و در پاسخ گفت : &quot; بسیار خب ، بدان اول آن موجود مخلوق خود نیست ... لذا خود واقعیت معنای وجود است ...خود آن صفت ... که همگی در عرض آن را داراییم ـــ لیکن وی در ذات عین وجود محض است نه حامل آن ...و در باب تمثیل اعداد ... باید بگویم گر اعداد منفی را هم در بر گیریم باز همگی به یک واحد خواهند رسید ...خود «اعداد صحیح» که یک معناست و با وجود تمام ابدیت ها در افرادش همچنان به یک واحد مجموع خواهند رسید و آن واحد خود جزئی از جمیع افرادش نیست ...تمام آن عدد ها اعم از منفی ها یا مثبت ها تا بخشی از وجود وی را وام میگیرند .« وجودی به عنوان عدد »بدین سان ، چون مفهومی به عنوان اعداد موجود است . . . اجتماعی از بی نهایت را شکل می‌دهند گر چنین نبود؛ عددی موجود نبود...0-----&gt;(1)-----&gt;2-----&gt;3-----&gt;Nو یا حتی حروف که همگی به الف می‌رسند ... اما الف به چیزی نمی رسد ...&quot;و آن شیر بگفت : &quot;پس بدین رو بایست ما همگان .... کلیات ماهیت و حقیقت وی را در تمام ذرات هستی وُ جان به ارث بَریم...بدین علت همگی از تبار ازلیت جوانه زنیم ...لیک اینک ما اشیا را ازلی میپنداری ؟ پس فنای طبیعت در ادوار پیشین چه؟!... این ابدیت هلاکت را در کدامین دیار این سلسله ای جای خواهی داد ؟ &quot;مرد پاسخ داد : &quot;وی ماهیتی ندارد ..ماهیت از شکل گیری و پدیداری می آید چرا که ساختار ها جوهر را شکل می‌دهند.. پس ما از جنس اتفاقیم..عکس آن بایستی آن وجود ذاتی باشد وگرنه خود یک معلول بود .&quot;درنده بغرید :&quot; از کجا دانیم علیتی درکار است ؟ اینان چیزی جز تجربه که می‌تواند باطل شود نیست ...&quot;انسان گفت :&quot; اینک تو خود نیز برای رد علیت از یک علت استفاده نکردی؟ آن هم علت تجربه... ؟&quot;شیر نعره ای ارزان سر کشید ــــ کوهساران به لرزه در افتادند... اقیانوس های تیره از هم گسستن ..شیر سوی مرد غرید و خیز برداشت . . .مرد سنگ در دستش راه به سوی شیر روانه کرد..سنگ پرتاب شد ..روانه پر تحرک و چرخان در هوا ..تا آنجا که محکم بر پوزه شیر برخورد کرد؛ اما بی فایده بود و شیر درنده کماکان غضبناک در یورش خویش می غرید...به ناگاه در همان هنگام . . .نفس در سینه ی شیر نرینه حبس گردید.گویی زندگانی اش از تپیدن باز ایستاد.سپس پیکر درنده بی درنگ بر زمین افتاد ..توأمان در آسمان تابان . . پدیده ها بصورت گردانه ای ...حلقوی شکل خمیده گشته و در مرکز آن گردانه که حفره ای نورانی و ژرفناک بود به همراه آن مرد عروج بردند ...و در یک واحد نقطه ی نورانی در مرکز گردانه شعله گرفتند و تابیدند ...«دوران پسین »با مرگ آن جانور درنده، ذهن زمین دوباره به خاموشی گروید و با هلاکت از میان رفت...چراکه تجلی اراده اش از میان رفت و روحش در طینت ذهن خویش فنا را در آغوش گرفت...بدین علت، با مرگ شیر روح زمین توسطی علیتی بعید قبضه گشت .و مدت ها گذشت . . .تا آنجا که انسان، پدیدار یافت هوشیاری خویشتن را در بطن زمین . . .هنگامی که خورشید در فراز آسمان آفتاب می تابید.دگر نه خبری از جهانی که می‌شناخت بود نه موجودیت های عالم پیشین...پس به صخره ای تکیه داده و به تلاطم آفتاب بر جویبار ها نگریست.... و در ذهن اندیشه ورزید . . .با خویشتن گفت : آیا ذهن مقدم بر ماده است؟‌ و یا بالعکس؟ ... نمیدانم ...و بدین طریق در عالمی از وجود ذهنی خویش آسمانی دگر آفرید ..... رود هایی سپید... کوهستان های کژدیسه، پ در مرکز آن درختی کهنسال ...پسای از آن، وی خویش را در قالب یک شیر در میان آن واقعیت موازی متصور گشت ...لیک در آن لحظات اکتشاف موجودی از جهان خارج بر عالم ذهن او حلول کرد..و آن موجود بیگانه از درون اقلیم ذهنی انسان سوی درخت فرا رفت.بلکه علت تمام موجودیت های آن اقلیم درونی را کشف کند.موجود شبه انسانی بر خویشتن گفت : &quot; این اقلیم پهناور گر خالقی توانمند بُوَد ـــ آیا قادر به خلقت کوهی‌ست که نتواند آن را بشکافد؟!!&quot;شیر ( تجلی ذهنی مرد ) ظاهر گردید و گفت : &quot;بگو بدانم آیا در اقلیم ذهن خویش... تو را بر هر تصوری قادر بُوَد؟پاسخ داد : &quot;آری . .در ذهن قادر مطلقم&quot;شیر گفت : &quot;پس اینک چیزی را تصور کن که نتوانی آن را متصور شوی...&quot;موجود نیز اندیشید تمام زنجیره واقعیت باید به یک واحد ختم گردد ﴿ خالق آن جهان ذهن ﴾ .پس او نیز در ذهن واقعیتی آفرید ...و در آن واقعیت ذهنی بیگانه ــــ موجودیتی دیگر نازل گردید...و در اقلیم ذهن بیگانه ... بیگانه ای دگر آمد و وی نیز بر کائنات اندیشید و واقعیتی نوین در ذهن خود به خلقت در آورد ...و در ذهنیت او نیز وجودی دگر . . از جهانی دگر در سومین لایه ی ذهن به پدیداری رسید و وی نیز . . .«بیرون از سلسله ..»آن هنگام، در برون از ذهن مرد ..درون واقعیت عینی در طبیعت زمین ...لاشه ای از شیری نرینه گوشه ای کور بر زمین افتاده بود که پیکر تنومند و پر قدمتش چیزی نبود جز نیمی از استخوان و آرواره ای پوسیده ...گذشت تا که بدان جا نیز سایه ای افکنده شد و واقعیت ها محو گردیدند تا سرانجام به یک حقیقت واحد رسیدند..از بی انتها تا ابتدا...دومینوی موجودیت گر بی سرآغاز بود ..وجودی در کار نبود ...آیا کس تواند گوید سرآغازِ آغازیدن کِی بُوَد؟و یا آنکه بر پیکر نور چه میتابد؟« چرخه ی N ام »</description>
                <category>﴿ هُــرمــزان ﴾</category>
                <author>﴿ هُــرمــزان ﴾</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 20:22:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تباهی‌نامه ﴿اوهام حقیقی﴾</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%EF%B4%BF-%D8%A7%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C%EF%B4%BE-yfpkemriwjmp</link>
                <description>«هشدار : این محتوا برای افراد +۱۸ مناسب نمیباشد.»«هر تباهی‌، آیینه‌ای‌ در برابر وجود توست …مواظب باش چه نقشی از خود در آن خواهی دید.»نیمه شب ، به وقت گذر از بیراهه ... هنگامیکه در دستم با فانوسی کم سو، رو به خاموشی .... و چشمک زن می‌گذشتم از میان سایه ها..به ناگاه در میان راه ....باد تندی وزید؛ اطراف منظره طوفانی بپا شد و شاخه های درختان بلوط را به جهت وزش های تندش خمیده کرد..کلاغ ها شیون وار به غار غار افتاده ، و از روی شاخ ها بال گرفتند.که در همان هنگام...از دل جنگل غبار آلود..شهسواری سیاهپوش سوار بر اسبی شبح وار، از میان سایه هایی از شاخه های خاردارِ درختی کهنسال گذشت؛ و در حین تاختن طوماری بر زمین انداخت ...سپس بعد از کمی دور شدن در مناظر مه آلود طبیعت بی محابا محو گردید.من نیز، سراسیمه از حیرت آن لحظاتِ محتضر،سوی آن طومار بر زمین افتاده مسیرم را پیمودم ...و آن را از روی زمین برداشتم..کاغذ مرطوب بود وَ از وجودش بر بینی ام بوی نم وُ متفعنی چشاند ...چون بویی منزجر از گوشتی فاسد.صفحاتش از پوست انسان، و گره اش تاره مویی بافته شده، سرخ رنگ و ضخیم بود .گره را به آرامی گشودم ...و شروع به خوانش متن کردم..محتوای مکتوب در آن چنین بود . . . .ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز کاتبی گردان سپهر ، منتقمی ازلی وُ سر به مِهر....بر اوصیای تاریکی وُ عفریت سرشت...به رسم خطی که با جوهری از خون نوشت..سر جدا گشت از سرنوشت...آنگاه که کسوف در گرفت ...که اهریمن صفتانِ بدونه چشم، جبر را در بُروج جبروت بدیدند به چشم جباری . . .وانگهی ، نورزیدند اندیشه ... که بی هیچ جبری .. نمی یافت اختیار ، در بطن خویش معنایی....از خوک‌ نپرسید چه لذتی دارد گل آلودی..بدنبال ظواهر نگردید در این نجوای ملکوتی...به سان آن دلاورانِ در جنگ .... توأمان قصابان هر کودک ، که پُر آوازه گفتند : موجودیت در این هستی بر دامان بازتاب انوار بر دیدگان ما گره خورده.و عدالت را هرگز نتوان دید..پس نادیدنی ها از نشدنی ها هستند.گفتیم : همانگونه که سیاهچاله ، آن ماده ی اختری و بلعنده ی هر بازتاب را....نتوان نگریست ؟پس موجود نیست و هر نادیدنی ای . . قطع به یقین از ناشدنی هاست ؟مَثَل این مکاران مَثَل شیاطینی‌ست، که در زیر مناره های قدرت . . . می‌بلعند سر ها را از نوک سر نیزه ها، در بطن تاریک ترین وادی ها ...و زمزمه وار در آن لحظات می گویند « آه چه طعام لذیذی . . . خجسته باد تاریکی ، که سر درآورده از یک غروبِ دل انگیزی.. »آنگاه که ... دندان می‌کِشند بر نرمی رخسار ها، چون تکه گوشتی دودزا از سیخی سوخته در لای کباب ..و بر همگان گوییم :گر دیدید زخم زدن بر پیکر آنان کماکان ندارد جواب...بردبار بمانید ...چراکه جهان بر جباران بسی نوشانده زهر شراب..نداند کسی، که کِی کند طغیان به هنگام...و یا چگونه ازان اریکه رسند به بطلان .. آن زایش خونینِ شوم ...با شعاعی فروزان ... از تابش های گداخته ی جنینِ نور...که شعله می افکند در هیکل دیو‌-مارانِ هار ..و مکتوب گشت این طومار ..بدستان کاتبی شبح‌سوار . . .که گوید : ای اهریمن ‌زادگان، در این می گساری فانی خویش...شرابخوار وُ پرسه در ظلم،جام هایتان بنوشید وُ بنوشید ....آوازه خوان سرود ظلمت را بخوانید وُ برقصید.کماکان.... به دور اریکه ی منزلت پوشالی خویش بگردید وُ برقصید...در آغوش هم حلقه زنان، در شادمانی ها رقصان بچرخید وُ بچرخید...و با زبان های دو شاخه...لکه های نیش های خون‌آلودتان را پاک بگردانید...و ای ساغیا، بی امان باده بده به دستشان..تا روزی که به ناگاه، ‌زهر این شراب ها....به خون هایی لخته ... تیره ... تپنده و زنده.... دگردیسی یابد...و از درون رگ هایشان بر انگیخته شوند موکلینی از خون ...که با شمایلی شغال نما... باله هایی خفاش وار .. و اندامی چون بوزینه،‌ پوستی خز دار و در هر دست دارای شش انگشت ...رو به تکامل در حال جوانه زدن در بدن ستم، آرام آرام...ذره . . . ذره . . .در رگ هایشان جریان دار رشد یابد..و آنگاه، در اوج مستی هایشان ...در دم از وجودتان زاده شوند..بدین روی، لطافت پوست های عرق کرده‌ در فحشای شیطانی،‌ از شدت آن رشد غول آسا.. از جای کشیده و با فشار مهیب دریده شوند...وقتی، پوست ها چروکیده و زخم آگین، پاره پاره گردند...به آرامی اندام هایشان پُر شده و با انفجاری درونی و سهمگین...احشای بدنشان بر دیواره های کاخ هایشان پاشیده شده، سرازیر بر کف زمین فرو ریزند..و در واپسین لحظات این تباهی ...تناسخ یافته به موکلین سگ چهره... دیو خوی و خون آشام....محکوم گردند....که در ابدیت بدین شکل....بی معنا....بدون ادراک و آگاهی...جز اندک هوشیار از همان عیش میرا ... آمیخته به دردی بی انتها..تا باشد تقاص آن دوران که می سراییدند..« مقدس اند تمام لذات فانی ...چه خون‌خواری باشند ...چه بوسه زنی بر سیمای ستمکاری»پس بر آنان لذات را درون درد می افکنیم..تا همیشه با درد در پی لذت به ذلت افتاده...و پا برهنه وُ حیوان وار چون جانداران بی جان... درد را برای لذت به بی‌ جانی می خرند..بدین رو، بارها وُ بارها پوست انداخته ...و خونبار از مرتبه ای تباه بر مرتبه ای پست تر در حلقه ی هبوط فرو ریزند ... و در تسلسل فلاکت خویش تنزل یابند .روزی گراز هایی در پیکری جزامی‌..روزی دیگر گرگ هایی با پوزه هایی کرم زده...باشد که در نجاسات غوطه‌ور گردند و آن را مقدس پندارند؛چراکه هیچ خلقی ، نینداخت بر آنان افساری، جز امیال خود ایشان.گر سعادت چنین بود ...جانداران را بر آدمی برتری بود...مابین دوگانگی امیال و اختیار؟..بگویید کدام اعراض است و کدام به ذات...جنونی که تورا به آنسوی بند لذت می کشد افسار...یا دانشی که تورا به آزادی می کند اجبار ؟دریغا که با نام انوار ...چه ظلماتی در این بوم و بر، بر انگیخت...و بدین سبب، در گرداگرد دوران ها بر عدد انان روز به روز افزوده شد...خاتمه ندارد این درگدیسی...و در پایان ....تا هنگامی که مسحور نگشتید ..بدنبال ابدیت بگردید وُ رستگاری...چرا که در بدن همگیتان ریشه دوانده...﴿حتی تو . . . .حتی من .﴾و گر گمان بردید چنین چیزی در هستی نیست . . . پس آن را خلق کنید.چراکه ندارد بازگشتی مغروق گشتن بدین تباهی....هه ... پس نادیدنی ها از نشدنی هاست!«ابدی»</description>
                <category>﴿ هُــرمــزان ﴾</category>
                <author>﴿ هُــرمــزان ﴾</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 21:15:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>﴾ Μ Ο Γ Ο Δ Α Λ Ι Τ ﴿</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%EF%B4%BE%CE%9C-%CE%9F-%CE%93-%CE%9F-%CE%94-%CE%91-%CE%9B-%CE%99-%CE%A4%EF%B4%BF-u1c0bsoeldoo</link>
                <description>« هندسه ی الهیات »«میم ـ+ـ واو ـ+ـ ج ـ+ــ واو ـ+ــ دال ـ+ـ ي ـ+ـ ت»از عمق پوچی ــــ لعن وُ نفرین کردم این حیاتِ ننگین را .با تپش های سنگین ...دم ... باز دم...غروب کردم در سپیده دم...سرفه های خونین..پر شده از طاعونِ درد‌.پلک ها گشتند خفتگانِ رمیده، به آرامی..در لحظات نهضت مرگ... هلاکت را دیدم در پدیداری...شرارت را چشیدم با طعم رستگاری ..چه آغازی .. چه پایانی..زنجیر شده ایم در دل آزادگی ..در تنم رسوخ کرد مَلِک مرگ..از ساحت ملکوتی.اتم ها شکافتند وُ کلمه شدند در ی سطر ..به هر روی، روح از زنجیر تنم برون رفت..و واقعیت متلاشی شد..گمگشته خود را یافتم در مکانی بی مکان ــــ در زمانی بی زمان ...همه چیز بودم در میان نیستی.همان هنگام، نور را دیدم پرسیدم کیستی ؟.و نور بی سخن ، تابیده شد بر چند حرف..«ب ..+.ر...+.ب »و بدان جهت ابجد با عدد شد امیخته..از درون آن حروف زایید شد کلمه ..﴿‌= ببر ﴾و بدین رو....کلمه تناسخ یافت به ایده..ایده هیلکی گرفت به شکل یک ، حیوانی راه راه ... راهرونده و درنده ....ولیکن کامل و بی عیب ...شکافته شد تار های واقعیت و بدان رو ، جهانی از اشیاء نمایان گشت ..در برابری جهانی از هیولیٰ....می چرخیدند دور هم ، قمر وُ شمس..شکل درنده حلول وار در نطفه ی بی روح ماده رخنه کرد...و در یک لحظه در جهان محسوسات به خلقت خویشتن در آمد ..آسمان را نگریستم ..و دیدم ...بی نهایت ایده در بطن اضداد حروف و اعداد می غلطیدند... و در میان کائنات ـــــ توسط علیتی فاعلی وُ ناشناخته بر یکدیگر بخیه می‌خوردند .از حرف به کلمه... از کلمه به ایده ...و از ایده به مخرجی از شمایل وجودی درآمده و بدان طریق در هیکل عالم ماده رخنه میکردند...در لحظه ای که ریاضیات قوانین را بر ایده ها می سراییدند ...از نجوای قانون...تمام ایده ها از بالقوه ، شکل بالفعل گرفتند.... از هر حرف ، همزادی از اتم در جهان طبیعت شکل می‌گرفت ...ر .+..خ.+..د.+.. ت«= درخت »از جنس .... واو..+.. ب..+..چ« =چوب »و یا …ر..+.. ه .+.. ت..+.سین ..+.الف...«= ستاره »از جنس نون،+ واو..+. ر=؟بالاتر را نگریستم...حیرت آمد به دیدگانم...ذرات عقلم از مغزم پاشیده شد؛ هنگامی که همچنان در احتضار وُ اغما جان می دادم...تمام موجودیت ها... پدیده ها... و اشیاء..سلسله وار و منظم...در منزلتی لایتناهی و کثیر .. شاخه هایی بودند در درخت آفرینش ...در کثرت وحدت را یافتم ..موجودی بی شکل لیکن محسوس ..سرچشمه ای ازلی از صفاتی بی آغاز..که از وجودش بر کلمات می‌تابید ...درحالیکه چیزی بر آن نمی‌تابید...چونان که چیزی بر نور نمی‌تابد ...منظم حروف معلق در هوا در کنار یکدیگر چیده میشدند .... و یک به یک ... تک به تک ــــ از عدد و حروف موجود شده و در نطفه های طبیعت ... ریشه های زمان جای می‌گرفتند...تا آنجا که بانگی بی صدا...صیحه وار آمد بر من ندا...﴿ شرارت نکرد بر رستگاران جفا ... پس بدین سان چیرگی نبود با ظالمان ﴾دیدم در بلندای عالم فانی...اندر درون لایه ای دیگر از واقعیت ...بی نهایت سپاه از سلحشوران آسمانی در کمین جباران نشسته بودند ، درحالیکه کائنات با احیای لذات فانی در جهان ... آن طعمه ها را آرام آرام به آهستگی به عمق چاه می کشاندند...آن هنگام که ارواحشان آغشته به حروفی شد از کلمه‌ی شین ـــــ ر « شر »...به هر روی ، ارواح به هیکل اشباح واژگون یافتند...و بدین طریق، تباهی ها در بلندای هبوط می رقصیدند...پس مغز هایشان از نظام کلمات ، بدست اهریمنی که خود نیز از حروف دیگر ــــ به اراده ی آن موجودیت ازلی.... به هیئت تیرگی محض وُ بالقوه درآمده بود « حاروث¹ » دور تر و دور تر می‌شد.« سین .+..میم..+.ت »و عده‌ای دیگر از اندیشمندان مجنون، که پیکر ماده را در آزمایشگاه ها کالبد شکافی می کردند ... پس از اکتشاف ذرات بنیادین مولکول ها تنها گفتند :« تمام هستی چیزی جز ذرات فانی نیست ـــــ ولیکن معنایی درون آنان نمیتوان یافت ... پــــس حقیقت مطلق دروغی بیش نیست »و دوباره آن پژواک بی صدا به سخن آمد ..﴿‌ و این گفته نیز که هیچ حقایقی مطلق نیست خود یک حقیقت مطلق است ... بدین صورت، آنان خویشتن را در عروجی آشکار می‌دانند.. درحالیکه بر هبوط لبخند میزنند.﴾جز من هیچکدام از آنان در آنسوی جهان دیگر این ندا را درک نکرده و سپس گفتند : &quot; اجتماع تناقض ها در جهان امری‌ست ممکن...لاکن مغز بشر از درک آن عاجز است.&quot;باز ندا آمد :﴿ اگر اینگونه است؛ آیا می‌پذیرند این سخن که میگوید جمع تناقض در جهان ممکن است ...‌ میتواند با سختی که نفی کننده اجماع دو تناقض است جمع گردد؟!هم آن باشد که جمع تناقض ممکن پندارد ــــ و هم آن باشد که ناممکن بپندارد؟ ﴾با خود اندیشیدم...که جنایت برای قاتل فضیلت است؛ دریدن آهو برای گرگ سعادت است...و حقیقت تبری‌ست دو لبه ـــ گمشده ای ست پیدا... نامرئی از شدت عیان ، پادزهری برای سموم پوچی ها .... و توأمان سلاحی‌ست در دست ظالمان.پس از خاموشی آن ندا ...دوباره بالا را نگاه کردم..و بار دیگر... به آن موجودیت پر عظمت خیره گشتم...دروازه ای غولپیکر گشوده شد....در یک آن به داخل آن کشیده شدم؛ تمامی اجزای هویتم پخش و پراکنده شدند « عرض ها ، ماهیت ها و...» ــــ در حالیکه من دیگر چیزی جز چندین ذره‌ی خنثی نبودم.گویی ریگزاری شدم که هر شن آن خودم بودم..همان هنگام ...تمام ذراتم با دردی دهشتناک، سنگین و قبضه کننده، شعله ور شده و تمام من تبدیل به موادی از آتش دوزخ شد که پیکر مردگانِ ستمگر را می سوزاند...و من نیز همراه آنان میسوختم... و میسوختم...بی انتها گداخته میشدم و پوست ها را دود آرایی می‌نمودم..در آن حقیقت سوزان تنها یک چیز را نگریستم ...و از پایان به آغاز.. بر من در آن بلا ــــ بر ملا گشت.«الف» + « نون» + « عین» + « میم »به ابجد ۱۶۱...«؟»حروف واژگون گشتند از انتها به ابتدا...میم + عین + نون + الف = ؟می تابید .........می تابید............. می‌تابید.....سرانجام تا ابد بدان جا خیره گشتم..آری من ...آن را دیدم ...« بی پایان »....</description>
                <category>﴿ هُــرمــزان ﴾</category>
                <author>﴿ هُــرمــزان ﴾</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 08:51:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>﴿ تثلیث Δ هیولا گری ها ﴾</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%EF%B4%BF%D8%AA%D8%AB%D9%84%DB%8C%D8%AB-%CE%94-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%EF%B4%BE-wh1l9gekp5my</link>
                <description>«جهان قدسی ≠ تمدن ارتداد»ـــــــــــ ✦ ـــــــــــبه پاسِ حلول روح در بطن عالم وجود...به زودی، بر همگان آشکارا سراییده خواهد شد ..طالعی از غیب ــــ از آنچه که از ازل بود وُ تا ابد خواهد بود...پس بنگر بدین ندبه قـدسـیـا... وَ بر قُلوب روشنگر بتابان احادیث منزلت اختران را ـــ تا روشنی یابیم در تیرگی این بوم و بر ...و زین سبب...پرتویی از فانوس الوهی را، در بطن تیرگی جزم ها بیابیم ــــ و به اکتشاف هستی در ژرفنای نیستی وُ عدم روی آوریم...بدین سان با زنهار بر قلم وُ جوهرم رخنه کن .تا اندیشه ام نطفه ای شود از اژدهایی ده سر که هر سر ملکوتی اش، با شعله های آتشین و روشنی بخش …پوست دگم هارا خاکستر کرده ـــــ تا خاکه هایش را به ققنوسی باز اندیش دگردیسی یابد..باشد که در ژرفنای هیولا گری ها .. رستگاری را در‌ بر گیریم…شاید…« Περίπατος τῆς Ψυχῆς τῆς Βεβαίου Γνώσεως... »ـــــــــــ&gt;♢&lt;ــــــــــــ{ باب اول }ـــــــــــــــ&gt;♢&lt;ـــــــــدر آن میان که دودمان ابلیسان¹، چون با مُلکی عظیم بر پیکر جهان فانی مستقر گشتند...قوم پری زاد و اهریمن صیرت خویش را در اراضی پهناور زمین مسلط یافتند ..و به جانب سکونت و آشیان..برج هایی از ستون های ملکوتی را بنا نمودند..و از جهت سیطره بر جهان خاکی ـــــ از در ستم و ستیز بر آمدند با بازماندگانِ انسان تبار وُ پیشینیان...و بدین سان ، ذبح گشتند سر ها و گردن ها با خنجر های تیز ....به بدیل وُ نظیر گله هایی از گوسفند و میش..تا به آنجا که با نفرینی سیراب گشته از عطشی تیز ، پیکران نیز ــــ آوار شدند بر اجساد یکدیگر تلنبار ؛ و در بطلان ها خویشتن را یافتند گرفتار ..بدان طریق ...کولیان ضجه زنان مغروق بگشتند در سیل کشتار .توأمان، آدمیان حیران و خون گریان...تباه گشتند در آن مرگ زار ...ادامه یافت در چرخه ی ادوار با امتداد وُ سلسله وار ... مصیبت ها در مصیبت ها ...زین رو، کابوس ها در دل کابوس ها تباهی ها را بر انگیختند.آنگاه که پدیده ها در هم غلیتدند رمیده ...و از حقایقی پژمرده وُ سر افکنده ..پَراکنده پَر پَر بگردید پَر های طاووس ، کان با بال های پاره پاره که از تن دریده ی پرنده...بر ریگ زار ها می‌چکیدند قطره قطره خونباره.و بدین رو ...بدون تابشی از فانوسِ قدوس .. بر پا پدیدار بِگَشتند مصائب ؛ به اغمای ظلمانی در افتادند کواکب..گَردان حلقه وار در هم گره خوردند عوالم ....ارواحِ افلاک در بطن یکدیگر به گرمی بگشتند تنیده. و در سیه چاله بلعیده بگردید سپیده.سرانجام در آخرین دوران از فراز تباه ترین دودمان .....عالمان انسان و کیمیاگرانِ دربند ابلیسان ..از آمیختگی‌ ذرات احشای وجودی انسان ها با طبیعت درندگان ، بر انگیختند موجودیتی فرا انسان ، با آن امید که از ناجیان باشد..و به خلقت در آمد المصنوع.. همانا خردمند همانا دیو خواما دریغا که بود کالبدش بی روح ...با زبانی دو شاخه و کفر گو‌...شرارت را کرد از زندگانی تمنا .عاقبت شد تیغه ای تیز در چنگال خونینِ دربار ابلیسان...چه فکاهی بود فرا انسان...و بدین سان ، رامانوس به فرمان ملاکین آسمان ... برای یاری از بارگاه الوهی ، بر کوهستان های کریه منظر....درخشان بر ارگ زمین تجلی نمود با شکلی از نزول .آنگاه المصنوع ، به سان دیوی درنده خو..به نیت زور آزمایی ...با حالتی وحشی وُ پهلوانی ..از درندگی ، هجوم آورد سوی او..خراش هایی نورانی ،به رنگ سرخ وُ زرین ... از کوبش سلاح هایشان ـــــــ شب تار را به چراغانی آرایید.لیک آن مصاف تا فجر به طول انجامید .تا سرانجام آن دیو خو را بر سر زانو بر زمینش بیَفکَند رامانوس .پس بی هیچ بانگی....در واپسین لحظات آن سترگ سهمگین المصنوع ، چون بدید بر وی غلبه نخواهد یافت خیره بر نور بگفت : ای فروغ در من بتابد در درون.. مرا عاری از تاریکی بنما که شکوهمند است این رسوخ..و پسای آن با تابش سماوی های پریشان احوالِ « اثیر »ــــ بر منظره ی پر شکوهِ شر و تاریکی ..از ملکوت تا ناسوت هلهله ای بر پا شد ...ظهور ناجیان از فراز آستانِ قدسِ ملکوتی ..انسان تباران ، نجوای درود را می سراییدند با نیایش های آیینی ...با زبانی مرده خوار ، زمزمه وار بگفتند :« بتاب از سرای بصیرت ای نور تابان ..تا آشکار گردد از اولیا سِحره نهان...لعن بر مصلحتی که بود بلعنده ی عدالت کردگار ...و نفرین بر آن عدلی که کودکان را کرد گناهکار ..خاتمه شد سر آغاز...در آن هنگام که از حیات ، مرگ و میر جوانه زدپس خجسته است این سجودی که پس از آن ـــ نفاق ابلیسان بر همگان آشکار میگردد......»با خضوع المصنوع ، شبه انسانی درنده خو، بر هیمنه ی فروزان رامانوس ، انسانی با هیبتی فرشته گون، ملک تباری از اثیریان ...گروهی از سلحشوران درگاه آسمانی به رهبری رافائلِ شهسوار ، مَلِکی زره پوش وُ تیز بال، مرید آزورای شهریار...ــــ نیرومند تر از رامانوس ، آن انسانِ مَلِک تبار..بر روی کوه پایه های تباه آلود کوهستان سرازیر فرود آمدند نزول وار….هیبت رافائلآنگاه در همان سیر لحظات....رامانوس دست راموس را گرفته و وی را از روی زمین زور آور بلند کرد .راموس با بانگی شبح آسا ..رو بر چهره ی روشنی بخش رامانوس گفت : زین پس من چون برادری دلسوز دوشا دوشت خواهم جنگید ..بر سرشت آهنین ام سوگند..از زنان تا کودکان ابلیسان را خواهم درید...تیغه ام طعم مرگ و میر آنان را خواهد چشید..با زبانم خون هایشان را خواهم مکید...بشنوید ای اهل بارگاهان و اهالی سپهر های فروزان ، آیندگان خواهند نگریست ــــــ که جز من دگر سعادت مند ترین جنگاوری نیست .رامانوس ندای غرور مند و شکوه آفرین المصنوع را در اوج نوا های آسمانی اش قطع نمود.رو به او بگفت : میخواهی با دریدن دیگران به تعالی دست یابی؟و آنکه چون خود فرصت رستگاری یافتی این را خواهی به انحصار خویش در آوردی ؟عاقبت سرانجام دیگران را ازین نعمت حروم کنی؟راموس سرش را پایین فرو آورده و پاسخی نداد...رامانوس با چهره ای گشوده به سخن آمد : بی شک، مقصد، اَهَم بودن مسیرت را از بینش ات ستانده...پژواکی مملو از انعکاسی طنین در مکان منعکس شد که از پشت هیکل رامانوس شنیده شد..« او بر این می اندیشد که تنها با خنجر قدرت خواهد توانست ... سرشت شیاطین را شکار کند.و اینگونه با خصایص حیوانی از زمره ی فرشتگان قرار گیرد ..‌ حال آنکه نمیداند در نور ــــ تاریکی نمی‌گنجد مگر اینکه خود نیز به روشنی مسخ گردد ..»آن پژواک پر طنین از زبان رافائل برون آمده بود ..رافائل از درون کلاهخود بر زبان آورد : وی را اگر خواهان تابیدن است به من بسپار تا از تعالیم بارگاه ملکوتی ایشان را بهره مند کرده و دگرگون بنمایم .. ..چرا که وی می‌پندارد با همان روش‌های پیشین و تاریک، لیکن اینبار در خدمت جبههٔ «نور»، می‌تواند رستگار شود.راموس پرسید : چه میخواهی بر من آموزی؟رافائل با نجوایی آرام رو به او فرمود : از رقصیدن با سایه ها ...رسیدن به مرتبه ی تابیدن بر اوهام .‌‌..چون خورشید که هم میسوزد و هم می‌تابد..آری حقیقت سوزان لیکن آشکار است .راموس طعنه زنان سرش را بالا گرفت و موهای بلندش را از پیشانی کنار زد وُ زبان به سخن آورد : پس می بایست هویت و وجود خویش را بمیرانم...افسوس که هر دگردیسی فنای سرشت پیشین توأمان با زایش فطرت پسین است ...راموس از کنار رامانوس و رافائل فرا تر رفت..در گوشه نسبتا دور ...پیش صخره های زیر کوه، مشغول در آوردن آن زره ی اهریمنی و درنده وارش بود ...به آرامی قطعه به قطعه .... تکه به تکه ....قطعات آهنین را از اندام زره جدا کرد ..گذشت...تا آنکه چکمه های چنگالی اش را نیز در آورده و همانجا با دریدن خاک حفره ای گود ایجاد کرد.پسای آن، تمام زره را درون آن نهاد و خاک هارا بر روی اش ریخت..رافائل نزدیک رامانوس که خیره به راموس بود رفت و کنار گوشش فرمود : براستی او هرگز به سعادت نخواهد رسید و این را از اکنون در حال تماشای آنیم.رامانوس برگشت و بگفت: چطور؟!شهسوار پاسخ داد : او زره را دفن میکند نه نابود ..اورا همچنان نگه داشته بی آنکه آن را بسوزاند و یا آنکه از بطن خویشتن کند ریشه کن ..رامانوس در جواب پرسید : چرا پس میخواهی اورا بر گزینی ؟در پاسخ گفته ی وی بفرمود : تا آنکه خود بیند ...رافائل پس از این گفته سمت گروه سلحشورانش رفت در حالیکه رامانوس با چهره ای گشاده خیره به راموس که با دیدگانی دوخته به کلاهخود حیوانی اش در هنگام دفن می نگریست و توأمان دستانش آشکارا می لرزید .المصنوع ( راموس )پس از اتمام دفینه کردن تمام قطعات زره ، به سوی تیغه غولپیکرش که در زمین فرو رفته بود فرا رفت .با کف دستش دسته ی تیغه را گرفته و محکم از دهان زمین گرسنه بیرون کشید ...با سلاح در دست به کنار رافائل مسیر را پیمود و سپس جنگ افزارش را رو به شهسوار گرفت ..آنگاه گفت : سلاح جنگاور بخشی از تن اوست این تیغه ای نشانه ی پیمان من به توست ..رافائل بی سخن تیغه را از دست راموس گرفته و با نور بازوانش کل پیکر سلاح را تبدیل به مایعات داغ کرده و آن را ذوب نمود .المصنوع نیش هایش را غضبناک فشرده فریاد زد : افسوس بر تو باد ... با نمادی از سرشت وجودم چه کردی ؟ چنین است که بایستی برای رستگاری طنیت مرا از میان برادری ؟! .رافائل آرام در پاسخ فرمود : من چیزی را از میان نبرده ام ، وجود او ، خود با فنا شدن به نور گروید ... مسیر تو نیز چنین است ؛ آیا همچنان می‌پذیری به من بپیوندی؟راموس چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید تا شعله های خشمش را با دمی دود آلود برهاند..سپس با خشمی مدفون گشته در بطن خویش بگفت : نفرین بر هر سوختن و تابیدنی.... آری، زنهار همچنان به سرشت متعال پایبند خواهم ماند .لحظاتی سپری شد تا آنکه..... زیر آسمان سرخ و ابر های دود آلود ، قطب تمدن ، در قلب تیره ی جمهوری ابلیسان...شیاطین پری چهره ، درون تالار طول و درازنای قصر و تاج گاهِ دُشیل سیزدهم ، امپراطور برگزیده و بر انگیخته شده از میان آرای ابلیسان که بر تختگاهی تیره نهاد نشسته بود...شعار جنگ و سترگ سر دادند..دشیل، دستی بر ریش بلند و سیاهش نهاد و با رخسار بز گون و دیو آسایش نیش خندی زد...سپس دستش را از زیر ردای بلند و سرخ رنگش در آورده و با انگشت اشاره رو به گنبد سقف ...که آراسته شده از تندیس های نیاکان شیطانی بود ، رو به دربار فرمان حمله را با تمام قوای نظامی به جهت انسان را صادر نمود.و ارتش ابلیسان با جمعیتی بسیار که چون ابر بر سرزمین های کفر و نظام های ظلم سایه ی رعب افکنده بود ... در حرکت در آمدند.دیگر سپاهیان سوار بر ارابه ها به پرواز در آمده و بانگی خوفناک و غریب در بستر آسمان ها می نواختند ...دیگر گردان نیز آهنین سوار بر کشتی های آسمان پیما و اختر نورد به آرامی از جایگاه خود بلند گشته و پنجه در پنجه ی ستارگان رقصان ، پروازان به حرکت آمدند...هزاران هزار شیاطین از گونه ای با اندام نیم انسان و نیم دیگر پیکری اسب مانند و چهار پا ...به همراه پریان به نیمه جانوران دگردیسی یافته ،سمت کوهستان انسان ها با کمان های بلند و دود زا به تاختن در امدند....رامانوس به طرف رافائل شتافت و گفت : ای سرور وُ پیشوای من ،‌ اینک قوای ابلیسان خونخوار و شتابان به اینجا ره می نوردند ، مردمان دیدگانشان را به عمل و چاره اندیشی ما بسته اند ؛ حکم چیست .راموس نیز از گوشه ای دیگر رهروان به آن دو نزدیک شد و رو به شهسوار بگفت : من نیز آماده به جدالی برای دست یابی به تعالی خویش هستم ، پس فرمان به پیکار ده..رافائل پشت کلاهخود نیم نگاهی به راموس برهنه شده انداخت و بی آنکه جواب المصنوع را دهد چهره در چهره ی رامانوس کرد و دستی بر شانه اش گذشت و فرمود : چه بسا عده قلیلی از اندیشه ورزان بر دلاورانی زورمند چیره گشتند...رامانوس درنگی کرد و سرش را به نشانه تایید تکانید ..سپاه اسبان دیو نما و ارابه ها و تمام کشتی ها از دور دست ها عیان گشتند و در مدت کوتاهی به نزدیکی کوهستان رسیدند...جز رافائل که از درون کلاهخودش چیزی عیان نبود؛ همگی آن منظره ی شگفت آور ، پر از جنب و جوش های دلهره آور و با عظمتی خفقان آور را با دیدگان مبهوت زده می نگریستند ...سپس رافائل دستش را از شانه رامانوس برداشته و محکم و قاطع بفرمود :تنها به پیش رو ، پس از اندکی ما نیز به یاری تو‌ خواهیم شتافت.رامانوس، بی‌هیچ درنگی، تنها از کوه پایین آمد و به میدان صحرا... شتافت.راموس که دید رامانوس بدون تردیدی حرکت میکرد نفس نفس زنان رو به شهسوار با بانگی بلند گفت : این عمل خودکشی ای آشکار است بگو چرا اورا به کام مرگ فرستادی؟شهسوار پس از کمی درنگ فرمود : &quot; دیگران گزیده شدن معنای پاکی را زیر نیش های دیو ساران چون به زیانشان شود لمس نکرده و هرگز حقایقی سودمند ـــــ در عین حال زیانبار همچون ایثار را بر نمی‌تابند.... مگر خود این تعالیم را تمنا نکردی ؟ .&quot;المصنوع که گفته ی رافائل را در ادراک خویش نیافت ؛ اخمی بر چهره انداخت و با بانگی رسا بر او بِغُرید : &quot; هرگز چون تو رامانوس را تنها نخواهم گذاشت زیرا تا آنکه شما بخواهید به یاری آن بشتابید ابلیسان اورا هلاک خواهند کرد&quot; .راموس سنگی بلند کرده و بر زمین کوبید ، تکه نوک تیز سنگ را در دستان خاکی اش گرفت و بر آن شد به یاری رامانوس رود .اما....به ناگاه توسط سلحشوران تحت امر رافائل تحت حلقه ی محاصره قرار گردید...سلحشوران ، تبرزین هایشان را رو به راموس نشانه گرفتند ..راموس سراسیمه به پیرامونش که تحت حلقه افراد رافائل تخت فشار بود نگریست؛ سپس نگاهی به شهسوار انداخت فریاد زد : معنی این رفتار ها جز نفاقی طغیان‌گر چیست ؟رافائل دست راستش را بالا گرفت....از سمت سلحشوران کمان ها سوی بازماندگان نشانه رفت ...آنگاه زه درخشان کمان ها به قدرت کشیده شد ..و با فرود آمدن دست رافائل…کمان داران تیر های نورانی سوی انسان های بازمانده روانه کرده و تمامی آنان اعم از زن ، کودک ، جوان و پیر همگی تار و مار کردند ...راموس که جز ردایی پاره از هر نوع سلاحی برهنه بود ازین جنایت ، نفس خویش مبرا دانست...رو به آسمان غُرید : وای بر این سرشت ناپاک....که پاره ی تن نور افروزش را بر مسلخ فنا روانه می نهد ؛ و چنین پدیدار می گردد نطفه ی این مسلک از اولاد خیر و شر....سپس نیش را محکم بر زبانش فشرد ، آنقدر که خون از مابین لب هایش سرازیر شد...پس نعره زنان سوی هیکل درشت قامت رافائل حمله ور شد ...وانگهی در همان اثنا سلحشوران گِرداگردِ راموس با تلاطمی درخشان حال ، همگی بر سرش هجوم آوردند...و با نیزه های سه شاخه پوست و گوشتش را سوزان ـــــ سوراخ سوراخ می‌نمودند و با تبرزین های تابانشان اندام تیره بختش را خونبار می‌شکافتند..از شدت ضربات سنگین و جراحات سهمگین المصنوع فریادی سر داد که پژواکش در کل کوهستان پر صدا گسترانیده شد و بانگش به افلاک نیز پر تلاطم می رسید...همزمان رامانوس به تنهایی با نیزه بر موج عظیمی از ابلیسان در جدل بود ...شیاطین اسب پیکر سم هایشان را بر بدن رامانوس می‌کوبیدند و هرزگاه اورا بر زمین می انداختند..اما هربار او از زمین برخاسته و با نیزه اش جان عده بسیاری را از ابلیسان می ستاند..برخی از شیاطین با شمشیر های شعله ور از پشت رامانوس را مجروح نمودند تا آنکه با ضربه ی تبر از سویی نامعلوم دستش از بدن جدا شد و نیزه اش بر زمین افتاد .آنگاه دور تا دور او ابلیسان گرد آمدند و سلاح هایشان را بیخ گلوی او گذاشتند.از سوی دگر...راموس با اندامی از خون سرخ شده زانو بر زمین زده و به زنجیر کشیده شده توسط یاران شهسوار ...خرناس کنان خیره به رافائل با صدایی نخراشیده بگفت : &quot; ای رافائل .... مگر مرا برای استفاده اشکال ابلیسی در راه پاک سرشتی مزمت نکردی ؟ حال خود گفته ی خویش را نقص می نمایی و اعمال شنیع را در نورانیت بر میگزینی ؟!!!بر تمام کائنات و پدیده هایش سوگند تورا از دم تیغ خواهم گذرانید... طوریکه جهانیان کین خواهی مرا خواهند ستود ...&quot;رافائل با نظری بر شیون های حیران وی ... فرمود : &quot; همانا خودکامگی ، عریان کننده سرشت حقیقی ، سیمای کریه و کژدیسه ی ابلیس واری ، در زیر حجاب های تاریک اندیش است که آلودگی را از ارواح آدمی می ستاند و من اینک این ماهیت را در بطن تو دیدم...لذا همچنان بر این باورم که دوای آلوده بیمار را درمان نمیکند و اگر به روشنی می اندیشیدی می‌دانستی به هیچ وجه من بر هیچ کس ظلم و ستمی نکرده ام و نخواهم کرد ..همانطور که پیش تر گفتم هرگز فروغی تیرگی را بر نمی انگیزد جز آنکه آن را در خود حل گرداند...و بی تردید، تو از درک اسرار این درمان عاجزی ...بدین ترتیب علی‌الظاهر به نکوهش این فروغ که جسم ات را می سوزاند متوسل گشتی .&quot;سپس همگی سلحشوران به رهبری رافائل به پرواز در آمدند و با زنجیر پیکر راموس را در آسمان سوی بالا کشاندند..ارتش ابلیسان پس از اسیر کردن رامانوس سوی کوهستان روانه شدند.. و با دیدن اجساد بازماندگان.. سرود چیرگی را سر دادند...و سرانجام وعده تمدن ابدی خویش را بر عالمیان تحمیل نمودند ..رامانوس با پیکری خونبار...زانو زده و اسیر گشته در روی زمین…نیم نگاهی به شادمانی تاریک شیاطین انداخته و زیر لب گفت : باری ، کسانی که تنفس نفس را بر دَم همگان ارجحیت دهند .....سرانجام دیو سارانی خواهند شد که بر سر طعمه ای یکدرگیر را پاره پاره از میان بردارند .و در آخر همگی تکه پاره شده هلاک شوند..براستی اینگونه میان شیطان و انسان چه فرقی‌ست؟« پایان باب اول »</description>
                <category>﴿ هُــرمــزان ﴾</category>
                <author>﴿ هُــرمــزان ﴾</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 15:51:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>﴿ تراژدی انسانی ﴾</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%EF%B4%BF-%D8%A2%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%EF%B4%BE-upchrbiujalh</link>
                <description>« Ἀνθρώπινοι στίχοι »ـ∆ــــــــــــــ∆ــــــــــــ∆وقــتی عقل بشر با سِــحره شِـــــعر ـــــ بانگ شَــر را ، در بطن ظلمت می شنید...هنگامی که کین خواهـی خــصم را ؛ با سـودایی شریر ، در تباهی های خویشتن می دمید..متزلزل فرو فِتادند ستون های پنــهانِ جهان ، از بلندای آسمان ها بر سرزمین های خفته در زمین.....خلقتِ محشر را ببین ...و بدین طریق رحمت را از عقلت نگیر..{I}همانگونه که خونِ مَلک ، بر ریگزار های شهوات می چکید..و چشمان شیطان در تارک ثریا ، کورکورانه بدان تیرگی ها می نگریست ...از زوال دِگم ها ، بشکستند خون ریز ترین شمشیر ها در سـتیز ....آن لحظه که آسمان در کانون کبریا ، با زلف قدیس کمان رستگاری را می‌کشید ..{II}برپا گردید در ایوان کیهان ، منظره ای آخرالزمانی از خزان .همزمان و بی امان ...طلسم جادوگران ، می گُسلد زرین خوشه های ستارگان ...تا پدید آید صفوفی بی انتها از درندگان خونخوار وُ دندان درخشان ..که می درند یکدیگر را در ابدیتی بی زمان.در آن هنگام که دسته ای از پرندگان بال گستر و پروازان ، با بانگ های خوفناک و پژواک هایی خنده زنان..ندای جبر سر دادند بر جهان...{III}ازین رو آن مردگان در کنج عُزلت خویش ، بر همگان آشکار و شبح وار می سُراییدند عمیق ؛ نغمه هایی از مرگ و میر ..اَندَر درون حلقه هایی گردان سپهر ، در نِهادِ برزخی بی کران ، برپا بگردید آزادگی از میانِ جنگ و تیر .{IV }تا بدان جا که از شدت کوبش های آهنین و آهنگینِ آن جدل های سهمگین ..شکل آواز به خود گرفتند ؛ ضجه هایی نیمه جان از زبانِ جامه های خونین ..و سرانجام سرخ جامه پوشان ... گور های دسته جمعی را برگزیدند بدان احوالِ مسکین .{V}آری ، آن سلاطین بی سریر ...شعله ور وُ آتش اَفزا ــــ شتابان از حلول تاریکی ، گریختند به درازنای روشنا .. .تا عاقبت جدل را برگزینند بر جزا ؛ جدالی با تبرزین های گداخته از آئین های آتشین .... {VI}زین طریق ، بر آنان سروده شد فولادین و پر طنین ، بَند بَنده فرامین وُ قوانینِ آن شیاطینِ لعین ...با قهقهه.... با وسوسه...اهریمنی سپید در بند و زنجیر ...نفرین تباهی را با طَریقت طغیان‌گر خویشتن در آمیخت.در آن وقت که شُرشُر شَر را ، با شَراره های شِرارت بر انگیخت ..{VII}با زمزمه ی فرشتگانِ دیو گون ، بشریت با جنون.... عروج را با دید عقل بدیدند در هبوط ..و از درون ذهن نور ، بشارتی بر عقل تو آید فرود ؛ این روایت ، این حُدوث... {VIII}</description>
                <category>﴿ هُــرمــزان ﴾</category>
                <author>﴿ هُــرمــزان ﴾</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 17:22:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« مولود ظلمانی »</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80343394/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D9%85%D9%88%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B8%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-ljejzzxurjuh</link>
                <description>Parable of the &quot;Darkbornـــــــــــ&gt;♢&lt;ـــــــــــاَندَر دیرینگی...در ابدیتی لایَتَناهی ____ هم‌گام با تابشِ نورانی از ساحت ربّانی ــــ اَندَر درون زادگاه تاریکی ... در میان قلمرویی ظلمانی.ــ.ــ.ـــ.حــاروث ، موجودیتی پلید نام وُ تیره ذات .. ﴿I﴾متولد گردید ، از آمیزشِ تاریکی وُ تباهی در خَفقان... میانِ غبار هایی وسیع ، سرشار از سِحره نهان.. ﴿II﴾موجودی که هیچ نبود جز ماهیتی بی شکل وُ نامیرا .. مظهر ظلم وُ جوری بی انتها ....ــــــ بُگذرید تا آنجا که وی از آن مرتبه ی نا آشنا ، حلول وار رخنه کرد ؛ بَر لبه‌ی عالم اغما ...﴿III﴾و تجسم یافت ، به هیبت موجودی تیره وُ تار با چشمان مار ؛ شاهین سر وُ پری اندام .. که بود قامت اش سیاه ، پیکرش دیو وار وُ بالدار___ میزانِ بال هایش بـی شـمارــــ هر پَرَش انگل بود وُ جَمالش جُزام ... ﴿IV﴾داد ، اندرزی.. بر وحوشی تنومند از جنّیان وُ بگفتا : &quot; بدانید ای شیاطین ....که بایستی در این هستی ، عاری گردید از دگردیسی ؛ که نیست چیزی ، اَقدَس تر از هیولا گری&quot; ﴿V﴾پس از این سخن خویش در حلقه ی دوران ها ناپدید بگردید وُ لیک.... سایه اش بر بام جهان همچنان باقیست . ﴿VI﴾{والسلام...}Parable of the &quot;Darkborn</description>
                <category>﴿ هُــرمــزان ﴾</category>
                <author>﴿ هُــرمــزان ﴾</author>
                <pubDate>Tue, 21 Oct 2025 19:57:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>