<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خرده‌روایت‌های مادری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_80631723</link>
        <description>مادر شده‌م. نوشتن رو دوست داشتم. یه جایی لازم داشتم بنویسم و حرف بزنم با دیگران راجع به روزهای زندگیم. فکرهام رو بیارم روی کاغذ!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 04:53:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1961518/avatar/bt6nP0.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خرده‌روایت‌های مادری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_80631723</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چهل‌ودو. دستم بگرفت و پابه‌پا برد.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80631723/%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-je8q2e046bua</link>
                <description>از روزی که فسقلی شروع کرد به راه رفتن این شعر رو با خودم زمزمه می‌کنم.هیچ‌وقت درکش نکرده بودم.الان با تمام وجود می‌فهممش.لذت همقدم شدن با فسقلی خیلی عجیبه.انگار دوباره بچه شده‌م و فسقلیه که داره بهم شیوۀ راه رفتن رو یاد می‌ده.</description>
                <category>خرده‌روایت‌های مادری</category>
                <author>خرده‌روایت‌های مادری</author>
                <pubDate>Fri, 08 Dec 2023 19:59:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهل‌ویک. قضاوت می‌کنم، پس هستم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80631723/%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%88%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D9%BE%D8%B3-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-vt7xzucxk2xy</link>
                <description>پیش از مادر شدن خیلی اهل قضاوت بودم.پس از مادر شدن کمتر می‌تونم قضاوت کنم.قضاوت دیگران، قضاوتشون در تصمیم‌هاشون، انتخاب‌هاشون و رفتارشون.اما الان در شرایطی قرار گرفته‌م که حتی مادری خودم یا مادرم رو هم نمی‌تونم و نمی‌خوام که قضاوت کنم.از فسقلی ممنونم که با حضورش به من کمک کرده کمتر قضاوت کنم.</description>
                <category>خرده‌روایت‌های مادری</category>
                <author>خرده‌روایت‌های مادری</author>
                <pubDate>Fri, 08 Dec 2023 19:53:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهل. بهار، تابستان، پاییز، زمستان و بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80631723/%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-fmivxnhel2h4</link>
                <description>بابای فسقلی براش نوشت که از امروز روزهای تقویم تکراری می‌شن اما من و مامان تلاش می‌کنیم روزهای زندگیت تکراری نشن.یک ساله شدیم با هم...می‌گیریم امسالت رو جشنخیلی به ما خوش گذشتیه روزاییش سخت گذشت:)</description>
                <category>خرده‌روایت‌های مادری</category>
                <author>خرده‌روایت‌های مادری</author>
                <pubDate>Fri, 01 Sep 2023 02:33:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی‌ونه. بی‌اختیاری ادرار مادرانه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80631723/%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-ph7vf0gocva1</link>
                <description>مامان عطسه می‌کنه یا می‌خنده. نگران می‌شه که لباسش کثیف شده.بعد از چند تا زایمان طبیعی و زمانی که برای ورزش کردن نداشته یا نذاشته، این اتفاق خیلی براش پیش میاد.مامان شده‌م. مامانِ فسقلی.تا می‌تونم ورزش کگل انجام می‌دم. هم برای زایمان راحت و هم برای بی‌اختیار نشدن بعدش.طبیعی زایمان می‌کنم. خوشحالم که موقع خنده یا عطسه نگران ادرارِ بی‌اختیار نیستم.ناراحتم برای مامان.کاش کسی بهش می‌گفت که ورزش چقدر می‌تونست لذت خندۀ بلند بعد از زایمان‌های طبیعی رو ازش نگیره...</description>
                <category>خرده‌روایت‌های مادری</category>
                <author>خرده‌روایت‌های مادری</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jul 2023 15:55:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی‌و‌هشت. مادری نسخۀ یوتوب!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80631723/%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D8%AE%DB%80-%DB%8C%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%A8-bpiznkkjf9lj</link>
                <description>یوتوب رو نگاه می‌کنم. موقع بارداری هم خیلی نگاه می‌کردم. با دیدن ولاگ‌های مادر و نوزاد یا زایمان طبیعی، سرگرم می‌شدم، یاد می‌گرفتم، احساساتی می‌شدم....با حضور فسقلی، مادری برام واقعی‌تر شده.چالش‌ها و سختی‌هاش برام پررنگ‌تره از چیزهایی که دیده بودم.بعضی‌ها اصرار دارن که بگن ویدیوشون واقعیه، اما من دیگه خیلی ولاگ نمی‌تونم ببینم. توی ذوقم می‌خوره مصنوعی بودن مادرانگی‌های به تصویر کشیده شده.</description>
                <category>خرده‌روایت‌های مادری</category>
                <author>خرده‌روایت‌های مادری</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jul 2023 15:48:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی‌و‌هفت. اضطراب جدایی من از فسقلی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80631723/%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B3%D9%82%D9%84%DB%8C-wgd740nbkskn</link>
                <description>به همسرم می‌گم اضطراب جدایی دارم. دور شدن از فسقلی برام سخته. وقتی تو اتاق دیگه‌ای مشغول بازیه با یه نفر دیگه و من پیشش نیستم، مدام فکرم پیششه که الان چه اتفاقی داره میفته.اضطراب جدایی برای نوزادان اتفاق میفته و معمولا تا ۱۸ ماهگی درگیرش هستن.لحظه‌ای که مامان رو نبینن فکر می‌کن که دیگه نیست و مامان که خدای زندگیشونه، گذاشته رفته و اونا تنها موندن. جیغ و گریه شروع می‌شه.مشاور می‌گه که دیدین وقتی از سگ می‌ترسین می‌گن نترس چون می‌فهمه و بیشتر میاد سمتت؟ به این دلیله که بوی بدن به خاطر هورمون‌ها عوض می‌شه و سگ اینو می‌فهمه.نوزادها هم مثل سگ‌ها می‌فهمن. لحظه‌ای که مادر بترسه یا مضطرب بشه، به خاطر هورمون‌هایی که تو بدن مادر ترشح می‌شه بوی بدنش عوض می‌شه و بچه این رو درک می‌کنه.دارم تمرین می‌کنم تا اضطراب جداییم کمتر بشه.این برای آیندۀ هر دومون بهتره...</description>
                <category>خرده‌روایت‌های مادری</category>
                <author>خرده‌روایت‌های مادری</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jul 2023 11:22:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی‌وشش. ویدیوکال و پایداری شی برای نوزاد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80631723/%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D8%B4%D8%B4-%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DA%A9%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%AF-pohracmgvd3l</link>
                <description>می‌گم که روزی چند دقیقه مشغول ویدیوکال می‌شم. ناچارم. خودم هم دوست ندارم بچه اذیت بشه. اما اون دوست داره فسقلی رو ببینه و دلش براش تنگ می‌شه.مشاور می‌گه یکی دو دقیقه بیشتر نشه. بچه به ویدیوکال عادت می‌کنه.نوزادها مشکل دارن در درک مفهوم پایداری شی. از نظر اونا مامان که رفته تو اتاق، دیگه برنمی‌گرده. چون نمی‌تونن توی اتاق رو ببینن. یاد کمدهای اسرارآمیز تو داستان‌ها میفتم. وقتی می‌ری توش از یه دنیای دیگه میای بیرون.شاید برای فسقلی اتاق مثل اون کمده. می‌رسه به یه دنیای دیگه که مامان می‌خواد بره اونجا و اون رو ترک کنه...نگران می‌شه و جیغ و گریه.به نظرم ویدیوکال فهم این موضوع رو براش سخت‌تر می‌کنه. می‌تونی باشی اما نیستی. کسی توی تصویره اما تا دست مامان می‌ره روی قرمز، دیگه نیست. می‌بینیش اما نه تو خونه تو یه وسیلۀ کوچولو که مدام تو دست بقیه‌س.از اتاق برمی‌گردم بیرون. تمام مدتی هم که تو اتاق بودم با صدای بلند می‌گفتم هستم مامان جان!اما فایده نداشت. گریه‌ش قطع نمی‌شد.تصویر توی گوشی هم بهش می‌گه که هست. فقط تا وقتی که دست مامان می‌ره روی قرمزی تصویر...گیج می‌شه شاید فسقلی...</description>
                <category>خرده‌روایت‌های مادری</category>
                <author>خرده‌روایت‌های مادری</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jul 2023 11:13:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی‌و‌پنج. مراقبۀ مینی‌واش!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80631723/%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8%DB%80-%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D8%B4-ydygswgxzd6o</link>
                <description>می‌گن که به عنوان مادر خیلی خوبه مراقبه کنید.کمک می‌کنه بهتون تو لحظه‌هایی که از کوره در می‌رید و عصبانی می‌شید، بتونین خودتون و هیجانتون رو در لحظه مدیریت کنید.توی حمام مینی‌واش فسقلی رو راه انداختم. پر از فکرم. با خودم می‌گم تا چند دقیقه داره شست‌وشو انجام می‌ده، برم توی آشپزخونه و یه کاری انجام بدم. یه لحظه توی درگاهی می‌مونم و برمی‌گردم دوباره تو حمام.می‌خوام مراقبه کنم. سکوت و صبر. فقط صدای مینی‌واش باشه و صدای بازی فسقلی...</description>
                <category>خرده‌روایت‌های مادری</category>
                <author>خرده‌روایت‌های مادری</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jul 2023 11:00:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی‌‌و‌چهار. نوزاد و پریود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80631723/%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%AF-lzzjqqlwuzee</link>
                <description>دوستم همون ماه تولد فسقلی، بچه‌دار شد. نوزاد دختر داره.روزهای اول توی پوشکش لکۀ خون کوچیکی دیده بود.بهم زنگ زد و گفت که چقدر ترسیده. خواست که از مامای خودم بپرسم ماجرا چیه.ماما لبخند زد وقتی این سوال رو پرسیدم. صدای لبخندش از پشت تلفن دلگرمم کرد.گفت بهش بگو نگران نباشه. بعضی از نوزادهای دختر اینطوری می‌شن. مثل اینکه پریود شده باشن. رحمشون فعاله و نشونۀ بدی نیست.برام عجیب بود. بیشتر خوندم درباره‌ش. بهش می‌گن false menses یا Pseudomenstruation.  از  ۲ تا ۱۰ روزگی نوزاد دختر ممکنه پیش بیاد. به خاطر تغییرات هورمونی بعد از زایمانه. استروژن به شدت در خون مادر کم می‌شه و از طرفی بچه دیگه به جنین وصل نیست و انگار بدن خودش شروع می‌کنه به تنظیم خودش.به پریودهای خودم فکر می‌کنم. به دردهایی که کشیدم. به لحظه‌هایی که شاکی بودم از تجربۀ خونریزی یا درد یا pms.یعنی اون نوزاد اینا رو تجربه کرده؟ درد داشته؟عجیبه.به این فکر می‌کنم که چقدر بدن و عملکرداش عجیبن. یه لحظه حس خوبی دارم. از اینکه رحم نوزاد از روزای اول مشغوله. از اینکه همۀ این اتفاق‌ها می‌تونه منجر بشه به وجود نوزادهای دنیا.ممنونم از همۀ پریودهایی که گذشتن تا آخرینِ پیش از حضور فسقلی. سپاس ویژه رو از آخری دارم که اتفاق نیفتاد و بهم فرصت داد فسقلی رو داشته باشم.</description>
                <category>خرده‌روایت‌های مادری</category>
                <author>خرده‌روایت‌های مادری</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 21:25:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی‌وسه. شنیدن در برابر گوش دادن...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80631723/%D8%B3%DB%8C-%D9%88%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-n5kibaritjxs</link>
                <description>توی ماشین با فسقلی هستیم. آهنگ می‌خونه که موش سنجاب رو می‌بوسه چون بهش توی سرمای زمستون غذا داده.فسقلی بوس می‌فرسته.قلبم ضعف می‌ره برای این کارش.دیگه بزرگ شده و واکنش‌هاش واقعی‌تر و بیشتر و دقیق‌تر.یهو اما می‌ترسم.فسقلی دیگه خیلی می‌فهمه.از این به بعد هر چیزی که می‌شنوه مهمه...مسئولیت بزرگیهامیدوارم وسواس و عذاب وجدان منو رها کنن!</description>
                <category>خرده‌روایت‌های مادری</category>
                <author>خرده‌روایت‌های مادری</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 20:56:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی‌و‌دو. سختی کارهای سخت.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80631723/%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D9%88-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-hlhv75jxi7zf</link>
                <description>با فسقلی می‌ریم سفر. برای اولین بار.تقریبا بیشتر وسایلش‌ رو بار زدیم و داریم می‌بریم! از ترس اینکه اونجا چیزی لازم بشه و همراهمون نباشه.توی هتل میان که اتاق رو تمیز کنن.معذب می‌شم از شلوغی اتاق و وسایل زیادمون.خانه‌دار می‌گه که نگران نباش. آدم وقتی با بچه می‌ره سفر، یه خونه زندگی رو باید با خودش ببره.آروم‌تر می‌شم... من عاشق سفرم. کوله‌بار فسقلی هم هر چقدر بشه، دوست ندارم که سفر از برنامه‌هامون حذف بشه.</description>
                <category>خرده‌روایت‌های مادری</category>
                <author>خرده‌روایت‌های مادری</author>
                <pubDate>Sun, 16 Apr 2023 10:25:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی‌ویک. دردم از یار است و درمان نیز هم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80631723/%D8%B3%DB%8C-%D9%88%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B2-%D9%87%D9%85-jqzxbocxp7no</link>
                <description>خسته شده‌م و از فسقلی غُر می‌زنم و می‌گم که گاهی چقدر کلافه یا عصبانی می‌شم از کارهاش.می‌گه: ای وای چطور دلت میاد بچه به این نازی!به فسقلی نگاه می‌کنم. احساس گناه می‌کنم از چیزهایی که درباره‌ش گفتم. عذاب وجدان ولم نمی‌کنه. می‌دونم که عاشقشم و با یه لبخندش چطور دلم ضعف می‌ره و همه چیز یادم می‌ره.خودش برام تعریف می‌کنه که چه روزهای سختی رو گذرونده با بچه‌ش چندین سال قبل.غُر می‌زنه از کارهاش و خراب‌کاری‌هاش.به خودم میام.همۀ مامانا یه لحظه‌هایی خسته می‌شن و تو کلافگی از بچه‌شون گلایه و شکایت دارن برای بقیه.حتی مامان‌هایی که خوشگل‌ترین بچه‌ها رو دارن!حتی مامان‌هایی که خوشگل‌ترین بچه‌ها رو دارن! معنیش این نیست که دوستش ندارن.تصمیم می‌گیرم بنویسم به جای گفتن به دیگران.کاغذ قضاوتم نمی‌کنه حداقل. مخصوصا برای کارهایی که خودش انجامشون می‌داده یه روزایی.</description>
                <category>خرده‌روایت‌های مادری</category>
                <author>خرده‌روایت‌های مادری</author>
                <pubDate>Sun, 16 Apr 2023 10:21:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی. رُطَب خورده!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80631723/%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%8F%D8%B7%D9%8E%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-grgl4kvlieqy</link>
                <description>براش تعریف می‌کنم که فسقلی چقدر گریه می‌کنه و جیغ می‌زنه حتی وقتی دو دقیقه از چشمش دور می‌شم که برم دستشویی! می‌گه سخت نگیر، زیاد هم توجه نکن. ادامه می‌دم که: برای همین با اسباب‌بازی‌هاش می‌برمش تا جلوی در دستشویی تا گریه نکنه و با در نیمه‌باز براش حرف می‌زنم و گاهی دالی می‌کنم...ته چهره‌اش یه غمی میاد... رو می‌کنه به همسرش و می‌گه: مثل من و بچۀ خودمون. یادته منم همین کار رو می‌کردم. می‌ذاشتمش تو روروئک جلوی دستشویی.تعجب می‌کنم.چطور تا همین چند لحظه قبل از من می‌خواست این کار رو نکنم وقتی خودش هم همین حساسیت رو داشته و مجبور می‌شده این کار رو انجام بده...مامان‌های نسل قبل هم همین دوره رو گذروندن. همۀ این سختی‌ها. منتها دیگه یادشون نمیاد.روان‌درمانگرم می‌گفت: فکر کردی چطور آدما بچۀ دوم به دنیا میارن؟ چون یادشون می‌ره بزرگ کردن بچۀ اول چقدر سختی داشته...</description>
                <category>خرده‌روایت‌های مادری</category>
                <author>خرده‌روایت‌های مادری</author>
                <pubDate>Sun, 16 Apr 2023 10:09:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست‌و‌نُه. همدلی از هم‌زبونی بهتره.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80631723/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%86%D9%8F%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%B2%D8%A8%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%D9%87-ualg4lvuowcr</link>
                <description>ویدئویی می‌بینم از مامان خسته‌ای اونور دنیا که نیمه‌شب از خودش و نوزادش فیلم گرفته. با چشم‌های گریان اما با کمی لبخند توضیح می‌ده که چطور هنوز بعد از چند ماه، نوزادش خوب نمی‌خوابه. هر بیست دقیقه از خواب بیدار می‌شه. نیمه‌های شب شده و هر دو کلافه شدن. بچه در حال جیغ زدن و مادر در حال گریه.با خودم فکر می‌کنم حتی اگر فقط همین یک مامان تو دنیا باشه که نوزادش شب‌ها خیلی از خواب بیدار می‌شه حالا به بهانۀ شیر خوردن، دل‌درد، دندون‌درد یا چیزهای دیگه، من و فسقلی تنها نیستیم.م</description>
                <category>خرده‌روایت‌های مادری</category>
                <author>خرده‌روایت‌های مادری</author>
                <pubDate>Sun, 16 Apr 2023 10:00:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست و هشت. مامان یا بابا! مسئله این است.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80631723/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-pc00s7ytuiil</link>
                <description>صبح همسر می‌ره سرِکار.بعضی روزها با بسته شدن در و بای‌بای کردن از پشت پنجره، فسقلی یه آدم دیگه می‌شه.بیشتر غُر می‌زنه. اسباب‌بازی‌هاش رو انگار دیگه دوست نداره. مثل روزهای قبل غذا نمی‌خوره و ...بعد از ناهار مامان می‌ره خونه‌شون.فسقلی یه آدم دیگه می‌شه.بیشتر غُر می‌زنه. اسباب‌بازی‌هاش رو انگار ...دربارۀ نوزادهامون با هم حرف می‌زنیم.تعریف می‌کنه که وقتی همسرش می‌ره سرِکار چطور بچه شروع به غُر زدن می‌کنه. وقتی مامانش میاد پیشش، می‌گه بچه رو چی کارش کردی؟!... شنیدن این جمله براش سخته.وقتی نوزاد یاد می‌گیره چطور به رابطه‌هاش شکل بده، رفتارش با هر کدوم از مراقبانش، تو تنهایی متفاوته.به این فکر می‌کنم که شاید رفتار فسقلی باهام در تنهایی، به خاطر حس صمیمت و راحتی‌ش با منه.</description>
                <category>خرده‌روایت‌های مادری</category>
                <author>خرده‌روایت‌های مادری</author>
                <pubDate>Sun, 16 Apr 2023 09:51:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست‌وهفت. باید هفت تا پیرهن پاره کنم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80631723/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%87%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%85-xpzf5mqgdurt</link>
                <description>روزهای دندون درآوردن فسقلی، روزهای سختی‌ن.فارغ از گریه‌ها و بیدار شدن‌های زیاد در طول شب و غُر زدن‌های در طول روز، ماجرای خوابوندنش خیلی فرسایشی می‌شه برام.فسقلی چشم‌هاش رو می‌ماله، خمیازه می‌کشه و با اسباب‌بازی‌ای که نیم‌ساعت مشغولش بوده، دیگه سرگرم نمی‌شه.مناسک خواب رو شروع می‌کنم.چشم‌هاش روی هم میاد و راحت‌تر می‌شینم که خُب! دیگه خوابش برد.... چند ثانیه نمی‌گذره که چشماش رو باز می‌کنه و دوباره می‌خواد کل اتاق رو برانداز کنه.هر بار که تصور می‌کنم خوابش برده و بعدش می‌بینم که نه! بیداره، مثل تشنه‌ای می‌مونم که هفت بار تا دم چشمه بردنش و تشنه برگردوندن...باید هفت تا پیرهن به خاطر درد دندونش پاره کنم.درد داره فسقلی...</description>
                <category>خرده‌روایت‌های مادری</category>
                <author>خرده‌روایت‌های مادری</author>
                <pubDate>Sun, 16 Apr 2023 09:37:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست‌وشش. بکوش عظمت در نگاه‌ش رو ببینی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80631723/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%B4%D8%B4-%D8%A8%DA%A9%D9%88%D8%B4-%D8%B9%D8%B8%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B4-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-ffieptrv4g6p</link>
                <description>گاهی وقت‌ها با فسقلی هیچ‌کاری نمی‌کنیم. می‌شینیم دم پنجره و بیرون رو نگاه می‌کنیم. البته فسقلی بیرون رو دید می‌زنه و من فقط به چشم‌هاش خیره می‌شم.می‌گن با بچه‌دار شدن دوباره فرصت زندگی کردن پیدا می‌کنی.من با چشم‌های فسقلی به دنیا نگاه می‌کنم.با ذوق کردنش ذوق می‌کنم. با تعجبش تعجب.من دوباره زندگی می‌کنم از دریچۀ نگاه فسقلی.</description>
                <category>خرده‌روایت‌های مادری</category>
                <author>خرده‌روایت‌های مادری</author>
                <pubDate>Sat, 04 Mar 2023 10:33:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست‌و‌پنج. نوزاد به مثابه جاذبۀ توریستی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80631723/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D8%B0%D8%A8%DB%80-%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-iix5rwhx26gm</link>
                <description>بیشترین وقت با فسقلی رو من و همسر می‌گذرونیم.یه جملۀ جالبی داره همسر که می‌گه نگاه بقیه به نوزاد، نگاهِ توریستیه. یعنی گذری میان و یه سری به بچه می‌زنن و می‌رن.همین نگاه توریستی باعث می‌شه که بعضی سختی‌ها و تنش‌های روزمره رو نبینن و گاهی بازخورد بِدن که چرا فلان کار رو با فسقلی انجام نمی‌دین یا چرا بهمان کار رو اینطوری انجام می‌دین؟ساکنان یک شهر خیلی بیشتر از توریست‌ها کمی و کاستی‌ش رو می‌دونن. فقط روزمره و گرفتاری‌هاش باعث می‌شه که نتونن به کیفیت توریست‌ها تو شهر وقت بگذرونن...</description>
                <category>خرده‌روایت‌های مادری</category>
                <author>خرده‌روایت‌های مادری</author>
                <pubDate>Fri, 03 Mar 2023 15:24:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست‌و‌چهار. مث خودته!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80631723/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%AB-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D9%87-nddqvep7mnmu</link>
                <description>از بی‌برنامه بودن استرس می‌گیرم.برای خیلی از اتفاقات زندگیم حتما برنامه‌ریزی می‌کنم.یکی از مهم‌ترین اتفاق‌ها، به دنیا اومدن فسقلی بود.برای روز زایمانم برنامه‌ریزی نکردم. خواستم طبیعی باشه.البته که این بار فسقلی برنامه‌ریزی کرد و تقریبا خیلی به موقع به دنیا اومد.به من رفته؟</description>
                <category>خرده‌روایت‌های مادری</category>
                <author>خرده‌روایت‌های مادری</author>
                <pubDate>Tue, 31 Jan 2023 11:46:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست‌وسه. بگذر ز من...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_80631723/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%B3%D9%87-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%B2-%D9%85%D9%86-zcjc7inysxip</link>
                <description>با فسقلی خیلی تجربه‌های مختلفی داریم. عمر بعضی‌هاش دو سه روزه. یه چیزی رو چند بار انجام می‌ده و انگار که خیالش راحت بشه بلدشون شده، دیگه تکرار نمی‌کنه. می‌ره یه جایی تو ناخودآگاهش شاید که دوباره روزی به کارش بیاد.بعضی عادت‌ها هم تو رابطۀ دو نفره‌مون شکل می‌گیره، مثلا کارهایی که موقع خوابوندنش یا بازی کردن، با هم انجام می‌دیم.گاهی دلم تنگ می‌شه برای تجربه‌های قبلی. حتی عادت‌هایی که ازشون ناراحت یا عصبانی می‌شدم.در جریانِ زندگی دوباره با فسقلی، دارم یاد می‌گیرم که بگذرم از یه مرحله و وارد مرحلۀ جدید بشم. با بزرگ شدنش منم بزرگ‌تر بشم. رشد کنم.</description>
                <category>خرده‌روایت‌های مادری</category>
                <author>خرده‌روایت‌های مادری</author>
                <pubDate>Tue, 31 Jan 2023 11:42:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>