<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بهزاد غدیری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_80360143</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 14:26:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1354154/avatar/uAR1Ew.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بهزاد غدیری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_80360143</link>
        </image>

                    <item>
                <title>میان ایمان و آغوش، میان دو جهان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80360143/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-sbwgzlytmy5d</link>
                <description>        ──❀🎨❀──      به قلمِ؛ بهزاد غدیری          ──❀🎨❀──نسخه نهایی | تابستان ۲۰۲۵متن کامل داستان:از لحظه‌ای که به فرودگاه رسید، می‌دانست زندگی‌اش دیگر مثل قبل نخواهد بود. «رها» با روسری ساده‌اش، چمدانی در دست، ایستاده بود میان آدم‌هایی که از هر سو می‌دویدند؛ درست در دل اروپایی سرد و مرتب. او دختر خانواده‌ای ریشه‌دار در قلب تهران بود، تربیت‌شده‌ی خانه‌ای که «ایمان» جزو اصولش بود، نه گزینه.در همان سوی دیگر این جهان، پسری با کفش‌های برند، ساعت هوشمند و لبخندی آشنا به سبک غرب، ایستاده بود: «آرمان». مردی از نسل تغییر. تحصیل‌کرده، بیزینس‌من، منتقد دین، عاشق سرعت، و کمی هم تنها.اولین دیدارشان نه عاشقانه بود، نه خاص. فقط «شروعی بی‌تعارف» بود. آرمان، که ایمان را عقب‌گرد تمدن می‌دانست، با دختری روبه‌رو شد که واژه‌های &quot;حرام&quot; و &quot;حلال&quot; را از ته قلب تلفظ می‌کرد. تضادشان جذاب بود، اما زخم هم می‌زد.رها اهل بحث نبود، اما بی‌سلاح هم نبود. با سکوت‌هایش، ایمانش را فریاد می‌زد. با مهربانی‌اش، بی‌رحم‌ترین انتقادها را بی‌اثر می‌کرد. او دختری بود از نسل حجاب و حیا، اما لبریز از شجاعت و شعور.آرمان که از کلیسا و مسجد، هر دو فاصله گرفته بود، در دل شب‌های مشترکشان، کم‌کم باور کرد که شاید «ایمان» فقط یک دیوار نیست؛ شاید پلی‌ست به سمت آرامش. کم‌کم فهمید رها با هیچ‌کس نمی‌جنگد، فقط عقب نمی‌نشیند.و عشق... همان روزی اتفاق افتاد که آرمان دید رها، در میان سرمای پاریس، بدون اینکه تظاهر کند، نماز خواند... و بعد، با همان دست‌هایی که به آسمان رفته بودند، موهای او را نوازش کرد.مذهب برای آرمان مثل درختی خشک بود، اما حالا شاخه داده بود. نه چون او خطبه‌ای شنید، نه چون تهدید شد، فقط چون «رها» را دید.با هم خانه‌ای ساختند که نه تماما ایرانی بود، نه کاملاً غربی. جایی میان ایمان و آغوش... میان دو جهان.🌹🍃🌹🍃🌹دیالوگ‌های برتر از دل داستان:✓«او دختری بود از نسل حجاب و حیا،     لبریز از شجاعت و شعور.»  ✓«با مهربانی‌اش، بی‌رحم‌ترین انتقادها را بی‌اثر          می‌کرد.»  ✓«مذهب برای آرمان مثل درختی خشک بود، اما حالا شاخه داده بود.»🎗️نتیجه‌گیری درخشان:گاهی ایمان، فریاد نیست؛ آرامش است. گاهی عشق، به‌جای عبور از مرزها، پلی می‌سازد میانشان. این داستان، روایتی‌ست از یافتن معنا در دل تضادها، از عاشق شدن نه با چشم، بلکه با یقین.  در جهانی که یا باید &quot;مثل من باشی&quot; یا &quot;بر خلاف من&quot;، این داستان نشان داد که می‌شود متفاوت بود و در عین حال، یکی شد. اگر جایی میان ایمان و آغوش ایستاده‌ای...  شاید این قصه، روایت تو باشد             ───❀🎨❀─── بر بومِ خیال، با رنگِ واژه‌های بهزاد غدیری𝓑𝓪 𝓷𝓰𝓱𝓪𝓶𝓮-𝔂𝓮 𝓭𝓮𝓵-e 𝓑𝓮𝓱𝔃𝓪𝓭 𝓖𝓱𝓪𝓭𝓲𝓻𝓲              ───❀🎨❀─── #بهزادغدیری  #ایران #کاشان #وطن #ایمان#MiddleOfTwoWorlds #FaithAndLove #رها_و_آرمان #بهزاد_غدیری #عشق_بین_فرهنگی #داستان_عاشقانه #داستان_ایرانی #شخصیت_قوی #ایمان_و_عشق #نویسنده_ایرانی #PersianStory #LoveAcrossCultures</description>
                <category>بهزاد غدیری</category>
                <author>بهزاد غدیری</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jul 2025 02:19:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80360143/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-vwc8zc4beojf</link>
                <description>گرچه در جانم همیشه هست جای مادرمجان خود را کرده ام از جان فدای مادرمدر مسیر آرزوهایم، به غیر از عشق دوستهست بی تردید، در آن، رد  پای مادرمگرچه بیماریم لیکن مبتلای او شدیمنوشدارویی نباشد جز دوای مادرمگر چه هستم روی پای خود به دام روزگارمانده ام محفوظ بی شک از دعای مادرمبا نوای لای لای و با ثنای نیمه شبروز و شب پیچیده در گوشم صدای مادرمو به پاس قدردانی از وجود و جود اوجان خود را می دهم هر دم برای مادرمگر چه دارد همدمی همراه و همدل بی گمانباز من هستم همیشه، خاک پای مادرمباز من هستم همیشه، خاک پای مادرم</description>
                <category>بهزاد غدیری</category>
                <author>بهزاد غدیری</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jul 2025 02:15:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محراب ابرو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80360143/%D9%85%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%88-p9kctrxansr0</link>
                <description>هر گَه که چین عشق را با تار گیسو می کشیاین جان بیمار مرا این سو و آن سو می کشیهر گه شکوفه میزنی بر خرمن آن شال خودگویی دل بی صاحبم تشنه لب جو می کشیبا سیل زیبای تنت دیدم سراب باورماین عاشق سرگشته را چون طفل هندو می کشیرحمی نما نا مهربان بر این دلم آرام جانآخر چرا خطی بر آن محراب ابرو می‌کشیچشمت زده آتش به جان می‌سوزم از دردی نهانای بت چرا آتش به جان ، با چشم جادو می‌کشیبهزاد غدیری/ شاعر کاشانی</description>
                <category>بهزاد غدیری</category>
                <author>بهزاد غدیری</author>
                <pubDate>Thu, 03 Aug 2023 15:06:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا ثریا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80360143/%D8%AA%D8%A7-%D8%AB%D8%B1%DB%8C%D8%A7-rz4t1mfbdald</link>
                <description>تو  بخواهی تا  ازل بیدار  می مانم  هنوزپشت افکار جنون هوشیار می مانم هنوزیاد آن رنگی که لبهایت به ما اموخته بودتا  ابد با سرخی اش تبدار می مانم هنوزقامت  زیبای   تو  قلب  مرا  آغشته  کرددوری و دردی که من بیمار می مانم هنوزپشت چشمان سیاهت  آرزوها  خفته  بودتو ببین  با  چشمکی بر  دار می مانم هنوزرنگ عشقت اخگری  بر جان من افزون کنداینچنین بی شعله اش نمدار می مانم هنوزناز  آن  گیسو  برایم  قتل  یک  فریاد  کردتا ثریا از غمت ، بی یار  می‌مانم هنوزبهزاد غدیری ، شاعر کاشانی</description>
                <category>بهزاد غدیری</category>
                <author>بهزاد غدیری</author>
                <pubDate>Wed, 02 Aug 2023 12:17:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80360143/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-gvzc35lmwt7o</link>
                <description>حالا که تقدیر ، تو رابه دریچه ی قلبم کشاندبیشتر بمان...تو که اینگونه بیخبر دل می بری بی اِذن هم نرو...مهمانخانه ی دل را با فرش کاشانمزین کرده ام...کفش هایت را به در کن...چایی ات را بنوش...در کنار مردی از دیار کاشان...زمانی را تصور کن که همه چیز رو به خاموشی است جز چراغ چشم هایم...با من به قدر یک فنجان چای ،شریک عاشقانه هایم باش...!آرام باش رفیق...همه ی جهان را هم بتکانی میزبانی چون دل من پیدا نخواهی کرد...(بهزاد غدیری شاعر کاشانی)</description>
                <category>بهزاد غدیری</category>
                <author>بهزاد غدیری</author>
                <pubDate>Mon, 24 Oct 2022 01:21:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>❤️قلب پر احساس ❤️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80360143/%EF%B8%8F%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%EF%B8%8F-nt15aspnaxdw</link>
                <description>تو فقط مال همین قلب پر احساس منیمنم آن مزرعه ی عشق تو آن داس منیهیچکس در دل من نیست عزیزم بخدابه که گویم که تو آن برگ گل یاس منیبه رطب زار لبت بوسه ای مهمان بشومچون که سرخ است و ملس میوهٔ گیلاس منیای که با شیطنتت کار دو شیطان بکنیتو بدانی  که همه واژه ی خناس منیتویی آن شاه که دستم به تو آغشته شدهکیش و ماتت بکنم چون ورق آس منیتو و آن دلبری و محو تماشا شدنمتو فقط مال همین قلب پر احساس منی﻿بهزاد غدیری شاعر کاشانی </description>
                <category>بهزاد غدیری</category>
                <author>بهزاد غدیری</author>
                <pubDate>Mon, 17 Oct 2022 09:49:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80360143/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-hsxk5ci1txnj</link>
                <description>گرچه در جانم همیشه هست جای مادرمجان خود را کرده ام از جان فدای مادرمدر مسیر آرزوهایم، به غیر از عشق دوستهست بی تردید، در آن، رد  پای مادرمگرچه بیماریم لیکن مبتلای او شدیمنوشدارویی نباشد جز دوای مادرمگر چه هستم روی پای خود به دام روزگارمانده ام محفوظ بی شک از دعای مادرمبا نوای لای لای و با ثنای نیمه شبروز و شب پیچیده در گوشم صدای مادرمو به پاس قدردانی از وجود و جود اوجان خود را می دهم هر دم برای مادرمگر چه دارد همدمی همراه و همدل بی گمانباز من هستم همیشه، خاک پای مادرم</description>
                <category>بهزاد غدیری</category>
                <author>بهزاد غدیری</author>
                <pubDate>Wed, 05 Oct 2022 01:36:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوان احساس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80360143/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D9%88%D8%B3-m3lnains4tud</link>
                <description>چه غزل ها که برای تو سرودم افسوسهمه شب تا به سحر یاد تو بودم افسوسمن که دیوانی از احساس برایت گفتمچه شد از شاعری و قافیه سودم افسوسبه من عاشقِ دیوانه ی تنها لعنتکه ز شلّاق غمت سرخ و کبودم افسوس همه گویند که من عقل پریشان دارمبس که درگیر تو و عشق تو بودم افسوسچه کنم نیست مرا طاقت بیداد رقیبعاشقت بودم و گفتند حسودم افسوس(بهزاد غدیری شاعر کاشانی)</description>
                <category>بهزاد غدیری</category>
                <author>بهزاد غدیری</author>
                <pubDate>Wed, 05 Oct 2022 01:29:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>