<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های قصه‌گوی تنها</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_80565035</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 21:10:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1819189/avatar/F6ivCA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>قصه‌گوی تنها</title>
            <link>https://virgool.io/@m_80565035</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درهم‌برهم‌نوشتی بعد از عاشورا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80565035/%D8%AF%D8%B1%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D9%87%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7-c8jjdfoecg04</link>
                <description>عاشورا هم تمام شد و من هنوز نمرده‌ام. طاقت شنیدن ماجراهای روز عاشورا را نداشتم. بگذارید تا صبح عاشورا هر چه هست را بشنویم اما از صبح تا عصر را نه. به خصوص عصر را و به خصوص شب و روزهای پس از واقعه را. همین کم‌تحملی‌ام هم شد که روز عاشورا را در هیچ مراسمی شرکت نکردم. حقیقتا توان شنیدن نبود. چه سود شنیدنی را که دیده‌ها حق آن را ادا نکنند و دل نخواهد راهی شود و عقل بهانه‌ها بتراشد؟امشب، بعد از مراسم شب یازدهم، که به سختی هم گذشت، ایستادم و به در و دیوار هیئتی که ۱۱ شب، زیر پرچمش سینه زده بودم نگاه کردم. احساس‌ خاصی بود. جدایی از این فضا و این نفس‌های گره‌خورده با یکدیگر و این مشت‌ها گره‌شده در هم دشوار بود. من یک سلیقه شخصی دارم و معتقدم آدم اگر هیچ‌وقت هم اهل هیئت نباشد، این یازده شب اول محرم را باید فراغتی حاصل کند و در یک و فقط یک مجلس شرکت کند و آن مجلس هم، نباید هر مجلسی و پای هر منبری و هر روضه‌ای باشد. هیئت باید سیاسی باشد، باید دم از سیاست بزند. باید محل روشن شدن فکرهای نو باشد، خواه با آیه‌ی قرآنی باشد که در ابتدای مجلسش تلاوت می‌شود، یا با موضوع گفتمان خطیبش یا یک مصراع از مداحش. هیئتی که این روزها ظالم را با انگشت نشان ندهد و از او دوری نجوید، زنبور بی‌عسل است. امروز حرف زدن و موضع گرفتن مهم است. فردا که شد، وقت پیروزی آمد یا شکست، موضع گرفتن فایده‌ای ندارد که وقت پیروزی برای غنائم آمده است و وقت شکست برای سوگواری بر آنچه دیگر از دست رفته. حکایت توابین است بعد از واقعه.و این پیوستگی ۱۱ شب در یک مجلس اول به این دلیل است که این ۱۱ شب، مقدمه و مؤخره و مغز حرف یک خطیب توانمند را باید شنید و جمعبندی کرد و دوم آنکه کربلا را در روضه‌ی جمیع حوادثش باید دید. از شیر‌خواره ۶ ماهه‌اش تا حبیب هفتاد و چندساله و روایت هر کدام، همان است که سن و شرایط زندگی بهانه‌ی خوبی برای دل ندادن به امام نیست و روضه‌خوان خوب آنی نیست که تنها حسین وای سر می‌دهد و نشانه‌ای از تکلیف امروز نمی‌دهد‌. القصه که همه‌ی این‌ها، الحمدالله که در جلسات هیئت عبدالله‌ابن‌الحسن و منبر حامد کاشانی و روضه‌ی حنیف طاهری برای ما حاصل شد و به پرونده این یک دهه به پایان آمد‌.اما اکنون، خودم را می‌گویم. فردا که بشود، خیلی‌هایمان حسین را در همان سرزمین پربلای کربلا و با همان حالت ناگواری که شنیده‌ایم، رها می‌کنیم و می‌رویم پی زندگی‌مان. حماسه آفریدن؟ در میدان بودن؟ آبرو گذاشتن؟ از مال گذشتن؟ از جان گذشتن؟ نه نه نه! برای ما حسین را در گوشه‌ی حسینیه خواستن و در میان صدای تعزیه و گردش زنجیر دیدن خوب است. بقیه‌اش به ما ارتباطی ندارد. در غزه و یمن و لبنان و سوریه چنین و چنان شده؟ خب باشد. ما خودمان هزارتا مشکل داریم. نه ببین! چراغی که به خانه رواست،‌ به مسجد حرام است! مگر خودمان کم فقیر و گرسنه داریم؟ خط فقر می‌دانی یعنی چه؟ تقصیر خودمان است. خودمان مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل گفتیم که اینطور شد. خودمان از دیوار سفارت بالا رفتیم که دارند با ما چنین می‌کنند. خودمان داریم دشمن می‌تراشیم. هسته‌ای می‌خواهیم چه کار؟ دنیای امروز دنیای گفتمان‌هاست. و همین‌ها...فراموش نکنیم خدای حسین در کربلا، همان خدای «كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ» در بدر و همان خدای تقابل طالوت و جالوت است. خدا اگر می‌خواست، حسین هم ولو با چند ده نفر، خاک لشکر ابن زیاد و عمر سعد را چنان به توبره می‌کشید که هزاران شرح از هنر جنگ و رزم از کنارش بیرون بیاید. اما مسئله این است که بفهمیم، امت اگر گرد امامش جمع نشود، هزار و چهارصد سال هم که اشک بریزد،‌ دیگر کار از کار گذشته. امتی که تن به سقیفه می‌دهد، فریادش را بعد از عاشورا به آسمان بلند می‌کند.کاش در مسیر بمانم. کاش بمانیم. گریه بر امام شهید و تقابل فکری یا عملی با مسیر شهدای امروزی راهش، عجیب با هم منافات دارد. و حسین، تو خود پناه ما باش در این مسیر.از خود، همین را می‌دانیم که شما را دوست داریم. از رشته نازک محبت‌مان، طنابی بساز و ما را از خود جدا نکن.#از_من</description>
                <category>قصه‌گوی تنها</category>
                <author>قصه‌گوی تنها</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jul 2025 03:41:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز دیده به دیدارت آرزومندست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80565035/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%B3%D8%AA-oz4sarroktcb</link>
                <description>هنوز دیده به دیدارت آرزومندستشب از نیمه‌ می‌گذرد. ماه کامل نیست. تقویم و ساعت و می‌گویند دوباره تاسوعا شد. نگران بودم که مبادا به محرم نرسم و علی‌الخصوص شب تاسوعایش. حالا اگر بمیرم، نمی‌گویم باکی ندارم؛ بالاخره پایم را به چیزی در این دنیا گیر انداخته‌ام که مرگ برایم سخت باشد، اما مردن در این‌جا و این وقت و ساعت‌ها به دردناکی قبل نیست. من همواره این‌گونه بوده‌ام که روضه روز عاشورا را نفهمیده‌ام. روز عاشورا روز آزار است. روز آسانی برای زیستن نیست. در دیگر روزهای سال هم که روضه‌ای می‌روم و کار به حسین یا اسارت زینبش می‌رسد، من راحت نیستم. نه از برای اینکه اشک‌ها جاری نمی‌شوند یا لااقل آن‌طور که باید جاری نمی‌شوند. بلکه برای حسین را نفهمیدن‌ها و نشناختن‌ها و از او دور بودن‌ها و حتی در مقابل او ایستادن‌هایم. برای همین است که به نظرم بهتر است روز تاسوعا تمام شوم و دیگر کارم به عاشورا نکشد که به جد، طاقت این روز و بعد از آن‌ را ندارم. من شب سوم را هم به سختی سپری می‌کنم.حسین، بهترین اصحاب و یاران را بذل جانان می‌کند، قاسم را، برادران را، خواهرزاده‌ها را، ذبح عظیمش، علی اکبر را، عباس را، شیرخواره را و آخر هم عبدالله را. همین غم‌ها برای از پا در آمدن کافیست. دیگر طاقت شنیدن قصه‌ی خود او نیست. مجالی برای درک اسارت زینب و شهر آذین‌بسته و مجلس آن ملعون نیست.‌ پس خدا را تا همین‌جا شکر که ما را اول به محرم، و بعد به تاسوعایش رساند. تا این‌جا را مردانه، ولو به قدر تار مویی می‌شد فهمید. از حالا به بعدش، چشم پرآب و سینه‌ی پرسوز می‌خواهد که حق مطلب را ادا کند و حق مطلب نه گریه و ضجه و مویه‌ی بیشتر و شدیدتر است که البته آن هم لازم است. لازم هست ولی کافی؟ نه! بلکه به گمانم آن است که حسین و عباس را تنها شب عاشورا و تاسوعا از پشت پستو‌ها بیرون نکشیم؛ برای گریه‌ها، برآورده شدن‌ حاجات، برای شفای بیماران و آزادی زندانیان‌مان و حتی برای شور و عشق سینه‌زنی و صدای طبل و سنج‌هایمان. و نه که بگویم توسل نکنیم و نخواهیم که از قضا مرام و منش آنان هم کرامت و جود و بخشش است. لکن امام را آن‌طور نباید شناخت که او را ابزاری بدانیم برای گشوده شدن گره‌های کور امورات‌مان که طبق فرموده مادرش، فاطمه‌ی زهرا (س)، مثل امام چون کعبه است که باید به سویش روند، نه آنکه او به سوی آن‌ها بیاید.القصه که من فکر می‌کنم ما بیش از آنکه برای حاجات و نیازهای خویش از ایشان طلبکار باشیم، بدهکار آن‌هاییم و سر و دست و پا و مال و جان و فرزند را اگر در راه آنان تقدیم کنیم، ملالی نباید باشد. چرا که شیعه، باید فرمان‌بردار و مطیع امام خویش باشد و در تحرک و جنب‌‌و‌جوش. خستگی نشناسد. شب را به روز و روز را به شب بدوزد و در لحظه‌ به لحظه و با هر نفس، جز خدا و امامش را نبیند و نشناسد.این‌ها همه که گفتم، آن وضعیت آرمانی بود که در ذهن دارم، می‌خواهم باشم و باشیم. یقه‌ی خودم را اما اول از همه می‌گیرم که این‌گونه نبوده‌ام و این چنین زندگی نکرده‌ام. و عباس، ماجرای من و خودش را خوب می‌داند. خوب می‌داند که خود خواند و خود کشاند و خود برد. خودش می‌داند عهد‌هایی را که بسته‌ام و گویی بسته‌ام برای شکستن. اما خود می‌داند شرمساری‌هایم را. از غصه آب شدن و خانه‌خراب‌شدنم را. من هم، چیزی جز همین شرمساری‌ با خود نیاورده‌ام. خودش می‌داند پیش از آنی که من باشم، این ملت، ملتی که تجربه‌ی تاریخ را در سینه دارد و بار همه‌ی تاریخ را نیز به دوش می‌کشد، سال‌هاست که سردارها و علمدارها تقدیم می‌کند و هر بار، شرم مرا فرا می‌گیرد و چندی بعد فراموش می‌کنم و همان عهد شکستن‌ها. خودش می‌داند که اگر بخواهم نام ببرم با نام و یاد این سردارها و علمداران چقدر اشک ریخته‌ام، طوماری بلند را باید سیاه کرد. سلیمانی، صیاد، بروجردی، خرازی، رئیسی، امیرعبداللهیان، سید حسن نصرالله، سنوار، باقری، حاجی‌زاده، سلامی،‌ رشید، همت،‌ باکری و دیگری و دیگری.شاید این آخرین تاسوعای من باشد. بودن خویش را برای تاسوعای بعدی نمی‌توانم تضمین کنم؛ چنان که نبودنم را. اما دوباره عهد می‌بندم که پای کار باشم. باشد که مرثیه بر امام شهید، باعث غفلت از امام حاضر نشود. باشد که چشم‌ها را چنان که سلیمانی در آن نمک می‌ریخت تا دیو غفلت را به زمین بزند، وقف شما کنم.همیشه دوست داشته‌ام سربازی کوچک و گمنام باشم در گوشه‌ای. به دور از هیاهو، یک چرخ کوچک را بچرخانم. از به دست گرفتن علم، گریزان بوده‌ام اما او می‌کشد آن‌جا که خاطرخواه اوست. شاید روزی هم پرچم یک گوشه‌ای را روی دوش ما بگذارد. انگار که نمی‌شود از دور تماشا کرد. نمی‌شود خاکی نشد. نمی‌شود زخم برنداشت. خیالی نیست، ببر به آن جا که می‌خواهی.نمی‌دانم این جملات را احدی می‌خواند یا نه! نمی‌دانم خودم هم سری به آن‌ها خواهم زد یا نه؟! شاید روزی پاسخ سوال‌های امروزم را یافتم و همه این جمله‌ها از معنی تهی شد. باکی نیست. اما فارغ از پایبندی یا عهدشکنی‌ام، یک چیز را می‌دانم؛ اینکه از چشم‌هایم حسابی طلبکارم. اشک‌هایی خالص و مخلص که فقط برای تو باشد و بیداری‌های بسیار به تلافی همه‌ی آن خواب‌های شیرین پیش از این. خواب را بر چشم، این عضو سیری‌ناپذیر، حرام باید کرد.و عباس، تو خود از حال دل خبر داری. روزگار بر ما سخت گرفته و پس از این هم بیشتر سخت خواهد گرفت. شب از نیمه گذشت. صبح شد. ماه کامل نیست. اما به قول شاعر، «اگر که شبرو عشقی، چراغ ماهت بس» و تو ماه شب‌هایی.دخیلک یا عباسمددی یا عباس</description>
                <category>قصه‌گوی تنها</category>
                <author>قصه‌گوی تنها</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jul 2025 03:49:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی علت نشدن‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80565035/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D8%AA-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7-mppkvgbygqvp</link>
                <description>هیچکس به دنبال نشدن کاری را آغاز نمی‌کند.هیچ شاگردی برای نیاموختن درس نمی‌خواند.سپیده‌دم، هیچ پدری به این امید که نانی به دست نیاورد،‌ پاشنه کفش خود را بالا نمی‌کشد.هیچ مادری فرزند خود را ناخلف تربیت نمی‌کند.هیچ صیادی تیر خود را به امید فرار صید پرتاب نمی‌کند.هیچ سربازی از برای تسلیم شدن نمی‌جنگد.هیچ مضطری از برای اجابت نشدن خدا را صدا نمی‌کند.و خلاصه‌اش را که بخواهی، هیچ رهرو را سراغ ندارم که برای نرسیدن پا در مسیر نهاده باشد.آدمی می‌رود، تلاش می‌کند، زمین می‌خورد، خسته می‌شود، بلند می‌شود، ناامید می‌شود، انتظار می‌کشد، دلشکسته می‌شود و شاید و فقط شاید، باز دوباره می‌شکفد، فقط به این امید که رسیده باشد. خواه شاگردی باشد که نمره‌ دلخواه را کسب کرده، یا پدری که وقت غروب بدون شرمساری به خانه می‌رود، یا مادری که چشمه‌هایی از متانت و ادب را در فرزند مشاهده می‌کند و یا صیادی که تیرش به هدف نشسته باشد، یا سربازی که جنگ را برده و بیچاره‌ای که دعایش اجابت شده باشد.من تجربه‌اش کردم. آن لحظه رسیدن به آرزو را تجربه کرده‌ام. اما اول و آخرش را که بخواهی همه‌ی این شادمانی و خوشحالی که فکر می‌کنی به دست می‌آوری برای چند لحظه‌ است. چرا که زندگی هنوز ادامه دارد و این‌جا که اکنون ایستاده‌ای و خیال می‌کنی دنیا می‌تواند متوقف شود تا تو در اوج باشی، آخر دنیا نیست و می‌چرخی و می‌چرخی و دوباره به زیر کشیده می‌شوی!آن جا آدمی می‌تواند مغرور شود یا نشود، اما به گمانم هرگز به راهی که آمده فکر نمی‌کند. از آنکه پیش از این که بود و اکنون کیست می‌گذرد. به گمانم هرگز پیش خود نمي‌گوید که آیا ارزشش را داشته؟ این همه راه را آمدن و این همه سختی را به جان خریدن می‌ارزد به این چند لحظه بدمستی؟پاسخ من هم نه است و هم آری! نه، چون انتظار آدمی را فرسوده می‌کند و بلاتکلیفی رمق زانوهای آدم را می‌مکد و آری، چون نرسیدن، شکست می‌آفریند و بازنده بودن دور باطلی ایجاد می‌کند که هر فرسودگی‌ در آن، فرسودگی دوچندان را به همراه می‌آورد. آدمی باید در حرکت باشد، سکون و رکود از انسان چه می‌سازد جز مرده‌ای متحرک؟ به عقیده‌ی من که بازنده‌ای که در راه تحقق آرمانش یا آرزویش، حتی یک قدم رو به جلو برداشته باشد، هزاران بار شریف‌تر و باعزت‌تر از آدمک غرغروی راکدی است که فهرستی بلندبالا از دستاویز‌های خود دارد.ما با شکست بیگانه‌ایم. پذیرفتن شکست و نشدن‌ها هیچگاه خوشایند نبوده و نیست. آن‌ها را می‌پذیریم، چون ناگزیریم و راهی نداریم. اما می‌آموزیم که فلان حرکت اشتباه یا فلان کاهلی کوچک یا فلان حرف نابجا تفاوت را رقم زده و البته که من فکر می‌کنم هنوز هیچ چیز از نحوه شکست خوردن خود نمی‌دانیم و «هزار نکته باریک‌تر ز مو اینجاست».بیش از آنکه دنبال معنای شکست‌ها و حماسه ساختن از آن و تبرئه کردن خود باشیم، دنبال علت شکست‌ها باشیم و از آن مهم‌تر، علت نشدن‌ها را به یکدیگر بشناسانیم. تلاش کردن و نرسیدن، اگر منجر به یافتن علت شکست‌ها نشود، ارزشی ندارد. نیازی نیست قدردان دویدن‌های خود باشیم! از بابت نرسیدن هم غمگین باشیم، بگذاریم غم، انگیزه برای جبران بیافریند. دوری از این غم آدمی را لاابالی می‌سازد.به عنوان کلام آخر...آدم‌ها را متفاوت طی می‌کنند. یکی می‌رسد، یکی زودتر می‌رسد و یکی دیرتر و یکی هم به بیراهه می‌رود اما در شروع با هم تفاوتی ندارند. آن‌ها که اهل حرکت نیستند را کاری ندارم. اما هیچ رهرو را سراغ ندارم که برای نرسیدن پا در مسیر نهاده باشد.</description>
                <category>قصه‌گوی تنها</category>
                <author>قصه‌گوی تنها</author>
                <pubDate>Sun, 13 Apr 2025 22:39:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«تو می‌روی و دیده من مانده به راهت» |‌ این لحظات مبهم بعد از رفتنت‌</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80565035/%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AA-mdctejukwt9b</link>
                <description>ترسیدم آخرین دیدار باشد و حتی اگر آخرین بار هم نباشد، نمی‌دانم دفعه بعدی که او را می‌بینم چه وقت است. بله! به همین دلیل وقتی او را در آغوش کشیدم، گفتم صبر کن تا بلکه این آغوش با قبلی‌ها فرق داشته باشد و این بار چشم از او برنداشتم. برنداشتم تا آخرین لحظه که ترک موتور نشست و دستی برایش بلند کردم و رفت و رفت و رفت و رفت و به آنی دیگر او را ندیدم. این لحظه نه آنقدر غمگین و نه آنقدر سنگین،‌ بلکه مثل هزاران لحظه‌ی دیگر مانند آن، لحظه‌ای موهوم و مبهم بود. از آن وقت‌ها که نمی‌دانی چه می‌شود. حالا که می‌بینم، هرچند ابهام جزء جدایی‌ناپذیر زندگی است، اما از آن خوشم نمی‌آید. از این لحظه‌ها که حال خودت را نمی‌دانی خوشم‌ نمی‌آید و این اولین لحظه این‌چنینی نیست و آخرین هم نخواهد بود. نه حال گریه دارم و نه خوشحالم. اما عزیز من، دوست من، رفیق شفیق من، کاش قصه جور دیگری رقم خورده بود که نمی‌رفتی. بگذار بگویم ته دلم فکر می‌کنم اگر فاصله را کم می‌کردم و نزدیک‌تر به تو بودم و گفتگویی می‌کردم و حرف‌هایی می‌زدم،‌ شاید می‌ماندی. شاید می‌ماندی برای اینکه دستمان را در دست یکدیگر بفشاریم و برای این خاک و این مردم بجنگیم.امروز آمدی و قریب به سه ساعت گفتیم و گفتیم و مرور کردیم. من و تو حالا خیلی عوض شده‌ایم. آن آدم‌های سابق که بودیم را اصلا نمی‌شناسم. حالا که چشم از تو بریده‌ام، مثل همیشه به حرف‌هایت فکر می‌کنم. میان روزمرگی‌ها آن‌ها را به خاطر می‌آورم. ما همان‌ها بودیم که با گذر ۱۱ سال رفاقت، پیام‌های زیادی میان‌مان رد و بدل نشده. عکس‌های زیادی با هم نداشته‌ایم. اما حاضرم قسم بخورم آن شب‌ها و روز‌ها و اوقاتی که با هم به سر کرده‌ایم، آنقدر شیرین بوده که فرصت نکرده‌ایم عکسی ثبت کنیم و قر و اطوارش را به دیگران نشان دهیم. حاضرم قسم بخورم همیشه به حرف‌ها و نظرهایت فکر کرده‌ام و می‌کنم. من در عمق وجودم می‌دانستم که بالاخره به امروز می‌رسم که تو می‌روی.به تیزی و چابکی تو کسی را ندیده‌ام. به عمیق بودن و دقیق بودن تو کم‌تر کسی را می‌شناسم. حالا هم می‌نشینم به حرف‌هایت باز هم فکر می‌کنم. می‌پرسم چرا؟ چه می‌شود که تحمل بلاهت برخی مردمان برایت دشوار شد؟ بی‌خیال البته... سوال مهم‌تر این است که من چرا می‌مانم؟ می‌مانم که بسازم؟ می‌توانم که بسازم؟ شاید! اما قول می‌دهم آنچه دارم را بگذارم تا یک قدم جلوتر برویم از این جا که هستیم.من فکر می‌کنم برای خیلی‌ها لحظاتی در زندگی هست که آدمی از بند آن رها نمی‌‌شود. البته که آن لحظه آنقدرها خاص نیست و با خود آن را مرور می‌کنی، تا بلکه بفهمی چه شد که فلان کار را کردم؟ یا آن حرف را زدم؟ مثلا چرا آن روز که برای اولین روز دانشگاه به تهران می‌آمدم، توی اتوبوس روضه عباس گوش دادم؟ چه فهمیدم از استشمام بوی زهرا در کنار علقمه؟ چرا آن مصراع از غصه آب شدم محمود کریمی در شب پر کشیدن سردار ملت از ذهنم پاک نمی‌شود؟ چرا نمی‌خواهم از چشم یار افتم؟ و راستی اینکه چشم‌ها ناسپاس‌ترین‌اند؟ و این پنج سفارش از باقرالعلوم که:اگر مورد ستم واقع شدي ستم مکن، اگر به تو خيانت کردند خيانت مکن، اگر تکذيبت کردند خشمگين مشو، اگر مدحت کنند شاد مشو، و  اگر نکوهشت کنند ، بيتابي مکن.و هزاران تا از این حرف‌ها و جمله‌ها و آیه‌ها و عکس‌ها و فیلم‌هایی که دیده‌ام و خوانده‌ام و شنیده‌ام. هزاران عکس از سنوار و نصرالله و زین‌الدین. از سلیمانی و صیاد و باکری. از همت و رئیسی و آوینی و البته، آن نگاه جگرسوز حسین امیرعبداللهیان.جواب اما، همان باشد که روز محشر شرمنده زهرا نباشم. آدم‌ها شبیه چیزی می‌شوند که آن را دوست می‌دارند و من اگر عاشق عباسم، چرا باید از به میدان آمدن بترسم؟ چرا باید همه چیز را به میدان نیاورم؟ چرا نباید مرد میدان باشم؟هستم برادر جان! به قول نادر ابراهیمی،‌ من به بلاهت امید آراسته‌ام! امید دارم. می‌مانم که بجنگم. با هر دشمن این خاک و هر فکر عقب‌مانده و برای این سرزمین که متعلق به همه مردم آن است. همه و همه و همه... وگر مراد نیابم به قدر وسع کوشم...و خدا کند که بکوشم و شرمنده روی زهرا نباشم.با دلی شکسته و چشمانی خیس و بغضی در گلو در پایان نوشتار...بماند از ما به یادگار</description>
                <category>قصه‌گوی تنها</category>
                <author>قصه‌گوی تنها</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2024 22:41:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باشد که روز رفتن شرمنده نباشم | درد و دل نیمه‌شب تاسوعا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80565035/%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D9%84-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%B3%D9%88%D8%B9%D8%A7-jxoad6gloqgg</link>
                <description>راه زیادی را آمده‌ام. حالا کم کم دارد ۵ سال می‌شود آقا جان. ۵ سال از روزی که دانشجو شده بودم و روی صندلی اتوبوس نشسته بودم تا راهی تهران شوم و همان‌جا ناخوداگاه روضه‌ی شما را گوش دادم. بخواهید یا نخواهید،‌ مرا بپذیرید یا نپذیرید، حالا که یک فاز از دانشجویی را تمام کرده‌ام و زندگی‌ام دستخوش تغییرات زیادی شده، برایم تبدیل شده‌اید به اسطوره. اگرچه از فهم حسین عاجزم، اگرچه نمی‌فهمم اصحاب دست و دل از دنیا شسته‌اش را و نمی‌فهمم گریه رباب را و صبر زینب را، اما یک چیز را می‌فهمم که عباس‌جان، شما با همه جای عاشورا فرق دارید و خلاصه که خودتان هم می‌دانید، عباس بودن و عباس شدن برای یک مرد چقدر قشنگ است. چه غوغاییست این شناختن محبوب و ذوب شدن در آن و اینکه مراقب و دست و دلت باشی که نلرزد و مراقب قدم‌هایت باشی که مبادا جلوتر از او بروی.تصویر از t.me/mrart9عباس‌، هنوز هم وقتی نگاهم به ماه آسمان می‌افتد، یاد تو می‌افتم و می‌دانی ماه شب چهارده،‌ ماه کامل با من چه می‌کند. عباس‌جان، آقای من، سرور من، سید‌الشهداء به شما وعده داد به جای این دو دست بریده،‌ در بهشت دو بال خواهی داشت. عباس جان، دست من را می‌گیری؟ شما که باب‌الحوائجی، شما که اندوه را از چهره حسین (ع) پاک می‌کنی، من بیچاره را می‌پذیری؟چه زیباست آرزویم که به وقت جان دادن، در راه خدمت به امام خویش، آنقدر دویده باشم که پیشانی‌ام از عرق خیس باشد، آنچنان که در خون خویش غلطیده باشم، آنچنان که لباسم خاکی باشد و در میانه‌ی میدان نبرد خویش باشم. ابوالفضلم، راه طولانی در پیش دارم و نگرانم. نگران این دل وامانده‌ام که مبادا جا بزند. عاشورای ما هم دور نیست. نشود آن‌که حسین را تنها گذاشته باشم و گریخته باشم. دور باد روزی که رو در رویش شمشیر کشیده باشم. اما عباس،‌ شما که پرچم‌تان هم‌سطح پرچم حسین بالا رفت و مرکز نورانیت جهان شدی، شما که برای رساندن آن مشک آب، جهان را زیر و رو کردی و دست آخر وقتی به زمین افتادی، متحیر و سرگشته بودی و خاک بر دهانم، شرمنده! دستم را بگیر و رهایم نکن. البته که عزیز من، تو خودت دریایی، آب را بیاوری یا نیاوری، عباس هستی و همین کافیست. تو علمدار حسینی و نه اینکه بخواهم قیاس کنم و بگویم می‌خواهم علمدار زمانه باشم، نه! که می‌خواهم یک سرباز باشم اما یک سرباز آماده. عباس من، علمدار حسین، پشت و پناه حسین، تو را به حق همان لحظه‌ها که سر در آغوش حسین نهاده بودی، هر جا رفتم و هر جا بودم، با من باش. با من باش که این دل مبادا بلرزد و مبادا امام خویش را از یاد ببرم. عباسم،‌ بارها با خود اندیشیده‌ام و عهد کرده‌ام که مثل قاسم و ابراهیم، روز را به شب بدوزم و شب را به روز و سر از پا نشناسم که خود را بسازم و آماده حضور نزد پسر فاطمه‌ (س) باشم. ولی خودت هم می‌دانی چه عهدها که شکسته‌ام و چه سستی‌ها که ورزیدم‌ام و چه دشمنی‌ها که با او کرده‌ام. عباس عزیز من، ماه آسمان من، چراغ شب‌های تار من، آرامش درازای شب‌های غمگین من، امشب اگر دستم را نگیری، اگر نپذیری، امیدی با خودم ندارم. مرا بپذیر. بیا و خودت مرا بگیر و با خود ببر. حالا می‌خواهم خودم را به تو بسپارم.عباس، علمدار بودن و پرچم دار بودن را با تمام وجود دوست دارم. این قابل اتکا بودن را دوست دارم. این را که امام، لب تر کند و تو آماده باشی و مطیع تا اجابتش کنی. عباس، تو همان بودی و این شب‌ها با نام تو صیاد و سلیمانی و رییسی و بروجردی و خرازی و کاظمی را یاد می‌کنم. عباس، امیرالمومنین (ع) که فرمود «فمن یمت یرنی» و می‌دانم روز رفتن، به بالینم خواهد آمد. عباس، بیا و نزدیک من باش و مرا رها نکن تا در زمان مواجهه با پدرت، شرمنده نباشم و بگویم، آقای من، جانم فدایتان،‌ خودتان هم دیدید سر از پا نشناختم،‌ خودتان هم دیدید که روز و شب را به هم دوختم و خواستم که در خدمتتان باشم.عباس، بهشت را برای بهشت نمی‌خواهم. این را از تو آموخته‌ام که بهشت را برای بهشت نباید خواست، بهشت بدون حسین (ع) دیگر چیست؟ اما رشته‌ی افکارم را به یاد من آر که از این فکر غافل نشوم. عباسم، مدد کن و شفاعتی و دعایی که همواره در مسیر حق باشم.اما عباس از سوز سینه‌ام می‌دانم که ماجرای قاسم را می‌دانی، اشک‌هایم برای ابراهیم را می‌دانی و امشب که شب تاسوعاست، آمدم که نوشته باشم و مهر و موم کرده باشم تا روزی اگر پیمان شکستم و منحرف شدم، بدانم که درد و دل‌ها را در شبی که به یادت اشک‌ها ریختم، و در روزی که «شنود» و «سقای آب و ادب» را خواندم پیش خودت آورده‌ام. عباس، نگاه تو و هر آن‌کس که او را درک کردی و مولای خود یافتی و هم آنان که اجبار زمان اجازه نداد در محضرشان باشی و اگر آن‌ها را می‌دیدی، پرچمدارشان می‌شدی، اگر نباشد، من هیچم. من از درک آنان عاجزم اما عباسم، آقای من، واسطه فیض من و آنان شو و آنان هم که واسطه فیض بین ما و خدای‌مان‌اند. کفیل من باش تا مبادا که از چشم یار افتم.مبادا یارب آن روزی که من از چشم یار افتمکه گر از چشم یار افتم ز چشم اعتبار افتمشراب لطفْ پُر در جام می‌ریزی و می‌ترسمکه زود آخِر شود این باده و من در خُمار افتمبه مجلس می‌روم اندیشناک ای عشق آتش دمبِدَم بر من فُسونی تا قبول طبعِ یار افتمز یُمنِ عشق بر وضعِ جهان خوش خنده‌ها کردممَعاذالله اگر روزی به دست روزگار افتمتَظَلُّم آن‌قَدَر دارم میانِ راهت افتادهکه چندانی نگه داری که من بر یک کنار افتمعَجَب کیفیّتی دارم بلند از عشق و می‌ترسمکه چون منصور حرفی گویم و در پای دار افتمدگر روز سواری آمد و شد وقت آن، وحشی!که او تازد به صحرا من به راه انتظار افتمباشد که روز رفتن، من هم مثل قاسم و ابراهیم، با لباس خاکی از تن رها شوم.۱۴۰۳/۰۴/۲۵ حوالی ۳ صبح</description>
                <category>قصه‌گوی تنها</category>
                <author>قصه‌گوی تنها</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jul 2024 02:46:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از انکار تا  حضور به فاصله هفت ماه |‌ در باب شرکت در دیدار دانشجویی با رهبری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80565035/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1%DB%8C-hrvm0xtbeijv</link>
                <description>پرده‌ی اول | گمراه می‌شویدآدمی بر باطن همه‌ی وقایع آگاه نیست. زمان می‌طلبد تا غبارها فرو بنشیند و حقیقت نمایان شود. زمان می‌طلبد تا آدمی شیشه عینکش را تمیز کند، بلکه بهتر ببیند. شما هم این حرف را از من داشته باشید که میان این همه ساختمان سربه‌فلک‌شده و چهره‌های بزک کرده  و نقاب‌های گوناگون و ابوطیاره‌های رنگارنگ ممکن است خیلی چیزها را زود متوجه نشوید. متوجه شدن که هیچ، شاید روزی به خودتان آمدید و دیدید بدون آنکه بفهمید گم شده‌اید. واله و سرگردان می‌گردید ولی چیزی پیدا نمی‌کنید. آتش می‌گیرید ولی کاری نمی‌کنید و در واقع کاری نمی‌توانید بکنید. چون معیار و مبنایی برای تشخیص ندارید.من آدمی نبودم که به کلی از مرحله پرت باشم ولی حالا خوب می‌دانم، هستند آدم‌هایی که دانسته یا نادانسته شبهه‌ها می‌افکنند تا پشتیبان مکتب روح‌الله نباشم. دست آخر هم همین شبهه‌ها و حرف‌ها بود که گام‌هایم را سست کرد و رکود را نصیبم ساخت تا یوم‌الحسرت من همین امروز باشد. همین امروز که حسرت دارم چه فرصت‌هایی را از کف داده‌ام. می‌شد بهتر درس بخوانم اما نخواندم،‌ می‌شد روی خودم کار کنم تا بینش قوی‌تری داشته باشم ولی نکردم. می‌شد ورزش کنم اما ترکش کردم. حقیقتا که داشتن آرمان و هدف والا، آدمی را روی ریل می‌اندازد. نه اینکه بگویم فلانی‌‌ها که هدف دیگری دارند، پا در مسیر نمی‌گذارند،‌ اما حضور پیر و مرشد دانا چیز دیگریست. شما را آرام آرام به سمتی می‌برد که دل به دریا می‌زنید و فدای آرمان‌‌تان می‌شوید. همان کاری که روح‌الله با جوان‌های قدیم کرد و سیدعلی با جوان‌های امروز می‌کند.در این میان تمام تلاشم را می‌کنم که متوهم نباشم و دچار سوگیری نشوم. من خودم بهتر از هر کسی به نادانی خود آگاهم. مراقب باید باشم تا نشانی‌های غلط را پی نگیرم. مراقب باید باشم که جز‌ئیات پراشکال مرا از کلیت آرمان والا دور نکند و معطلم نسازد.حالا در طلیعه جوانی، بعد از مدتی که کار به انکار رسیده بود، پرده‌ها آرام آرام کنار می‌روند و ما بی‌خبر‌ها هم، چیزهایی می‌فهمیم. می‌فهمیم سرزمینی که در میان برخی خطوط فرضی  محصور شده و ایران نامیده می‌شود، آنقدرها هم که برایمان می‌گویند جای بدی نیست. یعنی اتفاقا خیلی هم جای خوبی است و این همه سیاه‌نمایی چرا؟ این همه در تاریکی و ظلمت خزیدن و فریاد برآوردن‌ها چرا؟ و راستی، این همه ندیدن‌ چرا؟  امید را به مسلخ بردن و سر بریدن چرا؟ و غنیمت گران‌بهای امروز را ارزان فروختن؟پرده دوم | متحول می‌شویدپاییز ۱۴۰۱ فراموش‌نشدنی بود. فراموش نشدنی از این جهت که محل جمع شدن اضداد شد. جماعت آزاده که بر زبان چیزی راندند و در عمل، خواسته یا ناخواسته، و فهمیده یا نفهمیده طور دیگری به میدان آمدند. من از جایی به بعد دیگر سکوت کردم. دیگر فریاد‌هایشان لرزه بر اندامم نینداخت و نترسیدم! همان‌جا که روایت‌های‌شان در سطح این بود که پاهای فلانی خرد شده و دوباره رشد کرده . بعدتر حرف‌های سیدعلی به گوشم رسید.می‌دانید؟ برای من آسان نبود حرف‌ها را بشنوم و سوی دیگری بروم، در حالی که دست‌ و ‌پای عده‌ای را می‌دیدم که برای موجودیت ایران و نه حاکمیت آن خط و نشان کشیده‌اند. نهایتا  آرام آرام این محبت است که شکل می‌گیرد. پرده سوم | فرا خوانده می‌شوید۱۴۰۱ فراموش نه، ولی تمام می‌شود. می‌رویم که نو شویم. ۱۴۰۲ را سخت می‌بینم و پر فراز و نشیب. خبر می‌رسد که می‌توانی بروی دیدار. من و فلانی از میان  این جمع بیست و چند نفره. خوش‌شانسیم یا چه؟ نمی‌دانم. خوشحال می‌شوم و حیران. چقدر زود همه چیز برایم عوض شده است. من که همان آدم دیروزم! این را که خوب می‌دانم!فروردین به ۲۹ امین روزش رسیده. حوالی عصر سایه درختان سربه‌فلک‌شده‌ی فلسطین جنوبی را روی سرم احساس می‌کنم. صف طولانیست و پر از جوان‌هایی مثل خودم. وارد حسینیه که می‌شوم، اولین جمله از علیست. یا علی گفته‌ام و چند قطره‌ای اشک ریخته‌ام. روی آن پارچه‌ی بزرگ نوشته «لا کنز انفع من العلم» و به گمانم می‌رسد که این حرف، مقصد مسیر یک ساله‌ام را معلوم می‌کند. دانشجو، مگر نباید در گام اول در جستجوی دانش باشد؟ این را بارها با خودم گفته‌ام. جایی در آن میانه‌ها برای نشستن پیدا می‌کنم و منتظرم. در این میان سیر اتفاقات را از پیش چشمانم عبور می‌دهم و به این همه بالا و پایین شدن می‌خندم.بعد از مدتی وارد حسینیه می‌شود اما چیزی نمی‌بینم. جمعیت به پا خواسته و شعار می‌دهد. همهمه برپاست اما من می‌نشینم تا جمعیت آرام بگیرد. دانشجو‌ها یک به یک صحبت می‌کنند و نوبت به خود او می‌رسد. خود خود اوست. این صدا همان صداست که حالا حی و حاضر، از چند قدم دورتر به گوش می‌رسد.پرده چهارم |‌ مامور می‌شویدبا خودم زیاد فکر‌ می‌کنم. در  میدان ۱۴۰۱، آرمان‌ها و روح‌الله‌ها بهای سنگینی پرداختند تا بیدار شوم. حالا اما بیدار ماندن و در حرکت بودن مسئله‌ی دشوارتریست. می‌گوید: «این‌‌جور نیست که اگر شما در سنگر خوابت برد، در سنگر دشمن هم خواب غلبه  کرده باشد و او هم خوابش برده باشد؛ نه. ممکن است شما خواب باشی، او بیدار  باشد». آن‌ها بیکار نخواند نشست و باز هم خواهند تاخت. جایی ما را ملزم می‌کند که مبانی معرفتی داشته باشیم. حالا فهم می‌کنم «لا کنز انفع من العلم» را. خواندن بسیار و آموختن بسیار را وظیفه ما می‌کند.دلم شور می‌زند. می‌شنوم «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند» اما می‌دانم دلم هنوز آماده نیست و جرات به میدان آمدن در روز سختی را نخواهم داشت. می‌آیم که آماده شوم. حالا دیگر شنیده‌ام و دیده‌ام. مسئولیت بر شانه‌هایم نهاده شده. او حتی شهادت را هم برای ما نمی‌خواهد. شنیدم که می‌گفت: «هزارها، ده‌ها هزار، صدها هزار جوانِ ایرانیِ مسئولیّت‌شناس امروز وجود  دارند؛ اینها موتور حرکتند، اینها موتور پیشران حرکت کشور و حرکت نظامند،  هر کدام در یک بخشی. همه‌ی شما، یکایک شما، باید این‌جوری باشید. نمیگویم  شهید بشوید، خدا کند شهید نشوید ــ البتّه در پیری اشکال ندارد؛ هفتاد  هشتاد سالتان که شد، آن‌وقت شهید بشوید، امّا فعلاً تا جوانید کارتان  داریم، شهید نشوید ــ امّا مثل شهیدها زندگی کنید،‌ واقعاً مثل اینها زندگی  کنید، مثل اینها حرکت بکنید».پای پرچم ماندن است که بر ما نوشته شده. بیرون می‌آیم. ناخودآگاه ذهنم را سمت چهره‌ی سردار می‌برم. ما ملت امام حسینیم؟ آری... به یاری عباس (ع)</description>
                <category>قصه‌گوی تنها</category>
                <author>قصه‌گوی تنها</author>
                <pubDate>Fri, 21 Apr 2023 17:15:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>